ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


با سلام و عرض ادب و احترام

بدینوسیله به لطف خدا و دعای خیر دوستان و حمایت های معنوی و دلگرمی هایشان/هایتان بنده تحصیل رسمی را به پایان رساندم اما فارغ التحصیل شدن را هرگز... 
که زندگی سرتاسر درس است و آموختنی...

در پناه حق باشید!
با تقدیم احترام
خاله دانشجوی همیشگی




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 11 شهریور 1399
خاله دانشجو


سلام.
خب، حالا که فرزانه بانو پیشنهاد صحبت درباره ی روش ها و سیستم آموزشی کانادا را دادند امروز را به این موضوع اختصاص می دهم. البته فکر نمی کنم در یک جلسه بشود این بحث را جمع کرد. پیش از این هم بارها به این موضوع پرداخته ام. اما خاطرم نیست چه ها را گفته ام چه ها را نه. بنابراین، اگر قسمتی از مطلب تکراری بود پوزش می طلبم.
در باب سیستم آموزشی دانشگاهی می شود از دو منظر بحث کرد یکی سخت افزاری دیگری نرم افزاری. سخت افزاری را همان نحوه ی کلاس داری و امور مربوط به درس و تدریس و استاد را در نظر می گیرم و نرم افزاری را هر آنچه را که روابط انسانی را پوشش می دهد. در بحث سخت افزاری، خب اساتید اینجا خیلی به روز هستند و در واقع حتی علم چند سال قبل را هم نمی شود در کلاس های امروز در این جغرافیا تدریس کرد. (در بعضی از جغرافیاها شنیده ام استادی کتاب ۵۰ سال پیش را که خودش با آن یاد گرفته بوده سر کلاس تدریس می کرده!) چرا؟ چون هر روز مقاله ها و کتاب ها و پژوهش های جدیدی در همه ی حوزه ها و رشته ها چاپ و رونمایی می شود بنابراین هر استادی که به روز نباشد در وهله ی اول به خودش ضرر زده و ممکن است بر اثر نم کشیدن اطلاعاتش همان کرسی استادی اش را هم نتواند حفظ کند! از این جهت استاد شدن در این جغرافیا و در همه ی کشورهایی که علم جایگاه خاصی دارد اصلاً کار آسانی نیست. همیشه باید به روز باشی از آخرین یافته ها و پژوهش ها آگاه باشی و درست است سنگین ترین چیزی که بلند می کنی کتاب است و کارت هم هم کلاس اجتماعی دارد هم جایگاه بالای اجتماعی و کلاً محیط آکادمیک خیلی محیط شسته رفته تری است نسبت به بازار کار بیرون، اما علی رغم تمام این امتیازات، اگر تلاش نداشته باشی تا از کاروان علم جا نمانی نمی توانی آن جایگاه را برای همیشه حفظ کنی! بنا به دلایل بالا. خلاصه اش اینکه استاد دانشگاه بودن هم شغل خیلی خوبی است هم پر زحمت...
من از مفصل این نکته مُجمَلی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... (شاعر: عمان سامانی)
خب، بیشتر از این در بخش سخت افزاری ماجرا نمی خواهم وارد شوم مگر مورد خاصی پیش بیاید که دوباره از آن سخنی بگویم.

می رویم به بخش نرم افزاری قضیه: هر آنچه را که در سطح روابط انسانی تعریف می شود بنده در این بخش جای می دهم. به قدری حرف در این بخش زیاد است که واقعاً نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم تمام آن چیزهایی را که در دانشگاه های ایران از آنها محروم بوده ام و وقتی اینجا آمدم دیدم آن مسائل را حل کرده اند بیان کنم.
اول از ساختمان های دانشگاه شروع می کنم. یادم می آید که در دوره ی لیسانس و فوق لیسانسم در دو دانشگاه در ایران داخل ساختمان ها جایی برای استراحت بچه ها در زنگ تفریح ها نبود و تصور کنید از صبح تا عصر در دانشگاه بودیم و جایی نبود که پایمان را دراز کنیم یا صندلی های محدودی در حیاط دانشگاه بودند که جوابگوی آنهمه دانشجو نبود و زود پر می شدند و یا بر اثر شرایط آب و هوایی نمی شد رفت بیرون نشست و بنابراین، همیشه سر پا بودیم و بنده خودم که از زمان لیسانس بخاطر اینکه تمام کلاس هایمان در طبقات سوم و چهارم دانشکده بود پا درد شدید گرفته بودم این «نبود جا برای نشستن» را تا مغز استخوان هایم احساس می کردم. یعنی وقتی هم می آمدیم خوابگاه یک موجود «از پا درآمده ای» بیش نبودیم از فرط خستگی. صندلی های کلاس های ما که همه اش چوبی و خشک بودند و کل بدن را هم چوب خشک می کردند. خدایی اش اصلاً ‌راحت نبودند. بابا! یک انعطافی یک نشیمنگاه نرمی چیزی آخه! زمان ما این چیزها نبود این روزها را نمی دانم چطور است.
آن از داخل کلاس. در بیرون کلاس در راهروها دریغ از یک چهارپایه که بتوانی رویش بنشینی  صندلی پیشکش! یعنی مثلاً‌ منتظر یک استادی پشت در کلاسی ایستاده ای یا منتظر هستی که کلاس قبلی تمام شود و وارد کلاست شوی همین طوری مثل مجسمه باید سر پا می ایستادی و هی وزن بدن را روی این پا و آن پا جابجا می کردی که زخم کف پا نگیری در این ساعات انتظار! 
تنها جای ممکن برای دخترها و پسرها برای دراز کردن پا و رفع خستگی همان نمازخانه ها بود که از نظر تمیزی شاید دو درجه نسبت به نماز خانه های بین راهی تمیزتر بودند! البته فضایشان کوچک و محدود بود و وقتی دو نفری هم بین کلاس هایشان موقع ظهر می خواستند یک خواب نیم روزی (خواب قیلوله) در آن مکان داشته باشند دیگر نه جا برای نماز خوان ها بود نه جا برای دیگرانی که آنها هم بخواهند استراحت کنند. البته نمازخانه ی دانشکده ی دانشگاه لیسانس من تقریبا ۳ برابر دانشگاه فوق لیسانسم بود اما در دوره ی لیسانس فکر کنم از طرف نهاد رهبری چند مسؤول در نمازخانه همیشه حضور داشتند تا نگذارند کسی دراز بکشد و بخوابد! چون نمازخانه حرمت دارد ! و آنجا محل عبادت است نه خواب! باورتان می شود که دانشجویان دختری می شناختم که شاید حتی یکبار در عمرشان هم نماز نخوانده بودند اما برای استراحت به نمازخانه می آمدند و بارها به چشم خود دیدم که آن نماینده های نهاد می آمدند و نمی گذاشتند کسی بخوابد و همه مجبور می شدیم نشسته سر به زانو بگذاریم و دستها را دور زانوها یا زیر سر گره بزنیم و بخوابیم تا مزاحممان نشوند؟! یعنی اگر نشسته می خوابیدی اشکالی نداشت اما نباید دراز می کشیدی چون آنجا نمازخانه بود! این استدلال کلاً‌ خلع سلاحت می کرد. آن انتظامات غافل و بی خبر، پای آن دخترها را از نمازخانه هم بریدند با این کارهایشان!  یعنی شاید طرف در نمازخانه یک دعایی هم می شنید و شاید یک حضور قلبی بهش دست می داد اما همان را هم از آن بندگان خدا می گرفتند! من خودم نصف استراحت هایم در نمازخانه به صورت نشسته خوابیده بود. همسرم یک اصطلاحی دارد می گوید: «اتوبوسی خوابیدن». یعنی اتوبوسی خوابیدن برای کسی چون بنده که تا موقع خواب دراز نکشم خستگی از جانم به در نمی شود عذاب الیم بود. البته این را هم بگویم که این انتظامات همیشه هم نبودند. نزدیک اذان ظهر خیلی می آمدند و هر چه به سمت عصر می رفتیم مزاحمت ها کمتر می شد. خب یکی نبود بگوید: پدربیامرز! نزدیک عصر همه می روند خانه هایشان نمی آیند که در نمازخانه استراحت بکنند که! وقتی آمدم کانادا دیدم واقعاً‌ اگر در راهروهای دانشکده های ایران اگر چند عدد صندلی گذاشته بودند اصلاً ‌این اتفاق ها نمی افتاد که!
حالا نمازخانه ی فوق لیسانس در دانشکده ی ما یک اتاق ۳ در ۴ بود که یک قسمتی از آن جاکفشی بود و فکر کنید چقدر جا بود که کسانی هم بخوابند یا پایشان را دراز کنند و دیگران هم نماز بخوانند! فضا محدود! بعضی ها هم از فرط تمیزی!!! همیشه بوی پایشان بلند بود!  درست است که انتظاماتی در فوق لیسانس نبود بیاید بگوید در نمازخانه نخوابید اما عوامل دیگری دست به دست هم می دادند که یک خواب نیمروزی در آنجا زهرمارت بشود! 

اما در دانشگاه وسترن اوضاع چگونه است؟
اول این را بگویم که «این دانشگاه سر در دارد اما در ندارد!» یعنی شما فرقی نمی کند دانشجو هستی یا پیرمرد ۹۰ ساله یا کارمند بیرون یا هر کسی که دانشجو نیستی شما در ۲۴ ساعت شبانه روز در هفت روز هفته (اینجا می نویسند 24/7) می توانید وارد محوطه ی دانشگاه بشوید. عرض کردم دروازه دارد اما در ندارد و چیزی هم به اسم حراست وجود خارجی ندارد که دم در کارت دانشجویی تان را چک کنند و اگر مثلاً‌ دانشجو هستید و به هر دلیلی کارت دانشجویی ندارید و همان روز کلاس هم دارید نگذارند وارد شوید و از همان دم در روی تک تک سلولهای عصبی تان رژه بروند و روز تحصیلی تان را به کامتان زهر کنند و بعد هم با له کردن شخصیت تان و تحقیر و دیگه تکرار نشه و ... اجازه دهند وارد شوید! نه از این خبرها نیست. من یادم است یکبار دیدم در دانشکده ی ما که قدیمی ترین ساختمان دانشگاه است و یک سر در و ورودی قشنگ با معماری قدیمی دارد یک عروس و داماد با عکاسشان آمده بودند داشتند در ورودی زیر سر در دانشکده عکس می گرفتند عکس عروسی
می خواهم بگویم «ورود برای عموم آزاد است». بله وقتی آخر هفته می شود یعنی از جمعه ساعت ۴ به بعد هر کسی نمی تواند وارد همه ی ساختمان های دانشگاه شود و کسانی که جزو آن دانشکده هستند (دانشجویان، اساتید و کارمندان) با کارتشان می توانند در را باز کنند و آخر هفته وارد ساختمان دانشکده شان یا ساختمان اداری ای که در آنجا مشغول به کار هستند بشوند. این برای آخر هفته هاست. اما حتی همان آخر هفته شما حتی اگر دانشجو نیستید می توانید از خیابان های دانشگاه با ماشینتان هم عبور کنید و میانبر بزنید به یک مقصد دیگری در شهر. یا در فضای سبز داخل دانشگاه قدم بزنید بنشینید و ... محدودیتی در این باره وجود ندارد.

در باب بحث صندلی های کلاس ها این را هم اضافه کنم که بیشتر کلاس ها صندلی های نرمی دارند و چند عدد صندلی چوبی هم آن گوشه هست که اصولاً همیشه خالی می مانند مگر خلافش ثابت شود که یکی روی صندلی چوبی راحت باشد و بخواهد روی آنها بنشیند. صندلی نرم منظورم صندلی تشک دار است.

همین دو سال پیش ساخمان دانشکده ی ما را کلاً ‌نو نَوار کردند و اینطوری بگویم که فقط پوسته ی بیرونی اش را نگه داشتند و کل ساختمان را از داخل زیر وَ رو کردند و داخل ساختمان کلاً ‌مدرن شد با یک پوسته ی قدیمی آنتیک.  یکی از کارهای بزرگی که در این نوسازی دانشکده ی ما به آن خیلی توجه داشته اند همین بحث نرم افزاری ماجراست. راهروهای دانشکده پر از فضاهای دلباز زیادی شد پر از صندلی ها و مبل هایی که بچه ها بتوانند محلی برای نشستن داشته باشند و چقدر خوب شد. قبلاً‌تر ها این ساختمان قدیمی اینگونه نبود و دانشجویان همه شان روی زمین خالی می نشستند برای استراحت. می دیدی طرف پاهایش را هم دراز کرده است و لپ تاپش را روی پایش گذاشته است و دارد کار می کند یا نشسته روی زمین خالی و دارد غذا می خورد. من همیشه می گفتم اگر اینها اینقدر این زمین ها را نمی سابیدند این بچه ها هزار و یک مرض پوستی می گرفتند از بس که روی زمین می نشینند! البته ناگفته نماند که مرض های پوستی در این جغرافیا خیلی خیلی زیاد است نمی دانم از سگ و گربه هایشان است یا از رعایت نکردن بهداشت و تمیزی. یادتان هست قبلاً ‌درباره ی مصداق های کثیفی در بین این خارجی ها صحبت کرده بودم که کلاً‌ واژه اش را ساخته اند اما مصداق بیرونی اش را من در این ۸ سال نفهمیدم چه است و اینها به چه چیزی می گویند کثیف؟! آن روی زمین نشستنشان را هم در این بافت تصور کنید لطفاً. 

اگر بخواهم کل بحث امروز را در باب نشستن و صندلی برای دانشجوها خلاصه کنم باید بگویم که «در وسترن شما سر پا نخواهید ماند» همیشه در همه ی ساختمان ها جایی برای نشستن و استراحت کردن و درس خواندن هست. 
شاید بگویید گفتیم از سیستم آموزشی بگو از صندلی و جای نشستن می گوید. نگران نباشید صبر کنید اینها همه به هم ربط شدید دارند. به وقتش وقتی همه ی اینها را توضیح دادم ربطش را هم عرض می کنم خدمت شریفتان...
پ.ن. اگر عکسی از راهروهای دانشکده که قبلاً ‌گرفته بودم پیدا کردم اینجا می گذارم.

در پناه حق باشید به این صورت که: دستهایتان را بشویید ماسک را هم بزنید حتماً فاصله ی اجتماعی را هم رعایت کنید و برای امور واقعاً ‌غیرضروری بیرون نروید تا سلامت از این مرحله ی بحران کرونا عبور کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، سیستم آموزشی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 تیر 1399
خاله دانشجو
با سلام

ادامه ی مطالب این صفحه را از این آخرین موضوع که برای دفاعم بود شروع می کنم. 

حدود یک هفته یا ده روز مانده به دفاع یک ایمیل از طرف دانشگاه دریافت کردم که به خیال خودم جهت یادآوری برای روز دفاع بود. به فرستنده ی ایمیل هم یک تشکر ساده فرستادم. همین.
کمی پس از آن (همان روز)، یک ایمیل از طرف استاد راهنمایم در پاسخ به این ایمیل دریافت کردم که: «تبریک می گویم. اولین خبر خوب برای روز دفاعت رسید. و از این موضوع می شود نتیجه گرفت که نظر داورها روی تزت مثبت است». من کلاً‌ گویا در باغ نبودم  به ایشان ایمیل زدم که: «اولین خبر خوب؟ من تصور کردم که این یک ایمیل اداری است که از طرف دانشگاه جهت یادآوری دفاع ارسال می شود و محتوایش را با این تصور خواندم و رد شدم. آیا در این ایمیل خبری نهفته است که بنده از آن بی خبر هستم؟  » جواب دادند که: «بله بابا! وقتی این ایمیل می آید منظور این است که داورها تزت را خوانده اند و به دانشگاه اعلام کرده اند که این تز از نظر ما قابل قبول است و دفاع می تواند برگزار شود». این را که گفتند انگاری یخ هایم شکست  این ایمیل اینهمه پیام درش نهفته بود و من همین طوری سرسری خواندم و رد شدم؟ چقدر من در جهل به سر می برم!  (اینها را به استادم نوشتم و از ایشان هم تشکر کردم که مرا از این بی خبری رهانیدند) و یک نفس راحتی کشیدم. اما بیش از همینی که گفتم باز دستم نیامده بود که چه خبر است.

در این ایام قرنطینه با دوستانمان شبها (تقریباً هر شب) یک جلسه ی کتابخوانی شبانه ی آنلاین داشتیم و خب من تاریخ روز دفاعم را به کسی نگفته بودم که اگر خوب دفاع نکردم یا تزم رد شد و از این حرفها به خیال خودم آبرویم پیش کسی نرود. نه خانواده ام خبر داشتند نه دوستانم. فقط من و همسرم و خدا و استادم و کادر اداری دانشکده و داورها و کادر اداری مربوط به دفاع تز دانشگاه از این موضوع خبر داشتیم و لاغیر! ( الآن که شمردمشان دیدم همین تعداد هم چقدر زیاد بودیم در عین حال به دوستانم هم می گفتم تاریخ دفاع زدم اما «هیچکس نمی داند»!). در یکی از همین شبها پس از آن ایمیل مذکور به دوستانم گفتم شماها هم چنین ایمیل هایی دریافت کرده بودید آیا؟ یکی از دوستانم ماجرایی را تعریف کرد که در خور تأمل بود. ایشان هم فوق لیسانس و هم دکترایشان را در وسترن خوانده بودند. تعریف کرد که: یک قانونی از سال ۲۰۱۳ به بعد در وسترن تصویب شد که دلیلش یک اتفاقی بود که سر یک دانشجو افتاده بود. می گفت زمان فوق لیسانس من از این ایمیل ها نمی فرستادند و از بعد از ۲۰۱۳ این رویه اعمال شده. گویا سالها قبل یک دانشجویی (ظاهراً در مقطع دکترا) تاریخ دفاع می زند و تز را می دهند داورها می خوانند و این بنده ی خدا که هر جا هست خدا به سلامت بداردش می رود سر جلسه ی دفاع و در جلسه ی دفاع داورها تزش را رد می کنند!  این هم دست گلش درد نکند! می رود (حالا وکیل می گیرد یا چه) از دانشگاه شکایت می کند که مگر من مسخره ی اینها هستم؟ تز را خوانده اند تا روز دفاع لب تر نکرده اند که این تز را قبول نداریم و من برای روز دفاع آماده شده ام آنهمه وقت هدر رفته است و روز دفاع می گویند تز قابل دفاع نیست؟ نمی توانستند این را زودتر به من اطلاع دهند تا نواقص را برطرف کنم و با هزار امید و آرزو آماده ی دفاع نشوم؟ حال نتیجه ی دادگاه چه شده است آیا دانشگاه محکوم شده است یا چه نمی دانم. اما کاری که این دانشجو کرده است باعث تغییر رویه ی دانشگاه شده است که در ادامه توضیح می دهم. 
یادم هست من هم یکبار از استادم شنیدم که یکی از دانشجوهای دپارتمان ما روز دفاع تزش را رد کردند! (شاید این دانشجوی شاکی همین دانشجو باشد نمی دانم). این را چندین سال پیش استادم به من گفتند و شما تصور کنید از زمانی که این موضوع را شنیدم تا زمان ایمیل استادم درباره ی آن ایمیل مذکور و حتی تا زمان صحبت با دوستم سر این موضوع دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که خدایا! اگر روز دفاع همان بلا سر من هم بیاید چه خاکی از کجا بر سرم بریزم! یعنی تمام این مدت تحصیل این استرس آن روز دفاع در جانم بود تا همین یک هفته قبل از دفاع! ببینید از این آدم چه می ماند که عمری برای یک خیال اینهمه نگرانی و اضطراب کشیده باشد و دم برنیاورد!  خب، توانستید تصور کنید که از این آدم چه می ماند؟ من دقیقاً‌ همان آدمی هستم که تصورش را کردید! ذره ذره طی این چند سال آب شدم رفت! 
خب، داشتم می گفتم از زمان آن شکایت رویه ی دانشگاه به این صورت زیر تغییر پیدا کرده. این را هم اضافه کنم که در این سالهای پیش از آن شکایت هم حتماً دانشجویان دیگری هم بوده اند که تزشان رد شده است و قربانی این موضوع شده اند. (ناگفته نماند که شاید برای شماها که در ایران حضور دارید این موضع جای تعجب داشته باشد چون هرگز نشنیده باشید که تزی را رد کنند و بالاخره یک نمره ای بهش می دهند و قبول می شود و می رود پی کارش تا برود با آن مدرک یک جایی از این مملکت مظلوم را آباد کند! 
 من خودم یادم هست سر یک جلسه ی دفاع فوق لیسانس بودم داور جلوی چشم حضار فقط از پایان نامه ی یک دانشجو یکریز ایراد می گرفت و حق هم داشت چون تمام پایان نامه Copy paste محض بود!!! اما در نهایت دانشجو قبول شد! بعدها شنیدم که در جلسه ی بعد از دفاع که حضار و دانشجو می آیند بیرون جلسه و داورها تصمیم می گیرند، در آن جلسه ی خصوصی شان همان داور پایان نامه را کلاً‌ مردود اعلام کرده بود و زیر بار حرف زور نمی رفت. اما با اصرار استاد راهنما و مشاور و تحت فشار قرار دادن همان داور بینوا، وی مجبور می شود با اکراه پایین ترین نمره را به پایان نامه بدهد و در نهایت اعلام کردند که پذیرفته شد! همان جا بود که گفتم: برای علم و علم آموزی و تولید علم و اخلاق و شرف و انسانیت و وجدان و هر چه که شما اسمش را می گذارید فاتحه مع الصلوات! و پرونده ی علم آموزی در آن جغرافیا را برای خودم بسته شده و تعطیل اعلام کردم! نتیجه اش را نیز در تمام کم کاری ها و دزدی ها و چه و چه و چه که همه شان با مدارک مثلاً عالیه!!! همه کاره هستند می بینیم!). اما اینجا دیگر نه می شود پادرمیانی کرد تا نمره ی قبولی بدهند نه می شود آشنایی پیدا کرد که از طریق آن نمره ی قبولی گرفت و نه اصلاً‌این اعمال شنیع و زشت محلی از إعراب دارد! اینجا باید تلاش کنی زحمت بکشی تراوشات ذهنی خودت را عمق ببخشی و دسترنج اینهمه سال را ارائه دهی! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! اگر چنان اتفاقی هم بخواهد بیافتد که نمی افتد! خود استاد را هم به همراه تز و دانشجو اخراج می کنند که برای تزی که در سطح آن مقطع نوشته نشده است دارد اصرار به قبول دادن می کند! اینجا کلاً‌ کسی با کسی شوخی ندارد و هیچ چیزی در این سطح شوخی بردار نیست اصلاً و البته که درستش هم همین است.
(چقدر حرف زدم امروز!) 
بله رویه ی دانشگاه به این ترتیب تغییر پیدا کرد که:
دانشگاه به داورها دستور داده که تز را که خواندند حتماً‌ پیش از برگزاری جلسه ی دفاع نظر مثبت یا منفی شان را اعلام کنند تا دانشجو هم تکلیفش را بداند و معطل روز دفاع نشود و شوکه نشود!
آن ایمیلی هم که بنده گرفتم حاکی از این داستان بود و من چون در جریان ماوقع نبودم خیلی متوجه اصل موضوع نشدم. تازه وقتی دوستم این ماجرا را توضیح داد بیشتر دستم آمد که چه ایمیل مهمی دریافت کرده ام!
و از آن روز به بعد است که به جان آن دانشجویی که تزش را سر جلسه ی دفاع رد کردند و رفت شکایت کرد علیه دانشگاه، دعا می کنم که چقدر راه را برای آیندگان هموار کرد! خدا خیرش دهد که مثل خیلی های دیگر بی تفاوت از این موضوع عبور نکرد. این بی تفاوتی در برابر بی عدالتی ها و حق کشی ها خیلی آسیب زننده است! خیلی!  مثلاً وقتی راننده تاکسی کرایه ی بیشتری می گیرد با این استدلال که : «اگر بخواهیم سر هر چیز ریز و درشتی بحث کنیم که از صبح تا شب باید با همه بحث کنیم چون همه جا این حق کشی ها هست» فقط سکوت می کنیم و حقمان را نمی گیریم یا اگر زیر بار نرفت دست کم صدای اعتراضمان را به گوشش نمی رسانیم. شما همین مثال راننده تاکسی را در نظر بگیرید که از صبح تا شب بیشتر از کرایه ی مسیر از همه ی مسافرانش می گیرد و هیچکس حرفی نمی زند قطعاً فرداهای این راننده ی تاکسی هم همین است و هر روز قربانی های بیشتری بابت سکوت تک تک ما می گیرد! اما اگر هر مسافری بی تفاوت نباشد و به او اعتراض کند  و حقش را بگیرد (منظورم داد و فریاد و اعصاب خردی نیست ها! می شود با زبان خوش هم اعتراض کرد اما کوتاه نیامد) از همان صبح تا شب چندین و چند نفر به او اعتراض کرده اند (در حالیکه تک تک آنها خبر ندارند که چندین نفر قبل از آنها هم به این راننده اعتراض کرده است و تصور می کرده اند فقط آنها اعتراض کرده اند و به دنبال حق خودشان بوده اند) و خب این راننده در طی یک روز با تلّی از اعتراضات مردم مواجه شده است اگر روزهای دیگر هم مردم به این کرایه ی بیشتر از مجاز او اعتراض کنند خود راننده از این وضع خسته می شود که هر روز با چندین نفر درگیر شود و دست از این رفتار ناعادلانه اش می کشد. می خواهم بگویم ما نباید اعتراض شخص خودمان را در سطح کوچک تک نفره ی خودمان ببینیم! اگر هر کدام از ما در برابر این حق کشی ها بی تفاوت نباشیم حتی اگر نتوانیم حق خودمان را در آن لحظه بگیریم اما بخاطر همراهی با همه ی آن تک تک افرادی که این رویه ی بی تفاوت نبودن را در پیش گرفته اند یک زنجیره ی محکمی از مطالبه گری تشکیل می دهیم که هر طوفانی از بی عدالتی را در هم می شکند! 
شما فکر کنید اگر آن یک دانشجو نمی رفت علیه دانشگاه شکایت کند! چه می شد؟ تا همین ۲۰۲۰ یعنی هفت سال پس از او هم دانشجویان زیادی قربانی این رویه ی می شدند که روز دفاع تزشان شاید رد می شد! اما خب، دانشگاه نشسته حساب و کتاب کرده که اگر چند نفر دیگر هم بروند و شکایت کنند سر این قضیه و مدام احضاریه ی دادگاه بیاید برای دانشگاه، حیثیت و اعتبار دانشگاه زیر سؤال می رود که! پس باید کاری کرد! و همین باعث شده است که دانشگاه تغییر رویه دهد! درواقع در این داستان واقعی می بینیم که: «اتفاقاً با یک گل هم بهار می شود چه بهاری!» 
حالا فهمیدید اگر تا آخر عمرم هم به جان آن دانشجو که رفت از دانشگاه شکایت کرد دعا کنم باز جای دعا در حقش دارد؟ او هم رفت به فهرست صاحبان حقی که بر گردنم حق دارند (ذَوِی الحقوق) ...

بی تفاوت نباشیم
ما مسؤولیم!


در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، مطالبه گری، پیش از دفاع،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 5 تیر 1399
خاله دانشجو
با سلام
چند روز است که می آیم چیزی بنویسم باز می بینم حس نوشتن ندارم می روم. همین الآنش هم حس نوشتن ندارم اما سعی کردم این یک مورد را تا زیاد از داغی داستان نگذشته برایتان تعریف کنم.

خب، طبق معمول سالهای قبل، بنده در کالج شاه King's University College مراقب امتحان هستم جهت امرار معاش. امسال اندکی دستمزدها را بالا برده اند. پارسال ها حدود ساعتی ۱۹.۲۷ دلار بود اما امسال حدود ۲۰ دلاری شده است. 
برای امتحانات میان ترم وظیفه ی مراقبین امتحان این است که از یک ربع قبل از امتحان هم حضور داشته باشند و تا یک ربع پس از اتمام امتحان هم بمانند برای کمک به استاد و آن نیم ساعت را هم به مدت زمان امتحان می افزایند و برایش حقوق رد می شود.

شنبه ی هفته ای که گذشت از ساعت ۱ بعد از ظهر تا ۵ عصر مراقب امتحان بودم. بله یک امتحان ۴ ساعته. بچه های بیزینس همیشه امتحاناتشان ۴ ساعته است و عجیب اینکه در طول ۴ ساعت همه اش در حال نوشتن و حساب و کتاب هستند. خود سؤالات را که نگاه می کنی می بینی خود متن سؤال یک پاراگراف کامل است.  خب، سؤالی که متنش یک پاراگراف ۱۰-۱۲ سطری باشد توقع دارید جوابش در دو سطر داده شود؟ 
بنده ی خدا دانشجو هم باید یک دو پاراگرافی بنویسد خب. کمتر بنویسد زشت می شود خب. 
یادش بخیر! در دوران لیسانس درس تاریخ اسلام داشتیم با یک استاد معمم که ترم بالایی ها می گفتند خیلی روی جواب ها حساس است و باید همان قدر که در کنار سؤال ذکر کرده بنویسی بیشتر یا کمتر را نمره کم می کند. سر جلسه ی امتحان ترم دیدم بله، جلوی هر سؤال داخل پرانتز نوشته (۸سطر) - (۹ سطر) - (۷ سطر) و الخ.  یعنی مثلاً در ۸ سطر پاسخ دهید. جواب یکی از سؤالات را که داشتم می نوشتم تنظیم هم کرده بودم که همان ۸ سطر باشد دیدم سطر هشتم تمام شد و هنوز جمله ام ناقص است. خواستم بروم سطر ۹ با خودم گفتم نکند نمره ام را کم کند!  دستم را بلند کردم و استاد آمد. گفتم: ببخشید نوشته اید ۸ سطر ولی من جمله ام در سطر هشتم تمام نشده می توانم به سطر نهم هم بروم؟  یک نگاه ایستاده به نشسته ای (ایشان ایستاده بنده نشسته) به من کرد و لبخندی زد و گفت: باشه برو ولی بیشتر نشه دیگه. گفتم: چشم استاد. نمیشه. 

بله داشتم می گفتم. با یک دانشجوی پسر نیجریایی باهم مراقب امتحان در یکی از کلاس ها بودیم. رفتیم دیدم کارگاه آموزشی رانندگی در آن کلاس برگزار کرده اند و انگار نه انگار که اینجا قرار است امتحان برگزار شود.
استاد کارگاه یک آقای هندی بود با عمامه ی مخصوصی که بر سر می کنند. می دید که ما جلوی در متظریم. خودش آمد بیرون گفت: کاری دارید؟ گفتیم: نه ولی اینجا امتحان هست و ما هم مراقب امتحانیم. گفت: ولی به ما نگفته اند من کارگاه آموزشی دارم. گفتیم اینطوری است دیگر و برنامه ای را که از طرف کالج شاه برایمان فرستاده بودند نشانش دادیم و بنده ی خدا به شاگردانش گفت باید برویم جای دیگری پیدا کنیم. البته قبلش هم زنگ زد ببیند چرا هماهنگ نکرده اند و این کلاس را به او داده اند اما چون شنبه روز تعطیلی بخش اداری است کسی را پیدا نکرد پاسخگو باشد و با شاگردانش گذاشتند رفتند و ما رفتیم داخل کلاس.

خب، یک ربع به یک که باید در کلاس می بودیم شد ۱، کسی نیامد! حتی دانشجویی هم جلوی در نبود.  ساعت شد ۱:۱۰ بعد از ظهر هیچ خبری نشد. آمدیم بالا ببینیم چرا نه استاد هست نه دانشجو، دیدیم یکی دو تا مراقب اتحان دیگر هم منتظر هستند و آنها هم مراقب امتحان بیزینس هستند چون در بیشتر مواقع اساتید بیزینس همزمان امتحان برگزار می کنند و سؤالاتشان مشترک می شود.
آنها هم گفتند گویا امتحان با یک ربع تأخیر برگزار خواهد شد.
این بنده ی خدا که هندی بود بازگشت و با حالت ناراحتی گفت: شما چرا اینجایید؟ کلاس منم تعطیل کردید امتحان هم که برگزار نکردید! گفتیم: ما کاره ای نیستیم اینجا اسم کلاس امتحانی ما را همان نوشته اند که شما حضور داشتید. از خودمان که نگفتیم که!
دوباره برگشتیم سر کلاس ده دقیقه ای هم منتظر شدیدم دیدیم نه بابا!‌ پرنده پر نمی زند. این طبیعی نیست! همیشه جلوی کلاس امتحان کلی دانشجو جمع می شوند فهمیدیم یک اتفاقی افتاده. شاید امتحان لغو شده شاید جابجا شده هر چه شده به دانشجویان بیزینس خبر داده اند که کسی پیدایش نیست اما به ما مراقبین نگفته اند.
آمدیم بیرون دیدم به به! خیل عظیمی از مراقبین امتحانات بیزینس حیران و ویلان در حیاط کالج شاه جمع شده اند. من رفتم از کارمند امنیت security staff کالج پرسیدم که ببینم در جریان است یا نه. او هم گفت امروز دو امتحان بیزینس داریم. یکی از ۹ صبح بود تا ۱ بعد از ظهر. یکی هم از ۵ هست تا ۹ شب.  این ساعتی که شما می گویید امتحانی نیست.
وااا! این دیگر چه مدلیش است خب!؟ فهمیدیم که امتحان جابجا شده ولی چون شنبه است ما به مسؤول برگزاری امتحان ها و مراقبین دسترسی نداریم که جویای داستان شویم ایمیل اساتید هم ذکر نشده که با آنها تماس بگیریم و بنابراین خیلی هایمان گفتیم ما تا ۵ اینجا نمی مانیم. روز تعطیلی مان اینطور از دست رفت برمی گردیم خانه هایمان.
یکی از بچه ها پرسید که خب، ما که آمده بودیم آیا پولمان را می دهند؟ من و چند نفر دیگر که سال های قبلی یکی دو مورد از چنین تجربه هایی را داشتیم البته نه به این شدت و وسعت، گفتیم اگر اشتباهی از طرف خود کارمندان کالج صورت بگیرد مثلاً به جای یک مراقب دو مراقب فرستاده باشند بعداً هر دو حاضر شوند و معلوم شود که استاد فقط یک مراقب نیاز داشته به هر دوی مراقب ها پول آن امتحان را می دادند. گفتیم همه همین الآن به Melissa مسؤول مراقبین کالج ایمیل بزنیم و داستان را تعریف کنیم. ببینیم چطور می شود.
برگشتیم و همه نوشتند که چه شده است.
شنبه تمام شد. یک شنبه هم تمام شد. دوشنبه صبح Melissa به همه ایمیل زد که واقعاً متأسفم این اتفاق افتاده! خود اساتید وقت امتحان را جابجا کرده اند و حتی دفتر رییس کالج و شخص من هم اطلاعی نداشتیم. من با مدیرمان صحبت می کنم که ببینیم چطوری به شما پول خواهند داد.
وقتی مخاطبین این ایمیل را شمردم دیدم یا خدااااا! ۲۲ یا ۲۳ نفر مراقب بودیم برای امتحان ۴.۵ ساعته در کلاس های مختلف کالج شاه. 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... ۴.۵ ساعت * ۲۰ دلار * ۲۲ یا ۲۳ نفر  = حدود ۲ هزار دلااااار 

گذشت... شد سه شنبه. Melissa دوباره به همه ایمیل داد که:

,Dear Proctors 

 

Thank you for your patience as this issue was sorted out. I have been given the go ahead to let you know that you can include all 4.5 hours from Saturday’s exam on your timesheets. You will be paid in full for the time that you set aside to proctor this exam- we want to acknowledge the importance of your time


کوتاه سخن اینکه: ما که از این قضیه خیلی متأسفیم و وقتتان گرفته شد روز شنبه ای (در ایمیل قبلی اینها را نوشته بود) برای جبران مافات و قدردانی از حضور تک تک شما همه ی ۴.۵ ساعت را {که کار هم نکردید و برگشتید خانه هایتان} پرداخت خواهیم کرد. 



ما هییییییییچ ما نگاااااااااه و اما ما ایرانی ها آآآآآآآآآه! 





نوع مطلب :
برچسب ها : حق و حقوق کارگر، دانشگاه وسترن، کالج شاه، حیرانی از این قوم، ما هیچ ما نگاه ما آه!، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 آبان 1398
خاله دانشجو


با سلام و عرض ادب پس از این مدت طولانی بی خبری

پس از مدت ها یکجا نشستن و جایی نرفتن دیروز روز دوشنبه اول جولای ۲۰۱۹ که روز ملی کانادا Canada day بود فرصتی پیش آمد که دل به طبیعت بزنیم و ذهن و روحمان را بازسازی کنیم.

تصمیم گرفتیم برویم نیاگارا... هوا را هم که باید قبل از سفر باید چک کرد تا به ناگهان در یک بعدازظهر طوفانی گرفتار نیاییم. همه چیز عالی بود و صبح زود راه افتادیم...

این را هم بگویم که روز ملی کانادا بیشتر مردم لباسهایی با رنگ پرچم کانادا به تن می کنند. یعنی قرمز و سفید. البته این روز برای خودش تبلیغات خاص خودش را هم دارد از یکی دو ماه قبلتر لباس هایی مربوط به این روز تولید و رویشان چاپ می شود و کلی  بیزینس های رسمی و پردرآمدی هم در این زمینه ها فعالیت دارند!


عکسهای زیر و توضیحات بنده را ببینید:

این عکس پایین به سمت آبشار است. جماعتی از ۷۲ ملت در آنجا حضور داشتند که البته رتبه ی اولش مربوط می شد به چینی ها و هندی ها. و به این ترتیب است که شما رنگ های سفید و قرمز را بیشتر از رنگ های دیگر در لباس های مردم مشاهده خواهید کرد.
آن قسمت از آبشار هم که مشاهده می کنید مربوط به قسمت آمریکایی آبشار نیاگاراست که در سمت آمریکا قرار دارد. البته قبلاً هم عرض کردم که آن آبشار نعلی شکل معروف، به آبشار بخش کانادایی معروف است البته بخشی از نعلش هم در آمریکا افتاده است که در عکس های بعدی خواهید دید.


و همچنان بخش آمریکایی آبشار
قایق قرمز رنگی که در تصویر زیر می بینید داستانش اینگونه است:
قایق قرمز رنگ نیست. قایق بازدیدکنندگان را به سمت دو آبشار می برد که از نزدیک بتوانند آبشارهای نیاگارا را ببینند. به افرادی که سوار قایق می شوند پوشش های نایلونی ای می دهند به رنگ های قرمز و آبی که آن را بپوشند و مقابل آبشار خیس نشوند. چون شدت آب به قدری است که از سر تا پا خیس خواهید شد و هیچ راهی ندارد اصرار نکنید. 
این قرمز رنگ ها این بار مسافران کانادایی بودند و آبی ها مسافران آمریکایی.
هر از گاهی این رنگ ها را نیز بین آمریکا و کانادا جایجا می کنند. همین رنگ ها به قایق جلوه و جذابیت خاصی داده که فقط از بالای آبشار نمایان است که در تصاویر بعدی مشاهده خواهید کرد... 



این قسمت جایی است که بازدیدکنندگان آبشار با قایق به پایین می روند تا سوار قایق شوند. الآن نمی دانم بلیت این قایق ها چقدر است ولی سال ۲۰۱۱ نفری ۱۶ دلار بود اگر اشتباه نکنم. 

خب، این پایینی هم یک قایق آبی پوش از سمت آمریکا در مقابل عظمت نیاگارای نعلی شکل کانادایی

این عکس ها را از بالای آبشار برایتان گرفته ام.


و اما منبع این آبشار کجاست؟

اینجا نه منبع که بخشی از آبی است که با فشار به سمت آن ارتفاع در حال پیشروی است:



آن آب فوران کننده در تصویر بالا و پایین همان قسمت نعل اسبی آبشار است که من از فاصله ی دورتری از آنجا این عکس را گرفته ام:


این هم نمای نزدیکتر از بخش نعلی شکل که آب از ارتفاع ۵۴ متری به پایین فرو می ریزد:


به به!‌ اوج شکار لحظه ها اینجاست که از ساختمان روبروی آبشار یک رنگین کمان کامل را شاهد بودیم 

به قول همسرم، رنگین کمان دیگر هم همین مردم بودند با اینهمه تنوع پوشش 


این هم دو عدد عکس از قایق ها قرمز و  آبی پوش در دل آبشار





این پاینی هم تصویری از سیل جمعیتی که در بین دو آبشار در حال رفت و آمد بودند.
آن مرغ دریایی هم به طرز زیبایی وارد تصویر شده است. 

البته دیدن این مرغان دریایی از همین دور زیباست دوستی داشتیم که می گفتند مبادا به یکی از اینها یک تکه نان بدهید! می روند تمام قبیله شان را به سمت شما گسیل می دارند و شما تنها راه چاره تان فرار از محل باشد. همین. 



درپناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها : آبشار نیاگارا، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 11 تیر 1398
خاله دانشجو


( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات