ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام به همگی

یکی از موضوعاتی که در کانادا خیلی به وفور در اشکال مختلف به چشم می خورد موضوع راحت کردن زندگی برای مردم است. قبلاً تر ها در پرشین بلاگ درباره ی حضور معلولین در فضای جامعه نوشته بودم که چطور در اتوبوس ها امکان سوار شدن یک شخص ویلچردار به اتوبوس فراهم می شود یا چطور می شود براحتی با ویلچر از پیاده رو به خیابان و برعکس حتی بدون کمک شخص دیگری حرکت کرد.

این بار می خواهم از موضوعی مشابه که شامل همه ی مردم می شود صحبت کنم. البته این نمونه هایی که می خواهم بنویسم جزو بدیهیات این محیط است و اگر بنده در محیط قبلی ام شاهد چنین اموری بودم قطعاً نه نیازی بود که درباره اش بنویسم نه اصلاً موضوعیتی داشت و نه اصلاً به ذهنم خطور می کرد که إ! اینها هم مثل ما هستند پس. درواقع برای معنا دادن به نور نیاز به تاریکی هم هست یعنی تا نوری در کار نباشد و همه جا تاریک باشد آدم فکر می کند همیشه همین طوری است دیگر و دیگر اسمی هم به روی آن نمی گذارد. اما وقتی می روی در نور، تاریکی معنا پیدا می کند و می شوند دو تا. بودن یا نبودن! مسأله این است. خوانش حدیث مفصلش با شما... 

امروز باز مراقب امتحان بودم که خودش یک بحث مفصلی دارد این امتحانات جبرانی روزهای جمعه ی کالج شاه...

کلاسی که این امتحانات جمعه برگزار می شود از این کلاس هایی است که مثل کلاس کنفرانس هستند و پله می خورد می رود ردیف بعدی. وقتی همه جا تاریک است و هنوز چراغ ها را روشن نکرده اند شما با یک چنین صحنه ای روبرو می شوید. البته این کلاس تنها کلاس این شکلی نیست ها! از این کلاس ها زیاد است با این سیستم.

 


البته عکس را حدود ۴:۲۰ دقیقه ی بعد از ظهر امروز گرفته ام و هنوز هوا روشن بود به همین دلیل است که هنوز اندکی میزها قابل تشخیص است. اما بنده این عکس را گرفته ام بخاطر نورهای شبرنگی که بر سر هر پله سوار کرده اند تا اگر بی هوا برق ها رفت یا به هر دلیل دیگر اتاق تاریک شد، دانشجویان و اساتید بتوانند راهشان را از طریق این شبرنگ ها پیدا کنند.

وقتی هم چراغ ها را روشن می کنید که دیگر همه چیز عادی است. 

این را هم بگویم که بیشتر کلاس ها امکاناتی مثل پروژکتور و کامپیوتر و ... را دارند البته بنده به عنوان یک خاورمیانه ای می گویم «امکانات» برای اینها «امکانات» نیست مثل زه بغل پراید که جزو «امکانات» خودرو محسوب می شود و باید پول اضافه بدهی نصبش کنی!  برای اینها جزو «ملزومات» کلاس درس است چون بیشتر اساتید از یوتیوب که فیلتر نیست به عنوان برنامه ی کمک درسی هم استفاده می کنند یا برای اینکه مجبور نشوند نصف کلاس را به پای تخته نوشتن هدر دهند از powerpoint بهره می برند تا بازدهی کلاس بیشتر شود بنابراین لازمه ی چنان تدریسی وجود این ابزار و آلات تکنولوژی در کلاس هاست که کاملاً‌ عادی است.

همین شبرنگ ها را در این یکی تصویر که از راهروی منتهی به اتاق اساتید گرفته ام نیز مشاهده می فرمایید. البته هنوز هوا روشن است اما شبرنگ سر پله ها به وضوح قابل دیدن است.

 

این یکی تصویر هم مربوط می شود به محوطه ی بیرون ساختمان که باز سر پله ها را زرد رنگ کرده اند که در شب بدرخشد و چراغ راه مردم شود.

 

می بینید که همین یک مورد چقدر رفت و آمد را راحت می کند.

خاطرم هست که در هر دو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانس بنده پله های راهرو از سنگ مرمر بود و تنها برای اینکه مرمرها به علت استفاده ی زیاد سابیده نشوند و خراب نشوند یا اگر خراب شده اند محافظ داشته باشند  آمده بودند سر پله ها را یک لایه ی فلزی وصل کرده بودند که برخی از آنها هم شل شده بودند و موقع رفت و آمد دانشجویان یک صدای ناموزون چِق چِقی به گوش می رسید که می رفت تا عمق جان و مغز آدم و تو گویی چکش می کوبیدند در سرت! آن زمان فکر نمی کردم روزی با پله های مدل دیگری هم مواجه شوم وگرنه حتماً از آن پله های عکس می گرفتم برای این روزها... البته برخی از پله ها هم آن لایه ی فلزیش کنده شده بود و پله ی سنگی هم سابیده شده بود و چندین بار بچه ها حواسشان نبوده و از پله ی سابیده شده لیز خورده بودند خدا می داند بقیه اش را که چه شان شده بود.  البته اگر اینجا به دلیل یک پله ی سابیده شده دور از جان شما اتفاقی برایتان بیفتد می توانید شکایت کنید از دانشگاه و خسارت بگیرید.

 

یک بنده ی خدایی چند ماه پیش حرف خوبی می زد. می گفت: گاهی مشکل این نیست که شما با آدم بدجنسی طرف هستی. نه، اتفاقاً شاید طرف دلسوز هم باشد مشکل اینجاست که وِی نادان است. مثل دوستی خاله خرسه. این نادانی است که تشخیص راه درست و نادرست را از آدم می گیرد. در بحث خدمات عمومی دولت در کانادا شما بارها و بارها شاهد خواهید بود که مسؤولین امر تا حد بالایی متخصص و آگاه هستند نه نادان.


بالاخره روزی می رسد که از همین چند نفری که زحمت می کشند می آیند اینجا و این نوشته ها و تجربیات را می خوانند یکی شان مسؤولی مدیری چیزی در آن جغرافیا می شوند. امیدوارم در چنان روزی از این نکته های کوچک خدمت رسانی بهره بگیرند و یک جایی را در وطن آباد کنند  حتی در حد چند عدد پله ی محل زندگی و کار و بدین ترتیب زندگی را برای دیگران حتی یک قدم راحت تر کنند.

به امید چنان روزی که گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

 

خلاصه اینکه از قدیم گفته اند:

غبار غم برود حال خوش شود حافظ...

 

در پناه حق!

 





نوع مطلب :
برچسب ها : زندگی در کانادا، خدمات عمومی، راحت کردن زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 19 آبان 1397
خاله دانشجو


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic