ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام 
بی مقدمه اصل مطلب چون وقت کم است طبق معمول!

از آنجا ماندیم که عرض کردم عمو امید هر دو ماشین مدل ۲۰۰۶ و ۲۰۰۸ نیسان آلتیما را به ما نشان دادند و معایب و محاسنشان را گفتند و ما باید تصمیم می گرفتیم که کدام. خب مدل ۲۰۰۶ حدود ۱۵۰۰ دلاری ارزان تر بود و همین مبلغ وسوسه انگیز بود برای خرید ماشین. اما از آنجا که ما بچه های خوبی هستیم وسوسه نشدیم راستش.  اندکی دودلی بود اما نه به آن درجه که وسوسه مان کند. آن دودلی هم به دلیل این بود که بالاخره در دوران دانشجویی باید حواسم به جیبمان باشد و تا حد امکان ولخرجی و ... نداشته باشیم تا این دوران طلایی دانشجویی سپری شود.
آنقدر مطلب به ذهنم می رسد با هر واژه ای که می نویسم نمی دانم چه کنم.  گفتم دوران طلایی دانشجویی. یادم بیاندازید درباره ی دانشجویی کردن ها در این جغرافیا هم برایتان بگویم. خوبی این تجربه ها این است که بنده در مقام یک دانشجو هم تحصیل در ایران را تجربه کرده ام هم اینجا را و بر همین اساس اگر مقایسه ای هم پیش بیاید سعی بنده بر آن است که انصاف را فراموش نکنم و بیطرفانه و در حکم ناظر سوم دیده ها را گزارش کنم. بگذریم...

خاطر شریفتان هست که گفتم مدتی ست بخت با من یاری نمی کند و آنچه که می پسندم گرانترین درمی آید و خوبی کسی را می گویم آن روی کریه المنظرش درمی آید  و از این حرف ها؟ پیرو آن تجربه این را هم بگویم که مدتی پیش از آنکه حضوری برویم نمایشگاه عمو امید، مدام از سایت نمایشگاه ماشین ها و مشخصات و قیمت هایشان را چک می کردیم دورادور... من دست به هر ماشینی می گذاشتم چند روز بعدش که عمو امید را در مهمانی ای جایی می دیدیم می گفتم فلان ماشین می گفت فروخته شد.  شانس نیست که! لب دریا برویم هم باید رویم به دیوار آفتابه مان را هم با خود ببریم ما! البته من! 

نه که چند روز متوالی این اتفاق افتاده بود تا رسیدیم به پای تصمیم گیری، به همسرم گفتم: (عمو امید هم ایستاده بودند آنجا) «ببین! این ۲۰۰۸ ی را خریدیم خریدیم نخریدیم تا پایمان را از اینجا بیرون گذاشتیم عمو امید خواهند گفت فروش رفت ها! این چند روزه که همه اش همین بود خب!»  هر دو زدند زیر خنده 
 قرار شد ما تا شب هم باز فکرهایمان را بکنیم و جواب بدهیم. (انگار ماشین آمده بود خواستگاری ما! جواب بدهیم! )

خداحافظی کردیم آمدیم خانه...

اینجا دیگر طول و تفصیل دادن بی مورد است چون شما آخر داستان را از اول می دانید که ما بالاخره به لطف خدا این ماشین را خریدیم. 

اما قسمت بامزه ی داستان این بود که ما هر دو در حال تمرین برای امتحان شهری یعنی G2 بودیم و خب من نمی دانم ایران ماجرای خرید ماشین و بیمه اش به چه نحوی ست اما اینجا تا شما بیمه برای ماشین خریداری شده نخرید دولت به شما پلاک نمی دهد بدون پلاک هم که ماشین را نمی شود برد بیرون از نمایشگاه که! البته این را هم بگویم که مثل ایران پلاک به اسم فرد صادر می شود و قابل انتقال به شخص دیگری نیست.

خب، بنا بر این شد که ما بگردیم ببینیم کدام شرکت بیمه قیمت معقولی برای دارنده ی گواهینامه ی G1 می دهد اگر قیمتش معقول بود و ارزشش را داشت فعلاً با G1 بیمه بگیریم که بتوانیم پلاک بگیریم و ماشین را بیاوریم خانه و بتوانیم با همان زیادتر تمرین کنیم برای امتحان شهری.

سرتان را درد نیاورم از خیلی از شرکت هایی که سراغ گرفتم فقط یکی شان برای G1 بیمه صادر می کرد و بعد از گرفتن G2 مبلغ بیمه به روز رسانی می شد و پایین می آمد. می خواستیم همان بیمه را بگیریم اما مسأله ی بعدی این بود که خب G1 دار بدون همراهی یک G کامل نمی توانست که رانندگی کند که! دوستان G کامل ما هم که بیکار نبودند بیایند و با ما برویم تمرین که!  نتیجه این شد که نشد!

ما در ترکی یک مَثَلی داریم خیلی زیباست. می گوییم: «کاش گرگ آنجا آدم را بخورد که یک آشنایی، (به قول گفتنی پارتی ای) هم باشد!». تاریخچه ی این ضرب المثل هم به نظر خود بنده به این صورت است که گرگ می خواسته کسی را بخورد یکی که آشنا بوده پا در میانی کرده بوده و گرگ از خوردن آن فرد صرف نظر کرده بوده و از آنجا این شده بوده ضرب المثل احتمالاً. 
این را بدین جهت عرض کردم که بگویم: خرید ماشین از آشنا این مزیت را برایمان داشت که عمو امید نازنین گفتند تا وقتی G2 را نگرفته اید این ماشین پیش ما امانت. دستشان درد نکند! خب اگر این کار را نمی کردند و می گفتند باید تکلیف ماشین زودتر معلوم بشود ما در یک خرج اضافه ی یک ساله می افتادیم چون بیمه فقط برای یک ماه نمی شد گرفت باید قرارداد یک ساله می بستیم و آن هم با آن شرکت خیلی زیاد می شد. این در حالیست که یک بیمه ی دیگری هم بود که به دانشجویان وسترن و فارغ التحصیلان دانشگاه یک بیمه با قیمت پایین تر از همه جا می داد و به صرفه تر بود که از آنجا بیمه بگیریم. البته بیمه ی خانه مان* هم از همان شرکت است و همین باعث می شد اندکی هم تخفیف اضافی بخورد بیمه ی ماشینمان.
خدا آدم های خوب را خیر دهد و به آدم های خوب برکت دهد! عمو امید ما هم بین آنها... 

گفتم قسمت بامزه اش، همین قسمت بود که گواهینامه نداشتیم اما ماشین داشتیم.  و البته این را هم بگویم این یکی بدجوری روی اعصاب بود ها! همه اش حرص می خوردیم که: بیا! ماشین هم گرفتیم حالا گواهینامه نداریم! 

خنده دار هم بود دیگر! به دوستان نزدیکمان که می خواستم ماجرا را تعریف کنم خودم با شوخی و خنده می گفتمش** که ما از سطح بالا شروع کردیم دیگر. اول ماشین بعد گواهینامه! حکایت آن بنده ی خدا بود که دگمه خریده بود که پارچه هم بخرد بدهد کت و شلوار برایش بدوزند!  اما تجربه شود برای شما! تا گواهینامه نخریدید ماشین نخرید بدجوری روی تک تک سلول های عصبی تان رژه می رود آن ماشین. از ما گفتن بود. شما هم خسرو و مملکت هم مال شما... هر چه خواستید همان کنید. 

این را هم بگویم و تمام:

البته آن روز که رفته بودیم نمایشگاه عمو امید، اصلاً به قصد خرید ماشین نرفته بودیم که! چون هنوز گواهینامه نداشتیم. به قصد امتحان کردن ماشین ها بخاطر قد بلند همسرم رفته بودیم که آخرش به خرید ماشین منتهی شد. 

یک دعای خوب به جان همگی مان:

آرزو می کنم
 
جُمجُمَک برگ خزون
خزون نبینه باغت
روشن باشه چراغت... 

 
* اینجا قبل از اجاره ی خانه باید بیمه ی یک ساله برای خانه بگیرید تا کلید را تحویل دهند.

**خانم نیک نژاد یک مددکار اجتماعی بودند که می آمدند خوابگاه دوره ی لیسانسمان و من با ایشان دوست شده بودم به من می گفتند: هر زمان دیدی یک سوتی ای دادی یا یک کار خطایی کردی یا یک جواب اشتباه فاحش خنده داری به یک سؤال دادی سر کلاس، و احتمال دادی که الآن است که همه بزنند زیر خنده و مسخره ات کنند یا استاد بگوید این چه جوابی ست یا هر چه، قبل از همه خودت بخند. با این کار دیگر کسی جرأت نمی کند دستت بیاندازد! چون قبل از اینکه آلت مضحکه ی مردم شوی خودت به اشتباهت خندیده ای.  

امتحان کنید این تجربه مجرّب است و بارها و بارها امتحانش کرده ام خوب جواب می دهد و زبان آن مسخره کنندگانی را که به جِرز لای دیوار هم می خندند بدجوری می بندد. بخاطر همین وقتی کسی می پرسید ماشین خریدی یا نه، با یک لحن طنز گونه ای ماجرا را تعریف می کردم که کسی حتی در ذهنش هم نیاید که این چه طور ماشین خریدنی است حالا. 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، خرید ماشین در کانادا، گواهینامه ی رانندگی در کانادا، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 شهریور 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
و اما ماجرای جالب ماشین خریدن ما 

به دلیل اینکه همسر بنده قد بلند تشریف دارند و البته همیشه به من می گویند وقتی خدا داشت قدها را تقسیم می کرد کجا بودی انقدر قد کوتاه شدی؟!  من؟ من اصلاً قد کوتاه محسوب نمی شوم.  خب، من هم می گویم ایستاده بودم یک گوشه زاغ سیاه جنابعالی را چوب می زدم ببینم تو صفِ چه کسی رفتی جلوتر از همه، هر چی قد بود درو کردی و بردی با خودت!  حالا بماند که چون ایشان واقعاً یک «سر و گردن» از بنده قد بلندتر هستند خب بنده در برابر ایشان می شوم کوتاه قدترین خب!  
خب، داشتم عرض می کردم... به دلیل قد بلندی ایشان، همه اش حواسمان بود که اگر بخواهیم ماشین بخریم باید ماشینی بخریم که یک آدم قد بلند پشت فرمان که می نشیند اذیت نشود. طبیعتاً گزینه هایمان یا شاسی بلند باید می بود یا اگر ماشین معمولی بود یک ماشینی که هیبت و عظمتی داشته باشد که ایشان راحت باشند. خب شاسی بلند بنزین خوریش در بیشتر موارد بالاتر است و برای ما که تازه نوپا هستیم در این جغرافیا از نظر اقتصادی به صرفه نبود.
ماجرا از آنجا شروع شد که:
هنوز در حال تمرین رانندگی بودیم همین دو ماه پیش که یک روز بر حسب اتفاق سوار ماشین یکی از دوستانمان که یک مدل Toyota Camery بود شدیم و همسرم که جلو نشسته بود گفت این ماشین برای من مناسب است. راحتم توش. همان دوستمان هم گفت که یکی از دانشجویان چینی که هم دفتر با ایشان است یک Camery دارد که به دلیل اینکه دارد می رود امریکا می خواهد بفروشدش. این را همین جا داشته باشید.

***
ما یک دوست نازنین و بزرگواری در لندن داریم که بنده «عمو امید» خطابشان می کنم. ایشان هم با لقب «خاله» بنده را خطاب قرار می دهند. یک آقایی هستند با خانواده شان که اگر بگویم اگر در دنیا صد نفر انسان نازنین وجود داشته باشد بی شک یکیشان ایشان هستند (البته نه به تنهایی که با همسر گرامشان) بیراه نگفته ام.  من وقتی یک انسان نازنین می بینم که خیلی هم دستِ به خیر است تنها اینگونه دعایش می کنم: «خدا به جسم و روح و انرژی و زندگیش برکت دهد! الهی آمین!» 
این عمو امید ما را اگر بخواهم توصیف کنم باور بفرمایید اگر کل این صفحه را چندین ماه به توصیف ایشان اختصاص دهم باز هم مطلب برای گفتن است...
ایشان نمایشگاه اتومبیل دارند و تقریباً از قدیمی های لندن به حساب می آیند. ما هم قصدمان این بود که ماشین را از ایشان و به توسط ایشان تهیه کنیم. البته نمایشگاه اتومبیل دست دوم دارند. خب برای ما هم که تازه کار بودیم و هستیم و بودجه مان هم بودجه ی دانشجویی مدلی است یک دستگاهی که چهارتا چرخ داشته باشد  و ما را با سرعتی بیشتر از پیاده رفتن و اتوبوس جابجا کند فعلاً کفایت می کرد. البته خداییش منظورم ماشین مشدی ممدلی نیست که نه بوق داشته باشد نه صندلی و فقط چهار تا چرخ داشته باشد ها!  
این مطلب را هم داشته باشید.
***
برگردیم سر آن آقای چینی Camery دار. ابتدا با هماهنگی با عمو امید با دوستمان قرار گذاشتیم که ماشینِ هم دفتریش را عمو امید ببینند و از لحاظ فنی و باقی مسائل نظر دهند که می ارزد یا نه.
من و همسرم به همراه دوست ایرانی و دوست چینی ایشان با همان ماشینِ فروشی رفتیم نمایشگاه اتومبیل عمو امید. ایشان هم یک دوری با ماشین زدند و آن دو نفر برگشتند و قرار شد ما نظر عمو امید را بدانیم و بعد تصمیم بگیریم که ماشین را می خواهیم یا نه. (ناگفته نماند که در آن زمان چون عمو امید Toyota Camery نداشتند و همسرم می گفت با این ماشین راحتم قرار بر این شد روی این ماشین فکر کنیم وگرنه نیتمان از اول خرید ماشین از عمو امید بود).

آنها رفتند و طی صحبت هایی که قبلاً تر با عمو امیدداشتیم و ایشان گفته بودند حضوری بیایید و از نزدیک ماشین ها را ببینید ما ماندیم تا یک چرخی بین ماشین ها بزنیم و همسرم پشت فرمان بعضی از ماشین ها که شرایط خوبی دارند بنشیند و میزان راحتی اش را از نزدیک ارزیابی کند و تصمیمات آتی را بگیریم.

عمو امید به ما گفتند که چند ماشین نیسان دارند که شرایطشان خوب است. دو تا ماشین نیسان را بیشتر از بقیه شان با توجه به کیلومتراژش و تر و تمیزی اش و بزرگی ماشین بخاطر قد همسر جان بیشتر از بقیه مقایسه و امتحان کردیم که همین ماشینی که در پست قبلی دیدید (عکس هم مال همان روز است که این اتفاق افتاد) با شرایط خاصی که داشت بیشتر پسندیدیم. البته عمو امید هم بنده ی خدا نظرشان روی همین ماشین بود تا آن یکی اما نمی خواستند نظر ایشان روی تصمیم گیری ما تأثیری بگذارد و به نظرم ته دلشان منتظر بودند ما خودمان به این نتیجه برسیم که این یکی بهتر است
مدل ماشین هم نیسان آلتیما است که برای سال ۲۰۰۸ میلادی ست و در مقایسه با نیسان آلتیمای ۲۰۰۶ به قدری ارتقاء پیدا کرده بود این ماشین که حد و حساب نداشت.  وقتی شنیدم یک مدل ماشین واحد را در عرض دو سال اینقدر ارتقاء داده اند ناخودآگاه یاد پیکان وطنی خودمان افتادم که قربانش بروم از سالی که تولید شد تا سالی که به موزه رفت از چندین کیلومتری متوجه می شدی پیکان دارد می آید از بس شبیه هم بودند همه جوره! 
این هم عکس این دو ماشین که همان روز گرفتم یکی همین ماشین جلویی مشکی رنگ (مدل ۲۰۰۸) و دیگری همان نیسان عقبی که نوک مدادی (مدل ۲۰۰۶) است. (یادم باشد درباره ی نمایشگاه اتومبیل های اینجا هم یک مطلبی بنویسم که همه شان زیر آسمانِ باز هستند). 
 آپلودسنتر فارسی آپ
اما این دو ماشینی که عرض کردم کلاً شکل ظاهریشان هم تغییر پیدا کرده بود چه رسد به امکاناتشان! خودتان در تصویر ملاحظه می فرمایید... 

آقا و خانمی که شما باشید سرتان را بیش از این درد نیاورم. 
بقیه اش را در فرصتی دیگر می نگارم...
همین الآن همسر گرام از سر کار آمدند و باید با یک چای گیاهی خستگی شان در شود. 

خدا نگهدار... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، خرید ماشین در کانادا، نمایشگاه اتومبیل در کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 21 مرداد 1396
خاله دانشجو