ماجراهای تحصیل در کانادا سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین! tag:http://studyincanada1.mihanblog.com 2018-06-23T06:17:06+01:00 mihanblog.com سرشلوغی... 2018-06-13T00:26:37+01:00 2018-06-13T00:26:37+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/181 خاله دانشجو سلامحرف برای گفتن خیلی زیاد است اما وقت کم. صبور باشید که خدا صابران را دوست دارد... سلام
حرف برای گفتن خیلی زیاد است اما وقت کم. 

صبور باشید که خدا صابران را دوست دارد...
]]>
پرسش و پاسخ 2018-05-24T16:32:40+01:00 2018-05-24T16:32:40+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/180 خاله دانشجو سؤال:سلام وقت بخیر, ببخشید مزاحم شدم یه سوال خیلی مهم داشتم کسی تو شهر لندن پیدا نکردم که ازش بپرسم, سوالم اینه که کار سیاه (پرداخت دستمزد با پول نقد) تو شهر لندن میشه پیدا کرد؟ خیلی لطف میکنید اگر اطلاعی دارید جواب بدید.پاسخ: سلام. چون پاسخ مستقیم به پیغام دادن در وبلاگ ممکن نیست (غیر از بخش نظرات منظورم است) سؤال شما را در بخش مطالب پست شده نوشتم تا جواب را نیز همین جا مشاهده بفرمایید.راستش یک بار از یکی از دوستان چنین چیزی شنیدم که برای یک بنده ی خدایی توصیه می کردند به دنبال چنین کارهای سؤال:
سلام وقت بخیر, ببخشید مزاحم شدم یه سوال خیلی مهم داشتم کسی تو شهر لندن پیدا نکردم که ازش بپرسم, سوالم اینه که کار سیاه (پرداخت دستمزد با پول نقد) تو شهر لندن میشه پیدا کرد؟ خیلی لطف میکنید اگر اطلاعی دارید جواب بدید.


پاسخ:
 سلام. چون پاسخ مستقیم به پیغام دادن در وبلاگ ممکن نیست (غیر از بخش نظرات منظورم است) سؤال شما را در بخش مطالب پست شده نوشتم تا جواب را نیز همین جا مشاهده بفرمایید.

راستش یک بار از یکی از دوستان چنین چیزی شنیدم که برای یک بنده ی خدایی توصیه می کردند به دنبال چنین کارهایی باشند که پول نقد دریافت کنند. البته به اسم «کار سیاه» نشنیدم تابحال. اما گویا چنین کارهایی هست. اما در چه زمینه ای نمی دانم. شاید در زمینه ی ارسال پیتزا به مشتری  البته اینجا لندن کاناداست نه لندن انگلستان.

با تشکر!
]]>
گزارش تزنویسی و عکس های بهارگونه 2018-05-10T13:23:11+01:00 2018-05-10T13:23:11+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/179 خاله دانشجو سلامبه توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز نویسی است به این نتیجه رسیدم

سلام
به توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :
از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... 

راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز 
نویسی است به این نتیجه رسیدم که کار آنها خیلی راحت تر است. آنها یا در آزمایشگاه مشغول تست متغیرهای مختلف هستند یا مشغول تست دستگاهی چیزی و یا پای کامپیوتر در حال simulation و داده گیری و ... هستند و کلی داده دارند و با همان ها کارشان راه می افتد و بالاخره نتیجه ای این وسط عایدشان می شود که ارائه دهند و درواقع تزشان می شود گزارش کارهایی که کرده اند و نتایجی که به دست آورده اند. نهایتاً به این نتیجه می رسند که این ماده روی این موضوع جواب نمی دهد و کسانی که بعد از آنها قرار است در این حوزه کار کنند دیگر سراغ آزمایش این ماده روی این موضوع نمی روند چون قبلاً یکی زحمتش را کشیده و نتیجه نگرفته (مثلاً) یا گرفته.

اما ما علوم انسانی ها

نه داده ای نه متغیری نه نمونه ای نه دستگاهی نه آزمایشگاهی نه برنامه ی خاصی روی کامپیوتری نه چیزی!
خودمان هستیم و خودمان و این مغزمان و این تراوشات ذهنی مان. یعنی علی و حوضش تنهای تنها هستند و فقط باید ببافند 

از شوخی گذشته جدی می گویم ها! کار ما علوم انسانی ها بافتنی ست  حالا شانس بیاورید این وسط، داروها هم همان چیزی را که شما بافته اید در ذهنشان بافته باشند وگرنه مدام می خواهند بگویند: «نه اینطوری نباید می بافتی خارج از موضوع بافتی  اینجا را زیادی بافتی کش بافتی شل بافتی سفت بافتی و در بدترین حالتِ ممکن ممکن است بگویند  همه اش را بشکاف از نو بباف).

ما ادبیاتی ها با همین واژه ها سر و کار داریم و واقعاً تنها ابزار تزنویسی مان همین مغزمان است و تراوشاتش...

یعنی همه چیز به استنباط شخص شما بستگی دارد. در فوق لیسانس در آنجا می گفتند: حق ندارید از خودتان چیزی بنویسید و تنها گزارش گفته های دیگران را می دهید البته با زبان قلم خودتان نه کپی مستقیم نوشته های دیگران! که قربانش بروم بیشتر تزها هم کپی محض بود  و حتی خاطرم هست سر پایان نامه ی فوق لیسانس یکی از بچه ها داور پایان نامه که رفته بود خیلی از نقل قول مستقیم های پایان نامه را از اینترنت پیدا کرده بود دیده بود شاید ۹۰٪ پایان نامه کپیِ محض است  می گفت این پایان نامه قابل دفاع نیست و کلی میانجی گری کردند که این مورد خاص است پذیرش خارج دارد یک نمره ای به او بدهید قبول شود برود وقتش تنگ است و ... 
وا اسفاااااا از تولیدات علمی ما! وا اسفاااااا! دست روی دلم نگذارید که خون است هااا! خون! 

یا مثلاً دانشجوی زیست شناسی ای بود که می گفت اینجا قبول نمی کنند که این ماده نتیجه نداد جواب نداد «باید» جواب دهد! دانشگاه اینقدر خرج آزمایشت می کند که آخرش بیایی بگویی «جواب نداد»؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ برو یک کاری کن جواب دهد!  و اینگونه می شد که از چندین نفر از بچه های رشته های علوم پایه و طبیعی در دوره ی فوق لیسانس شنیدم که به همین دلیلِ منطقِ بی منطقی دانشگاه مجبور بودند در داده ها دست ببرند تا «جواب دهد!».  خدایا! قیامتت را برسان من دیگر طاقت ندارم 

باز به حاشیه رفتم. ببخشید! دلم خون است از این تولید علم در آنجا! 

بله داشتم می گفتم که کار ما خداییش سخت است و سخت. 
ظاهرش این است که : بابا! کلی لذت می برید رمان می خوانید خب! ولی این رمان خواندن ما کجا و آن رمان خواندن از روی تفریح کجا؟ ما در یک رمان باید کلی به دنبال عناصر نشان دهنده ی فلان موضوع بگردیم و استدلال کنیم که چرا فکر می کنیم این عناصر به این موضوع ربط دارند و شاهد مثال بیاوریم از اینجا و آنجا و که فلانی هم چنین گفته و چنان گفته. دکترا دیگر مانند فوق لیسانس نیست که بگویند فقط گزارش گفته های دیگران را بده و تمام. (البته شاید در این سوی عالم همین را هم از فوق لیسانس ها نپذیرند که فقط حرف دیگران را بگویی. نمی دانم من اینجا فوق لیسانس نخوانده ام). اینجا باید صاحب نظر باشی! فردا قرار است آن دیگران به حرف های خود شما استناد کنند و شما هم بشوی یکی از منابع و مآخذ نوشته های دیگران. هیچ کس هم با هیچ کس شوخی ندارد اینجا. به همین دلیل است که این کشورهایی که حتی به اندازه یک صدم ما نه تاریخ دارند نه قدمت نه هیچ چیز دیگر، به اندازه هزار برابر جلوتر از ما حرکت می کنند در تولید علم و پیشرو هستند. دیگر این دلایل که کسی پذیرش خارج گرفته نرود پذیرشش می پرد یک نمره ای بدهید برود جواب نمی دهد اینجا. هم خودت را اخراج می کنند هم آن استاد راهنمایت را که چنین پیشنهاد بی شرمانه ای را به داور می دهد هم آن ناظر جلسه ی دفاع را که معلوم نیست به او چه رسیده که رضایت داده این اتفاق ها بیافتد هم آن داوری را که حتی تحت فشار بقیه با اکراه کوتاه آمده و یک نمره ی قبولی سطح پایین برای پایان نامه ی غیرقابل دفاع داده هم از زمین و زمان ساقطت می کنند (دور از جان شما) که دیگر نروی تمام اینترنت را کپی کنی در پایان نامه ات و به خورد دیگران دهی به اسم خودت! 

حال تو خود بی زحمت برو و حدیث مفصل را از این مجمل بخوان تا حساب کار دستت بیاد عزیز دل...!

این هم چند عکس از روزهای این روزهای ما:

شنبه ای که گذشت رفته بودیم هواخوری در منطقه ی حفاظت شده ی اطراف لندن به نام Fanshawe Conservation Park که جای باصفایی است. هم آب دارد، هم قایق دارد، هم از این کاروان ها کرایه می دهند که شب بمانی و کباب بزنی وسط درخت ها، هم سرویس بهداشتی دارد، هم درخت دارد، خلاصه هم زمین دارد، هم آسمان. اینها بماند چون شمال خودمان هم کم از اینها ندارد اما با این تفاوت که متأسفانه شمالِ ما زباله هم زیاد دارد و اینجا ندارد. یک اتاق هم داشت که ماشین لباسشویی گذاشته بودند که اگر کسی شب آنجا ماند و لباسهایش کثیف شد بتواند بشوید. این یکی دیگر نوبر بود وسط دار و درخت و ...  
البته ورودی هم دارد. یک روزش ۱۴ دلار است که می توانی تمام روز را از آن ورودی استفاده کنی و اگر هم بیرون رفتی دوباره با همان می توانی برگردی وارد شوی. بعد یک کارت هم می دهند که به ازای ۵ ورودی در طول سال ۲۰۱۸ که با هر بار ورود مهر می خورد بار ششم را رایگان وارد شوی. از این کارهای تبلیغاتی اینجا زیاد است بی حد و شمار....
جهت بهتر دیدن عکس ها بزرگنمایی کنید منظورم فقط عکس هاست ها نه موضوعات دیگر



این هم لب آب
بنشین بر لب جوی/آب و گذر عمر ببین...

هنوز خیلی از درختان بیدار نشده اند اگر بیدار شوند اینجا می شود بهشت






این هم دوشنبه ی گذشته دانشگاه ما نمایی از اتاق بنده در کتابخانه
نمی دانم چه خبر بود مسابقه ی دوچرخه سواری با مانع بود  یا چه! کلی دانشجوی دوچرخه سوار کلاه کاسکت دار آمده بودند و از وسط مانع ها می رفتند و می آمدند. این را هم بگویم که اینجا برای دوچرخه سواری باید حتماً کلاه سرتان باشد.
بزرگنمایی عکس فراموش نشود

این هم دیروز یعنی چهارشنبه ۹ می ۲۰۱۸ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ جنگل و خیابان های روبرو و کنار خانه ی ما
گفتم «کنار خانه ی ما» یاد خونه ی مادربزرگه افتادم

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره دشتاش پر از بوی گل اینجا همه ش بهاره ...
برای کنار خونه ی شما هم همین آرزوها را از صمیم قلبم دارم...



خدا به مردم سرزمینمان امنیت روحی و جسمی و آرامش عنایت کناد!

آمین. 

]]>
بهار شناسنامه ای و فرضی ما در یک زمستان واقعی و عملی 2018-04-21T16:04:27+01:00 2018-04-21T16:04:27+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/177 خاله دانشجو سلامآنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرور سلام

آنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...



یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...
به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... 

تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرور می کنیم:

نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است:



هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین...


درختان اسکلتهای بلور آجین:


زمین دلمرده:




سقف آسمان کوتاه:


غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است....


]]>
اینجا کجاست؟ 2018-04-10T00:01:09+01:00 2018-04-10T00:01:09+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/176 خاله دانشجو سلامفکر می کنید ساختمان این عکس کجاست یا کجا می تواند باشد؟ برای دیدن بهتر تصویر، صفحه را بزرگ کنید.به روز رسانی پاسخ :پارسال که رفته بودیم شهر نیاگارا، اینجا روبروی آبشار نیاگارا و اداره ی پلیس شهر نیاگارا بود که دور و برش را اینگونه سبز و تمیز و مرتب کرده اند و نیمکت هایی هم روبروی ساختمان گذاشته اند که مسافران می توانند آنجا استراحت کنند. شاید بتوان گفت تقریباً همه ی کسانی که در عکس مشاهده می کنید مسافر هستند و برای دیدن آبشار آمده اند و در آن قسمت در حال استراحت هستند. خ

سلام

فکر می کنید ساختمان این عکس کجاست یا کجا می تواند باشد؟
 برای دیدن بهتر تصویر، صفحه را بزرگ کنید.





به روز رسانی پاسخ :

پارسال که رفته بودیم شهر نیاگارا، اینجا روبروی آبشار نیاگارا و اداره ی پلیس شهر نیاگارا بود که دور و برش را اینگونه سبز و تمیز و مرتب کرده اند و نیمکت هایی هم روبروی ساختمان گذاشته اند که مسافران می توانند آنجا استراحت کنند. شاید بتوان گفت تقریباً همه ی کسانی که در عکس مشاهده می کنید مسافر هستند و برای دیدن آبشار آمده اند و در آن قسمت در حال استراحت هستند. خب، آبشار از قسمت آمریکایی تا کاناداییش یک مسافت زیادی دارد که بایستی پیاده بروید و لذت ببرید از فضایش. واقعاً هم آدم را خسته می کند.

و اما در این تصویر نکاتی نهفته است برای عبرت گیرندگان:
اداره ی پلیس باشد اینهمه هم سرسبز باشد نیمکت هم خودشان گذاشته باشند برای نشستن روبروی اداره ی پلیس شان! اینها همه بماند! اجازه هم بدهند عکس هم بگیری از آن محوطه! 

والله ما که ندیده بودیم از این چیزها!  بسی تعجب کردیم و در شگفتی فرو رفتیم.

همه ی اینها به کنار، وقتی هم پلیس ها را ببینی اصلاً هیچگونه ترسی تمام وجود و هستی ات را فرا نگیرد و حتی بتوانی بروی داخل اداره ی پلیس بگویی گوشیم به دلیل در مرز آمریکا بودن سیستمش رومینگی شده است و نمی توانم با همسرم تماس بگیرم. منتظرش  هستم ماشین بیاورد برویم. امکانش هست با تلفن شما یک زنگی به او بزنم و بگویم کجا هستم؟ و خانم مأمور پلیس هم شماره ات را بگیرد و خودش به همسرت زنگ بزند و بگوید که خاله دانشجو روبروی اداره ی پلیس منتظرت است و کلی با تو خوشرفتاری کند و تو هم نترسی اصلاً و تشکر و خداحافظی کنی و بیایی بیرون.

أللهُ أکبر! 
]]>
برف می بارد برف... ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 2018-04-07T00:57:50+01:00 2018-04-07T00:57:50+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/175 خاله دانشجو بله«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادیدیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی و این*جناب خان 

بله

«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* 

همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 
مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادی

دیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم 

جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.


این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

 و این



*جناب خان 
]]>
ورود به منزل با کفش طبق قانون کار کانادا (اندر خلق و خو که نه، اندر قوانین کانادایی) 2018-04-05T19:40:52+01:00 2018-04-05T19:40:52+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/174 خاله دانشجو سلاممی خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفاً
سلام

می خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...

داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. 

حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفاً بخاطر تمیز نگه داشتن خانه و بعضی دیگر هر دو. البته یک گروه چهارمیِ هیچکدامی هم هستند  که کلاً حکایتشان متفاوت است و خارج از بحث ما.

خب، ما هم که اینجا فعلاً مستأجر هستیم وقتی مدیر ساختمان خودش داخل خانه می آید برای مثلاً عوض کردن پوشال furnace که همان مخزن گرمایشی سرمایشی داخل آپارتمان است یا وقتی می آیند برای بازرسی سالانه ی سیستم ضد حریق و ... که همه ی اینها می طلبد وارد خانه شوند همیشه این مشکل کفش درنیاوردنشان به قوت خود باقی ست و زمانی که خارج از محدوده ی مجازِ جلوی در این طرف تر می آیند بعد از رفتنشان آدم ماتم می گیرد که چه کنم خدایا! با کفش آمد!  
برای جلوگیری از این دغدغه ها، از سالها پیش ما فکر بکری کرده ایم به این صورت که: اینها قبل از ورود به خانه یادداشت می گذارند که فلان تاریخ می آییم داخل منزل. آمدنشان هم به این صورت است که اول می آیند در می زنند اگر کسی در منزل بود که بود اگر نه، خودشان کلید می اندازند و می آیند داخل. حتماً‌ می گویید اینکه امن نیست که!  چرا، امن است نگران نباشید. البته خب آدم عاقل وقتی خودش در منزل نیست وسایل باارزشش را جلوی چشم دیگران نمی گذارد که! اما من در طول این ۷ سالی که در این آپارتمان ها بوده ام ندیده ام خدای ناکرده دزدی ای چیزی توسط مدیر ساختمان صورت بگیرد. واقعاً‌ از این نظر امن است نگران نباشید. یعنی همین که الآن اینها را نوشتم برای خودم هم عجیب است که چرا آدم باید فکرش به آن طرف ها سوق پیدا کند که نکند چیزی از خانه بردارند.  منظورم این است که این فکر به ذهن خطور کردنش معلول موارد بیشماری بوده و هست که ما ایرانی ها همیشه از آن نظر در ناامنی کامل به سر برده و می بریم  و گرچه در این محیط این مسأله موضوعیتی ندارد اما ناخودآگاه ذهن ها به آن سو کشیده می شود دیگر. 

بله، عرض می کردم که وقتی می آیند ما همیشه همان دم در از مدیر ساختمان یا تکنسین خواهش می کنیم که کفششان را دربیاورند. در اینجا چند حالت پیش می آید:

۱- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، می گویند نمی توانیم کفشمان را دربیاوریم چون منطق این قانون این است که اگر کفشت را دربیاوری سوزنی چیزی در پایت برود یا آسیبی ببینی پای خودت است و محل کار هیچگونه مسؤولیتی را در این فقره نمی پذیرد.

۲- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، خودشان یک پوششِ روی کفش از کیفشان درمی آورند و می کشند روی کفش هایشان و وارد خانه می شوند. این مورد شامل برخی از تکنسین ها می شود که برای انجام اموری چون وصل کردن مودم اینترنت و ... می آیند.

۳- ضمن گوشزد کردن قانون کار در کانادا، اما کفش هایشان را در می آورند و وارد خانه می شوند که این آخری از نادرات امور است.

بله، حل مسأله ی ما به این شکلی که در تصویر می بینید انجام می گیرد. ما هم قبل از آمدنشان همه جا را با احتیاط و باحوصله روزنامه پیچ می کنیم چون می دانیم از کدام مسیر به کجا قرار است بروند و همان دم در ازشان می خواهیم از روی این روزنامه ها راه بروند.

مدیر ساختمان قبلی مان در همین خانه ی فعلی، چند باری که آمده بود منزلمان، یک نگاه عجیب و غریبی به این روزنامه ها می انداخت و با کفش هایش وارد منزل می شد. یک بار هم نتوانست دوام بیاورد و رو به من و همسرم گفت: We are not dirty یعنی ما کثیف نیستیم چرا اینهمه روزنامه پهن می کنید هر بار هر بار؟* (من مترجم خوبی می شوم ها  حتی دل طرف را هم می خوانم و به ترجمه اضافه می کنم).
همسرم هم در جواب گفت: But your shoes ARE یعنی شما نه، اما کفش هایتان کثیف هستند.
بماند که واقعاً‌ همانطور که خیلی قبلاً تر ها عرض کرده بودم من واقعاً در این ۷ سال نفهمیدم که این واژه ی dirty که در قاموس لغات این خارجی ها هست مصداق هایش دقیقاً‌ چه چیزهایی هستند؟ و اینها واقعاً به چه چیزهایی می گویند: «کثیف»؟  این از سؤالات پیچیده ای است که در به در در پی یافتن جواب برایش هستم و متأسفانه نمی شود به یک کانادایی این را گفت که! بدشان می آید خب.  از نظر این قوم و اقوام دیگر خارجی همه چیز تمیز هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود  حال چرا این خلافش هرگز ثابت نمی شود أللهُ أعلم. 




خداییش زندگی ای داشتیم با این روزنامه ها هااااا! 
حدود دو سه ماه پیش یک اتفاق عجیبی افتاد که خیلی به ما آرامش داد. مدتی ست که مدیر ساختمان های ما که همیشه باید یک زوج باشند عوض شده اند و این جدیدها بسیار انسان های فعال و کاری و مهربان و خوش برخورد و با روابط عمومی بالا و غیره هستند.  یک بار که قرار بود اینها بیایند برای تعویض پوشال و ما می خواستیم برویم بیرون، باز همه جا را از همان دم در تا انتهایی ترین قسمت اتاق خواب که مخزن گرمایش و سرمایش آنجاست روزنامه پیچ کردیم که آماده باشیم. هنوز در خانه بودیم که Marie و Scott مدیران ساختمان ما در زدند و آمدند داخل. علی رغم چینش روزنامه ها باز آمدیم بپرسیم که امکانش هست کفش هایتان را دربیاورید که قبل از سؤال ما دیدیم که Marie دمپایی هایش را درآورد و Scott کفش هایش را.  
مرا می گویید؟  
همسرم را می گویید؟  
آنها که تعجب و در عین حال خوشحالی ما را دیدند گفتند: از بابت ما نگران نباشید ما همیشه کفشمان را درمی آوریم. البته به نظرم منظورشان برای خانه ی کسانی بود که حساسند. 

خدا را شکر! این یک مسأله ی آزار دهنده ای برای ما بود که با وجود این دو مدیر ساختمان با درک و فهم بالا رفع شد و خیلی جالترش اینکه وقتی همسرم برای اینکه مثل مدیر ساختمان قبلی برایشان سوء تعبیر نشود همان بار اول شروع کرد به تعریف داستان گفت و گوی او و مدیر قبلی، خود Scott هم به گفته ی همسرم صحّه گذاشت که: بله کفش ها تمیز نیستند که! از بیرون آمده اند. جالبترترش اینکه اینها هم کانادایی هستند آن قبلی ها هم کانادایی بودند. می بینید چقدر نمی شود هیچ چیز را تعمیم داد؟ حال اگر من می خواستم اندر خلق و خوی کانادایی ها بنویسم کدامشان را باید عمومیت می دادم و کدامشان را نه.  و بدینسان است که هر چه بنده اینجا از تجربیاتم می نویسم هیچکدامشان مطلق و سیاه و سفید نیستند و همیشه باید مسائل را خاکستری دید حتی اگر یک عدد استثناء پیدا شود.

البته برای موارد بعدی که ممکن است شخص سومی برای انجام کاری به منزل ما بیاید از ebay که یک مجموعه ی خرید اینترنتی است از این پوشش های نایلونی کش دار کفش سفارش دادیم و یک جفت دم دست گذاشتیم تا بی فوت وقت از شخص موردنظر درخواست کنیم که روی کفشش بپوشد که در این صورت نمی توانند بگویند من نمی پوشم چون می شود ازشان شکایت کرد بابت نپوشیدنشان. شما هم اگر به این مسأله حساس هستید بهتر است قبل از ورود به این کشور از این پوشش های کفش با خود بیاورید و خیال خودتان را از همان اول راحت کنید.

این هم از داستان قانون کار کانادا و راه حل ما.

خداگهدارتان...


]]>
از همه چیز و همه جا ۲ :) 2018-04-01T15:25:00+01:00 2018-04-01T15:25:00+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/173 خاله دانشجو سلام دوستانبدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. ***امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.***بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم سلام دوستان
بدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. 
***
امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.
***
بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق بودم که به لطف خدا به خیر و خوشی به پایان رسید و هفته ی بعد از عید نوروز کلاس هایم تمام شد و با بچه ها خداحافظی کردم و دیگر باید حسابی روی تز بینوایم متمرکز شوم تا به سرانجام مطلوبی برسد... 
***
تجربه ی تدریس امسالم یک چیزی کاملاً متفاوت با همه ی سالهای قبل بود. نمی دانم دقیقاً به چه دلیل! اما احساس می کنم اعتماد به نفسم امسال بیشتر شده بود یا یک اتفاقی در درونم رخ داده بود که به لطف خدا توانستم رابطه ی خوبی با بچه های خارجی و بیشتر کانادایی برقرار کنم و اینهمه بسیار برایم جای تعجب داشت چون برخلاف سال های گذشته این بار بیشتر کلاس را با انگلیسی حرف زدن اداره می کردم نه فرانسه و این دلیل کافی ای می توانست باشد که اعتماد به نفسم پایین بیاید یا ناراضی باشم از امسال، اما اینطور نشد و بنده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنم راضی هستم و در کارنامه ی تدریسم امسال یک سال خاص و بی نظیر بود. البته شکر خدا بازخوردی هم که از بچه ها گرفتم مثبت بود.  

یکی شان در کلاس intermediate برایم نوشته بود که: «خیلی خوشحالم که این ترم در کلاس تو بودم و یک ترم باورنکردنی ای برایم بود و تو TA شگفت انگیزی هستی». درست است که نباید به این تعاریف غرّه شد و البته که من نشدم اما از این جهت که چنین حسی به یک دانشجوی زرنگی در کلاس من دست داده است جای شکر دارد خب. 

یک آقای میانسال حدوداً ۶۰-۶۵ساله هم در کلاس مبتدی ها داشتم که دانشجوی زرنگی بود و همیشه باهم رابطه ی خوبی داشتیم و با حضور ایشان کلاس با شوخی و خنده سپری میشد چون خیلی باهم کَل کَل می کردیم. ایشان هم روز آخر که همین چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود در کلاس از تدریس بنده تشکر کردند و گفتند: «خیلی خوب تدریس می کردی متشکرم». چقدر حس مفید بودن خوب است خدایا! خدا نکند آدم احساس بی فایدگی بکند!  البته این دومی فقط یک حس است و مگر می شود یک کسی در این عالَم باشد که به دردی نخورد؟  پس چرا آفریده شده است اصلاً؟  بنابراین اگر این حس به سراغتان آمد بدانید که یک حس شیطانی است و برایش تره هم خرد نکنید که برود پی کارش.  اما سعی کنید قدم های مثبت حتی کوچکی در زندگیتان بردارید که آن حس رضایت و مفید بودن را در دل و جانتان به تماشا بنشینید. 
***
امیدوارم مسیر تدریسم بعد از دفاع هم بیشتر هموار شود و بتوانم مفیدتر باشم در این زمینه. 
***
این را هم عرض کنم که بدانید اوضاع از چه قرار است:

از بس که در کنج عزلت خودم خزیده ام و مهمانی و ... را برای خودم ممنوع کرده ام که یکی از دوستان در سال جدی یک آرزوی عجیبی برایم کرد:

«امیدوارم در سال جدید بیشتر در انظار عمومی ظاهر شوی»! 


تو خود حدیث مفصل بخوان که «این یعنی چه؟». 


بدرود...
]]>
داستان نحوه ی تحویل سال ۹۷ برای ما دو تا 2018-03-21T18:59:48+01:00 2018-03-21T18:59:48+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/172 خاله دانشجو سلامتولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگیر سلام
تولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. 
یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگیرد و ...

وقتی داستانش را شنیدم گفتم: حالا صبر کن من برایت بگویم ببین «دل انگیز» بودنِ زندگی در لحظه ی تحویل سال یعنی چه! 

به قدری دل انگیز که همه تان ماست هایتان را کیسه کنید و پیش ما لُنگ بیاندازید و به قول گفتنی سکوت اختیار کنید. می خواهم با داستان لحظه ی تحویل سالمان همه ی شما را خلع سلاح کنم به معنای واقعی کلمه! 

به قدری داستانِ به روز رسانی تعمیر ماشین ما به طول انجامید و پر طول و تفصیل شد که دیدم در آن چند سطر آخر مطلب قبلی جا نمی شود و بهتر است این ماجرای «دل انگیز» را در یک پست جداگانه به سمع و نظر دوستان برسانم. 
عارضم خدمت شریف و باسعادتتان که:
همانطور که می دانید ماشین در تعمیرگاه بود تا اینکه بعد از ظهر دوشنبه صاحب تعمیرگاه به من زنگ زد و گفت مشکل را یافتیم. هم سوئیچ ترمز خراب بود که عوضش کردیم هم باتری کلاً خراب است و باید عوضش کنیم. شما قبلاً ۲۲۸  دلار و خرده ای برای سوئیچ ترمز پرداخت کرده اید و اگر بخواهید باتری جدید بیاندازیم قیمتش به همراه مالیاتش می شود ۱۹۰ دلار.  من هم سر کلاس بودم و هنوز کلاسمان شروع نشده بود و امتحان هم داشتیم آن روز و باعجله صحبت کردم و خداحافظی تا اینکه فردایش به مکانیک خبر دهیم که آیا باتری را عوض کنند یا نه.
بعد از کلاس زنگ زدم به عمو امید جهت راهنمایی. ایشان هم گفتند که باتریِ نو نهایتش ۱۴۰ دلار است و یک راهنمایی هایی کردند در جهت اینکه سؤالاتی از مکانیک بپرسیم و بفهمیم آیا صداقت دارد یا همه ی اینها تله ی پول است.
به هر حال، سرتان را درد نیاورم. شد فردا یعنی سه شنبه که ظهر ساعت ۱۲:۱۵ به وقت ما تحویل سال بود، صبح حدود ساعت ۹ زنگ زدم به تعمیرگاه که سؤال و جواب بکنم ببینم قضیه از چه قرار است. دیگر به جزئیات طولانی ماجرا نمی پردازم. پس از کلی حرف زدن و چانه زدن به مکانیک گفتم دیگر باتری را عوض نکنید و من می آیم باتری را با تقویت کننده شارژ کنید ماشین را ببرم. نه صبحانه ای نه چیزی. همسرم هم به دلیل خستگی زیاد در حالت خواب و بیهوشی به سر می برد. رفتم... بعد از کلی معطلی باتری را با تقویت کننده ای که خودش داشت شارژ کرد و ماشین روشن شد و من راهی خانه شدم. ساعت چند است؟ ۱۰:۳۰  من هم هم اصرار وهم  امید دارم که مثل تمام عمرم لحظه ی تحویل سال را در خانه باشم خب!  به عمو امید که قرار بود در جریانشان بگذارم زنگ زدم و گفتم ماشین را گرفتم اما می خواهیم بیاوریم شما هم چکش کنید. گفتند: پس ماشین را خاموش نکن که مبادا دوباره روشن نشود! همین الآن بیایید پیش من چون من می خواهم ۱۱ بروم خانه برای تحویل سال. یعنی نیم ساعت دیگر. راه ما تا آنجا هم تقریباً در خوش بینانه ترین حالتش می شد نیم ساعت. بنده ی خدا قرار شد یک ماشین هم به عنوان امانت به ما بدهند که فعلاً‌ بی ماشین نمانیم تا ماشین خودمان تعمیر شود. 
جانم برایتان بگوید حدود ۱۰:۳۷ صبح با همان ماشین روشن ، بنده پشت فرمان، راه افتادیم به سمت عمو امید.
خب، ماشین دنده اتوماتیک سیستمش بدین شکل است که وقتی پایت را از روی گاز برمی داری و ترمز می کنی ماشین متوقف می شود و وقتی پایت را از روی ترمز برداری حتی بدون فشار دادن پدال گاز، ماشین به آرامی راه می افتد. اندکی که رفتیم در قسمتی که خیابان سربالایی بود من احساس کردم هر چه گاز می دهم ماشین به هِن هِن می افتد و سرعت به جای بالا رفتن دارد پایین می آید!  سریع رفتم سمت راست جاده که توقف کنم کمی درست شد و همین طوری ادامه دادیم. اما مشکلی که بود این بود که وقتی وسط خیابان پایم را از روی گاز برمی داشتم به جای اینکه فقط سرعتم کمتر شود ماشین یکهو می ایستاد آن هم نه معمولی، که ما را هم به سمت شیشه ی جلو سوق می داد / هدایت می کرد / یک چیزی کمتر از پرت کردن. یعنی آن مسیری را که رفته بودیم اصلاً‌ من پدال ترمز را فشار ندادم چون با برداشتن پا از روی پدال گاز، ماشین متوقف می شد و می خواستم دوباره حرکت کنم با فشار زیاد راه می افتاد. دیگر دیدیم نمی شود همسرم زنگ زد به عمو امید گفت اینطوری شده است ایشان هم توصیه کرد به سرعت بزنید کنار یک جا توقف کنید دیگر حرکت نکنید ببینید از تایرها دود بلند نشده است؟ نزدیک مرکز شهر بودیم که یک پارکینگ پیدا کردیم رفتیم داخل. حالا هوا هم خیلی سرد بود باد تندی هم می وزید و بخاطر باد شیشه های ماشین هم بالا بود یعنی ما از بیرون به کل بی خبر بودیم. تا همسرم در را باز کرد و پیاده شد خدایا! یک دودی از این ماشین بلند می شد که آن سرش ناپیدا!  
از ترس سریع ماشین را خاموش کردم که سرِ سالی آتش نگیریم یک وقت دور از جانمان و دور از جانتان! 
باز دوباره مجبور شدیم زنگ بزنیم به باشگاه اتومبیل داران بانک TD که وصفش در مطلب قبلی رفت و تقاضای جرثقیل کنیم برای بردن ماشین به پیش عمو امید. همانجا همسرم زنگ زد به مکانیک نزدیک خانه و گفت اینطوری شده است و مسؤولیت این کار با شماست! آمدید ابرویش را درست کنید زدید چشمش را هم که کور کردید که! 
هوا سرد، باد شدید! سال نو دارد تحویل می شود  جرثقیل آدرس را پیدا نکرده است! دوباره زنگ زدند که کجایید. از ماشین پیاده شدیم که حتی اگر جرثقیل ما را ندید ما او را ببینیم... و بالاخره جرثقیل آمد. نزدیک ده دقیقه یک ربع طول کشید که ماشین را سفت و سخت ببندد که بین راه زنجیرها و اتصالات باز نشود. من دیگر نتوانستم هوای سرد را تحمل کنم رفتم سوار ماشین یعنی جرثقیل شدم. همین یک مورد ماشین را در طول عمرم سوار نشده بودم که آن هم شکر خدا در لحظات پایانی سال ۹۶ نصیب شد حسرت به دل از دنیا نمی روم دیگر.  
رفتیم سوار شدیم من هم همه اش حواسم به ساعت است، دیدم شد ۱۱:۵۰ دقیقه. یعنی آن ۱۱:۵۰ دقیقه ای که دوستم رسیده بود به خانه شان و تازه گله داشت از روز تحویل سال نو اش، بنده و همسرم تازه سوار بر جرثقیل عظیم الجثه ای پیش به سوی تعمیرگاه بودیم  ماجرای کداممان دل انگیزتر است؟ 
عکس پایین سوار بر جرثقیل پیش به سوی عمو امید...

ماشین بینوای ما را از آینه مشاهده کنید که با چه حال خرابی ای داریم می بریمش دکتر

بالاخره رسیدیم به مقصد و البته شده بود ۱۲ یا بعد از ۱۲ و عمو امید هم رفته بود.
آقای جرثقیل در حال جدا کردن ماشین هستند.

از کارمند عمو امید ماشین امانتی را هم تحویل گرفتیم و ساعت شد ۱۲:۱۴ دقیقه. سعی کردیم از طریق موبایل یک شبکه ی زنده پیدا کنیم اما درست و حسابی کار نکردند. من شروع کردم به خواندن دعای لحظه ی تحویل سال در ماشین امانتی  
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار یا مُحَوّل الحَولِ ... نه آن نبود  یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار  یا  یا مُدَبّرَ الَیلِ وَ النَّهار ... هنوز به آخر دعا نرسیده بودم و در کش و قوس درست خواندن دعا از فرط خستگی، سرما، ناراحتیِ نبودن در خانه هنگام تحویل سال و گرسنگی (شکم گرسنه هم که دین و ایمان ندارد که تازه می خواهید دعا یادش بیاید؟ چه حرف ها! ) که ساعت شد ۱۲:۱۶   که دیگر سال چند ثانیه قبل ترش تحویل شده بود برای ما بدون بوق و کرنا و ساز و دهل دم تحویل سال و دعای مقلب القلوب درست و حسابی و سفره ی هفت سین و ...  همانجا به هم تبریک گفتیم و راهی خانه شدیم... 
حتی سفره ی هفت سین را هم گذاشته بودم قبل از تحویل سال بچینم که دیگر نشد و آمدیم خانه و همچنان داستان ماشین و تعمیرگاه ادامه دارد... *


* خب این هم شکر دارد که ما یک ماشینی داریم که تعمیرگاه هم برود. این هم یک نگاه خوشبینانه است دیگر. 
]]>
(نوروز ۱۳۹۷ خورشیدی) مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز 2018-03-21T01:02:57+01:00 2018-03-21T01:02:57+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/171 خاله دانشجو پ.ن. ظاهراً نقاش این اثر استاد کمال الملک هستند.





پ.ن. ظاهراً نقاش این اثر استاد کمال الملک هستند.

]]>
ویزا کارت خاص و مزایایش 2018-03-19T15:41:25+01:00 2018-03-19T15:41:25+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/170 خاله دانشجو سلام به همگیامیدوارم روزهای آینده در سال جدید روزهای خوبی برای همگی مان باشد! پیشاپیش عیدتان مبارک تا بعد... دیشب اتفاق عجیبی افتاد. قرار بود برای کاری برویم بیرون، رفتیم که سوار ماشین شویم ماشین روشن نشد. این اولین باری است که ماشینمان از زمان خرید تا همین دیشب دچار مشکل می شود و با آنکه ماشین دست دوم است اما خداییش تابحال هیچ هزینه ی تعمیری روی دستمان نگذاشته است. ما که ازش راضی هستیم خدا ازش راضی باشد!  بله، داشتم می گفتم: هر چه استارت زدیم فایده نداشت. گفتیم حتما سلام به همگی
امیدوارم روزهای آینده در سال جدید روزهای خوبی برای همگی مان باشد! پیشاپیش عیدتان مبارک تا بعد... 

دیشب اتفاق عجیبی افتاد. قرار بود برای کاری برویم بیرون، رفتیم که سوار ماشین شویم ماشین روشن نشد. این اولین باری است که ماشینمان از زمان خرید تا همین دیشب دچار مشکل می شود و با آنکه ماشین دست دوم است اما خداییش تابحال هیچ هزینه ی تعمیری روی دستمان نگذاشته است. ما که ازش راضی هستیم خدا ازش راضی باشد!  بله، داشتم می گفتم: هر چه استارت زدیم فایده نداشت. گفتیم حتماً باتری خالی کرده اما همین یکهویی بودن این اتفاق خیلی عجیب بود.  عمو امید از همان روزی که ماشین را خریدیم به ما پیشنهاد داد که یک تقویت کنننده ی باتری یا همان Battery Booster بخریم که در مواقعی که باتری خالی می کند نیاز به کابل کشی برای باتری به باتری کردن و این برنامه ها نباشد و در جا بتوانیم با دستگاه خودمان بدون نیاز به یک ماشین دیگر این کار را انجام دهیم. ایشان گفتند که این دستگاه قیمت اصلیش ۲۰۰ دلار است + ۱۳٪ مالیات یعنی ۲۲۶ دلار. یکی دو بار در سال حراج می خورد الآن نخرید منتظر حراج باشید. ما هم منتظر حراج دستگاه بودیم تا اینکه بالاخره نزدیک های سال نوی میلادی (سال ۲۰۱۸) این حراج پیش آمد کرد و ما یک دستگاه تقویت کننده ی باتری خریدیم که البته فقط هم برای باتری نیست. پمپ باد هم دارد برای تایرها، شارژ هم دارد و ... یک جورهایی همه کاره است. دست عمو امد بابت معرفی اش درد نکند! 

اما از زمانی که خریده بودیم اصلاً‌ هیچگاه نیازی به آن پیدا نکرده بودیم تا دیشب. کوتاه سخن اینکه چه دیشب چه امروز صبح با این دستگاه هم ماشین استارت نزد.   در نزدیکی ما یک تعمیرگاه ماشین است. همسرم پیاده رفت تا ببیند تعمیرکاری می آید که یک نگاهی بیاندازد ببیند مشکلش چیست. صاحب آنجا هم گفته بود باید خودم بیایم و برای همین آمدن ۳۰ دلار می گیرم. من که زودتر به خانه برگشته بودم داشتم در اینترنت دنبال حل مشکل ماشین بودم که به چند ویدیو در یوتیوب برخوردم درباره ی همین مشکل ما. به همسرم زنگ زدم که برگرد شاید با همین روش ها خودمان توانستیم حلش کنیم. این یوتیوب خیلی خوب است چون از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شود و شما واقعاً بی چاره نمی مانید در هیچ زمینه ای. افسوس که به طرز ناروایی در آنجا فیلتر است. بابا! اینجا یوتیوب را به عنوان ابزار کمک آموزشی در کلاس ها هم استفاده می کنند آنوقت ما آنجا بخاطر یک سری محدودی ویدئوهای مشکل دار که مخاطبینشان خوب می دانند چگونه به آنها دسترسی پیدا کنند!!! باید از همه ی فواید این شبکه ی اینترنتی محروم باشیم! خب، این انصاف است؟ عقل سلیم هم یک چیز دیگر می گوید غیر از این. 
بگذریم...
رفتیم آن روش های ویدیوها را هم امتحان کردیم متأسفانه جواب نداد و البته در ویدیو هم گفته بود که ممکن است نیاز به یک قطعه برای ترمز داشته باشد. داشتیم همفکری می کردیم که چه کنیم که من یکهو یادم افتاد که از طریق ویزا کارت مخصوصی که من دارم از طرف بانک TD، عضو باشگاه اتومبیل داران بانک یعنی همان TD Auto Club هستم که یکسری خدمات رایگان برای ماشین دارها دارند از جمله اینکه یکهو ماشینت باتری خالی کرد یا بنزین لازم داشتی یا در ماشین قفل بود و باز نشد و قس علی هذا... گفتم خب، به اینجا زنگ می زنیم بیایند ماشین را ببرند پیش عمو امید. این بوکسور کردن ماشین را Tow می گویند. زنگ زدیم و گفتند تا نیم ساعت دیگر می آیند اما چون مسافت تعمیرگاه عمو امید دورتر بود بایستی مقداری هم پول اضافه دستی می دادیم. گفتیم باشد. بعد فکر کردیم که چه کاری است همین تعمیرگاه سر خیابان ببریم که بهتر است که!‌ خرج اضافه تر هم ندارد فقط می ماند هزینه ی مشکل یابی و تعمیر. دوباره زنگ زدیم آدرس مقصد را که تعمیرگاه باشد عوض کردیم و یک پیامک فرستادند که تا نیم ساعت دیگر می آیند بعد که آمدند چون ماشین ما در پارکینگ روبسته بود کامیون نتوانسته بود واردش شود و رفته بود که یک ماشین با ارتفاع کمتر را دوباره بفرستند و دوباره پس از نیم ساعت دیگر یک ماشین دیگر آمد و ماشین را بوکسور کرد و برد جلوی تعمیرگاه پیاده کرد و البته همه ی اینها رایگان.
ظاهراً مشکل ماشین از سوئیچ ترمزش هم نبوده و یک مشکل کامپیوتری داشته و متأسفانه امروز حل نشد و همسرم مجبور شد با تاکسی به سر کارش برود. امیدواریم دست کم فردا ماشین درست شود. چون مسیر سر کارش دور است و اصلاً بصرفه نیست با تاکسی رفتن. همین الآن با Uber که تاکسی اینترنتی این جغرافیا است مبلغ ۲۱ دلار و ۲۷ سنت پرداخت کردیم تازه شب موقع برگشت را می خواهد با اتوبوس بیاید. هزینه ها بالاست دیگر. 

هدف این مطلب همان خدمات باشگاه اتومبیل داران در کانادا بود که عرض شد. من در ایران ماشین نداشتم اما از هیچ صاحب ماشینی هم نشنیده ام که چنین خدمات رایگانی برای ماشین دارها وجود داشته باشد. شاید هم هست نمی دانم. اما اینجا واقعاً‌ این خدمات خیلی به داد آدم می رسند. خدا خیرشان دهد.

البته همانطور که گفتم برای برخورداری از چنین خدماتی باید مثلاً‌ در این مورد ویزا کارت خاصی داشته باشید. چون کارت های اعتباری تنوع زیادی دارند و بعضی ها مثل ویزا کارت بنده این خدمات را شامل می شوند و حتی بیمه ی ماشین دارند به این معنا که اگر شما ماشین کرایه کنید دیگر نیازی نیست برای بیمه ی شخص ثالث یا بدنه نیز پول جداگانه ای بپردازید. البته چون خودم هیچوقت ماشین کرایه نکرده ام از جزئیاتش آگاهی کافی ندارم اما منظورم این است که با داشتن کارت های اعتباری خاص می توانید از امکانات جانبی دیگری هم برخوردار شوید. البته کارت های اعتباری معمولی این امکانات را ندارند. به این کارتهای اعتباری خاص می گویند: premium credit card که نوع ویزا کارت بنده هم شاملش می شود. شرایط تقاضای این کارتها هم خاص است مثلاً‌ اینکه باید در حسابتان همیشه ۵ هزار دلار ثابت موجودی باشد تا مجبور نشوید هزینه ی سالانه ی داشتن این نوع کارتها را بپردازید. بنابراین باید همیشه حواسم باشد که در حسابم همیشه بالای ۵ هزار دلار موجودی باشد وگرنه جریمه می شوم برای داشتن این کارت اعتباری با زیر ۵ هزار دلار موجودی. اگر هم متوجه منظورم نشدید خیلی مهم نیست خودتان را اذیت نکنید.  إن شاءالله اینجا که آمدید بیشتر در جریان امور قرار می گیرید. 

این بود داستان ناگهانی ما...
ماشین همچنان در تعمیرگاه است...
به روزرسانی مشکل ماشین بعد از تعمیر در همین قسمت قرار خواهد گرفت...

خدا یار و یاورتان... 
]]>
شهریه ی دانشجویان خارجی در مقطع دکترا خیلی کاهش خواهد یافت :-) 2018-03-16T18:26:11+01:00 2018-03-16T18:26:11+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/169 خاله دانشجو سلام به همگییک خبر خوب و امیدوار کننده برای دانشجویان خارجی مقطع دکترا که امروز صبح دیدم.عنوان خبر این است:Western reduces tuition for international PhD students to same level as domestic PhD studentsدانشگاه وسترن در نظر دارد از سالتحصیلی ۲۰۱۸ (سال آینده) شهریه ی دانشجویان خارجی در مقطع دکترا را هم سطح شهریه ی دانشجویان دکترای بومی کند. دلایلش در این لینک نوشته شده است و فقط یک مرحله برای تصویب نهایی این طرح در ۲۶ آوریل مانده است. من که تا قبل از اینکه اقامت بگیرم سه سال تمام را با همان ش سلام به همگی
یک خبر خوب و امیدوار کننده برای دانشجویان خارجی مقطع دکترا که امروز صبح دیدم.

عنوان خبر این است:

Western reduces tuition for international PhD students to same level as domestic PhD students

دانشگاه وسترن در نظر دارد از سالتحصیلی ۲۰۱۸ (سال آینده) شهریه ی دانشجویان خارجی در مقطع دکترا را هم سطح شهریه ی دانشجویان دکترای بومی کند. دلایلش در این لینک نوشته شده است و فقط یک مرحله برای تصویب نهایی این طرح در ۲۶ آوریل مانده است. 

من که تا قبل از اینکه اقامت بگیرم سه سال تمام را با همان شهریه ی دانشجویان خارجی شهریه دادم. درست است تمام بورس بودم اما وقتی شهریه ات بالاست خب از مبلغ بورسی هم که برنده شده ای بیشتر ترش به شهریه ی می رود دیگر. 
باز خدا را شکر که برای آیندگان دارند فکرهایی می کنند! 

به آدرس ذیل مراجعه فرمایید:

http://mediarelations.uwo.ca/2018/03/16/western-reduces-tuition-international-phd-students-level-domestic-phd-students/


در پناه حق... 
]]>
زردی تو از من، سرخی من از تو، چهارشنبه سوری سال ۱۳۹۶ خورشیدی مبارک! 2018-03-14T03:12:07+01:00 2018-03-14T03:12:07+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/168 خاله دانشجو ای هموطن!و یک نکته:این میهن بلاگ یک گزینه اضافه کرده است برای پسندیدن مطالب. گاهی می بینم که برخی از افراد می آیند و مطلبی را نمی پسندند بی آنکه توضیحی در بخش نظرات بدهند که از چه چیز این مطلب بدشان آمده است.  البته هر کسی نظر شخصی اش را دارد و منظورم از این حرف این نیست که باید مطالب پسندیده شود! اصلاً. اما برای نپسندیدنش دوست دارم دلیلشان را بدانم برای بهبود رویه ی کلی این صفحه. اگر شما خواننده ی عزیز جزو آن کسانی هستید که «نمی پسندم» انتخاب شماست خوشحال می شوم دلیلش را ن
ای هموطن!



و یک نکته:
این میهن بلاگ یک گزینه اضافه کرده است برای پسندیدن مطالب. گاهی می بینم که برخی از افراد می آیند و مطلبی را نمی پسندند بی آنکه توضیحی در بخش نظرات بدهند که از چه چیز این مطلب بدشان آمده است.  البته هر کسی نظر شخصی اش را دارد و منظورم از این حرف این نیست که باید مطالب پسندیده شود! اصلاً. اما برای نپسندیدنش دوست دارم دلیلشان را بدانم برای بهبود رویه ی کلی این صفحه. اگر شما خواننده ی عزیز جزو آن کسانی هستید که «نمی پسندم» انتخاب شماست خوشحال می شوم دلیلش را نیز بدانم. با سپاس. 
]]>
اندر خلق و خوی کانادایی ها (۴) 2018-03-11T16:59:31+01:00 2018-03-11T16:59:31+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/167 خاله دانشجو سلام به همگیدیشب یک اتفاقی افتاد که همین الآن ساعت ۱ بعد از ظهر به وقت ما در آشپزخانه به آن فکر می کردم به ذهنم خطور کرد که یک نمونه از خلق و خوی کانادایی هم همین است و بدون فوت وقت آمدم که این گزینه را به صورت mp3 وار و فشرده توضیح دهم و بروم. دیشب در یک تئاتر فرانسوی که هر ساله به همت یکی از اساتید دپارتمانمان که زحمت کارگردانی اش را می کشد و با بازیگری بچه های دپارتمان و دانشجویان دیگر دپارتمان ها که فرانسه بلد یا فرانسوی زبان هستند برگزار می شود. از همان سپتامبر انتخاب نمایشن سلام به همگی

دیشب یک اتفاقی افتاد که همین الآن ساعت ۱ بعد از ظهر به وقت ما در آشپزخانه به آن فکر می کردم به ذهنم خطور کرد که یک نمونه از خلق و خوی کانادایی هم همین است و بدون فوت وقت آمدم که این گزینه را به صورت mp3 وار و فشرده توضیح دهم و بروم. 
دیشب در یک تئاتر فرانسوی که هر ساله به همت یکی از اساتید دپارتمانمان که زحمت کارگردانی اش را می کشد و با بازیگری بچه های دپارتمان و دانشجویان دیگر دپارتمان ها که فرانسه بلد یا فرانسوی زبان هستند برگزار می شود. از همان سپتامبر انتخاب نمایشنامه و هنرپیشه ها آغاز می شود و جلسات تمرین هفتگی دارند تا اوایل مارس و در ماه مارس به روی صحنه می روند. دیشب آخرین اجرایشان بود که من هم رفته بودم. چون شب شنبه بود و تعطیل، بچه های سال های قبل تر هم آمده بودند تا در این برنامه شرکت کنند. حتی هم کلاسی های بنده که پیش از من دفاع کرده بودند هم حضور داشتند و از دیدن هم کلی خوشحال شدیم  این بچه ها کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی بودند.
مسأله ای که این روزها به دلیل تز نویسی بر من عارض گشته درست مثل زمانِ پایان نامه نویسی فوق لیسانسم، این است که از این هی پرسیدن های مردم واقعاً هم خسته شده ام هم به شدت استرس و اضطراب می گیرم وقتی تا مرا می بینند می گویند تمام نشد؟ کی تمام می کنی؟ منظورشان تزم است نه خودم  در چه مرحله ای هستی؟ حالا بعضی ها پا را از این هم فراتر می گذارند و پیشنهاد می دهند: خب بجنب دیگه! چیکار می کنی پس؟ زوم کن رو درست که زودتر تموم بشه راحت بشی.  چشم! خوب شد گفتید! خودم اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که باید روی تزم متمرکز شوم که زودتر تمام شود. واقعاً I really appreciate it.  آدم می ماند که خدایا! این دیگر چه وضعی است آخر؟! اگر استاد راهنمای خارجی ام اینها را به من گوشزد کند می گویم استاد راهنمایم است اصلاً وظیفه اش این است که بگوید. چه بگویم که من از بیگانگان هرگز! هرگز هااااا! هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد! همیشه این صحبت ها و این انرژی ماشاءاللّه خیلی منفی ها را از ایرانی جماعت می توانی بگیری نه از یک خارجی!  از نزدیکترین کسانت بگیر تا برو به غریبه ها!  
خب، می دانید که روال کار بنده فقط صرفاً تعریف کردن داستان نیست که دورهمی یک داستانی هم تعریف کرده باشیم و بعدش خداحافظ تا داستان بعدی! اینها را که می نویسم یا جهت اطلاع رسانی است یا علاه بر این هدف، می خواهم به سهم خودم یک فرهنگ مثبتی را انتقال دهم یا از فرهنگ منفی ای که جا افتاده انتقاد کنم تا هم بنده هم شما خواننده ی گرامی یک قدم به سمت خوب شدن برداریم، به سمت مثبت شدن، به سمتی که همه برای دیدنمان و هم کلام شدن با ما لحظه شماری کنند از بس که انرژی مثبت هستیم و گفتار و رفتارمان کسی را نمی آزارد که نخواهند سال به سال ما را ببینند. بنابراین، از همه ی دوستان دیده و نادیده ی عزیز نیز این درخواست را دارم که صرفاً برای گذران اوقات نیایید اینجا، تا آنجا که می توانیم از این صفحه نیز توشه های خوب برای طی کردن این مسیر پر فراز و نشیب زندگی برداریم تا روزی که قرار است دنیایمان را عوض کنیم همه بگویند: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...  و آن میسر نخواهد شد مگر اینکه همواره از آموختن و توشه برداشتن از خوبی ها و فرهنگ های مثبت خود را بی نیاز ندانیم.
نمی خواهم سخن را به درازا بکشانم. اما این را همه ی آن کسانی که در بحبوحه ی پایان نامه ی فوق لیسانس یا تز دکترا نوشتن هستند می دانند و درک کرده اند که این دوران به خودی خود، فی نفسه، استرس آفرین هست، دیگر ما اطرافیان بهتر است با سخنان نامناسب (که گاهی حتی بدون آگاهی از تبعات منفی آن سؤال بر روح و روان دانشجوی مذکور بیان می شود) روح دیگران را آزرده خاطر نکنیم که دیگر مثل بنده چندین ماه در را در این غربت به روی خود ببندند و از خانه خارج نشوند برای مهمانی و حضور در جمع دوستان که مبادا کسی بپرسد تزت تمام نشد؟ یا مثلاً مانند فوق لیسانس بنده دیگر هیچ دانشجویی مجبور نشود بخاطر حرفهای دیگران مجبور شود دو هفته ای تلفن همراهش را خاموش کند تا بچه هایی که زودتر از شما دفاع کرده اند مدام پیغام ندهند که تمام نشد؟ یکی از دوستانم در فوق لیسانس که مدتی قبل تر از بنده دفاع کرده بود و رفته بود به شهر خودشان، مدام به من پیغام می داد: چه خبر؟ دفاع نکردی؟ من هم که دیگر حالم از این حرف ها پریشان شده بود در یک پیغام آتشین به وی گفتم: چه عجله ای داری که من زودتر دفاع کنم؟  خیالت راحت! کسی نه قبل از من در این دانشگاه مادام العمر سکنی گزیده نه بعد از من چنین اتفاقی برای دانشجویی خواهد افتاد!‌ همه از این دانشگاه روزی فارغ التحصیل خواهند شد! انقدر نپرس و حال مرا خراب نکن!  تازه آن موقع بود که دوستم متوجه موضوع شد و معذرت خواهی کرد. گفتم: ببین! وقتی دفاع کردم اولین نفر به خودت خبر می دهم. راحت شدی؟  حالا این دوست صمیمی ام بود که می توانستم با وی راحت صحبت کنم و الکی قیافه ی محافظه کارانه به خود نگیرم. با بقیه که غریبه تر هستند و در این حد و حتی بیشتر سؤال و جواب می کنند باید چه کرد؟ 
حال این حرفها چه ربطی به خلق و خوی کانادایی داشت؟ اینها که همه ش شد «اندر احوالات ما ایرانیان» که!  ربط دارد صبور باشید خب! 

آن چند دوست و هم کلاسی کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی که دیشب دیدم باورتان می شود با اینکه همه مان بچه های دکترا بودیم و به هر حال وقتی دانشجوهای تز نویس دکترا به هم می رسند یکی از موضوع های صحبتشان همین تز و این برنامه هاست و با اینکه مدتهای زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم، با این حال، از آن ۴ نفر حتی یک نفرشان از من نپرسید که درست تمام شد؟ دفاع کردی؟  باورتان می شود؟ شاید چون آنها زودتر دفاع کرده بودند در ناخودآگاهم این فکر و نگرانی را داشتم که اگر یک روزی ببینمشان از حال و روز درسم بپرسند و بیشتر اضطراب بگیرم به همین دلیل است که این نپرسیدنشان بیشتر به چشمم آمد.
من در کشورهای دیگر زندگی نکرده ام و با مردمانشان تعامل زیادی نداشته ام مگر در حد چند دوست فرانسوی در کانادا و ... اما فکر می کنم این موضوع حریم شخصی در بین ۹۰٪ مردمان جهان عمومیت داشته باشد که قطعاً شامل ما ایرانی ها نمی شود. اما از آن ۱۰٪ باقیمانده بنده به شخصه ۸٪ اش را به ایرانی ها نسبت می دهم که همیشه سرشان در زندگی دیگران است!  و  ۲ ٪ احتمالی را هم می گذارم به معدود کشورهایی که در بحث حریم شخصی مدل ایرانی ها هستند. 
می دانم شاید بگویید من زیادی حساس هستم. باشد من حساس! اما فرهنگ مثبت این را می طلبد که در چنین مواردی فرض را بر این بگیریم که همه حساس هستند مگر خلافش ثابت شود. آن وقت است که رویه ی مردم به سمت مراعات حال عمومی پیش می رود و یک فرهنگ مثبتی جا می افتد که دیگر در هیچ موردی در زندگی شخصی دیگران دخالت نکنیم و به خودمان حق ندهیم که نظر بدهیم و از دیگران هم انتظار پاسخ قانع کننده! داشته باشیم. خب، می دانید که اگر به کسی بگویید این موضوع مربوط به خودم است به طرز فجیعی دلخور می شود و حتی ممکن است واکنش دیگران هم نسبت به این رفتارت این باشد که بد گفتی! تند گفتی! مگر چه گفت که بهت برخورد؟ یعنی همیشه آن کسی که کنجکاوی بیجا کرده است حامی هم دارد و توی تنها همیشه غریبی چه در غربت چه در وطن خویش غریب! من هنوز در بین اقوام نیز از این «کسب اطلاعات عمومی از زندگی دیگران» در امان نیستم. درسَت چرا تمام نمی شود؟ کی تمام می شود؟ زود تمام کن بچه دار شو!  من به جای تو باشم کانادا بچه دار می شوم یک ماه آنجا می مانم بچه که خودشو پیدا کرد میام ایران شش ماه اینجا می مونم که مامان و خواهر هم برای تر و خشک کردن بچه کمکم کنند بعد برمی گردم کانادا! باورتان می شود عین این جملات را از یکی از اقوام نزدیک شنیده ام؟  یعنی در خصوصی ترین قسمت زندگی دو نفر که به هیچ احدی در این عالَم ربطی ندارد بجز آن دو نفر، هم دخالت می کنند! آن وقت منِ خام خیال می خواهم فرهنگ سازی کنم که از کسی نپرس فلان درس را قبول شدی یا افتادی؟ تزت تمام شد؟ چرا تمام نشد؟ کی تمام می شود؟ و قس علی هذا...

اینجا این فرهنگ حریم خصوصی به قدری بالاست که فقط باید خودتان تجربه اش کنید که چقدر زندگی هر کسی فقط به خودش و تنها فقط به خودش مربوط است نه به همه ی آن دیگران...

به همین دلیل هاست که من همیشه فکر می کنم گرچه برای تحصیل در مقطع دکترا به این محیط آمدم اما تجربه ی زندگی در این محیط به قدری برایم ارزشمند است که بین اینهمه تجربه ی ارزشمند مدرک دکترا کوچکترین چیزی است که قرار است عایدم شود گرچه همین آمدن را هم مدیون درس هستم و قدرش را نیز سعی می کنم خوب بدانم.

برای مردم سرزمینم و خودم آن قَدَر آگاهی و بصیرتی آرزومندم که روزی برسد که پایمان را از زندگی دیگران بیرون بکشیم و در مواردی که هیـــــــــــــــــچ گونه ربطی به ما ندارد و نه فایده ای به حال ما دانستن یا ندانستنش، کنجکاوی بیجا نکنیم ...

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که دیگر با سؤالات نابجایمان دست روی دل کسی نگذاریم و دلش را نشکنیم.

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که نغمه ی خوبمان بعد از ما هم در یادها بماند و بماند و بماند... 
]]>
داستان اینترنت ما 2018-03-07T04:24:33+01:00 2018-03-07T04:24:33+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/166 خاله دانشجو با سلام و عرض ادب و احتراممی دانید که وقت ندارم نیازی به گفتن نیست پس. اما خواستم یک موردی که امروز و چندین بار در گذشته هم اتفاق افتاده بود خدمتتان عرض کنم البته به صورت فشرده نه با طول و تفصیلش.آقا و خانمی که شما باشید ما اینترنتمان دو ماهی بود خیلی ادا می داد و مدام قطع و وصل می شد. چندین بار به شرکت اینترنتی مان که Rogers است زنگ زدم و بعد از بررسی همه ی موارد گفتند مودمتان کهنه شده است و باید مودم را عوض کنید و کرایه ی مودم جدید ماهی ۱۰ دلار می شود و ... من هم نمی خواستم که قبض ماه با سلام و عرض ادب و احترام

می دانید که وقت ندارم نیازی به گفتن نیست پس. 

اما خواستم یک موردی که امروز و چندین بار در گذشته هم اتفاق افتاده بود خدمتتان عرض کنم البته به صورت فشرده نه با طول و تفصیلش.

آقا و خانمی که شما باشید ما اینترنتمان دو ماهی بود خیلی ادا می داد و مدام قطع و وصل می شد. چندین بار به شرکت اینترنتی مان که Rogers است زنگ زدم و بعد از بررسی همه ی موارد گفتند مودمتان کهنه شده است و باید مودم را عوض کنید و کرایه ی مودم جدید ماهی ۱۰ دلار می شود و ... من هم نمی خواستم که قبض ماهانه مان بیشتر از اینی که هست بشود و قبول نکردم و ما ماندیم و حوضمان...  کمی تحقیق و جستجوی سریع در حد خیلی کم البته (چون وقت اضافی برای این کارها هم ندارم واقعاً) کردم و گفتم بهتر است با شرکتی که تلفن گرفتیم تماس بگیرم و اینترنت از آنها بگیرم. تماس گرفتم و یک اینترنتی که سرعتش از اینترنت قبلی کمتر بود اما خب استفاده کننده از آن هم در ساختمان ما به مراتب کمتر تر بود گرفتم به این امید که شاید آن خوبتر از این باشد. البته برای اینکه ریسک نکنیم چون دیدم یک ماه رایگان اینترنت می دهند و بعد قبض ماهانه می آید گفتم خب، همزمان که این قدیمی را داریم این یک ماه رایگان را هم بگیریم و استفاده کنیم اگر خوب بود نگهش می داریم و آن قبلی را لغو می کنیم اگر نه دست کم این قبلی را داریم. آمدند و مودم را نصب کردند و یک ماه رایگان ما شروع شد. طرحی هم که گرفته بودم ۵۰ گیگابایت در ماه بود. به قدری سرعتش افتضاح بود که باید در برابر این به آن یکی اینترنت قطع و وصل شو سجده ها می کردیم. پس از حدود دو هفته از نصب اینترنت و استفاده ی دو هفته ای از یک ماه اینترنت رایگان، تنها حدود ۵ گیگش را استفاده کردیم و دیگر کنارش گذاشتیم و باز ما ماندیم و حوضمان...  خب، اینجا وقتی موبایل یا اینترنت از یک شرکتی می گیرید اگر ناراضی باشید اینها برای اینکه مشتری هایشان را از دست ندهند سعی می کنند یک سری امکانات بیشتر به شما بدهند که یا راضی شوید یا وسوسه شوید و با آن شرکت بمانید. چون این را از همان ماه های آغازین ورودم به این جغرافیا می دانستم، با خود Rogers که یکی از غول های مافیایی خدمات اینترنت و تلفن و کابل تلویزیون در کل کاناداست تماس گرفتم و گفتم که اینطوری شده من هم دانشجو هستم نمی خواهم قبض ماهانه ام زیادتر از اینی که هست بشود مودم هم کرایه کنم باید ۱۰ دلار اضافه تر بدهم و فعلاً برایم مقدور نیست و اگر می شود از حجم اینترنتم کم کنید به جایش یک مودم به ما بدهید که روی هم رفته قبض ماهانه مان همین شود یا حتی کمتر. اگر هم چیزی بهتر از این که داریم پیدا نکنم مجبورم کلاً سرویسم را با شما لغو کنم و بروم یک اینترنت دیگر پیدا کنم. (این جمله کلیدی است و بهتر است در موارد حساس گفته شود). ناگفته نماند که حجم اینترنت ماهانه ی ما با Rogers کلاً ۱۲۵ گیگ بود که میانگین استفاده ی ماهانه ی ما حدود ۵۰ گیگ یا کمتر می شد و ماهانه ۵۰.۸۴ دلار پرداخت می کردیم. من هم می خواستم حجم را به نصف برسانم + یک مودم جدید رایگان.  گفت نمی توانیم این کار را بکنیم چون فقط در محدوده ی طرح های فعلی موجود می توانیم یک پیشنهاد بهتر یا offer به شما بدهیم. هی کارمندش رفت چک کرد آمد گفت: thanks for waiting و دوباره رفت آمد و همین. بالاخره گفت: یک پیشنهاد برایت دارم. اینترنت نامحدود می دهم با مودم جدید که روی هم رفته با مالیاتش ماهانه می شود ۵۶ دلار و خرده ای. اندکی به فکر فرو رفتم ...  دیدم می صرفد. اینترنت نامحدود که البته به دردمان نمی خورد مگر برای بعد از دفاع من که بنشینم کلی فیلم ببینم  اما مودم جدید خوب است و سرعت این طرح جدید هم به مراتب به مراتب بیشتر از اینترنت قبلی است که این هم خب خیلی خوب است. گفتم: خوب است همین را می گیرم و در نهایت با همان شرکت قبلی اینترنت را ادامه دادیم. 
آن اینترنت قبلی با یک ماه رایگان را هم که فردای همان روز که این طرح جدید را با Rogers گرفتم لغو کردم که دردسر نشود بعداً بگویند یک ماه رایگان تمام شد فلان قدر اضافه باید بدهید و قرار شد برچسب بفرستند برای ارسال رایگان مودم که بچسبانم روی جعبه و مودمشان را پس دهم.
امروز صبح همین طوری طبق عادت معمول یک سری به برنامه ی تلفنم زدم دیدم قبض جدید صادر شده اما چه قبضی!  حدود ۲۰ دلار باید از قبض همیشگی مان بیشتر پرداخت کنیم. چرا؟ برای دو هفته استفاده از اینترنت این مبلغ را به صورت حساب ماهانه اضافه کرده اند.  دیگر آمپرم زد بالا... به همسرم گفتم: من آخر از دست اینها سکته می کنم ها!!!!  او هم با ناراحتی گفت: دور از جان!  ناراحتیم از این اشتباهشان نبود چون می دانستم حل می شد. ناراحتیم و عصبانیتم از وقتی بود که باید می گذاشتم برای حل این مشکل!  دست کم یک ۴۵ دقیقه ای باید حرف بزنی توضیح بدهی هی بروند چک کنند بیایند از شما بابت منتظر شدنتان تشکر کنند  باز بروند بیایند و آیا در نهایت حل کنند یا نه!؟ که البته قطعاً می دانستم این بار حل می شود چون آن یک ماه رایگان را برایمان در نظر نگرفته بودند. اما کو وقت؟  همسرم می گفت: وقت نگذار. چکار کنیم یک ماه ۲۰ دلار اضافه می دهیم وقتت بیشتر از اینها ارزش دارد. اما خب من کلاً نه حق کسی را می خورم نه می گذارم حقم را بخورند. با من در نیافتید پس. 
رفتم چت کنم اندکی که توضیحات دادم کارمندش گفت این مشکل حل شدنی است اما از حد اختیارات من خارج است با این شماره تماس بگیر. همانجا عصبانی شدم و با لحن عصبانی ای برایش نوشتم: خب اگر قرار به زنگ زدن است چرا برای اینترنت خانگی گزینه ی چت گذاشتید پس؟  من چقدر باید وقتم را پای چت و تلفن با شما بر سر مشکلی که از طرف شما ایجاد شده هدر بدهم؟او هم با لحن مؤدبانه ی همیشگی شان پرسید آیا کار دیگری داری که بتوانم کمکت کنم؟ گفتم: نه خیر خداحافظ. 
واقعاً حالم بد بود بابت وقتی که دارد هدر می رود.
رفتم زنگ زدم و نه با لحن همیشگی که طبق عادت حال و احوالپرسی هم با کارمند مربوط می کنم که با ناراحتی، توضیح دادم که من فلانی هستم این هم مشخصاتم و این اتفاق افتاده و برای یک ماه رایگانی که فقط دو هفته اش را از اینترنت استفاده کرده ام ۲۰ دلار به قول اینها charge مان کرده اند. من دانشجوی دکترا هستم دارم تزم را می نویسم واقعاً‌ وقت اضافی ندارم که هر بار یک اتفاقی یک مشکلی از طرف شما رخ دهد و بیایم وقتم را برای حل آن هدر دهم. امیدوارم شما بتوانید این مشکل را حل کنید. رفت و چک کرد و آمد گفت: بله درست است یک ماه رایگان را برایتان حساب نکرده بودند. من آن مبلغ را از قبض ماهانه تان کم کردم و مطابق همیشگی شد و تمام. باورم نمی شد به این سرعت در حد حدود ۱۰ دقیقه صحبت حل شده باشد.  گفتم حالا می بینی باز بعداً یک طوری می شود و می گویند نه، باید پول را بدهی و از این حرفها... به همین خاطر از وی خواستم کد تأییدیه confirmation number را که همان کد خود کارمند بود و اینجا می گویند employee number، به من بدهد و آن را هم گرفتم و تشکر و خداحافظی کردم و دیدم بله درست شده.

خدا را شکر که انگلیسی ام در حدی شده است که بتوانم عصبانیت و ناراحتیم را هم پشت تلفن منتقل کنم و توضیح دهم که چه شده و چه ها شده. خیلی کار دارم هنوووووووز اما همین هم جای شکر دارد. 

خب در این مطلب و داستان پیش آمد کرده خیلی نکته هاست که امیدوارم خودتان به همه ی آنها پی ببرید چون فرصتی نیست که توضیح دهم. مهم ترینش این است که یک نمونه از نحوه ی حل یک مشکل را مشاهده کردید. البته بنده عصبانی و ناراحت بودم بخاطر تزم، وگرنه همیشه با آرامش و صبوری زنگ می زنم و صحبت می کنم. مورد دیگرش این است که می بینید اینجا هم مشکلات و دغدغه های خاص خودش را دارد اینطوری نیست که هیچ دغدغه ای در خارج از کشور نداشته باشی. اما جنس مشکلاتش بی نهایت با جنس مشکلات ما در آن جغرافیا متفاوت است. اینجا مشکلات خیلی موردی و شخصی است نه ملی!!! 
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

در پناه حق باشید... 
]]>
اندر خلق و خوی کانادایی ها (۳) 2018-02-25T23:11:41+01:00 2018-02-25T23:11:41+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/162 خاله دانشجو (این مطلب در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۶ نگاشته شده بود و در چرک نویس ها به دلیل نبود وقت مانده بود).با سلام و عرض ادبامیدوارم حال مردم سرزمینمان خوب باشد ما هم حال شماها خوب باشد حالمان خوب می شود. تعارف نمی کنم ها! عین واقعیت است این.در باب بحث سلام و علیک و یا حتی همان سلام دادن کانادایی الأصل ها صحبت هایی کردم. اینک ادامه ی آن بحث:از نظراتی که برخی از خوانندگان عزیز نوشته بودند اینطور به نظرم آمد که گویا خدای ناکرده در حق این مردم کانادایی حق مطلب را آنچنان که باید ادا نکرده ام و این قضیه اندکی (این مطلب در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۶ نگاشته شده بود و در چرک نویس ها به دلیل نبود وقت مانده بود).

با سلام و عرض ادب

امیدوارم حال مردم سرزمینمان خوب باشد ما هم حال شماها خوب باشد حالمان خوب می شود. تعارف نمی کنم ها! عین واقعیت است این.

در باب بحث سلام و علیک و یا حتی همان سلام دادن کانادایی الأصل ها صحبت هایی کردم. اینک ادامه ی آن بحث:

از نظراتی که برخی از خوانندگان عزیز نوشته بودند اینطور به نظرم آمد که گویا خدای ناکرده در حق این مردم کانادایی حق مطلب را آنچنان که باید ادا نکرده ام و این قضیه اندکی مشتَبَه شده برای شماها.  اینکه گفتم بیشترشان موقع ورود به کلاس سلام نمی دهند به این دلیل به چشمم آمده و برایم برجسته شده که شاید نسبت به ایران مواردش را بیشتر دیده ام. حال آن طرف ماجرا را امشب برایتان نقل می کنم که ببینید همیشه هم اینگونه نیست 

همین اول این را هم عرض کنم برای خیلی امین بار که اگر گاهی به اقتضای مطلب مقایسه ای با موارد مشابه در آنجا می کنم قصدم این نیست که بگویم: ما مردم ایران اَه اَه و این مردم کانادا به به! نه خیر. به دلیل اینکه خودم هم یکی از آن مردم هستم و در چنان محیطی با تمام حواشی اش بزرگ شده ام و حتی خوشبختانه (البته خوشبختانه در این مورد خاص نه در همه ی مواردش!) بخشی از تحصیلات دانشگاهی ام هم در آن محیط بوده است همه ی این عوامل دست به دست هم داده است تا مشاهداتم بر اساس ذوق زدگی یا بی ظرفیتی یا بی جنبگی یا استحاله شدن در فرهنگ اینان صورت نگیرد. حتی وقتی می خواهم داستانی را از این محیط نقل کنم وقتی یاد روزهای آغازین حضورم در این جغرافیا می افتم و داستان تعریف کردن های آن موقعم، خودم یک مقایسه ای با این چند سال می کنم و می بینم آن موقع ها گرچه اندکی ذوق زدگی داشتم در توصیف این محیط اما هرگز اغراق نکرده ام. آن اندک ذوق زدگی هم تنها به این دلیل بوده است که مثلاً‌ لبخند مردم غریبه در خیابان یا صف خرید برای همدیگر را هرگز و هرگز در محیط قبلی ندیده بودم و برایم جالب توجه بود این رفتارها.  اما پیش آمده شاید موردی را نقل کرده ام و از مثلاً فلان رفتار خیلی خوشم آمده و مقایسه ای با سیستم و کشور قبلی کرده ام و دیده ام آنجا ایراد داشته در آن فقره ی خاص، اما بعد از چندین سال دیده ام که آن فقره همیشه به آن صورت درست و هنجار در این جغرافیا هم اجرا نمی شود گرچه در زمان روایت اولی آن موارد استثنا را هنوز تجربه نکرده بودم. اصلاً فهمیدید چه گفتم و چه شد؟  من خودم هم گیج شدم تا این چند سطر را به نقطه ی پایانی جملات برسانم  همه اش برمی گشتم و جمله را از نو می خواندم تا ببینم چه چیزی کم دارد در بین اینهمه جمله ی معترضه  فاعل کم دارد یا فعل یا قید یا صفت یا مفعول؟  خب اینها اثرات تدریس زبان فرانسه است که از سر گرفته شده است شما جدی نگیرید. 

و اما آن یکی طرف ماجرا:

یکی از مواردی که در خلق و خوهای کانادایی ها (منظور همان کانادایی الأصل هاست) بسیاااار برایم برجسته شده است ضمن آنکه عمومیت ندارد اما نسبت به آنجا بی شمااااار اتفاق می افتد این سلام دادن های مردم عادی در خیابان و آسانسور و لابی ساختمان و ... به همدیگر است. بله می دانم الآن از ذهنتان این عبور کرد که این چه می گوید؟ یک بار می گوید آنچه از خلق و خوی کانادایی ها برایم برجسته شده است سلام ندادن هایشان است حالا می گوید آنچه از خلق و خویشان برایم برجسته شده است سلام دادن هایشان است؟  نه خیر، خودم می دانم چه می گویم نگران نباشید نتیجه گیری اخلاقی دارد این دو فقره که در انتهای این بحث ها خواهم گفت. 

خب از همین ساختمان خودمان شروع کنیم تا برسیم به کوچه و خیابان و بازار...

بارها و بارها و بسیار بارها اتفاق می افتد که آسانسور را که باز می کنی وارد شوی (البته آسانسور  مثل بقیه ی جاهای دنیا خودش باز می شود ) و یک یا چند نفر خانم و آقای کانادایی می بینی در بیشتر موارد می توانم بگویم که آنها سلام می دهند و یک مکالمه ی کوتاهی را در همان چند ثانیه ی مشترک حضور در آسانسور رد و بدل می کنند با شما.

خاطرم هست سال دوم و سوم که در یکی از ساختمان های نزدیک به اینجا سکونت داشتیم (80 Capulet)، یک خانم کانادایی خیلی مسنّی بودند که من وقتی می خواستم بروم دانشگاه چندین و چند بار ایشان هم دم آسانسور بودند من از خانه که خارج می شدم و مشغول قفل در بودم ایشان از همان دم آسانسور به من سلام می دادند البته Hello می گفتند که این Hello یا Hi گفتن اینها هم داستانی دارد که به وقتش عرض خواهم کرد. حالا شما تصور کنید در ایران رسم بر این است که کوچکتر به بزرگتر سلام می کند مگر اینکه خلافش ثابت شود  من هم که هنوز در جوّ ایران بودم وقتی ایشان از همان جلوی آسانسور به من سلام می کردند رفتارم مدل رفتار ایران می شد آن اول ها. یعنی چطوری؟ اینطوری که وقتی یک فرد مسن می خواست به من سلام کند آدم احساس شرم می کرد که ای وای!‌من باید زودتر سلام می کردم چه بد شد ایشون سلام کردند!  البته که در ایران در طول این چند سال عمرم یادم نمی آید فرد مسنّی ما بچه ها و جوانترها را آدم حساب کند و پیشقدم باشد به سلام کردن یا کلاً آدممان حساب کند به آن معنا.  تنها استثنای این مورد مادربزرگ خدابیامرزم بودند که دوره ی فوق لیسانسم هر زمان از شهرستان محل تحصیل به خانه برمی گشتم همان روز با آن پادرد و سن و سالشان این «ایشان» بودند که می آمدند دیدن من و من همیشه ی خدا تا آخرش شرمنده ی این رفتار و بزرگ منشی مادربزرگم، آن عزیز سفر کرده، ماندم و هر بار که می گفتم چرا شما؟ من خودم می آمدم دیدنتان، در کمال فروتنی و با روی خوش و خنده می گفتند: فرقی نداره تو از سفر اومدی من اومدم ببینمت. 

راستش را بخواهید این مطلب را همانطور که در آغاز کلام عرض کردم ۸ام بهمن ۱۳۹۶ نوشته بودم و چون فرصت نشده بود ویراستاری و پست کنم همانطور در این مکان مانده بود و اینطور ناقص هم مانده بود. متأسفانه دیگر بقیه ی مطلب که می خواستم در ادامه اش بنویسم از ذهنم پاک شده است  و من مانده ام و حوضم ...   همین را از بنده ی پذیرا باشید تا یک فرصت دیگر...

در پناه حق سلامت و پایدار و برقرار باشید و همانطور بمانید ...

با عرض پوزش نمی توانم نظرهایتان را پاسخ دهم به همان دلیل سرشلوغی سال آخری، اما شما نظر بگذارید لطفاً.

]]>
یادداشتی بر سرشلوغی بنده 2018-02-14T02:00:22+01:00 2018-02-14T02:00:22+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/165 خاله دانشجو سلام دوستان عزیزببخشید که نمی توانم پاسخ تک تک پیغام هایتان را که نشان از بزرگواری و محبت شما دارد بدهم. (آن شکلک شرمنده ی پرشین بلاگ در میهن بلاگ وجود ندارد پس از نظر بگذرانید بی زحمت).خلاصه ی قضیه از این قرار است که بنده بایستی تا پایان دسامبر ۲۰۱۸ تزم را ارسال یا به قول اینها submit کرده باشم. خب، شاید بگویید ۱۰ ماه دیگر فرصت دارم. درست است اما چون حجم کارم بالاست بنابراین واقعاً وقتم تنگ است و اگر خدای ناکرده تا دسامبر ۲۰۱۸ این تز ارسال نشود خیلی بد می شود و بی تعارف به دانشجو می گویند
سلام دوستان عزیز

ببخشید که نمی توانم پاسخ تک تک پیغام هایتان را که نشان از بزرگواری و محبت شما دارد بدهم. (آن شکلک شرمنده ی پرشین بلاگ در میهن بلاگ وجود ندارد پس از نظر بگذرانید بی زحمت).

خلاصه ی قضیه از این قرار است که بنده بایستی تا پایان دسامبر ۲۰۱۸ تزم را ارسال یا به قول اینها submit کرده باشم. خب، شاید بگویید ۱۰ ماه دیگر فرصت دارم. درست است اما چون حجم کارم بالاست بنابراین واقعاً وقتم تنگ است و اگر خدای ناکرده تا دسامبر ۲۰۱۸ این تز ارسال نشود خیلی بد می شود و بی تعارف به دانشجو می گویند بفرما بیرون.  بله، به همین روراستی و به همین جدیت و به همین سرعت! 
بنابراین می بینید که چقدر قضیه جدی تر از همه ی آن چیزهایی است که در مراحل تحصیلی مان در آن جغرافیا دیده ایم و سپری کرده ایم. 
سؤالهای تخصصی تان را هم متأسفانه نمی توانم پاسخ دهم. یعنی وقت ندارم اصلاً. از یک طرف زندگی و مسؤولیت زندگی، از یک طرف تز، از یک طرف تدریس دو واحد، از یک طرف مراقبت امتحان های میان ترم (و از آوریل پایان ترم)، از آن یکی طرف به قدری اخبار بد و ناامید کننده زیاد می شنویم این روزها، که احساس می کنم نیاز به یک آرامش روحی شدیدی دارم که آن هم میسر نیست مگر اینکه مردم هم به آرامشی برسند. 

البته این خستگی روحی را می دانم که همگی مان داریم. خدا به فریاد دل همه مان برسد... 

در پناه همان خدا باشید و بمانید تا خیلی بعدتر ها... 
]]>
حال و روز بنده 2018-02-07T00:29:00+01:00 2018-02-07T00:29:00+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/164 خاله دانشجو با سلامبا عرض معذرت، دیگر نمی شود تک به تک به نظرات پاسخ دهم و حتی نمی شود بیایم ببینم چه خبر است اینجا. بله قضیه کاملاً‌ جدی است و این هم روزگار من است: این هم شکر دارد البته خدانگهدار... 
با سلام
با عرض معذرت، دیگر نمی شود تک به تک به نظرات پاسخ دهم و حتی نمی شود بیایم ببینم چه خبر است اینجا. بله قضیه کاملاً‌ جدی است و این هم روزگار من است:
 این هم شکر دارد البته 



خدانگهدار... 
]]>
تعطیل است! 2018-01-30T02:44:27+01:00 2018-01-30T02:44:27+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/163 خاله دانشجو سلام دوستانمستقیم اصل مطلب:طبق قانون جدید دانشگاه وسترن که شامل بنده هم می شود بنده باید خیلی زود تزم را تمام کنم.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... خدانگهدار همگی تان تا خیلی بعدتر ها....  سلام دوستان

مستقیم اصل مطلب:

طبق قانون جدید دانشگاه وسترن که شامل بنده هم می شود بنده باید خیلی زود تزم را تمام کنم.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... 

خدانگهدار همگی تان تا خیلی بعدتر ها.... 
]]>
اندر خلق و خوی کانادایی ها (۲) 2018-01-23T01:36:48+01:00 2018-01-23T01:36:48+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/161 خاله دانشجو با سلامبیشترین ارتباط و تعامل من با کانادایی ها در حال حاضر در دانشگاه است و از طریق ارتباط با دانشجویان و اساتید (البته اساتید رشته ی ما به اقتضای رشته، خیلی هایشان خارجی الأصل کانادایی شده هستند گرچه چند تایی کانادایی الأصل هم داشتیم و داریم).امشب می خواهم به یک عادت تقریباً می شود گفت رایج در بین خیلی از کانادایی ها بپردازم البته در این فقره که عرض خواهم کرد بغیر از آن کانادایی های اصیل، بچه کانادایی شده ها و حتی اقوام دیگر (منظورم از کشورهای دیگر است) هم در برخی مواردش شامل خواهند شد.نمی خ با سلام
بیشترین ارتباط و تعامل من با کانادایی ها در حال حاضر در دانشگاه است و از طریق ارتباط با دانشجویان و اساتید (البته اساتید رشته ی ما به اقتضای رشته، خیلی هایشان خارجی الأصل کانادایی شده هستند گرچه چند تایی کانادایی الأصل هم داشتیم و داریم).

امشب می خواهم به یک عادت تقریباً می شود گفت رایج در بین خیلی از کانادایی ها بپردازم البته در این فقره که عرض خواهم کرد بغیر از آن کانادایی های اصیل، بچه کانادایی شده ها و حتی اقوام دیگر (منظورم از کشورهای دیگر است) هم در برخی مواردش شامل خواهند شد.

نمی خواهم اسم خاصی روی این خلق و خو بگذارم. با روایت داستان های پیش آمده برای بنده خودتان می توانید به کُنه مطلب پی ببرید.

همان روزهای اولی که در این جغرافیا دانشجویی کردن را شروع کردم سر کلاس درس استاد که می نشستیم می دیدم این بچه ها که دیرتر از بقیه و استاد به کلاس می آیند همین طوری در را باز می کنند و می روند می نشینند. کلاس هم که تمام می شد بیشترشان و به جرأت بگویم خیلی بیشترشان همین طوری بار و بُنه شان را برمی داشتند و می رفتند  نه سلامی نه علیکی، نه دستت درد نکنه ای، نه مرسی ای (به زبان فرانسه)، نه خداحافظی ای، نه چیزی!  این جزو اولین مواردی بود که خیلی به چشمم آمد آن ترم یک! حالا تعداد ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی در هر کلاس در بیشترین تعدادش شاید می شد ۱۰ نفر که دور یک میز به حالت میزگردی می نشستیم و استاد هم سر میز بود و دورهمی  به درس گوش می کردیم. منظورم به این است که نه کلاس کلاس بزرگی بود نه تعداد دانشجوها زیاد. یعنی می شد رصد کرد که چه کسی چگونه آمد چگونه رفت. البته فکر کنم تنها کسی که رصد می کرد آن هم نه از سر فضولی که از سر تعجب و حیرانی، فقط من بودم  تو گویی بقیه این حالت برایشان خیلی عادی بود حتی ظاهراً برای خود استادها.

بابا! ما در ایران حتی سنی ازمان گذشته بود وقتی فوق لیسانس بودیم  با این حال، باز هم استاد می آمد سر کلاس به احترامش بلند می شدیم! کسی که دیر می آمد در می زد کسب اجازه می کرد و یک سلامی می داد می رفت می نشست. موقع تمام شدن کلاس یک دست شما درد نکنه ای به استاد می گفتیم. حتی از نیم ساعت به آخر کلاس مانده، این جمله ی معروف «استاد! خسته نباشید» بچه ها شروع می شد  حالا از شوخی گذشته یک خداحافظی ای چیزی می گفتیم و می رفتیم. بماند که در بیشتر موارد برعکس اینجا استاد آخرین نفری بود که می آمد و اولین نفری بود که خارج می شد. آخر، اینجا به ما TA ها همیشه توصیه می کنند که اولین نفری باشید که در کلاس حضور می یابید و آخرین نفری باشید که می روید. حتی به ما TA ها می گویند دم در بایستید و به بچه ها که وارد می شوند تک به تک سلام کنید حال و احوال کنید آخر کلاس هم آرزوی روز خوش برایشان بکنید و از این حرف ها که من سعی می کنم همیشه به همین منوال ادامه دهم... چون وقتی خودم را جای دانشجو می گذارم از این روش که استادم زودتر سر کلاس باشد و به ما سلام کند و خوش آمد بگوید و همه را بدرقه کند و برود خوشم می آید و حس خوبی به بنده می دهد. شاید بعضی ها نظرشان غیر از این باشد.
به هر حال، منظورم این نیست که بگویم اساتید آنجا رفتارشان درست نیست. نه خیر. فقط منظورم این است که این رفتاری را که اینجا به ما آموزش داده اند بیشتر می پسندم.

حال فکر کنید در همین کلاس ترم یک که وصفش بالا رفت از ملیت های مختلف دانشجو داشتیم: ایرانی (فقط بنده)، ایتالیایی، سنگالی، رومانیایی، اسپانیایی، کانادایی، فرانسوی، بلژیکی و ... و از بیشترشان چنان رفتاری را شاهد بودم. حالا گلی  به جمال برخی هایشان که یک Merci ای در انتهای کلاس تحویل استاد می دادند و می رفتند.
ناگفته نماند که واژه ی مرسی که در زبان فارسی به وفور استفاده می کنید فرانسوی است و به همان صورتی که نوشتم نوشته می شود Merci و نه Mersi. توصیه ی بنده این است که هیچوقت در زبان فارسی از این واژه استفاده نکنید چون خودمان واژه داریم. اگر استفاده می کنید دست کم موقع پیغام فرستادن با دستخط فارسی پیغام بفرستید. اگر با فینگلیش پیغام می فرستید دست کم این واژه را درست بنویسید. اگر به شما خندیدند بگویید اصلش این است تا آنکه به شما خندیده خودش ضایع شود برود پی کارش.  والله! 
البته من این راه حل های جانبی را با اینکه توضیح دادم اما موضع خودم همان اولی است که نه استفاده اش کنید در گفت و گوی به زبان فارسی تان و نه فینگلیش بنویسید جمله هایتان را.
والله آسیبی که بر پیکره ی زبان پارسی از طریق خود ما وارد می شود نمی تواند از طریق هیچ استکبار شرق و غربی بر این زبان وارد شود. خدا به داد نسل بعد از ما که والدینشان قرار است ماها بشویم برسد!!! آنها دیگر به زبان یأجوج و مأجوج گفتگو خواهند کرد که البته بارقه هایی از آن زبان هم از طریق جوانان امروزی وارد زبان فارسی شده است متأسفانه.  واژه هایی چون داف، خفن و عجیجم  و ... که بنده به نو واژه های بیگانه مدلی بعد از سال ۱۳۹۰ دیگر آشنایی ندارم. می ترسم یک چند سال دیگر وقتی وارد ایران شدیم مجبور شویم دم در ایران یک فرهنگ لغت جدید تهیه کنیم که معنی خیلی از جملات نسل جدید را بفهمیم. 
(در ویرایش تایپی این سطر بالا بود که دستم روی صفحه ی لمسی لپ تاپ لغزید و این صفحه ی ویرایش کلاً پرید و رفت به یک صفحه ی دیگر! یعنی ها! قلبم ایستاد که پرید خدایا؟!   پرشین بلاگ یک جوری مرا ترسانده ها که هنوز عوارضش در جانم موجود است شکر خدا نپریده بودند وگرنه تا یک سال آینده دیگر چیزی نمی نوشتم بی شک! خدا به شما رحم کرد در وهله ی اول)  

حالا این خصوصیتی که گفتم سلام نمی دهند خداحافظی نمی کنند وقتی بیشتر برایم برجسته شد که خودم رفتم سر کلاس برای تدریس. 
تجسم کنید نه آشنایی ای به فرهنگ اینها داشتم تازه وارد محیط شده بودم هنوز خودم گیج و منگ بودم  یک عمر به زبان مادری گفتمان داشته ام حالا نه فقط درس را به زبان خارجی یاد می گیرم که هیچ، باید به همان زبان بیگانه درس هم بدهم انگلیسی ام هم ضعیف!  گرچه کلاس کلاً به زبان فرانسه ادره می شد و مشکلی با آن نداشتم اما خب، بعضی از این بچه های به اصطلاح تُخس کلاس که یا می خواهند مدرس را دست بیاندازند و بخندند یا کلاً نه از سر دست انداختن مدرس، که از سر یک شیطنت ذاتی در کلاس خوب حواسشان به درس نیست و آن وسط باهم انگلیسی هم حرف می زنند من هم که مهارت شنیداری انگلیسی ام زیر صفر درصد!  یعنی اگر حتی با صدای بلند فحش هم به من می دادند متوجه نمی شدم که!  می گویم انگلیسی یاد بگیرید برای این روزهایتان می گویم ها!  یک اوضاعی بود خدایا! برای منِ خارجی تازه وارد اینهمه فشار روحی به یکباره نازل شده بود آن وقت این بی انصاف ها یک تشکر خشک و خالی هم نمی کردند آدم خستگی اش دربرود! 
گرچه این توضیحاتم را با شوخی آمیختم اما واقعاً آن زمان تدریس بود که این قضیه ی در را باز کردن و وارد کلاس شدن و بدون خداحافظی و تشکر و ... از کلاس خارج شدن برایم بزرگ و سنگین آمد. بماند که آن موقع ها هم یادم است دانشجویانی داشتم کانادایی که خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودند و واقعاً حضورشان در کلاس درس به آدم انگیزه و انرژی دو برابری می داد. حتی وقتی به درس گوش می کردند با یک هیجان و اشتیاقی گوش می کردند که لذت می بردم از حضورشان... 

اکنون که سال ها از آن ترم یک و سال اول گذشته است با اینکه هنوز این رفتار این خارجی ها برایم نه قابل قبول است نه قابل درک اما دست کم دچار تعجب و حیرانی نمی شوم وقتی چنین رفتارهایی را می بینم. یعنی ذهنم آماده است به چنین برخوردهایی را دیدن و وقتی برعکسش را می بینم کلی ذوق می کنم که چه خوب بعضی هایشان اینگونه نیستند.
البته این هم موردی نیست که بشود تعمیمش داد و گفت همه اینطوری هستند و این فرهنگ خوش و بش در بینشان بی معنی است. نه. به همان اندازه که در داخل دانشگاه در بین دانشجوها از این رفتارها دیده و تعجب کرده ام به همان اندازه یا شاید بیشتر هم در زندگی روزمره ی بخصوص  خارج از دانشگاه مواردی دیده ام که همین کانادایی ها پیش قدم شده اند و سلام علیک کرده و یک انرژی مثبتی اول صبحی به سویت روانه کرده اند که روزت با همان نگاه و لبخند و گفت و شنود چند ثانیه ای ساخته شده است.

مثال های این فقره به قدری زیاد است که بخواهم همه را بنویسم می شود یک کتاب... و تزم می ماند.  

اما یک موردش که خیلــــــــــــــی برای خودم جالب بود و به هرکه تعریف کرده ام برای آنها هم جالب توجه بوده است برایتان می نویسم:
خب، همگی تان می دانید که من سال اول زبان انگلیسی ام یک چیزی در حد یک افتضاح بود و چه زجرها کشیدم تا اینکه راه افتادم. 
همان سال اول بود که یکبار شب رفتم ایستگاه اتوبوس داخل دانشگاه که سوار اتوبوس شوم و برگردم به خانه. (این انگلیسی ضعیفم بخصوص در بخش شنیداری را همچنان از نظر بگذرانید...) یک تعداد خیلی زیادی قبل از من بودند که سوار شدند یک تعدادی هم بعد از من در صف بودند. من طبق عادت همیشگی وقتی وارد شدم به راننده سلام کردم (به انگلیسی البته). تا سلام کردم و کارت اتوبوسم را نشان دادم راننده که یک خانم کانادایی بود جواب سلامم را داد و مچ مرا گرفت و گفت وایسا.  یک آن آسمان دور سرم چرخید! نگاه به کارت اتوبوسم انداختم دیدم خب تاریخش که نگذشته این چرا مرا نگه داشت خب!  خدایا!‌ این کانادایی ها تند تند انگلیسی حرف می زنند اگر الآن یک چیزی گفت جلوی اینهمه ملتی که سوار شده اند نفهمیدم چه گفت چکار کنم؟! اصلاً چرا مرا نگه داشت دم در!‌؟  نفسم به شماره افتاده بود ها! فکر کنید در چند ثانیه ای که این افکار به ذهن من حمله کردند راننده این بالای مچ دست راست مرا (قسمت ساعدرا) در دستش گرفته بود و مثل اینکه اسیر گرفته باشد مرا رها نمی کرد... هی پشت سر من کلی دانشجو باز سوار شدند و وی کارتهایشان را چک کرد و رفتند. بعد رو به من کرد ببینید چه گفت.

گفت: «سی نفر قبل تو وارد اتوبوس شدند یکی شون سلام نکرد ممنونم ازت! برو».  . 

۱- اول اینکه تمام جمله اش را که به انگلیسی گفت در کمال ناباوری خودم فهمیدم و این یک موفقیت بزرگ بود برای من. 
۲- دوم اینکه همانجا بود که به یک نکته ی دیگر پی بردم و تصورات و دیده های قبلی ام اندکی تغییر پیدا کرد: اینکه در بین این کانادایی ها هم کسانی مثل این خانم راننده پیدا می شوند که به این چیزها اهمیت می دهند اینطوری نیست که این رفتارها برای همه معمولی و عادی باشد یا همه شان اینگونه باشند و این نکته ی بزرگی بود که آن شب به آن پی بردم.

هنوز هم که هنوز است آن اتفاق و آن شب به طور زنده در ذهنم حضور دارد و البته چهره ی آن خانم یادم نمانده است که دوست داشتم یادم بماند و باز هم ببینمش البته با یک زبان انگلیسی بهتر تر این روزهای من 


این قصه سر دراز دارد...

خدا پشت و پناه مردم ما باشد... آمین!
]]>
اندر خلق و خوی کانادایی ها (۱) 2018-01-18T19:03:45+01:00 2018-01-18T19:03:45+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/160 خاله دانشجو سلام«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شد
سلام
«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.
بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.
اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شدند و بچه ها خب طبیعتاً یک جورهای خیلی زیادی کانادایی هستند و یک جورهایی هم بسته به میزان استحاله ی پدر و مادرهایشان در فرهنگ کانادا یا اصالتی و رگ و ریشه ای از کشور قبلی والدینشان را در خود دارند یا نه. یعنی نمی شود یک نسخه ی کلی پیچید در این فقره. چون واقعاً خانواده به خانواده متفاوت است این قضیه.

اینجا فعلاً زوم می کنم به همان مورد اول که بچه ی ناف کانادایی به حساب می آیند. بقیه اش برای بعد بماند... بخصوص آن مدل ایرانی-کانادایی اش که برای بنده ملموس تر است به دلیل هم رگ و ریشه بودنم با آنها و شاید بتوانم دیده ها و تجربه های شخصی خودم را در این فقره بهتر به شما انتقال دهم.

یک هم خانه ای هندی داشتم به نام کریشنا (یکی از هم خانه ای های زمان مجردی بنده). خیلی بیشتر از آن هم خانه ای اولم که مرغان هوا را هم توانست به حال بنده بگریاند با این کریشنا هم فکر و هم سودا بودم. (اصلاً با آن یکی هیچگونه نقطه ی مشترکی نداشتم خداییش! ) حالا آن زمان انگلیسی من نیز به اندازه ی الآن خوب نبود و اما انگلیسی کریشنا خوب بود اما باز خوب همدیگر را می فهمیدیم.  یکبار در ماه رمضان بود که من روزه بودم و حدود ۶:۳۰ یا نزدیک ۷ بعد از ظهر می شد موقع افطار، نیم ساعت مانده به افطار همیشه یک آب جوش می گذاشتم و با نان و پنیر افطار می کردم. فکر نکنید مثل بعضی ها! متواضع بودم و به نان و پنیر اکتفا می کردم ها! دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ!*  نه خیر! به دلیل اینکه وقتی از همان اول شروع می کردم به شام خوردن معده ام که یکهو سنگین می شد حالم بد می شد بنابراین اول با نان و پنیر افطار می کردم بعد شام مفصل می خوردم!‌ یک بار نیم ساعت مانده به افطار قبل از اینکه کریشنا از سر کار بیاید حالم به قدری بد شد که افتادم روی تخت و نتوانستم بلند شوم بروم آب بگذارم جوش بیاید. کریشنا هم می دانست که روزه هستم و تا کی روزه هستم و بعدش روال کارم به چه صورت است. وقتی آمد خانه، دید نه آب جوش آماده است نه سفره پهن است من هم افتاده ام روی تخت نمی توانم تکان بخورم. یادم نیست اصلاً لباس هایش را عوض کرد یا نکرد بلافاصله رفت آب جوش گذاشت و سفره پهن کرد و نان و پنیر آورد و با من نشست سر سفره تا افطار کردم و رنگ و رویی در من دمیده شد و بعد رفت در اتاقش. می خواهم بگویم ببینید با یک هندی غیر هم زبان آدم چقدر می تواند همدل باشد اما با یک هموطن و همزبان چقدر بیگانه! نمونه ی دیگرش اینکه کریشنا گیاهخوار بود و حتی دیدن گوشت آزارش می داد. بنابراین من وقتی گوشت می خریدم موقع تمیز کردنش در یک جایی از خانه پناه می گرفتم که کریشنا نبیند یا وقتی که او خانه نبود گوشت ها را آماده می کردم و می گذاشتم فریزر. آن زمانی بود که محل اقامت من در خانه در هال بود. چون از این خانه های گران قیمت اجاره می کردیم که تمیز تر و نوساز بودند و امکاناتشان زیاد بود (قبلاً در وصفشان نوشته ام) و به دلیل اینکه از عهده ی اجاره اش برآییم آپارتمان دو خوابه را سه نفره شریک می شدیم دو نفر اتاق داشتند و یکی در هال ساکن بود و طبیعتاً اجاره ی کمتری می داد. من در هال ساکن بودم اما این دختر به قدری فهیم بود که یک بار نشد بخاطر کمبود درک و شعور وی، بنده در هال اذیت شوم. 
خاطرم هست یک بار همین طور که روی مبل لم داده بودیم از مسلمان ها و شیعه و سنی حرف زد و سؤالاتی پرسید. من هم داشتم تاریخ اسلام را برایش شرح می دادم با یک حالت خاصی گفتم خب قبل از اسلام مردم عربستان بت پرست بودند. بعد نمی دانم چطور شد که درباره ی بت پرست های آن زمان داشتم حرف می زدم و اینکه چقدر کارشان بی معناست با یک حالت خاصی گفتم: فکر کـــــــــــن «بت» می پرستیدند! یک سنگی را می گذاشتند می گفتند خدای ماست و می پرستیدند. یک آن بعد از حرف من، کریشنا با خنده و با خونسردی گفت: خب ما هم الهه داریم دیگر! ما هم بت می پرستیم. دقیقاً با همین قیافه ی این شکلک . مرا می گویید؟ اینطوری شدم  خدایااااا! خیلی سوتی بدی دادم خواستم موضوع را یک جوری جمعش کنم گفتم آخر آنها یک سنگی را نماد خدا می دانند. قضیه بدتر هم شد  گفت: خب ما هم یک مجسمه از خدایمان داریم کلی هم الهه داریم هر کدام هم یک اسمی دارند  فکر کنم دیگر بحث را ادامه ندادم  اما کریشنا هیچگونه موضعگیری ای در برابر حرف من نداشت که چرا اینطوری می گویی یا چی! یا بیاید دفاع کند از الهه هایشان! الآن که دارم اینها را می نویسم دارم به این فکر می کنم که اگر موضوع برعکس بود و کریشنا درباره ی دین من با لحن خاص ریشخندگونه ای حرف می زد آیا من ساکت می شدم یا «بر خودم تکلیف واجب الهی می دانستم» که او را از سوء تعبیرهایی که برایش پیش آمد کرده و ضد تبلیغ های رسانه ها درآورم؟  فکر می کنم ما مسلمان ها واقعاً روحیه ی تسامح و تساهل را نداریم و زود موضع می گیریم و سعی می کنیم یا توجیه کنیم یا طرفمان را بی جواب نگذاریم. حالا این در سطح ما کوچک ترهای بی قدرت است اگر قدرت و پول و ثروت هم از آن ما باشد که کار به جاهای باریک تر می کشد و یکهو طرف یا طالبان صفت می شود یا داعش مرام! طیف وسیعی از خوانش های عجیب و غریب و واقعاً غریب از یک دین!!! 

اصلاً موضوع بحث کریشنا نبود ها! فقط حرف حرف می آورد!  حالا که به اینجا رسیدیم این را هم بگویم که بعد از مدتی زندگی کردن با کریشنا وقتی هم فهمیدم بت پرست است خدا را صد هزار مرتبه شکر هیچگونه تغییری در گفتار و کردارم رخ نداد و همچنان هم صحبت خوبی برای هم باقی ماندیم... خاطرم هست یک بار رفته بود آمریکا و به معبد خودشان. وقتی که برگشت چند عدد میوه آورد و گفت: اینها را خدا فرستاده است.  اینکه در آن لحظه به این بیاندیشم که خدای او یک مجسمه ی چه اندازه ای است که در معبد است و مجسمه ی کوچکترش را نیز کریشنا در ماشینش دارد و وقتی می رویم بیرون یک دستی به سر خدایش می زند وقتی می خواهد بگوید: خدا را شکر (Thanks god)، در آن صورت تنها این افکار مغزم را پر می کرد که هر چه هم از خدای او آمده حرام است و از اینگونه افکار مسموم! که همیشه ماها درگیرش هستیم و از اصل موضوع غافل می شویم. خب او در ذهنش خدایش آنگونه است من خدایم یک گونه ی دیگر. بیچاره میوه چه گناهی کرده است که ما بر سر خداهایمان اختلاف داریم؟! میوه یک نعمت الهی است که من فکر می کنم از طرف خدای من است او هم فکر می کند از طرف خدای اوست. به هر حال، دست خداهایمان درد نکند! من هم گفتم: چه خوب! دستش درد نکند! آورد شستیم و باهم خوردیم. خوشمزه بود چسبید.  این یک نمونه ی کوچکی می تواند باشد از نحوه ی تعامل با ادیان و اندیشه ها و اعتقادات گونه گون. خب این از کریشنا گرچه پست به خلق و خوی کانادایی ها تعلق دارد 

اصلاً اصل آن چیزی که می خواستم از کریشنا بگویم و اینهمه حرف درباره اش زدم غیر از آن اصل مطلب این بود: کریشنا تحصیلات دانشگاهی اش را در آمریکا گذرانده بود و به همراه خانواده اش اقامت کانادا گرفته بودند و ساکن کانادا شده بودند و داشت در کانادا کار می کرد. همیشه در مقایسه میان آمریکایی ها و کانادایی ها یک چیزی می گفت که گرچه آن زمان برای من که خیلی با کانادایی ها در ارتباط و تعامل نبودم خیلی ملموس نبود این حرفش (برعکس او که سر کار می رفت و بیشتر با کانادایی ها در تعامل بود)، اما هر چه می گذرد دست کم در قسمت کاناداییِ موضوع بیشتر می فهمم منظورش را (چون مردم آمریکا را اصلاً نمی شناسم). اما آن حرف چه بود؟
می گفت: آمریکایی ها مردم یک رویی هستند اگر در جلوی رویت با تو خوب هستند یقین بدان پشت سرت هم خوب هستند اگر در جلوی رویت روی خوشی به تو نشان ندادند و از تو بدشان آمد پشت سرت هم همین طوری هستند.  اما کانادایی ها دو رو هستند ممکن است در مقابلت خوشرو و خوش برخورد باشند اما پشت سرت از تو متنفر باشند. 
منظورش این بود که: خیلی روی خوش برخوردی یک کانادایی حساب نکن چون معلوم نیست واقعاً پشت سرت هم انقدر خوش نیت باشد نسبت به تو. البته بیشتر در سر کار ممکن است این موقعیت ها پیش آمد کند که مثلاً سر ارتقاء شغلی یا زیرآب کسی را زدن اینگونه باشند و این مهم باشد که طرفت را بشناسی. اما مثلاً اگر رفتم خرید و صندوقدار رفتار خوبی با من داشت چه اهمیتی دارد که بدانم در دلش از من متنفر است یا نه!؟ به هر حال، طبق قانون و برای حفظ موقعیت فعلی اش اگر هم خودش آدم اخلاقی ای نباشد باز مجبور است خوش برخورد باشد و احترام مشتری را داشته باشد.

این یک مورد از خلق و خوی کانادایی ها بود که من در این ۶ سال می توانم بگویم هم این دو رویی ها را تجربه کرده ام هم خلاف این گفته ها را. بنابراین، طبق عادت دیرینه هیچ چیزی را نمی توانم تعمیم دهم اما این حرف کریشنا را همیشه گوشه ی ذهنم دارد که در روابطم احتیاط کنم.

البته فکر می کنم ما ایرانی ها هم همین طوری هستیم ها!  آدم که سر خودش نمی تواند کلاه بگذارد که! واقعاً کلاه هایمان را قاضی کنیم ببینیم چند بار دو رویی با هزار و یک توجیه شرعی و عرفی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و فرهنگی به خرج داده ایم؟!  شاید بی شمار بار! 

اگر با آمریکایی ها هم در تعامل و ارتباط بودم گزارش یک رو بودن یا نبودنشان را بعداً تر ها به سمع و نظرتان می رسانم.

خدا حافظ مردم ما باشد. همین! 


*اشاره به دیالوگ مش قاسم سریال «دایی جان ناپلئون».
پرویز فنی‌زاده بازیگر نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون بود که بر اثر بیماری کزاز در سن 42 سالگی درگذشت. بر روی سنگ قبر وی تکیه کلامش در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است: «دروغ چرا؟ تا قبر چهار قدم، آ، آ، آ، آ». عکس دومی کنار روزنامه همان نقش مش قاسم بود. روحش شاد...!



]]>
تو را می سپارم به دامان دریا... :-( 2018-01-18T03:35:52+01:00 2018-01-18T03:35:52+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/159 خاله دانشجو سلام آخرسلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...خداحافظ ای قصه عاشقانه ...خدا حافظ ای آبی روشن عشق ...خداحافظ ای عطر شعر شبانه ...خداحافظ ای همنشین همیشه ...خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته ...تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا ...اگر شب نشینم ا سلام آخر



سلام ای غروب غریبانه دل 
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن 
سلام ای غم لحظه های جدایی 
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای قصه عاشقانه ...
خدا حافظ ای آبی روشن عشق ...
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ...
خداحافظ ای همنشین همیشه ...
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من 
تو را می سپارم به دلهای خسته ...
تو را می سپارم به مینای مهتاب 
تو را می سپارم به دامان دریا ...
اگر شب نشینم اگر شب شکسته 
تو را میسپارم به رویای فردا ...
به شب می سپارم تو را تا نسوزد 
به دل می سپارم تو را تا نمیرد 
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد 
اگر روزگار این صدا را نگیرد 
خداحافظ ای برگ و بار دل من ...
خدا حافظ ای سایه سار همیشه ...
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم 
خداحافظ ای نوبهار همیشه...

خدا به بازماندگانشان صبر عظیم عنایت کند خیلی سخت است...

وقتی خودم را جای آنها می گذارم با چنین مصیبتی، قلبم از حرکت می ایستد 

نه درد آنها که زنده زنده سوختند* و رفتند هضم کردنی ست

نه درد خانواده هایشان که حتی دریغ از مزاری برای در آغوش کشیدن... 

در ترکی یک ضرب المثلی داریم که می گوید:

به آب و آتش نمی توان التماس کرد! این عزیزان از دست رفته دچار هر دوی اینها شدند به یکباره! 



وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.




*آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم 
احساس سوختن به تماشا نمی شود!
]]>
عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری (در سوگ کشتی سانچی) 2018-01-14T16:10:07+01:00 2018-01-14T16:10:07+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/119 خاله دانشجو سلامواقعاً نمی دانم چه بگویم یا بنویسم. باید خون گریست بر حال همه مان که مصیبت پشت مصیبت اینگونه بر سرمان آوار شد! این طرح راست می گوید: همه ی مردم ایران با دریادلان سانچی غرق شدند... یک احساس بد درماندگی و استیصال به آدم دست می دهد که خدایا! کجای این ماجراهای مصیبت را می شود کم کرد و دردی بر آلام داغ دیدگان گذاشت. آن زلزله، آن آن مسائل روزهای اخیر...، این هم کشتی سانچی! بدبختی این است که از همان جایی که فکرش را نمی کنی می خوری! از چین!!! گفته ها و شنیده ها حا سلام

واقعاً نمی دانم چه بگویم یا بنویسم. باید خون گریست بر حال همه مان که مصیبت پشت مصیبت اینگونه بر سرمان آوار شد! 
این طرح راست می گوید: همه ی مردم ایران با دریادلان سانچی غرق شدند... 


یک احساس بد درماندگی و استیصال به آدم دست می دهد که خدایا! کجای این ماجراهای مصیبت را می شود کم کرد و دردی بر آلام داغ دیدگان گذاشت. آن زلزله، آن آن مسائل روزهای اخیر...، این هم کشتی سانچی! 

بدبختی این است که از همان جایی که فکرش را نمی کنی می خوری! از چین!!! گفته ها و شنیده ها حاکی از این است که در کمک رسانی به کشتی سانچی دولت چین کم کاری کرده است. خدا می داند چقدر صحت دارد این گفته های مسؤولین شرکت نفت. اما وای به حال ما که گرگی در قالب گوسفند رفیقمان شده باشد! 
حالت اشمئزاز و نفرت به آدم دست می دهد وقتی ببیند دولت چین با بد کمک رسانی اش یا با تعللش، خودش را به کوچه ی علی چپ زده باشد با توجیه های همیشگی!!! تا این عزیزان از دست رفته دیگر بازنگردند! 
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن مثلاً آشنا کرد! 

از همین امروز یک تصمیمی بگیریم تا حد امکان و توان از نعلبکی چینی گرفته تا پوشاک و لوازم بزرگ را خودمان تحریم کنیم تا این کشور گرگ صفت دوست نما! بداند یک من ماست چقدر کره دارد! کار ناشدنی ای نیست. فقط اتحاد ملی می خواهد که متأسفانه ما نداریم و فقط بلدیم به راحتی پشت همدیگر را خالی کنیم!!! 
اما نکته این است که این اتحاد از همین یکی دو نفر شروع می شود و به کل یک جامعه سرایت می کند.

حالم به قدری بد است که اگر دیدید همین روزها سکته کردم بدانید از که و چه بوده است. 


]]>
به داغ عاشقای بی مزار... 2018-01-12T03:00:59+01:00 2018-01-12T03:00:59+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/75 خاله دانشجو سلامحال و روز خیلی از ماها در سوگ وطن همه جوره:ببار ای بارون ببار... سلام
حال و روز خیلی از ماها در سوگ وطن همه جوره:


ببار ای بارون ببار...

]]>
داستان تدریس امسال بنده و ... 2018-01-09T01:39:52+01:00 2018-01-09T01:39:52+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/74 خاله دانشجو با سلام به همگیامیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمان با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟
]]>
سرشلوغی ها از سر گرفته می شود با شدّت و حدّت زیااااااد! 2018-01-05T02:37:13+01:00 2018-01-05T02:37:13+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/73 خاله دانشجو سلام به همگیامیدوارم در این روزهای غم انگیز سرزمنیمان خدا پشت و پناه همگی تان باشد... پیش از سال نوی میلادی بود که مدیرگروه دپارتمانمان اعلام کرد که یک کرسی TA ی (دستیار تدریسی) که تمام وقت است یا به قول اینها Full TAship است باز شده است و تا ۴ ژانویه یعنی همین امروز که چهارشنبه بود فرصت دارید برایش اپلای کنید یعنی رزومه تان را به همراه درخواستتان بفرستید. اولش فکر کردم که تقاضا بدهم  بعد اندیشیدم که نه! بهتر است روی تزم متمرکز شوم چون تمام وقت هم هست وقتم را می گیرد و آن وقت است سلام به همگی

امیدوارم در این روزهای غم انگیز سرزمنیمان خدا پشت و پناه همگی تان باشد... 

پیش از سال نوی میلادی بود که مدیرگروه دپارتمانمان اعلام کرد که یک کرسی TA ی (دستیار تدریسی) که تمام وقت است یا به قول اینها Full TAship است باز شده است و تا ۴ ژانویه یعنی همین امروز که چهارشنبه بود فرصت دارید برایش اپلای کنید یعنی رزومه تان را به همراه درخواستتان بفرستید. اولش فکر کردم که تقاضا بدهم  بعد اندیشیدم که نه! بهتر است روی تزم متمرکز شوم چون تمام وقت هم هست وقتم را می گیرد و آن وقت است که خر بیار و باقالی بار کن. 
کلاً از فکرش درآمدم و اصلاً یادم رفت که مهلت ارسال رزومه تا کی بوده است.
امروز کارشناس نازنین دپارتمانمان به من یک پیغام داد که: «آیا برای این کار درخواست داده ای؟ قول نمی دهم که حتماً به تو می دهندش اما شانس خوبی برای گرفتنش داری اگر درخواست دهی». مرا می گویید؟  وسوسه شدم دیگر! آدمیزاده است خب! وسوسه می شود خب!  پیغام دادم که من فکر نمی کردم که شانسی در پذیرش داشته باشم چون سال آخری هستم و به ماها که کار تدریس نمی دهند که! (دلیلش هم این است که دپارتمان فقط به مدت ۴ سال ضمانت می دهد که کار داشته باشی و حقوق بگیری بقیه اش را تضمین نمی دهند اگر بغیر از دانشجویانِ «تا سال چهارمی» واحد دیگری باقی مانده بود به دانشجویان سال بالاتر می دهند). کارشناس دپارتمان پیغام داد که نه، قانون ها عوض شده اند و می شود به شماها هم تدریس داد.
به همسرم ماجرا را گزارش کردم و ایشان پیشنهاد داد که درخواست ندهم درگیر می شوم و تزم می ماند. اولویت با تزم است. بنده ی خدا راست هم می گوید خب! 
گفتم: «حالا توکل بر خدا درخواست می دهم اگر کار را به من دادند که خیر است ندادند هم که خیر است ». همسرم گفت: «با این منطق زندگی نکن! خوب فکرهایت را بکن بعد تصمیم بگیر!» باز هم راست می گفت بنده ی خدا.  من هم نه خوب که نصفه و نیمه فکرهایم را کردم  و چون روز آخر مهلت درخواست بود و از هفته ی آینده ۸ ژانویه کلاس های ترم ۲ شروع می شود رزومه ام را یک نگاهی انداختم و فرستادم به مدیرگروه دپارتمان. بعد تازه آن عقل درست و حسابی ام آمد سراغم که «چکار کردی؟ آخر این چه کاری بود کردی؟ مگر تو وقت داری بنشینی پای درس آماده کردن آخه؟؟؟ اگر کار را به تو دادند چه؟ و الخ». این شد که ته دلم خدا خدا می کردم که مرا بی خیال شوند. حتی به فکرم رسید که درجا به مدیرگروه دپارتمان ایمیل بزنم و بگویم «غلط کردم»!  منظورم همان اشتباه کردم بود البته!  جان مادرت مرا بی خیال شو! من منصرف شدم از درخواستم. ببخشید! باز هی با خودم کلنجار رفتم که آخر با خودش نمی گوید: این دختر مشکلاتِ ... پیدا کرده است ها! اپلای می کند و ۵ دقیقه بعدش اعلام انصراف می کند!؟  البته این افکار پریشان بعد از ارسال درخواستم را با همسرم درمیان نگذاشتم چون کار بیهوده ای بود آن تصمیم و این انصراف از تصمیم! 
در همین افکار بودم که صدای ایمیل گوشی ام رشته ی افکارم را گسست و شد آن چه که نباید می شد!  کار از دست رفت و گاومان زایید! به قولی سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید!  مدیرگروه دپارتمان درجا پیغام داد که ممنون از درخواستت! فردا صبح نتیجه ی پذیرش یا رد درخواستت را اعلام می کنیم اما فعلاً بهتر است که با استاد این درس تماس بگیری و برای فردا قرار بگذاری! از این ایمیل دوگانه یک بوهایی به مشامم رسید که بله، این کار را به من می دهند! نمی دانستم ناراحت باشم یا خوشحال! هنوز شکلک این حالت درماندگی را نساخته اند که اینجا بگذارمش. 

با استاد مربوط تماس گرفتم و زمان مناسب برای دیدار فردا را هماهنگ کردیم. جالب است که در اول ایمیلش به بنده نوشته بود: از این خبر خوش بسیار خوشحال شدم 

فکر کنید از ساعت ۳ به بعدِ بعد از ظهر امروز تا همین الآن ها مشغول خواندن رئوس مطالب این واحد یا همان Syllabus بودم. البته کار ارائه شده دو تا درس جداست نه یک درس. این را هم عرض کنم حضور شریفتان که هر کار TA ی تمام وقت یعنی ۱۰ ساعت کار در هفته که در طول ترم می شود ۱۴۰ ساعت. مزیت های زیادی دارد این TA ی. خب حقوقش که هست. عضو اتحادیه ی TA های دانشگاه هم می شوی که کمک هزینه های خوبی برای درمان و دارو و باقی مسائل دارد. رزومه ی آدم قوی می شود. برای من که در این روزهای سرد ترجیح می دهم در خانه بنشینم و تز بنویسم و یک جورهایی از محیط دانشگاه دور افتاده ام فرصتی می شود که در محیط دانشگاه حضور داشته باشم و شاید بازده کار تز نویسی ام هم بالا برود و ... فقط امیدوارم کارش وقتم را به آن حدی نگیرد که واقعاً به غلط کردن بیافتم. 
اما از اینها گذشته، فکر کنم تا حدودی فهمیدم ماجرا چه بوده است!؟ روال کار دپارتمان این است که واحدی که در دو ترم پاییزه و زمستانه باهم قرار است ارائه شود همان اول سال در سپتامبر TA یا TA هایش را انتخاب می کنند و با همان ها تا آخر آوریل ادامه می دهند. یعنی برای درس هایی که در طول یک سال تحصیلی کامل تدریس می شوند و نه یک ترمه، قراردادها همان اول سال بسته می شود. به احتمال زیاد TA این درس که تدریس در آزمایشگاه زبان است به دلایلی نتوانسته است برای ترم دو هم حضور داشته باشد و دپارتمان با یک جای خالی روبرو شده است. از آنجا که بچه های سال بالایی (۵ سال و بالاتر) یا خودشان مشغول به کار هستند در یک جای دیگر یا در شهرهای دیگر ساکن هستند و مشغول تز نویسی، گویا کسی برای این کار از حدود یک ماه پیش تا کنون درخواست نداده بوده است. شاید جزو نادر گزینه های در دسترس که هم ساکن لندن باشد هم کار نداشته باشد من بوده ام که کارشناس دپارتمانمان به من پیغام داد!  این یک فرضیه است اما فرضیه ای که قوی به نظر می رسد و امکان تبدیل به نظریه اش بسیار بالاست. چون هر زمان هم که برای کار TA بعد از سال چهارم درخواست بدهیم چندین روز طول می کشد تا گزینه های متعدد را بررسی کنند و پاسخ دهند. از اینجا بود که فهمیدم تا به امروز کسی برای این کار درخواست نداده بود و هفته ی بعد هم که کلاس ها شروع می شوند و نیاز مبرم به یک TA داشته اند.

یاد یک لطیفه افتادم:
این روزها که تلگرام فیلتر شده است و بد می شود واردش شد یکی نوشته بود: تلگرام که فیلتر شد رفتم واتساپ نصب کنم واتساپ یک پیغام بدین شرح به من داد: «رفتی همه ی دورهاتو زدی حالا اومدی سراغ من؟»  

وقتی این کار را با این سرعت نور به بنده دادند همین حسی که به واتساپ دست داده بود به من هم دست داد!  


]]>
زمستانه ۲: ۲۶ دسامبر یا Boxing Day در کانادا 2018-01-02T22:49:55+01:00 2018-01-02T22:49:55+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/72 خاله دانشجو با سلام و عرض ادب و احترامدست و دلم به نوشتن نبود و نیست اما چون قول داده بودم گفتم تا از وقتش زیادی نگذشته است این مطلب را درج کنم. باقی برای زمانی که آرامش دوباره بازآید ... همانطور که پیش از این حضور محترمتان عرض کرده بودم روز ۲۶ دسامبر هر سال در کانادا که یک روز بعد از کریسمس است (۲۵ دسامبر روز تولد حضرت عیسی) به Boxing Day معروف است که روز خرید است و همه ی مردم برای خرید از صبح می روند تا شب... خب، در این روز حراج های خاصی هم وجود دارد که گاه در کل سال نمونه
با سلام و عرض ادب و احترام
دست و دلم به نوشتن نبود و نیست اما چون قول داده بودم گفتم تا از وقتش زیادی نگذشته است این مطلب را درج کنم. باقی برای زمانی که آرامش دوباره بازآید ... 
همانطور که پیش از این حضور محترمتان عرض کرده بودم روز ۲۶ دسامبر هر سال در کانادا که یک روز بعد از کریسمس است (۲۵ دسامبر روز تولد حضرت عیسی) به Boxing Day معروف است که روز خرید است و همه ی مردم برای خرید از صبح می روند تا شب... 
خب، در این روز حراج های خاصی هم وجود دارد که گاه در کل سال نمونه اش را نمی توانید بیابید و اگر خوش شانس باشید یکی از آن استثنایی ترین حراج ها شاید در این روز گیرتان بیاید. البته روز «جمعه ی سیاه» (Black Friday) هم که تاریخ دقیقش یادم نیست اما در همین نوامبر یا دسامبر بود ، از روزهای خاص خرید است بخصوص برای وسایل الکترونیکی و تلویزیون و ... . حتی شنیده ام در جلوی بعضی از فروشگاه ها که روز «جمعه ی سیاه» حراج های عجیب و غریبی دارند بعضی از مردم از نصف شب می روند دم در فروشگاه می خوابند که موقع باز شدن فروشگاه نفر اول باشند در خرید کالای مورد نظرشان.  حتی اگر در اینترنت یک جستجوی ساده ای انجام دهید مشاهده می کنید که کلی دست و پا هم در این روز در فروشگاه های مختلف شکسته می شود. شوخی نمی کنم ها! جدی می گویم. 
این یک نمونه اش است که برایتان می گذارم و امیدوارم فیلتر نباشد و بتوانید ببینید چه خبر است! 
http:/
این هم یک نمونه ی دیگرش که معلوم نیست در داخل به کشته شدن ختم شد یا خریدشان مسالمت آمیز بود  البته این از یوتیوب است و برای باز کردنش حتماً باید از فیلترشکن استفاده کنید.
https://www.youtube.com/watch?v=VNEhu7eqyVQ

این یکی هم بخیر گذشت اما نوشته از ساعت ۳:۴۵ صبح در صف خرید بودند 
https://www.youtube.com/watch?v=2zBWjlkKDpA

اینها را گذاشتم اما نترسید من هیچوقت از نصف شب برای خرید نرفته ام و هیچ جنسی برایم انقدر مهم و باارزش و حیاتی نبوده است که بخواهم خودم را به سیل جمعیت بسپارم که آیا پشت بندش جان سالم به در ببرم یا نه.  
روز Boxing Day به این وحشتناکی نیست و همه چیز معمولی پیش می رود. البته بعضی از فروشگاه ها فقط همان روز Boxing Day حراج دارند و برخی دیگر به اسم Boxing Week طی چند روز آینده یا یک هفته ی بعد از ۲۶ دسامبر را هم حراج دارند. این دومی بهتر است چون دست آدم در خرید باز است و اگر آن یک روز اصلی را نتوانستید به خرید بروید می توانید در روزهای آتی اش همان کالاها را با تخفیف ویژه خریداری نمایید.

باورتان می شود امسال اولین سالی بود در طول این ۶ سال که من روز Boxing Day از خانه خارج شدم و به خرید رفتم؟ آن هم به این دلیل که یک سری وسایل کوچک آشپزخانه مورد نیازمان بود. خب، دمای هوا هم که حسابی افت کرده بود و همینکه از خانه خارج شدیم هوای سرد به عمق جانمان نشست. به قول همسرم، آن روز هوا آدم را می گَزید البته به معنای واقعی کلمه! یک هوای سرد جانگدازی بود که نگو و نپرس! اما هیچکس از رو نرفته بود و همه بیرون بودند. چند عکس از محوطه ی مراکز خریدی که رفتیم برایتان شکار کرده ام که ببینید چقدر آدمیزاد بیرون بودند. 
اما پیش از اینکه عکس های محوطه ی مراکز خرید را ببینیم از همان دم در ببینید آن آفتاب گول زنک که توصیفش پیش از این رفته بود و آن برف و هوا چه شکلی بود و چطور ما را گَزید! 

این پایینی از همان محوطه ی مراکز خرید گرفته شده است. همانطور که قبلاً تر عرض کردم بولدزرها و ماشین های برف روب از شب قبل و صبح خروس خوان محل رفت و آمد ماشین ها و پیاده رو ها را تمیز می کنند و در یک قسمتی این برف ها تلنبار می شود تا کی هوا حالش خوب شود و اینها آب شوند.  عکس یکی از این ماشین های برف روب را همین پریروز که ۳۱ دسامبر بود پشت فرمان و چراغ قرمز شکار کرده ام که بعداً برایتان می گذارم.


مسیر برف روبی شده ی ماشین ها

این فروشگاه پایینی (Dollarama) که در عکس مشاهده می کنید فروشگاه اجناس پلاستیکی و غیره و ذلک است که قیمت هایش بهتر از فروشگاه های دیگر است و چیزهای خوبی در آن یافت می شود. کلاً گران ترین جنسش از ۳.۵ یا ۴ دلار بالاتر نیست. البته از سال ۲۰۱۱ تا همین پارسال نهایت قیمت وسایلش ۳ دلار بود اما از پارسال حدود ۵۰ سنت هر کدام از وسایل را گران تر کردند.

این هم آن طرف محوطه ی مراکز خرید

شاید برایتان سؤال پیش آید که چرا از داخل مغازه ها عکس نگرفته ام؟  خب، اینجا نمی شود به این راحتی از مردم عکس گرفت و چون داخل مغازه ها و فروشگاه ها مردم زیاد بودند ترجیح دادم از بیرون عکس بگیرم تا از تعداد ماشین ها به جمعیت پی ببرید. اینها به عکس گرفتن بدون اجازه حساسند.
عرض به خدمتتان که آن قدر هوا سرد بود که در حد دستکش درآوردن و عکس گرفتن هم به صلاح نبود و احتمال سرمازدگی دستهایم بسیار بود. بنابراین به همین چند عکس بسنده کردم.

خدا پشت و پناه مردم سرزمینمان باشد... 
آمین!
]]>
زمستانه۱ 2017-12-28T17:37:23+01:00 2017-12-28T17:37:23+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/71 خاله دانشجو با سلام و عرض ادببله روز ۲۵ دسامبر هم که کریسمس است گذشت با برف و ... . کانادایی ها همانطور که پیش از این هم عرض کرده بودم اگر کریسمسشان برف نیاید یا نداشته باشد به دلشان نمی نشیند. اینجا هم ماشاءالله برف ریز ریز می بارد اما مستمر... انقدری که یک ماشین زیرش دفن شود.  یعنی انقدری می بارد که ماشین را دفن کند بعد که خیالش راحت شد می رود خودش هم می خوابد  البته اگر خوابش ببرد اما موضوعی که باعث می شود وقتی فردا بیدار می شوی زندگی با اینهمه برف به بن بست نخورد و فلج نشود با سلام و عرض ادب
بله روز ۲۵ دسامبر هم که کریسمس است گذشت با برف و ... . کانادایی ها همانطور که پیش از این هم عرض کرده بودم اگر کریسمسشان برف نیاید یا نداشته باشد به دلشان نمی نشیند. اینجا هم ماشاءالله برف ریز ریز می بارد اما مستمر... انقدری که یک ماشین زیرش دفن شود.  یعنی انقدری می بارد که ماشین را دفن کند بعد که خیالش راحت شد می رود خودش هم می خوابد  البته اگر خوابش ببرد 
اما موضوعی که باعث می شود وقتی فردا بیدار می شوی زندگی با اینهمه برف به بن بست نخورد و فلج نشود و همچنان مثل روز معمولی بدون برف زندگی ادامه داشته باشد این است که شبی که برف می آید این بولدزرهای برف پاک کن تا صبح یا از یک ساعت معینی از شب تا خود صبح در خیابان هستند و صبح قبل از اینکه شما از خواب ناز بیدار شوید پیاده روها و خیابان ها را رُفته اند تا مشکلی در رفت و آمد رخ ندهد. خب اینهمه مالیات می گیرند وظیفه شان خدمت رسانی است دیگر. همین خوب است که وظیفه ای را که به عهده شان گذاشته اند برایشان تبیین و توجیه کرده اند. دولت کانادا را می گویم. تا آنجا که شنیدم همین مالیات های استانی به خدمات اختصاص می یابد یکی اش همین روزهای برفی و برف روبی قبل از شروع صبح زندگی است. یکی دیگرش همین ساخت و سازهایی است که هر سال و بیشتر در تابستان انجام می شود. بین کانادایی ها یک نمی دانم اسمش را چه بگذارم  یک جمله ی معروف هست که می گویند: «کانادا کلاً دو فصل بیشتر ندارد: فصل ساخت و ساز و فصل زمستان»  یعنی در عمل هم می بینی غیر از این نیست. آن وسط ها اندکی پاییز تزریق می شود و یک هفته ای هم بهار  تابستان هم که فصل ساخت و ساز یا Construction است پس خودش حساب نمی شود.  اما خب زمستان به قدری غلیظ و پر رنگ است که اگر در تابستان آن ساخت و سازها انجام نشود اوضاع بدتر می شود. پیش از این از آن ماده ی سفید یا آبی رنگی که روی برف ها می پاشند تا آب شود نوشته بودم. نمی دانم چه ماده ی عجیب و غریبی است که ضمن اینکه برف ها را آب می کند آسفالت را هم آب می کند. شنیده ام نوع قیر و آسفالتی که در کانادا استفاده می شود یکی از بهترین انواع قیر و آسفالت در جهان است. نمی دانم چقدر صحت دارد اما می گویند چون برف اینجا طولانی مدت است و روی زمین می ماند باید از قیر و آسفالت با کیفیت بهتر تر استفاده کرد تا دوام بیاورد اما با این حال باز هم بعد از زمستان می بینید کف خیابان در بیشتر جاها ترک برداشته است و همین است که تقریباً هر ساله آسفالت نو م ریزند. آن ماده که توصیفش در بالا رفت حتی کفش های غیر کانادایی را هم آب می کند  یعنی اگر چکمه یا پوتین ایران را آوردید اینجا فقط می توانید در هوای بارانی بپوشیدش. زمستان و برف که شروع شد در عرض چند هفته کفشتان از هم شکافته خواهد شد بی شک. تعمیم نمی دهم اما دیده ها و شنیده هایم غیر از این نبوده اند تابحال. بنابراین بهترین گزینه همین است که بخصوص چکمه و پوتین زمستانی از همین محیط خریداری شود چون خودشان می دانند چه چیزی در این جغرافیا کاربرد دارد و حتی میزان مقاومت و گرمازایی چکمه را هم در بیشتر موارد روی اطلاعات چکمه درج می کنند. مثلاً می نویسند مقاوم تا منفی ۴۰ درجه ی سانتی گراد.  حالا شما یک جوراب ضخیم هم بپوشید می شود منفی ۴۵ یا ۵۰ درجه و دیگر خیالتان راحت است که سرما به پایتان نفوذ نمی کند.  قیمت چکمه ها هم متفاوت است اما بهترین زمان خرید چکمه همین حوالی سال نو است و حتی تا فوریه یعنی ماه دوم سال جدید هم می شود حراجی های خوبی در این فقره و در فقره های دیگر پیدا کرد. پس نگران تهیه ی کفشتان نباشید. چند سالی هم هست که چند تا فروشگاه کفش فروشی جدید در شهر ما دایر شده است که از هر مارکی کفش می آورند و همیشه ی خدا می شود جنس های خوب با قیمت مناسب در آنها پیدا کرد. البته هر مارکی فروشگاه مخصوص به خودش را هم دارد اما در آن فروشگاه ها اصولاً قیمت ها بالاتر از فروشگاه های متفرقه است. نمی دانم چرا!؟  عکس از سر در فروشگاه های جدید ندارم اما نام فروشگاه ها را می گذارم برای دوستانی که به زودی قرار است بیایند که بدانند کجا باید بروند. خوبیش این است که این دو جایی که ما رفتیم و چند بار کفش خریدیم در فاصله ی اندکی از هم قرار دارند در شهر لندن. D&W و Shoe Company که هر دو در خیابان Wonderland تقاطع Southdale واقع هستند. آن ردیف های آخر مغازه همیشه کفش های تک سایز را به حراج می گذارد با قیمت های مناسب. خب کیفیت که افت نمی کند که! فقط قیمت افت می کند و مناسب می شود و به قول اینها affordable یعنی قابل خرید برای جیب دانشجویی ما و حتی خود کانادایی ها.

گفتم برای خود کانادایی ها: ببینید این فرهنگ خرید در حراجی و تخفیف به قدری در این جغرافیا جا افتاده است که من خیلی دیده ام که خود کانادایی ها هم به طرف این حراجی ها می روند. یعنی منظورم این است که فکر نکنید مثل آنجا کسی که از حراجی چیزی می خرد به این دید به او نگاه می کنند که پول ندارد فقیر است یا چی.  خاطرم هست که در کوچه برلن تهران یک لباس را به یک سوم قیمت روزولت یا مفتح شمالی یا خود هفت تیر می شد خرید. اما آنکه از روزولت خریده بود بلافاصله پشت بند سؤال کسی درباره ی جنس خریداری شده وقتی مکان خرید را می گفت انگاری یک عالمه ارزش روی خودش و جنس خریداری شده اش می آمد!  یا در تبریز اینکه از پاساژ اسکان جنست را خریده باشی یا از ولی عصر خیلی تفاوت می کند تا اینکه از تریبت خریده باشی! دیده ام که می گویم ها!  اما اینجا اگر در حراجی توانستی جنس خوب پیدا کنی یعنی برنده شدی. یعنی توانستی مدیریت خوبی روی هزینه هایت بکنی. این یعنی هنر. مثلاً وقتی یک چکمه ی زمستانی را که قیمت اصلی اش ۱۵۰ دلار بوده می خری۳۰-۴۰ دلار این یعنی هنر خرید کردن در چه زمانی را آموخته ای.  و یک آفرین به جنابعالی بدهکاریم همگی. 
یک خاطره ی جالب هم از روز اول ورودم به لندن در سال ۲۰۱۱ دارم که گفتنش خالی از لطف نخواهد بود. 
روزی که وارد این شهر شدم با یکی از دانشجویان هم دپارتمانی به نام مژگان که از طریق کارشناس دپارتمان نازنینمان (منظورم کارشناس نازنین دپارتمانمان بود )  آشنا شده بودم که خیلی اطلاعات در اختیارم قرار داد و متوجه شدم آن هم خانه ای اولی که پیدا کرده بودم و زودتر از من به لندن وارد شده بود یک خانه در همسایگی خانه ی مژگان اجاره کرده بود. بنابراین همان روز یک سری به همین دوستم مژگان زدم. وی  و دوستش یکسری اطلاعات عمومی کلی همان روز اول! به من دادند که مثلاً‌ مواد غذایی را از کجا بخر و از این حرف ها. در خلال صحبت هایشان به من گفتند که: «چون هنوز با دلار کار نکرده ای و ایده ای از مقدار دلاری که خرج می کنی دقیقاً نداری که این گران است یا ارزان، بهتر است الکی دلارها را به باد ندهی. آدم همه چیز را که نمی خرد که! خرید هم وقت خودش را دارد  مثلاً یک جنس دیدی ۵۰ دلار بوده شده ۱۰ دلار زود نروی بخری ها! منتظر باش همان جنس تا ۳-۴ دلار و حتی کمتر هم پایین می آید. ذوق زده نشو تا بیهوده دلارهایت را به باد ندهی». حتی هم خانه ای مژگان که قرار بود چند ماه بعدترش در کریسمس ۲۰۱۲ به ایران بیاید چمدانش را آورد و  باز کرد و سوغاتی هایی را که از چند ماه قبل تر داشت می خرید به من نشان داد که: «ببین! این شلوار جین را ۲ دلار خریدم. این کاپشن را ۳ دلار خریدم. این را ۲.۵ دلار خریدم آن را ۳ دلار خریدم و الخ» من هم اینطوری بودم  نـــــــــــــــــــــــه! می دانم که شما هم اینطوری شده اید الآن. اما واقعیت داشت. مثلاً شلوار جین ۴۰ دلار بود خریده بود ۲ دلار.  حالا این مال چه زمانی است؟ سال ۲۰۱۱ که می شود سال ۱۳۹۰ ما. آن موقع دلار آمریکا در بازار آزاد ۱۲۰۰ - ۱۲۵۰ تومان بود خدابیامرز.  اما همان موقع هم شما شلوار جین۳-۴ هزار تومانی در ایران پیدا نمی کردید که! حالا که به شما این قیمت ها را می دهم با دلار آمریکای بالای ۴ هزار تومان الآن ببینید یعنی چه! تازه آن زمان ها یادم است که دلار کانادا ارزشش اندکی هم بیشتر از دلار آمریکا بود. الآن البته کمتر شده است.

خانم و آقایی که شما باشید عرض کنم خدمت شریفتان که: 
خلاصه اینکه این دو دوست به قدری بنده را شست و شوی مغزی دادند که دیگر به کاپشن بالای ۳ دلار فکر نمی کردم  با هم خانه ای های خودم که می رفتیم خرید وقتی می دیدند یک لباسی ۳۰-۴۰ دلار حراج خورده و مثلاً شده ۱۰ دلار آنها خیلی ذوق زده می شدند و اصرار داشتند که من هم بخرم اما منِ تازه واردِ شست و شوی مغزی داده شده در بدو ورود  می گفتم نه گران است!  به همین دلیل کلی از این بابت سود کردم و وقتی هم خواستم سوغاتی بیاورم همان بار اول، خیلی به جیب دانشجویی ام فشار نیامد چون کم کم طبق آن تربیت اولیه ای که شده بودم  فقط به اجناس ۲-۳ دلاری می اندیشیدم  البته خب همیشه هم اینطوری نبود به هر حال سوغاتی بود کیفیت جنس بیشتر از قیمتش مورد نظرم بود  و همین باعث شد که جنس هایی که می خرم با کیفیت تر باشند و نه گران. اما خداییش دیگر همه چیز ۲-۳ دلار نبود. بیشتر هم بود. 
اما عجیب تر آنکه دیگر آن حراج های سال ۲۰۱۱ -۲۰۱۲ را در فقره ی لباس ندیدم  یا خیلــــــــــی به ندرت که در حد هیچ فرض می شود.
منظورم این است که تربیت خیلی روی آدم تأثیر می گذارد. انسان باید خوب تربیت شود در کل! مثل من.  

یادم هست که پاتوقم فروشگاه GAP بود و برای تفریح می رفتم لای این لباس ها و کلی برای خودم خوش بودم  بعضی از جنس ها که روح آدم را نوازش می کردند... اما این روزها وقتی گذرم به GAP می افتد دیگر از آن حراجی ها خبر و اثری نمانده است. گرچه در بحث مواد غذایی تفاوت چندانی با سال ۲۰۱۱ ندیده ام و حتی برخی اقلام چند سِنتی کمتر هم شده اند. 
چیزی که در کانادا  از همان روزهای اول خیلی به چشمم آمد، این بود که دولت به مواد غذایی ای که نیاز روزانه و روزمره ی مردم است مالیات نمی بندد و این اقلام در طول چندین سال گران هم نمی شوند. خب این اقلام عبارتند از : شیر و نان و تخم مرغ و گوشت و ... . یعنی دست روی نیاز روزانه ی مردم نمی گذارند تا هر کسی با هر سطح درآمدی بتواند اینها را تهیه کند.  اما خب، وقتی شکلات می خری با اینکه خوراکی است اما چون جزو کالاهای موردنیاز ضروری نیست مالیات هم دارد. برای مردم بعضی کشورها! وقتی اینها را تعریف می کنی فکر می کنند که دولت اینها دیوانه است و بلد نیست از طریق جیب مردم پول درآورد و درآمدزایی کند. حق هم دارند خب! آنها که از این موارد ندیده اند که شب عید میوه گران نشود مثلاً. اصلاً این مسائل پیش پا افتاده برای این مردم در برخی از کشورها جزو آمال و آرمان های مردم محسوب می شوند! 

خب در ادامه به چند عکس از روزهای زمستانی اینجا چشم می سپاریم... 

این عکس پایینی از لابی ساختمان ما است که هر ساله برای کریسمس تزیینش می کنند. تقریباً تمام برج های مسکونی را تزیین می کنند هر کدام به شکلی. 
آنها هم تایرهای ماشین ماست که با تایر زمستانی عوضش کرده بودیم و آن شب همسرم به تنهایی همه را در حالی که رینگ ها هم رویشان بود زحمت کشید آورد داخل ساختمان.
این را هم بگویم که تایر زمستانی در این جغرافیا خیلی ضروری است چون اینجا زنجیر چرخ اصلاً ندیده ام و با اینهمه برف واقعاً ماشین راه نمی رود بدون تایر زمستانی. 

نمایی دیگر

این دو عکس پایینی از ظهر و بعد از ظهر روز کریسمس که پست قبلی را برایتان می نوشتم گرفته شده است تفاوت زمانی شان هم کمتر از ۲ ساعت بود. آن آسمان آبی در عکس اول در ساعت ۱۲:۰۳ ظهر گرفته شده است و آن عکس دومی در ساعت ۱:۵۴ بعد از ظهر. می گویم این شهر هزار هوایی است باور نمی کنید خب!  باور کنید خب! 

این هم عکس دومی

چه کریسمسی شد امسال! من همیشه کریسمس ها یاد دختر کبریت فروش می افتم و غمگین می شوم  آن موقع هم برف می بارید و هوا سرد بود... الآن هم هوا سرد است و برف هم نمی بارد اما کودکان و عزیزان هموطن زیر چادرهای نایلونی... چه می کشند خدایا! 

این هم از کرسی ما که ساخته ی دست همسر گرام است و در این شب های سرد زمستانی دایر کرده ایم اما وقتی لذتبخش می شود که هیچکسی در سرما نباشد و نماند! 

خب عکس های روز Boxing day  که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است و به روز خرید معروف است بماند برای بعد...

خدا به داد همه مان برسد در این وانفسا و نگهدارمان باشد... 
]]>
از همه چیز و همه جا :-) 2017-12-24T17:02:20+01:00 2017-12-24T17:02:20+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/70 خاله دانشجو سلام به همگیاین عنوان یکهو به ذهنم رسید البته خاطره ای پشتش هست که برایتان تعریف می کنم که دورهمی خوش باشیم. برادرزاده ام ۳-۴ ساله بود یا شاید ۵ ساله  می رفت مهدکودک، یک شعری یادشان داده بودند که ایشان چون اصل واژه ها را در بخشی از شعر یاد نگرفته بود با واژه های خودش جایگزین کرده بود. البته در پرشین بلاگ یک باری فکر کنم بخشی از این شعر معروف این دانشمند کوچک خانه ی ما را برایتان نوشته بودم. قسمت هایی که با رنگ آبی نوشته می شود خوانش تخصصی کوچولوی خانه ی ما بود ا سلام به همگی

این عنوان یکهو به ذهنم رسید البته خاطره ای پشتش هست که برایتان تعریف می کنم که دورهمی خوش باشیم. 

برادرزاده ام ۳-۴ ساله بود یا شاید ۵ ساله  می رفت مهدکودک، یک شعری یادشان داده بودند که ایشان چون اصل واژه ها را در بخشی از شعر یاد نگرفته بود با واژه های خودش جایگزین کرده بود. البته در پرشین بلاگ یک باری فکر کنم بخشی از این شعر معروف این دانشمند کوچک خانه ی ما را برایتان نوشته بودم. قسمت هایی که با رنگ آبی نوشته می شود خوانش تخصصی کوچولوی خانه ی ما بود 

اینجا که مهد کودکه / پر از گلای کوچکه 
بچه ها مثل گلند / خوب و تمیز و تپلند
مربیان مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون
یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

نسخه ی تغییر یافته ی دانشمند کوچک ما:

لازم به ذکر است که ایشان به جای حرف «ل» می گفت «ر».
اینجا که مهد کودکه پر از گُر 
بچه ها مثل گُرَن
خوب و تمیز و تُپُرَن (واژه ی تو پُر هم با شنیدن این به ذهن اصابت می کرد )
مربیا نِمهربون (فکر می کرد «ن» مال مهربون است و وسطش یک مکثی می کرد و نِمهربون رو با شدت ادا می کرد)
خوب و تمیز و تُپُرَن 
یاد می دهن به بچه ها
... (یادش نمی آمد...)
یاد می دهن به بچه ها
همه چی یاد میدن 

و این شد که شد خاطره ی شعر خوانی و بازخوانی اشعار کودکی ما به این شکل که می بینید. 

این عنوان «از همه چیز و همه جا» از آن شعر در خاطرم مانده بود که گزینه ی خوبی برای این مطلب یافتمش. 

راستش را بخواهید نمی دانم در این وانفسای روزهای هر روز سخت تر از دیروز خودمان در آن جغرافیا، اینکه بیایم عکس از روزهای این جغرافیا بگذارم کار درستی است یا نه!؟ حتی تصمیم داشتم که دیگر عکس نگذارم چون ممکن است خدای ناکرده خدای ناکرده با اینکه قصد بنده این نیست و خدا از دلها آگاه است اما یک وقت این احساس در دلتان بیاید که : خوش به حالشان و از اینطور حرف ها.  بنده به هیچ وجه قصد ندارم و هیچوقت نداشته ام دست روی دل کسی بگذارم یا دلی را بسوزانم. هرگز!  اما در همین افکار بودم که دیروز پریروزها یکی از خوانندگان عزیز نوشتند که: «می آیم این صفحه که اندکی دلم باز شود و عکس و ... ببینم شما هم هی از مشکلات ایران می گویید». این حرف مرا به فکر وا داشت که شاید دوستان دیگر هم برای تلطیف فضای روحی شان به این صفحه می آیند و شاید بهتر باشد از حال و هوای این روزهای اینجا بگویم شاااااید در حد چند دقیقه هم فارغ از مسائل و حواشی شوند.
راستش باز نمی دانم سِره کدام است و ناسِره کدام!؟ اما اگر حتی یک نفرتان چنان احساسی بهتان دست داد که امیدوارم ندهد لطفاً بفرمایید تا روش نوشتاری ام را تغییر دهم. به امید روزی که مشکلات وطنی مان هر روز بیشتر از دیروز محو و نابود شوند. بلند بگو تکبیر! 
اگر اشتباه نکنم ۱۲ دسامبر (آنطور که تاریخ عکس نشان می دهد) اولین برف درست و حسابی ما بارید. این هم عکس های آن شب که دید به مرور کم شد و همسرم که آخر شب از سر کار می آید می گفت به سختی می شد راه و جاده را تشخیص داد  و اندکی هم دیرتر از حد معمولش به خانه رسید چون با سرعت پایین باید رانندگی می کردند. قشنگ از پشت پنجره هم معلوم بود که دید خیلی کم شده است. البته دید به مرور از همینی هم که می بینید کمتر تر شد. 


و اینجاست که آدم می فهمد آن ماشین های در پارکینگ روباز صبح که از خواب بیدار می شوند چه سختی هایی خواهند کشید برای ربودن برف از روی ماشین ها. نکته ی قابل توجهی که امسال همسرم گفت و متوجهش شدم این است که بعضی ها برف پاک کن های ماشینشان را باز می کنند تا به شیشه نچسبد و یخ نزند و فردا بتوانند براحتی شیشه را پاک کنند. در این عکس بالایی هم این قضیه به چشم می خورد (ماشین های سمت راست ردیف جلو کنار تیر چراغ برق را زوم کنید).

عکس های پایین هم از روزهای بعدی این ماجراست:
این یکی (پایینی) شیشه ی پنجره ی بالکن ماست که فردا که از خواب بیدار شدیم دیدیم بر اثر سرما یخ زده است. البته بنده یخ زدگی های بیشتر از این را هم حتی در داخل ایران با چشم غیر مسلح دیده ام بنابراین برایم تعجبی نداشت این صحنه. 
بالکن را هم که ملاحظه می فرمایید. برف که می آید بالکن ما هم حسابی برفی می شود. این را هم بگویم که برف اینجا گاهی یک سوز مغز استخوان سوز هم با خودش یا بعد از خودش می آورد. نکته ی دیگری که باید در این جغرافیا به آن دقت کافی داشت این است که: در فصل سرما، اگر آفتاب به چشمتان خورد گول آفتاب را نخورید با لباس معمولی بیرون بروید ها!!! وگرنه شما می مانید و یک عمر پشیمانی از این غفلت و ناآگاهی!  هم آفتاب است هم تا منتهی إلیه قلب آدم سوز سرما نفوذ می کند و تو می مانی و اینهمه تناقض در آب و هوا در یک جا! یعنی نشده یک باری که من گول این آفتاب مصنوعی و مار خوش خط و خال آفتابی را بخورم و حسرت و پشیمانی برایم نمانده باشد.  حالا هر وقت آفتاب می زند در فصل سرما، به هوا می گویم: فکر کردی! یک جوری خودم را بپوشانم و بیرون بیایم که خودت غافلگیر شوی از اینکه نتوانستی گولم بزنی.  به هر حال، از ما گفتن بود. شما اگر آمدید و دلتان خواست خودتان این سوز و سرمای مغز استخوان سوز را به همراه آفتاب گول زنک اینجا تجربه کنید عواقبش پای خودتان و حرف گوش نکردنتان. 




در عکس پایینی دو بنده ی خدا را مشاهده می فرمایید که صبح اول وقتی دارند ماشین را آماده ی حرکت کنند. 


این پایینی هم نمایی از King's University College که یکی از کالج های مربوط به وسترن است و بنده در آنجا به شغل شریف مراقبت امتحانی مشغول بودم. بله، نان از زیر برف و سوز و سرما در می آید جان خواهر! 


این هم یک روز دیگر از کلاس امتحان بود که برف های یکی دو روزه روی هم تلنبار شده بودند و شده بودند این صحنه:

خدایی اش هر چه فکر می کنم با اینکه کارشناس مسائل محیط زیستی و زمین شناسی نیستم اما با همین مقدار تجربه و اطلاعات ناقصم باز هم عقلم قد نمی دهد که زمستان و تابستان جایشان عوض شود و بگوییم طبیعی است خب زمستانی گفته اند تابستانی گفته اند! فصل ها که جابجا شود می شود همینی که در ایران شاهدش هستیم! تغییرات اقلیمی ای که یا به دست بشر است یا به دست بشر بیشتر!!!  و در زمستان نه برفی می آید و در پاییز نه بارانی! خب، این چطور می شود اسمش را طبیعی گذاشت؟ زمستان باید برف داشته باشد تابستان باید گرم باشد بهار باید لبریز از باران باشد خب! 
خدا به داد ماها برسد که فصل هایمان هم دارد جابجا می شود!  یکی از آرزوهای من این است که یک دهم این برف و باران به طور مستمر و همیشگی در ایران ببارد. اما والله خدا چه کند از دست این بشر!؟ آتش که گرفت خشک و تر می سوزد دیگر! این قانون طبیعت است! خدا که با ما دشمنی ندارد که! امروز صبح به همسرم می گفتم: اینکه زمین لرزه و خشکسالی را به مسائل اقلیمی و جغرافیایی و ... ربط می دهند درست است کاری ندارم. اما اینکه همه ی این مسائل یکهو بر سر یک کشور آوار شود چگونه می شود گفت طبیعی است؟ خب خودمان کم دخیل نیستیم در این ماجراها! من اسمش را می گذارم بلا! حالا بگذارید یک دویست سالی از امروزمان بگذرد آیندگان خواهند آمد و ایران خواهد شد کشوری که مثل قوم لوط و عاد و ثمود و نوح و آن دیگران بشود عبرت برای دیگران! راستش مانده ام اینهمه مصیبت و آفت از زمین و آسمان را چگونه به خوش حجابی و بد حجابی ربط دهم این وسط!؟ 

بگذریم که اگر نگذریم باز درد سر می شود...

این پایینی هم مسیری که بنده در آن شب پر از برف طی کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم و برگردم خانه. حالا بعضی ها فکر می کنند که هر که در خارج از کشور است همه اش لب دریاست و خوشگذرانی و خوش به حال! والله ما باید بیشتر کار کنیم تا زندگی کنیم. اینجا نفس کشیدن هم با دلار حساب می شود. باور کنید این حرفها را برای دل خوش کنی شماها که آنجا هستید نمی گویم. واقعیتی ست انکار ناپذیر. این هم نمونه اش که بنده و خیلی های دیگر از این ایستگاه به آن ایستگاه باید در این سرما منتظر اتوبوس باشیم تا از خلال این رفتن ها و آمدن ها چند دلاری حقوق بگیریم. باز هم شکر! 
درباره ی سوز و سرمای زمهریر اینجا قبلاً تر ها گفته بودم و آن Feels Like ی را که در هواشناسی می نویسند برایتان معنی کرده بودم که یعنی دمایی که در هوای آزاد منتظر اتوبوس می مانی و سرما به عمق جانت رخنه می کند و اندامهای داخلی ات یخ می زند اما اتوبوس هنوز نمی آید  آن یعنی همان Feels like هواشناسی.  باور کنید در هیچ لغتنامه ای معنی ای به این دقتی نمی توانید برایش پیدا کنید.  مثلاً نوشته دما منفی ۹ درجه اما Feels like اش منفی ۱۷ درجه است. یعنی هوا به اندازه ی منفی ۱۷ درجه سرد است طبق تعریف بالایی بنده.  


امروز هم که ۲۵ دسامبر است و سالروز تولد حضرت عیسی به روایت مسیحیان. که از همین جا به همه ی مردم و شما خوانندگان خوب این صفحه تبریک می گویم. به قولی چون که صد آمد نود هم پیش ماست  اینکه این روز را تنها به مسیحیان تبریک بگوییم برایم قابل درک نیست بنا به دلیلی که در شعر آمده است. به هر حال، امیدوارم این جشن گرفتن ها و تبریک گفتن ها ما را به کُنه مطلب سوق دهد و تنها به یک شب جشن و مهمانی خلاصه نشود که در این مناسبت ها پیغامهایی ست برای اندیشه کنندگان... 

تا عکسهای برفی دیگر درود و بدرود... 


]]>
آقای غریبه ی کانادایی بزرگ منش 2017-12-18T03:06:25+01:00 2017-12-18T03:06:25+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/69 خاله دانشجو سلام دوستانشب یلدا هم دارد می رسد...یاد زلزله زدگان بینوای کرمانشاه و جاهای دیگر که هنوز سر و سامان نگرفته اند می افتم که خدایا! در این سوز و سرما چگونه در چادر دوام می آورند!؟  در یکی از تصاویر ارسالی امدادگران جمعیت امام علی دست یک کودک چهارساله را دیدم که از فرط سرما خشکی زده بود و پوست پوست شده بود انگاری داشته پوست اندازی می کرده!  کابوس های این سال های ما دیگر در خواب نیست که! کابوس های بیداری می بینیم و آتش می گیریم...  این صحنه به قدری برایم دردآور و سلام دوستان

شب یلدا هم دارد می رسد...

یاد زلزله زدگان بینوای کرمانشاه و جاهای دیگر که هنوز سر و سامان نگرفته اند می افتم که خدایا! در این سوز و سرما چگونه در چادر دوام می آورند!؟  در یکی از تصاویر ارسالی امدادگران جمعیت امام علی دست یک کودک چهارساله را دیدم که از فرط سرما خشکی زده بود و پوست پوست شده بود انگاری داشته پوست اندازی می کرده!  کابوس های این سال های ما دیگر در خواب نیست که! کابوس های بیداری می بینیم و آتش می گیریم...  این صحنه به قدری برایم دردآور و کابوس گونه است که هر گاه یادم می افتم بی اختیار بغض می کنم و یا اشکم جاری می شود از فرط درد! طفل معصوم چهار ساله قربانی چه چیزهایی می شود آنجا خدایا! صبرت را شکر! 

این ترانه ی ماندگار آقای محمد معتمدی با نام یلدا* را هم به یاد عزیزان از دست رفته ی زلزله گذاشتم که با اینکه حس غریب و غم انگیز شعرش بیداد می کند اما به راحتی هر کداممان می توانیم از ظن خود یارش شویم و به یاد عزیزانی بیافتیم که دیگر در بین ما نیستند و دستشان از دنیای پلید ما کوتاه است و چه خوش به حالشان است و ...
بگذریم...

این دنیای خشم و دژم و جنگ و خون و آتش و ظلم بی پایان و بیداد و استبداد هر روز که از خواب بیدار می شویم خبرهای ناگوارش را در کاممان مثل زهر می چکاند و حالمان را دیگرگون می کند. ببخشید که کلامم شیرین نمی شود  که گفت:
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! (فکر کنم از وحشی بافقی است).

و اما داستان امروز:  
این داستان داغ داغ است مواظب باشید دستتان نسوزد! 

امروز رفته بودیم خرید هفتگی خانه، چندین فروشگاه سر زدیم و از هر کدام چند قلم جنس خریدیم. رسیدیم به Food Basics و چند قلم میوه برداشتم و آمدیم حساب کردیم سر صندوق و داشتیم می رفتیم بیرون که وقتی چرخ خرید را داشتم سر جایش می گذاشتم دیدم ای داد بیداد! طالبی برداشتم و گوشه ی چرخ مانده و حساب نکردیم! همسرم زحمت کشید و طالبی را برد داخل که به همان صندوق دار بگوید حساب کند. بقیه ی داستان از زبان همسرم:

رفتم به صندوق دار گفتم ببخشید این گوشه ی چرخ مانده بود و ندیده بودیم حساب کنیم لطفاً پول این را برایمان حساب کنید. بعد دیم کارت اعتباری همراهم نیست به صندوقدار گفتم: بروم کارت را از همسرم بگیرم برگردم.

در همین حین یک آقای کانادایی در حال حساب کردن خریدهای خودش بود که برمی گردد و به همسرم می گوید من حسابش کردم نگران نباشید!  من هم همان لحظه دوباره برگشتم به فروشگاه که دیدم آن آقای کانادایی دارد می گوید من حساب کردم. ما دو تا همین طوری ماندیم و گفتیم نه نمی شود. گفت چیزی نیست. نگران نباشید! و رفت...! 
وااااا! خدایااااا! این مدلیش را دیگر ندیده بودیم! بعضی هایشان خیلی دل بزرگی دارند! همسرم می گوید شاید فکر کرده دانشجو هستیم حساب کرد! من می گویم: نه بابا! چه ربطی دارد آخر؟!  به هر حال، یک طالبی مهمان آقای غریبه ی کانادایی شدیم همین طوری یکهویی. 

هنوز طالبی را می بینیم خجالت می کشیم که چرا این کار را کرد!  با احترام به همه ی خوبان در تمام عالم، اما ببخشید ها! ولی خب دست کم ما از این گونه کارها حتی در حد یک طالبی!!! در وطن خود و بین هموطنان خود هم ندیده بودیم خب که عادت کنیم که ممکن است از این اتفاق ها هم پیش آمد کند بین آدمیزادگان!

من دیگر حرفی ندارم. 

یاحق!

*نمی دانم چرا مطلب هایپرلینک شده قلمش هم اندازه ی بقیه متن نمی شود!؟ 

]]>