تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب ابر قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
انتقال یافته از پرشین بلاگ

سلام دوستان. این متن را دوشنبه شب نوشتم اما به قدری خسته بودم فرصت نشد ویرایشش کنم و همان شب بفرستم. نشستیم در حال رفع خستگی، سریال «شهرزاد»* را دیدیم و بعد هم خوابیدم. این همان پیش نوشته است که تقدیمتان می گردد:

سلام دوستان

خوب هستید؟ باورتان می شود از عصر تا الآن که ساعت ۱۰:۳۲دوشنبه شب است تازه الآن نشسته ام؟ اوه مگر کار خانه تمامی دارد؟ نه خیر، ندارد! اوهقهر

حالا فکر نکنید من که یک خانم هستم این را می گویم همسرم هم بر این باور است که کار خانه تمامی ندارد! 

پیغام اخلاقی این فقره این است که: ای آقایانِ فرزند، برادر، همسر، پدر! لطفاً مادرانتان، خواهرانتان، همسرانتان و دخترانتان را دریابید! ای کاش روزی برسد که این فکر که خانم های خانه دار چه خوش به حالشان است می نشینند خانه و فقط پول خرج می کنند تغییر کند! واقعاً به این شکلی که شما قضیه را می بینید نیست. کار خانه تمامی ندارد. خوش به حال شما آقایان که بیرون از منزل کار می کنید و وقتی ساعت کاریتان تمام می شود دیگر تا روز بعد کارتان تمام شده است. برای کسی که در خانه زحمت می کشد چه زن چه مرد** کار خانه هرگز تمامی ندارد. به همین خاطر است که باید خانم خانه را دریابید. اوه

هنوز کمرم ذُق ذُق می کند از درد سر پا ایستادن و در آشپزخانه ماندن!اوه روزی که خرید مواد غذایی داریم همین طوری است دیگر! دقیقاً دو روز درگیرش هستم تا تمام شود. امروز روز دوم بود و به حول و قوه ی الهی تمام شد. اووووووه! اوه البته این بدین معنا نیست که همسرم کمک نمی کنند. اتفاقاً برعکس! ما که از ایشان راضی هستیم خدا از ایشان راضی باشد. لبخندخیال باطل

و اما بی مقدمه بروم سر دو واژه ی «کاندید» و «کاندیدا».

خب، این دو واژه هم مثل «بورس و بورسیه» فرانسوی الأصل هستند. دوره ی لیسانس اساتید ما تأکید داشتند: «شماها که یک واژه را که در زبان ما جا افتاده و از آن به وفور استفاده می شود می شناسید و می دانید ریشه اش فرانسوی است نباید مثل دیگر مردم که واژه را با توجه به حنجره ی خودشان از لحاظ آوایی تغییرش داده اند تلفظ کنید. شماها باید واژه را با تلفظ اصل فرانسویش ادا کنید». مثلاً واژه ی لوستِر که درواقع لوستر است به سکونِ سین و ت و ر. اما چون حنجره ی فارس زبان تلفظ سه حرف ساکن در کنار هم برایش دشوار است یک کسره به سین داده اند تا راحت تر ادا شود.

بگذریم.

«کاندید» در فرانسه یعنی «ساده لوح». بقیه اش را فکر کنم خواندید خودتان ... نیشخند

آقای فلانی کاندید ریاست جمهوری شدند نیشخند

کاندیدهای مجلس شورای اسلامینیشخند

فلانی کاندید دریافت جایزه ی اسکار شدنیشخند

شما نمی خواهید برای مجلس شورای اسلامی کاندید شوید؟ نیشخند

و قس علی هذا...متفکر

خب، به جای همه ی این «کاندید» ها همان معنی اش را بگذارید و از نو بخوانید: «ساده لوح»... چه بی معنا!!! نه؟ متفکر

«کاندیدا» در زبان فرانسه یعنی «نامزد» ، «داوطلب»

خب، خواهر من! برادر من! یا از واژه ای که معادل فارسی دارد استفاده کنید و به راحتی بگویید «نامزد» ریاست جمهوری، نامزد فلان سمت، یا اگر واژه ی به عاریت گرفته شده ی بیگانه را استفاده می کنید آگاهانه استفاده کنید! آدم وقتی از یک واژه ای که از معنی اش سر در نمی آورد استفاده کند می شود مایه ی خنده و مضحکه ی مردم! متفکر

راحتتان کنم: اصلاً در زبان فارسی بین دو واژه ی «کاندیدا» و «کاندید» ما تقریباً می توانم به جرأت بگویم که هیچ استفاده ای از واژه ی «کاندید» به معنای «ساده لوح» نمی کنیم. فقط ولتر نویسنده ی قرن ۱۸ فرانسوی یک کتاب به نام «کاندید» دارد که یک شخصیتی هست در رمانش به همین نام.

پس:

بهتر است این واژه ی «کاندید» را از ذهنتان حذف کنید تا اطلاع ثانوی از طرف اینجانب! نیشخند

و هر حرفی می خواهید بزنید با «کاندیدا» بزنید و جمله سازی کنید. لبخند

اما من به جای شما باشم همان واژه را هم که معادلش را در فارسی خودمان ساخته اند استفاده نمی کنم قهر و به راحتی می گویم «نامزد انتخاباتی» یا هر چیز دیگر.

 

یک دعای خوب خوب هم بکنم در حق همه مون:

خدایا! به همگی مان عزت نفس بده و شرافت و انسانیتمون رو زیاد کن! آمین...خیال باطلخیال باطلخیال باطل

در پناه حق باشید پایدار و برقرار... بای بای

* شهرزاد را البته «خریداری» می کنیم که ضربه ی مالی به تهیه کننده وارد نشود. شما هم لطفاً از همین راه خداپسندانه و درستش این سریال را ببینید نه از راه دانلود و ...! اگر ما حمایت نکنیم و تهیه کننده ورشکسته شود دیگر نه از این سریال های خوب ساخته می شود نه سینمای خانگی رشد می کند. و البته این کار همه جوره اش زشت و کریه المنظر است چه از لحاظ اخلاقی و انسانی اش چه دینی و شرعی اش چه عرفی اش چه اجتماعی اش چه اقتصادی اش. همین کارهای کوچک کوچک ۱۵۰۰ تومانی است که باعث می شود اخلاق حسنه در درون ما رشد کند و نسل بعد که متأثر از ما خواهد بود نسلی فرهیخته با خلق و خوی انسانی زیبا شکل بگیرد. لبخندخیال باطل

** هنوز هستند مردان نازنینی که در کار خانه دوشادوش همسرانشان شریک می شوند و معنای شریک زندگی بودن را فقط در خور و خواب مشترک نمی بینند! اینان موجودات نازنینی هستند که به قول همسرم: «نسلشان در حال انقراض است و از هر هزار سال یک موجود با این خصوصیات زاده و بزرگ می شود». نیشخند قدر همین نسلِ رو به انقراض را باید دانست. لبخند

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، یک تجربه، قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 مرداد 1396
خاله دانشجو

سلام. عرض می کنم. عیدتون هم مبارک باشه! نیشخند

به دلیل تأخیرات فراوان چاق سلامتی رو همین جا تمام می کنم و می پردازم به اصل مطلب.

راستش زمانی که یک مطلب گذاشتم و از شما بزرگواران درخواست کردم که پیشنهاد موضوع بدهید عده ای از دوستان دعوت بنده را لبیک گفتند و موضوعاتی را پیشنهاد دادند که مطالب بعد از آن زمان حول یکی دو تا از آن موضوعات چرخید و اکنون بر آن هستم که به صورت البته اجمالی به بحث مهاجرت بپردازم و دیده ها و شنیده هایم را با شما در میان بگذارم.

راستش را بخواهید به قدری این موضوع شخصی است که فکر می کنم اولین مرحله این است که سنگهایتان را با خودتان وابکنید و ببینید می خواهید چه کنید. بنابراین اگر اینجا یا هر جای دیگر مطلبی در این باره می خوانید یک راهنمایی کلی خواهد بود که از هر فرد به فرد دیگری نحوه ی اجرا و حتی شکلش متفاوت خواهد بود. متفکر

اگر خاطر شریفتان باشد در باب اخذ پذیرش از یک دانشگاه خارجی چه در متن وبلاگ و چه در بخش نظرات بحث هایی پیش آمد درباره ی اینکه اگر قرار است دلتنگی آنچنانی داشته باشید که تحصیلتان را در یک دانشگاه خارجی تحت الشّعاع قرار دهد بی خیال این موضوع شوید و از این حرف ها.... حالا بنده عرض می کنم همه ی آن حرف ها رو در باب مهاجرت به یک کشور دیگر چندین برابر پررنگ تر تصور کنید. یعنی این دیگر صحبت دو سال و چهار سال نیست که بخواهید بروید درستان را بخوانید و برگردید. اینجا صحبت از یک عمر زندگی در آن سوی آبهاست. دیگر شوخی بردار نیست این مسأله! اگر می خواهید یک جای دیگر زندگی کنید خیلـــــــــــــــــــــــی سنجیده تر بایستی عمل کنید! متفکروقتی صحبت از «زندگی»  در یک جغرافیای دیگر به میان می آید بالطبع شما بایستی به کار در آن محیط هم فکر کنید به تربیت فرزندف به نفس کشیدن در محیطی که شاید از نظر فرهنگی، اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر یا اشتراکات کمتری با محیط قبلی شما داشته باشد یا اصلاً هیچگونه نقطه ی مشترکی و سنخیّـتی در میان نباشد. اینها مسائل کمی نیستند آقا! متفکرقهر

گاهی آدمیان به جغرافیایی مهاجرت می کنند که 50 سال نیز آنجا مانده باشند و جا افتاده باشند باز هم به چشم یک خارجی و شهروند درجه دو به آنها نگریسته می شود و یک نوع تحقیر در نگاه و رفتار مردمان بومی آنجا به چشم می خورد که شاید برای خیلی ها آزار دهنده باشد و شاید خیلی های دیگر هم اهمیتی به این موضوع ندهند و بنا به بسیاری دلایل شخصی و ... باز آن محیط را به محیط قبلی شان ترجیح دهند حتی بالاجبار! 

اما من می خواهم از منظر دیگری به این موضوع بپردازم. ببینید! بدون شناخت محیط دیگر و سنجش میزان تطابق آن محیط با روحیات خودتان یا میزان تطابق آنجا با ارزش ها و باورهایتان نمی توانید تصمیم به هجرت بگیرید و اقدام کنید. این نظر شخصی بنده است و شاید خیلی ها با این نظر مخالف 100% باشند. اشکالی ندارد. نظر آنها هم محترم است. لبخند اما بحث من این است که نمی شود به گفته ها و شنیده ها خیلی درصد تکیه کرد. آنها فقط می توانند یک کورسویی را جلوی راهمان نشان دهند. همین و دیگر هیچ.

این را از روی تجربه ی عینی زندگی خودم در کانادا عرض می کنم. نمی دانم!؟ شاید روحیات من اینگونه است و دیگران جور دیگرند و ترجیح می دهند به یکباره بی آنکه به طور موقت در آن محیط به سر برده باشند بروند و ماندگار بشوند. آن هم روش آنهاست دیگر! لبخند

البته بندگان خدایی را می شناسم که همین گونه تصمیم به رفتن کردند و اقدام و بعد هم مهاجرت! اما پس از کمتر از یک سال تصمیم به بازگشت نمودند و دلیل اصلی بازگشتشان را خودشان می دانند و خدای خودشان. به شخصه چنین روشی را ریسک مطلق می دانم. البته گاهی ناگزیر از چنین ریسکی می شویم چرا که شاید برای همگان شرایط اقامت موقت مثلاً در قالب دانشجویی کردن در آن جغرافیا مقدور نباشد که بخواهند بروند ببینند می توانند دوام بیاورند بعد پرونده ی مهاجرتی باز کنند.

اما توصیه ی بنده به آن دسته از کسانی که چنین تصمیماتی دارند این است که اگر برایشان مقدور است ابتدا به صورت موقت در جغرافیای مورد نظرشان حضور یابند. آن هم مقدور نخواهد بود مگر با اخذ پذیرش یا گرفتن مجوز کار یا شاید در صورت داشتن قوم و خویشی در آن محیط با اخذ ویزای توریستی که البته مدتش کمتر خواهد بود. آن وقت است که می توانند تصمیم تقریباً درست تری بگیرندکه می خواهند بمانند یا برگردند.

آخر می دانید! داستان بر سر آن است که برای هجرت باید هزینه کرد. منظورم فقط هزینه ی مالی نیست. منظورم هزینه ی همه جانبه ی تمام عیار است. شما اگر اقامتتان هم درست شد و رفتنی شدید به دنیای آن سوی آب ها، بایستی از همه چیز دست و دل بشوییدمتفکر این شاید سخت ترین قسمت ماجرا باشد و من حق می دهم که خیلی ها از این مرحله نمی توانند عبور کنند و حق هم دارند. اگر دست و دل شستید و رفتید این یعنی یک هزینه ی گزافی داده اید تا زندگیتان را از نو از صفر از بسم الله در محیطی دیگر بنا کنید. باشد بنا کنید. اما اگر نتوانستید به آنچه که از آن محیط انتظار داشتید دست یابید دوباره ناگزیر خواهید بود که یک هزینه ی دیگر هم بکنید و بازگردید!!! به این می گویند قوز بالا قوز!!! متفکرقهر مگر ما چقدر می خواهیم عمر کنیم که چندین سالش به هزینه کردن اینچنینی با این شدت بگذرد. تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید. لبخند

بقیه اش در فرصتی دیگر...

یاحق! بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها : زندگی در کانادا، یک تجربه، قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394
خاله دانشجو

سلام دوستان

امیدوارم تا به امروز لعن و نفرینم نکرده باشید فقط! اوه آدم گاهی و گاهی "خیلی گاهی" اتفاقاتی برایش پیش آمد می کند که خارج از حوصله ی این سطور است که درج شود، اما منظورم این است که به قدری سرت گرم می شود که داغ می کنی و که می داند که بر تو چه گذشته است...؟! اوهقهر قرار هم نیست همیشه این مسائل ناگوار باشند و تو را به خود مشغول! گاهی اتفاقاتِ اتفاقاً گوارایی هم پیش می آید اما تمام وقتت را می بلعد. لبخند این هم آن طرف سکّه! لبخند تا باشد از این اتفاق ها... خیال باطل

بگذریم که حرف زیاد است و عمر شاید کوتاه!  Who Knows؟ به قول اینها. لبخند

شاید به جرأت بتوانم بگویم که از همان روزهای آغازین حضورم در این جغرافیا، همیشه دلم می خواست در باب درس خواندن و سیستم آموزشی اینجا صحبت کنم اما این پیش آمد نکرده بود تا شد الآن. لبخند

آقا و خانمی که شما باشید، باید حضور شریفتان عارض شوم که در این فقره ناگزیر هستم هر از گاهی به سیستم آموزشی خودمان نیز گریزی بزنم و امیدوارم این گریز ها به حساب این گذاشته نشود که بنده صرفاً قصد مقایسه دارم که بگویم "آنجا بد است اینجا خوب است"! نه خیر. به نظرم تا بحال می بایست به این نتیجه رسیده باشید که هدف از ساختن چنین صفحه ای جز این نبوده است که آنچه را که به واقع و به عینه مشاهده نموده ام انتقال دهم! چه خوب چه بد. حال اینکه کسی می خواهد قضاوت کند یا سکوت پیشه نماید صاحب اختیار است و بنده بدینوسیله اعلام می کنم که جز واقعیت هایی که دیده و تجربه کرده ام نمی نویسم. لبخند

البته ناگفته نماند که به قدری این "مُجمَل" واضح و مبرهن است که ناگفته می شود حدیث مفصلش را ازبَر خواند. نیازی به گریز هم نیست در این میان. متفکر

راستش را بخواهید به قدری این حوزه وسیع است که فکر می کنم درباره اش حتی می توان کتاب ها نوشت!!! صفحات وبلاگ برایش کم است... متفکر

حال، بنده در حد توان این وبلاگ، توان دستم!!! (می دانید که! معرّف حضورتون هستند ایشون! {دستم را عرض می کنم} لبخند) و در حد حوصله ی شما سعی می کنم حق مطلب را ادا کنم. 

البته به دلیل وسعت این حوزه اصلاً نمی دانم از کجا شروع کنم بهتر است!؟ سوالمتفکر

به هر حال پیش می رویم تا ببینیم چه می شود... خیال باطل

اول از مشکلاتی که به عنوان دانشجوی دکترا!!! فکر کنیــــــــــــــــــــــــد در سطح "دکترا" هاااا! در سطح "دکترا" برایم پیش آمد کرد داستان را آغاز می کنم...

دلم برایتان بگوید که من برای نوشتن انشاء های کلاسی چه دردسر ها و مصائبی که نکشیدم... اوهقهرنگرانوقت تمامکلافه باور بفرمایید تک تک این شکلک هایی که گزینش کرده و قرار داده ام همه وصف حال من بودند و من دستم به جایی بند نبود... مگر شوخی دارند با کسی؟ متفکرعصبانی آمدی دکترا بخوانی یک کار کلاسی هم ننویسی؟ مگر می شود؟ عصبانی

حالا چرا عنوان "انشاء" را انتخاب کردم؟ به این دلیل که به ما یاد نداده اند که همه چیز در زندگی همچون انشاء نویسی است... چطور؟ عرض می کنم خدمتتان:

ببینید مشکل اکثر ما ایرانی ها که تحصیل کرده هستیم و سواد یاد گرفته ایم "مثلاً"! همان چیزیست که در ترم (به نظرم) 3 ارشد یکی از اساتیدم در ایران گفتند:

«ما یاد نگرفته ایم ذهن دکارتی داشته باشیم».

از همان مهدکودک و اول دبستان هاااااا! نه اینکه فکر کنید وقتی بزرگ شدیم. نه خیر از همان اوان کودکی منظورشان بود و منظورم است. متفکراجازه دهید یک فلش بَک بزنم به همان ترم مذکور دوره ی کارشناسی ارشدم تا بدانید چه بر ما گذشت و چه شد...

خب قرار است حق مطلب را ادا کنم دیگر! درست است؟ پس ناگزیرم مقدمه اش را نیز بنویسم. این هم آغاز انشای من است دیگر! لبخند اگر حق مطلب را خوب ادا کرده باشم متوجه می شوید وقتی می گویم تمام زندگیمان را باید مانند زنگ انشاء و انشاء نویسی پیش ببریم یعنی چه!

لازم به ذکر است که گریز به دوره ی ارشد بنده که سهل است! مثل همان ماجرای روز اول مشهدم خیلی خیلی دورتر هم خواهم رفت... کجایش را دیدید حالا! نیشخند

یک واحدی داشتیم در دوره ی ارشد با عنوان "انشاء ادبی" و یک استادی که پوستمان را قلفتی کند گذاشت کف دستمان! من اما مدت ها بعد از اینکه آن واحد تمام شده بود متوجه شدم که چقدر مطلب یاد گرفته ام از آن درس! خیال باطل تازه پس از 18 سال تحصیل!!! قهر شرم آور هم بود خب! شما فکر کنید 18 سال عمر آدم به تحصیل بگذرد و اصلاً تو باغ نباشد! چقدر دردآور است و شرم آور هم! ناراحتکلافه (شکلک "وحشتناکِ" قسمت نظرات وبلاگ هم جایش اینجا خالی است واقعاً ناراحت).

اینطوری نمی شود ادامه داد. حس خوبی نیست که بنده متکلم وحده باشم و شما بعد از خواندن تمام مطلب نظر دهید. قهر این جواب نمی دهد که وقتی من می نویسم و شما می خوانید همگیمان از همدیگر چیزی هر چند کوچک یاد نگیریم و لحظات نوشتن و خواندن من و شما هدر برود. این ارتباط بهتر است در هر مرحله اش دو طرفه باشد. بنابراین من این مطلب را همین جا متوقف می کنم تا درباره ی سؤال ذیل گفت و شنودی داشته باشیم و گام به گام ادامه دهم...

راست و حسینی به من بگویید وقتی واژه ی "انشاء" را می شنوید یاد چه می افتید؟





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، یک تجربه، قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 مهر 1393
خاله دانشجو

سلام دوستان و خوانندگان محترم وبلاگ.

لطف بفرمایید سؤالاتتان را در بخش نظرات وبلاگ قید بفرمایید تا همین جا پاسخ دهم. و این نیز قابل توجه برخی از خوانندگان محترم که آدرس ایمیلشان را فرستاده بودند تا از آن طریق در ارتباط باشیم:

بنده هیچ ایمیل خاصی را به این فقره پرسش و پاسخ اختصاص نداده ام و تنها راه ارتباطی ام با شما خوانندگان بزرگوار نیست مگر از طریق بخش نظرات همین صفحه.

منتظر سؤالات، انتقادات و پیشنهادات سازنده شما هستم...* لبخند

 

 

 

* چقدر شبیه این برنامه های الکی تلویزیونی شد که چنین حرف هایی زیاده از حد می زنند برای جلب مخاطب و هیچ کدام از پیشنهادات و انتقادات را تریتب اثر نمی دهند! قهرناراحت 





نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 اسفند 1392
خاله دانشجو


( کل صفحات : 2 )    1   2