تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب ابر از همه چیز و همه جا
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستان
بدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. 
***
امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.
***
بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق بودم که به لطف خدا به خیر و خوشی به پایان رسید و هفته ی بعد از عید نوروز کلاس هایم تمام شد و با بچه ها خداحافظی کردم و دیگر باید حسابی روی تز بینوایم متمرکز شوم تا به سرانجام مطلوبی برسد... 
***
تجربه ی تدریس امسالم یک چیزی کاملاً متفاوت با همه ی سالهای قبل بود. نمی دانم دقیقاً به چه دلیل! اما احساس می کنم اعتماد به نفسم امسال بیشتر شده بود یا یک اتفاقی در درونم رخ داده بود که به لطف خدا توانستم رابطه ی خوبی با بچه های خارجی و بیشتر کانادایی برقرار کنم و اینهمه بسیار برایم جای تعجب داشت چون برخلاف سال های گذشته این بار بیشتر کلاس را با انگلیسی حرف زدن اداره می کردم نه فرانسه و این دلیل کافی ای می توانست باشد که اعتماد به نفسم پایین بیاید یا ناراضی باشم از امسال، اما اینطور نشد و بنده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنم راضی هستم و در کارنامه ی تدریسم امسال یک سال خاص و بی نظیر بود. البته شکر خدا بازخوردی هم که از بچه ها گرفتم مثبت بود.  

یکی شان در کلاس intermediate برایم نوشته بود که: «خیلی خوشحالم که این ترم در کلاس تو بودم و یک ترم باورنکردنی ای برایم بود و تو TA شگفت انگیزی هستی». درست است که نباید به این تعاریف غرّه شد و البته که من نشدم اما از این جهت که چنین حسی به یک دانشجوی زرنگی در کلاس من دست داده است جای شکر دارد خب. 

یک آقای میانسال حدوداً ۶۰-۶۵ساله هم در کلاس مبتدی ها داشتم که دانشجوی زرنگی بود و همیشه باهم رابطه ی خوبی داشتیم و با حضور ایشان کلاس با شوخی و خنده سپری میشد چون خیلی باهم کَل کَل می کردیم. ایشان هم روز آخر که همین چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود در کلاس از تدریس بنده تشکر کردند و گفتند: «خیلی خوب تدریس می کردی متشکرم». چقدر حس مفید بودن خوب است خدایا! خدا نکند آدم احساس بی فایدگی بکند!  البته این دومی فقط یک حس است و مگر می شود یک کسی در این عالَم باشد که به دردی نخورد؟  پس چرا آفریده شده است اصلاً؟  بنابراین اگر این حس به سراغتان آمد بدانید که یک حس شیطانی است و برایش تره هم خرد نکنید که برود پی کارش.  اما سعی کنید قدم های مثبت حتی کوچکی در زندگیتان بردارید که آن حس رضایت و مفید بودن را در دل و جانتان به تماشا بنشینید. 
***
امیدوارم مسیر تدریسم بعد از دفاع هم بیشتر هموار شود و بتوانم مفیدتر باشم در این زمینه. 
***
این را هم عرض کنم که بدانید اوضاع از چه قرار است:

از بس که در کنج عزلت خودم خزیده ام و مهمانی و ... را برای خودم ممنوع کرده ام که یکی از دوستان در سال جدی یک آرزوی عجیبی برایم کرد:

«امیدوارم در سال جدید بیشتر در انظار عمومی ظاهر شوی»! 


تو خود حدیث مفصل بخوان که «این یعنی چه؟». 


بدرود...




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، تدریس امسال، حس مفید بودن، از همه چیز و همه جا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 فروردین 1397
خاله دانشجو
سلام به همگی

این عنوان یکهو به ذهنم رسید البته خاطره ای پشتش هست که برایتان تعریف می کنم که دورهمی خوش باشیم. 

برادرزاده ام ۳-۴ ساله بود یا شاید ۵ ساله  می رفت مهدکودک، یک شعری یادشان داده بودند که ایشان چون اصل واژه ها را در بخشی از شعر یاد نگرفته بود با واژه های خودش جایگزین کرده بود. البته در پرشین بلاگ یک باری فکر کنم بخشی از این شعر معروف این دانشمند کوچک خانه ی ما را برایتان نوشته بودم. قسمت هایی که با رنگ آبی نوشته می شود خوانش تخصصی کوچولوی خانه ی ما بود 

اینجا که مهد کودکه / پر از گلای کوچکه 
بچه ها مثل گلند / خوب و تمیز و تپلند
مربیان مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون
یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

نسخه ی تغییر یافته ی دانشمند کوچک ما:

لازم به ذکر است که ایشان به جای حرف «ل» می گفت «ر».
اینجا که مهد کودکه پر از گُر 
بچه ها مثل گُرَن
خوب و تمیز و تُپُرَن (واژه ی تو پُر هم با شنیدن این به ذهن اصابت می کرد )
مربیا نِمهربون (فکر می کرد «ن» مال مهربون است و وسطش یک مکثی می کرد و نِمهربون رو با شدت ادا می کرد)
خوب و تمیز و تُپُرَن 
یاد می دهن به بچه ها
... (یادش نمی آمد...)
یاد می دهن به بچه ها
همه چی یاد میدن 

و این شد که شد خاطره ی شعر خوانی و بازخوانی اشعار کودکی ما به این شکل که می بینید. 

این عنوان «از همه چیز و همه جا» از آن شعر در خاطرم مانده بود که گزینه ی خوبی برای این مطلب یافتمش. 

راستش را بخواهید نمی دانم در این وانفسای روزهای هر روز سخت تر از دیروز خودمان در آن جغرافیا، اینکه بیایم عکس از روزهای این جغرافیا بگذارم کار درستی است یا نه!؟ حتی تصمیم داشتم که دیگر عکس نگذارم چون ممکن است خدای ناکرده خدای ناکرده با اینکه قصد بنده این نیست و خدا از دلها آگاه است اما یک وقت این احساس در دلتان بیاید که : خوش به حالشان و از اینطور حرف ها.  بنده به هیچ وجه قصد ندارم و هیچوقت نداشته ام دست روی دل کسی بگذارم یا دلی را بسوزانم. هرگز!  اما در همین افکار بودم که دیروز پریروزها یکی از خوانندگان عزیز نوشتند که: «می آیم این صفحه که اندکی دلم باز شود و عکس و ... ببینم شما هم هی از مشکلات ایران می گویید». این حرف مرا به فکر وا داشت که شاید دوستان دیگر هم برای تلطیف فضای روحی شان به این صفحه می آیند و شاید بهتر باشد از حال و هوای این روزهای اینجا بگویم شاااااید در حد چند دقیقه هم فارغ از مسائل و حواشی شوند.
راستش باز نمی دانم سِره کدام است و ناسِره کدام!؟ اما اگر حتی یک نفرتان چنان احساسی بهتان دست داد که امیدوارم ندهد لطفاً بفرمایید تا روش نوشتاری ام را تغییر دهم. به امید روزی که مشکلات وطنی مان هر روز بیشتر از دیروز محو و نابود شوند. بلند بگو تکبیر! 
اگر اشتباه نکنم ۱۲ دسامبر (آنطور که تاریخ عکس نشان می دهد) اولین برف درست و حسابی ما بارید. این هم عکس های آن شب که دید به مرور کم شد و همسرم که آخر شب از سر کار می آید می گفت به سختی می شد راه و جاده را تشخیص داد  و اندکی هم دیرتر از حد معمولش به خانه رسید چون با سرعت پایین باید رانندگی می کردند. قشنگ از پشت پنجره هم معلوم بود که دید خیلی کم شده است. البته دید به مرور از همینی هم که می بینید کمتر تر شد. 


و اینجاست که آدم می فهمد آن ماشین های در پارکینگ روباز صبح که از خواب بیدار می شوند چه سختی هایی خواهند کشید برای ربودن برف از روی ماشین ها. نکته ی قابل توجهی که امسال همسرم گفت و متوجهش شدم این است که بعضی ها برف پاک کن های ماشینشان را باز می کنند تا به شیشه نچسبد و یخ نزند و فردا بتوانند براحتی شیشه را پاک کنند. در این عکس بالایی هم این قضیه به چشم می خورد (ماشین های سمت راست ردیف جلو کنار تیر چراغ برق را زوم کنید).

عکس های پایین هم از روزهای بعدی این ماجراست:
این یکی (پایینی) شیشه ی پنجره ی بالکن ماست که فردا که از خواب بیدار شدیم دیدیم بر اثر سرما یخ زده است. البته بنده یخ زدگی های بیشتر از این را هم حتی در داخل ایران با چشم غیر مسلح دیده ام بنابراین برایم تعجبی نداشت این صحنه. 
بالکن را هم که ملاحظه می فرمایید. برف که می آید بالکن ما هم حسابی برفی می شود. این را هم بگویم که برف اینجا گاهی یک سوز مغز استخوان سوز هم با خودش یا بعد از خودش می آورد. نکته ی دیگری که باید در این جغرافیا به آن دقت کافی داشت این است که: در فصل سرما، اگر آفتاب به چشمتان خورد گول آفتاب را نخورید با لباس معمولی بیرون بروید ها!!! وگرنه شما می مانید و یک عمر پشیمانی از این غفلت و ناآگاهی!  هم آفتاب است هم تا منتهی إلیه قلب آدم سوز سرما نفوذ می کند و تو می مانی و اینهمه تناقض در آب و هوا در یک جا! یعنی نشده یک باری که من گول این آفتاب مصنوعی و مار خوش خط و خال آفتابی را بخورم و حسرت و پشیمانی برایم نمانده باشد.  حالا هر وقت آفتاب می زند در فصل سرما، به هوا می گویم: فکر کردی! یک جوری خودم را بپوشانم و بیرون بیایم که خودت غافلگیر شوی از اینکه نتوانستی گولم بزنی.  به هر حال، از ما گفتن بود. شما اگر آمدید و دلتان خواست خودتان این سوز و سرمای مغز استخوان سوز را به همراه آفتاب گول زنک اینجا تجربه کنید عواقبش پای خودتان و حرف گوش نکردنتان. 




در عکس پایینی دو بنده ی خدا را مشاهده می فرمایید که صبح اول وقتی دارند ماشین را آماده ی حرکت کنند. 


این پایینی هم نمایی از King's University College که یکی از کالج های مربوط به وسترن است و بنده در آنجا به شغل شریف مراقبت امتحانی مشغول بودم. بله، نان از زیر برف و سوز و سرما در می آید جان خواهر! 


این هم یک روز دیگر از کلاس امتحان بود که برف های یکی دو روزه روی هم تلنبار شده بودند و شده بودند این صحنه:

خدایی اش هر چه فکر می کنم با اینکه کارشناس مسائل محیط زیستی و زمین شناسی نیستم اما با همین مقدار تجربه و اطلاعات ناقصم باز هم عقلم قد نمی دهد که زمستان و تابستان جایشان عوض شود و بگوییم طبیعی است خب زمستانی گفته اند تابستانی گفته اند! فصل ها که جابجا شود می شود همینی که در ایران شاهدش هستیم! تغییرات اقلیمی ای که یا به دست بشر است یا به دست بشر بیشتر!!!  و در زمستان نه برفی می آید و در پاییز نه بارانی! خب، این چطور می شود اسمش را طبیعی گذاشت؟ زمستان باید برف داشته باشد تابستان باید گرم باشد بهار باید لبریز از باران باشد خب! 
خدا به داد ماها برسد که فصل هایمان هم دارد جابجا می شود!  یکی از آرزوهای من این است که یک دهم این برف و باران به طور مستمر و همیشگی در ایران ببارد. اما والله خدا چه کند از دست این بشر!؟ آتش که گرفت خشک و تر می سوزد دیگر! این قانون طبیعت است! خدا که با ما دشمنی ندارد که! امروز صبح به همسرم می گفتم: اینکه زمین لرزه و خشکسالی را به مسائل اقلیمی و جغرافیایی و ... ربط می دهند درست است کاری ندارم. اما اینکه همه ی این مسائل یکهو بر سر یک کشور آوار شود چگونه می شود گفت طبیعی است؟ خب خودمان کم دخیل نیستیم در این ماجراها! من اسمش را می گذارم بلا! حالا بگذارید یک دویست سالی از امروزمان بگذرد آیندگان خواهند آمد و ایران خواهد شد کشوری که مثل قوم لوط و عاد و ثمود و نوح و آن دیگران بشود عبرت برای دیگران! راستش مانده ام اینهمه مصیبت و آفت از زمین و آسمان را چگونه به خوش حجابی و بد حجابی ربط دهم این وسط!؟ 

بگذریم که اگر نگذریم باز درد سر می شود...

این پایینی هم مسیری که بنده در آن شب پر از برف طی کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم و برگردم خانه. حالا بعضی ها فکر می کنند که هر که در خارج از کشور است همه اش لب دریاست و خوشگذرانی و خوش به حال! والله ما باید بیشتر کار کنیم تا زندگی کنیم. اینجا نفس کشیدن هم با دلار حساب می شود. باور کنید این حرفها را برای دل خوش کنی شماها که آنجا هستید نمی گویم. واقعیتی ست انکار ناپذیر. این هم نمونه اش که بنده و خیلی های دیگر از این ایستگاه به آن ایستگاه باید در این سرما منتظر اتوبوس باشیم تا از خلال این رفتن ها و آمدن ها چند دلاری حقوق بگیریم. باز هم شکر! 
درباره ی سوز و سرمای زمهریر اینجا قبلاً تر ها گفته بودم و آن Feels Like ی را که در هواشناسی می نویسند برایتان معنی کرده بودم که یعنی دمایی که در هوای آزاد منتظر اتوبوس می مانی و سرما به عمق جانت رخنه می کند و اندامهای داخلی ات یخ می زند اما اتوبوس هنوز نمی آید  آن یعنی همان Feels like هواشناسی.  باور کنید در هیچ لغتنامه ای معنی ای به این دقتی نمی توانید برایش پیدا کنید.  مثلاً نوشته دما منفی ۹ درجه اما Feels like اش منفی ۱۷ درجه است. یعنی هوا به اندازه ی منفی ۱۷ درجه سرد است طبق تعریف بالایی بنده.  


امروز هم که ۲۵ دسامبر است و سالروز تولد حضرت عیسی به روایت مسیحیان. که از همین جا به همه ی مردم و شما خوانندگان خوب این صفحه تبریک می گویم. به قولی چون که صد آمد نود هم پیش ماست  اینکه این روز را تنها به مسیحیان تبریک بگوییم برایم قابل درک نیست بنا به دلیلی که در شعر آمده است. به هر حال، امیدوارم این جشن گرفتن ها و تبریک گفتن ها ما را به کُنه مطلب سوق دهد و تنها به یک شب جشن و مهمانی خلاصه نشود که در این مناسبت ها پیغامهایی ست برای اندیشه کنندگان... 

تا عکسهای برفی دیگر درود و بدرود... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، از همه چیز و همه جا، غریبانه، برف می بارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 دی 1396
خاله دانشجو