ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستان
همین ابتدای کار از دوستانی که می آیند و در نظرسنجی شرکت می کنند بی نهایت سپاسگزارم. 
فعلاً گزینه ی «سیستم آموزشی در کانادا» پیشتاز است و بنده در این فاصله که دوستان دیگری راهشان از این صفحه بیافتد و بیایند و نظری بدهند به ادامه ی بحث قیمت ها می پردازم که در دو پست قبل تر به طور مفصل درباره ی اجاره ها و نان و انواعش و قیمتهایش صحبت کردم. این پست را اختصاص می دهم به بحث گوشت و انواعش و فواید و خواصش و الخ. 
خب، ما در ایران از هر کجا می توانیم به راحتی گوشت تهیه کنیم و اصلاً دغدغه ای در این باره نداریم. من هم زمانی که وارد این کشور شدم به قدری ذهنم خالی و رها از این مسائل بود که اصلاً نمی دانستم گوشت هم می تواند برای خودش داستانی داشته باشد! البته برای برخی این مسأله داستان نمی شود و برای برخی دیگر می شود. عرض می کنم خدمتتان.
خب، برای کسانی که مقید به پیدا کردن گوشت با ذبح اسلامی هستند این مسأله داستان می شود و نمی توانند از هر جایی گوشت تهیه کنند. بعضی ها به این چیزها اعتقادی ندارند یا برایشان بی اهمیت است یا چه و چه و فرقی نمی کند از کجا گوشت تهیه کنند. بنده وقتی وارد این کشور شدم اصلاً نمی دانستم چنین مسائلی هم در آن سوی آبها وجود دارد و وقتی همان بار اول رفتم خانه ی یکی از دوستان و شب را آنجا بودم و شام صرف کردیم اصلاً متوجه نبودم این چیزها را. و بعداً فهمیدم آن شام اولم در کانادا و آن مرغ هایی که نوش جان کردم هیچکدام به اصطلاح این طرفی ها حلال نبود و خوردم رفت.  درست است که بنده سالها پس از اولین غذای کانادایی که در این جغرافیا میل کردم هنوز هم زنده هستم و آن گوشت غیرحلال مرا نکشته است ولی خب، اگر آزاداندیش باشیم نباید بر کسی خرده بگیریم سر این مسائل. من اعتقادم به گوشت ذبح اسلامی است و البته این را هم بگویم که در همان سال اول ورودم به کانادا یکی از دوستانم ایمیلی برایم فرستاد که درباره ی ماجرای گوشت ذبح اسلامی و داستان علمی ای که پشت آن بود بود و به احتمال زیاد شماها نیز درباره اش شنیده اید یا خوانده اید. بنده اعتقاد قلبی ام این بود و هست که یک حکایتی پشت این ماجرا هست که چرا باید موقع ذبح حیوان باید خونش از بدن خارج شود اما نمی دانستم چه حکایتی پشتش است که با آن ایمیل قضیه برایم ملموس تر شد و البته به ایمیل هم اکتفا نکردم و خودم داستان ایمیل را پیگیری کردم که ببینم چقدر این موضوع صحت دارد. خب این داستان را که در قالب ایمیل دریافت کرده بودم از این لینک و خیلی سایت های دیگر هم می توانید مشاهده کنید. بنده در پی این پژوهشگر ایرانی یعنی خانم لیلا شهرستانی که این داستان از ایشان نقل شده بود گشتم و بالاخره آدرس ایمیلشان را پیدا کردم و متوجه شدم که استاد یکی از دانشگاه های کانادا هستند. ایشان چکیده ی مقاله ی خودشان را نیز به انگلیسی برایم ارسال داشتند و این داستان را که از ایشان نقل می شود تأیید کردند. دلیل اینکه واقعاً می خواستم این داستان را از زبان ایشان بشنوم این بود که: متأسفانه در این وانفسایی که گرفتار آمده ایم و از هر طرف هجمه ای به سوی اسلام نشانه می رود عده ای برای اینکه اثبات کنند این دین حق و حقیقت است سعی می کنند که به هر طریقی اثبات کنند که هر چه در احکام دینی آمده ریشه ی علمی یا مثلاً پزشکی داشته و اسلام از سالیان قبل این را می دانسته و علم به تازگی به این حقایق رسیده. بله در بسیاری از موارد هم این داستان ها صحیح است اما این دلیل نمی شود که هر چه از احکام دینی بر ما وارد شده دلیل علمی داشته باشد به چند دلیل:
۱- برخی از احکام بخاطر جعل احادیث و ... ریشه و سندیت صحیحی ندارند. البته من کارشناس علوم فقهی و دینی نیستم در حد اطلاعات خودم نوشتم این را مرجع تمام اعتقادات این وری یا آن وری تان قرار ندهید لطفاً.
۲- عقل و دانش بشری ناقص است و مقایسه ی مابعدالطبیعه با علم محدود بشری که هر روز حقایقی بر آن آشکار و کشفیات قبلی در مواقعی نقضمی شود، قیاس مع الفارق است یعنی مقایسه ی دو چیزی که سنخیتی باهم ندارند بنابراین این مقایسه از ریشه باطل است. حال اینکه سعی کنیم برای  برخی از احکام دینی به هر قیمتی استناد علمی پیدا کنیم راه به جایی نمی برد. اگر چیزی از طرف خدا آمده باشد هنوز علم باید سالیان سال بدود تا به وجود آن حقایق پی ببرد البته اگر همانطور که عرض کردم حقایق اثبات شده ی قبلی اش را هم زیر سؤال نبرد! 
در باب حکایت دل و عقل هم این جمله ی بسیار زیبا را از زمان لیسانس به خاطر و به همراه دارم که برایتان می نویسم:
Blaise Pascal از فیلسوفان به نام قرن ۱۷ فرانسه در رساله اش به نام «تفکرات» جمله ی بسیار معروفی دارد که البته در زبان فرانسه اش نوعی بازی با کلمات هم داشته است در فارسی می گوییم جناس تام 
فرانسه اش این است:
Le coeur a ses raisons que la raison ne connaît pas
ترجمه ی تحت اللفظی: دل {برای خود} دلایلی دارد که عقل آنها را نمی شناسد (نمی داند).
ترجمه از بنده: دل را دلایلی است که عقل را بدان راه نیست. 
حال وقتی صحبت دل و عقل و علم و ... می شود این جمله ی پاسکال که خودش هم فیلسوف بوده و به چنین نتیجه ای در زندگیش رسیده بوده به خاطرم می آید و سعی می کنم با دیگران بر سر موضوعاتی که به ماورالطبیعه منتهی می شود و نه من او را می فهمم نه او مرا، بحث نکنم و با همین جمله جواب خودم را بدهم و ختم کلام. امتحانش کنید جواب می دهد ها! 
بگذریم... از داستان گوشت به کجاها می رسد آدم خدایا!  
خب، وقتی آمدم فهمیدم که در لندن تعداد مغازه هایی که گوشت حلال می فروشند بسیار محدود است. البته فروشگاه های بزرگ کانادایی مثل Food Basics یا Nofrills هم یک قسمتی دارند که گوشت های حلال بسته بندی شده را می فروشند اما تأکید من به پیدا کردن گوشت تازه بود نه گوشت بسته بندی شده. البته منظورم منجمد نیست ها. آنها هم منجمد نیستند اما خب قبول کنید که گوشت قصابی بهتر است دیگر.  با راهنمایی دوستان، فهمیدم که دو مغازه ی عرب هست که هم قصابی هستند هم سوپرمارکت. یکی علاءالدین بود و البته همچنان هست و دیگری جبل الغربی نزدیک food Basics که در تقاطع Wonderland Road و Commissionners Road است. رفتم دیدم حتی تا زعفران «سحرخیز» ما هم آن دو حضور فعال دارد  و برخی دیگر از کالاهای ایرانی. یک زمانی آبلیموی «یک و یک» و چند قلم دیگر از این شرکت هم آنجاها پیدا می شد اما بعدها (شاید بعد از تحریم ها) دیگر نیامد. الآن هر از گاهی زرشک و زعفران «سحرخیز» می بینم و برخی از محصولات شرکت «برتر» را.
خداراشکر که مشکل گوشت حلال بنده حل شد. البته این را به جرأت می توانم بگویم که طعم این گوشت از گوشتهای دیگر بهتر است. الآن با خودتان می گویید من که گوشت های دیگر را نمی خورم از کجا این حرف را می زنم؟ سؤال به جایی ست واقعاً. از آنجا که هم خانه ایم از همان Costco که نان مثلثی می فروخت و در پست نان معرفی اش کردم گوشت معمولی غیرحلال می خرید و وقتی از غذاهای ما دو هم خانه ای دیگر که گوشت حلال می خریدیم می خورد می گفت خیلی خوشمزه است و نیز از آنجا که وقتی همین خانم وقتی در را باز می کرد می آمد داخل بوی گوشت و غذای ما به قدری فضا را معطر می کرد که همیشه تعریف این گوشت را می کرد. البته وقتی این هم خانه ای گوشت می پخت بوی نامطبوعی از غذایش بلند می شد که خدا می داند از نحوه ی پختش بود یا از گوشتش! هر چه بود طعم گوشت ما را بیشتر می پسندید. این را وقتی خودتان به امید خدا تشریف آوردید و در جمع های مختلف بودید اگر دقت داشته باشید متوجه می شوید. اگر هم دقت نداشته باشید که دیگر هیچ.  
این را هم بگویم که گوشت حلال به علت داشتن مشتری خاص اندکی از گوشت های دیگر گران تر است. البته من چون توجهی به قیمت گوشت های دیگر نداشته ام نمی دانم این شنیده هایم چقدر صحت دارد.  این را هم عرض کنم که گوشت این قصابی ها تا بحال یادم نمی آید حراج خورده باشد  شایددلیلش تازه بودن گوشت باشد که دیگر فرصتی به حراج کردنش نمی ماند و تازه تازه با قیمت اصلی همه می خرند. اما در گوشت های دیگر فروشگاه ها بارها شاهد حراج های مختلف بوده ام یا به دلیل مناسبت های خاصی مثل thanksgiving یا بدون دلیل که البته دلیل خفته اش می تواند این باشد که گوشت دارد تازگیش را از دست می دهد و باید زودتر ردش کرد.  قیمت این گوشت ها در قصابی جبل الغربی که ما مشتری اش هستیم به چند دلیل* در حال حاضر خاطرم نیست. اما یک بار که رفتم آنجا حتماً قیمت ها را در همین قسمت به صورت به روزرسانی شده درج می کنم.
*۱- خوشمزه بودن گوشت ها در مقایسه با فروشگاه علاءالدین که نزدیکتر به ما هم هست. البته قیمت موادغذایی علاءالدین در بیشتر موارد از جبل الغربی بالاتر است.
۲- طرز برخورد بهتر کارکنان جبل الغربی خیلی بهتر است.  
 البته داستان گوشت به اینجا ختم نمی شود. بنده به شدت به دنبال پای مرغ در لندن بودم که فقط در یک فروشگاه چینی پیدایش کردم که به همان دلیل غیرحلال بودنش نخریدم و جالبش اینجاست که عکس پای مرغ را هم به قصاب های عرب نشان می دادم فقط می گفتند: «والله I don't know. beleive me»  اصلاً گویا اینها در عمرشان پای مرغ نمی دانستند چیست. خوب یادم است که اولین بار که خواستم سراغ پای مرغ را از آنها بگیرم مانده بودم که خدایا چه بگویم به انگلیسی!  chicken leg که می شود ران مرغ. به قصاب گفتم chicken feet** می خواهم متوجه نشد. گفت leg؟ گفتم نه feet. باز متوجه نشد عکسش را از اینترنت نشانش دادم که جواب بالا را به من داد. قرار شد برایم سراغ بگیرد که آخرش هم پیدا نکرد. 
** بعدها در اینترنت هم چک کردم بله همین Chicken feet می شود که گویا اینها اصلاً آن قسمت را دور می اندازند با آنهمه ارزش غذایی بالایش. 
این مشکلی بود که من و همسرم در رابطه با بحث گوشت با آن مواجه شدیم که البته بعدها از طریق سوپر زمانی در تورونتو توانستیم پای مرغ پیدا کنیم و هر دوستی که می رفت تورونتو می گفتیم برایمان بخرد و بیاورد. البته ۵کیلیویش را ۷۵ دلار می خریدیم. دلاری ۳ هزار تومن حساب کنید ببینید به کجا می زند!  خب چون برای ما خواص درمانی دارد بهتر بود که چشممان را به روی قیمتش ببندیم و بخریم. زیر ۵ کیلو هم نمی فروختند خب.  بماند که آن هم دردسرهای خودش را دارد باید از قبل خبر دهی برای چه روزی می خواهی تا برایت نگه دارند چون به طور روزانه در مغازه شان یافت نمی شود و می بایست از قبل سفارش دهی و ...  
دیگر مشکلی با گوشت مرغ و گوسفند و گوساله و چرخ کرده و ... نداشتیم تا اینکه چون ما به طب سنتی تا حدود زیادی روی آورده ایم و سعی می کنیم طبق اصول طب سنتی تغذیه مان را اصلاح کنیم متوجه شدیم که در طب سنتی گوشت گوساله و گاو بسیار سرد هستند و برای هیچ کسی خوب نیست که از این گوشت ها استفاده کند. ظاهراً بالای ۸۰٪ بیماری ها از منظر طب سنتی ریشه ی سردی دارند یعنی غذاهایی با طبع سرد را با توجه به مزاجمان اگر کاهش دهیم از بسیاری از بیماری ها مصون می مانیم. حال بعضی ها که به طب سنتی اعتقادی ندارند واقعاً خدا هدایتشان کند به راه طب سنتی! هیچ راهی ندارد و چانه هم نزنید لطفاً! 
برای اینکه بیشتر با این موضوع آشنا شوید شما را ارجاع می دهم به کانال تلگرام استاد حکیم حسن خیراندیش که از بزرگان طب سنتی ایران هستند که خدا سایه شان را بر سر ما مستدام بدارد که بدجوری به وجودشان نیاز داریم تا از گزند آسیب های جدی طب مدرن و مافیای دارو در امان باشیم و تنمان به ناز این طبیبان مدرن نیازمند نباشد.  
خب، گوشت گوساله و گاو هم که از آذرماه سال گذشته به کل ممنوع شده است برای ما! ماند گوشت گوسفند و مرغ. که البته مرغ را هم تا همین یکی دو ماه اخیر کم کمَک می خریدیم اما به دلیل طبع سردش از آن هم به کل بریدیم و ماند گوشت گوسفند. 
البته در ایران هم مادر عزیزم دیگر گوشت مرغ و گاو و گوساله نمی خرند چون خانوادگی به طب سنتی روی آورده ایم ولی ایشان دسترسی آسان به گوشت بوقلمون که گرم است دارند و براحتی می شود جایگزین مرغ کرد. اما مشکل ما این است که ما در لندن گوشت بوقلمون نداریم اصلاً. البته مغازه ی علاءالدین (یکی از آن دو مغازه ی عرب) گوشت بوقملون منجمد دارد اما من هیچ ایده ای از گوشت منجمد نداشتم تابحال و نمی دانستم طعمش چطور است و ...  چون نمی شود کل هفته را که با گوشت گوسفند سر کرد! آن هم برای ما که مصرف گوشتمان را هم سعی کرده ایم کنترل و محدودش کنیم، همین یک ماه پیش مجبور شدم به دلیل دسترسی نداشتن به بوقلمون تازه یکی از آن منجمد ها را بخرم. فقط این را بگویم که چشمتان روز بد نبیند پاک کردنش در هر وعده به قدری مرا اذیت کرد که تا آخر عمرم هم بی بوقلمون سر کنم هوس بوقلمون منجمد نمی کنم دیگر. 
تنها زمانی که می شود در این شهر و شاید در کل این کشور بوقلمون تازه پیدا کرد روزهای نزدیک به thanksgiving است که روز شکرگزاری است که بنا به رسمی قدیمی موقع برداشت محصول کشاورزان یک روز را به این نام نامگذاری کرده اند و در آن روز بوقلمون می خورند. همین دوشنبه ای که گذشت روز thanksgiving کانادایی بود. آمریکا هم همین رسم را دارد اما اگر اشتباه نکنم تاریخش متفاوت است.  بله بنده بالاخره توانستم بوقلمون تازه پیدا کنم  و خداییش طعم تازه اش کجا و طعم آن منجمد بی خاصیتش کجا!   قیمت بوقلمون تازه بدین شرح بود:
هر پوند بوقلمون تازه ۳.۲۹ دلار. این را هم محض اطلاعتان بگویم که اینجا واحد اندازه گیری پوند است گرچه کیلوگرم و گرمش را هم می نویسند اما پوند رایج تر است. هر پوند هم معادل ۴۵۳.۵۹۲ گرم است پس می بینید نزدیک نیم کیلو بوقلمون تازه می شود چیزی حدود ۱۰-۱۱ هزار تومان و این به نظرم یعنی گران.  البته دقیقاً نمی دانم در ایران بوقلمون کیلویی چند است. 
خب، این هم از بوقلمون.
ماهی هم راستش انواع مختلفی دارد که دیگر حلال و غیرحلالش هم موضوعیتی ندارد و می توان از فروشگاه های مختلف تهیه اش کرد. نکته ی قابل توجهی که در مورد ماهی همان شب عید سال اول ورودم به کانادا با آن مواجه شدم (شب عید سال ۹۱ خورشیدی) این بود که قزل آلاهای اینجا نارنجی رنگ هستند مثل ماهی سالمون. اما هر رنگی که هستند خوشمزه هم هستند. گرچه بنده به دلیل حساسیت بیش از حد تصوری که به بوی ماهی خام دارم روز ماهی درست کنان جزو اعمال شاقه ی عمرم به حساب می آید و حتماً باید با یک روسری راه نفسم را حبس کنم  تا بوی زُهم ماهی خام به ملاجم نزند و بیهوشم نکند یه وقت! نکته ی طب سنتی اش هم این است که قربانش بروم ماهی هم طبعش سرد است و دلیل اینکه با سبزی پلو تهیه می شود و پشتش هم خرما خورده می شود به همین سرد بودن گوشت ماهی برمی گردد.بنابراین این گزینه هم با رعایت اصول و مصرف حداقلی در منزل ما مواجه گشته است. یادمان باشد که سنت های قدیمی مان را پاس بداریم که این قدیمی هایمان خوب می دانستند چه بخورند و چطور بخورند. طب سنتی هم غیر از این را نمی گوید و نمی جوید. 
دیگر چیز جدیدی به خاطرم نمی آید  جز به روزرسانی قیمت گوشت قرمز و مرغ در روزهای آتی...
صحبت گوشت شد این را هم بگویم که بهتر آن است که گوشت کلاً کم خورده شود. آدم گوشت هر حیوانی را زیاد مصرف کند خصوصیات آن حیوان در او بیشتر بروز پیدا می کند. درست است که گاو و گوساله و مرغ و بوقلمون موجودات نازنینی هستند  اما هیچکدام از ما آدمها دلمان نمی خواهد نه گوسفند شویم نه گاو نه گوساله و نه مرغ و خروس. خوک هم که دیگر اصلاً.
پس بهتر است به قول امام علی (ع): «شکمهایمان را قبرستان حیوانات نکنیم». در حد نیاز که آهن بدن تأمین شود کفایت می کند.

 در مصرف آب صرفه جویی کنیم لطفاً 
خدانگهدار...    
 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قیمت ها در کانادا (شهر لندن انتاریو)، یک تجربه، گوشت در کانادا، تقویم کانادایی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 مهر 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی
پیرو بحث قبلی در باب قیمت ها، در این پست به قیمت مواد غذایی و مورد خاص نان می پردازم البته در سطح اطلاعات و تجربه ی شخصی خودم.
ابتدا این را عرض کنم که در کانادا نرخ مالیات استان به استان متفاوت است.
نرخ مالیات سال ۲۰۱۷ به تفکیک استانی به شرح زیر است:


مشاهده می فرمایید که استان ما انتاریو نرخ مالیاتش بالاست ۱۳٪ خیلی است. 
خب، یکبار یک توضیحاتی در حد اطلاعات خودم در باب مالیات رد کانادا خواهم داد... 
اما مسأله این است که در کانادا برای مواد غذایی مالیات نمی گیرند. البته این بدان معنی نیست که هر چیزی که خوردنی باشد مالیات ندارد. بلکه منظورشان بیشتر اقلام روزمره از قبیل لبنیات و گوشت و نان و ... است. مثلاً یک بسته شکلات مالیات می خورد اما یک بسته نان نه. خوبیش این است که دست روی نیاز روزانه ی مردم نگذاشته اند!!! والله خدا خیرشان دهد. 
در تصویر بالا آن اصطلاحات را کاری نداشته باشید من خودم هم بعد از ۵ سال اقامت هنوز خیلی متوجه نمی شوم اینها چیست  آن آخری سمت راست که نوشته جمع کل، آن مهم است.

خب برویم سر قیمت ها:

نان

راستش را بخواهید نان در کانادا بحث مفصلی ست که در این مجال نمی گنجد  من هم خیلی وارد جزئیاتش نمی شوم. البته شاید برای ما بحث مفصلی شده است چون بیشتر نان خور هستیم و غذای نانی را ترجیح می دهیم به برنج و به همین خاطر این قضیه بیشتر به چشممان آمده و بحث مفصل شده. شاید برای عده ای دیگر مسأله ی خاصی نباشد بحثش هم به این اندازه مفصل نباشد.  
سرتان را درد نیاورم اینجا بیشتر نان ها نان های تُست است و یک سری نان هایی که شبیه نان ساندویچ است و فروشگاهی به نام Costco که یک فروشگاه آمریکایی است می فروشد. قبلاً مثلثی می زد اما اکنون مربعی اش را می زند با اندکی تفاوت در کیفیت نان (به سمت بدتر شدن البته).
این Costco است که در خیابان Wonderland واقع است و نزدیک خانه های ما:


البته عکس را خودم نگرفته ام از اینترنت برایتان پیدا کردم. Costco خیلی خوب است از لحاظ قیمت ها، اما چون Wholesale است یعنی عمده فروشی، هر چه که دارد در اندازه های بزرگتر خانوادگی است و برای ما دانشجوها شاید مناسب نباشد اما ما وقتی آن نان مثلثی هایش را می گرفتیم با هم خانه ای مان تقسیم می کردیم که بتوانیم از عهده ی خوردنشان برآییم.  خب این نان های مثلثی پایین که خدا رحمتشان کند و به تاریخ پیوستند و دیگر تولید نمی شوند در بسته های ۱۸ تایی فروخته می شدند و خیلی زیاد بود برای یک نفر. البته بستگی به فرد هم دارد دیگر. شاید یکی باشد که هر وعده باید دو تا از این نان ها بخورد تا سیر شود بنده برعکس بودم و گاهی با نصف یک مثلثی سیر می شدم. 

این نان ها خیلی برای ساندویچ کردن خوب بودند و البته خوشمزه هم بودند. خلاصه ی کلام اینکه: دوستان! اگر این نان مثلثی ها نبودند شاید من هم تا بحال دوام نمی آوردم در این کشور
بسته ی ۱۸ تایی این نان ها از سال ۲۰۱۱ که من آمدم اینجا تا همین چند ماه پیش در سال ۲۰۱۷ که هنوز این نان ها را می زدند ۵.۴۹ دلار بود و تغییری در این چند سال در قیمت و تعداد این نان ها رخ نداد. یعنی اگر رخ می داد جای تعجب داشت برعکس ما که اگر تغییری رخ ندهد سال به سال، متعجب می شویم!!!  انگاری در آن جغرافیا سنت شده که هر سال عید که شد همه منتظر گرانی باشند  قبلاً تر ها درباره ی حراج های نزدیک عید اینها مطالبی را نوشته بودم. آدم هر چقدر هم می خواهد مقایسه نکند آدمیزاده است دیگر! هی این مقایسه و تفاوت این دو جغرافیا جلوی چشمانش ظاهر می شود و غصه راه گلویش را می گیرد. 

بگذریم که اگر نگذریم درد سر می شود.

نان های تُست هم در بسته های تکی، دو تایی و سه تایی عرضه می شوند در فروشگاه های مختلف که گاهی هم به حراج می افتند. دلیل حراج هم می تواند یا نزدیک شدن به تاریخ انقضای نان ها باشد یا هر چیز دیگر. البته خب نان تُست فقط برای صبحانه خوب است نمی شود آبگوشت خورد با آن. یک شوربای خمیری ای درست می شود که آن سرش ناپیدا...

یک نوع از نان های دیگر هم هستند که به نان پیتا معروفند و بیشتر شامل نان های عربی می شوند. انگاری نان تافتون ما را خیلی کوچک کرده باشند اما تافتون ما کجا و این پیتاها کجا! این نان ها یک حال خاصی دارند  انگاری خمیرش عمل نیامده باشد یا داخلش یک حالت خامی داشته باشد راستش من در این ۵ سال شاید به جرأت بتوانم بگویم ۱۰ بار هم از این نان ها نخریده ام. البته دوستان برای ته دیگ از این نان ها استفاده می کنند که بنده هم به همین نیت می خریدمشان و می گذاشتم فریزر برای مواقع ته دیگ که البته مسأله ی ته دیگمان هم به نحو مطلوبی حل شد و دیگر مصرف این نان پیتاها در منزل ما به صفر مطلق رسید.
این نان های pita با مارک های خُبزُ الوطن یا خُبزُ المدینه و یک عنوان دیگر که به یاد ندارم عرضه می شوند و قیمتش هم پایین است تقریباً (یک بسته ی شاید ۵ تایی اش حدود ۲ دلار یا کمتر) گهگاهی هم حراج می شوند. البته قیمت دقیقش را نمی دانم چون هیچگاه مصرف کننده ی واقعی اش نبودم. این تصویر پایین حتی داخلش را هم به شما نشان می دهد:

این نان ها را در ساندویچی ها و رستوران های عربی هم استفاده می کنند و با آن ساندویچ های مختلف مثل Shawarma یا فلافل و ... می سازند. 

این هم یک نمونه از Shawarma ها با نان Pita. این تصویر  Chicken Shawarma است.

گرسنه باشی این ساندویچ ها می چسبد گرچه آنچه که داخل خانه درست می شود قطعاً سالم تر و بهداشتی تر هم هست. 

عنایت داشته باشید که قیمت هایی که می دهم و نمونه نان هایی هم که دیده ام برای شهر لندن است و قطعاً در شهرهای دیگر مدل های مختلف دیگری هم یافت می شود با قیمت های دیگر.

در شهر ما لندن، نان سنگک کلاً نیست. بربری هم یک بنده ی خدایی می زند اما کیفیت ندارد و به قدری بربری هایش چرب است که بعد از خوردن باید حتماً دستتان را با آب و صابون بشویید. بنابراین آن هم در حد نبود است. اما خب مشتری های خودش را دارد. بعضی ها با تکیه بر مثال «کاچی بهتر از هیچ چی» از این بربری ها تهیه می کنند برخی دیگر هم وقتی راهشان به تورونتو می افتد از آنجا سنگک و بربری می خرند و با خود می آورند.
این بنده ی خدا که وصف بربری هایشان رفت هر سه عدد بربری با آرد سفید را ۵ دلار می داد. قیمتی که می دهم برای دو سال پیش است. چون ما از این بربری ها نمی خریم قیمت جدیدش چقدر شده است نمی دانم. اما همان دو سال پیش بربری با آرد سبوس دار را اندکی گران تر از این می داد. (ان هم یادم نیست چند بود ببخشید).

یک فروشگاهی به اسم Angelos هم هست در نزدیکی ما در خیابان Beaverbrook که فروشگاهی ایتالیایی است و نان های مختلفی را می پزد و عرضه می کند. بیشترشان از این نان های تُست هستند البته قبل از برش، که دستگاه دارند و شما می گویید که این نان را با چه ضخامتی برایتان برش بزنند و به حالت نان تُست درآورند. دوست نداشتید هم نان درسته می خرید. قیمتش بالاتر است همیشه. چند بار از آنجا فقط برای امتحان نان خریده ام اما باز هیچ کدام آن نانی که مرا سیر کند مثل نان لواش و سنگک و تافتون نمی شود که نمی شود 
راستی از این نان هایی هم که ژان وال ژان در کارتون بینوایان ویکتور هوگو دزدید و بخاطرش به زندان افتاد هم دارد.  البته این فقره از کشفیات همسر بنده بود که در یک مراجعه به فروشگاه آنجلس این نان را دیدند و خاطرات ژان وال ژان برایشان زنده شد.  این هم عکس فروشگاه:
خب، شاید این سؤال به ذهنتان خطور کرده است که من هیچکدام از این نان ها را نمی خورم آن مثلثی های Costco هم که دیگر نیست پس چطوری زنده مانده ام تابحال؟  به قول اینها: Good Question 

راستش را بخواهید از زمانی که نان های مثلثی را دیگر نزدند با توجه به اینکه ما هم برنج کم می خوریم، می گویم کم یعنی کم هاااا! شما حساب کنید ماهی یک بار، در بدترین حالتش دو بار. دیگر یادم نمی آید در چند ماه گذشته ماهی سه بار برنج خورده باشیم!  خب برنج طبعش سرد است و ما هر دو از سردی جات هر چقدر دوری کنیم به همان اندازه حالمان و احوالمان خوب است. این را خودم نمی گویم نظر طبیبان و متخصصان طب سنتی در باره ی ما دو تا این است. بنابراین در منزل ما مصرف سردیجات نه به حد صفر که به حد خیلی اندکی کاهش پیدا کرده است که این کاهش شامل برنج هم می شود. بله داشتم می گفتم که از زمانی که تولید نان مثلثی ها متوقف شد  یک نوع نان دیگر که مربعی بود به جای آن در همان Costco می پزند که از لحاظ کیفیتی عقب تر از نان مثلثی بود و از لحاظ قیمت هم گران تر و از لحاظ تعداد هم دو عدد کمتر. مثلثی ها بسته ی ۱۸ تایی بودند به قیمت ۵.۴۹ دلار و این مربعی ها شدند ۱۶ تایی و به قیمت ۵.۹۹. نمی دانم چه سرّی در این نان مربعی ها بود که سیر هم نمی کرد مثل آن مثلثی ها.  یک مدتِ دو یا نهایتاً سه ماهه ای از این مربعی ها می خریدیم که واقعاً بی برکت بود. اما داستان دیگری پیش آمد کرد برایمان:

داستان از آنجا شروع شد که یک دو شنبه ای یک بسته از این نان مربعی های ۱۶ تایی خریدیم و پنج شنبه شب همان هفته فقط دو عدد نان مربعی باقی مانده بود هم برای شام آن شب هم برای فردا صبحانه.    خب ببینید مصرف نانمان چقدر بالاست!  خب نفری یک نان را در شب می خوردیم و صبحانه بی نان بودیم و روز از نو و روزی از نو...

با خودم گفتم اینطوری نمی شود باید دست به کار شوم یعنی چه که هفته ای دو مرتبه از این نان ها می خریم و آخرش هم نه طعمش درست و حسابی است نه می صرفد! همان شب دست به کار شدم که در خانه بربری درست کنم  اینترنت را کلی زیر و رو کردم یک فیلم از یوتیوب درباره ی طرز تهیه ی بربری هم دیدم و چند سایت را خواندم و مخلوطی از این چند منبع را اجرا کردم و چند عدد بربری سبوس دار همان شب زدم. 

این از محصولات اولیه ی خودم بود:



آقا و خانمی که شما باشید، فردای آن روز که طعم بربری خانگی زیر دندانمان رفته بود نشستیم و فکر کردیم که چه خوب می شود دیگر نان کانادایی نخوریم و خودمان دست به کار شویم و بربری بزنیم هم از لحاظ هزینه به نفعمان است هم یک نان سالم بدون مواد نگهدارنده و ... می خوریم. 

و این شد که شدیم شاطر خانه ی خودمان... و الآن بیش از دو ماه است که دیگر نان کانادایی نخریده و نخورده ایم. همسرم زحمت تهیه و پخت بربری ها را در آخر هفته می کشند و در طول هفته باهم مصرف می کنیم.  خب دلیل اینکه نمی گذارند من کمک کنم این است که بیشتر سر درسم باشم. خدا خیرشان دهاد این موجودات نازنینی که نسلشان رو به انقراض است! 

خب این هم بربری های حرفه ای تر بعدی ما:



این پایینی که دیگر آخَر بربری بود و آخَر دیزی.  دلتان نخواهد اما در فر دیزی بار گذاشتم و بعد از سالها اقامت در کانادا بالاخره من یک دیزی به معنای واقعی کلمه با بربری خودمان پخته نوش جان کردم یعنی نوش جان کردیم.  بزن آن دست قشنگه را ... 


این تصویر بالا خیلی جالب است. دلیلش را عرض می کنم خدمتتان: 
بیشتر چیزهایی که در تصویر بالا مشاهده می کنید خودساخته هستند:
بربری را که عرض کردم خدمتتان. دیزی هم همین طور. آن دوغ هم دوغ کفیر است که در خانه با قارچ کفیر درست می کنیم. البته به دلیل طبع سرد دوغ به ندرت پیش می آید دوغ درست کنیم. آن روز پیش آمد کرده بود.  
میزی هم که در تصویر مشاهده می کنید کار دستان هنرمند همسر جان است  و نیز آن تخته ای که ترشی و زیتون رویش خودنمایی می کنند 
فقط مانده یک جفت مرغ و خروسمان با یک بز و یک گوسفند که دیگر خودکفا شویم همه جوره. 

خب، این هم یک نمونه از بربری هایمان با آرد همه منظوره ی سفید که اینجا می گویند All Purpose Flour


راستی قبل از به فکر بربری افتادن یک شامگاهی هوس سنگک زدن به سرم زد و از آنجا که همسر گرام هم در خانه تشریف نداشتند به تنهایی دست به کار شدم و تا ایشان بیایند در فر سنگک هم زدم. البته همانطور که ملاحظه می فرمایید تاریخش ۱۷ اکتبر ۲۰۱۶ یعنی نزدیک به یک سال پیش است. این جزو اولین نان هایی بود که امتحان کرده بودم و خوب جواب داده بود. داستان بربری خیلی جدید است حدود دو ماه و نیم پیش. 
 
حتماً این سؤال برایتان پیش آمد کرد که این سنگ ها را از کجا پیدا کرده ایم. 
 بله یک بار که با دوستان رفته بودیم گردش در اطراف شهر لندن یک دریاچه مانندی بود رفتیم ساحل و به نیت سنگک پزون کلی سنگ جمع کردیم و آوردیم حسابی با ریکا شستیمشان و چندین ماه زیر فر پهنشان کردیم که استریلیزه به مدل خودمان بشوند  و بعد استفاده کردیم  البته به دلیل حرارت زیاد فر که باید مثل کوره ی سنگک پزی می شد بنده هم به معنای واقعی کلمه همراه با سنگک ها پختم و پشت دستم را داغ کردم در داخل خانه از هوس های اینچنینی نکنم.

فعلاً تا همین جا بخوانید تا بعد...

در مصرف آب هم صرفه جویی کنیم همگی. خیلی ممنون! 

خدانگهدارتان... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قیمت ها در کانادا (شهر لندن انتاریو)، یک تجربه، نان در کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 مهر 1396
خاله دانشجو