ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستان
راستش را بخواهید حس نوشتنم پر کشیده است. نمی دانم چرا!؟ اما می دانید که تا آن حس نیاید اگر هم بنویسم نه بنده راضی خواهم بود نه شما به دلتان خواهد نشست. 
نمی خواهم فقط به این دلیل که هفته ای یک مطلب بگذارم یک مطلب بگذارم حتی شده به قیمت بی حس و حالی. چون بنا بر این است که چیزی را که می نویسم دلم هم همراهی کند با آن. تمام مطالبی هم که تابحال دیده اید و خوانده اید غیر از این اصل و هدف نبوده است. 

بنابراین شاید تا یک مدتی کم کار شوم به همان دلیل بالا.

اما امروز یک حساب سر انگشتی برای کسانی که می خواهند همین روزها و ماه ها به کانادا بیایند در اینجا قرار می دهم و آن هم بر مبنای زندگی تک نفره ی چند سال قبلم و زندگی دو نفره ی فعلی مان (بنده و همسرم) تا بدانید از آن زمانی که درباره ی قیمت ها در کانادا نوشته ام تا به الآن چه تفاوتی رخ داده است و اوضاع چگونه شده است.

کرایه ی خانه:

خب قبلاً هم عرض کردم خدمت شریفتان که اینجا دو نوع خانه برای اجاره هست : ۱- خانه ی ویلایی (همان ها که در عکس های از بالکن دیده می شدند). اینجا را کلیک کنید برای دیدن عکس آن خانه ها.
 ۲- آپارتمان ها (در برج های مسکونی)

مورد اول را خودم به شخصه تجربه ی زندگی در آنها را نداشتم اما خب خانه ی دوستانمان که رفته ایم دیده ام. این خانه ها همگی از چوب ساخته شده اند مثل ویلاهای چوبی شمال. چون چوب در کانادا ارزان تر از سیمان و آجر است تا جایی که من می دانم این خانه ها را به همین دلیل از چوب می سازند. درست است خانه سبک می شود و شاید مزایای تخصصی دیگر هم داشته باشد که بنده نمی دانم  اما چیزی که خیلی برایم برجسته شده است نسبت به این خانه ها، این است که چون از چوب است صدای راه رفتن در طبقه ی بالا هم در پایین شنیده می شود. راه رفتن تندتر، صدا شدیدتر  این خانه ها چون شخصی هستند اگر اجاره هم بدهند و شما مثلاً تنها باشید و دانشجو، اتاق به اتاق اجاره می دهند به دانشجوها. اگر خانواده باشید شاید همه ی خانه را اجاره دهند. البته چون این خانه ها اصولاً سه طبقه ساخته می شوند ممکن است کسی هر طبقه اش را جدا اجاره بدهد یا به خانواده یا به دانشجوها. طبقاتش هم به این صورت است که: از در اصلی وارد که می شوید طبقه ی همکف است که یک نشیمن است و آشپزخانه و دستشویی و در خروجی به حیاط پشتی خانه. طبقه ی زیرزمین هم دارد که یا یک سره است یعنی یک هال و تمام. یا مثل خانه دارای نشیمن و اتاق و حمام و دستشویی (هر دو مدلش را در خانه ی دوستانمان دیده ام) مدل های دیگری هم ممکن است داشته باشند  اما در کل زیرزمین نورش خیلی کم است سقفش هم کوتاه تر. در روز هم باید چراغ روشن کنید. طبقه ی دوم هم دارد که فقط اتاق خواب ها هستند با حمام و دستشویی. همین.
کرایه ی این خانه ها از اتاقی ۳۰۰-۳۵۰ دلار شروع می شود و ممکن است تا ۵۰۰ دلار هم برسد یا اندکی بیشتر که در بیشتر موارد آب و برق و اینترنت هم رویش هست اینها می گویند Utility included. اینکه بنده گاهی اصطلاح انگلیسی اش را وسط جملات فارسی ام استفاده می کنم صرفاً به این دلیل است که با اصطلاحی که اینها استفاده می کنند آشنا شوید ها! وگرنه در حالت معمولی انگلیسی-فارسی-انگلیسی صحبت نمی کنم و خیلی هم بدم می آید از نصف فارسی نصف انگلیسی صحبت کردن.  این قیمتی که به شما دادم کاملاً تقریبی است و شاید خیلی هم به روز رسانی شده نباشد.

مورد دوم آپارتمان ها هستند که ما ساکن هستیم. در آپارتمان ها مسأله ی اصلی که برایتان برجسته خواهد شد چون ما ایرانی ها این مدلی اش را ندیده ایم هیچوقت! این است که آپارتمان های قیمت پایین تر ماشین لباسشویی در داخل آپارتمان ندارند  و یک به قول ماها رختشورخانه  دارند در کل ساختمان که کلی ماشین لباسشویی و خشک کن دارد و برای استفاده ی عمومی همه ی ساکنین ساختمان است و البته شنیده ام هر بار هم چند دلاری باید پول بیاندازید تا کار کند.  همین چیزهاست که من می گویم اینجا نفس هم بکشی باید به دلار پول بدهی!  اجاره ی آپارتمان کم نبود همان رختشورخانه شان را هم پولی کرده اند.  
راستش را بخواهید با آنکه آن هم خانه ای اولم خیلی بلاها سر ما آورد اما چون او قبل از من به لندن آمده بود و دنبال خانه گشته بود در نهایت یکی از این آپارتمان هایی را در ساختمان 80 Capulet lane که مال شرکت Drelow بود اجاره کرده بود که ماشین لباسشویی در داخل آپارتمانمان بود و دستش از این بابت درد نکند! و من به این صورت بدعادت شدم به داشتن لباسشویی در داخل آپارتمان. البته اگر هم از آن یکی آپارتمان های بی لباسشویی در داخل اجاره کرده بود هم، به دلیل مشکل مچ دست و کمر دردم به احتمال زیاد در سالهای بعد ترش مجبور می شدم خودم به همین آپارتمان های گرانتر کوچ کنم. به هر حال اینطوری شد که بنده از ابتدای سکونتم در کانادا در آن آپارتمان های گرانتر سکنی گزیدم البته آن موقع که تنها بودم برای اینکه بتوانیم از عهده ی اجاره ی خانه بربیاییم سه نفره اجاره می کردیم. خب با توجه به متراژ خانه آنها هم قیمت بالا و پایینی دارند. اما در کل حدود ۲۰۰-۳۰۰ دلاری از آپارتمان های دیگر که لباسشویی درداخل ندارند گرانتر هستند. منظورم ۲۰۰-۳۰۰ دلار در ماه است. برای راحتی کار آن آپارتمان های بدون لباسشویی در داخل را می گویم آپارتمان های قدیمی و این یکی ها را می گویم آپارتمان های جدید و البته واقعاً هم همین است. آن قدیمی ها حدود ۵۰-۶۰ سال قدمتشان است (آنطوری که شنیده ام). این جدید ها شاید حدود ۱۰ سال و پایین تر. سال ۲۰۱۱ آن آپارتمان اولی که ذکرش بالا رفت و ما اجاره کردیم در یک ساختمان کاملاً نوسازی بود که اولین مستأجرهای آن خانه ما بودیم حتی دفترچه ی اجاق گاز و لباسشویی را هم خودمان باز کردیم. علی رغم گرانی اش اما تمیز و نو بودنش خیلی لذت داشت البته.  البته آن خانه واقعاً دانشجویی نبود و برای ما که هر کداممان می رفتیم در اتاقمان مشغول تحصیل می شدیم کلی فضای بی استفاده و پِرت داشت و ما پول بزرگی خانه را می دادیم عملاً.   یک سالی که آنجا بودیم سه نفره روی هم رفته ماهانه ۱۳۲۷ دلار کانادا اجاره می دادیم. بعد رفتیم در یک آپارتمان دو خوابه ی دیگر در همان ساختمان که متراژش کمتر بود و جمع و جورتر و آن فضاهای بی استفاده ی قبلی را نداشت و ماهانه ۱۲۰۵ دلار می دادیم البته آن هم سه نفره. بدین صورت که دو نفر در اتاق ها بودند و یک نفر در هال. من و هم خانه ای ام مرجان که این خانه را اجاره کرده بودیم و نفر سوم را خودمان انتخاب می کردیم (از سال دوم به بعد را عرض می کنم چون از آن اولی جدا شدیم به دلیل اختلاف های موجود) قرار را بر این گذاشتیم که یک سال من به اتاق بروم مرجان در هال باشد یک سال او به اتاق برود من در هال باشم. خب نفر سوم به احتمال زیاد نمی خواست در هال باشد و ترجیح می داد اتاق داشته باشد. به هر حال، چون بقیه هم ملاحظه می کردند کسی که در هال بود با اینکه حریم خصوصی نداشت آنچنان اما اذیت هم نمی شد.
این یک عکس از زمانی که بنده در هال آن خانه ی دوم سکونت داشتم:

 آپلودسنتر فارسی آپ

این پایینی هم روبروی تخت بنده که می شد پذیرایی ما. البته کسی که نبود درواقع بچه ها در اتاق هایشان بودند همیشه و همه ی آن فضا مال من بود  فضای زیاد، پنجره ی تمام قد رو به بیرون...
به به!  به قدری لذتبخش بود که سال بعدش هم که نوبت من بود بروم در اتاق، خودم نرفتم. دیدم اتاق کوچکتر است برای روح بزرگ من.  خانه هم خلوت بود فقط زمان آشپزی یا بیرون رفتن بچه ها را می دیدم در غیر این صورت در اتاق هایشان بودند. پادشاهی کردم برای خودم ها! 

 آپلودسنتر فارسی آپ

خب، آن زمان یعنی سال ۲۰۱۲ که ما این آپارتمان را ۱۲۰۵ دلار در ماه اجاره کردیم با توجه اتاق داشتن و نداشتن و سرویس بهداشتی مشترک یا خصوصی اجاره ی هر کس فرق می کرد. (چون این خانه دو سرویس بهداشتی داشت یکی در اتاق بزرگ که خصوصی بود به آن می گفتند و می گویند Master Bedroom و ما آن اتاق را اجاره می دادیم به نفر سوم و دیگری بین من و هم خانه ای قبلیم مرجان که در اتاق کوچک بود مشترک بود). اما اجاره ی آن آپارتمان های قدیمی که لباسشویی شان عمومی بود همین دو خوابه با همین سبک خانه ی ما که فقط یک سرویس بهداشتی هم داشت آن موقع حدود ۸۵۰ - ۹۰۰ دلار در ماه بود.
البته این را بگویم که گرانی خانه های ما فقط بخاطر لباسشویی اش نبود. علاوه بر آن، هم نوساز بود هم استخر و جکوزی و سونای رایگان + یک سالن ورزش با دستگاه های ورزشی در همان ساختمان استخر هم به صورت رایگان داشتیم. همچنین خانه های ما Air conditionner یا همان کولر هم داشتند. سیستم گرمایشی و سرمایش باهم در خانه ها بود اما آن قدیمی ها سیستم سرمایشی نداشتند و تابستان ها واقعاً جهنم می شود آن خانه ها  و شما مجبورید خودتان کولر بخرید برای اتاق یا هال.
بیشتر بچه های ایرانی در همان آپارتمان های قدیمی ساکن می شوند. خب هم قیمتش پایین تر است هم مجبور هستند فقط یک هم خانه ای را تحمل کنند نه دو تا را.  هر دو هم البته اتاق دارند. اما برای من که هم حساسیت زیادی داشتم و دارم که لباسشویی خصوصی باشد هم شرایط در تشت لباس شستن را ندارم به دلیل مشکل مچ دست و کمر درد، آن خانه ها مناسب نبود. البته دیده ام که بعضی از دوستانمان که خانواده هستند و در آن آپارتمان های قدیمی ساکنند خودشان یک لباسشویی جمع و جور یواشکی خریده اند و استفاده می کنند. اما اگر مدیر ساختمان بفهمد گویا جریمه هم دارد.
خب، اینجا قانون آپارتمان های اجاره ای این است که اگر شما برای سال بعد هم در آن خانه باشید فقط ۱۲.۵٪ به مبلغ اجاره تان اضافه می شود (البته این را هم بگویم که آب و برق هم روی اجاره هست و پول جدا نمی گیرند) که مبلغ ناچیزی در حد ۱۹-۲۰ دلار می شود برای یک خوابه و حدود ۴۰ دلار می شود برای دو خوابه. سال ۲۰۱۲ که به آن آپارتمان دوم کوچ کردیم مبلغ اجاره مان اول قرارداد ۱۲۰۵ دلار بود برای دو خوابه که سال بعدترش هم که آنجا ماندیم شد ۱۲۴۵ دلار.
خب نوامبر ۲۰۱۵ که بنده این آپارتمان یک خوابه را در نزدیکی آن آپارتمان های قبلیم اجاره کردم در برج های Beaverbrook که همین شرکت Drelow که صاحبش آقای Drelow هست این برج های Beaverbrook را اول ساخته بعد رفته آن برج های Capulet را ساخته. یعنی چند سالی این ساختمان ها از آن قبلی که ساکنش بودم قدیمی تر است اما باز نسبت به آپارتمان های قدیمی خیابان Wonderland که بیشتر بچه های دانشجوی ایرانی در آنها سکونت دارند خیلی جدیدتر است و همان امکانات برج های مسکونی Capulet را دارد شامل استخر و ...
خب بنده زمانی که می خواستم خانه ی مستقل اجاره کنم بخاطر آمدن همسرم، به آن قدیمی ها هم سر زدم حتی چون برای ما در این شرایطی که ایشان هم تازه می آمد در این محیط و کار هم نداشت و من هم کار دستیار تدریسی دانشگاه را فقط داشتم پول مسأله ی مهمی بود و ماهانه ۲۰۰-۳۰۰ دلار هم پولی ست برای خودش و علی رغم میل باطنی ام که نمی خواستم در آن قدیمی ها آپارتمان اجاره کنم اما باز رفتم و گشتم و خوشبختانه خانه ی اجاره ای برای ماه نوامبر نبود  چون اگر بود قطعاً بخاطر ارزان تر بودنش وسوسه می شدم که همان را اجاره کنم و بی ماشین لباسشویی و کولر و ... سخت می شد کلاً. این آپارتمانی که اکنون در آن مستقر هستیم خیلی اتفاقی موجود بود با یک قیمت خیلی خاصی که اصلاً خودم هم شاخ درآورده بودم که این خانه ها قیمتشان بالاست خب! چطور شد؟  اینجا یک خوابه است و سال ۲۰۱۵ گفت اجاره اش می شود ۹۸۳ دلار  من حتی فکر نمی کردم آپارتمانی زیر هزار دلار گیرم بیاید. خب یک خوابه ها هم سریعتر از دو خوابه ها اجاره می روند به همین خاطر جای تعلل نداشت و ممکن بود پشت سر من یکی قرارداد می بست، بنابراین، صبح که خانه را دیدم عصر پیغام دادم به مدیر ساختمان که برویم برای قرارداد.  نمی دانم من که این داستان های اجاره کردن خانه ها را می نویسم این به ذهنتان خطور کرده است یا نه. اگر هم خطور نکرده است من خطورش می دهم به ذهنتان: خب من یک دختر مجرد تنها بودم بدون هیچ «آقایی» در کنارم  و موقع قرارداد خانه بستن به تنهایی یا نهایتاً با هم خانه ای «دختر» دیگرم تصمیم می گرفتیم و براحتی قراداد می بستیم. حتی این بار آخری هم که مثلاً مجرد نبودم اما باز تا همسرم از ایران بیاید خودم همه ی کارهای پیدا کردن خانه و قرارداد بستن را باید انجام می دادم. آن «آقایی» را که داخل گیومه نوشتم به نظرم دیگر مطلب دستتان آمده باشد و حدیث مفصلش را هم از همان مُجمَلِ «آقایی» خوانده باشید که می خواهم چه بگویم. 
اینکه وقتی به ایران فکر می کنم و فرهنگ مردسالارانه ای که هنوز و هنوز و هنوز حاکم است  چقدر تفاوت می بینم خدایااااا! تصور کنید یک دانشجویی از شهرستانی به شهرستان دیگری رفته باشد برای تحصیل و بخواهد به تنهایی خانه کرایه کند. از رفتار بنگاه داران «آقا» (و همه ی بنگاه داران «آقا» هستند) تا اینکه چطور بخاطر جنس مؤنث بودن بخواهند سر طرف را شیره بمالند و خانه ای را نه در خور کرایه اش با قیمتی گزاف قالب کنند (حالا اینها خوش بینانه ترین حالت هایش است) تا اینکه چه سوء استفاده هایی بخواهند از این موجود لطیف و نازنین که یک خانم است بکنند.... خدا می داند و بس!  اما اینجا این مسائل کوچکترین اهمیتی ندارد او می خواهد خانه اش را اجاره دهد اینکه بروی با پدرت یا برادرت یا همسرت یا حتی شده با یک دوست مذکر بیایی که ببینند «بی کس و کار» نیستی ها! «صاحاب» داری موضوعیتی ندارد!  خودت یک انسان هستی و وقتی تا به اینجا توانسته ای برسی پس می توانی از عهده ی یک آپارتمان اجاره کردن هم بربیایی! در محیط فرهنگی متأسفانه و هزار بار متأسفانه مسموم و آلوده ی جامعه ی ایران ما خانم ها واقعاً اعتماد به نفسمان کور می شود وقتی می بینیم «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود»!!!   ای کاش ما هم اینقدر جنسیت نبینیم در خیلی از مسائل! نمی گویم که اینها در هیچ موضوعی جنسیت را نمی بینند نه خیر!‌ اما از مسائل پیش پا افتاده ی اینچنینی هم که ما در قرن ۲۱ درگیر و گرفتارش هستیم به معنای واقعی کلمه، اینها دور شده اند و عبور کرده اند. این مسائل را اینها در قرون وسطی یعنی حدود ۵۰۰ سال پیش و قبل تر تجربه کرده اند و به قدری زن ها جنگیده اند بر سر حقوق پایمال شده شان تا اینکه اکنون در چنین جایگاهی قرار گرفته اند. ۵۰۰ سال خیلی است برای عقب ماندگی!  یعنی اگر سن متوسط هر نسل را ۱۰۰ سال حساب کنیم می شود ۵ نسل بعد از ماهای فعلی تا شاید به همین مرحله ای که اکنون اینان رسیده اند برسیم البته آن وقت دیگر ما نیستیم که این گذر از مسائل بدیهی اینچنینی را ببینیم منظورم آیندگان هستند که به این نقطه برسند. البته آن هم هنوز قطعی نیست که برسند یا نرسند یا بگذارند که برسند یا نرسند!!!! خدا می داند...  
خب این از قیمت سال اول ما. سال دوم که آغازش می شد نوامبر ۲۰۱۶ یعنی حدودهای آبان و آذر ۱۳۹۵، چند ماه قبل ترش در تابستان یک یادداشت از مدیر ساختمان گرفتیم (اینها می گویند Notice) مبنی بر اینکه اجاره ی شما از نوامبر می شود ۱۰۰۲ دلار و ۶۶ سِنت یعنی حدود ۱۹.۶۶ دلار اضافه تر. این یادداشت را می دهند یعنی بایدی است باید بدهند که کسی که مبلغ جدید برایش گران است و می خواهد بلند شود تکلیفش را از قبل بداند چون برای بلند شدن هم قانونی هست بدین صورت که: یک سال که قرارداد بسته اید حق بلند شدن معمولی ندارید اگر مجبور باشید بلند شوید باید حتماً کسی را به جای خود پیدا کنید که تا آخر قرارداد شما در آپارتمان شما زندگی کند به این «شخص دیگری را پیدا کردن» می گویند Sublet که همان اجاره ی فرعی است و یک اصطلاح دیگر هم استفاده می کنند می گویند Take over the lease یعنی قرارداد اجاره را به کسی دیگری واگذار کردن. این دیگر پای خودتان است که یکی را پیدا کنید و به جای خود بگذارید وگرنه در شرایط خاص خاص خاص اگر هم قبول کنند که همین طوری زودتر از قرارداد بلند شوید کلی جریمه می شوید که نمی صرفد همان بهتر که بنشینید سر جایتان تا قرادادتان سرآید . اما پس از یک سال دیگر بلند شدن راحت تر است به این صورت که هر تاریخی که مد نظرتان است بلند شوید باید ۶۰ روز قبل ترش یک نامه که به آن هم می گویند Notice، به مدیر ساختمان بدهید مبنی بر بلند شدن که او هم به دنبال مستأجر جدید باشد برای دو ماه بعد تر.
خب، اسباب کشی هم دردسرهای خودش را دارد دیگر. ما هم که فعلاً لندن ماندنی هستیم. بنابراین تصمیم گرفتیم تا وقتی که در لندن هستیم اگر قرار باشد در خانه ی اجاره ای باشیم همین جا بمانیم البته بستگی به پولمان هم دارد. اگر خدای ناکرده کم آوردیم مجبوریم بلند شویم. خدا آن روز را نصیب نکند! آمین!
راستی فکر می کنم که برای مستأجران قبلی که برای سال جدید هم می خواهند در همان خانه بمانند مبلغ کرایه کمتر زیاد می شود. اما اگر فرض بر این باشد که ما همین امروز از این خانه بلند شویم برای مستأجر جدید دیگر قیمت ۱۰۰۲.۶۶ دلار نیست و از یک رقم بالاتر قرارداد جدید را شروع می کنند.
این از قیمت کرایه ی خانه و آپارتمان و ... 
این را هم اضافه کنم که اینطوری که شنیده ام و هیچ کس نمی داند چرا ، در شهر لندن انتاریو کرایه ی خانه ها از دیگر جاهای کانادا ارزان تر است چرا؟  کسی نمی داند اما این را دهان به دهان نقل می کنند. 

تا موضوعی دیگر خدانگهدارتان ... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، اجاره ی خانه یا آپارتمان در کانادا، اجاره ها مورد خاص شهر لندن، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 شهریور 1396
خاله دانشجو

سلام دوستان

این عکس دو روز پیش غروب است در خانه ی ما. تو گویی چراغ روشن کرده بودیم اما نه، عکس نور طبیعی غروب را نشان می دهد... 

 آپلودسنتر فارسی آپ

البته به تازگی مبلمان را عوض کرده ایم. این مبل دو نفره ی سمت راست نزدیک گلها بوده و آن تک نفره این طرف تر و یکی از تفریحات سالم من و همسرم در حدود دو سال گذشته این بوده است که روی آن مبل دو نفره بنشینیم و نقاشی تنها نقاش زبردست کائنات را شاهد باشیم هنگام غروب...  جالبیش این است که هیچ غروبی تا بحال مثل غروب روز قبل و بعدش نبوده است.  و این از دست کسی بر نمی آید جز خود خودش که خیلی کارش درست است...  

این پایینی هم همان موقع است و از بالکن خانه ی ما

آن سمتی که آفتاب در حال غروب است یک جنگل کوچک پشت خانه هاست که در عکس های پایین تر شاهد خواهید بود...

 آپلودسنتر فارسی آپ


البته دوربین گوشی همسرم از گوشی من با کیفیت تر است عکس هایش بخصوص وقتی در فضای بسته عکس می گیرم. اینها را با گوشی خودم گرفتم. یادش بخیر! یک زمانی گوشی من برو و بیایی برای خودش داشت... الآن دیگر در این جغرافیا شده گوشی قدیمی و اگر هم طوریش بشود شاید قطعاتش هم پیدا نشود! از بس که این تکنولوژی همین طوری دارد می تازد و پیش می رود... 

راستش را بخواهید خیلی دوست دارم به روز باشم در اطلاع داشتن از آخرین نسخه های گوشی ها و امکاناتشان. اما از اینها نیستم که هوس کنم هر چه به بازار آمد من هم داشته باشم.  آنطوری اصلاً نمی شود زندگی کرد چون هر سال چند مدل جدید رونمایی می شود و این خانمان برانداز است اگر بخواهید با تکنولوژی به روز شوید. البته بعضی جاها ناگزیر از پیروی مان کرده اند و این چقدر بد است!  مثلاً دارد بساط ویندوز ۷ هم برچیده می شود و خیلی از برنامه ها دیگر در ویندوز ۷ قابل اجرا نیست. ویندوز ویستا را هم خدا رحمتش کند من خاطره ها با آن داشتم روی لپ تاپ قبلی ام. یعنی یک کاری کرده اند که آدم همیشه وابسته شود و مجبور به به روزرسانی باشد.  من اگر این غربت نشینی عارضم نمی شد همان گوشی N70 قدیمی ام برایم کافی بود و ترجیح می دادم وارد فضای مجازی هم نشوم. اما چه کنم که به دلیل اطلاع از خانواده و ارتباط با آنها ناگزیر از همسو شدن با تکنولوژی هستم اما همان را هم به صورت محدوی اجرا می کنم که معتادش نشوم! تمامی هم ندارد که ماشاءالله!  یک زمانی فقط فیسبوک فضای مجازی به حساب می آمد که آن هم قربانش بروم فیلتر بود و به سختی می شد واردش شد. بعد سال ۹۰ که من می خواستم بیایم کانادا، اوووو oovoo آمد که یک برنامه ی تماس تصویری بود. یادش بخیر...!  فک و فامیل ما بخاطر من رفتند اینترنت خریدند و oovoo نصب کردند  همزمان با آن اسکایپ هم آمد.

بعد دیگر گوشی ها شد محل اطراق دائمی انواع برنامه های صوتی و تصویری تماس رایگان: وایبر سردسته شان بود Wechat هم بود بعد واتساپ آمد و همین طوری این آمد آن آمد و رسیدیم به تلگرام و در تلگرام گیر افتادیم فعلاً!  من خیلی تلاش کردم وایبر را زنده نگه دارم اما تمام اطرافیانم وایبر را از گوشی هایشان انداختند بیرون و انواع و اقسام تلگرام و سوپر گرام و موبوگرام و تلگرام فارسی و تلگرام رسمی را به جایش نشاندند...  خدایا! این تکنولوژی ما را به کجا خواهد برد یا به ناکجا؟ اصلاً نمی دانم چرا این پست به اینجا کشید!؟ 

آهان از گوشی Nexus 4 من به اینجا رسیدیم... مرا کاری نداشته باشید تا صبح بالای منبر می مانم ها!  به قولی یکی باید سیم مرا از برق بکشد! 

بله عکس هایی که با گوشی همسرم LG G3 گرفته ایم ترکیب رنگش بهتر است. گرچه هنوز گوشی های گوگل منظورم همین Nexus 4 من و بالاتر ها سردمدار عکس های پانورامایی هستند که من عاشقشان هستم و هنوز هیچ گوشی ای تا آنجا که من خبر دارم نتوانسته پانورامای ۳۶۰ با برنامه ی مخصوص دیدن عکس ۳۶۰ درجه ای بزند و از این بابت به همین Nexus 4 ام می بالم... 

البته به دلیل غور فراوان در فقره ی گوشی ها، به این نتیجه رسیده ام که این شرکت های گوشی ساز نمی آیند همه ی امکانات خوب را همه را یکجا در یک گوشی آخرین مدل قرار دهند چون باید گوشی های مدل پایین ترشان هم فروش رود خب. بنابراین امکانات را بین انواع مدل ها تقسیم می کنند که بتوانند مشتری هایشان را حفظ کنند و راضی نگه دارند و اینچنین می شود که من یکی از هیچ گوشی ای رضایت کامل پیدا نمی کنم چون تمام امکاناتی که مد نظرم هست در یک گوشی جمع نیست. بنابراین بهتر است دندان طمعم را از خرید زود زود گوشی و این سوسول بازی ها به قول جوانان امروزی بکشم و به داشته های فعلی قانع باشم تا ببینیم چه پیش می آید... 

بگذریم ...

عکس ها را ببینید و تابلوی نقاشی خدا را جرعه جرعه نوش جان کنید ... 

این عکس برای پاییز سال گذشته است. از بس که در پرشین بلاگ نمی شد عکس گذاشت دیگر این تصاویر را به وقتش نتوانستم برایتان بگذارم.

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم همان روز است فکر کنم

 آپلودسنتر فارسی آپ

این یکی هم همان صحنه و منظره است اما در روز روشن. آن جنگلی که می گفتم در این عکس پایینی بیشتر مشهود است

 آپلودسنتر فارسی آپ

پاییز اینجا بسیار زیباست اما بسیار هم عمر کوتاهی دارد. باورتان می شود اگر رد پای پاییز را بخواهید از درختان اینجا بگیرید حدود یک ماه و نیم و حتی کمتر طول می کشد؟ یعنی عمر اینهمه زیبایی درختان فقط یک ماه و نیم است و بعد با یک باد موسمی تمام برگها نقش بر زمین می شوند و درختان هم زمستان مدل می گردند.

به قول اخوان ثالثِ زنده دریاد: «پادشاه فصل ها پاییز!» و من چقدر عاشق این فصلم... اصلاً پاییز که می آید آدم خانه آمدنش نمی آید دیگر... فقط می خواهی بین درختان قدم بزنی و اینهمه قرمز آتشی و ارغوانی و زرد طلایی را نظاره گر باشی...  اصلاً حال من در این فصل یک ماه و نیمه ی پاییز خوب است... 

در ایستگاه اتوبوس پشت خانه مان یک درخت بود که در پاییز بسیار زیبا شده بود. تصمیم گرفتم سیر تحول این درخت را در عرض همان پاییز کوتاه و بعدترش رصد کنم. نتیجه شد این عکس ها که با شماره مشخصشان کرده ام

 آپلودسنتر فارسی آپ

خب، بقیه اش برای بعد تر ها...

فکر کنم هفته ای یک مطلب بنویسم هم خدا راضی می شود هم من راضی می شوم هم بندگان خدا که شما باشید

پس تا هفته ی بعد خدانگهدارتان... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، تابلوی نقاشی خدا، پاییز در کانادا، غروب آفتاب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 شهریور 1396
خاله دانشجو
انتقال یافته از پرشین بلاگ

سلام دوستان. این متن را دوشنبه شب نوشتم اما به قدری خسته بودم فرصت نشد ویرایشش کنم و همان شب بفرستم. نشستیم در حال رفع خستگی، سریال «شهرزاد»* را دیدیم و بعد هم خوابیدم. این همان پیش نوشته است که تقدیمتان می گردد:

سلام دوستان

خوب هستید؟ باورتان می شود از عصر تا الآن که ساعت ۱۰:۳۲دوشنبه شب است تازه الآن نشسته ام؟ اوه مگر کار خانه تمامی دارد؟ نه خیر، ندارد! اوهقهر

حالا فکر نکنید من که یک خانم هستم این را می گویم همسرم هم بر این باور است که کار خانه تمامی ندارد! 

پیغام اخلاقی این فقره این است که: ای آقایانِ فرزند، برادر، همسر، پدر! لطفاً مادرانتان، خواهرانتان، همسرانتان و دخترانتان را دریابید! ای کاش روزی برسد که این فکر که خانم های خانه دار چه خوش به حالشان است می نشینند خانه و فقط پول خرج می کنند تغییر کند! واقعاً به این شکلی که شما قضیه را می بینید نیست. کار خانه تمامی ندارد. خوش به حال شما آقایان که بیرون از منزل کار می کنید و وقتی ساعت کاریتان تمام می شود دیگر تا روز بعد کارتان تمام شده است. برای کسی که در خانه زحمت می کشد چه زن چه مرد** کار خانه هرگز تمامی ندارد. به همین خاطر است که باید خانم خانه را دریابید. اوه

هنوز کمرم ذُق ذُق می کند از درد سر پا ایستادن و در آشپزخانه ماندن!اوه روزی که خرید مواد غذایی داریم همین طوری است دیگر! دقیقاً دو روز درگیرش هستم تا تمام شود. امروز روز دوم بود و به حول و قوه ی الهی تمام شد. اووووووه! اوه البته این بدین معنا نیست که همسرم کمک نمی کنند. اتفاقاً برعکس! ما که از ایشان راضی هستیم خدا از ایشان راضی باشد. لبخندخیال باطل

و اما بی مقدمه بروم سر دو واژه ی «کاندید» و «کاندیدا».

خب، این دو واژه هم مثل «بورس و بورسیه» فرانسوی الأصل هستند. دوره ی لیسانس اساتید ما تأکید داشتند: «شماها که یک واژه را که در زبان ما جا افتاده و از آن به وفور استفاده می شود می شناسید و می دانید ریشه اش فرانسوی است نباید مثل دیگر مردم که واژه را با توجه به حنجره ی خودشان از لحاظ آوایی تغییرش داده اند تلفظ کنید. شماها باید واژه را با تلفظ اصل فرانسویش ادا کنید». مثلاً واژه ی لوستِر که درواقع لوستر است به سکونِ سین و ت و ر. اما چون حنجره ی فارس زبان تلفظ سه حرف ساکن در کنار هم برایش دشوار است یک کسره به سین داده اند تا راحت تر ادا شود.

بگذریم.

«کاندید» در فرانسه یعنی «ساده لوح». بقیه اش را فکر کنم خواندید خودتان ... نیشخند

آقای فلانی کاندید ریاست جمهوری شدند نیشخند

کاندیدهای مجلس شورای اسلامینیشخند

فلانی کاندید دریافت جایزه ی اسکار شدنیشخند

شما نمی خواهید برای مجلس شورای اسلامی کاندید شوید؟ نیشخند

و قس علی هذا...متفکر

خب، به جای همه ی این «کاندید» ها همان معنی اش را بگذارید و از نو بخوانید: «ساده لوح»... چه بی معنا!!! نه؟ متفکر

«کاندیدا» در زبان فرانسه یعنی «نامزد» ، «داوطلب»

خب، خواهر من! برادر من! یا از واژه ای که معادل فارسی دارد استفاده کنید و به راحتی بگویید «نامزد» ریاست جمهوری، نامزد فلان سمت، یا اگر واژه ی به عاریت گرفته شده ی بیگانه را استفاده می کنید آگاهانه استفاده کنید! آدم وقتی از یک واژه ای که از معنی اش سر در نمی آورد استفاده کند می شود مایه ی خنده و مضحکه ی مردم! متفکر

راحتتان کنم: اصلاً در زبان فارسی بین دو واژه ی «کاندیدا» و «کاندید» ما تقریباً می توانم به جرأت بگویم که هیچ استفاده ای از واژه ی «کاندید» به معنای «ساده لوح» نمی کنیم. فقط ولتر نویسنده ی قرن ۱۸ فرانسوی یک کتاب به نام «کاندید» دارد که یک شخصیتی هست در رمانش به همین نام.

پس:

بهتر است این واژه ی «کاندید» را از ذهنتان حذف کنید تا اطلاع ثانوی از طرف اینجانب! نیشخند

و هر حرفی می خواهید بزنید با «کاندیدا» بزنید و جمله سازی کنید. لبخند

اما من به جای شما باشم همان واژه را هم که معادلش را در فارسی خودمان ساخته اند استفاده نمی کنم قهر و به راحتی می گویم «نامزد انتخاباتی» یا هر چیز دیگر.

 

یک دعای خوب خوب هم بکنم در حق همه مون:

خدایا! به همگی مان عزت نفس بده و شرافت و انسانیتمون رو زیاد کن! آمین...خیال باطلخیال باطلخیال باطل

در پناه حق باشید پایدار و برقرار... بای بای

* شهرزاد را البته «خریداری» می کنیم که ضربه ی مالی به تهیه کننده وارد نشود. شما هم لطفاً از همین راه خداپسندانه و درستش این سریال را ببینید نه از راه دانلود و ...! اگر ما حمایت نکنیم و تهیه کننده ورشکسته شود دیگر نه از این سریال های خوب ساخته می شود نه سینمای خانگی رشد می کند. و البته این کار همه جوره اش زشت و کریه المنظر است چه از لحاظ اخلاقی و انسانی اش چه دینی و شرعی اش چه عرفی اش چه اجتماعی اش چه اقتصادی اش. همین کارهای کوچک کوچک ۱۵۰۰ تومانی است که باعث می شود اخلاق حسنه در درون ما رشد کند و نسل بعد که متأثر از ما خواهد بود نسلی فرهیخته با خلق و خوی انسانی زیبا شکل بگیرد. لبخندخیال باطل

** هنوز هستند مردان نازنینی که در کار خانه دوشادوش همسرانشان شریک می شوند و معنای شریک زندگی بودن را فقط در خور و خواب مشترک نمی بینند! اینان موجودات نازنینی هستند که به قول همسرم: «نسلشان در حال انقراض است و از هر هزار سال یک موجود با این خصوصیات زاده و بزرگ می شود». نیشخند قدر همین نسلِ رو به انقراض را باید دانست. لبخند

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، یک تجربه، قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 مرداد 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان

وقتی مطلبی در ذهنم می آید اگر ننویسمش می پرد و دیگر نه خود مطلب در خاطرم می ماند و نه آن حس و حال آن لحظه ای که  آن مطلب به ذهنم خطور کرده بود.

داشتم برای عباس آقای گل گلاب پاسخ نظر می نوشتم که یادم آمد از وقتی به کانادا آمدم یک غم غریبی مرا فرا گرفته است، غمی از جنس وطن  همسرم نیز همین حس و حال را دارد. 

اینکه چرا مردم ما نباید چنین امکاناتی داشته باشند و از چنین زندگانی هایی برخوردار باشند؟! 

درست است که یک مقدارش به علت سیاست های اشتباه و گاهی خیلی خیلی اشتباه و نادرست مدیریت کشور است اما همه اش هم این نیست! من یک منطقی برای خودم دارم که نمی دانم چقدر قبولش دارید. اما خودم به شدت و حدّت به آن ایمان دارم که تمام کسانی که در رأس کشور جزو مقامات محسوب می شوند از همین نهاد کوچک اما در عین حال مهم و حیاتی و اساسی خانواده برآمده اند. اگر در همین چهار دیواری خانه بچه ها به گونه ای تربیت پیدا کنند و بزرگ شوند که مملو از عشق شوند به معنای واقعی کلمه، سرخوردگی ها، تو ذوق زدن ها، تحقیرها، توهین ها، فحش و ناسزا شنیدن ها، بی احترامی به کوچکتر ها و بزرگتر ها، در همه چیز دنبال مقصر گشتن ها به جای حل مشکل ها، و هزار و یک اگر غمگین کننده اگر نثار بچه های طفل معصوم ما در داخل خانه نشود بچه ها رشد سالمی پیدا می کنند و وقتی آمدند در اجتماع کاره ای شدند آن اصالت و نجابت خانوادگی کار خودش را می کند و این آدم نه دزد از آب درمی آید نه مال مردم و از خزانه ی بیت المال خور، نه اختلاس کن، نه دکل خور، نه آفت جامعه و رسوا کن مملکت در بین الملل، نه فرار کن به خارج با پول های مردم، نه خیلی نه های زشت و کریه المنظر دیگر!

نمی گویم همه اش تقصر خانواده هاست ها! نه خیر! اما معتقدم که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود! اگر از همین امروز همگی مان دست به کار شویم برای اصلاح خودمان در وهله ی اول و بعد تأثیر گذاری در اعضای دیگر خانواده، ممکن است در بیست سال آینده نتیجه ی این تأثیر گذاری و اصلاح درونی را در کل جامعه شاهد باشیم. این می شود یک سرمایه گذاری که دست کم نسل بعدی مان از آن استفاده کنند گرچه ما سوختیم و جزغاله شدیم در این وانفسا! 

حال بماند که من در حیرت و عجبم از اینکه چقدر این مسلمان ها که در کتاب آسمانی شان نیز پیغام های فراوان اخلاقی-انسانی دریافت کرده اند که اینگونه باشید آنگونه نباشید بی توجه هستند به مسائل اخلاقی و انسانی در جامعه شان و اینان که بنا به اطلاعات کم بنده شاید در کتاب آسمانی شان هم چنین پیغامهایی با این جزئیات نیامده است شده اند انسان های خیلی بی شیله و پیله تر از ما و بازخورد این رفتارها در کل جامعه می شود همینی که شاهدش هستید: یک جامعه ی توسعه یافته ای که دولت مشغول خدمت به مردم است و مردم مشغول خدمت به دولت و این رابطه ی متقابل با درصد خطای بسیار بسیار پایین تری نسبت به ما در حال انجام است.
وقتی این رابطه بدون دور زدن این یکی یا آن یکی دوام پیدا کند مردم رفاه بیشتری پیدا می کنند، خدمات رسانی با کیفیت بهتری انجام می شود و نتیجه ی همه ی اینها می شود آرامش بیشتر و دغدغه ی کمتر.

البته خیلی ها فکر می کنند آنها که خارج نشین شده اند همه اش لب دریا هستند و در حال عیش و نوش! نه جانم! از این خبرها نیست! اینجا بابت نیم ساعت وقت ناهاری که سر کار به شما می دهند دولت پول نمی دهد منطقش هم این است که : برای خودت رفته ای ناهار بخوری برای من کار نکرده ای که پول بگیری بابتش! حق هم دارند. اصلاً درستش همین است! ما ایرانی ها بد بار آمده ایم! همیشه در همه ی ادارات و سازمان های بخصوص دولتی همه در حال از زیر کار در رفتن هستند و دیگران هم همکاری می کنند با آنها در این فقره، چون یک روزی هم آنها نیاز به همکاری پیدا می کنند در همین فقره!!! خواهرم تعریف می کرد که سالها پیش وقتی به آموزش و پرورش بابت یک کار اداری مراجعه کرده بود آقای جباری نامی که باید در کارگزینی آنجا کار ایشان را انجام می داد حضور نداشته است. هم دفتری ایشان به خواهرم می گوید: «خانم! کتش اینجاست، حتماً تو یکی از اتاق هاست. منتظر باشید الآن برمی گردد». خواهرم می گوید مدت زیادی منتظرش ماندم  رفتم اتاق ها را گشتم از این آقا خبری نشد  دست خالی برگشتم خانه.  چندین بار این قضیه تکرار شد و نمی شد این آقا را پیدا کنی. همه اش هم همکارهایش می گفتند: «کتش اینجاست بیرون نرفته الآن پیداش می شود». بعدها کاشف به عمل آمد که ایشان وسط روز وسط ساعت اداری کتش را روی صندلشیش می گذاشته و می رفته خارج از اداره به کارهای شخصی اش می رسیده!!!  آن همکارهایش هم که هوایش را داشتند و لو نمی دادند که این آقا خارج از اداره است خب خودشان هم برایشان پیش آمد می کرده که روزی «کتشان» را روی صندلی بگذارند و بروند دنبال کارهای شخصی و خانوادگی خودشان آن هم وسط ساعت اداری ای که بابتش پول می گرفتند!!!  با این پول ها وقتی خانواده تربیت می کنی شک نکن که یک دزد و کلاهبردار و دکل خور و یک آب روش تحویل جامعه می دهی! خدایا! چقدر زندگی ها آلوده است به نان حرام!  دیگر گذشت آن زمان ها که دزدی یک صورت بیشتر نداشت و آن از دیوار مردم بالا رفتن و چیزی دزدیدن بود! ما تمام مفاهیم و تعاریفمان عوض شده و مصداق های جدیدی برای همه چیز ایجاد کرده ایم و این خیلی خیلی بد است خیلی بد! 
 این منطق ما را به عقب و عقبتر هم خواهد بود حالا کجایش را دیده اید! این اولش است!

باور بفرمایید به قدری اینجا در محیط کار و تحصیل با کسی شوخی ندارند که بازدهی به همین دلیل بالا می رود خود بخود!

تعریف ها مشخص است. ۸ ساعت کار آن هم نه پیوسته که به صورت دو ساعت کار و یک ربع استراحت یا ۴ ساعت کار و یک ربع استراحت. خب آن استراحت وسطش ذهن آدم را شفاف می کند. همان موقع می خواهی با موبایل بازی کن، برو بیرون هوای آزاد قدم بزن، یک ربع چرت بزن، کسی کاری ندارد آن یک ربع استراحتت به چه صورتی می گذرد اما نمی گذارند موقع استراحتت کار کنی!  حق نداری کار کنی اصلاً. چون بازدهت برای دو ساعت بعدی کاهش پیدا می کند.
تعاریف مشخص است: وقتی کار می کنی کار می کنی وقتی استراحت می کنی استراحت می کنی وقتی غذا می خوری غذا می خوری و قس علی هذا...

اما ما ایرانی ها عادت داریم سر کار تلفن محل کار را برای صحبت با شهین جون و مهین جون مشغول کنیم! و اگر حین صحبت یک ارباب رجوع بخت برگشته ای به ما مراجعه کرد با اکراه جوابش را بدهیم که مگر نمی بینی در حال صحبتم؟ بیرون منتظر باش صدایت می کنم. !!!  و برای همه ی این صحبت کردن ها و ... حقوق هم به ما می دهند! خب، چه کسی بدش می آید (منظورم ما ایرانی هاست وگرنه نفس این کار خیلی هم زشت و بد است!) که از ۸ ساعت کار حدود ۲ ساعت کار مفید تحویل ندهد و بقیه اش بشود یلّلی تلّلی در محیط کار و بابتش هم حقوق هم بگیرد؟! 
خب، نفس این عمل اشتباه است اما انسان های تن پرور و تنبل و از خود راضی و از خود متشکر تازه دو قرص و نیمشان هم باقی است وقتی آن دو ساعت کار مفیدشان بشود ۳ ساعت! می گویند پوست آدم را می کنند در این کار! ما تاب غیر از این زندگی کردن را نداریم اصلاً. اینکه می گویم «ما» در سطح کلی جامعه می گویم ها!‌ وگرنه قطعاً استثنائاتی وجود دارد که غیر از این می اندیشند.
تا این نواقص اخلاقی ما درست نشود مملکت همین است که است و بدتر هم خواهد شد! شک نکنید در این فقره!  
تا به خودمان نیاییم و حرکتی به این تن آسوده پرورمان ندهیم خدا هم برکاتش را بر ما نازل نخواهد کرد! نمی بینید خشکسالی بیداد می کند؟ تازه این اولش است!‌منتظر بدتر از اینها هم باید باشیم چون قرن هاست کفر نعمتمان از شکر نعمتمان پیشی گرفته! اینها از بدحجابی نیست که!  از بی وجدانی و زیاده خواهی و تن پروری است! از این آیه است که وَیلً لِلمُطَفّفین! وای به حال کم فروشان!  ما چنین قومی هستیم که اگر در زمان های دورتر بودیم قطعاً حکایت عبرت انگیز قوم فعلی ما ایرانیان مانند قوم لوط و عاد و ثمود در قرآن آمده بود تا مایه ی عبرت شویم! اینها درد است دوستان من! درد! 

تابستان اینجا به قدری باران می آید که با خودم همیشه می گویم خدایا! من اصلاً در تابستان باران به چشم ندیده بودم!  خب به چه حسابی بگذاریم این وفور نعمت این جغرافیا را؟! من فقط به یک حساب می گذارم آن هم همان که در بالا عرض کردم. حتی به فرض اینکه بسیاری از اینها انسان های قانون مدار و منضبط و اخلاقی ای هم نباشند باز به قدری قانون سفت و سخت بالای سرشان ایستاده است که برای حفظ موقعیت خودشان هم که شده مجبور هستند که در همان چهارچوب قانونی رفتار کنند. هر گونه سرپیچی از قانون تبعات بدی به همراه دارد که حتی می تواند منجر به اخراج آن فرد از محل کارش شود.
کافیست شما یک بدرفتاری از کارمند بانک و ... ببینید. نمی خواهد منتظر روزهای بعد باشید. می توانید در همان لحظه مستقیم به اتاق رییس بانک بروید و از کارمند مذکور شکایت کنید. بقیه اش طبق قانون پیش خواهد رفت و همان کارمندی که رفتار در هر حد زشتی با شما کرده است مجبور به معذرت خواهی خواهد شد و اگر قضیه کش پیدا کند منجبر به توبیخ و اخراج کارمند می گردد.

خب، حالا هی بنشینیم برچسب بی دینی و کفر و الحاد به همه ی آن دیگران به غیر از خودمان بزنیم که آنها در بلاد کفر هستند و جهنمی هستند و ما بهشتی!!! شتر در خواب بیند پنبه دانه! 




نوع مطلب :
برچسب ها : درد دل، یک حساب سرانگشتی، خلق و خوی ما ایرانیان، زندگی در کانادا، قانونمندی در کانادا، شکر نعمت و کفر نعمت، غریبانه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 21 مرداد 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
و اما ماجرای جالب ماشین خریدن ما 

به دلیل اینکه همسر بنده قد بلند تشریف دارند و البته همیشه به من می گویند وقتی خدا داشت قدها را تقسیم می کرد کجا بودی انقدر قد کوتاه شدی؟!  من؟ من اصلاً قد کوتاه محسوب نمی شوم.  خب، من هم می گویم ایستاده بودم یک گوشه زاغ سیاه جنابعالی را چوب می زدم ببینم تو صفِ چه کسی رفتی جلوتر از همه، هر چی قد بود درو کردی و بردی با خودت!  حالا بماند که چون ایشان واقعاً یک «سر و گردن» از بنده قد بلندتر هستند خب بنده در برابر ایشان می شوم کوتاه قدترین خب!  
خب، داشتم عرض می کردم... به دلیل قد بلندی ایشان، همه اش حواسمان بود که اگر بخواهیم ماشین بخریم باید ماشینی بخریم که یک آدم قد بلند پشت فرمان که می نشیند اذیت نشود. طبیعتاً گزینه هایمان یا شاسی بلند باید می بود یا اگر ماشین معمولی بود یک ماشینی که هیبت و عظمتی داشته باشد که ایشان راحت باشند. خب شاسی بلند بنزین خوریش در بیشتر موارد بالاتر است و برای ما که تازه نوپا هستیم در این جغرافیا از نظر اقتصادی به صرفه نبود.
ماجرا از آنجا شروع شد که:
هنوز در حال تمرین رانندگی بودیم همین دو ماه پیش که یک روز بر حسب اتفاق سوار ماشین یکی از دوستانمان که یک مدل Toyota Camery بود شدیم و همسرم که جلو نشسته بود گفت این ماشین برای من مناسب است. راحتم توش. همان دوستمان هم گفت که یکی از دانشجویان چینی که هم دفتر با ایشان است یک Camery دارد که به دلیل اینکه دارد می رود امریکا می خواهد بفروشدش. این را همین جا داشته باشید.

***
ما یک دوست نازنین و بزرگواری در لندن داریم که بنده «عمو امید» خطابشان می کنم. ایشان هم با لقب «خاله» بنده را خطاب قرار می دهند. یک آقایی هستند با خانواده شان که اگر بگویم اگر در دنیا صد نفر انسان نازنین وجود داشته باشد بی شک یکیشان ایشان هستند (البته نه به تنهایی که با همسر گرامشان) بیراه نگفته ام.  من وقتی یک انسان نازنین می بینم که خیلی هم دستِ به خیر است تنها اینگونه دعایش می کنم: «خدا به جسم و روح و انرژی و زندگیش برکت دهد! الهی آمین!» 
این عمو امید ما را اگر بخواهم توصیف کنم باور بفرمایید اگر کل این صفحه را چندین ماه به توصیف ایشان اختصاص دهم باز هم مطلب برای گفتن است...
ایشان نمایشگاه اتومبیل دارند و تقریباً از قدیمی های لندن به حساب می آیند. ما هم قصدمان این بود که ماشین را از ایشان و به توسط ایشان تهیه کنیم. البته نمایشگاه اتومبیل دست دوم دارند. خب برای ما هم که تازه کار بودیم و هستیم و بودجه مان هم بودجه ی دانشجویی مدلی است یک دستگاهی که چهارتا چرخ داشته باشد  و ما را با سرعتی بیشتر از پیاده رفتن و اتوبوس جابجا کند فعلاً کفایت می کرد. البته خداییش منظورم ماشین مشدی ممدلی نیست که نه بوق داشته باشد نه صندلی و فقط چهار تا چرخ داشته باشد ها!  
این مطلب را هم داشته باشید.
***
برگردیم سر آن آقای چینی Camery دار. ابتدا با هماهنگی با عمو امید با دوستمان قرار گذاشتیم که ماشینِ هم دفتریش را عمو امید ببینند و از لحاظ فنی و باقی مسائل نظر دهند که می ارزد یا نه.
من و همسرم به همراه دوست ایرانی و دوست چینی ایشان با همان ماشینِ فروشی رفتیم نمایشگاه اتومبیل عمو امید. ایشان هم یک دوری با ماشین زدند و آن دو نفر برگشتند و قرار شد ما نظر عمو امید را بدانیم و بعد تصمیم بگیریم که ماشین را می خواهیم یا نه. (ناگفته نماند که در آن زمان چون عمو امید Toyota Camery نداشتند و همسرم می گفت با این ماشین راحتم قرار بر این شد روی این ماشین فکر کنیم وگرنه نیتمان از اول خرید ماشین از عمو امید بود).

آنها رفتند و طی صحبت هایی که قبلاً تر با عمو امیدداشتیم و ایشان گفته بودند حضوری بیایید و از نزدیک ماشین ها را ببینید ما ماندیم تا یک چرخی بین ماشین ها بزنیم و همسرم پشت فرمان بعضی از ماشین ها که شرایط خوبی دارند بنشیند و میزان راحتی اش را از نزدیک ارزیابی کند و تصمیمات آتی را بگیریم.

عمو امید به ما گفتند که چند ماشین نیسان دارند که شرایطشان خوب است. دو تا ماشین نیسان را بیشتر از بقیه شان با توجه به کیلومتراژش و تر و تمیزی اش و بزرگی ماشین بخاطر قد همسر جان بیشتر از بقیه مقایسه و امتحان کردیم که همین ماشینی که در پست قبلی دیدید (عکس هم مال همان روز است که این اتفاق افتاد) با شرایط خاصی که داشت بیشتر پسندیدیم. البته عمو امید هم بنده ی خدا نظرشان روی همین ماشین بود تا آن یکی اما نمی خواستند نظر ایشان روی تصمیم گیری ما تأثیری بگذارد و به نظرم ته دلشان منتظر بودند ما خودمان به این نتیجه برسیم که این یکی بهتر است
مدل ماشین هم نیسان آلتیما است که برای سال ۲۰۰۸ میلادی ست و در مقایسه با نیسان آلتیمای ۲۰۰۶ به قدری ارتقاء پیدا کرده بود این ماشین که حد و حساب نداشت.  وقتی شنیدم یک مدل ماشین واحد را در عرض دو سال اینقدر ارتقاء داده اند ناخودآگاه یاد پیکان وطنی خودمان افتادم که قربانش بروم از سالی که تولید شد تا سالی که به موزه رفت از چندین کیلومتری متوجه می شدی پیکان دارد می آید از بس شبیه هم بودند همه جوره! 
این هم عکس این دو ماشین که همان روز گرفتم یکی همین ماشین جلویی مشکی رنگ (مدل ۲۰۰۸) و دیگری همان نیسان عقبی که نوک مدادی (مدل ۲۰۰۶) است. (یادم باشد درباره ی نمایشگاه اتومبیل های اینجا هم یک مطلبی بنویسم که همه شان زیر آسمانِ باز هستند). 
 آپلودسنتر فارسی آپ
اما این دو ماشینی که عرض کردم کلاً شکل ظاهریشان هم تغییر پیدا کرده بود چه رسد به امکاناتشان! خودتان در تصویر ملاحظه می فرمایید... 

آقا و خانمی که شما باشید سرتان را بیش از این درد نیاورم. 
بقیه اش را در فرصتی دیگر می نگارم...
همین الآن همسر گرام از سر کار آمدند و باید با یک چای گیاهی خستگی شان در شود. 

خدا نگهدار... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، خرید ماشین در کانادا، نمایشگاه اتومبیل در کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 21 مرداد 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 3 )    1   2   3