ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پیش مطلب:
این مطلب را که نوشتم چون صفحه ی ویرایش مطلب گزینه های ویرایشی اش نشان داده نمی شد گذاشتم در چرک نویس که یک روز دیگر بیایم شاید صفحه ی کروم درست کار کند. آمدم دیدم کلی هم نظر آمده روی مطلب. فهمیدم که میهن بلاگ حتی مطلب را در چرکنویس نگذاشته و منتشر کرده بی اجازه ی من!!! حتی شکلک ها را هم نمی شود پیدا کرد نه الآن نه آن موقع. بنابراین، این مطلب بدون شکلک ارائه می شود. به هر حال، بابت اینکه قلمش ریز بود و به زحمت خواندید و حتی ممکن است اشتباه تایپی وجود داشته باشد پوزش می طلبم. الآن فقط در این حد که قلم را درشت کنم امکانات در اختیار دارم. این هم عکس صفحه ی بنده که البته ممکن است نیافتاده باشد چون همه چیز قاطی است اینجا: 
سلام دوستان
در ادامه ی بحث شیوه ی مطالعه، در این مطلب اندکی از کلاس های کانادایی خواهم گفت البته گفتن «کلاس های کانادایی» خیلی عمومی است و طبیعتاً بنده فقط کلاس های رشته ی خودم را که در آنها به عنوان شاگرد حضور داشتم و یا تدریس داشتم می توانم شرح دهم.

خب مثل ماجرای مشهد رفتن بنده :))))) بعد از ۷ سال ماجرای تحصیل در کانادا نویسی برمی گردیم به ترم یک تحصیل :))))). خب، ما فقط دو سال اول را واحد گذراندیم بعد افتادیم روی خط تز که همچنان ادامه دارد...

بنده چون تا فوق لیسانس را در آن یکی جغرافیا خوانده بودم وقتی آمدم در کلاس های اینها، مدل سیستم آموزشی شان بی نهایت برایم تازگی داشت. به قدری تفاوت بین این دو سیستم بود که حتی با چشم غیرمسلح هم می شد همه را یکی به یکی دید و شمرد. یک چیز باور نکردنی ای بود.

سعی می کنم در این مجال، همه ی آنچه را که در نظرم برجسته آمد شرح دهم:
اول اینکه کلاس های ما در ایران اگر خوب خاطرم مانده باشد همه شان ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ای بودند که ماشاءاللّه از سر و تهش هم که بچه ها می زدند و دیر می آمدند و زود می رفتند یکهو می دیدی برای بعضی ها کلاس ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ای شده کلاً ۱ ساعته!!! حالا با این وضع چه نوع تولید علمی باید در این محیط صورت بگیرد بیشتر شبیه معجزه می ماند تا هر چیز دیگر. ناگفته نماند که برای شخص بنده در تمام طول تحصیلم همیشه کلاس ها ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه بود. 

اینجا کلاس ها ۳ ساعته بودند. چیزی قریب به دو برابر آنجا! شما فکر کن همان آخرهای ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ی آنجا دیگر بچه ها شروع می کردند به تکرار جمله ی معروف و همه گیر و همه سرایت کنِ «استاد!‌ خسته نباشید»! که البته برخی از اساتید هم در کمال خونسردی می گفتند: «من خسته نیستم. شما هم خسته نباشید! ادامه می دیم....». اما اینجا حتی آخرهای ۳ ساعت درس هم ندیدیم کسی بگوید خسته نباشید یا ما خسته ایم یا جان عزیزت کوتاه بیا پوستمون رو کندی! یا هر چیز دیگر که ممکن بود در ذهن بچه ها بیاید اما به زبانشان جاری نمی شد. البته بعد از حدود ۱ ساعت و نیم درس حدود ۱۰-۱۵ دقیقه استراحت داشتیم برای تجدید قوا. اما یادم نمی رود که یک استاد تئاتر داشتیم که انرژی مضاعفی داشت همیشه. از نظر بنده، ایشان همیشه دوپینگ می کردند و می آمدند سر کلاس. این آقا با انرژی و جنب و جوش فوق العاده ای درس می داد و آخ هم نمی گفت. من یکی که قشنگ مغزم درد می کرد از درون! یک بار به قدری رفته بود تو حس که دنده گاز رفت تا آخر ۳ ساعت و استراحت وسط ما را هم خورد و یک آب هم رویش. آن روز یکی از روزهایی بود که به خوبی به کُنه مطلب پی بردم و فهمیدم این ساختمان های شیک و قشنگ که ساخته اند و اسمشان را گذاشته اند دانشگاه، جایی غیر از پوست کنی یا همان دبّاغی نیست و فقط اسم رسمی تر و همه گول زن تری بهش داده اند. 

خب حال، در کلاس ها چه می گذرد و چه خبر است؟ آیا می توان مثل بعضی ها شب امتحانی درس خواند و نمره گرفت و پاس کرد با معدل مرزی؟
اگر بخواهم خلاصه کنم باید بگویم جواب همه ی این سؤالات و سؤالات مشابه نه است! یک نه ی مطلق!

بی آنکه بخواهم شما را از ادامه ی تحصیل در خارج بترسانم اما این واقعیت را بی تعارف و واضح و آشکار می گویم که: در آن جغرافیا، اگر آن گروه اندکی را که خود درسخوان هستند و همان ها هستند که پایه های علم و علم آموزی را پابرجا نگه می دارند و بدان شرافت و حیثیت می بخشند بگذاریم کنار، تا آنجا که من دیدم در آن جغرافیا بغیر از آن عده ی اندک اصلاً درسی خوانده نمی شود که پشت بندش تولید علمی و بارش افکاری هم صورت بگیرد. این یک واقعیت تلخ محض است چه دوست داشته باشیم چه نه، همه مان می دانیم که غیر از این نیست! نه بسیاری از اساتید واقعاً شایسته ی این عنوان هستند نه بسیاری از دانشجویان واقعاً شایسته ی آن عنوان! همچنان آن عده ی اندک را از نظر بگذرانید تا بنده متهم به غربزدگی نشوم یک وقت! 
اما اینجا، اینجا هم قطعاً یک گروه اندکی هستند که شرافت و حیثیت علم بر تلاش و همت و نوآوری و خلاقیت و کشف و اختراع و بارش افکاری آنها استوار است. در آن شکی نیست. اما آن عده ی بسیار را هم همین طوری نمی گذارند بیهوده در دانشگاه بچرخند! آنها هم باید کار کنند زحمت بکشند و نتیجه ببینند. 
لیسانس ها را که از نزدیک در جریان شیوه ی آموزششان بوده ام در مقام مدرس، تقریباً می توانم بگویم هر هفته یا هر دو هفته یکبار برای هر واحد درسی امتحان می دهند که این امتحان که به quiz معروف است در بیشتر مواقع آنلاین است که فقط یک بار در بازه ی زمانی محدودی می توانند امتحان دهند و نمره شان اعلام و ثبت شود در سیستم اینترانت مخصوص دانشگاه. 
برای بچه های تحصیلات تکمیلی قضیه به گونه ای دیگر اجرا می شود. ما هر هفته پیش از کلاس هفته ی بعد می بایست برای هر درس، مقاله/مقاله های تعیین شده ی هفته ی بعد را می خواندیم یا بخشی از کتاب/جزوه را و این فقط خواندن روزنامه وار نبود بلکه منظور نوعی از خواندن بود که از خلال آن بتوانی در بحث کلاسی شرکت کنی و نمره ی فعالیت کلاسی را در آخر ترم کسب کنی. خب، اینجا (در رشته ی ما و شاید در همه ی رشته ها) نمره ی پایان ترم شما از ۱۰۰ حساب می شود به جای ۲۰ و حدود ۲۰٪ کل نمره ی پایان ترمتان منوط به فعالیت کلاسی شماست. حضور فیزیکیِ محض ره به جایی نمی برد. بنابراین، دیدید که آن خواندن مقاله یا جزوه باید به چه شکلی باشد که بتواند این ۲۰٪ را برای شما کسب کند. البته که همه ی ترم به همین تکلیف هفتگی نمی گذشت. ما تاریخ می زدیم و موضوع و کتاب یا مقاله انتخاب می کردیم برای ارائه دادن سر کلاس. این را هم بگویم که حضور در کلاس هم درصدهایی از آن نمره ی ۱۰۰ پایان ترم را به خود اختصاص می داد. بنابراین، هیچ راه در رو و دودَر کردنی وجود نداشت. شاید یکی دو بار غیبتتان را می توانستید با صحبت با استاد موجه کنید تا نمره کم نشود. اما برای بقیه اش دیگر قضیه جدی بود و نمی شد کاری کرد مگر اینکه قضیه ی دلیل غیبت شما هم جدی بوده باشد مثل دور از جان شما! بیماری یا یک گرفتاری غیرمنتظره و ... که به طریقی باید حل و فصل می شد.

حال که شیوه ی حضور در کلاس را دیدیم ببینیم ما چگونه درس می خواندیم. ما منظورم خودم و هم خانه ایم است که فیزیوتراپی می خواند و او هم همیشه با تلّی از مقاله به خانه برمی گشت. درواقع، برای ماها که زبان اول مان انگلیسی نبود (در مورد خاص بنده فرانسه نبود)، این «در یک کلاس تخصصی رشته ی خودمان حضور داشتن و به زبان خارجی آموختن» قطعاً مقداری کارآیی و بازدهی روزهای اول مان را کاهش می داد. اگر درست خاطرم مانده باشد همین مرجان هم خانه ایم می گفت: «من آیلتسم را ۸.۵ شدم و همیشه جزو نمره الف ها و شاگرد اول دوم های فیزیوتراپی بودم حتی در فوق لیسانسم، اما اینجا بین این دانشجویان کانادایی شاگرد چندم هم حساب نمی شوم» و خودش می گفت دلیل اصلی اش زبان است. جزئی تر بخواهم توضیح دهم باید بگویم که، مثلاً‌ همان یک مقاله ای را که یک دانشجوی کانادایی با یک بار خواندن کلی مطلب از آن می فهمد و با بار دوم خواندنش دیگر کامل متوجه مطلب می شود ما خارجی ها به این صورت می خواندیم:
۱- بار اول خواندن روزنامه وار و جستجوی معنای واژگان ناشناس از دیکشنری :))
۲- بار دوم خواندن دقیق تر برای فهم بیشتر
۳- بار سوم خواندن دقیق تر تر و جزئی تر تر برای فهم بیشتر تر
۴- گاهی بار چهارمی هم اتفاق می افتاد... :))))

می بینید؟ این یک مسأله ی طبیعی برای ماهاست و البته که ترس ندارد فقط باید زمان بیشتری را صرف کرد برای زودتر راه افتادن... :)

اینکه من از اول این وبلاگ تا به الآن همه اش دارم می گویم انگلیسی انگلیسی انگلیسی برای همین روزهاست اِی وِی!

فکر می کنم شیوه ی مطالعه در کلاس های کانادایی قشنگ دستتان آمد یعنی چه! :))) (شکلک ندارم لطفاً با همین خطو دو نقطه و پرانتز باز و بسته سر کنید فعلاً) .  :)

اگر سؤال دیگری در این باب داشتید لطفاً در بخش نظرات بنویسید تا از این حالت متکلم وحده بودن خارج شوم!

این را هم بگویم که من تا وقتی که در آنجا بودم به این مسأله ی «متکلم وحده» بودن توجه خاصی نداشتم. اینجا که آمدم خیلی این مسأله برایم برجسته شد و همین است که الآن به این فقره حساسیت پیدا کرده ام :) اینجا کلاس هایشان پر از بحث است گاهی پیش می آمد که آدم احساس می کرد که دانشجو و استاد از بحث گذشته اند و دارند جرّ و بحث می کنند و هر دو روبروی هم قرار گرفته اند و دانشجو اصرار دارد که اینی که گفتی اشتباه است و من قبول ندارم و ... یک زیبایی شناسی خاصی دارد این صحنه ها را دیدن. حتی پیش می آمد که هیچکدامشان از خر شیطان پایین نمی آمدند و بحث ابتر می ماند اما همینش هم شیرین بود از نظر من. لذت ها می بردم از این طرز بحث کردن دانشجوها با استاد. یک هم کلاسی آفریقایی اهل سنگال داشتیم به نام مصطفی که به قدری با استاد بحث می کرد که همان یک ربع استراحت بین کلاس را هم هم به خودش هم به استاد حرام می کرد و خاطرم هست همیشه استادمان می گفت: بس کن دیگر. البته منظورش این بود: جان عزیزت! کوتاه بیا کشتی منو!

حال، این را مقایسه کنید با کلاس های «متکلم وحده» ما در آنجا... یادم نمی رود در فوق لیسانس یک درسی داشتیم به اسم روایت شناسی که بحث های بسیار شیرین و جذابی درباره ی رمان و داستان و ... دارد. من همیشه سر این درس سؤال داشتم و استاد هرگز به من فرصت نداد سؤال بپرسم و بهانه اش کمبود وقت بود و کلی مطلب ناگفته ی بجا مانده! البته این را هم عرض کنم که سر این درس مثل بچه ها جزوه می نوشتیم و کل کلاس صرف همین جزوه نوشتن می شد و وسطش یکی می گفت: استاد جمله ی ماقبل آخر را یکبار دیگر بخوانید! و ایشان مثل املا گویی و املا نویسی با یک ریتم ملایمی می خواند و ما میرزا بنویس های فوق لیسانس هم می نوشتیم! :-/
بعدها که آمدم اینجا و طی یک واحد درسی، بیشتر از بحث روایت شناسی فهمیدم، تازه متوجه شدم که دلیل آن اجازه ندادن ها به سؤال پرسیدن بی سوادی استاد مربوطه بود و لاغیر!
چون اینجا، سر کلاس ها همیشه اساتید آماده ی سؤال پرسیدن بچه ها بودند و هستند و همیشه یک فرصتی می دهند به بچه برای سؤال کردن و این جمله ی معروف مدام در کلاس ها تکرار می شود: «any question? any question».

خاطرم هست یک بار یکی از خوانندگان وبلاگ بر من ایراد گرفت که چرا آنجا را با اینجا مقایسه می کنی. خب، گاهی این مقایسه ها گریزناپذیر است و حتی بهتر هم هست چون باعث می شود اگر یک طرف نگاهش به فلان قضیه مثبت است ما هم یاد بگیریم همان را الگوبرداری کنیم. چرا که نه؟

بگذریم تا سرتان را درد نیاورده ام...

در پناه حق باشید استوار و برقرار...





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، شیوه ی مطالعه، خیلی چیزها درباره ی کلاس های کانادایی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 آبان 1397
خاله دانشجو

با سلامی دوباره

دوستان درخواست کردند درباره ی نحوه ی مطالعه صحبت کنیم. البته همان طور که در پاسخ به نظر یکی از دوستان عرض کردم شاید نشود هر شیوه ای را برای هر رشته ای تجویز کرد. اما بنده شیوه ی مطالعه ی خودم را حضورتان شرح می دهم شاید مفید فایده گردد برای بعضی ها.

این را هم بگویم که با توجه به شیوه ی مطالعه ی خودم فکر می کنم نه تنها بسته به رشته ی تحصیلی  روش مطالعه ها متنوع است بلکه این موضوع از فردی به فرد دیگر هم بماند متفاوت باشد.

من خودم چون رشته ی تجربی خوانده ام و درس های اصلی مان زیست شناسی و شیمی و بخصوص همان زیست شناسی بود مدل مطالعه ام در آن دوران کاملاً بصری بود به این صورت که وقتی مطلبی درباره ی سلول و هسته ی سلول و میتوکندری و آنزیم ها بود شاید باورش برایتان سخت باشد اما کاملاً هسته ی سلول را در ذهنم مجسم می کردم و می رفتم درون سلول و از نزدیک شاهد زحمت هایی که میتوکندری می کشید بودم یا وقتی از گلبول های خونی می خواندیم و اینکه موقع هجوم یک میکروب یا باکتری یا ویروس بیماری زا چطور این گلبول های سفید که به سربازان دفاعی بدن مشهورند با آنها به مقابله برمی خیزند و عده ای در این میان کشته می شوند و به صورت یک عفونت یا چرک در قسمتی از اندام تجمع پیدا می کنند قشنگ همه ی اینها را به صورت بصری می دیدم و می فهمیدم. در غیر این صورت اصلاً‌ درس را نمی فهمیدم.  وقتی صحبت نحوه ی مطالعه شد داشتم فکر می کردم که واقعاً بغیر از دوران دبیرستان، الآن نحوه ی مطالعه ی من چگونه است و اصلاً‌ چه بگویم درباره اش!  وقتی فکر کردم دیدم هنوز که هنوز است من در حال تجسم کردن برای فهمیدن هستم و مثلاً وقتی از ادبیات استعماری فرانسه می خوانم و یک رمان می خوانم راجع به روزهای آغازین حمله ی فرانسوی ها به الجزایر که چگونه از طریق دریا بمب ریختند در الجزیره و الجزایری ها که داشتند از خاکشان دفاع می کردند چطور به نبرد تن به تن با فرانسوی ها پرداختند و آخرش هم بیش از یک قرن الجزایر و مراکش و تونس تحت سیطره ی فرانسوی ها درآمد با آنهمه خونریزی و قتل و غارت!  همه ی اینها به طور ناخودآگاه در ذهنم مثل یک داستانِ دیده شده یا تجربه شده رژه می روند و همین باعث می شود که حتی در برخی مواقع با جزئیاتش آن قسمت از داستان در خاطرم حک شود. یعنی قشنگ سطر به سطر و جمله به جمله در داستان قرار می گیرم و پیش می روم. البته اینها به صورت ناخودآگاه در ذهنم اتفاق می افتد. نه اینکه خودم عمداً اینطوری درس بخوانم که: خب برویم در دل داستان ببینیم چه پیش آمد. 

اما موضوع روش مطالعه با همین مقدار پایان نمی پذیرد. می دانید؟ فکر می کنم در این فقره دو جنبه وجود دارد: یک جنبه ی ذهنی و درونی که می شود subjective و یک جنبه ی عینی و بیرونی که می شود objective. آن قسمت درونی و ذهنی اش را که توضیح دادم که البته همین قسمت است که به خود فرد ربط دارد و اینکه شخص با چه روشی راحت است.

ماند این قسمت عینی و بیرونی قضیه. اینکه چگونه درس بخوانیم. شاید بشود گفت بیشتر اینجاست که رشته ی تحصیلی نیز دخیل می شود. البته خب، در مثال بالایی که از زیست شناسی زدم دیدیم که همان درس خاص مرا به این نوع درس خواندن سوق داد که هنوز هم اثراتش در روح و جانم موجود است. 

بنابراین، روش کلی درس خواندن شاید به خود فرد ربط داشته باشد اما برای هر درس خاصی هم می شود شیوه ی خاصی را اتخاذ کرد. اینکه برای مثلثات و جبر و ریاضی باید به یک نوع درس خواند برای زیست شناسی به نوع دیگر، معقول و منطقی است. 

خاطرم هست که پدر گرامی ام همیشه می گفتند که: یک ساعت درس بخوان یک ربع استراحت کن. بعدها دیدم روان شناس ها هم چنین پیشنهادهایی می دهند که اینطوری نشود که ببینید سه ساعت است بدون هیچگونه نفس کشیدنی دارید درس می خوانید! چون آن درس خواندن به درد فک و فامیل و بینوا عمه ها هم نمی خورد چه برسد به خودتان!  این را محض لطیف کردن فضا بیان کردم. بنده ارادت خاصی به عمه های عزیزم دارم و در مقام یک عمه عرض می کنم که عمه خیلی هم خوب است  رفتیم به حاشیه هاااا.  یکی سیم مرا بکشد تا دوساعت درباره ی مزایای عمه نگفتم. 

خب، دلیل اینکه می گویند در یک بازه ی زمانی مثلاً یک ساعته حدود ۱۰-۱۵ دقیقه به خودتان استراحت دهید این است که مغز اندکی بازیابی کند استراحت کند و با تلّی از اطلاعات روبرو نشود که یک روز بعد نصفشان از ذهنتان پریده باشد! شاید خیلی برای ما قابل درک و حس کردنی نباشد که این استراحت های کوتاه چقدر برای سازماندهی اطلاعات در مغزمان مفید است اما این زمان است که این قضیه را بر ما ثابت خواهد کرد. پس تا دچار جبر زمان نشده اید روش مطالعه تان را تغییر دهید از همین الآن. 
حدود یک ماه پیش بود که دختردایی عزیزم به بنده پیشنهاد دادند که برای اینکه زیاد پای لپ تاپ ننشینم و حواسم به طرز نشستنم باشد و قوز نکنم یا گردنم در موقعیت نامناسبی قرار نگرفته باشد بهتر است که از این برنامه های «یادآوری» روی لپ تاپم نصب کنم تا به من در فوصل زمانی مختلف هشدار دهد. بنده آن نرم افزار را که reminder است برای کامپیوتر نصب کردم و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، خیلی هم ازش راضی هستم خدا ازش راضی باشد!  آدم اگر خودش هم حواسش نیست او حواسش هست که شما باید الآن درست بنشینی و یا ۵ دقیقه از پای این لپ تاپ بلند شوی و یک حرکتی به خود بدهی و به افق خیره شوی و چشمهایت خستگی در کنند. تنطیمات زمانی اش هم دست خودتان است که چند وقت یک بار هشدار دهد. توصیه می کنم اگر با کامپیوتر زیاد کار می کنید حتماً از این reminder ها نصب کنید ضرر نمی بینید که هیچ، به جان بنده و دختردایی ام هم دعا خواهید کرد تازه ش هم! 

خب، پس نکته ی اصلی این است که واقعاً برای خودتان قانون بگذارید که من تا یک ساعت آینده درس خواهم خواند و ۱۰-۱۵ دقیقه هم استراحت خواهم کرد. البته وقتی این قانون را می گذارید خب، نباید زیر یک ساعت از پای درس بلند شوید و خودتان قانون شکنی کنید خب! بهانه تراشی هم ممنوع!  اینکه الآن نشد خب ساعت بعد ۱ ساعت و نیم درس می خوانم عوض این دربیاید اینها می شود گول زدن خودتان و آخر سر هم می بینید همان بی نظمی قبلی حکمفرماست و دریغ از یک قدم مثبت در جهت درست درس خواندن!  کافیست چند روزی به طور منظم و پیوسته این روش را برای درس خواندن پیاده کنید دیگر برایتان عادی می شود بقیه اش و اذیتتان نمی کند. آخر می دانید؟ به انسان موهبتی عطا شده به نام عادت! انسان عادت می کند و اگر این عادت کردن ها در جهت اهداف مثبت و کلاً به شکل مثبتی سوق داده شود نورٌ علی نور می شود دیگر. 

و نکته ی مهم تر اینکه وقتی وقت استراحت رسید دیگر از پای کتاب یا کامپیوتر نروید سر گوشی هااااا!  حتماً می گویید من از کجا فهمیدم!  خب، خودم هم به این بلا گرفتار هستم یعنی بودم خب! البته دست گوشی درد نکند به روز رسانی که شد یک timing اضافه کرده که میزان گوشی دست گرفتن بنده را در طول روز و در طی یک هفته را نشان می دهد و هی می گوید که نسبت به هفته ی گذشته و به طور میانگین چقدر گوشی دستم بود کمتر یا بیشتر و همین انگیزه به آدم می دهد که کمتر تر برود طرف گوشی و بتواند رکورد خودش را بزند.  شما را نمی دانم اما کلاً‌ این رکورد خودم را شکستن برای من خیلی جذاب است و یک نوع موفقیت حساب می شود.  البته امروز هم متوجه شدم که می توانم برای استفاده از برنامه های روی گوشی از طریق این timing محدودیت زمانی بگذارم که بیش از آن نگذارد پای فلان برنامه بنشینم. این را هم برای خودم تنظیم کردم بر روی یکسری برنامه ها که بیشتر وقتم را سر گوشی می گرفتند. 
می خواهم بگویم هر کسی را هم که گول بزنیم خودمان را که نمی توانیم گول بزنیم که. آدم باید بداند دست کم با خودش چند چند است. من هم که مبتلا به امراض اعتیادآوری چون گوشی بودم دارم به سمت ترک عادات بد پیش می روم و می دانم که به زودی به این فاصله گرفتن از گوشی عادت خواهم کرد ... و آن روز چقدر دنیا رنگی خواهد شد... 

خب، این از این. البته فکر نکنید به همین راحتی چند سطری است که بنده نوشتم و شماها خواندید ها! همین قدم اول را به درستی برداشتن برای بعضی از ماها خیلی هم دشوار است و زجرکش!  البته به نظرم با توجه به تجربه ی شخصی خودم بهتر است برای خودتان جایزه تعیین کنید که اگر یک ساعت توانستید سر درس بنشینید آن جایزه را به خودتان بدهید. یک چیزی مثل لواشک  یا شکلات یا هر خوشمزه ای که دوست دارید. فقط مواظب باشید جایزه ی منظم بودنتان این نباشد که در آن ۱۰ دقیقه استراحت بروید یک مطلب در تلگرامتان بخوانید ها!  اگر جایزه اینطوری باشد این یعنی خود را گول زدن و برگشت به همان خانه اول و گاهی ماقبل اول حتی. 

این را داشته باشید تا به صورت متکلم وحده جلو نرویم و شما هم در بحث شرکت کنید. در قسمت های بعدی راجع به کلاس های دانشگاه در کانادا (البته به طور تخصصی رشته ی خودم) صحبت خواهم کرد تا از خلال آن به ادامه ی بحث شیوه ی مطالعه بپردازیم.
اگر سؤال جزئی تری درباره ی شیوه ی مطالعه دارید که از این قلم جا مانده است لطفاً همین جا بفرمایید تا در قسمت های بعدی تکمیل کنم. 


در پناه حق باشید شادکام و سلامت... 




نوع مطلب :
برچسب ها : شیوه ی مطالعه، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 23 مهر 1397
خاله دانشجو


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic