ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

با سلام به همگی

 

شاید شما خوانندگان محترم این صفحه اگر داستان های تزنویسی بنده را دنبال کرده باشید و مطالب را خوانده باشید این سؤال برایتان پیش آمد کرده باشد که چرا این تز تمام نمی شود خب؟

 

همانطور که سید آرمان عزیز گفتند قرار بود بنده دسامبر ۲۰۱۸ آخر مهلت تزنویسی ام باشد. اما یکسری پیش آمدهایی رخ داد که در ذیل حضورتان عرض خواهم کرد:

 

از تابستان ۲۰۱۸ سردردهای ممتد چند روزه دوباره گریبان مرا بد جوری گرفتند به طوری که شاید در طی دو سه ماه بارها و بارها رفتم پیش دکتر که ببینیم دردم چیست آخر.  خب سردرد را هم که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند می دانید که چطوری است! قشنگ شما را هم از دنیا عقب می اندازد هم از آخرت! یعنی این دنیای رنگی را حسابی برایم سیاه و سفید کرده بود البته اگر می توانستم چشمهایم را باز کنم و ببینم.

 

سرتان را درد نیاورم پزشک عمومی دانشگاه مرا ارجاع داد به متخصص مغز و اعصاب مدتی بعد نوبتم شد رفتم معاینه کرد گفت مشکلی نداری. دوباره گفتیم یک ام آر آی هم بگیریم شاید یک چیزی هست و ما نمی دانیم خب. آخر اینقدر طولانی و کش دار؟  همسر دوستم که مطالعات طب سنتی داشت و در این زمینه دستی بر آتش دارد توصیه کرد ام آر آی نروم و اصرار داشت که با اصلاح تغذیه درمان شوم و معتقد بود که اصلاً نیازی به ام آر آی ندارم. من هم می دانستم که کار زیاد پای کامپیوتر و بد نشستن جلوی لپ تاپ که باعث آزار ستون فقرات و گردنم شده است و نیز استرس و اضطراب تمام کردن تزنویسی یک عامل اساسی در این سردرد هاست اما باز جهت اطمینان گفتم ام آر آی را هم بروم. ام آر آی رفتنم هم یک ماجرای دیگری دارد که در نوع خود شنیدنی ست واقعاً.   آن بماند برای یک وقت دیگر...

 

جواب ام آر آی هم شکر خدا سالم بود. خب، من که سعی می کنم نکات و دستورهای طب سنتی را رعایت کنم این را هم می دانستم که بدنم را سردی برداشته است و همین هم یکی از دلایل سردرد های بنده ست. اما خب، دکترهای اینجا که با این مقوله آشنایی ندارند که! آنها دنبال علت های موضعی و موردی و مربوط به همان منطقه (سر) می گردند بیشتر.

 

وقتی دیگر طاقتم طاق شد و تز نوشتنم عقب افتاد یعنی طبق زمان بندی ای که داشتم فصل های تز به موقع تمام نمی شد چون روزهای متوالی نمی توانستم کار کنم، پزشک دانشگاه یک گواهی پزشکی برایم صادر کرد که ترم پاییزی سپتامبر ۲۰۱۸ را  مرخصی بگیرم و این کار انجام شد. خب، در مرخصی حق کار پژوهشی را عملاً به عنوان دانشجوی در حال تحصیل نداشتم اما چون استادم انسان شریفی است شکر خدا، باهم این قرار را گذاشتیم که تا آنجا که می توانم حتی کم تز را بنویسم. چون کسانی که با تز نویسی درگیر هستند یا بوده اند می دانند که فقط کافیست چند روزی کار را متوقف کنید یا به هر دلیلی یک وقفه ای در تزنویسی بیافتد پس از سپری کردن آن وقفه وقتی دوباره می خواهید ادامه دهید تو گویی همه چیز نو است و آدم چند روز بعدترش هم هنوز روی غلتک نیافتاده است. چون این وقفه کار را به مراتب عقب می اندازد تصمیم بر آن شد که تا حد توانم حتماً‌ نوشتن را ادامه دهم. ادامه دادم تا فوریه ی ۲۰۱۹. نیمه های فوریه تزنوشتنم شکر خدا تمام شد و استادم کم کم شروع به خواندن کرد و نظراتش را به بنده اعلام کرد تا اصلاحات را انجام دهم. من فکر می کردم که خب، نیمه ی فوریه تز تمام شده است اصلاحات را هم سریع انجام می دهم و تا آخر آوریل دفاع می کنم تمام می شود. با استادم که صحبت کردم گفتند: نه، دفاعت قطعاً‌ می افتد به بعد از آوریل. گویا قانون اینجا این است که وقتی تأییدیه ی استاد پس از ویرایش و انجام اصلاحات هم گرفته شد باید به داورهای داخل و خارج تز یک بازه ی زمانی ۵ یا ۶ هفته ای بدهند برای خواندن تز، بنابراین، آخر آوریل با این حساب منتفی می شد خودبخود.

حدود یک ماه و نیم هم خوانش استادم طول کشید و من در این فاصله شروع کردم به انجام اصلاحات فرمت تز مطابق استانداردهای دانشگاه وسترن که این خودش هم وقتگیر است و درواقع، خواستم زمان را برای خودم ذخیره کنم. آخرین اصلاحات که به دستم رسید استادم درخواست کرده بودند که چند فصل را بازنگری کنم برای دو مورد بازنگری اساسی.


ادامه ی مطلب در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

راستش را بخواهید اولش خیلی خودم را باختم که خدایا! چرا اینطوری شد؟ اینهمه زحمت آخرش هم مورد قبول واقع نشد و باید دوباره بنویسم؟ آن شب تماس سلول های بدنم از درون داشتند می لرزیدند از فرط اضطراب و شب بسیار بدی را به صبح رساندم. همین ها را هم برای استادم نوشتم و با وی یک قرار ملاقات حضوری گذاشتم تا بروم ببینم چه باید کرد.

با ایشان که صحبت کردم گفتند: ببین! دنیا به آخر نرسیده است که! فکر می کنی بقیه که دفاع کرده اند همه چیز برایشان گل و بلبل بوده است؟ این مورد اصلاحات جزئی یا حتی کلی برای همه هست. به قول گفتنی: این شتری است که دم در خانه ی همه ی تزنویس های عالم نشسته است و می نشیند و خواهد نشست.

راهنمایی های لازم را از ایشان گرفتم و مشغول شدم به انجام اصلاحات...

اما مسأله این بود که خب، قرار بود دسامبر ۲۰۱۸ تمام شود یک ترم مرخصی گرفتم این مدت تمدید شد به آوریل ۲۰۱۹. این را هم که استادم می گوید تا آخر آوریل تمام نمی شود خدایا چه می شود پس؟

استادم بر این باور بودند که چون من در مدت معین (و حتی زودتر از اتمام مهلت مقرر) تز را تمام کرده ام بنابراین مسأله ی مهلت برای من موضوعیتی ندارد. اما باید نظر نهایی را در این باب از مدیر تحصیلات تکمیلی دپارتمان که یک آقایی به بنام فرانسوا بود می گرفتم. البته استادم به من گفتند که در دیدار با فرانسوا به ایشان هم بگویم که فلانی تأیید کرده است که کار تمام شده است. بالاخره قرار ملاقات گذاشتم و رفتم پیش فرانسوا. البته آن روز هم هنوز معده ام از درون می لرزید که اگر بگوید نه استادت در جریان نیست و باید تا آخر آوریل تمام کنی چه خواهد شد خدایا! خب، تا آخر آوریل قطعاً ‌اصلاحات تمام نمی شد. این نگرانی ها را که می گویم ریشه اش می دانم کجاست. متأسفانه محیط قبلی آموزشی! از بس که برای کارهای ریز و درشت سنگهای درشت جلوی پای دانشجو می انداختند زمان ما (امیدوارم امروزه این مسائل برطرف شده باشد) که همیشه این نگرانی برایم مانده است و گرچه هرگز در این محیط با چنان معضلاتی روبرو نگشته ام اما نمی دانم چرا پس لرزه های آنجا از تنم به در نمی شود.

فرانسوا با شکیبایی به گزارش بنده گوش کرد و وقتی داشتم می گفتم: کار من تمام شده اما استادم اصلاحات داده، با یک سر تکان دادنی و یک حالت خاص صورت به بنده این مفهوم را القا کرد که خب اصلاحات که طبیعی است و زمان بر.

ایشان هم همان صحبت های استادم را با یکسری اطلاعات تکمیلی تر گفتند که: چون کار خودت به موقع تمام شده است از این به بعد اگر تمام شدن اصلاحات پس از آن مهلت مقرر باشد ایرادی ندارد. من هم یک نفس راحتی کشیدم و آمدم با آرامش پس از طوفان طوری به بازنگری های پیشنهاد شده بپردازم...

 

این داستان را با این طول و تفصیل از آن جهت عرض کردم که بدانید در این محیط به قول مدیر تحصیلات تکمیلی قبلی دپارتمانمان سعی بر این است که تسهیلاتی به دانشجو بدهند در جهت راحت تر کردن درس خواندنش.

البته تجربه ی شخصی بنده نیز غیر از این را نمی گوید. خب، کسانی هم هستند با تجربه هایی متفاوت که تلخ و ناگوار هم هست. بهتر آن است که نه تجربه ی بنده را تعمیم دهیم نه تجربه های ناگوار دیگران را. اما اگر در مقام مقایسه بخواهم برآیم آن هم باز بنا بر تجربه های قبلی خودم، باید بگویم در محیط قبلی آموزشی دانشگاهی بخصوص در دوره ی فوق لیسانس بنده اینگونه به دانشجو آرامش تزریق کردن را نه دیده بودم نه شنیده بودم.

یادم نمی رود که روز اولی که برای ثبت نام فوق لیسانس راهی آن شهر شدم و دانشجوها در گرمای شهریور در حیاط دانشگاه مانده بودند که کارشناسان آموزش از پشت پنجره های رو به حیاط آنها را ثبت نام کنند و این فرآیند ثبت نام ساعت ها به طول انجامیده بود و ما همه خسته و درمانده پشت پنجره ها زیر گرما سرپا ایستاده بودیم تا کی کار ثبت نام تمام شود یکی از دانشجویان قبولی فوق لیسانس که خودش هم از اهالی همان شهر بود و لیسانسش را هم همان دانشگاه گرفته بود آب پاکی را روی دست همه ی کسانی که از رشته های مختلف فوق لیسانس قبول شده بودند ریخت و تکلیف ما را با آن دانشگاه روشن کرد و الحق که عصاره ی کلام را گرفت و تحویلمان داد.

گفت: روش کار آموزش این دانشگاه اینطوریه که اگر بری پیش یک کارشناس که کارت رو راه بندازه نگاه می کنه ببینه دوووووورترین نقطه ای که بتونه تو رو بفرسته کجاست و تو رو به اونجا می فرسته میری اونجا اون کارمند هم نگاه می کنه ببینه دوووورترین نقطه ی دانشگاه کجاست تو رو بفرسته اونجا کارت رو انجام بدی!

 

در طول دو سه سال تحصیلم در دانشگاه فوق لیسانس هر روز این جملات قصار از نظرم می گذشتند چون همان موارد را بارها و بارها به چشم خود دیده بودم و چه رنجها که نکشیدم از دست این دانشگاه!

 

اگر خاطرتان هم باشد ماجرای ارسال مدارکم به وسترن را که همین دانشگاه کلی سنگ جلوی پایم انداخت قبلاً تر ها برایتان گفته ام.

 

حال، همه ی اینها را وقتی با شرایط اینجا مقایسه می کنم اصلاً ‌یک چیزی در حد آب و روغن می ماند و قسم می خورم اغراقی در کار نیست و من هم جوگیر نشده ام و عین واقعیت را دارم بیان می کنم. این را از این جهت می گویم که یادم هست یک بار در پرشین بلاگ یک خواننده ای مرا متهم به غربزدگی کرده بودند که آمده ام اینجا و از فرط بی ظرفیتی دارم مقایسه می کنم و از این حرفها. امیدوارم شما هم روزی بیایید و از نزدیک ببینید و مقایسه کنید که چقدر از این صحبتها مبالغه بوده است.

 

بگذریم...

این هم از این.

 

اگر روزه هستید و به روزه نگیرها و غیر روزه ها بی احترامی نمی کنید و به آنها به چشم ملعون و دور از رحمت های الهی و کافر و ... نگاه نمی کنید، دمتون گرم!

اگر روزه نیستید و مدام با منطق های خودتون روزه دارها را نصیحت و سرزنش نمی کنید که چه کار عبثی می کنید و با یک حالت روشنفکرانه طور مسخره شان نمی کنید که همه تون سرکارید و ...، دمتون گرم!

اگر به همدیگه احترام می گذارید با هر مرام و مسلک و اعتقاد داشته و نداشته ای، شما هم دمتون گرم!

 

خدایا!‌ دم شما هم گرم!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات