ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام 
چند عکس که برای وبلاگ گرفته شده است اما فرصت به اشتراک گذاشتنشان نبوده تابحال:

(فکر کنم بهتر باشد برای دیدن عکس ها صفحه تان را بزرگ کنید.)

ساختمان های روبرو که داشتند ساخته می شدند دو تا پشتی ها به بهره برداری رسیدند سومی در حال کامل شدن داخل ساختمان است و این هم از استخر مجموعه:
 آپلودسنتر فارسی آپ


یک روز آفتابی در وسترن:
 آپلودسنتر فارسی آپ



یک روز آفتابی نزدیک منزل :


اگر دقت کرده باشید شهرسازی شان منظم است و آلودگی بصری ایجاد نمی کند. حتی چمن کاری هایشان جلوی درب خانه ها نیز بسیار مرتب و با فاصله های یکسان و دقیق طراحی شده اند و همین باعث می شود فضا خیلی کارت پستال گونه گردد.  در عکس هایی که از بالکن خانه مان گرفته ام اگر دقت کرده بوده باشید این طراحی زیبا را به وضوح می بینید.

و این هم مسیر پشت این عکس:


و یک روز بارانی-آفتابی خاص از بالکن:
خدایا! از این باران های رحمت بر ما هم بباران...


این عکس پایین که یکی از غروب های تابستانی بود به قدری خاص نقاشی شده بود تو گویی از آسمان: خبر آمد خبری در راه است / خرم آن دل که از آن آگاه است...!
من هر موقع به این عکس نگاه می کنم واقعاً فکر می کنم الآن است که پیغام سروش خبر خوبی بیاورد... 
خیلی حس خوبی به من می دهد این نقاشی زیبای خداوندی! 

بیش از این فرصت نگارش ندارم. امیدوارم این عکس ها اندکی حال و هوایتان را عوض کرده باشد به سمت مثبت بودن و امیدوار بودن به آینده ی درخشانی خیلی نزدیک... 

خدا پناه مردم سرزمینمان باشد!

یاحق!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، آب و هوای کانادا تصویری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 14 مرداد 1397
خاله دانشجو

سلام

گاهی یک اتفاقی می افتد که آدم هر قدر هم سرش شلوغ باشد باز دلش می خواهد بیاید درباره اش دو سطر بنویسد. البته چون خودم را می شناسم می دانم که دو سطرِ در ذهن بنده می شود یک مقاله ی طولانی در وبلاگ!  از این اتفاقات اینگونه ای که دلم بخواهد بنویسم برایتان، زیاد که نه، اما پیش آمد کرده گهگاهی، گرچه به همان دلیل خودشناسی عمیق  جرأت حضور در این صفحه و نوشتن از آن اتفاق را هرگز نداشتم. باور کنید دقیقاً به همین دلیل که دلم می خواهد با تمام جزئیاتش برایتان توضیح دهم که دقیقاً در دل داستان وارد شوید و این به دلیل کمبود وقت بنده میسر نبوده، برایتان ننوشته ام.

اتفاق دیروزی هم خیلی دلنشین بود و یکهو موجی از انرژی مثبت را به سوی بنده و به احتمال خیلی زیاد به سمت طرف مقابل گسیل داشت که روایتش خالی از لطف نخواهد بود. 

نزدیک کتابخانه ی دانشگاه مان بودم همان جایی که وقتی لا به لای کتابهایش می گردی دنیایت خود بخود بی آنکه چیزی هم بخوانی عوض می شود خب می دانید که فضا چقدر تأثیر بر روان آدمی می گذارد... 

یک خانم کاناداییِ عینک آفتابی زده با یک تی شرت به نظرم سفید و شلوار و موهای بلوند خوشگل از سمت کتابخانه داشت می آمد که همدیگر را هم نمی شناختیم. تنها چیزی که از ایشان به صورت مبهم به یادم می آید گویا یکبار دیگر چند وقت پیش باز این اتفاق را با ایشان تجربه کردم که از روبرو به هم رسیدیم البته خیلی هم به این خاطره ی محو شده اعتمادی ندارم اما چهره شان برایم تازگیِ تازگی نداشت یک نموره آشنا می زد.   بگذریم...

این خانم که از روبرو می آمد یکهو چشمانمان باهم تلاقی کرد و من که از این کانادایی ها این رسم خوب «لبخند زدن به رهگذرِ روبرو در صورت تلاقی نگاه ها» را به خوبی آموخته ام یک لبخندی به ایشان زدم و ایشان هم همین طور و بلافاصله به من سلام دادند  می خواهم ببرمتان در بطن داستان: قشنگ تصور کنید دو نفر از روبرو به هم می رسند دو نفر غریبه! تنها نقطه ی مشترکشان هم حضور در آن نقطه از زمین در آن زمان باشد و دیگر هیچ. تجسم کنید به هم برسند و به هم لبخند بزنند و سلام دهند به همدیگر...  

خب، قبلاً تر ها گفته بودم که اینها عادت به سلام دادن به غریبه های رهگذر را دارند. اما یک اتفاق دیگری افتاد. ایشان با لبخند گفتند: Hi (این Hi را کشیده تر بخوانید مثل آن خانم که کشیده تر گفتند) من هم فوراً با لبخند جواب دادم: Hi (این Hi دومی را هم کشیده تر بخوانید) ولی من Hi خالی نگفتم بلکه گفتم: Hi, How are you? اوج داستان دقیقاً همین جا بود.
 من خب، عادت دارم وقتی به یکی سلام می دهم حتی پشت تلفن، پشت بندش حالش را هم می پرسم. فکر می کنم این هم یک عادت شخصی نیست ما ایرانی ها پشت بند سلام همیشه می گوییم:«سلام خوب هستید؟ / سلام حال شما؟» بنابراین این نه یک صفت فردی که یک ارثیه ی فرهنگی است که با بنده تا به این جغرافیا هم آمده است. 
بله، حالا تصور کنید ما دو غریبه ی لبخند به لب در حین برخورد نگاه ها و سلام به هم دادن که توقف نکرده ایم که! حتی سرعتمان را کم نکرده ایم که! هر کس دارد به راه خودش می رود و یک سلامی می دهد در حین گذر...

من که جواب دادم: سلام خوب هستید؟ این خانم که از من رد شده بود ایستاد و به پشت نگاه کرد و من هم که از ایشان رد شده بودم ایستادم و به پشت نگاه کردم یعنی به همدیگر نگاه کردیم و ایشان جواب داد: good, How are YOU? من هم گفتم خوب هستم و رد شدیم رفتیم دنبال ادامه ی زندگی مان. آن YOU با حرف بزرگ را عمداً آنطوری نوشتم که شما حین خواندن تأکید لحنتان روی YOU باشد دقیقاً به همان ترتیب که این خانم گفتند.

خب، آن حس مثبتی که با احوالپرسی بنده به ایشان دست داده بود من هم همراه با ایستادن ایشان و به پشت سر نگاه کردن و جواب بنده را دادن به همان مثبتی از این خانم دریافت کردم و باورتان نمی شود اگر بگویم چه اتفاق زیبایی در دلم به وقوع پیوست و شک ندارم که برای ایشان هم آن انرژی مثبت روانه شد و چقدر حال هر دویمان در یک لحظه خوب شد از درون. 

خب، دلیل این ایستادن این خانم را هم می توانم حدس بزنم طبق تجربه های قبلیم. اینها فرهنگ با لبخند سلام دادن و رد شدن به رهگذر را زیاد دارند اما کمتر دیده ام که پشت بند سلام دادن حال احوال کنند و این احوالپرسی بنده خیلی به چشمشان می آید «تو گویی برایشان ارزش قائل شده ای که حالشان را هم بپرسی» نمی دانم این حس را دارند یا چه!؟ اما هر چه هست این حرکت برایشان جالب توجه است. پشت تلفن وقتی زنگ می زنم برای کاری اداری و وقتی کارمند گوشی را برمی دارد و سلام و احوالپرسی می کنم جوابشان اینگونه است: I'm good, thanks for asking! یعنی ممنون که حال منو پرسیدی. پشت تلفن آنها احوالپرسی می کنند اما اصلاً این انتظار را از مشتری ندارند که احوالپرسی کند چون طبق عادت مرسوم مردم که زنگ می زنند بعد از سلام دادن مستقیم می روند سر اصل مطلب و مسأله ی پیش آمده را مطرح می کنند اینکه یکی حواسش هست که حال طرف مقابلش را بپرسد برایشان قابل توجه است و بابتش هم از شما تشکر می کنند. 

به اشتراک گذاشتن این حس خوب یک طرف، پیغامی و درسی که این موضوع برایم داشت و مرا به فکر وا داشت این بود که:

چقدر می شود روابط انسانی را لطیف تر برگزار کرد خدایا!!! 

به تازگی یک مطلب داشتم می خواندم درباره ی مشکلات فعلی مردم در جامعه ی ما، اما آخر مطلب یک چیز قشنگ نوشته بود:
«ما در جامعه‌ی ایران، در خیلی از این موارد شبیه به همیم! پول نداریم، آب نداریم، شغل نداریم، رفاه و خیلی چیزهای دیگر نداریم. اما آفتِ ما این است که درگیرِ همین چیزها بمانیم! احترام گذاشتن خرجی ندارد، کمک کردن به دیگران مهارت خاصی نمی‌خواهد، جزم کردن عزم با یک اعتمادبه‌نفس ساده حل می‌شود، علاقمندی را حفظ کردن به نوبه‌ی خود هنر است»*...(ادامه داشت اما منظور بنده همین قسمتش بود).

بله، در عین همه ی مشکلات میهنمان همه ی همه ی مشکلات ریز و درشت که قربان خدا بروم همه اش هم درشت درشت است!!! در کنار همه ی این مسائل، آیا نمی شود ما مردم هوای همدیگر را خوب داشته باشیم؟ نمی گویم بیشتر، چون اصلاً همان مقدار کمترش را هم شوربختانه رعایت نمی کنیم که تازه بگوییم آن مقدار کم را بیشتر کنیم! ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم. با استثنائات کاری ندارم کل جامعه را عرض می کنم. مگر یک لبخند چه خرجی دارد که از همدیگر دریغش کنیم؟ کل گفت و گوی گذرگاهیِ من و آن خانم کانادایی ۲۰ ثانیه هم نشد اما به اندازه ی یک دنیا حال مرا خوب کرد همان زیر ۲۰ ثانیه! اینهمه عجله و شتاب برای چه است؟ به قولی: به کجا چنین شتابان آخه؟ 

ما یک خویشاوند عزیزی داریم که وقتی می رود در یک مغازه ای که فروشنده کاملاً هم غریبه است این آقای خویشاوند ما ببینید لحن صحبتش با یک غریبه چگونه است: «الهی که من قربانت بروم ببخش که چند مدل را زحمت دادیم آوردی نگاه کردیم دست گلت درد نکند. قربانت بروم من!» با یک غلظتی این حرفها را می زند به عینه دیده ام که مغازه دار غریبه عاشقش می شود و چقدر حال آن غریبه هم تحت تأثیر حال خوب این آقا خوش می شود.... 

دیروز پریروزها به همسرم می گفتم که: خداییش ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم در این وانفسایی که گرفتارش هستیم! فقط تنها هدفمان این است که پا روی بغل دستی بگذاریم آن بشود پله تا ما برویم بالا!!! دریغ از یک جو همدلی!!!

ببخشید من باز زیاد حرف زدم! به قولی : یکی سیم مرا بکشد 

کل حرف بنده در این مطلب پایینی که به تازگی خوانده ام نهفته است من خداحافظی می کنم از شما و دعوت می کنم دل بدهید به این داستان تا دست کم همین مخاطب های خاص این صفحه و بنده بتوانیم این روش را در زندگیمان پیاده کنیم تا اگر کسی هم خوشش  آمد از این رفتار برای خودش بردارد و آن یکی هم همین طور و آن دیگری و آن دیگران... و روزی ببینیم چه گلستان پر از صفا و صمیمیتی در بین مردم ایجاد شده است خدایا! به امید آن روز...


گاهی یك حرفایی در عین سادگی آغشته به علمند، ادبند، عقلند، حتی عشقند.


خانم جوانی در اتوبوس نشسته بود. در ایستگاه بعدی خانمی مسن با ترش رویی و سروصدا وارد اتوبوس شد و كنار او نشست و خود را به همراه كیفهایش با فشار و زور بر روی صندلی نشاند .

 شخصی كه در طرف دیگر خانم جوان نشسته بود از این موضوع ناراحت شد و از او پرسید كه چرا حرفی نمیزند و چیزی نمیگوید . 

خانم جوان با لبخندی پاسخ داد : 

 لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز خشمگین شد و بحث كرد ، *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است*. من در ایستگاه بعدی پیاده میشوم . 

 این جواب ارزش این را دارد كه با حروف طلایی نوشته شود . 

  *لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز بحث كرد ، سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 اگر تك تك ما این موضوع را درك میكردیم كه وقت ما بسیار كم است ، آنوقت متوجه میشدیم كه پرخاشگری ، بحث و جدلهای بی نتیجه ، نبخشیدن دیگران ، ناراضی بودن و عیب جویی كردن تلف كردن وقت و انرژی است .

 آیا كسی قلب شما را شكسته است ؟ 
*آرام باشید ، سفر بسیار كوتاه است.*

آیا كسی خشم شما را برانگیخته است ؟ 
*آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .*

آیا كسی به شما خیانت كرده ، زور گویی كرده ، شما را فریب داده یا تحقیرتان كرده است ؟ *آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .* 

 هرمشكلی كه دیگران برایمان ایجاد میكنند ، بخاطر داشته باشیم كه *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 هیچكس طول این سفر را نمیداند . هیچكس نمیداند ایستگاه او چه زمانی خواهد بود . *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است .* 

 بیایید دوستان و خانواده را دوست بداریم ، با احترام و مهربان باشیم و یكدیگر را ببخشیم . بیایید زندگیهایمان را با قدردانی و خوشبختی پر كنیم .
 ما  حتی نمی‌دانیم فردا چه خواهد شد 
نهایتا اینكه سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است**.


* نویسنده: امیر مسعود ضرابی
**نویسنده: متأسفانه بی نام 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک خاطره ی حال خوب کن، همدلی از همزبانی بهتر است، بیا تا قدر یکدیگر بدانیم حتی با با یک لبخند،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 تیر 1397
خاله دانشجو


سلام
به توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :
از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... 

راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز 
نویسی است به این نتیجه رسیدم که کار آنها خیلی راحت تر است. آنها یا در آزمایشگاه مشغول تست متغیرهای مختلف هستند یا مشغول تست دستگاهی چیزی و یا پای کامپیوتر در حال simulation و داده گیری و ... هستند و کلی داده دارند و با همان ها کارشان راه می افتد و بالاخره نتیجه ای این وسط عایدشان می شود که ارائه دهند و درواقع تزشان می شود گزارش کارهایی که کرده اند و نتایجی که به دست آورده اند. نهایتاً به این نتیجه می رسند که این ماده روی این موضوع جواب نمی دهد و کسانی که بعد از آنها قرار است در این حوزه کار کنند دیگر سراغ آزمایش این ماده روی این موضوع نمی روند چون قبلاً یکی زحمتش را کشیده و نتیجه نگرفته (مثلاً) یا گرفته.

اما ما علوم انسانی ها

نه داده ای نه متغیری نه نمونه ای نه دستگاهی نه آزمایشگاهی نه برنامه ی خاصی روی کامپیوتری نه چیزی!
خودمان هستیم و خودمان و این مغزمان و این تراوشات ذهنی مان. یعنی علی و حوضش تنهای تنها هستند و فقط باید ببافند 

از شوخی گذشته جدی می گویم ها! کار ما علوم انسانی ها بافتنی ست  حالا شانس بیاورید این وسط، داورها هم همان چیزی را که شما بافته اید در ذهنشان بافته باشند وگرنه مدام می خواهند بگویند: «نه اینطوری نباید می بافتی خارج از موضوع بافتی  اینجا را زیادی بافتی کش بافتی شل بافتی سفت بافتی و در بدترین حالتِ ممکن ممکن است بگویند  همه اش را بشکاف از نو بباف).

ما ادبیاتی ها با همین واژه ها سر و کار داریم و واقعاً تنها ابزار تزنویسی مان همین مغزمان است و تراوشاتش...

یعنی همه چیز به استنباط شخص شما بستگی دارد. در فوق لیسانس در آنجا می گفتند: حق ندارید از خودتان چیزی بنویسید و تنها گزارش گفته های دیگران را می دهید البته با زبان قلم خودتان نه کپی مستقیم نوشته های دیگران! که قربانش بروم بیشتر تزها هم کپی محض بود  و حتی خاطرم هست سر پایان نامه ی فوق لیسانس یکی از بچه ها داور پایان نامه که رفته بود خیلی از نقل قول مستقیم های پایان نامه را از اینترنت پیدا کرده بود دیده بود شاید ۹۰٪ پایان نامه کپیِ محض است  می گفت این پایان نامه قابل دفاع نیست و کلی میانجی گری کردند که این مورد خاص است پذیرش خارج دارد یک نمره ای به او بدهید قبول شود برود وقتش تنگ است و ... 
وا اسفاااااا از تولیدات علمی ما! وا اسفاااااا! دست روی دلم نگذارید که خون است هااا! خون! 

یا مثلاً دانشجوی زیست شناسی ای بود که می گفت اینجا قبول نمی کنند که این ماده نتیجه نداد جواب نداد «باید» جواب دهد! دانشگاه اینقدر خرج آزمایشت می کند که آخرش بیایی بگویی «جواب نداد»؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ برو یک کاری کن جواب دهد!  و اینگونه می شد که از چندین نفر از بچه های رشته های علوم پایه و طبیعی در دوره ی فوق لیسانس شنیدم که به همین دلیلِ منطقِ بی منطقی دانشگاه مجبور بودند در داده ها دست ببرند تا «جواب دهد!».  خدایا! قیامتت را برسان من دیگر طاقت ندارم 

باز به حاشیه رفتم. ببخشید! دلم خون است از این تولید علم در آنجا! 

بله داشتم می گفتم که کار ما خداییش سخت است و سخت. 
ظاهرش این است که : بابا! کلی لذت می برید رمان می خوانید خب! ولی این رمان خواندن ما کجا و آن رمان خواندن از روی تفریح کجا؟ ما در یک رمان باید کلی به دنبال عناصر نشان دهنده ی فلان موضوع بگردیم و استدلال کنیم که چرا فکر می کنیم این عناصر به این موضوع ربط دارند و شاهد مثال بیاوریم از اینجا و آنجا و که فلانی هم چنین گفته و چنان گفته. دکترا دیگر مانند فوق لیسانس نیست که بگویند فقط گزارش گفته های دیگران را بده و تمام. (البته شاید در این سوی عالم همین را هم از فوق لیسانس ها نپذیرند که فقط حرف دیگران را بگویی. نمی دانم من اینجا فوق لیسانس نخوانده ام). اینجا باید صاحب نظر باشی! فردا قرار است آن دیگران به حرف های خود شما استناد کنند و شما هم بشوی یکی از منابع و مآخذ نوشته های دیگران. هیچ کس هم با هیچ کس شوخی ندارد اینجا. به همین دلیل است که این کشورهایی که حتی به اندازه یک صدم ما نه تاریخ دارند نه قدمت نه هیچ چیز دیگر، به اندازه هزار برابر جلوتر از ما حرکت می کنند در تولید علم و پیشرو هستند. دیگر این دلایل که کسی پذیرش خارج گرفته نرود پذیرشش می پرد یک نمره ای بدهید برود جواب نمی دهد اینجا. هم خودت را اخراج می کنند هم آن استاد راهنمایت را که چنین پیشنهاد بی شرمانه ای را به داور می دهد هم آن ناظر جلسه ی دفاع را که معلوم نیست به او چه رسیده که رضایت داده این اتفاق ها بیافتد هم آن داوری را که حتی تحت فشار بقیه با اکراه کوتاه آمده و یک نمره ی قبولی سطح پایین برای پایان نامه ی غیرقابل دفاع داده هم از زمین و زمان ساقطت می کنند (دور از جان شما) که دیگر نروی تمام اینترنت را کپی کنی در پایان نامه ات و به خورد دیگران دهی به اسم خودت! 

حال تو خود بی زحمت برو و حدیث مفصل را از این مجمل بخوان تا حساب کار دستت بیاد عزیز دل...!

این هم چند عکس از روزهای این روزهای ما:

شنبه ای که گذشت رفته بودیم هواخوری در منطقه ی حفاظت شده ی اطراف لندن به نام Fanshawe Conservation Park که جای باصفایی است. هم آب دارد، هم قایق دارد، هم از این کاروان ها کرایه می دهند که شب بمانی و کباب بزنی وسط درخت ها، هم سرویس بهداشتی دارد، هم درخت دارد، خلاصه هم زمین دارد، هم آسمان. اینها بماند چون شمال خودمان هم کم از اینها ندارد اما با این تفاوت که متأسفانه شمالِ ما زباله هم زیاد دارد و اینجا ندارد. یک اتاق هم داشت که ماشین لباسشویی گذاشته بودند که اگر کسی شب آنجا ماند و لباسهایش کثیف شد بتواند بشوید. این یکی دیگر نوبر بود وسط دار و درخت و ...  
البته ورودی هم دارد. یک روزش ۱۴ دلار است که می توانی تمام روز را از آن ورودی استفاده کنی و اگر هم بیرون رفتی دوباره با همان می توانی برگردی وارد شوی. بعد یک کارت هم می دهند که به ازای ۵ ورودی در طول سال ۲۰۱۸ که با هر بار ورود مهر می خورد بار ششم را رایگان وارد شوی. از این کارهای تبلیغاتی اینجا زیاد است بی حد و شمار....
جهت بهتر دیدن عکس ها بزرگنمایی کنید منظورم فقط عکس هاست ها نه موضوعات دیگر



این هم لب آب
بنشین بر لب جوی/آب و گذر عمر ببین...

هنوز خیلی از درختان بیدار نشده اند اگر بیدار شوند اینجا می شود بهشت






این هم دوشنبه ی گذشته دانشگاه ما نمایی از اتاق بنده در کتابخانه
نمی دانم چه خبر بود مسابقه ی دوچرخه سواری با مانع بود  یا چه! کلی دانشجوی دوچرخه سوار کلاه کاسکت دار آمده بودند و از وسط مانع ها می رفتند و می آمدند. این را هم بگویم که اینجا برای دوچرخه سواری باید حتماً کلاه سرتان باشد.
بزرگنمایی عکس فراموش نشود

این هم دیروز یعنی چهارشنبه ۹ می ۲۰۱۸ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ جنگل و خیابان های روبرو و کنار خانه ی ما
گفتم «کنار خانه ی ما» یاد خونه ی مادربزرگه افتادم

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره دشتاش پر از بوی گل اینجا همه ش بهاره ...
برای کنار خونه ی شما هم همین آرزوها را از صمیم قلبم دارم...



خدا به مردم سرزمینمان امنیت روحی و جسمی و آرامش عنایت کناد!

آمین. 





نوع مطلب :
برچسب ها : تزنویسی، خاطرات، بهارگونه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
خاله دانشجو
سلام

آنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...



یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...
به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... 

تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرور می کنیم:

نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است:



هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین...


درختان اسکلتهای بلور آجین:


زمین دلمرده:




سقف آسمان کوتاه:


غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است....






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، بهاز مستانی کانادا، «زمستان» اخوان ثالث،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 1 اردیبهشت 1397
خاله دانشجو


بله

«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* 

همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 
مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادی

دیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم 

جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.


این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

 و این



*جناب خان 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، برف بهاری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 فروردین 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...