ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با سلام

ادامه ی مطالب این صفحه را از این آخرین موضوع که برای دفاعم بود شروع می کنم. 

حدود یک هفته یا ده روز مانده به دفاع یک ایمیل از طرف دانشگاه دریافت کردم که به خیال خودم جهت یادآوری برای روز دفاع بود. به فرستنده ی ایمیل هم یک تشکر ساده فرستادم. همین.
کمی پس از آن (همان روز)، یک ایمیل از طرف استاد راهنمایم در پاسخ به این ایمیل دریافت کردم که: «تبریک می گویم. اولین خبر خوب برای روز دفاعت رسید. و از این موضوع می شود نتیجه گرفت که نظر داورها روی تزت مثبت است». من کلاً‌ گویا در باغ نبودم  به ایشان ایمیل زدم که: «اولین خبر خوب؟ من تصور کردم که این یک ایمیل اداری است که از طرف دانشگاه جهت یادآوری دفاع ارسال می شود و محتوایش را با این تصور خواندم و رد شدم. آیا در این ایمیل خبری نهفته است که بنده از آن بی خبر هستم؟  » جواب دادند که: «بله بابا! وقتی این ایمیل می آید منظور این است که داورها تزت را خوانده اند و به دانشگاه اعلام کرده اند که این تز از نظر ما قابل قبول است و دفاع می تواند برگزار شود». این را که گفتند انگاری یخ هایم شکست  این ایمیل اینهمه پیام درش نهفته بود و من همین طوری سرسری خواندم و رد شدم؟ چقدر من در جهل به سر می برم!  (اینها را به استادم نوشتم و از ایشان هم تشکر کردم که مرا از این بی خبری رهانیدند) و یک نفس راحتی کشیدم. اما بیش از همینی که گفتم باز دستم نیامده بود که چه خبر است.

در این ایام قرنطینه با دوستانمان شبها (تقریباً هر شب) یک جلسه ی کتابخوانی شبانه ی آنلاین داشتیم و خب من تاریخ روز دفاعم را به کسی نگفته بودم که اگر خوب دفاع نکردم یا تزم رد شد و از این حرفها به خیال خودم آبرویم پیش کسی نرود. نه خانواده ام خبر داشتند نه دوستانم. فقط من و همسرم و خدا و استادم و کادر اداری دانشکده و داورها و کادر اداری مربوط به دفاع تز دانشگاه از این موضوع خبر داشتیم و لاغیر! ( الآن که شمردمشان دیدم همین تعداد هم چقدر زیاد بودیم در عین حال به دوستانم هم می گفتم تاریخ دفاع زدم اما «هیچکس نمی داند»!). در یکی از همین شبها پس از آن ایمیل مذکور به دوستانم گفتم شماها هم چنین ایمیل هایی دریافت کرده بودید آیا؟ یکی از دوستانم ماجرایی را تعریف کرد که در خور تأمل بود. ایشان هم فوق لیسانس و هم دکترایشان را در وسترن خوانده بودند. تعریف کرد که: یک قانونی از سال ۲۰۱۳ به بعد در وسترن تصویب شد که دلیلش یک اتفاقی بود که سر یک دانشجو افتاده بود. می گفت زمان فوق لیسانس من از این ایمیل ها نمی فرستادند و از بعد از ۲۰۱۳ این رویه اعمال شده. گویا سالها قبل یک دانشجویی (ظاهراً در مقطع دکترا) تاریخ دفاع می زند و تز را می دهند داورها می خوانند و این بنده ی خدا که هر جا هست خدا به سلامت بداردش می رود سر جلسه ی دفاع و در جلسه ی دفاع داورها تزش را رد می کنند!  این هم دست گلش درد نکند! می رود (حالا وکیل می گیرد یا چه) از دانشگاه شکایت می کند که مگر من مسخره ی اینها هستم؟ تز را خوانده اند تا روز دفاع لب تر نکرده اند که این تز را قبول نداریم و من برای روز دفاع آماده شده ام آنهمه وقت هدر رفته است و روز دفاع می گویند تز قابل دفاع نیست؟ نمی توانستند این را زودتر به من اطلاع دهند تا نواقص را برطرف کنم و با هزار امید و آرزو آماده ی دفاع نشوم؟ حال نتیجه ی دادگاه چه شده است آیا دانشگاه محکوم شده است یا چه نمی دانم. اما کاری که این دانشجو کرده است باعث تغییر رویه ی دانشگاه شده است که در ادامه توضیح می دهم. 
یادم هست من هم یکبار از استادم شنیدم که یکی از دانشجوهای دپارتمان ما روز دفاع تزش را رد کردند! (شاید این دانشجوی شاکی همین دانشجو باشد نمی دانم). این را چندین سال پیش استادم به من گفتند و شما تصور کنید از زمانی که این موضوع را شنیدم تا زمان ایمیل استادم درباره ی آن ایمیل مذکور و حتی تا زمان صحبت با دوستم سر این موضوع دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که خدایا! اگر روز دفاع همان بلا سر من هم بیاید چه خاکی از کجا بر سرم بریزم! یعنی تمام این مدت تحصیل این استرس آن روز دفاع در جانم بود تا همین یک هفته قبل از دفاع! ببینید از این آدم چه می ماند که عمری برای یک خیال اینهمه نگرانی و اضطراب کشیده باشد و دم برنیاورد!  خب، توانستید تصور کنید که از این آدم چه می ماند؟ من دقیقاً‌ همان آدمی هستم که تصورش را کردید! ذره ذره طی این چند سال آب شدم رفت! 
خب، داشتم می گفتم از زمان آن شکایت رویه ی دانشگاه به این صورت زیر تغییر پیدا کرده. این را هم اضافه کنم که در این سالهای پیش از آن شکایت هم حتماً دانشجویان دیگری هم بوده اند که تزشان رد شده است و قربانی این موضوع شده اند. (ناگفته نماند که شاید برای شماها که در ایران حضور دارید این موضع جای تعجب داشته باشد چون هرگز نشنیده باشید که تزی را رد کنند و بالاخره یک نمره ای بهش می دهند و قبول می شود و می رود پی کارش تا برود با آن مدرک یک جایی از این مملکت مظلوم را آباد کند! 
 من خودم یادم هست سر یک جلسه ی دفاع فوق لیسانس بودم داور جلوی چشم حضار فقط از پایان نامه ی یک دانشجو یکریز ایراد می گرفت و حق هم داشت چون تمام پایان نامه Copy paste محض بود!!! اما در نهایت دانشجو قبول شد! بعدها شنیدم که در جلسه ی بعد از دفاع که حضار و دانشجو می آیند بیرون جلسه و داورها تصمیم می گیرند، در آن جلسه ی خصوصی شان همان داور پایان نامه را کلاً‌ مردود اعلام کرده بود و زیر بار حرف زور نمی رفت. اما با اصرار استاد راهنما و مشاور و تحت فشار قرار دادن همان داور بینوا، وی مجبور می شود با اکراه پایین ترین نمره را به پایان نامه بدهد و در نهایت اعلام کردند که پذیرفته شد! همان جا بود که گفتم: برای علم و علم آموزی و تولید علم و اخلاق و شرف و انسانیت و وجدان و هر چه که شما اسمش را می گذارید فاتحه مع الصلوات! و پرونده ی علم آموزی در آن جغرافیا را برای خودم بسته شده و تعطیل اعلام کردم! نتیجه اش را نیز در تمام کم کاری ها و دزدی ها و چه و چه و چه که همه شان با مدارک مثلاً عالیه!!! همه کاره هستند می بینیم!). اما اینجا دیگر نه می شود پادرمیانی کرد تا نمره ی قبولی بدهند نه می شود آشنایی پیدا کرد که از طریق آن نمره ی قبولی گرفت و نه اصلاً‌این اعمال شنیع و زشت محلی از إعراب دارد! اینجا باید تلاش کنی زحمت بکشی تراوشات ذهنی خودت را عمق ببخشی و دسترنج اینهمه سال را ارائه دهی! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! اگر چنان اتفاقی هم بخواهد بیافتد که نمی افتد! خود استاد را هم به همراه تز و دانشجو اخراج می کنند که برای تزی که در سطح آن مقطع نوشته نشده است دارد اصرار به قبول دادن می کند! اینجا کلاً‌ کسی با کسی شوخی ندارد و هیچ چیزی در این سطح شوخی بردار نیست اصلاً و البته که درستش هم همین است.
(چقدر حرف زدم امروز!) 
بله رویه ی دانشگاه به این ترتیب تغییر پیدا کرد که:
دانشگاه به داورها دستور داده که تز را که خواندند حتماً‌ پیش از برگزاری جلسه ی دفاع نظر مثبت یا منفی شان را اعلام کنند تا دانشجو هم تکلیفش را بداند و معطل روز دفاع نشود و شوکه نشود!
آن ایمیلی هم که بنده گرفتم حاکی از این داستان بود و من چون در جریان ماوقع نبودم خیلی متوجه اصل موضوع نشدم. تازه وقتی دوستم این ماجرا را توضیح داد بیشتر دستم آمد که چه ایمیل مهمی دریافت کرده ام!
و از آن روز به بعد است که به جان آن دانشجویی که تزش را سر جلسه ی دفاع رد کردند و رفت شکایت کرد علیه دانشگاه، دعا می کنم که چقدر راه را برای آیندگان هموار کرد! خدا خیرش دهد که مثل خیلی های دیگر بی تفاوت از این موضوع عبور نکرد. این بی تفاوتی در برابر بی عدالتی ها و حق کشی ها خیلی آسیب زننده است! خیلی!  مثلاً وقتی راننده تاکسی کرایه ی بیشتری می گیرد با این استدلال که : «اگر بخواهیم سر هر چیز ریز و درشتی بحث کنیم که از صبح تا شب باید با همه بحث کنیم چون همه جا این حق کشی ها هست» فقط سکوت می کنیم و حقمان را نمی گیریم یا اگر زیر بار نرفت دست کم صدای اعتراضمان را به گوشش نمی رسانیم. شما همین مثال راننده تاکسی را در نظر بگیرید که از صبح تا شب بیشتر از کرایه ی مسیر از همه ی مسافرانش می گیرد و هیچکس حرفی نمی زند قطعاً فرداهای این راننده ی تاکسی هم همین است و هر روز قربانی های بیشتری بابت سکوت تک تک ما می گیرد! اما اگر هر مسافری بی تفاوت نباشد و به او اعتراض کند  و حقش را بگیرد (منظورم داد و فریاد و اعصاب خردی نیست ها! می شود با زبان خوش هم اعتراض کرد اما کوتاه نیامد) از همان صبح تا شب چندین و چند نفر به او اعتراض کرده اند (در حالیکه تک تک آنها خبر ندارند که چندین نفر قبل از آنها هم به این راننده اعتراض کرده است و تصور می کرده اند فقط آنها اعتراض کرده اند و به دنبال حق خودشان بوده اند) و خب این راننده در طی یک روز با تلّی از اعتراضات مردم مواجه شده است اگر روزهای دیگر هم مردم به این کرایه ی بیشتر از مجاز او اعتراض کنند خود راننده از این وضع خسته می شود که هر روز با چندین نفر درگیر شود و دست از این رفتار ناعادلانه اش می کشد. می خواهم بگویم ما نباید اعتراض شخص خودمان را در سطح کوچک تک نفره ی خودمان ببینیم! اگر هر کدام از ما در برابر این حق کشی ها بی تفاوت نباشیم حتی اگر نتوانیم حق خودمان را در آن لحظه بگیریم اما بخاطر همراهی با همه ی آن تک تک افرادی که این رویه ی بی تفاوت نبودن را در پیش گرفته اند یک زنجیره ی محکمی از مطالبه گری تشکیل می دهیم که هر طوفانی از بی عدالتی را در هم می شکند! 
شما فکر کنید اگر آن یک دانشجو نمی رفت علیه دانشگاه شکایت کند! چه می شد؟ تا همین ۲۰۲۰ یعنی هفت سال پس از او هم دانشجویان زیادی قربانی این رویه ی می شدند که روز دفاع تزشان شاید رد می شد! اما خب، دانشگاه نشسته حساب و کتاب کرده که اگر چند نفر دیگر هم بروند و شکایت کنند سر این قضیه و مدام احضاریه ی دادگاه بیاید برای دانشگاه، حیثیت و اعتبار دانشگاه زیر سؤال می رود که! پس باید کاری کرد! و همین باعث شده است که دانشگاه تغییر رویه دهد! درواقع در این داستان واقعی می بینیم که: «اتفاقاً با یک گل هم بهار می شود چه بهاری!» 
حالا فهمیدید اگر تا آخر عمرم هم به جان آن دانشجو که رفت از دانشگاه شکایت کرد دعا کنم باز جای دعا در حقش دارد؟ او هم رفت به فهرست صاحبان حقی که بر گردنم حق دارند (ذَوِی الحقوق) ...

بی تفاوت نباشیم
ما مسؤولیم!


در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، مطالبه گری، پیش از دفاع،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 5 تیر 1399
خاله دانشجو

 

سلام دوستان

ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه ی سه شنبه شب ۱۵ مرداد ۹۸ و ۶ آگوست ۲۰۱۹ است و من خسته از کار ویرایش تز...

گفتم اندکی برایتان بنویسم هم شما از بی مطلبی به در آیید هم بنده مفید فایده واقع شوم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...

 

این بار می خواهم درباره ی یک موضوع مهم برای کسانی که می خواهند به کانادا بیایند عرض کنم. فرقی هم نمی کند که برای تحصیل می آیید یا برای اقامت دائم. به هر حال، روزگار به طریقی خواهد چرخید و چرخ خواهد خورد که شما اینجا در پی یافتن کار باشید.

 

راستش را بخواهید از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، قبلاً هم جسته گریخته در این باره حرف زدم که کارهای خدماتی و مهارتی در کانادا بازارشان خوب است و همیشه تقاضا برای این کارها هست. البته این را در مقایسه با رشته های دانشگاهی در سطح تحصیلات تکمیلی عرض می کنم که پس از فارغ التحصیلی کلی باید در صف انتظار بمانند که شاید کاری مرتبط با رشته پیدا کنند.


توصیه ی اکید همسر بنده به همه ی آشناها و غریبه ها این است که تا در ایران هستید به فکر آموختن یک مهارت به درد بخور باشید و با دست پر بیایید اینجا. ببینید حتی اگر دارید برای دکترا می آیید بیایید اما با دست پر بیایید.

دست پر یعنی چه؟  یعنی خواهر و برادر من! یک مهارتی یک حرفه ای یاد بگیرید خب. می بینید همان شد راه رزق شما در این محیط. بگذارید با مثال برایتان شرح دهم:

ببینید حتماً بین برنامه هایتان وقتی باز کنید برای آموختن یک مهارت به درد بخور مثل آرایشگری، خیاطی، مانیکور و پدیکور در حد خوب و قابل قبول برای پیدا کردن کار در کانادا (توصیه به خانم ها)، لوله کشی، جوشکاری حرفه ای، رانندگی پایه  ۱ که همیشه ی خدا راننده ی پایه ۱ می خواهند و محض اطلاعتان بگویم که در کانادا هزینه ی آموزش رانندگی پایه  ۱ حدود ۸ هزار دلار ناقابل کانادا است ، یادگیری فتوشاپ، اتوکد، و دیگر نرم افزارهای طراحی و برنامه نویسی،...

 

این آخری توصیه ی اکید همسرم است چون خودش در کالج که درس می خواند این نرم افزارهای طراحی را دارند یاد می گیرند. همه اش دارد حسرت می خورد که: «ای کاش آن زمان که در ایران بودم به جای اینکه از شرایط ناله کنم و افسرده به زندگی ادامه دهم خودم را می ساختم و می آمدم اینجا!» شما کافیست در این سایت های کاریابی کانادا مثل indeed یک جستجوی ساده انجام دهید قشنگ دستتان می آید که چه مهارت هایی در اینجا به دردتان خواهد خورد. به قدری اتوکد کار و راننده ی پایه ۱ و برنامه نویس می خواهند که حد و حساب ندارد!

جالبی ماجرا این است که من همین الآن که دارم اینها را برایتان می نویسم همسرم پای لپ تاپ است و به ناگهان گفت: «بیا! یک نفر اتوکد کار می خواد با یک سال سابقه ی کار!»  من هم برایش توضیح دادم که چه تقارنی پیش آمد کرد!  من هم داشتم از حرف خودت برای وبلاگی ها می نوشتم.

دوستان! به قول زنده در یاد اخوان ثالث: این نه جای شوخی و شنگی ست! دیگر هر چه ما فرصت ها را در ایران که بودیم از دست دادیم بس است برای تمام بشریت!  شما پا جای پای ماها نگذارید دیگر! ببینید این حرفها را کسی می گوید که تجربه ی زندگی آن طرف و این طرف را داشته است. در هیچ کتاب راهنمای مهاجرت به کانادایی هم بعید می دانم از این صحبت های ناب بتوانید پیدا کنید.

این یک اتمام حجت از طرف دو مهاجر است برای تمامی شماهایی که قصد دارید روزی به کانادا بیایید که پس از اینکه آمدید نگویید که: «هیچکس نبود اینها را به من بگوید و مرا آگاه سازد که تا وقتی که در ایران بودم بتوانم از فرصت های خالیم نهایت استفاده را بکنم و خودم را قوی کنم برای ورود به این کشور!»

هیچ منتی هم بر هیچکسی نمی گذارم با گفتن این حرفها و راهنمایی کردنشان! پیام بازرگانی هم وسط مطالب ندارم که از این راه پولی هم به جیب بزنم. دیدید هر کسی یک صفحه ی مجازی دارد و آموزش زبانی آشپزی ای چیزی دارد پس از مدتی که مخاطب جمع کرد شروع می کند به قبول تبلیغات صد من یه غاز؟! یعنی به معنای واقعی کلمه به شعور مخاطبشان توهین می کنند با این حرکت! بگذریم حرف در این باره زیاد است و به ما هم هیچ ارتباطی ندارد! 

بیان این مطالب ممکن است یک نفر را آگاه یا آگاهتر سازد برای اینکه بداند چه باید کرد پیش از مهاجرت، و نگفتنش برای ما که این راه را آمده ایم و این تجربه های تلخ و شیرین را داشته ایم  یعنی یک نمره ی منفی! که چرا می دانستیم و نگفتیم!

 

یاد این مطلب از کتاب «پیامبر و دیوانه» اثر جبران خلیل جبران بزرگ افتادم که چقدر دوست می دارمش و مدام با خودم زمزمه اش می کنم:

و همچنان كه یک برگ، زرد نمی شود مگر با دانش خاموش تمام درخت، خطاكار هم خطایی نمی تواند كرد مگر با اراده ی پنهان همه ی شما ؛
شما باهم صف بسته اید و بسوی خویشتن خدایی خود، گام برمی دارید. راه، شمایید و رونده، شما

و آنگاه كه یكی از شما از پای می افتد، افتادنش زنهاری ست از برای آنها كه از پشت سر می آیند تا پایشان به سنگ نگیرد. آری ؛ 
و نیز زنهاری ست برای آنان كه از پیش رفته اند و با آنكه تیزرو تر و استوارتر بوده اند، سنگ را از سر راه برنداشته اند ... " پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران"

 

حال، با این وصف ما در حکم آنها که زودتر از شما خواننده ی گرامی به کانادا آمده ایم تا این زنهار دوم شامل حالمان نشده است تا آنجا که در توانمان باشد راهنمایی خواهیم کرد که سنگی جلوی پای شما نگیرد.

 شما نیز که با تجربه ی فعلی ما آن زنهار اول شامل حالتان شده است (تجربه ی ما مثل افتادن آن شخص است بخاطر بی تجربگی یعنی سنگ سر راه) به هوش باشید و برای خود کاری کنید خب!


اگر سؤالی در باب رشته های خاص خدماتی و مهارتی داشتید در بخش نظرات همین مطلب بپرسید در حد توان، وقت و اطلاعاتم در اولین فرصت پاسخ خواهم گفت...



ساعت ۱۱:۴۳ دقیقه ی شب شد و این مطلب تمام.

 

در پناه حق باشید!






نوع مطلب :
برچسب ها : یک تجربه، پیش از کانادا یک مهارت یا حرفه بیاموزید،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 مرداد 1398
خاله دانشجو

سلام
«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.
بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.
اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شدند و بچه ها خب طبیعتاً یک جورهای خیلی زیادی کانادایی هستند و یک جورهایی هم بسته به میزان استحاله ی پدر و مادرهایشان در فرهنگ کانادا یا اصالتی و رگ و ریشه ای از کشور قبلی والدینشان را در خود دارند یا نه. یعنی نمی شود یک نسخه ی کلی پیچید در این فقره. چون واقعاً خانواده به خانواده متفاوت است این قضیه.

اینجا فعلاً زوم می کنم به همان مورد اول که بچه ی ناف کانادایی به حساب می آیند. بقیه اش برای بعد بماند... بخصوص آن مدل ایرانی-کانادایی اش که برای بنده ملموس تر است به دلیل هم رگ و ریشه بودنم با آنها و شاید بتوانم دیده ها و تجربه های شخصی خودم را در این فقره بهتر به شما انتقال دهم.

یک هم خانه ای هندی داشتم به نام کریشنا (یکی از هم خانه ای های زمان مجردی بنده). خیلی بیشتر از آن هم خانه ای اولم که مرغان هوا را هم توانست به حال بنده بگریاند با این کریشنا هم فکر و هم سودا بودم. (اصلاً با آن یکی هیچگونه نقطه ی مشترکی نداشتم خداییش! ) حالا آن زمان انگلیسی من نیز به اندازه ی الآن خوب نبود و اما انگلیسی کریشنا خوب بود اما باز خوب همدیگر را می فهمیدیم.  یکبار در ماه رمضان بود که من روزه بودم و حدود ۶:۳۰ یا نزدیک ۷ بعد از ظهر می شد موقع افطار، نیم ساعت مانده به افطار همیشه یک آب جوش می گذاشتم و با نان و پنیر افطار می کردم. فکر نکنید مثل بعضی ها! متواضع بودم و به نان و پنیر اکتفا می کردم ها! دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ!*  نه خیر! به دلیل اینکه وقتی از همان اول شروع می کردم به شام خوردن معده ام که یکهو سنگین می شد حالم بد می شد بنابراین اول با نان و پنیر افطار می کردم بعد شام مفصل می خوردم!‌ یک بار نیم ساعت مانده به افطار قبل از اینکه کریشنا از سر کار بیاید حالم به قدری بد شد که افتادم روی تخت و نتوانستم بلند شوم بروم آب بگذارم جوش بیاید. کریشنا هم می دانست که روزه هستم و تا کی روزه هستم و بعدش روال کارم به چه صورت است. وقتی آمد خانه، دید نه آب جوش آماده است نه سفره پهن است من هم افتاده ام روی تخت نمی توانم تکان بخورم. یادم نیست اصلاً لباس هایش را عوض کرد یا نکرد بلافاصله رفت آب جوش گذاشت و سفره پهن کرد و نان و پنیر آورد و با من نشست سر سفره تا افطار کردم و رنگ و رویی در من دمیده شد و بعد رفت در اتاقش. می خواهم بگویم ببینید با یک هندی غیر هم زبان آدم چقدر می تواند همدل باشد اما با یک هموطن و همزبان چقدر بیگانه! نمونه ی دیگرش اینکه کریشنا گیاهخوار بود و حتی دیدن گوشت آزارش می داد. بنابراین من وقتی گوشت می خریدم موقع تمیز کردنش در یک جایی از خانه پناه می گرفتم که کریشنا نبیند یا وقتی که او خانه نبود گوشت ها را آماده می کردم و می گذاشتم فریزر. آن زمانی بود که محل اقامت من در خانه در هال بود. چون از این خانه های گران قیمت اجاره می کردیم که تمیز تر و نوساز بودند و امکاناتشان زیاد بود (قبلاً در وصفشان نوشته ام) و به دلیل اینکه از عهده ی اجاره اش برآییم آپارتمان دو خوابه را سه نفره شریک می شدیم دو نفر اتاق داشتند و یکی در هال ساکن بود و طبیعتاً اجاره ی کمتری می داد. من در هال ساکن بودم اما این دختر به قدری فهیم بود که یک بار نشد بخاطر کمبود درک و شعور وی، بنده در هال اذیت شوم. 
خاطرم هست یک بار همین طور که روی مبل لم داده بودیم از مسلمان ها و شیعه و سنی حرف زد و سؤالاتی پرسید. من هم داشتم تاریخ اسلام را برایش شرح می دادم با یک حالت خاصی گفتم خب قبل از اسلام مردم عربستان بت پرست بودند. بعد نمی دانم چطور شد که درباره ی بت پرست های آن زمان داشتم حرف می زدم و اینکه چقدر کارشان بی معناست با یک حالت خاصی گفتم: فکر کـــــــــــن «بت» می پرستیدند! یک سنگی را می گذاشتند می گفتند خدای ماست و می پرستیدند. یک آن بعد از حرف من، کریشنا با خنده و با خونسردی گفت: خب ما هم الهه داریم دیگر! ما هم بت می پرستیم. دقیقاً با همین قیافه ی این شکلک . مرا می گویید؟ اینطوری شدم  خدایااااا! خیلی سوتی بدی دادم خواستم موضوع را یک جوری جمعش کنم گفتم آخر آنها یک سنگی را نماد خدا می دانند. قضیه بدتر هم شد  گفت: خب ما هم یک مجسمه از خدایمان داریم کلی هم الهه داریم هر کدام هم یک اسمی دارند  فکر کنم دیگر بحث را ادامه ندادم  اما کریشنا هیچگونه موضعگیری ای در برابر حرف من نداشت که چرا اینطوری می گویی یا چی! یا بیاید دفاع کند از الهه هایشان! الآن که دارم اینها را می نویسم دارم به این فکر می کنم که اگر موضوع برعکس بود و کریشنا درباره ی دین من با لحن خاص ریشخندگونه ای حرف می زد آیا من ساکت می شدم یا «بر خودم تکلیف واجب الهی می دانستم» که او را از سوء تعبیرهایی که برایش پیش آمد کرده و ضد تبلیغ های رسانه ها درآورم؟  فکر می کنم ما مسلمان ها واقعاً روحیه ی تسامح و تساهل را نداریم و زود موضع می گیریم و سعی می کنیم یا توجیه کنیم یا طرفمان را بی جواب نگذاریم. حالا این در سطح ما کوچک ترهای بی قدرت است اگر قدرت و پول و ثروت هم از آن ما باشد که کار به جاهای باریک تر می کشد و یکهو طرف یا طالبان صفت می شود یا داعش مرام! طیف وسیعی از خوانش های عجیب و غریب و واقعاً غریب از یک دین!!! 

اصلاً موضوع بحث کریشنا نبود ها! فقط حرف حرف می آورد!  حالا که به اینجا رسیدیم این را هم بگویم که بعد از مدتی زندگی کردن با کریشنا وقتی هم فهمیدم بت پرست است خدا را صد هزار مرتبه شکر هیچگونه تغییری در گفتار و کردارم رخ نداد و همچنان هم صحبت خوبی برای هم باقی ماندیم... خاطرم هست یک بار رفته بود آمریکا و به معبد خودشان. وقتی که برگشت چند عدد میوه آورد و گفت: اینها را خدا فرستاده است.  اینکه در آن لحظه به این بیاندیشم که خدای او یک مجسمه ی چه اندازه ای است که در معبد است و مجسمه ی کوچکترش را نیز کریشنا در ماشینش دارد و وقتی می رویم بیرون یک دستی به سر خدایش می زند وقتی می خواهد بگوید: خدا را شکر (Thanks god)، در آن صورت تنها این افکار مغزم را پر می کرد که هر چه هم از خدای او آمده حرام است و از اینگونه افکار مسموم! که همیشه ماها درگیرش هستیم و از اصل موضوع غافل می شویم. خب او در ذهنش خدایش آنگونه است من خدایم یک گونه ی دیگر. بیچاره میوه چه گناهی کرده است که ما بر سر خداهایمان اختلاف داریم؟! میوه یک نعمت الهی است که من فکر می کنم از طرف خدای من است او هم فکر می کند از طرف خدای اوست. به هر حال، دست خداهایمان درد نکند! من هم گفتم: چه خوب! دستش درد نکند! آورد شستیم و باهم خوردیم. خوشمزه بود چسبید.  این یک نمونه ی کوچکی می تواند باشد از نحوه ی تعامل با ادیان و اندیشه ها و اعتقادات گونه گون. خب این از کریشنا گرچه پست به خلق و خوی کانادایی ها تعلق دارد 

اصلاً اصل آن چیزی که می خواستم از کریشنا بگویم و اینهمه حرف درباره اش زدم غیر از آن اصل مطلب این بود: کریشنا تحصیلات دانشگاهی اش را در آمریکا گذرانده بود و به همراه خانواده اش اقامت کانادا گرفته بودند و ساکن کانادا شده بودند و داشت در کانادا کار می کرد. همیشه در مقایسه میان آمریکایی ها و کانادایی ها یک چیزی می گفت که گرچه آن زمان برای من که خیلی با کانادایی ها در ارتباط و تعامل نبودم خیلی ملموس نبود این حرفش (برعکس او که سر کار می رفت و بیشتر با کانادایی ها در تعامل بود)، اما هر چه می گذرد دست کم در قسمت کاناداییِ موضوع بیشتر می فهمم منظورش را (چون مردم آمریکا را اصلاً نمی شناسم). اما آن حرف چه بود؟
می گفت: آمریکایی ها مردم یک رویی هستند اگر در جلوی رویت با تو خوب هستند یقین بدان پشت سرت هم خوب هستند اگر در جلوی رویت روی خوشی به تو نشان ندادند و از تو بدشان آمد پشت سرت هم همین طوری هستند.  اما کانادایی ها دو رو هستند ممکن است در مقابلت خوشرو و خوش برخورد باشند اما پشت سرت از تو متنفر باشند. 
منظورش این بود که: خیلی روی خوش برخوردی یک کانادایی حساب نکن چون معلوم نیست واقعاً پشت سرت هم انقدر خوش نیت باشد نسبت به تو. البته بیشتر در سر کار ممکن است این موقعیت ها پیش آمد کند که مثلاً سر ارتقاء شغلی یا زیرآب کسی را زدن اینگونه باشند و این مهم باشد که طرفت را بشناسی. اما مثلاً اگر رفتم خرید و صندوقدار رفتار خوبی با من داشت چه اهمیتی دارد که بدانم در دلش از من متنفر است یا نه!؟ به هر حال، طبق قانون و برای حفظ موقعیت فعلی اش اگر هم خودش آدم اخلاقی ای نباشد باز مجبور است خوش برخورد باشد و احترام مشتری را داشته باشد.

این یک مورد از خلق و خوی کانادایی ها بود که من در این ۶ سال می توانم بگویم هم این دو رویی ها را تجربه کرده ام هم خلاف این گفته ها را. بنابراین، طبق عادت دیرینه هیچ چیزی را نمی توانم تعمیم دهم اما این حرف کریشنا را همیشه گوشه ی ذهنم دارد که در روابطم احتیاط کنم.

البته فکر می کنم ما ایرانی ها هم همین طوری هستیم ها!  آدم که سر خودش نمی تواند کلاه بگذارد که! واقعاً کلاه هایمان را قاضی کنیم ببینیم چند بار دو رویی با هزار و یک توجیه شرعی و عرفی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و فرهنگی به خرج داده ایم؟!  شاید بی شمار بار! 

اگر با آمریکایی ها هم در تعامل و ارتباط بودم گزارش یک رو بودن یا نبودنشان را بعداً تر ها به سمع و نظرتان می رسانم.

خدا حافظ مردم ما باشد. همین! 


*اشاره به دیالوگ مش قاسم سریال «دایی جان ناپلئون».
پرویز فنی‌زاده بازیگر نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون بود که بر اثر بیماری کزاز در سن 42 سالگی درگذشت. بر روی سنگ قبر وی تکیه کلامش در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است: «دروغ چرا؟ تا قبر چهار قدم، آ، آ، آ، آ». عکس دومی کنار روزنامه همان نقش مش قاسم بود. روحش شاد...!







نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، اندر خلق و خوی کانادایی ها، هم خانه ای بت پرست، روحیه ی تسامح و تساهل، ما ایرانی ها چگونه ایم؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو


با سلام

بهتر آن دیدم که برای دسترسی همگی این اینفوگرافیک مثلث حیات را که هنگام زلزله به درد همه مان می خورد در اینجا قرار دهم که نمی گویم در صورت تمایل، بلکه حتماً چاپش کنید و از روی آن به بقیه ی اعضای خانواده تان طرزصحیح پناه گرفتن را آموزش دهید.

خب می دانید که هنگام زمین لرزه خیلی ها به بیرون می دوند اما بسیاری از ما آپارتمان نشین ها برای فرار به بیرون تنها راهمان پله هاست که خود پله ها مکان های بسیار بد و خطرناکی هستند. بنابراین زمانی که امکان بیرون رفتن نبود بهتر است در داخل خانه جاهای امن و جان پناه ها را از قبل شناسایی کنیم چون دیگر در زمان وقوع زلزله کسی به فکرش نمی آید که : آن اینفوگرافیک زلزله کجا بود بیاورید از روی آن ببینیم الآن باید کجا پناه بگیریم؟  و خدای ناکرده کار از کار می گذرد و دیگر هیچ!

متأسفانه در جامعه ی ما که مستعد وقوع چنین اتفاق های هولناکی است همیشه! آموزش همگانی در این باره داده نمی شود. اینکه برای یک عده ی محدودی در داخل اداره جات یا سازمان های خاصی کارگاه آموزشی مدیریت بحران می گذارند آن هم چند ساعته فقط!  و خیلی ها بخاطر اینکه این امتیازهای شرکت در کارگاه های آموزشی برایشان جمع شود و پایه حقوقشان بالا برود و از این حرفها!  در این کارگاه ها شرکت می کنند! با اینها هیچ کسی هیچ چیز درست و درمانی یاد نمی گیرد که دست کم به بقیه ی اعضای خانواده ی خودش آموزش دهد. خب، ستاد بحران برای اینطور مواقع اضطراری و غیرمنتظره است دیگر! اما یادمان نمی رود که یکی از مسؤولین ستاد بحران در زلزله ی کرمانشاه اعلام کرده بود که ما خودمان هم غافلگیر شدیم!  یعنی ها! آدم با این حرف دیگر خلع سلاح می شود و به قول آن دوستمان که در نظرشان نوشته بودند به قول خارجی ها به معنای واقعی کلمه speechless!  می شود! خب، یکی نیست بگوید در کدامین کشور زمین لرزه یا دیگر حوادث و بلایای طبیعی و ناطبیعی و ساختگی و ... از قبل قرار است مدیران را خبر کند که به هوش باشید دارم می آیم؟! خودتان هم غافلگیر شده اید؟  از همین جا دسته جمعی یک خسته نباشید ویژه به غافلگیر شدگان ستاد بحران عرض کنیم.

به هر حال، غرض از این پست این بود که شما دیگر غافلگیر نشوید و دست کم در محیط خانه تان بتوانید مدیریت بحران خوبی داشته باشید.

این هم از اینفوگرافیک مثلث حیات:


به نظرم، این تصویر را ذخیره کنید بزرگتر هم دیده می شود.

آنهایی که علامت ضربدر دارد یعنی اشتباه است و پناه گرفتن های صحیح با علامت سبز مشخص شده است.

تا زمانی که جامعه به آگاهی لازم جهت اطلاع رسانی دقیق و درست در زمینه ی بحران های طبیعی و غیرطبیعی برسد علی الحساب این مثلث حیات را مطالعه بفرمایید.

یادمان نرود که: خداوند عزیز در قرآن هم می فرماید: 

إنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم: 

همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر آنکه خودشان سرنوشت خویش را تغییر دهند. 

دوستان من! از ما حرکت در جهت خودآگاهی و آگاهی بخشیدن به دیگران، از خدا هم برکت... 

الهی که روی غم نبینید! آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : زمین لرزه، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 آذر 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic