ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

با درود و سلامی دوباره
(برای نگارش در این صفحه، همچنان هیچ گزینه ی دیگری بغیر از نوع قلم و اندازه ی قلم وجود ندارد! :/ )
دوشنبه ای که گذشت یک موضوعی پیش آمد کرد که شاید قبلاً تر ها اندکی درباره اش صحبت کرده بوده باشم آن زمان که درباره ی اجاره ی خانه ی فعلی نوشتم. 

داستانی که تعریف می کنم هدف خود این داستان نیست بلکه از خلال آن می خواهم موضوعی را مطرح کنم تا اگر نگاهمان آلوده به آن مسأله ی ناروا در آن جغرافیا هست اصلاحش کنیم و زیبا ببینیم.

ما پس از گذشت بیش از یک سال از خرید ماشین، تصمیم گرفتیم عوضش کنیم بنا به شرایط فکری و اقتصادی و ...

شاید پیش از این گفته باشم که اینجا هم برای فروش اجناس و کالاهای دست دوم و ... یک سایتی هست به نام Kijiji که مثل دیوار در ایران است. البته این سایت قدمتش خیلی بیشتر از دیوار است. یادم هست سال ۱۳۹۰ که بنده آمده بودم کانادا هنوز دیوار در ایران وجود نداشت و بعداً تر ها آمد. 
بله عرض می کردم که بنده به دلیل اینکه بیشتر از همسر گرام در دسترس هستم قرار شد خودم آگهی فروش ماشین را روی Kijiji بگذارم و اگر کسی تماسی چیزی گرفت بنده پاسخگو باشم. طی حدود ده روز به قدری پیغام از Kijiji و یک سایت آگهی دیگر به نام Letgo گرفتم همراه با چندین تماس تلفنی که قشنگ شده بودم اپراتور فروش ماشین دست دوم. :)

سرتان را درد نیاورم جمعه ی هفته ی پیش یعنی ۱۹ اکتبر دم دم های غروب یک آقای جوان هندی آمد و ماشین را دید و پسندید و همان جا هم یک بیعانه ی ۵۰۰ دلاری به ما داد و یک رسید بین خودمان نوشتیم و امضا کردیم تا ما هفته ی بعد دوشنبه (همین هفته ای که گذشت) safety ماشین را هم بگیریم و درواقع ماشین را certified بفروشیم و بعد از آن ایشان بیایند و باقی پول را پرداخت کنند و ...

اینکه safety اصلاً‌ چه هست و چرا باید گرفت و آیا «باید» دارد یا نه؟ مفصلش بماند برای یک وقت دیگر، مُجمَلش می شود این: معاینه ی فنی خودرو که دیگر همه تان می شناسیدش و می دانید چه هست. این هم همان است.
خریدار هندی ما منتظر معاینه ی فنی ماشین بود که اگر از معاینه فنی قبول شد بیاید و ماشین را بخرد. شب که همسرم از فنشا کالج آمد رفتیم ماشین را به همراه معاینه ی فنی اش از مکان مورد نظر آوردیم خانه تا فردا (یعنی همین سه شنبه ای که گذشت) بنده پیگیر باقی کارها باشیم. چون سند ماشین به نام بنده بود طبیعتاً بنده باید کارهای اداری انتقال سند را انجام می دادم. تا اینجا داشته باشید تا برویم سر گفت و گوی شب قبل (دوشنبه شب) بنده با همسرم:

به همسرم گفتم: «نمی شود فردا کلاس های صبحت را نروی که با ما بیایی برای انتقال سند و تحویل پول؟». همسرم با تعجب پرسید: «چرا؟ خب، خودت این کارها را که می توانی انجام دهی!». اصرار که نه، اما تأکید من بر حضور همسرم برمی گردد به پیش زمینه های بی شماری که بنده از سال های حضورم در آن جغرافیا به یاد داشتم: اینکه برای کارهایی مثل انتقال سند و ... کمتر خانمی به تنهایی و بدون همراهی یک آقا می رود دنبال این کارها و ... :(

وقتی این صحبت را باهم کردیم بنده آن داستان های گذشته ی غم انگیز در ذهنم تداعی شد و دلیل این درخواستم را به همسرم توضیح دادم. تو گویی هنوز در آن محیط به سر می برم که زن هنوز که هنوز است در قرن ۲۱ ام ضعیفه شمرده می شود و حق انتخاب و استقلال و ... را ندارد! :( بعد، با خودم گفتم: نه بابا! اینجا کاناداست و از آن خبرها نیست. البته سر قضیه ی پول هم اندکی ترس داشتم که آنهمه پول در مرکز شهر همراهم نباشد که آن را هم با خریدار حل و فصل کردیم و قرار شد صبح که آمد پول را پرداخت کند بعد برویم Service Ontario که اداره ی مربوط به ثبت و انتقال و دیگر امور اینچنینی است تا سند را به نام ایشان بزنیم.

کارها به خوبی انجام شد و سند ماشین را به نام خریدار جدید زدیم و برگشتیم خانه و ایشان پلاک های خودش را نصب کرد و ماشین خوب ما را با خودش برد... 

طی این کارها بود که دوباره ذهنم به شدت معطوف به بی استقلالی زنان در آن جغرافیا شده است و اینکه جامعه نگاهش ناسالم است و یا می خواهد از زن سوء استفاده کند یا چون زن است سرش را کلاه بگذارند یا چون زن است برود با «صاحبش» بیاید و خیلی باورهای غلط و ناروایی که همه اش منجر به اجحاف در حق زنانمان شده است و تازه بعضی ها ادعایشان هم می شود که در جوامع غربی زنان ابزار جنسی هستند و در کشور ما مصون از نگاه های آلوده!
در حالیکه آنچه در عمل نه در شعار! می بینیم فرسنگ ها با این شعارها فاصله دارد و کاملاً برعکس است. آن مواردی که درباره ی «چون زن است» عنوان کردم همه نشان از جنسیت گرایی و نگاه جنسیت زده ی ماها دارد که نمی توانیم زن را یک موجود مستقل بدانیم که به تنهایی و بدون وصل شدن به نام یک مرد می تواند از عهده ی زندگی اش و کارهایش برآید. آیا این نگاه های جنسیت زده اجازه می دهد که زنان ما از نگاه های آلوده به آنها در حکم یک ابزار جنسی مصون باشند؟
ناگفته نماند که طبق معمول، این صحبت ها را نمی شود مطلق فرض کرد بدین معنا که اینجا هیچ نگاه جنسیت زده ای وجود ندارد و آنجا همیشه آنطور است. به نظرم بهتر است همیشه در هر موضوعی واقعاً «موردی» و جزئی بحث کنیم تا سوء برداشتی مبنی بر تعمیم یک موضوع ایجاد نشود. شما هم بحث های مطرح شده را «موردی» بخوانید و ببینید. :)

فَبَشِّر عِبادیَ الَّذینَ یَستَمِعوُنَ القَولَ فَیَتَّبِعوُنَ أحسَنَهُ (زمر ۱۸)
(پس بشارت ده به آن دسته از بندگانم که اقوال مختلف را می شنوند و بهترینشان را برمی گزینند).

تو خود حدیث مفضل بخوان از این مجمل....

این هم عکس های آلتیما در آخرین لحظات حضورش در پارکینگ ما:





این را هم بگویم که روزهای اول قبل از فروشش که آگهی گذاشته بودیم هنوز نفروخته، دلمان برایش تنگ می شد چه جووووور! اما انسان یک موهبتی بهش اعطا شده به نام «عادت»! انسان عادت می کند و ما هم داریم عادت می کنیم به ماشین جدید و نبود آلتیمای خوبمان. ما که ازش راضی بودیم خدا ازش راضی باشد!  :)




نوع مطلب :
برچسب ها : زن و مرد در کانادا، نگاه جنسیت زده، فروش ماشین، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 3 آبان 1397
خاله دانشجو


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic