تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب ابر خاطرات
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سلام
به توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :
از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... 

راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز 
نویسی است به این نتیجه رسیدم که کار آنها خیلی راحت تر است. آنها یا در آزمایشگاه مشغول تست متغیرهای مختلف هستند یا مشغول تست دستگاهی چیزی و یا پای کامپیوتر در حال simulation و داده گیری و ... هستند و کلی داده دارند و با همان ها کارشان راه می افتد و بالاخره نتیجه ای این وسط عایدشان می شود که ارائه دهند و درواقع تزشان می شود گزارش کارهایی که کرده اند و نتایجی که به دست آورده اند. نهایتاً به این نتیجه می رسند که این ماده روی این موضوع جواب نمی دهد و کسانی که بعد از آنها قرار است در این حوزه کار کنند دیگر سراغ آزمایش این ماده روی این موضوع نمی روند چون قبلاً یکی زحمتش را کشیده و نتیجه نگرفته (مثلاً) یا گرفته.

اما ما علوم انسانی ها

نه داده ای نه متغیری نه نمونه ای نه دستگاهی نه آزمایشگاهی نه برنامه ی خاصی روی کامپیوتری نه چیزی!
خودمان هستیم و خودمان و این مغزمان و این تراوشات ذهنی مان. یعنی علی و حوضش تنهای تنها هستند و فقط باید ببافند 

از شوخی گذشته جدی می گویم ها! کار ما علوم انسانی ها بافتنی ست  حالا شانس بیاورید این وسط، داروها هم همان چیزی را که شما بافته اید در ذهنشان بافته باشند وگرنه مدام می خواهند بگویند: «نه اینطوری نباید می بافتی خارج از موضوع بافتی  اینجا را زیادی بافتی کش بافتی شل بافتی سفت بافتی و در بدترین حالتِ ممکن ممکن است بگویند  همه اش را بشکاف از نو بباف).

ما ادبیاتی ها با همین واژه ها سر و کار داریم و واقعاً تنها ابزار تزنویسی مان همین مغزمان است و تراوشاتش...

یعنی همه چیز به استنباط شخص شما بستگی دارد. در فوق لیسانس در آنجا می گفتند: حق ندارید از خودتان چیزی بنویسید و تنها گزارش گفته های دیگران را می دهید البته با زبان قلم خودتان نه کپی مستقیم نوشته های دیگران! که قربانش بروم بیشتر تزها هم کپی محض بود  و حتی خاطرم هست سر پایان نامه ی فوق لیسانس یکی از بچه ها داور پایان نامه که رفته بود خیلی از نقل قول مستقیم های پایان نامه را از اینترنت پیدا کرده بود دیده بود شاید ۹۰٪ پایان نامه کپیِ محض است  می گفت این پایان نامه قابل دفاع نیست و کلی میانجی گری کردند که این مورد خاص است پذیرش خارج دارد یک نمره ای به او بدهید قبول شود برود وقتش تنگ است و ... 
وا اسفاااااا از تولیدات علمی ما! وا اسفاااااا! دست روی دلم نگذارید که خون است هااا! خون! 

یا مثلاً دانشجوی زیست شناسی ای بود که می گفت اینجا قبول نمی کنند که این ماده نتیجه نداد جواب نداد «باید» جواب دهد! دانشگاه اینقدر خرج آزمایشت می کند که آخرش بیایی بگویی «جواب نداد»؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ برو یک کاری کن جواب دهد!  و اینگونه می شد که از چندین نفر از بچه های رشته های علوم پایه و طبیعی در دوره ی فوق لیسانس شنیدم که به همین دلیلِ منطقِ بی منطقی دانشگاه مجبور بودند در داده ها دست ببرند تا «جواب دهد!».  خدایا! قیامتت را برسان من دیگر طاقت ندارم 

باز به حاشیه رفتم. ببخشید! دلم خون است از این تولید علم در آنجا! 

بله داشتم می گفتم که کار ما خداییش سخت است و سخت. 
ظاهرش این است که : بابا! کلی لذت می برید رمان می خوانید خب! ولی این رمان خواندن ما کجا و آن رمان خواندن از روی تفریح کجا؟ ما در یک رمان باید کلی به دنبال عناصر نشان دهنده ی فلان موضوع بگردیم و استدلال کنیم که چرا فکر می کنیم این عناصر به این موضوع ربط دارند و شاهد مثال بیاوریم از اینجا و آنجا و که فلانی هم چنین گفته و چنان گفته. دکترا دیگر مانند فوق لیسانس نیست که بگویند فقط گزارش گفته های دیگران را بده و تمام. (البته شاید در این سوی عالم همین را هم از فوق لیسانس ها نپذیرند که فقط حرف دیگران را بگویی. نمی دانم من اینجا فوق لیسانس نخوانده ام). اینجا باید صاحب نظر باشی! فردا قرار است آن دیگران به حرف های خود شما استناد کنند و شما هم بشوی یکی از منابع و مآخذ نوشته های دیگران. هیچ کس هم با هیچ کس شوخی ندارد اینجا. به همین دلیل است که این کشورهایی که حتی به اندازه یک صدم ما نه تاریخ دارند نه قدمت نه هیچ چیز دیگر، به اندازه هزار برابر جلوتر از ما حرکت می کنند در تولید علم و پیشرو هستند. دیگر این دلایل که کسی پذیرش خارج گرفته نرود پذیرشش می پرد یک نمره ای بدهید برود جواب نمی دهد اینجا. هم خودت را اخراج می کنند هم آن استاد راهنمایت را که چنین پیشنهاد بی شرمانه ای را به داور می دهد هم آن ناظر جلسه ی دفاع را که معلوم نیست به او چه رسیده که رضایت داده این اتفاق ها بیافتد هم آن داوری را که حتی تحت فشار بقیه با اکراه کوتاه آمده و یک نمره ی قبولی سطح پایین برای پایان نامه ی غیرقابل دفاع داده هم از زمین و زمان ساقطت می کنند (دور از جان شما) که دیگر نروی تمام اینترنت را کپی کنی در پایان نامه ات و به خورد دیگران دهی به اسم خودت! 

حال تو خود بی زحمت برو و حدیث مفصل را از این مجمل بخوان تا حساب کار دستت بیاد عزیز دل...!

این هم چند عکس از روزهای این روزهای ما:

شنبه ای که گذشت رفته بودیم هواخوری در منطقه ی حفاظت شده ی اطراف لندن به نام Fanshawe Conservation Park که جای باصفایی است. هم آب دارد، هم قایق دارد، هم از این کاروان ها کرایه می دهند که شب بمانی و کباب بزنی وسط درخت ها، هم سرویس بهداشتی دارد، هم درخت دارد، خلاصه هم زمین دارد، هم آسمان. اینها بماند چون شمال خودمان هم کم از اینها ندارد اما با این تفاوت که متأسفانه شمالِ ما زباله هم زیاد دارد و اینجا ندارد. یک اتاق هم داشت که ماشین لباسشویی گذاشته بودند که اگر کسی شب آنجا ماند و لباسهایش کثیف شد بتواند بشوید. این یکی دیگر نوبر بود وسط دار و درخت و ...  
البته ورودی هم دارد. یک روزش ۱۴ دلار است که می توانی تمام روز را از آن ورودی استفاده کنی و اگر هم بیرون رفتی دوباره با همان می توانی برگردی وارد شوی. بعد یک کارت هم می دهند که به ازای ۵ ورودی در طول سال ۲۰۱۸ که با هر بار ورود مهر می خورد بار ششم را رایگان وارد شوی. از این کارهای تبلیغاتی اینجا زیاد است بی حد و شمار....
جهت بهتر دیدن عکس ها بزرگنمایی کنید منظورم فقط عکس هاست ها نه موضوعات دیگر



این هم لب آب
بنشین بر لب جوی/آب و گذر عمر ببین...

هنوز خیلی از درختان بیدار نشده اند اگر بیدار شوند اینجا می شود بهشت






این هم دوشنبه ی گذشته دانشگاه ما نمایی از اتاق بنده در کتابخانه
نمی دانم چه خبر بود مسابقه ی دوچرخه سواری با مانع بود  یا چه! کلی دانشجوی دوچرخه سوار کلاه کاسکت دار آمده بودند و از وسط مانع ها می رفتند و می آمدند. این را هم بگویم که اینجا برای دوچرخه سواری باید حتماً کلاه سرتان باشد.
بزرگنمایی عکس فراموش نشود

این هم دیروز یعنی چهارشنبه ۹ می ۲۰۱۸ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ جنگل و خیابان های روبرو و کنار خانه ی ما
گفتم «کنار خانه ی ما» یاد خونه ی مادربزرگه افتادم

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره دشتاش پر از بوی گل اینجا همه ش بهاره ...
برای کنار خونه ی شما هم همین آرزوها را از صمیم قلبم دارم...



خدا به مردم سرزمینمان امنیت روحی و جسمی و آرامش عنایت کناد!

آمین. 





نوع مطلب :
برچسب ها : تزنویسی، خاطرات، بهارگونه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
خاله دانشجو
سلام

آنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...



یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...
به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... 

تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرور می کنیم:

نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است:



هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین...


درختان اسکلتهای بلور آجین:


زمین دلمرده:




سقف آسمان کوتاه:


غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است....






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، بهاز مستانی کانادا، «زمستان» اخوان ثالث،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 1 اردیبهشت 1397
خاله دانشجو


بله

«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* 

همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 
مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادی

دیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم 

جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.


این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

 و این



*جناب خان 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، برف بهاری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 فروردین 1397
خاله دانشجو

سلام

می خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...

داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. 

حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفاً بخاطر تمیز نگه داشتن خانه و بعضی دیگر هر دو. البته یک گروه چهارمیِ هیچکدامی هم هستند  که کلاً حکایتشان متفاوت است و خارج از بحث ما.

خب، ما هم که اینجا فعلاً مستأجر هستیم وقتی مدیر ساختمان خودش داخل خانه می آید برای مثلاً عوض کردن پوشال furnace که همان مخزن گرمایشی سرمایشی داخل آپارتمان است یا وقتی می آیند برای بازرسی سالانه ی سیستم ضد حریق و ... که همه ی اینها می طلبد وارد خانه شوند همیشه این مشکل کفش درنیاوردنشان به قوت خود باقی ست و زمانی که خارج از محدوده ی مجازِ جلوی در این طرف تر می آیند بعد از رفتنشان آدم ماتم می گیرد که چه کنم خدایا! با کفش آمد!  
برای جلوگیری از این دغدغه ها، از سالها پیش ما فکر بکری کرده ایم به این صورت که: اینها قبل از ورود به خانه یادداشت می گذارند که فلان تاریخ می آییم داخل منزل. آمدنشان هم به این صورت است که اول می آیند در می زنند اگر کسی در منزل بود که بود اگر نه، خودشان کلید می اندازند و می آیند داخل. حتماً‌ می گویید اینکه امن نیست که!  چرا، امن است نگران نباشید. البته خب آدم عاقل وقتی خودش در منزل نیست وسایل باارزشش را جلوی چشم دیگران نمی گذارد که! اما من در طول این ۷ سالی که در این آپارتمان ها بوده ام ندیده ام خدای ناکرده دزدی ای چیزی توسط مدیر ساختمان صورت بگیرد. واقعاً‌ از این نظر امن است نگران نباشید. یعنی همین که الآن اینها را نوشتم برای خودم هم عجیب است که چرا آدم باید فکرش به آن طرف ها سوق پیدا کند که نکند چیزی از خانه بردارند.  منظورم این است که این فکر به ذهن خطور کردنش معلول موارد بیشماری بوده و هست که ما ایرانی ها همیشه از آن نظر در ناامنی کامل به سر برده و می بریم  و گرچه در این محیط این مسأله موضوعیتی ندارد اما ناخودآگاه ذهن ها به آن سو کشیده می شود دیگر. 

بله، عرض می کردم که وقتی می آیند ما همیشه همان دم در از مدیر ساختمان یا تکنسین خواهش می کنیم که کفششان را دربیاورند. در اینجا چند حالت پیش می آید:

۱- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، می گویند نمی توانیم کفشمان را دربیاوریم چون منطق این قانون این است که اگر کفشت را دربیاوری سوزنی چیزی در پایت برود یا آسیبی ببینی پای خودت است و محل کار هیچگونه مسؤولیتی را در این فقره نمی پذیرد.

۲- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، خودشان یک پوششِ روی کفش از کیفشان درمی آورند و می کشند روی کفش هایشان و وارد خانه می شوند. این مورد شامل برخی از تکنسین ها می شود که برای انجام اموری چون وصل کردن مودم اینترنت و ... می آیند.

۳- ضمن گوشزد کردن قانون کار در کانادا، اما کفش هایشان را در می آورند و وارد خانه می شوند که این آخری از نادرات امور است.

بله، حل مسأله ی ما به این شکلی که در تصویر می بینید انجام می گیرد. ما هم قبل از آمدنشان همه جا را با احتیاط و باحوصله روزنامه پیچ می کنیم چون می دانیم از کدام مسیر به کجا قرار است بروند و همان دم در ازشان می خواهیم از روی این روزنامه ها راه بروند.

مدیر ساختمان قبلی مان در همین خانه ی فعلی، چند باری که آمده بود منزلمان، یک نگاه عجیب و غریبی به این روزنامه ها می انداخت و با کفش هایش وارد منزل می شد. یک بار هم نتوانست دوام بیاورد و رو به من و همسرم گفت: We are not dirty یعنی ما کثیف نیستیم چرا اینهمه روزنامه پهن می کنید هر بار هر بار؟* (من مترجم خوبی می شوم ها  حتی دل طرف را هم می خوانم و به ترجمه اضافه می کنم).
همسرم هم در جواب گفت: But your shoes ARE یعنی شما نه، اما کفش هایتان کثیف هستند.
بماند که واقعاً‌ همانطور که خیلی قبلاً تر ها عرض کرده بودم من واقعاً در این ۷ سال نفهمیدم که این واژه ی dirty که در قاموس لغات این خارجی ها هست مصداق هایش دقیقاً‌ چه چیزهایی هستند؟ و اینها واقعاً به چه چیزهایی می گویند: «کثیف»؟  این از سؤالات پیچیده ای است که در به در در پی یافتن جواب برایش هستم و متأسفانه نمی شود به یک کانادایی این را گفت که! بدشان می آید خب.  از نظر این قوم و اقوام دیگر خارجی همه چیز تمیز هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود  حال چرا این خلافش هرگز ثابت نمی شود أللهُ أعلم. 




خداییش زندگی ای داشتیم با این روزنامه ها هااااا! 
حدود دو سه ماه پیش یک اتفاق عجیبی افتاد که خیلی به ما آرامش داد. مدتی ست که مدیر ساختمان های ما که همیشه باید یک زوج باشند عوض شده اند و این جدیدها بسیار انسان های فعال و کاری و مهربان و خوش برخورد و با روابط عمومی بالا و غیره هستند.  یک بار که قرار بود اینها بیایند برای تعویض پوشال و ما می خواستیم برویم بیرون، باز همه جا را از همان دم در تا انتهایی ترین قسمت اتاق خواب که مخزن گرمایش و سرمایش آنجاست روزنامه پیچ کردیم که آماده باشیم. هنوز در خانه بودیم که Marie و Scott مدیران ساختمان ما در زدند و آمدند داخل. علی رغم چینش روزنامه ها باز آمدیم بپرسیم که امکانش هست کفش هایتان را دربیاورید که قبل از سؤال ما دیدیم که Marie دمپایی هایش را درآورد و Scott کفش هایش را.  
مرا می گویید؟  
همسرم را می گویید؟  
آنها که تعجب و در عین حال خوشحالی ما را دیدند گفتند: از بابت ما نگران نباشید ما همیشه کفشمان را درمی آوریم. البته به نظرم منظورشان برای خانه ی کسانی بود که حساسند. 

خدا را شکر! این یک مسأله ی آزار دهنده ای برای ما بود که با وجود این دو مدیر ساختمان با درک و فهم بالا رفع شد و خیلی جالترش اینکه وقتی همسرم برای اینکه مثل مدیر ساختمان قبلی برایشان سوء تعبیر نشود همان بار اول شروع کرد به تعریف داستان گفت و گوی او و مدیر قبلی، خود Scott هم به گفته ی همسرم صحّه گذاشت که: بله کفش ها تمیز نیستند که! از بیرون آمده اند. جالبترترش اینکه اینها هم کانادایی هستند آن قبلی ها هم کانادایی بودند. می بینید چقدر نمی شود هیچ چیز را تعمیم داد؟ حال اگر من می خواستم اندر خلق و خوی کانادایی ها بنویسم کدامشان را باید عمومیت می دادم و کدامشان را نه.  و بدینسان است که هر چه بنده اینجا از تجربیاتم می نویسم هیچکدامشان مطلق و سیاه و سفید نیستند و همیشه باید مسائل را خاکستری دید حتی اگر یک عدد استثناء پیدا شود.

البته برای موارد بعدی که ممکن است شخص سومی برای انجام کاری به منزل ما بیاید از ebay که یک مجموعه ی خرید اینترنتی است از این پوشش های نایلونی کش دار کفش سفارش دادیم و یک جفت دم دست گذاشتیم تا بی فوت وقت از شخص موردنظر درخواست کنیم که روی کفشش بپوشد که در این صورت نمی توانند بگویند من نمی پوشم چون می شود ازشان شکایت کرد بابت نپوشیدنشان. شما هم اگر به این مسأله حساس هستید بهتر است قبل از ورود به این کشور از این پوشش های کفش با خود بیاورید و خیال خودتان را از همان اول راحت کنید.

این هم از داستان قانون کار کانادا و راه حل ما.

خداگهدارتان...






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قانون کار در کانادا، درنیاوردن کفش ها هنگام ورود به منزل، پوشش کفش،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 فروردین 1397
خاله دانشجو
سلام دوستان
بدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. 
***
امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.
***
بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق بودم که به لطف خدا به خیر و خوشی به پایان رسید و هفته ی بعد از عید نوروز کلاس هایم تمام شد و با بچه ها خداحافظی کردم و دیگر باید حسابی روی تز بینوایم متمرکز شوم تا به سرانجام مطلوبی برسد... 
***
تجربه ی تدریس امسالم یک چیزی کاملاً متفاوت با همه ی سالهای قبل بود. نمی دانم دقیقاً به چه دلیل! اما احساس می کنم اعتماد به نفسم امسال بیشتر شده بود یا یک اتفاقی در درونم رخ داده بود که به لطف خدا توانستم رابطه ی خوبی با بچه های خارجی و بیشتر کانادایی برقرار کنم و اینهمه بسیار برایم جای تعجب داشت چون برخلاف سال های گذشته این بار بیشتر کلاس را با انگلیسی حرف زدن اداره می کردم نه فرانسه و این دلیل کافی ای می توانست باشد که اعتماد به نفسم پایین بیاید یا ناراضی باشم از امسال، اما اینطور نشد و بنده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنم راضی هستم و در کارنامه ی تدریسم امسال یک سال خاص و بی نظیر بود. البته شکر خدا بازخوردی هم که از بچه ها گرفتم مثبت بود.  

یکی شان در کلاس intermediate برایم نوشته بود که: «خیلی خوشحالم که این ترم در کلاس تو بودم و یک ترم باورنکردنی ای برایم بود و تو TA شگفت انگیزی هستی». درست است که نباید به این تعاریف غرّه شد و البته که من نشدم اما از این جهت که چنین حسی به یک دانشجوی زرنگی در کلاس من دست داده است جای شکر دارد خب. 

یک آقای میانسال حدوداً ۶۰-۶۵ساله هم در کلاس مبتدی ها داشتم که دانشجوی زرنگی بود و همیشه باهم رابطه ی خوبی داشتیم و با حضور ایشان کلاس با شوخی و خنده سپری میشد چون خیلی باهم کَل کَل می کردیم. ایشان هم روز آخر که همین چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود در کلاس از تدریس بنده تشکر کردند و گفتند: «خیلی خوب تدریس می کردی متشکرم». چقدر حس مفید بودن خوب است خدایا! خدا نکند آدم احساس بی فایدگی بکند!  البته این دومی فقط یک حس است و مگر می شود یک کسی در این عالَم باشد که به دردی نخورد؟  پس چرا آفریده شده است اصلاً؟  بنابراین اگر این حس به سراغتان آمد بدانید که یک حس شیطانی است و برایش تره هم خرد نکنید که برود پی کارش.  اما سعی کنید قدم های مثبت حتی کوچکی در زندگیتان بردارید که آن حس رضایت و مفید بودن را در دل و جانتان به تماشا بنشینید. 
***
امیدوارم مسیر تدریسم بعد از دفاع هم بیشتر هموار شود و بتوانم مفیدتر باشم در این زمینه. 
***
این را هم عرض کنم که بدانید اوضاع از چه قرار است:

از بس که در کنج عزلت خودم خزیده ام و مهمانی و ... را برای خودم ممنوع کرده ام که یکی از دوستان در سال جدی یک آرزوی عجیبی برایم کرد:

«امیدوارم در سال جدید بیشتر در انظار عمومی ظاهر شوی»! 


تو خود حدیث مفصل بخوان که «این یعنی چه؟». 


بدرود...




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، تدریس امسال، حس مفید بودن، از همه چیز و همه جا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 فروردین 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...