ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام آخر



سلام ای غروب غریبانه دل 
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن 
سلام ای غم لحظه های جدایی 
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای قصه عاشقانه ...
خدا حافظ ای آبی روشن عشق ...
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ...
خداحافظ ای همنشین همیشه ...
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من 
تو را می سپارم به دلهای خسته ...
تو را می سپارم به مینای مهتاب 
تو را می سپارم به دامان دریا ...
اگر شب نشینم اگر شب شکسته 
تو را میسپارم به رویای فردا ...
به شب می سپارم تو را تا نسوزد 
به دل می سپارم تو را تا نمیرد 
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد 
اگر روزگار این صدا را نگیرد 
خداحافظ ای برگ و بار دل من ...
خدا حافظ ای سایه سار همیشه ...
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم 
خداحافظ ای نوبهار همیشه...

خدا به بازماندگانشان صبر عظیم عنایت کند خیلی سخت است...

وقتی خودم را جای آنها می گذارم با چنین مصیبتی، قلبم از حرکت می ایستد 

نه درد آنها که زنده زنده سوختند* و رفتند هضم کردنی ست

نه درد خانواده هایشان که حتی دریغ از مزاری برای در آغوش کشیدن... 

در ترکی یک ضرب المثلی داریم که می گوید:

به آب و آتش نمی توان التماس کرد! این عزیزان از دست رفته دچار هر دوی اینها شدند به یکباره! 



وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.




*آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم 
احساس سوختن به تماشا نمی شود!




نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، دامان دریا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
سلام

واقعاً نمی دانم چه بگویم یا بنویسم. باید خون گریست بر حال همه مان که مصیبت پشت مصیبت اینگونه بر سرمان آوار شد! 
این طرح راست می گوید: همه ی مردم ایران با دریادلان سانچی غرق شدند... 


یک احساس بد درماندگی و استیصال به آدم دست می دهد که خدایا! کجای این ماجراهای مصیبت را می شود کم کرد و دردی بر آلام داغ دیدگان گذاشت. آن زلزله، آن آن مسائل روزهای اخیر...، این هم کشتی سانچی! 

بدبختی این است که از همان جایی که فکرش را نمی کنی می خوری! از چین!!! گفته ها و شنیده ها حاکی از این است که در کمک رسانی به کشتی سانچی دولت چین کم کاری کرده است. خدا می داند چقدر صحت دارد این گفته های مسؤولین شرکت نفت. اما وای به حال ما که گرگی در قالب گوسفند رفیقمان شده باشد! 
حالت اشمئزاز و نفرت به آدم دست می دهد وقتی ببیند دولت چین با بد کمک رسانی اش یا با تعللش، خودش را به کوچه ی علی چپ زده باشد با توجیه های همیشگی!!! تا این عزیزان از دست رفته دیگر بازنگردند! 
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن مثلاً آشنا کرد! 

از همین امروز یک تصمیمی بگیریم تا حد امکان و توان از نعلبکی چینی گرفته تا پوشاک و لوازم بزرگ را خودمان تحریم کنیم تا این کشور گرگ صفت دوست نما! بداند یک من ماست چقدر کره دارد! کار ناشدنی ای نیست. فقط اتحاد ملی می خواهد که متأسفانه ما نداریم و فقط بلدیم به راحتی پشت همدیگر را خالی کنیم!!! 
اما نکته این است که این اتحاد از همین یکی دو نفر شروع می شود و به کل یک جامعه سرایت می کند.

حالم به قدری بد است که اگر دیدید همین روزها سکته کردم بدانید از که و چه بوده است. 






نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 دی 1396
خاله دانشجو
سلام
حال و روز خیلی از ماها در سوگ وطن همه جوره:


ببار ای بارون ببار...





نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی

این عنوان یکهو به ذهنم رسید البته خاطره ای پشتش هست که برایتان تعریف می کنم که دورهمی خوش باشیم. 

برادرزاده ام ۳-۴ ساله بود یا شاید ۵ ساله  می رفت مهدکودک، یک شعری یادشان داده بودند که ایشان چون اصل واژه ها را در بخشی از شعر یاد نگرفته بود با واژه های خودش جایگزین کرده بود. البته در پرشین بلاگ یک باری فکر کنم بخشی از این شعر معروف این دانشمند کوچک خانه ی ما را برایتان نوشته بودم. قسمت هایی که با رنگ آبی نوشته می شود خوانش تخصصی کوچولوی خانه ی ما بود 

اینجا که مهد کودکه / پر از گلای کوچکه 
بچه ها مثل گلند / خوب و تمیز و تپلند
مربیان مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون
یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

نسخه ی تغییر یافته ی دانشمند کوچک ما:

لازم به ذکر است که ایشان به جای حرف «ل» می گفت «ر».
اینجا که مهد کودکه پر از گُر 
بچه ها مثل گُرَن
خوب و تمیز و تُپُرَن (واژه ی تو پُر هم با شنیدن این به ذهن اصابت می کرد )
مربیا نِمهربون (فکر می کرد «ن» مال مهربون است و وسطش یک مکثی می کرد و نِمهربون رو با شدت ادا می کرد)
خوب و تمیز و تُپُرَن 
یاد می دهن به بچه ها
... (یادش نمی آمد...)
یاد می دهن به بچه ها
همه چی یاد میدن 

و این شد که شد خاطره ی شعر خوانی و بازخوانی اشعار کودکی ما به این شکل که می بینید. 

این عنوان «از همه چیز و همه جا» از آن شعر در خاطرم مانده بود که گزینه ی خوبی برای این مطلب یافتمش. 

راستش را بخواهید نمی دانم در این وانفسای روزهای هر روز سخت تر از دیروز خودمان در آن جغرافیا، اینکه بیایم عکس از روزهای این جغرافیا بگذارم کار درستی است یا نه!؟ حتی تصمیم داشتم که دیگر عکس نگذارم چون ممکن است خدای ناکرده خدای ناکرده با اینکه قصد بنده این نیست و خدا از دلها آگاه است اما یک وقت این احساس در دلتان بیاید که : خوش به حالشان و از اینطور حرف ها.  بنده به هیچ وجه قصد ندارم و هیچوقت نداشته ام دست روی دل کسی بگذارم یا دلی را بسوزانم. هرگز!  اما در همین افکار بودم که دیروز پریروزها یکی از خوانندگان عزیز نوشتند که: «می آیم این صفحه که اندکی دلم باز شود و عکس و ... ببینم شما هم هی از مشکلات ایران می گویید». این حرف مرا به فکر وا داشت که شاید دوستان دیگر هم برای تلطیف فضای روحی شان به این صفحه می آیند و شاید بهتر باشد از حال و هوای این روزهای اینجا بگویم شاااااید در حد چند دقیقه هم فارغ از مسائل و حواشی شوند.
راستش باز نمی دانم سِره کدام است و ناسِره کدام!؟ اما اگر حتی یک نفرتان چنان احساسی بهتان دست داد که امیدوارم ندهد لطفاً بفرمایید تا روش نوشتاری ام را تغییر دهم. به امید روزی که مشکلات وطنی مان هر روز بیشتر از دیروز محو و نابود شوند. بلند بگو تکبیر! 
اگر اشتباه نکنم ۱۲ دسامبر (آنطور که تاریخ عکس نشان می دهد) اولین برف درست و حسابی ما بارید. این هم عکس های آن شب که دید به مرور کم شد و همسرم که آخر شب از سر کار می آید می گفت به سختی می شد راه و جاده را تشخیص داد  و اندکی هم دیرتر از حد معمولش به خانه رسید چون با سرعت پایین باید رانندگی می کردند. قشنگ از پشت پنجره هم معلوم بود که دید خیلی کم شده است. البته دید به مرور از همینی هم که می بینید کمتر تر شد. 


و اینجاست که آدم می فهمد آن ماشین های در پارکینگ روباز صبح که از خواب بیدار می شوند چه سختی هایی خواهند کشید برای ربودن برف از روی ماشین ها. نکته ی قابل توجهی که امسال همسرم گفت و متوجهش شدم این است که بعضی ها برف پاک کن های ماشینشان را باز می کنند تا به شیشه نچسبد و یخ نزند و فردا بتوانند براحتی شیشه را پاک کنند. در این عکس بالایی هم این قضیه به چشم می خورد (ماشین های سمت راست ردیف جلو کنار تیر چراغ برق را زوم کنید).

عکس های پایین هم از روزهای بعدی این ماجراست:
این یکی (پایینی) شیشه ی پنجره ی بالکن ماست که فردا که از خواب بیدار شدیم دیدیم بر اثر سرما یخ زده است. البته بنده یخ زدگی های بیشتر از این را هم حتی در داخل ایران با چشم غیر مسلح دیده ام بنابراین برایم تعجبی نداشت این صحنه. 
بالکن را هم که ملاحظه می فرمایید. برف که می آید بالکن ما هم حسابی برفی می شود. این را هم بگویم که برف اینجا گاهی یک سوز مغز استخوان سوز هم با خودش یا بعد از خودش می آورد. نکته ی دیگری که باید در این جغرافیا به آن دقت کافی داشت این است که: در فصل سرما، اگر آفتاب به چشمتان خورد گول آفتاب را نخورید با لباس معمولی بیرون بروید ها!!! وگرنه شما می مانید و یک عمر پشیمانی از این غفلت و ناآگاهی!  هم آفتاب است هم تا منتهی إلیه قلب آدم سوز سرما نفوذ می کند و تو می مانی و اینهمه تناقض در آب و هوا در یک جا! یعنی نشده یک باری که من گول این آفتاب مصنوعی و مار خوش خط و خال آفتابی را بخورم و حسرت و پشیمانی برایم نمانده باشد.  حالا هر وقت آفتاب می زند در فصل سرما، به هوا می گویم: فکر کردی! یک جوری خودم را بپوشانم و بیرون بیایم که خودت غافلگیر شوی از اینکه نتوانستی گولم بزنی.  به هر حال، از ما گفتن بود. شما اگر آمدید و دلتان خواست خودتان این سوز و سرمای مغز استخوان سوز را به همراه آفتاب گول زنک اینجا تجربه کنید عواقبش پای خودتان و حرف گوش نکردنتان. 




در عکس پایینی دو بنده ی خدا را مشاهده می فرمایید که صبح اول وقتی دارند ماشین را آماده ی حرکت کنند. 


این پایینی هم نمایی از King's University College که یکی از کالج های مربوط به وسترن است و بنده در آنجا به شغل شریف مراقبت امتحانی مشغول بودم. بله، نان از زیر برف و سوز و سرما در می آید جان خواهر! 


این هم یک روز دیگر از کلاس امتحان بود که برف های یکی دو روزه روی هم تلنبار شده بودند و شده بودند این صحنه:

خدایی اش هر چه فکر می کنم با اینکه کارشناس مسائل محیط زیستی و زمین شناسی نیستم اما با همین مقدار تجربه و اطلاعات ناقصم باز هم عقلم قد نمی دهد که زمستان و تابستان جایشان عوض شود و بگوییم طبیعی است خب زمستانی گفته اند تابستانی گفته اند! فصل ها که جابجا شود می شود همینی که در ایران شاهدش هستیم! تغییرات اقلیمی ای که یا به دست بشر است یا به دست بشر بیشتر!!!  و در زمستان نه برفی می آید و در پاییز نه بارانی! خب، این چطور می شود اسمش را طبیعی گذاشت؟ زمستان باید برف داشته باشد تابستان باید گرم باشد بهار باید لبریز از باران باشد خب! 
خدا به داد ماها برسد که فصل هایمان هم دارد جابجا می شود!  یکی از آرزوهای من این است که یک دهم این برف و باران به طور مستمر و همیشگی در ایران ببارد. اما والله خدا چه کند از دست این بشر!؟ آتش که گرفت خشک و تر می سوزد دیگر! این قانون طبیعت است! خدا که با ما دشمنی ندارد که! امروز صبح به همسرم می گفتم: اینکه زمین لرزه و خشکسالی را به مسائل اقلیمی و جغرافیایی و ... ربط می دهند درست است کاری ندارم. اما اینکه همه ی این مسائل یکهو بر سر یک کشور آوار شود چگونه می شود گفت طبیعی است؟ خب خودمان کم دخیل نیستیم در این ماجراها! من اسمش را می گذارم بلا! حالا بگذارید یک دویست سالی از امروزمان بگذرد آیندگان خواهند آمد و ایران خواهد شد کشوری که مثل قوم لوط و عاد و ثمود و نوح و آن دیگران بشود عبرت برای دیگران! راستش مانده ام اینهمه مصیبت و آفت از زمین و آسمان را چگونه به خوش حجابی و بد حجابی ربط دهم این وسط!؟ 

بگذریم که اگر نگذریم باز درد سر می شود...

این پایینی هم مسیری که بنده در آن شب پر از برف طی کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم و برگردم خانه. حالا بعضی ها فکر می کنند که هر که در خارج از کشور است همه اش لب دریاست و خوشگذرانی و خوش به حال! والله ما باید بیشتر کار کنیم تا زندگی کنیم. اینجا نفس کشیدن هم با دلار حساب می شود. باور کنید این حرفها را برای دل خوش کنی شماها که آنجا هستید نمی گویم. واقعیتی ست انکار ناپذیر. این هم نمونه اش که بنده و خیلی های دیگر از این ایستگاه به آن ایستگاه باید در این سرما منتظر اتوبوس باشیم تا از خلال این رفتن ها و آمدن ها چند دلاری حقوق بگیریم. باز هم شکر! 
درباره ی سوز و سرمای زمهریر اینجا قبلاً تر ها گفته بودم و آن Feels Like ی را که در هواشناسی می نویسند برایتان معنی کرده بودم که یعنی دمایی که در هوای آزاد منتظر اتوبوس می مانی و سرما به عمق جانت رخنه می کند و اندامهای داخلی ات یخ می زند اما اتوبوس هنوز نمی آید  آن یعنی همان Feels like هواشناسی.  باور کنید در هیچ لغتنامه ای معنی ای به این دقتی نمی توانید برایش پیدا کنید.  مثلاً نوشته دما منفی ۹ درجه اما Feels like اش منفی ۱۷ درجه است. یعنی هوا به اندازه ی منفی ۱۷ درجه سرد است طبق تعریف بالایی بنده.  


امروز هم که ۲۵ دسامبر است و سالروز تولد حضرت عیسی به روایت مسیحیان. که از همین جا به همه ی مردم و شما خوانندگان خوب این صفحه تبریک می گویم. به قولی چون که صد آمد نود هم پیش ماست  اینکه این روز را تنها به مسیحیان تبریک بگوییم برایم قابل درک نیست بنا به دلیلی که در شعر آمده است. به هر حال، امیدوارم این جشن گرفتن ها و تبریک گفتن ها ما را به کُنه مطلب سوق دهد و تنها به یک شب جشن و مهمانی خلاصه نشود که در این مناسبت ها پیغامهایی ست برای اندیشه کنندگان... 

تا عکسهای برفی دیگر درود و بدرود... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، از همه چیز و همه جا، غریبانه، برف می بارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 دی 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4