تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب ابر یک تجربه
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام
«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.
بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.
اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شدند و بچه ها خب طبیعتاً یک جورهای خیلی زیادی کانادایی هستند و یک جورهایی هم بسته به میزان استحاله ی پدر و مادرهایشان در فرهنگ کانادا یا اصالتی و رگ و ریشه ای از کشور قبلی والدینشان را در خود دارند یا نه. یعنی نمی شود یک نسخه ی کلی پیچید در این فقره. چون واقعاً خانواده به خانواده متفاوت است این قضیه.

اینجا فعلاً زوم می کنم به همان مورد اول که بچه ی ناف کانادایی به حساب می آیند. بقیه اش برای بعد بماند... بخصوص آن مدل ایرانی-کانادایی اش که برای بنده ملموس تر است به دلیل هم رگ و ریشه بودنم با آنها و شاید بتوانم دیده ها و تجربه های شخصی خودم را در این فقره بهتر به شما انتقال دهم.

یک هم خانه ای هندی داشتم به نام کریشنا (یکی از هم خانه ای های زمان مجردی بنده). خیلی بیشتر از آن هم خانه ای اولم که مرغان هوا را هم توانست به حال بنده بگریاند با این کریشنا هم فکر و هم سودا بودم. (اصلاً با آن یکی هیچگونه نقطه ی مشترکی نداشتم خداییش! ) حالا آن زمان انگلیسی من نیز به اندازه ی الآن خوب نبود و اما انگلیسی کریشنا خوب بود اما باز خوب همدیگر را می فهمیدیم.  یکبار در ماه رمضان بود که من روزه بودم و حدود ۶:۳۰ یا نزدیک ۷ بعد از ظهر می شد موقع افطار، نیم ساعت مانده به افطار همیشه یک آب جوش می گذاشتم و با نان و پنیر افطار می کردم. فکر نکنید مثل بعضی ها! متواضع بودم و به نان و پنیر اکتفا می کردم ها! دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ!*  نه خیر! به دلیل اینکه وقتی از همان اول شروع می کردم به شام خوردن معده ام که یکهو سنگین می شد حالم بد می شد بنابراین اول با نان و پنیر افطار می کردم بعد شام مفصل می خوردم!‌ یک بار نیم ساعت مانده به افطار قبل از اینکه کریشنا از سر کار بیاید حالم به قدری بد شد که افتادم روی تخت و نتوانستم بلند شوم بروم آب بگذارم جوش بیاید. کریشنا هم می دانست که روزه هستم و تا کی روزه هستم و بعدش روال کارم به چه صورت است. وقتی آمد خانه، دید نه آب جوش آماده است نه سفره پهن است من هم افتاده ام روی تخت نمی توانم تکان بخورم. یادم نیست اصلاً لباس هایش را عوض کرد یا نکرد بلافاصله رفت آب جوش گذاشت و سفره پهن کرد و نان و پنیر آورد و با من نشست سر سفره تا افطار کردم و رنگ و رویی در من دمیده شد و بعد رفت در اتاقش. می خواهم بگویم ببینید با یک هندی غیر هم زبان آدم چقدر می تواند همدل باشد اما با یک هموطن و همزبان چقدر بیگانه! نمونه ی دیگرش اینکه کریشنا گیاهخوار بود و حتی دیدن گوشت آزارش می داد. بنابراین من وقتی گوشت می خریدم موقع تمیز کردنش در یک جایی از خانه پناه می گرفتم که کریشنا نبیند یا وقتی که او خانه نبود گوشت ها را آماده می کردم و می گذاشتم فریزر. آن زمانی بود که محل اقامت من در خانه در هال بود. چون از این خانه های گران قیمت اجاره می کردیم که تمیز تر و نوساز بودند و امکاناتشان زیاد بود (قبلاً در وصفشان نوشته ام) و به دلیل اینکه از عهده ی اجاره اش برآییم آپارتمان دو خوابه را سه نفره شریک می شدیم دو نفر اتاق داشتند و یکی در هال ساکن بود و طبیعتاً اجاره ی کمتری می داد. من در هال ساکن بودم اما این دختر به قدری فهیم بود که یک بار نشد بخاطر کمبود درک و شعور وی، بنده در هال اذیت شوم. 
خاطرم هست یک بار همین طور که روی مبل لم داده بودیم از مسلمان ها و شیعه و سنی حرف زد و سؤالاتی پرسید. من هم داشتم تاریخ اسلام را برایش شرح می دادم با یک حالت خاصی گفتم خب قبل از اسلام مردم عربستان بت پرست بودند. بعد نمی دانم چطور شد که درباره ی بت پرست های آن زمان داشتم حرف می زدم و اینکه چقدر کارشان بی معناست با یک حالت خاصی گفتم: فکر کـــــــــــن «بت» می پرستیدند! یک سنگی را می گذاشتند می گفتند خدای ماست و می پرستیدند. یک آن بعد از حرف من، کریشنا با خنده و با خونسردی گفت: خب ما هم الهه داریم دیگر! ما هم بت می پرستیم. دقیقاً با همین قیافه ی این شکلک . مرا می گویید؟ اینطوری شدم  خدایااااا! خیلی سوتی بدی دادم خواستم موضوع را یک جوری جمعش کنم گفتم آخر آنها یک سنگی را نماد خدا می دانند. قضیه بدتر هم شد  گفت: خب ما هم یک مجسمه از خدایمان داریم کلی هم الهه داریم هر کدام هم یک اسمی دارند  فکر کنم دیگر بحث را ادامه ندادم  اما کریشنا هیچگونه موضعگیری ای در برابر حرف من نداشت که چرا اینطوری می گویی یا چی! یا بیاید دفاع کند از الهه هایشان! الآن که دارم اینها را می نویسم دارم به این فکر می کنم که اگر موضوع برعکس بود و کریشنا درباره ی دین من با لحن خاص ریشخندگونه ای حرف می زد آیا من ساکت می شدم یا «بر خودم تکلیف واجب الهی می دانستم» که او را از سوء تعبیرهایی که برایش پیش آمد کرده و ضد تبلیغ های رسانه ها درآورم؟  فکر می کنم ما مسلمان ها واقعاً روحیه ی تسامح و تساهل را نداریم و زود موضع می گیریم و سعی می کنیم یا توجیه کنیم یا طرفمان را بی جواب نگذاریم. حالا این در سطح ما کوچک ترهای بی قدرت است اگر قدرت و پول و ثروت هم از آن ما باشد که کار به جاهای باریک تر می کشد و یکهو طرف یا طالبان صفت می شود یا داعش مرام! طیف وسیعی از خوانش های عجیب و غریب و واقعاً غریب از یک دین!!! 

اصلاً موضوع بحث کریشنا نبود ها! فقط حرف حرف می آورد!  حالا که به اینجا رسیدیم این را هم بگویم که بعد از مدتی زندگی کردن با کریشنا وقتی هم فهمیدم بت پرست است خدا را صد هزار مرتبه شکر هیچگونه تغییری در گفتار و کردارم رخ نداد و همچنان هم صحبت خوبی برای هم باقی ماندیم... خاطرم هست یک بار رفته بود آمریکا و به معبد خودشان. وقتی که برگشت چند عدد میوه آورد و گفت: اینها را خدا فرستاده است.  اینکه در آن لحظه به این بیاندیشم که خدای او یک مجسمه ی چه اندازه ای است که در معبد است و مجسمه ی کوچکترش را نیز کریشنا در ماشینش دارد و وقتی می رویم بیرون یک دستی به سر خدایش می زند وقتی می خواهد بگوید: خدا را شکر (Thanks god)، در آن صورت تنها این افکار مغزم را پر می کرد که هر چه هم از خدای او آمده حرام است و از اینگونه افکار مسموم! که همیشه ماها درگیرش هستیم و از اصل موضوع غافل می شویم. خب او در ذهنش خدایش آنگونه است من خدایم یک گونه ی دیگر. بیچاره میوه چه گناهی کرده است که ما بر سر خداهایمان اختلاف داریم؟! میوه یک نعمت الهی است که من فکر می کنم از طرف خدای من است او هم فکر می کند از طرف خدای اوست. به هر حال، دست خداهایمان درد نکند! من هم گفتم: چه خوب! دستش درد نکند! آورد شستیم و باهم خوردیم. خوشمزه بود چسبید.  این یک نمونه ی کوچکی می تواند باشد از نحوه ی تعامل با ادیان و اندیشه ها و اعتقادات گونه گون. خب این از کریشنا گرچه پست به خلق و خوی کانادایی ها تعلق دارد 

اصلاً اصل آن چیزی که می خواستم از کریشنا بگویم و اینهمه حرف درباره اش زدم غیر از آن اصل مطلب این بود: کریشنا تحصیلات دانشگاهی اش را در آمریکا گذرانده بود و به همراه خانواده اش اقامت کانادا گرفته بودند و ساکن کانادا شده بودند و داشت در کانادا کار می کرد. همیشه در مقایسه میان آمریکایی ها و کانادایی ها یک چیزی می گفت که گرچه آن زمان برای من که خیلی با کانادایی ها در ارتباط و تعامل نبودم خیلی ملموس نبود این حرفش (برعکس او که سر کار می رفت و بیشتر با کانادایی ها در تعامل بود)، اما هر چه می گذرد دست کم در قسمت کاناداییِ موضوع بیشتر می فهمم منظورش را (چون مردم آمریکا را اصلاً نمی شناسم). اما آن حرف چه بود؟
می گفت: آمریکایی ها مردم یک رویی هستند اگر در جلوی رویت با تو خوب هستند یقین بدان پشت سرت هم خوب هستند اگر در جلوی رویت روی خوشی به تو نشان ندادند و از تو بدشان آمد پشت سرت هم همین طوری هستند.  اما کانادایی ها دو رو هستند ممکن است در مقابلت خوشرو و خوش برخورد باشند اما پشت سرت از تو متنفر باشند. 
منظورش این بود که: خیلی روی خوش برخوردی یک کانادایی حساب نکن چون معلوم نیست واقعاً پشت سرت هم انقدر خوش نیت باشد نسبت به تو. البته بیشتر در سر کار ممکن است این موقعیت ها پیش آمد کند که مثلاً سر ارتقاء شغلی یا زیرآب کسی را زدن اینگونه باشند و این مهم باشد که طرفت را بشناسی. اما مثلاً اگر رفتم خرید و صندوقدار رفتار خوبی با من داشت چه اهمیتی دارد که بدانم در دلش از من متنفر است یا نه!؟ به هر حال، طبق قانون و برای حفظ موقعیت فعلی اش اگر هم خودش آدم اخلاقی ای نباشد باز مجبور است خوش برخورد باشد و احترام مشتری را داشته باشد.

این یک مورد از خلق و خوی کانادایی ها بود که من در این ۶ سال می توانم بگویم هم این دو رویی ها را تجربه کرده ام هم خلاف این گفته ها را. بنابراین، طبق عادت دیرینه هیچ چیزی را نمی توانم تعمیم دهم اما این حرف کریشنا را همیشه گوشه ی ذهنم دارد که در روابطم احتیاط کنم.

البته فکر می کنم ما ایرانی ها هم همین طوری هستیم ها!  آدم که سر خودش نمی تواند کلاه بگذارد که! واقعاً کلاه هایمان را قاضی کنیم ببینیم چند بار دو رویی با هزار و یک توجیه شرعی و عرفی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و فرهنگی به خرج داده ایم؟!  شاید بی شمار بار! 

اگر با آمریکایی ها هم در تعامل و ارتباط بودم گزارش یک رو بودن یا نبودنشان را بعداً تر ها به سمع و نظرتان می رسانم.

خدا حافظ مردم ما باشد. همین! 


*اشاره به دیالوگ مش قاسم سریال «دایی جان ناپلئون».
پرویز فنی‌زاده بازیگر نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون بود که بر اثر بیماری کزاز در سن 42 سالگی درگذشت. بر روی سنگ قبر وی تکیه کلامش در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است: «دروغ چرا؟ تا قبر چهار قدم، آ، آ، آ، آ». عکس دومی کنار روزنامه همان نقش مش قاسم بود. روحش شاد...!







نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، اندر خلق و خوی کانادایی ها، هم خانه ای بت پرست، روحیه ی تسامح و تساهل، ما ایرانی ها چگونه ایم؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو


با سلام

بهتر آن دیدم که برای دسترسی همگی این اینفوگرافیک مثلث حیات را که هنگام زلزله به درد همه مان می خورد در اینجا قرار دهم که نمی گویم در صورت تمایل، بلکه حتماً چاپش کنید و از روی آن به بقیه ی اعضای خانواده تان طرزصحیح پناه گرفتن را آموزش دهید.

خب می دانید که هنگام زمین لرزه خیلی ها به بیرون می دوند اما بسیاری از ما آپارتمان نشین ها برای فرار به بیرون تنها راهمان پله هاست که خود پله ها مکان های بسیار بد و خطرناکی هستند. بنابراین زمانی که امکان بیرون رفتن نبود بهتر است در داخل خانه جاهای امن و جان پناه ها را از قبل شناسایی کنیم چون دیگر در زمان وقوع زلزله کسی به فکرش نمی آید که : آن اینفوگرافیک زلزله کجا بود بیاورید از روی آن ببینیم الآن باید کجا پناه بگیریم؟  و خدای ناکرده کار از کار می گذرد و دیگر هیچ!

متأسفانه در جامعه ی ما که مستعد وقوع چنین اتفاق های هولناکی است همیشه! آموزش همگانی در این باره داده نمی شود. اینکه برای یک عده ی محدودی در داخل اداره جات یا سازمان های خاصی کارگاه آموزشی مدیریت بحران می گذارند آن هم چند ساعته فقط!  و خیلی ها بخاطر اینکه این امتیازهای شرکت در کارگاه های آموزشی برایشان جمع شود و پایه حقوقشان بالا برود و از این حرفها!  در این کارگاه ها شرکت می کنند! با اینها هیچ کسی هیچ چیز درست و درمانی یاد نمی گیرد که دست کم به بقیه ی اعضای خانواده ی خودش آموزش دهد. خب، ستاد بحران برای اینطور مواقع اضطراری و غیرمنتظره است دیگر! اما یادمان نمی رود که یکی از مسؤولین ستاد بحران در زلزله ی کرمانشاه اعلام کرده بود که ما خودمان هم غافلگیر شدیم!  یعنی ها! آدم با این حرف دیگر خلع سلاح می شود و به قول آن دوستمان که در نظرشان نوشته بودند به قول خارجی ها به معنای واقعی کلمه speechless!  می شود! خب، یکی نیست بگوید در کدامین کشور زمین لرزه یا دیگر حوادث و بلایای طبیعی و ناطبیعی و ساختگی و ... از قبل قرار است مدیران را خبر کند که به هوش باشید دارم می آیم؟! خودتان هم غافلگیر شده اید؟  از همین جا دسته جمعی یک خسته نباشید ویژه به غافلگیر شدگان ستاد بحران عرض کنیم.

به هر حال، غرض از این پست این بود که شما دیگر غافلگیر نشوید و دست کم در محیط خانه تان بتوانید مدیریت بحران خوبی داشته باشید.

این هم از اینفوگرافیک مثلث حیات:


به نظرم، این تصویر را ذخیره کنید بزرگتر هم دیده می شود.

آنهایی که علامت ضربدر دارد یعنی اشتباه است و پناه گرفتن های صحیح با علامت سبز مشخص شده است.

تا زمانی که جامعه به آگاهی لازم جهت اطلاع رسانی دقیق و درست در زمینه ی بحران های طبیعی و غیرطبیعی برسد علی الحساب این مثلث حیات را مطالعه بفرمایید.

یادمان نرود که: خداوند عزیز در قرآن هم می فرماید: 

إنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم: 

همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر آنکه خودشان سرنوشت خویش را تغییر دهند. 

دوستان من! از ما حرکت در جهت خودآگاهی و آگاهی بخشیدن به دیگران، از خدا هم برکت... 

الهی که روی غم نبینید! آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : زمین لرزه، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 آذر 1396
خاله دانشجو

سلام دوستان

با اینکه هیچکدام از آن شرایطی که در مطلب قبلی عرض کردم مهیا نشده که بعدش بیایم این مطلب نان و آب دار برای رشته های ریاضی و اقتصاد و ... بنویسم اما چون برای کسانی که ممکن است این مطلب امسال به دردشان بخورد و از نیمه ی اکتبر ۲۰۱۷ درهای اپلای کردن برای سال ۲۰۱۸ را برای این رشته هایی که در ادامه توضیح خواهم داد باز کرده اند (امروز ۳۰ اکتبر ۲۰۱۷ است) و فقط تا فوریه ی ۲۰۱۷ فرصت درخواست پذیرش هست نمی شد بیش از این منتظر ماند برای نگارش این مطلب. نوشدارو بعد از مرگ سهراب به درد چه کسی در طول تاریخ خورده که دور از جان شما به درد شما بخورد؟ 

بنابراین، تنگی وقت را نادیده گرفتم تا حق این مطلب ادا شود و خداییش دیگر بعد از این مطلب، انتظار زیادی از من نداشته باشید ها! می روم برای مدتی نامعلوم...  خب، بنده زودتر درسم تمام شود به نفع شماها هم هست خب! بیشتر می توانم به این صفحه وقت بگذارم. همکاری کنید لطفاً. 

 اصل مطلب:
در دانشگاه وسترن ما دو رشته هست در دوره ی فوق لیسانس که یکی شان یک ساله است و دیگری شانزده ماهه. هر دو هم در حوزه ی اقتصاد هستند.
اولی 

The Master of Financial Modelling است که مدرک فوق لیسانس می دهد و یک ساله است این هم لینکش: 

دومی The Western Master of Financial Economics است که آن هم مدرک فوق لیسانس می دهد و شانزده ماهه است این هم لینکش:


حال قضیه ی این دو رشته چیست؟

ببینید در همین ابتدای کار این را عرض کنم که این دو رشته هیچ ربطی به رشته ی تحصیلی بنده ندارند. بنابراین سؤالات تخصصی تان در این باب را از کارشناس دپارتمان مربوط به این رشته ها که در سایتشان هست بپرسید نه از بنده!  این از این.

داستان بر سر آن است که در حال حاضر در دانشگاه ما بدجوری بر سر گرفتن پذیرش از این دو رشته سر و دست می شکنند و کلی مجروح و بیمارستانی روی دست وسترن مانده بر سر این قضیه.  
خب مگر خبری هست؟ 

بله که خبری هست! در مطلب قبلی هم اشاره کردم که این حرفها واقعیت دارد و جدی بگیریدش. 

یکی از دوستان ما که از ایران فوق لیسانس آمار داشته است وقتی با همسرش به اینجا می آیند برای ادامه تحصیل همسرش، خودش هم پیگیری می کند و بالاخره در رشته ی اولی پذیرش می گیرد. 
این را هم اول کاری عرض کنم که سعی کنید نمراتتان بالا باشد ها! خداییش به زبان فارسی درس خواندن کاری ندارد که نمرات پایان ترم هم پایین بیاید که! از نمره ی بالا کسی ضرر ندیده که هیچ، کلی هم خیر دیده. پس اگر مشغول به تحصیل هستید درست و حسابی درس بخوانید که این فرصت ها از کفتان در نرود! از من گفتن بود به حکم وظیفه. دوستانی که درسشان تمام شده و معدلشان پایین است دیگر افسوس خوردن فایده ای ندارد. باید سعی کنند بعد از این بهترین باشند. 

این دوستمان این رشته را می خواند و بعد از نزدیک به یک سال حتی قبل از دفاع پروژه اش درخواست کار در بانک می کند و به مصاحبه دعوتش می کنند. وقتی هم که دفاع کرد در فاصله ی کمی پس از دفاع استخدام بانک TD شد. تازه مینی مم حقوق اولیه اش فکر می کنید چقدر؟
.
.
.
.
 ۶۵ هزار دلار سالانه. با کسر مالیاتش حدود ماهی ۴ هزار دلار حقوق می گیرد که در کانادا حقوق مُکفی ای هست برای یک زندگی در ایران هم بخواهید حسابش کنید با دلاری ۳ هزار تومن که البته بیشتر هم هست می شود ۱۲ میلیون تومن ماهانه. حال وقتی می گویم اینجا سفره ای پهن کرده اند که هر که سرش نشسته به نان و نوایی رسیده حرفم را باور نمی کنید. 

تازه به قدری در بانک های اینجا ارتقاء شغلی زیاد است که زود به زود کارمندهای بانک ها ارتقاء می گیرند و هی می بینید کارمندهای یک شعبه مدام در حال عوض شدن هستند. واقعاً هم کار بانک مثل ایران کار خوبی است چه از نظر درآمد چه از نظر شیک و تمیز بودنش.

البته آن رشته ی اولی یعنی Financial Modelling گویا از Financial Economics کم هزینه تر است و همانطور که گفتم این اطلاعاتی ست که جسته گریخته از این و آن شنیده ام. به من هم ربطی ندارد  بنابراین بیش از این اطلاعاتی در دست ندارم. اما این توصیه را به همگی شما می کنم که برای کسب اطلاعات دقیق تر، هم زودتر اقدام کنید هم با دپارتمان های مربوط در تماس باشید. 
حالا تمام داستان این نیست که!

داستان باور نکردنی ترش از اینجا به بعد شروع می شود که:

چند نفری را از دور و نزدیک می شناسم که اندکی از زندگی شان را دیده یا شنیده ام که در ذیل شرحشان می آید:

۱- یکی از دوستان ما که از ایران دکترا گرفته بود و یکی دو سالی در دانشگاه دیگری فوق دکترا بود در رشته ی مخابرات و چند سالی هم در وسترن فوق دکترا شده بود، پس از سال ها تحقیق و پژوهش در رشته ی خودش یعنی مخابرات، گویا در رشته ی خودش علی رغم بسیار کوشا بودن که حتی یک سالی هم در همین وسترن بهترین postdoc سال هم انتخاب شد، نتوانسته بود کار مناسبی پیدا کند و بنابراین می رود همین Financial modeling را همین پارسال می خواند و الآن در بانک RBC در تورونتو مشغول به کار است.
ناگفته نماند که حتماً می دانید که فوق دکترا هم کار است اما کار پژوهشی است و مثل کار استخدامی نیست و حقوقش هم پایین تر است و بنابراین نمی توانید تا آخر عمر به postdoc بودن اکتفا کنید و باید به دنبال یک کار دائم که اینجا می گویند permanent job، باشید.

۲- یک بنده ی خدای دیگری هم که نمی دانم در چه رشته ای در وسترن تحصیل کرده بود دوباره می رود همین رشته را می خواند و الآن در تورونتو استخدام بانک شده است.

۳- یکی از دانشجویان اینجا که دکترای فیزیک داشت و سه سال هم فوق دکترا بوده است، بالاخره تصمیم می گیرد این رشته ی اولی را بخواند و امسال پس از تمام شدن درسش در تورونتو استخدام بانک CIBC شده است.

۴- یکی دیگر از دوستان که دکترای ژئوفیزیک از وسترن گرفته است و یک سال هم فوق دکترا بوده است، امسال در حال تحصیل در همین رشته ی فوق لیسانس است و شک نکنید سال بعد همین موقع ها خبر استخدامش در بانک به گوش خواهد رسید. 

۵- این مورد پنجم واقعاً مرا در حیرت فرو برد:
یک بنده ی خدایی بود در لندن که با همسر و بچه اش در اینجا بودند و دکترای ریاضی محض از وسترن گرفت. بعد فوق دکترا شد در یک دانشگاه دیگر و بار و بنه شان را جمع کردند و از اینجا رفتند به شهر دیگری. من کلاً دورادور می شناختمشان و در همین حد که عرض کردم خدمتتان. به تازگی از یکی از دوستان شنیدم که بنده ی خدا بعد از نمی دانم چند سال فوق دکترا بودن دیگر کار گیرش نمی آید و بیکار می شود و خانمش هم که خانه دار بود و کلاً خیلی زندگی در این جغرافیا برایشان تنگ می شود.  دست آخر دوباره برمی گردد وسترن و می رود فوق لیسانس یکی از همین رشته ها را می خواند و شکر خدا در تورونتو استخدام بانک می شود و زندگی دوباره ورقش برمی گردد و روی خوش به ایشان نشان می دهد. آنطور که دوستمان می گفت خیلی در آن مدت بیکاری دچار مشکلات مالی شده بود که به لطف خدا و تصمیم گیری درست خودش در نهایت به نتیجه ی خوبی می رسد با خواندن این رشته.

راستش را بخواهید من اگر معلمان ریاضی و فیزیک دوره ی دبیرستانم خوب بودند و چیزی به ما یاد داده بودند و پایه ام قوی بود شک نکنید که بعد از اتمام درسم می رفتم این رشته را می خواندم. اما چه کنم که دستم از جهت ریاضی زیر سنگ است و دانش ریاضی ام کم و ناچیز.   گفتم دست کم شماها در همان ایران ریاضی تان را قوی کنید و اگر دانشجو هستید نمره هایتان را بالا ببرید که بتوانید این طرف از آن بهره برداری کنید.

البته تمام ۵ موردی که داستانشان را گفتم از داخل کانادا و پس از فارغ التحصیل شدن در یک رشته ای در کانادا یا گذراندن دوره ی فوق دکترا به این رشته روی آورده بودند و یک جورهایی کارشان نسبت به دانشجوی خارجی ای که می خواهد اپلای کند راحت تر بوده و شاید راحت تر هم پذیرش گرفته بوده باشند. 

اما این ناامید کننده نیست. شما حتی اگر هم اکنون به این نتیجه رسیدید که مستقیماً برای این رشته ها نمی توانید اپلای کنید و آن هم به دلیل اینکه ممکن است در این رشته ها بورس ندهند (بنده اطلاعاتی در این باره ندارم)، می توانید با گرفتن پذیرش از یک رشته ی دیگر و آن هم در مقطع فوق لیسانس و نه دکترا که بیشتر طول می کشد بیایید و پس از پایان فوق لیسانس مورد نظر در صورت تمایل و با بررسی شرایط آن زمان دوباره در این رشته یک فوق لیسانس بخوانید و به نان و نوایی که عرض کردم برسید.

به هر حال، چون این اطلاعات برای خودم تازگی داشت و فکر کردم شاید به دردتان بخورد و راه آینده تان را روشن سازد گفتم تا دیر نشده خدمتتان عرض کنم. می بینید؟ گویا این سال ها بازار رشته های اقتصاد و آمار در کانادا گرمِ گرم است. این تنور تا کی گرم خواهد ماند و تا کی این بازار اشباع نخواهد شد خدا می داند...   پس بهتر است زودتر به فکر بیافتید و تصمیم درست تر را بگیرید.

و همچنان فراموش نکنید که بنده کارشناس این رشته ها نیستم ها! سؤال تخصصی تان را فقط از دپارتمان های مربوط بپرسید نه از بنده. 

امیدوارم بهترین ها برایتان اتفاق بیافتد...

آب و مصرف معقول و منطقی اش هم یادمان نرود لطفاً!

یاحق...




نوع مطلب :
برچسب ها : یک تجربه، درباره ی رشته ی اقتصاد، کار در بانک،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 9 آبان 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
همین ابتدای کار از دوستانی که می آیند و در نظرسنجی شرکت می کنند بی نهایت سپاسگزارم. 
فعلاً گزینه ی «سیستم آموزشی در کانادا» پیشتاز است و بنده در این فاصله که دوستان دیگری راهشان از این صفحه بیافتد و بیایند و نظری بدهند به ادامه ی بحث قیمت ها می پردازم که در دو پست قبل تر به طور مفصل درباره ی اجاره ها و نان و انواعش و قیمتهایش صحبت کردم. این پست را اختصاص می دهم به بحث گوشت و انواعش و فواید و خواصش و الخ. 
خب، ما در ایران از هر کجا می توانیم به راحتی گوشت تهیه کنیم و اصلاً دغدغه ای در این باره نداریم. من هم زمانی که وارد این کشور شدم به قدری ذهنم خالی و رها از این مسائل بود که اصلاً نمی دانستم گوشت هم می تواند برای خودش داستانی داشته باشد! البته برای برخی این مسأله داستان نمی شود و برای برخی دیگر می شود. عرض می کنم خدمتتان.
خب، برای کسانی که مقید به پیدا کردن گوشت با ذبح اسلامی هستند این مسأله داستان می شود و نمی توانند از هر جایی گوشت تهیه کنند. بعضی ها به این چیزها اعتقادی ندارند یا برایشان بی اهمیت است یا چه و چه و فرقی نمی کند از کجا گوشت تهیه کنند. بنده وقتی وارد این کشور شدم اصلاً نمی دانستم چنین مسائلی هم در آن سوی آبها وجود دارد و وقتی همان بار اول رفتم خانه ی یکی از دوستان و شب را آنجا بودم و شام صرف کردیم اصلاً متوجه نبودم این چیزها را. و بعداً فهمیدم آن شام اولم در کانادا و آن مرغ هایی که نوش جان کردم هیچکدام به اصطلاح این طرفی ها حلال نبود و خوردم رفت.  درست است که بنده سالها پس از اولین غذای کانادایی که در این جغرافیا میل کردم هنوز هم زنده هستم و آن گوشت غیرحلال مرا نکشته است ولی خب، اگر آزاداندیش باشیم نباید بر کسی خرده بگیریم سر این مسائل. من اعتقادم به گوشت ذبح اسلامی است و البته این را هم بگویم که در همان سال اول ورودم به کانادا یکی از دوستانم ایمیلی برایم فرستاد که درباره ی ماجرای گوشت ذبح اسلامی و داستان علمی ای که پشت آن بود بود و به احتمال زیاد شماها نیز درباره اش شنیده اید یا خوانده اید. بنده اعتقاد قلبی ام این بود و هست که یک حکایتی پشت این ماجرا هست که چرا باید موقع ذبح حیوان باید خونش از بدن خارج شود اما نمی دانستم چه حکایتی پشتش است که با آن ایمیل قضیه برایم ملموس تر شد و البته به ایمیل هم اکتفا نکردم و خودم داستان ایمیل را پیگیری کردم که ببینم چقدر این موضوع صحت دارد. خب این داستان را که در قالب ایمیل دریافت کرده بودم از این لینک و خیلی سایت های دیگر هم می توانید مشاهده کنید. بنده در پی این پژوهشگر ایرانی یعنی خانم لیلا شهرستانی که این داستان از ایشان نقل شده بود گشتم و بالاخره آدرس ایمیلشان را پیدا کردم و متوجه شدم که استاد یکی از دانشگاه های کانادا هستند. ایشان چکیده ی مقاله ی خودشان را نیز به انگلیسی برایم ارسال داشتند و این داستان را که از ایشان نقل می شود تأیید کردند. دلیل اینکه واقعاً می خواستم این داستان را از زبان ایشان بشنوم این بود که: متأسفانه در این وانفسایی که گرفتار آمده ایم و از هر طرف هجمه ای به سوی اسلام نشانه می رود عده ای برای اینکه اثبات کنند این دین حق و حقیقت است سعی می کنند که به هر طریقی اثبات کنند که هر چه در احکام دینی آمده ریشه ی علمی یا مثلاً پزشکی داشته و اسلام از سالیان قبل این را می دانسته و علم به تازگی به این حقایق رسیده. بله در بسیاری از موارد هم این داستان ها صحیح است اما این دلیل نمی شود که هر چه از احکام دینی بر ما وارد شده دلیل علمی داشته باشد به چند دلیل:
۱- برخی از احکام بخاطر جعل احادیث و ... ریشه و سندیت صحیحی ندارند. البته من کارشناس علوم فقهی و دینی نیستم در حد اطلاعات خودم نوشتم این را مرجع تمام اعتقادات این وری یا آن وری تان قرار ندهید لطفاً.
۲- عقل و دانش بشری ناقص است و مقایسه ی مابعدالطبیعه با علم محدود بشری که هر روز حقایقی بر آن آشکار و کشفیات قبلی در مواقعی نقضمی شود، قیاس مع الفارق است یعنی مقایسه ی دو چیزی که سنخیتی باهم ندارند بنابراین این مقایسه از ریشه باطل است. حال اینکه سعی کنیم برای  برخی از احکام دینی به هر قیمتی استناد علمی پیدا کنیم راه به جایی نمی برد. اگر چیزی از طرف خدا آمده باشد هنوز علم باید سالیان سال بدود تا به وجود آن حقایق پی ببرد البته اگر همانطور که عرض کردم حقایق اثبات شده ی قبلی اش را هم زیر سؤال نبرد! 
در باب حکایت دل و عقل هم این جمله ی بسیار زیبا را از زمان لیسانس به خاطر و به همراه دارم که برایتان می نویسم:
Blaise Pascal از فیلسوفان به نام قرن ۱۷ فرانسه در رساله اش به نام «تفکرات» جمله ی بسیار معروفی دارد که البته در زبان فرانسه اش نوعی بازی با کلمات هم داشته است در فارسی می گوییم جناس تام 
فرانسه اش این است:
Le coeur a ses raisons que la raison ne connaît pas
ترجمه ی تحت اللفظی: دل {برای خود} دلایلی دارد که عقل آنها را نمی شناسد (نمی داند).
ترجمه از بنده: دل را دلایلی است که عقل را بدان راه نیست. 
حال وقتی صحبت دل و عقل و علم و ... می شود این جمله ی پاسکال که خودش هم فیلسوف بوده و به چنین نتیجه ای در زندگیش رسیده بوده به خاطرم می آید و سعی می کنم با دیگران بر سر موضوعاتی که به ماورالطبیعه منتهی می شود و نه من او را می فهمم نه او مرا، بحث نکنم و با همین جمله جواب خودم را بدهم و ختم کلام. امتحانش کنید جواب می دهد ها! 
بگذریم... از داستان گوشت به کجاها می رسد آدم خدایا!  
خب، وقتی آمدم فهمیدم که در لندن تعداد مغازه هایی که گوشت حلال می فروشند بسیار محدود است. البته فروشگاه های بزرگ کانادایی مثل Food Basics یا Nofrills هم یک قسمتی دارند که گوشت های حلال بسته بندی شده را می فروشند اما تأکید من به پیدا کردن گوشت تازه بود نه گوشت بسته بندی شده. البته منظورم منجمد نیست ها. آنها هم منجمد نیستند اما خب قبول کنید که گوشت قصابی بهتر است دیگر.  با راهنمایی دوستان، فهمیدم که دو مغازه ی عرب هست که هم قصابی هستند هم سوپرمارکت. یکی علاءالدین بود و البته همچنان هست و دیگری جبل الغربی نزدیک food Basics که در تقاطع Wonderland Road و Commissionners Road است. رفتم دیدم حتی تا زعفران «سحرخیز» ما هم آن دو حضور فعال دارد  و برخی دیگر از کالاهای ایرانی. یک زمانی آبلیموی «یک و یک» و چند قلم دیگر از این شرکت هم آنجاها پیدا می شد اما بعدها (شاید بعد از تحریم ها) دیگر نیامد. الآن هر از گاهی زرشک و زعفران «سحرخیز» می بینم و برخی از محصولات شرکت «برتر» را.
خداراشکر که مشکل گوشت حلال بنده حل شد. البته این را به جرأت می توانم بگویم که طعم این گوشت از گوشتهای دیگر بهتر است. الآن با خودتان می گویید من که گوشت های دیگر را نمی خورم از کجا این حرف را می زنم؟ سؤال به جایی ست واقعاً. از آنجا که هم خانه ایم از همان Costco که نان مثلثی می فروخت و در پست نان معرفی اش کردم گوشت معمولی غیرحلال می خرید و وقتی از غذاهای ما دو هم خانه ای دیگر که گوشت حلال می خریدیم می خورد می گفت خیلی خوشمزه است و نیز از آنجا که وقتی همین خانم وقتی در را باز می کرد می آمد داخل بوی گوشت و غذای ما به قدری فضا را معطر می کرد که همیشه تعریف این گوشت را می کرد. البته وقتی این هم خانه ای گوشت می پخت بوی نامطبوعی از غذایش بلند می شد که خدا می داند از نحوه ی پختش بود یا از گوشتش! هر چه بود طعم گوشت ما را بیشتر می پسندید. این را وقتی خودتان به امید خدا تشریف آوردید و در جمع های مختلف بودید اگر دقت داشته باشید متوجه می شوید. اگر هم دقت نداشته باشید که دیگر هیچ.  
این را هم بگویم که گوشت حلال به علت داشتن مشتری خاص اندکی از گوشت های دیگر گران تر است. البته من چون توجهی به قیمت گوشت های دیگر نداشته ام نمی دانم این شنیده هایم چقدر صحت دارد.  این را هم عرض کنم که گوشت این قصابی ها تا بحال یادم نمی آید حراج خورده باشد  شایددلیلش تازه بودن گوشت باشد که دیگر فرصتی به حراج کردنش نمی ماند و تازه تازه با قیمت اصلی همه می خرند. اما در گوشت های دیگر فروشگاه ها بارها شاهد حراج های مختلف بوده ام یا به دلیل مناسبت های خاصی مثل thanksgiving یا بدون دلیل که البته دلیل خفته اش می تواند این باشد که گوشت دارد تازگیش را از دست می دهد و باید زودتر ردش کرد.  قیمت این گوشت ها در قصابی جبل الغربی که ما مشتری اش هستیم به چند دلیل* در حال حاضر خاطرم نیست. اما یک بار که رفتم آنجا حتماً قیمت ها را در همین قسمت به صورت به روزرسانی شده درج می کنم.
*۱- خوشمزه بودن گوشت ها در مقایسه با فروشگاه علاءالدین که نزدیکتر به ما هم هست. البته قیمت موادغذایی علاءالدین در بیشتر موارد از جبل الغربی بالاتر است.
۲- طرز برخورد بهتر کارکنان جبل الغربی خیلی بهتر است.  
 البته داستان گوشت به اینجا ختم نمی شود. بنده به شدت به دنبال پای مرغ در لندن بودم که فقط در یک فروشگاه چینی پیدایش کردم که به همان دلیل غیرحلال بودنش نخریدم و جالبش اینجاست که عکس پای مرغ را هم به قصاب های عرب نشان می دادم فقط می گفتند: «والله I don't know. beleive me»  اصلاً گویا اینها در عمرشان پای مرغ نمی دانستند چیست. خوب یادم است که اولین بار که خواستم سراغ پای مرغ را از آنها بگیرم مانده بودم که خدایا چه بگویم به انگلیسی!  chicken leg که می شود ران مرغ. به قصاب گفتم chicken feet** می خواهم متوجه نشد. گفت leg؟ گفتم نه feet. باز متوجه نشد عکسش را از اینترنت نشانش دادم که جواب بالا را به من داد. قرار شد برایم سراغ بگیرد که آخرش هم پیدا نکرد. 
** بعدها در اینترنت هم چک کردم بله همین Chicken feet می شود که گویا اینها اصلاً آن قسمت را دور می اندازند با آنهمه ارزش غذایی بالایش. 
این مشکلی بود که من و همسرم در رابطه با بحث گوشت با آن مواجه شدیم که البته بعدها از طریق سوپر زمانی در تورونتو توانستیم پای مرغ پیدا کنیم و هر دوستی که می رفت تورونتو می گفتیم برایمان بخرد و بیاورد. البته ۵کیلیویش را ۷۵ دلار می خریدیم. دلاری ۳ هزار تومن حساب کنید ببینید به کجا می زند!  خب چون برای ما خواص درمانی دارد بهتر بود که چشممان را به روی قیمتش ببندیم و بخریم. زیر ۵ کیلو هم نمی فروختند خب.  بماند که آن هم دردسرهای خودش را دارد باید از قبل خبر دهی برای چه روزی می خواهی تا برایت نگه دارند چون به طور روزانه در مغازه شان یافت نمی شود و می بایست از قبل سفارش دهی و ...  
دیگر مشکلی با گوشت مرغ و گوسفند و گوساله و چرخ کرده و ... نداشتیم تا اینکه چون ما به طب سنتی تا حدود زیادی روی آورده ایم و سعی می کنیم طبق اصول طب سنتی تغذیه مان را اصلاح کنیم متوجه شدیم که در طب سنتی گوشت گوساله و گاو بسیار سرد هستند و برای هیچ کسی خوب نیست که از این گوشت ها استفاده کند. ظاهراً بالای ۸۰٪ بیماری ها از منظر طب سنتی ریشه ی سردی دارند یعنی غذاهایی با طبع سرد را با توجه به مزاجمان اگر کاهش دهیم از بسیاری از بیماری ها مصون می مانیم. حال بعضی ها که به طب سنتی اعتقادی ندارند واقعاً خدا هدایتشان کند به راه طب سنتی! هیچ راهی ندارد و چانه هم نزنید لطفاً! 
برای اینکه بیشتر با این موضوع آشنا شوید شما را ارجاع می دهم به کانال تلگرام استاد حکیم حسن خیراندیش که از بزرگان طب سنتی ایران هستند که خدا سایه شان را بر سر ما مستدام بدارد که بدجوری به وجودشان نیاز داریم تا از گزند آسیب های جدی طب مدرن و مافیای دارو در امان باشیم و تنمان به ناز این طبیبان مدرن نیازمند نباشد.  
خب، گوشت گوساله و گاو هم که از آذرماه سال گذشته به کل ممنوع شده است برای ما! ماند گوشت گوسفند و مرغ. که البته مرغ را هم تا همین یکی دو ماه اخیر کم کمَک می خریدیم اما به دلیل طبع سردش از آن هم به کل بریدیم و ماند گوشت گوسفند. 
البته در ایران هم مادر عزیزم دیگر گوشت مرغ و گاو و گوساله نمی خرند چون خانوادگی به طب سنتی روی آورده ایم ولی ایشان دسترسی آسان به گوشت بوقلمون که گرم است دارند و براحتی می شود جایگزین مرغ کرد. اما مشکل ما این است که ما در لندن گوشت بوقلمون نداریم اصلاً. البته مغازه ی علاءالدین (یکی از آن دو مغازه ی عرب) گوشت بوقملون منجمد دارد اما من هیچ ایده ای از گوشت منجمد نداشتم تابحال و نمی دانستم طعمش چطور است و ...  چون نمی شود کل هفته را که با گوشت گوسفند سر کرد! آن هم برای ما که مصرف گوشتمان را هم سعی کرده ایم کنترل و محدودش کنیم، همین یک ماه پیش مجبور شدم به دلیل دسترسی نداشتن به بوقلمون تازه یکی از آن منجمد ها را بخرم. فقط این را بگویم که چشمتان روز بد نبیند پاک کردنش در هر وعده به قدری مرا اذیت کرد که تا آخر عمرم هم بی بوقلمون سر کنم هوس بوقلمون منجمد نمی کنم دیگر. 
تنها زمانی که می شود در این شهر و شاید در کل این کشور بوقلمون تازه پیدا کرد روزهای نزدیک به thanksgiving است که روز شکرگزاری است که بنا به رسمی قدیمی موقع برداشت محصول کشاورزان یک روز را به این نام نامگذاری کرده اند و در آن روز بوقلمون می خورند. همین دوشنبه ای که گذشت روز thanksgiving کانادایی بود. آمریکا هم همین رسم را دارد اما اگر اشتباه نکنم تاریخش متفاوت است.  بله بنده بالاخره توانستم بوقلمون تازه پیدا کنم  و خداییش طعم تازه اش کجا و طعم آن منجمد بی خاصیتش کجا!   قیمت بوقلمون تازه بدین شرح بود:
هر پوند بوقلمون تازه ۳.۲۹ دلار. این را هم محض اطلاعتان بگویم که اینجا واحد اندازه گیری پوند است گرچه کیلوگرم و گرمش را هم می نویسند اما پوند رایج تر است. هر پوند هم معادل ۴۵۳.۵۹۲ گرم است پس می بینید نزدیک نیم کیلو بوقلمون تازه می شود چیزی حدود ۱۰-۱۱ هزار تومان و این به نظرم یعنی گران.  البته دقیقاً نمی دانم در ایران بوقلمون کیلویی چند است. 
خب، این هم از بوقلمون.
ماهی هم راستش انواع مختلفی دارد که دیگر حلال و غیرحلالش هم موضوعیتی ندارد و می توان از فروشگاه های مختلف تهیه اش کرد. نکته ی قابل توجهی که در مورد ماهی همان شب عید سال اول ورودم به کانادا با آن مواجه شدم (شب عید سال ۹۱ خورشیدی) این بود که قزل آلاهای اینجا نارنجی رنگ هستند مثل ماهی سالمون. اما هر رنگی که هستند خوشمزه هم هستند. گرچه بنده به دلیل حساسیت بیش از حد تصوری که به بوی ماهی خام دارم روز ماهی درست کنان جزو اعمال شاقه ی عمرم به حساب می آید و حتماً باید با یک روسری راه نفسم را حبس کنم  تا بوی زُهم ماهی خام به ملاجم نزند و بیهوشم نکند یه وقت! نکته ی طب سنتی اش هم این است که قربانش بروم ماهی هم طبعش سرد است و دلیل اینکه با سبزی پلو تهیه می شود و پشتش هم خرما خورده می شود به همین سرد بودن گوشت ماهی برمی گردد.بنابراین این گزینه هم با رعایت اصول و مصرف حداقلی در منزل ما مواجه گشته است. یادمان باشد که سنت های قدیمی مان را پاس بداریم که این قدیمی هایمان خوب می دانستند چه بخورند و چطور بخورند. طب سنتی هم غیر از این را نمی گوید و نمی جوید. 
دیگر چیز جدیدی به خاطرم نمی آید  جز به روزرسانی قیمت گوشت قرمز و مرغ در روزهای آتی...
صحبت گوشت شد این را هم بگویم که بهتر آن است که گوشت کلاً کم خورده شود. آدم گوشت هر حیوانی را زیاد مصرف کند خصوصیات آن حیوان در او بیشتر بروز پیدا می کند. درست است که گاو و گوساله و مرغ و بوقلمون موجودات نازنینی هستند  اما هیچکدام از ما آدمها دلمان نمی خواهد نه گوسفند شویم نه گاو نه گوساله و نه مرغ و خروس. خوک هم که دیگر اصلاً.
پس بهتر است به قول امام علی (ع): «شکمهایمان را قبرستان حیوانات نکنیم». در حد نیاز که آهن بدن تأمین شود کفایت می کند.

 در مصرف آب صرفه جویی کنیم لطفاً 
خدانگهدار...    
 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قیمت ها در کانادا (شهر لندن انتاریو)، یک تجربه، گوشت در کانادا، تقویم کانادایی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 مهر 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6