ماجراهای تحصیل در کانادا سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین! tag:http://studyincanada1.mihanblog.com 2019-01-21T16:56:21+01:00 mihanblog.com چند عکس از زمستان ۲۰۱۸ (۲) 2019-01-14T19:21:27+01:00 2019-01-14T19:21:27+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/206 خاله دانشجو سلاماین عکس از پست قبلی به جا مانده بود. به قدری هوا سرد بود که شیشه ی بالکن یخ زده بود.یکی از همین روزهای زمستانی آفتابی در محله ی ما. خط افق را که ملاحظه می فرمایید که؟ می شود بهش گفت: خط کش خدا گاهی برای تفریح و کسب اطلاعات بیشتر درباره ی خانه های کانادایی برای خرید در آینده، به یک منطقه ای از شهر سر می زنیم که نمونه ی این خانه های ویلایی یا همان House ها را از بالکن ما بارها و بارها مشاهده کرده اید. ما هم همین فکر را می کردیم که حتی نمای بیرونی خانه های ویلایی همیشه همین شکلی اس
سلام

این عکس از پست قبلی به جا مانده بود. به قدری هوا سرد بود که شیشه ی بالکن یخ زده بود.



یکی از همین روزهای زمستانی آفتابی در محله ی ما. خط افق را که ملاحظه می فرمایید که؟ می شود بهش گفت: خط کش خدا 


گاهی برای تفریح و کسب اطلاعات بیشتر درباره ی خانه های کانادایی برای خرید در آینده، به یک منطقه ای از شهر سر می زنیم که نمونه ی این خانه های ویلایی یا همان House ها را از بالکن ما بارها و بارها مشاهده کرده اید. ما هم همین فکر را می کردیم که حتی نمای بیرونی خانه های ویلایی همیشه همین شکلی است و لاغیر. کم کم با جست و جو و تحقیقات میدانی  دریافتیم که نه خیر! یکسری خانه های خوشگل تر هم ساخته اند و مدرن تر که البته بخاطر حتی نوع نمای خانه قیمت هایشان هم به مراتب خوشگل تر است و وزین تر و سنگین تر  نمونه ای از این خانه های با نمای جدید را در تصویر زیر مشاهده می فرمایید.

 البته بحث خانه خریدن در کانادا به قدری مفصل است که می شود درباره اش کتابها هم نوشت  اما بنده فقط چند سطر از آن کتاب ها را اینجا خدمتتان عرض می کنم که اگر جلوی یک خانه ای تابلوی «فروشی» دیدید و عکس املاکی را در آن مشاهده کردید که برای اطلاع از قیمت و خرید و ... باید با ایشان تماس بگیرید حتی می توانید بدون تماس با آن شخص از قیمت خانه و طرح داخلیش هم مطلع شوید. چگونه؟ از طریق سایت https://www.realtor.ca/ که وقتی آدرس خیابان و شهر را در آن وارد کنید قیمت خانه، متراژش و تصاویر داخل همان خانه ای را که جلویش ایستاده اید به شما می دهد. آخر می دانید؟ اینجا نمی توانید همین طوری بروید در بزنید که برای دیدن خانه ی فروشی تان آمده ایم. حتماً برای بازدید باید با کارمند بنگاه املاک تماس بگیرید و ایشان با صاحبخانه هماهنگ کند و یک وقتی را که قرار است شما برای بازدید بروید صاحبخانه از خانه خارج شود و دیدار مستقیمی با ایشان صورت نگیرد. بله قانون اینجا اینطوری است همه ی کار خرید و فروش خانه از طریق همین بنگاهی ها انجام می گیرد و در واقع، شما نیاز دارید به یک بنگاه املاک چون خیلی روندش پیچیده است و هیچوقت خریدار و فروشنده همدیگر را نمی بینند و به این صورت یک روزی آنها از آنجا اسباب کشی می کنند و شما می روید در خانه ی خریداری شده مستقر می شوید بی آنکه بدانید صاحب خانه چه کسی بوده است مگر اینکه عکسی از آنها هنگام بازدید از خانه دیده باشید یا اطلاعاتی از فروشنده را خود کارمند بنگاه در اختیارتان بگذارد. همین.


مرکز خرید Masonville یا همان Masonville Mall در روزهای پایانی سال و نزدیک کریسمس و تزیینات شب عیدی

این مرکز خرید یکی از دو مرکز خرید بزرگ و معروف لندن انتاریو در تقریباً شمال شهر است. آن یکی هم که در جنوب شهر قرار دارد به نام WhiteOaks Mall که آن از این هم بزرگتر است و یکسری نوسازی هایی هم انجام داده اند که خیلی فضای دلباز و قشنگی دارد. این هم زیباست و حتی برای تفریح جای مناسبی هست. هر چند قدم یکبار هم کلی مبل و نیکمت برای استراحت گذاشته اند و آدم مجبور نیست حین گشتن همه اش سرپا بایستد. طراحی مغازه هایشان هم دلباز و قشنگ است در بیشتر موارد و البته می دانید که؟ همه ی اینها حس خرید را در آدمها تقویت می کند خب.
 البته که ما دندان طمعمان و جوگیر شدن بی خودی مان را در حد بالای ۹۸٪ کشیده ایم و با هر بار پاساژ گردی به قصد تفریح با یک عالمه نایلون خرید به خانه برنمی گردیم مگر به زمان ضرورت. 

این هم یک نمای دورتر از تصویر بالا


بقیه اش برای بعد...

خدانگهدارتان باد!



]]>
چند عکس از زمستان ۲۰۱۸ (۱) 2019-01-09T14:59:49+01:00 2019-01-09T14:59:49+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/205 خاله دانشجو سلام چند تا مطلب را در چرکنویس گذاشتم که فقط از خاطرم نرود که در چه باره ها قرار است صحبت کنم. فعلاً این عکس ها را دریابید تا خودش هم بیاید.این عکس ها در روزهای مختلف گرفته شده است بنابراین انواع و اقسام هواهای برفی و آفتابی و یخی و جنگلی را در آنها مشاهده خواهید کرد. آن جنگل روبرو را که از بالکن ما در عکس زیر دارید مشاهده می کنید در دلش هم خواهیم رفت که بدانید چطور شده است در برابر این هوای سخت و سرد کانادانمای دیگری از تصویر بالا (من عاشق این آفتاب دم غروب هستم یک طرز خاصی است به ق سلام 
چند تا مطلب را در چرکنویس گذاشتم که فقط از خاطرم نرود که در چه باره ها قرار است صحبت کنم. فعلاً این عکس ها را دریابید تا خودش هم بیاید.
این عکس ها در روزهای مختلف گرفته شده است بنابراین انواع و اقسام هواهای برفی و آفتابی و یخی و جنگلی را در آنها مشاهده خواهید کرد. 

آن جنگل روبرو را که از بالکن ما در عکس زیر دارید مشاهده می کنید در دلش هم خواهیم رفت که بدانید چطور شده است در برابر این هوای سخت و سرد کانادا

نمای دیگری از تصویر بالا (من عاشق این آفتاب دم غروب هستم یک طرز خاصی است به قولی یُدرَکُ وَ لایُنصَف است یعنی درک کردنی و وصف نشدنی). 

یک شب برفی که به این صورت شروع شد

از نتایج فردای شب برفی که بر اثر برودت هوا برف هم یخ زده است و بلورآجین شده است به قول اخوان ثالث عزیز 

این هم به همان صورت از نتایج بارش برف است هوا هم که قربانش بروم غمباد گرفته است  پارکینگ را مشاهده می فرمایید؟ قبل از اینکه صبح شود می آیند و برف روبی می کنند که فردا مردم اذیت نشوند. نمی گویم صد در صد اما خیلی خیلی بار در حد بالای ۹۰ درصد وقتی برف می بارد فردایش می بینید برف ها را رُفته اند و راه مردم را باز کرده اند. آن چند درصد را برای این نگه داشتم که همین چند روز پیش برای اولین بار دیدیدم که برف خیابان ها تمیز نشده است و برای خودمان هم جای تعجب داشت که چرا!؟  شاید چون به اندازه ای نبوده است که باعث دردسر مردم شود ولی خب قبلاً‌تر ها همان برف کم را هم جمع می کردند. به هر حال، اینطوری است دیگر!؟ ما و هزار چیز ندانسته و خبر نداشته...

اینجا در کانادا وقتی در زمستان آفتاب درمی آید باید از فرصت نهایت استفاده را کرد و رفت پیاده روی تا اندکی از این نور و تابش بی نظیر خدادادی بهره مند شد.  این عکس ها نتیجه ی پیاده روی آن روز است از جنگل روبروی خانه ی ما:

قدیم ها به شما می گفتم این آفتاب گول زنک است باورش نکنید و با لباس گرم بروید بیرون به این دلیل زیر است. ببینید! هم آفتاب است هم آب کف زمین یخ زده. برودت هوا را احساس کردید و فهمیدید که بیراه نمی گفتم؟ 

«درختان اسکلت های بلورآجین» که اخوان عزیز می گوید منظورش اینهاست البته بلورآجین نیستند این بار:

این جنگل برهنه که به قول استاد عزیزم خانم دکتر عرفان نظرآهاری شولای عریانی به تن کرده است نسبت به روزهایی که این درختان سبز و پر از شاخ و برگ هستند به نظرم مهربان تر هستند شاید به این دلیل که نور از لابه لای همین اسکلت های زنده تابیدن گرفته است و مسیر را روشن کرده است. وقتی اینها سبز می شوند این جنگل خیلی تاریک می شود و احساس خوف به آدم دست می دهد. (در اینجا، آدم منظور خود بنده هستم شاید شما نظر دیگری داشته باشید).


پارک کوچک بازی و گشت و گذار که پشت جنگل است و خانه هایی که رو به پارک و دیوار به دیوار جنگل حضور دارند...


تا عکسهایی دیگر بدرود... 

]]>
Black Friday و حراجی ها 2018-11-22T16:07:21+01:00 2018-11-22T16:07:21+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/201 خاله دانشجو با سلامیکی از روزهای پر حراج  کانادا و آمریکا Black Friday است که می شود ۲۳ نوامبر هر سال. از یک روز قبلترش یعنی از پنج شنبه ۲۲ نوامبر حراجی های خاصی شروع می شود تا حدود ۴ روز یعنی تا یک شنبه اش که می شود ۲۵ نوامبر. حراجی ها در این بازه ی زمانی به قدری است که حتی زخمی و شاید کشته هم به جای گذاشته. جدی می گویم ها! فیلم های هجوم مردم به فروشگاه ها برای خرید یک کالای خاص در این روز موجود است. این ویدیو از یوتیوبو این ویدیو  از یوتیوبمثلاً تلوی
با سلام

یکی از روزهای پر حراج  کانادا و آمریکا Black Friday است که می شود ۲۳ نوامبر هر سال. از یک روز قبلترش یعنی از پنج شنبه ۲۲ نوامبر حراجی های خاصی شروع می شود تا حدود ۴ روز یعنی تا یک شنبه اش که می شود ۲۵ نوامبر. حراجی ها در این بازه ی زمانی به قدری است که حتی زخمی و شاید کشته هم به جای گذاشته. جدی می گویم ها! فیلم های هجوم مردم به فروشگاه ها برای خرید یک کالای خاص در این روز موجود است. 
این ویدیو از یوتیوب
و این ویدیو  از یوتیوب
مثلاً تلویزیون LCD بزرگ یکهو از ۷۰۰ دلار می شود ۲۰۰ دلار و همه حمله می کنند که تا تمام نشده بخرندش. یا اگر فلان گوشی تلفن همراه را از فلان فروشگاه بخرید، ۳۰۰ دلار هم کارت هدیه ی آن فروشگاه را دریافت می کنید و خود گوشی طبق آن چیزی که قبلاً تر ها توضیحش رفت، برایتان صفر دلار در می آید و مردم برای خریدش لحظه شماری می کنند و می بینید همان ساعات اولیه ی آغاز حراجی ها کالای موردنظر تمام می شود. 

به قدری هم برای Black Friday تبلیغات می کنند که آدم ناخودآگاه به سمت خرید یک چیزی کشیده می شود  اینجاست که اگر شما به هوش نباشید می بینید کلی جنس که برایتان ضروری هم نبود به دلیل جو تبلیغاتی حاکم خریده اید و در خانه انبار کرده اید. و آنگاه است که بعد از خریدش تازه متوجه می شوید که فقط جوگیر شده بودید که دست خالی از Black Friday به در نیایید. 
حتی شنیده ام برای برخی محصولات الکترونیکی که حراج های عجیب و غریبی می زنند مردم از نصف شب جلوی فلان فروشگاه صف کشیده بوده اند که وقتی درهای فروشگاه صبح اول وقت باز شد نفر اول باشند و تا جنس تمام نشده خرید کنند.

این هم چند تا عکس از چنین روزی 




و عکس بالا از زاویه ای دیگر


البته از طرف دیگر هم مطالبی در اینترنت هست که نشان می دهد روان شناسی پشت Black Friday چیست و آیا واقعاً این حراجی ها حراجی هستند یا چه؟  یا چه اش به فریب دادن مشتری مربوط می شود که توهم تخفیف بر او غالب شود و برود خرید کند. این را هم از من به یادگار داشته باشید همیشه و هر جای این عالَم که هستید: یادتان نرود برخی از حراجی ها نیستند مگر نقشه ای شوم برای جیب من و شما! 

من خودم شاید سالهای اول گهگاهی جو گیر می شدم برای حراجی ها. اما چند سالی است که روی خودم کار کرده ام  و حتی اگر بروم و در فروشگاه ها بگردم (چون گشتن  در فروشگاه را بیشتر دوست دارم تا خرید کردن را. اینجا بهش می گویند browsing. مثلاً اگر کارمند فروشگاه بیاید و بگوید چه کمکی از دستم برمی آید؟ می توانید بگویید I'm just browsing یعنی فقط دارم می گردم و نگاه می کنم.) بله داشتم می گفتم حتی اگر بروم و در فروشگاه ها بگردم اگر بخواهم جوگیر شوم با خودم در کمال روراستی  فکر می کنم که آیا این وسیله واقعاً‌ مورد نیازم است یا فقط بخاطر حراجی اش می خواهم بخرم؟  در بیشتر مواقع هم گزینه ی دوم صدق می کند و از خریدش منصرف می شوم و برمی گردم. جدی جدی حواستان به این موارد باشد. اگر یکسری ویدیوهای آگاهی بخشی درباره ی فریب مشتری و جوگیر شدن و انبار کردن وسایل غیرضروری در خانه را ببینید روح و روانتان دیگر فریب نمی خورد.
مگر اینکه واقعاً آدم یک چیزی لازم داشته باشد که در طول سال ببیند قیمتش خیلی بالاست و آن زمان های خاص قیمتش پایین آمده باشد و شما هم بنا به ضرورت خریداری نمایید و سرتان کلاه نرود. خب آن هم منوط به این است که در طول سال بارها قیمت آن کالا را رصد کرده بوده باشید و بدانید که این قیمت حراجی چقدر سرکاری است چقدر واقعی. وگرنه خطر سرتان کلاه رفتن در کمین است نزدیکتر از آنچه که به نظر می رسد

واقعیتش من تا بحال یادم نمی آید که در Black Friday خریدی انجام داده باشم. اجناس ضروری خانه را پارسال در Boxing Day که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است خریدیم و طی این یک سال هم که قیمت همان وسایل را رصد می کردم دیگر آن حراجی را ندیدم.

پیام اخلاقی این پست به مناسبت Black Friday این است که:
۱- موقع حراجی ها به هیچ وجه جوگیر نشوید.
۲- بهترین راه این است که لوازم مورد نیازتان را از قبل بدانید چه ها هستند و قیمتشان را در طول یک بازه ی زمانی معین (اگر ضروری نیستند) رصد کنید تا در بهترین و پایین ترین قیمت ممکن خریداری نمایید.
با تشکر! 
از طرف بخش مدیریت هزینه : خاله دانشجو

از دمای هوا گفتم این را هم عرض کنم که: می دانید که دمای هوا در ماه نوامبر در این جغرافیا افت می کند و واقعاً سوزی که این هوا دارد تا اعماق جگر آدمی فرو می رود و مثل نیشتر زخمه بر جان می زند! حال این موجوداتی که از پاسی از شب گذشته در انتظار حراج فروشگاه ها پشت درهای بسته حضور به هم می رسانند چگونه موجوداتی هستند که در چنین یا چنان هوای سوزناکی جرأت حضور در بیرون از خانه را دارند فقط خدا می داند و بس. بنده از نزدیک افتخار آشنایی با چنین موجوداتی را نداشته ام  البته مشابهشان را در چنین هوایی با دامن کوتاه و پای برهنه بارها دیده ام و از خلقتشان و سیستم دفاعی بدنشان در حیرت فرو رفته ام  و حتی با دیدن آنها بر خود لرزیده ام و با خود اندیشیده ام که شجاعت خوب است شهامت هم خوب است اما در این حدش خیلی نوبر است دیگر!  شوخی شوخی با دُمِ هوای کانادا هم شوخی؟ خداااااا به دور! 
خب البته اینکه نوشتم هیچ ربطی به سیستم دفاعی بدنشان ندارد بلکه میزان الکل خونشان بالاست که سرما را با چشم غیر مسلح درک نمی کنند. مضراتش را هم در پاسخ به نظر آقای سید آرمان گرامی نوشته ام که دلیلش چیست و چه ها که در بدن نمی کند این الکل بی آنکه خورنده اش خود بداند با خودش چه کرده و بر خودش چه گذشته. 
حال که سخن بدینجا رسید این را هم عرض کنم که یک قسمت هایی از این کشور همچون استان ما (انتاریو) و بدتر از ما استان کبک (مونترآل و کبک) واقعاً سرمایش خاص است. آنچنان خاص که بنده به یمن حضور در این جغرافیا طی این ۶-۷ سال سینوزیت گرفته ام و امسال این عارضه شدیدتر گشته و تقریباً با هر بار بیرون رفتن و برگشتنی همان مشکلات یک سینوزیتی را در رنج آورترین حالتش تجربه می کنم. حال من که هستم؟ من همان کسی هستم که سال ۲۰۱۱ که وارد کانادا شدم از سپتامبر یعنی حدودهای شهریور و مهر ماه کلاه و شال گردنم به راه بود و دوستانم به من می خندیدند که: «برای اینگونه خود پوشاندنی هنوز خیلی زود است کوتاه بیا!» و بنده در جواب می گفتم: «نمی توانم مگر سرمای اینجا کوتاه می آید که من کوتاه بیایم!»  آخرش هم با همه ی آن تدابیر شدید امنیتی سینوزیتی شدم و به فنا رفتم 

چند شب پیش به قدری درد شدید داشتم که احساس می کردم الآن است که بینی ام با تمام پوست و استخوانش ریزش کند از فرط درد. سردرد بماند صورت درد این سینوزیت خیلی بد است.  خدا نصیب نکند! همسرم می گوید اگر به این ترتیب پیش برود چگونه می خواهی اینجا کار کنی و هر روز هر روز بیرون از خانه باشی؟!  بله این هم مسأله ایست فکر کردنی. 

شما هم تمهیدات لازم را برای حضور در کانادا فراهم کنید و پیش از حضور در این جغرافیای سرد در زمستان یا سینوزیتتان را درمان کنید و بیایید یا اگر سینوزیت ندارید سعی کنید نگیرید هم. راستی برای سینوزیت یک نمی دانم درمان یا مسکن خوب را یاد گرفته ام که البته چون فعلاً شکر خدا حالم خوب است هنوز استفاده نکرده ام. اینجا می نویسم شاید به درد شماها هم بخورد. به امتحانش می ارزد در هر حال.

پودر زنجبیل را با کمی آب مخلوط می کنید تا خمیر طور شود و آن را به پیشانی و صورت و اطراف بینی می مالید. خب زنجبیل طبعش گرم است. شاید یک حالت سوزشی احساس کنید اما صورت را هم گرم می کند و درد را کاهش می دهد یا از بین می برد.  فقط مواظب باشید به چشمتان نرود!
به روز رسانی در باب ضماد زنجبیل:
بنده همین الآن این ضماد را درست و استفاده کردم و به پیشانی و بینی و بخشی از گونه هایم زدم در عرض دو دقیقه صورتم شروع به آتش گرفتن کرد و پرسیدم گفتند ضماد را ۵-۱۰ دقیقه بیشتر نباید نگه داشت روی موضع، با توجه به میزان آتش گرفتن آدمی با این ضماد بیش از ۵ دقیقه توصیه نمی شود. گرچه بعد از شستنش هم احساس سوختن چندین دقیقه ادامه داشت هنوز... اما در کل احساس خوبی بعد از شستن ضماد به بنده دست داد نمی دانم چرا!؟
به معنای واقعی کلمه به معنی این شعر پی بردم که:
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود!


در پناه حق باشید!


]]>
وبلاگ اول بنده در پرشین بلاگ 2018-11-14T17:18:47+01:00 2018-11-14T17:18:47+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/200 خاله دانشجو با سلامقابل توجه دوستانی که ماجراهای تحصیل در کانادا را فقط در میهن بلاگ پی گرفته اند. اگرمطالب قدیمی تر را بخوانید متوجه می شوید که میهن بلاگ ادامه ی همین وبلاگ در پرشین بلاگ است که آنجا هم کلی کلی مطالب که ممکن است برایتان مفید باشد وجود دارد. البته قصد بنده این بود که کلاً همه ی مطالب پرشین بلاگ را به این طرف منتقل کنم اما خب، خیلی زمان بر است و اگر بخواهم تمام و کمال این انتقال را انجام دهم بایستی حتی تاریخ انتشار مطالب را نیز مطابق با پرشین بلاگ کنم و عکس ه با سلام

قابل توجه دوستانی که ماجراهای تحصیل در کانادا را فقط در میهن بلاگ پی گرفته اند. اگر

مطالب قدیمی تر را بخوانید متوجه می شوید که میهن بلاگ ادامه ی همین وبلاگ در 

پرشین بلاگ است که آنجا هم کلی کلی مطالب که ممکن است برایتان مفید باشد وجود 

دارد. البته قصد بنده این بود که کلاً همه ی مطالب پرشین بلاگ را به این طرف منتقل کنم 

اما خب، خیلی زمان بر است و اگر بخواهم تمام و کمال این انتقال را انجام دهم بایستی 

حتی تاریخ انتشار مطالب را نیز مطابق با پرشین بلاگ کنم و عکس ها را دوباره درج کنم و 

کلی کلی کار... که دست کم در شرایط فعلی بنده مقدور نیست.

بنابراین می توانید به آن طرف که هنوز پابرجاست مراجعه کنید.

این هم آدرس آن طرف که در قسمت پیوندها در میهن بلاگ نیز آدرسش موجود است:



https://studyincanada.persianblog.ir/



در پناه حق باشید!
]]>
پادشاه فصل ها پاییز ۲۰۱۸ (۱۳۹۷) 2018-11-13T16:09:00+01:00 2018-11-13T16:09:00+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/199 خاله دانشجو با سلامهمانطور که پیش از این هم عرض کرده ام و شما نیز بارها در شهرهای زیبای خودمان مشاهده کرده اید پاییز برخلاف آن همه زیبایی اش که تو گویی جشنواره ی رنگهاست   عمر بسیار کوتاهی دارد و به یک باد موسمی بند است تا شولای عریانی را به تن تمام درختان بپوشاند.البته امسال برف زودرسمان نیز زودتر تر از راه رسیده است.و اینک چشمان شما را با تصاویر زیبای پاییزی می نوازیم:به مناسبت روز هالووین که ۳۱ اکتبر بود بعضی از خانواده ها جلوی در خانه هایشان را پر از مجسمه و آدمک و اشکال ترسناک و شب با سلام
همانطور که پیش از این هم عرض کرده ام و شما نیز بارها در شهرهای زیبای خودمان مشاهده کرده اید پاییز برخلاف آن همه زیبایی اش که تو گویی جشنواره ی رنگهاست   عمر بسیار کوتاهی دارد و به یک باد موسمی بند است تا شولای عریانی را به تن تمام درختان بپوشاند.

البته امسال برف زودرسمان نیز زودتر تر از راه رسیده است.

و اینک چشمان شما را با تصاویر زیبای پاییزی می نوازیم:

به مناسبت روز هالووین که ۳۱ اکتبر بود بعضی از خانواده ها جلوی در خانه هایشان را پر از مجسمه و آدمک و اشکال ترسناک و شبح و ... می کنند. اینها هم با این چیزها خوشند دیگر!  البته من نمی دانم چرا با این جشن مردگان یعنی هالووین اصلاً نمی توانم رابطه برقرار کنم.  اگر عکس را بزرگ کنید و ببینید آن گوشه ها به اصل مطلب پی می برید.


و این آسمان همیشه زیبا و آن استاد زبردستِ قلم مو به دست که آن بالا بالاها فقط دارد هنرش را به نمایش می گذارد و بار عام داده است رایگان. فقط کافیست نظاره گر باشیم و لذت ها ببریم... 



دانشگاه ما، میدان روبروی Allumni Hall:


پشت خانه و آن درختان معروف:






این London Taxi هم که در تصویر پایین افتاده است یکی از تاکسی تلفنی های لندن است البته نسبت به Uber گرانتر است اما فکر کنم برای دانشجوها ۱۰٪ تخفیف دارند.



این را هم باز دوباره برای چندمین بار می گویم حواستان باشد همان روزهای آغازین ورودتان به کانادا سعی کنید امتحان G1 یعنی امتحان آیین نامه ی رانندگی را بدهید چون از همان G1 برایتان سابقه ی رانندگی رد می کنند و بعداً ها که ماشین خریدید برای گرفتن بیمه ی ماشین بر حسب سالهایی که سابقه ی گواهینامه دارید مبلغ بیمه تان می تواند کاهش یابد. این یک فقره را خواهش می کنم پشت گوش نیاندازید! من بشوم آینه ی عبرت برای شماها!  اگر ما الآن مجبوریم ماهانه حدود ۱۸۴ دلار بابت بیمه ی ماشین بپردازیم دلیلش این است که G1 را دو سال پیش گرفتیم و تنها دو سال سابقه ی رانندگی برایمان حساب شده است.  در حالیکه بنده سال ۲۰۱۱ آمدم کانادا اما سال ۲۰۱۶ امتحان رانندگی دادم. به قول این کانادایی ها Shame on me! شرم بر من! 

از من گفتن بود امیدوارم از شما هم شنیدن باشد نه پشت گوش انداختن این یک فقره!


خب این هم از این! نیم ساعت طول کشید... برای یک ماه آینده بس است دیگر. 

شما هم بروید یک نفسی تازه کنید و یک ماه دیگر بیایید... 

در پناه حق...
]]>
در پاسخ پیغام یکی از خوانندگان عزیز وبلاگ به نام خانم Rosa 2018-11-12T16:21:58+01:00 2018-11-12T16:21:58+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/198 خاله دانشجو با سلام به شما خانم Rosa از حسن نظر شما نسبت به مطالب وبلاگ سپاسگزارم!شما پیغامتان را در صندوق پیام فرستاده بودید که بنده دریافت کردم اما دگمه ی پاسخ در صندوق پیام موجود نیست. بنابراین مجبور شدم در متن وبلاگ برایتان پیغام بگذارم.  به دلیل اینکه ممکن است این سؤالات به درد دوستان دیگر با شرایط شاید مشابه هم بخورد تنها راه ارتباطی بنده با خوانندگان محترم همین بخش نظرات وبلاگ است. اگر لطف بفرمایید سؤالاتتان را در همین وبلاگ بپرسید در حد توان و اطلاعاتم پاسخ خواهم داد.  البت با سلام به شما خانم Rosa

از حسن نظر شما نسبت به مطالب وبلاگ سپاسگزارم!

شما پیغامتان را در صندوق پیام فرستاده بودید که بنده دریافت کردم اما دگمه ی پاسخ در صندوق پیام موجود نیست. بنابراین مجبور شدم در متن وبلاگ برایتان پیغام بگذارم.  به دلیل اینکه ممکن است این سؤالات به درد دوستان دیگر با شرایط شاید مشابه هم بخورد تنها راه ارتباطی بنده با خوانندگان محترم همین بخش نظرات وبلاگ است. اگر لطف بفرمایید سؤالاتتان را در همین وبلاگ بپرسید در حد توان و اطلاعاتم پاسخ خواهم داد.  البته نظرتان را نباید خصوصی کنید چون نمی شود به نظر خصوصی نیز جواب نوشت. 

در پناه حق باشید! 
]]>
خدمات عمومی در کانادا (۱) 2018-11-10T00:57:04+01:00 2018-11-10T00:57:04+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/197 خاله دانشجو سلام به همگی یکی از موضوعاتی که در کانادا خیلی به وفور در اشکال مختلف به چشم می خورد موضوع راحت کردن زندگی برای مردم است. قبلاً تر ها در پرشین بلاگ درباره ی حضور معلولین در فضای جامعه نوشته بودم که چطور در اتوبوس ها امکان سوار شدن یک شخص ویلچردار به اتوبوس فراهم می شود یا چطور می شود براحتی با ویلچر از پیاده رو به خیابان و برعکس حتی بدون کمک شخص دیگری حرکت کرد. این بار می خواهم از موضوعی مشابه که شامل همه ی مردم می شود صحبت کنم. البته این نمونه ه

سلام به همگی

یکی از موضوعاتی که در کانادا خیلی به وفور در اشکال مختلف به چشم می خورد موضوع راحت کردن زندگی برای مردم است. قبلاً تر ها در پرشین بلاگ درباره ی حضور معلولین در فضای جامعه نوشته بودم که چطور در اتوبوس ها امکان سوار شدن یک شخص ویلچردار به اتوبوس فراهم می شود یا چطور می شود براحتی با ویلچر از پیاده رو به خیابان و برعکس حتی بدون کمک شخص دیگری حرکت کرد.

این بار می خواهم از موضوعی مشابه که شامل همه ی مردم می شود صحبت کنم. البته این نمونه هایی که می خواهم بنویسم جزو بدیهیات این محیط است و اگر بنده در محیط قبلی ام شاهد چنین اموری بودم قطعاً نه نیازی بود که درباره اش بنویسم نه اصلاً موضوعیتی داشت و نه اصلاً به ذهنم خطور می کرد که إ! اینها هم مثل ما هستند پس. درواقع برای معنا دادن به نور نیاز به تاریکی هم هست یعنی تا نوری در کار نباشد و همه جا تاریک باشد آدم فکر می کند همیشه همین طوری است دیگر و دیگر اسمی هم به روی آن نمی گذارد. اما وقتی می روی در نور، تاریکی معنا پیدا می کند و می شوند دو تا. بودن یا نبودن! مسأله این است. خوانش حدیث مفصلش با شما... 

امروز باز مراقب امتحان بودم که خودش یک بحث مفصلی دارد این امتحانات جبرانی روزهای جمعه ی کالج شاه...

کلاسی که این امتحانات جمعه برگزار می شود از این کلاس هایی است که مثل کلاس کنفرانس هستند و پله می خورد می رود ردیف بعدی. وقتی همه جا تاریک است و هنوز چراغ ها را روشن نکرده اند شما با یک چنین صحنه ای روبرو می شوید. البته این کلاس تنها کلاس این شکلی نیست ها! از این کلاس ها زیاد است با این سیستم.

 


البته عکس را حدود ۴:۲۰ دقیقه ی بعد از ظهر امروز گرفته ام و هنوز هوا روشن بود به همین دلیل است که هنوز اندکی میزها قابل تشخیص است. اما بنده این عکس را گرفته ام بخاطر نورهای شبرنگی که بر سر هر پله سوار کرده اند تا اگر بی هوا برق ها رفت یا به هر دلیل دیگر اتاق تاریک شد، دانشجویان و اساتید بتوانند راهشان را از طریق این شبرنگ ها پیدا کنند.

وقتی هم چراغ ها را روشن می کنید که دیگر همه چیز عادی است. 

این را هم بگویم که بیشتر کلاس ها امکاناتی مثل پروژکتور و کامپیوتر و ... را دارند البته بنده به عنوان یک خاورمیانه ای می گویم «امکانات» برای اینها «امکانات» نیست مثل زه بغل پراید که جزو «امکانات» خودرو محسوب می شود و باید پول اضافه بدهی نصبش کنی!  برای اینها جزو «ملزومات» کلاس درس است چون بیشتر اساتید از یوتیوب که فیلتر نیست به عنوان برنامه ی کمک درسی هم استفاده می کنند یا برای اینکه مجبور نشوند نصف کلاس را به پای تخته نوشتن هدر دهند از powerpoint بهره می برند تا بازدهی کلاس بیشتر شود بنابراین لازمه ی چنان تدریسی وجود این ابزار و آلات تکنولوژی در کلاس هاست که کاملاً‌ عادی است.

همین شبرنگ ها را در این یکی تصویر که از راهروی منتهی به اتاق اساتید گرفته ام نیز مشاهده می فرمایید. البته هنوز هوا روشن است اما شبرنگ سر پله ها به وضوح قابل دیدن است.

 

این یکی تصویر هم مربوط می شود به محوطه ی بیرون ساختمان که باز سر پله ها را زرد رنگ کرده اند که در شب بدرخشد و چراغ راه مردم شود.

 

می بینید که همین یک مورد چقدر رفت و آمد را راحت می کند.

خاطرم هست که در هر دو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانس بنده پله های راهرو از سنگ مرمر بود و تنها برای اینکه مرمرها به علت استفاده ی زیاد سابیده نشوند و خراب نشوند یا اگر خراب شده اند محافظ داشته باشند  آمده بودند سر پله ها را یک لایه ی فلزی وصل کرده بودند که برخی از آنها هم شل شده بودند و موقع رفت و آمد دانشجویان یک صدای ناموزون چِق چِقی به گوش می رسید که می رفت تا عمق جان و مغز آدم و تو گویی چکش می کوبیدند در سرت! آن زمان فکر نمی کردم روزی با پله های مدل دیگری هم مواجه شوم وگرنه حتماً از آن پله های عکس می گرفتم برای این روزها... البته برخی از پله ها هم آن لایه ی فلزیش کنده شده بود و پله ی سنگی هم سابیده شده بود و چندین بار بچه ها حواسشان نبوده و از پله ی سابیده شده لیز خورده بودند خدا می داند بقیه اش را که چه شان شده بود.  البته اگر اینجا به دلیل یک پله ی سابیده شده دور از جان شما اتفاقی برایتان بیفتد می توانید شکایت کنید از دانشگاه و خسارت بگیرید.

 

یک بنده ی خدایی چند ماه پیش حرف خوبی می زد. می گفت: گاهی مشکل این نیست که شما با آدم بدجنسی طرف هستی. نه، اتفاقاً شاید طرف دلسوز هم باشد مشکل اینجاست که وِی نادان است. مثل دوستی خاله خرسه. این نادانی است که تشخیص راه درست و نادرست را از آدم می گیرد. در بحث خدمات عمومی دولت در کانادا شما بارها و بارها شاهد خواهید بود که مسؤولین امر تا حد بالایی متخصص و آگاه هستند نه نادان.


بالاخره روزی می رسد که از همین چند نفری که زحمت می کشند می آیند اینجا و این نوشته ها و تجربیات را می خوانند یکی شان مسؤولی مدیری چیزی در آن جغرافیا می شوند. امیدوارم در چنان روزی از این نکته های کوچک خدمت رسانی بهره بگیرند و یک جایی را در وطن آباد کنند  حتی در حد چند عدد پله ی محل زندگی و کار و بدین ترتیب زندگی را برای دیگران حتی یک قدم راحت تر کنند.

به امید چنان روزی که گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

 

خلاصه اینکه از قدیم گفته اند:

غبار غم برود حال خوش شود حافظ...

 

در پناه حق!

 

]]>
پیاز مهربانی 2018-11-05T22:27:57+01:00 2018-11-05T22:27:57+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/196 خاله دانشجو با سلامچند روز پیش داشتم از خانه می رفتم بیرون که با این صحنه مواجه شدم:یکی از اهالی ساختمان مسکونی ما این پیازها را با این نوشته گذاشته روی میز لابی که ترجمه اش این است:رایگان است. لطفاً بردارید من زیاد دارم. نایلون هم گذاشته برای بردن پیاز یک آن یاد دیوار مهربانی خودمان افتادم  البته نمی دانم هنوز در ایران هست و اگر هست مرتب و منظم است یا نه!؟ چون یادم هست که در برخی شهرها لباس هایی که قرار بود به دیوار مهربانی آویزان باشد همه شان روی زمین رها شده بودند  و خب حس با سلام
چند روز پیش داشتم از خانه می رفتم بیرون که با این صحنه مواجه شدم:


یکی از اهالی ساختمان مسکونی ما این پیازها را با این نوشته گذاشته روی میز لابی که ترجمه اش این است:
رایگان است. لطفاً بردارید من زیاد دارم. 
نایلون هم گذاشته برای بردن پیاز 
یک آن یاد دیوار مهربانی خودمان افتادم  البته نمی دانم هنوز در ایران هست و اگر هست مرتب و منظم است یا نه!؟ چون یادم هست که در برخی شهرها لباس هایی که قرار بود به دیوار مهربانی آویزان باشد همه شان روی زمین رها شده بودند  و خب حس بدی به آدم دست می داد که این دیگر چه نوع انفاق کردن است. اما این روزها عکس های زیبایی از مهربانی برخی از کسبه در اینترنت دیده ام که خیلی حالم را خوب کرده است. ما به همین دلگرمی های کوچک نیاز داریم در این وانفسای خشم و خون ... 
همین الآن از این دیوارهای مهربانی که حرف زدم یاد یک نوع مهربانی دیگری افتادم که برایم خیلی تازگی داشت. خب، همانطور که می دانید یا اگر هم نمی دانید الآن عرض می کنم خدمتتان که بنده در یکی از کالج های دانشگاهمان با نام King's College به شغل مراقبت امتحان proctoring  هم مشغول بودم طی این سال ها. البته نه تنها بنده که  این کالج وسترن این امکان را به تمامی دانشجویان تحصیلات تکمیلی می دهد که در طول سال برای امتحانات میان ترم و پایان ترم با عنوان مراقب امتحان مشغول به کار شوند و برای این کار هم حقوق بگیرند تا هم کمک هزینه ای برای دانشجویان باشد هم روند امتحانات کالج شاه (ترجمه ی King's College ) به خوبی و خوشی پیش رود و نیرو کم نیاورند برای مراقبت امتحان. یک معامله ی دو سر سود.  البته این را هم بگویم که یک شغل دیگری بغیر از مراقبت امتحانی در ایام امتحانات هست که کالج شاه این شغل را بیشتر به دانشجویان لیسانس خودش اختصاص می دهد تا آنها نیز یک درآمد هر چند اندکی داشته باشند حین تحصیل. این شغل Hall Monitoring است که عبارت است از: همراهی دانشجویان امتحان دهنده تا سرویس بهداشتی. این گروه که متشکل از یک دانشجوی دختر و یک دانشجوی پسر است در راهروی محل برگزاری امتحان می نشینند و اگر دانشجویی خواست برود دستشویی، او را همراهی می کنند که مبادا تقلب کند. خب، این دو گروه دیده بان راهرو (ترجمه ی بنده برای Hall monitor)  و مراقب امتحان به طور ساعتی حقوق می گیرند. برای مراقب امتحان حدود ۱۹.۲۷ دلار ساعتی و برای دیده بان راهرو حدود ۱۲ دلار و خرده ای ساعتی حساب می شود.

شاید اگر بخواهید بیایید وسترن، آگاهی از این شغل جانبی در کنار دستیاری تدریس و پژوهش برایتان مفید باشد تا یک درآمد جانبی هم داشته باشید. البته پولش زیاد نمی شود چون تعداد مراقبین امتحان زیاد هستند و در طول ترم می بینید یکی دو تا امتحان میان ترم برای هر کس می افتد و ۳-۴ تا امتحان پایان ترم.

البته غرض بنده از تعریف این ماجرا چیز دیگری بود. داشتم از یک نوع مهربانی دیگری صحبت می کردم که در ایام امتحانات در کالج شاه چندین بار مشاهده کرده ام:
برخی از اساتید طی امتحانات پایان ترم پاییز که در دسامبر برگزار می شود با خودشان یک بسته دستمال کاغذی سر جلسه ی امتحان می آورند و می گذارند روی میز که اگر کسی سرماخوردگی و آبریزش و ... داشت و نیازمند دستمال بود دستمال در اختیارش باشد. آن برخی از اساتید حواسشان خوب جمع است. من اولین باری که این صحنه را دیدم خیلی برایم جالب بود که چه کار خوبی کرد این استاد! بچه ها هم از دستمال استفاده می کردند.

راستش را بخواهید نه که در طول تحصیلم در آن جغرافیا از این خبرها اصلاً نبود خب چکار کنم با همین ها ذوق زده می شوم دیگر. 

آنجا ما فقط در حالت مرگ که نیاز به آبجوش داشتیم تا مدام سرفه امانمان را نبرد اجازه داشتیم که یک لیوان آبجوش از آبدارخانه بگیریم بیاوریم سر کلاس. در غیر این صورت هیچکس حتی بطری آب همراهش نبود یعنی نباید می بود که مجبور نشود برای یک آب خوردن برود بیرون. ما خیلی محرومیت های معنوی کشیدیم در طول تحصیل. نمی دانم الآن وضع تحصیل در آنجا به چه صورت است اما فکر نمی کنم تغییر مثبت چشمگیر و برجسته ای صورت گرفته باشد.  
البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان! خیلی دلم می خواهد روزی بشود که بتوانم در آن جغرافیا در دانشگاه تدریس کنم آن هم به شیوه ای که خودم در این جغرافیا از نزدیک تجربه کرده و بسیاااار آموخته ام اما می دانم که نمی شود...  بگذریم...

آرزو بر جوانان عیب نیست خب! 

فقط خواستم حس خوب پیاز مهربانی را به شما منتقل کنم که بحث مراقبت امتحان هم پیش آمد کرد. 
در پناه حق باشید!
]]>
مسأله ی زن و مرد 2018-10-24T20:49:08+01:00 2018-10-24T20:49:08+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/195 خاله دانشجو با درود و سلامی دوباره(همچنان هیچ گزینه ی دیگری بغیر از نوع قلم و اندازه ی قلم وجود ندارد! :/ )دوشنبه ای که گذشت یک موضوعی پیش آمد کرد که شاید قبلاً تر ها اندکی درباره اش صحبت کرده بوده باشم آن زمان که درباره ی اجاره ی خانه ی فعلی نوشتم. داستانی که تعریف می کنم هدف خود این داستان نیست بلکه از خلال آن می خواهم موضوعی را مطرح کنم تا اگر نگاهمان آلوده به آن مسأله ی ناروا در آن جغرافیا هست اصلاحش کنیم و زیبا ببینیم.ما پس از گذشت بیش از یک سال از خرید ماشین، تصمیم گرفتیم عو
با درود و سلامی دوباره
(همچنان هیچ گزینه ی دیگری بغیر از نوع قلم و اندازه ی قلم وجود ندارد! :/ )
دوشنبه ای که گذشت یک موضوعی پیش آمد کرد که شاید قبلاً تر ها اندکی درباره اش صحبت کرده بوده باشم آن زمان که درباره ی اجاره ی خانه ی فعلی نوشتم. 

داستانی که تعریف می کنم هدف خود این داستان نیست بلکه از خلال آن می خواهم موضوعی را مطرح کنم تا اگر نگاهمان آلوده به آن مسأله ی ناروا در آن جغرافیا هست اصلاحش کنیم و زیبا ببینیم.

ما پس از گذشت بیش از یک سال از خرید ماشین، تصمیم گرفتیم عوضش کنیم بنا به شرایط فکری و اقتصادی و ...

شاید پیش از این گفته باشم که اینجا هم برای فروش اجناس و کالاهای دست دوم و ... یک سایتی هست به نام Kijiji که مثل دیوار در ایران است. البته این سایت قدمتش خیلی بیشتر از دیوار است. یادم هست سال ۱۳۹۰ که بنده آمده بودم کانادا هنوز دیوار در ایران وجود نداشت و بعداً تر ها آمد. 
بله عرض می کردم که بنده به دلیل اینکه بیشتر از همسر گرام در دسترس هستم قرار شد خودم آگهی فروش ماشین را روی Kijiji بگذارم و اگر کسی تماسی چیزی گرفت بنده پاسخگو باشم. طی حدود ده روز به قدری پیغام از Kijiji و یک سایت آگهی دیگر به نام Letgo گرفتم همراه با چندین تماس تلفنی که قشنگ شده بودم اپراتور فروش ماشین دست دوم. :)

سرتان را درد نیاورم جمعه ی هفته ی پیش یعنی ۱۹ اکتبر دم دم های غروب یک آقای جوان هندی آمد و ماشین را دید و پسندید و همان جا هم یک بیعانه ی ۵۰۰ دلاری به ما داد و یک رسید بین خودمان نوشتیم و امضا کردیم تا ما هفته ی بعد دوشنبه (همین هفته ای که گذشت) safety ماشین را هم بگیریم و درواقع ماشین را certified بفروشیم و بعد از آن ایشان بیایند و باقی پول را پرداخت کنند و ...

اینکه safety اصلاً‌ چه هست و چرا باید گرفت و آیا «باید» دارد یا نه؟ مفصلش بماند برای یک وقت دیگر، مُجمَلش می شود این: معاینه ی فنی خودرو که دیگر همه تان می شناسیدش و می دانید چه هست. این هم همان است.
خریدار هندی ما منتظر معاینه ی فنی ماشین بود که اگر از معاینه فنی قبول شد بیاید و ماشین را بخرد. شب که همسرم از فنشا کالج آمد رفتیم ماشین را به همراه معاینه ی فنی اش از مکان مورد نظر آوردیم خانه تا فردا (یعنی همین سه شنبه ای که گذشت) بنده پیگیر باقی کارها باشیم. چون سند ماشین به نام بنده بود طبیعتاً بنده باید کارهای اداری انتقال سند را انجام می دادم. تا اینجا داشته باشید تا برویم سر گفت و گوی شب قبل (دوشنبه شب) بنده با همسرم:

به همسرم گفتم: «نمی شود فردا کلاس های صبحت را نروی که با ما بیایی برای انتقال سند و تحویل پول؟». همسرم با تعجب پرسید: «چرا؟ خب، خودت این کارها را که می توانی انجام دهی!». اصرار که نه، اما تأکید من بر حضور همسرم برمی گردد به پیش زمینه های بی شماری که بنده از سال های حضورم در آن جغرافیا به یاد داشتم: اینکه برای کارهایی مثل انتقال سند و ... کمتر خانمی به تنهایی و بدون همراهی یک آقا می رود دنبال این کارها و ... :(

وقتی این صحبت را باهم کردیم بنده آن داستان های گذشته ی غم انگیز در ذهنم تداعی شد و دلیل این درخواستم را به همسرم توضیح دادم. تو گویی هنوز در آن محیط به سر می برم که زن هنوز که هنوز است در قرن ۲۱ ام ضعیفه شمرده می شود و حق انتخاب و استقلال و ... را ندارد! :( بعد، با خودم گفتم: نه بابا! اینجا کاناداست و از آن خبرها نیست. البته سر قضیه ی پول هم اندکی ترس داشتم که آنهمه پول در مرکز شهر همراهم نباشد که آن را هم با خریدار حل و فصل کردیم و قرار شد صبح که آمد پول را پرداخت کند بعد برویم Service Ontario که اداره ی مربوط به ثبت و انتقال و دیگر امور اینچنینی است تا سند را به نام ایشان بزنیم.

کارها به خوبی انجام شد و سند ماشین را به نام خریدار جدید زدیم و برگشتیم خانه و ایشان پلاک های خودش را نصب کرد و ماشین خوب ما را با خودش برد... 

طی این کارها بود که دوباره ذهنم به شدت معطوف به بی استقلالی زنان در آن جغرافیا شده است و اینکه جامعه نگاهش ناسالم است و یا می خواهد از زن سوء استفاده کند یا چون زن است سرش را کلاه بگذارند یا چون زن است برود با «صاحبش» بیاید و خیلی باورهای غلط و ناروایی که همه اش منجر به اجحاف در حق زنانمان شده است و تازه بعضی ها ادعایشان هم می شود که در جوامع غربی زنان ابزار جنسی هستند و در کشور ما مصون از نگاه های آلوده!
در حالیکه آنچه در عمل نه در شعار! می بینیم فرسنگ ها با این شعارها فاصله دارد و کاملاً برعکس است. آن مواردی که درباره ی «چون زن است» عنوان کردم همه نشان از جنسیت گرایی و نگاه جنسیت زده ی ماها دارد که نمی توانیم زن را یک موجود مستقل بدانیم که به تنهایی و بدون وصل شدن به نام یک مرد می تواند از عهده ی زندگی اش و کارهایش برآید. آیا این نگاه های جنسیت زده اجازه می دهد که زنان ما از نگاه های آلوده به آنها در حکم یک ابزار جنسی مصون باشند؟
ناگفته نماند که طبق معمول، این صحبت ها را نمی شود مطلق فرض کرد بدین معنا که اینجا هیچ نگاه جنسیت زده ای وجود ندارد و آنجا همیشه آنطور است. به نظرم بهتر است همیشه در هر موضوعی واقعاً «موردی» و جزئی بحث کنیم تا سوء برداشتی مبنی بر تعمیم یک موضوع ایجاد نشود. شما هم بحث های مطرح شده را «موردی» بخوانید و ببینید. :)

فَبَشِّر عِبادیَ الَّذینَ یَستَمِعوُنَ القَولَ فَیَتَّبِعوُنَ أحسَنَهُ (زمر ۱۸)
(پس بشارت ده به آن دسته از بندگانم که اقوال مختلف را می شنوند و بهترینشان را برمی گزینند).

تو خود حدیث مفضل بخوان از این مجمل....

این هم عکس های آلتیما در آخرین لحظات حضورش در پارکینگ ما:





این را هم بگویم که روزهای اول قبل از فروشش که آگهی گذاشته بودیم هنوز نفروخته، دلمان برایش تنگ می شد چه جووووور! اما انسان یک موهبتی بهش اعطا شده به نام «عادت»! انسان عادت می کند و ما هم داریم عادت می کنیم به ماشین جدید و نبود آلتیمای خوبمان. ما که ازش راضی بودیم خدا ازش راضی باشد!  :)
]]>
شیوه ی مطالعه (۲) (کلاس های کانادایی) 2018-10-23T16:30:32+01:00 2018-10-23T16:30:32+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/193 خاله دانشجو پیش مطلب:این مطلب را که نوشتم چون صفحه ی ویرایش مطلب گزینه های ویرایشی اش نشان داده نمی شد گذاشتم در چرک نویس که یک روز دیگر بیایم شاید صفحه ی کروم درست کار کند. آمدم دیدم کلی هم نظر آمده روی مطلب. فهمیدم که میهن بلاگ حتی مطلب را در چرکنویس نگذاشته و منتشر کرده بی اجازه ی من!!! حتی شکلک ها را هم نمی شود پیدا کرد نه الآن نه آن موقع. بنابراین، این مطلب بدون شکلک ارائه می شود. به هر حال، بابت اینکه قلمش ریز بود و به زحمت خواندید و حتی ممکن است اشتباه
پیش مطلب:
این مطلب را که نوشتم چون صفحه ی ویرایش مطلب گزینه های ویرایشی اش نشان داده نمی شد گذاشتم در چرک نویس که یک روز دیگر بیایم شاید صفحه ی کروم درست کار کند. آمدم دیدم کلی هم نظر آمده روی مطلب. فهمیدم که میهن بلاگ حتی مطلب را در چرکنویس نگذاشته و منتشر کرده بی اجازه ی من!!! حتی شکلک ها را هم نمی شود پیدا کرد نه الآن نه آن موقع. بنابراین، این مطلب بدون شکلک ارائه می شود. به هر حال، بابت اینکه قلمش ریز بود و به زحمت خواندید و حتی ممکن است اشتباه تایپی وجود داشته باشد پوزش می طلبم. الآن فقط در این حد که قلم را درشت کنم امکانات در اختیار دارم. این هم عکس صفحه ی بنده که البته ممکن است نیافتاده باشد چون همه چیز قاطی است اینجا: 
سلام دوستان
در ادامه ی بحث شیوه ی مطالعه، در این مطلب اندکی از کلاس های کانادایی خواهم گفت البته گفتن «کلاس های کانادایی» خیلی عمومی است و طبیعتاً بنده فقط کلاس های رشته ی خودم را که در آنها به عنوان شاگرد حضور داشتم و یا تدریس داشتم می توانم شرح دهم.

خب مثل ماجرای مشهد رفتن بنده :))))) بعد از ۷ سال ماجرای تحصیل در کانادا نویسی برمی گردیم به ترم یک تحصیل :))))). خب، ما فقط دو سال اول را واحد گذراندیم بعد افتادیم روی خط تز که همچنان ادامه دارد...

بنده چون تا فوق لیسانس را در آن یکی جغرافیا خوانده بودم وقتی آمدم در کلاس های اینها، مدل سیستم آموزشی شان بی نهایت برایم تازگی داشت. به قدری تفاوت بین این دو سیستم بود که حتی با چشم غیرمسلح هم می شد همه را یکی به یکی دید و شمرد. یک چیز باور نکردنی ای بود.

سعی می کنم در این مجال، همه ی آنچه را که در نظرم برجسته آمد شرح دهم:
اول اینکه کلاس های ما در ایران اگر خوب خاطرم مانده باشد همه شان ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ای بودند که ماشاءاللّه از سر و تهش هم که بچه ها می زدند و دیر می آمدند و زود می رفتند یکهو می دیدی برای بعضی ها کلاس ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ای شده کلاً ۱ ساعته!!! حالا با این وضع چه نوع تولید علمی باید در این محیط صورت بگیرد بیشتر شبیه معجزه می ماند تا هر چیز دیگر. ناگفته نماند که برای شخص بنده در تمام طول تحصیلم همیشه کلاس ها ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه بود. 

اینجا کلاس ها ۳ ساعته بودند. چیزی قریب به دو برابر آنجا! شما فکر کن همان آخرهای ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ی آنجا دیگر بچه ها شروع می کردند به تکرار جمله ی معروف و همه گیر و همه سرایت کنِ «استاد!‌ خسته نباشید»! که البته برخی از اساتید هم در کمال خونسردی می گفتند: «من خسته نیستم. شما هم خسته نباشید! ادامه می دیم....». اما اینجا حتی آخرهای ۳ ساعت درس هم ندیدیم کسی بگوید خسته نباشید یا ما خسته ایم یا جان عزیزت کوتاه بیا پوستمون رو کندی! یا هر چیز دیگر که ممکن بود در ذهن بچه ها بیاید اما به زبانشان جاری نمی شد. البته بعد از حدود ۱ ساعت و نیم درس حدود ۱۰-۱۵ دقیقه استراحت داشتیم برای تجدید قوا. اما یادم نمی رود که یک استاد تئاتر داشتیم که انرژی مضاعفی داشت همیشه. از نظر بنده، ایشان همیشه دوپینگ می کردند و می آمدند سر کلاس. این آقا با انرژی و جنب و جوش فوق العاده ای درس می داد و آخ هم نمی گفت. من یکی که قشنگ مغزم درد می کرد از درون! یک بار به قدری رفته بود تو حس که دنده گاز رفت تا آخر ۳ ساعت و استراحت وسط ما را هم خورد و یک آب هم رویش. آن روز یکی از روزهایی بود که به خوبی به کُنه مطلب پی بردم و فهمیدم این ساختمان های شیک و قشنگ که ساخته اند و اسمشان را گذاشته اند دانشگاه، جایی غیر از پوست کنی یا همان دبّاغی نیست و فقط اسم رسمی تر و همه گول زن تری بهش داده اند. 

خب حال، در کلاس ها چه می گذرد و چه خبر است؟ آیا می توان مثل بعضی ها شب امتحانی درس خواند و نمره گرفت و پاس کرد با معدل مرزی؟
اگر بخواهم خلاصه کنم باید بگویم جواب همه ی این سؤالات و سؤالات مشابه نه است! یک نه ی مطلق!

بی آنکه بخواهم شما را از ادامه ی تحصیل در خارج بترسانم اما این واقعیت را بی تعارف و واضح و آشکار می گویم که: در آن جغرافیا، اگر آن گروه اندکی را که خود درسخوان هستند و همان ها هستند که پایه های علم و علم آموزی را پابرجا نگه می دارند و بدان شرافت و حیثیت می بخشند بگذاریم کنار، تا آنجا که من دیدم در آن جغرافیا بغیر از آن عده ی اندک اصلاً درسی خوانده نمی شود که پشت بندش تولید علمی و بارش افکاری هم صورت بگیرد. این یک واقعیت تلخ محض است چه دوست داشته باشیم چه نه، همه مان می دانیم که غیر از این نیست! نه بسیاری از اساتید واقعاً شایسته ی این عنوان هستند نه بسیاری از دانشجویان واقعاً شایسته ی آن عنوان! همچنان آن عده ی اندک را از نظر بگذرانید تا بنده متهم به غربزدگی نشوم یک وقت! 
اما اینجا، اینجا هم قطعاً یک گروه اندکی هستند که شرافت و حیثیت علم بر تلاش و همت و نوآوری و خلاقیت و کشف و اختراع و بارش افکاری آنها استوار است. در آن شکی نیست. اما آن عده ی بسیار را هم همین طوری نمی گذارند بیهوده در دانشگاه بچرخند! آنها هم باید کار کنند زحمت بکشند و نتیجه ببینند. 
لیسانس ها را که از نزدیک در جریان شیوه ی آموزششان بوده ام در مقام مدرس، تقریباً می توانم بگویم هر هفته یا هر دو هفته یکبار برای هر واحد درسی امتحان می دهند که این امتحان که به quiz معروف است در بیشتر مواقع آنلاین است که فقط یک بار در بازه ی زمانی محدودی می توانند امتحان دهند و نمره شان اعلام و ثبت شود در سیستم اینترانت مخصوص دانشگاه. 
برای بچه های تحصیلات تکمیلی قضیه به گونه ای دیگر اجرا می شود. ما هر هفته پیش از کلاس هفته ی بعد می بایست برای هر درس، مقاله/مقاله های تعیین شده ی هفته ی بعد را می خواندیم یا بخشی از کتاب/جزوه را و این فقط خواندن روزنامه وار نبود بلکه منظور نوعی از خواندن بود که از خلال آن بتوانی در بحث کلاسی شرکت کنی و نمره ی فعالیت کلاسی را در آخر ترم کسب کنی. خب، اینجا (در رشته ی ما و شاید در همه ی رشته ها) نمره ی پایان ترم شما از ۱۰۰ حساب می شود به جای ۲۰ و حدود ۲۰٪ کل نمره ی پایان ترمتان منوط به فعالیت کلاسی شماست. حضور فیزیکیِ محض ره به جایی نمی برد. بنابراین، دیدید که آن خواندن مقاله یا جزوه باید به چه شکلی باشد که بتواند این ۲۰٪ را برای شما کسب کند. البته که همه ی ترم به همین تکلیف هفتگی نمی گذشت. ما تاریخ می زدیم و موضوع و کتاب یا مقاله انتخاب می کردیم برای ارائه دادن سر کلاس. این را هم بگویم که حضور در کلاس هم درصدهایی از آن نمره ی ۱۰۰ پایان ترم را به خود اختصاص می داد. بنابراین، هیچ راه در رو و دودَر کردنی وجود نداشت. شاید یکی دو بار غیبتتان را می توانستید با صحبت با استاد موجه کنید تا نمره کم نشود. اما برای بقیه اش دیگر قضیه جدی بود و نمی شد کاری کرد مگر اینکه قضیه ی دلیل غیبت شما هم جدی بوده باشد مثل دور از جان شما! بیماری یا یک گرفتاری غیرمنتظره و ... که به طریقی باید حل و فصل می شد.

حال که شیوه ی حضور در کلاس را دیدیم ببینیم ما چگونه درس می خواندیم. ما منظورم خودم و هم خانه ایم است که فیزیوتراپی می خواند و او هم همیشه با تلّی از مقاله به خانه برمی گشت. درواقع، برای ماها که زبان اول مان انگلیسی نبود (در مورد خاص بنده فرانسه نبود)، این «در یک کلاس تخصصی رشته ی خودمان حضور داشتن و به زبان خارجی آموختن» قطعاً مقداری کارآیی و بازدهی روزهای اول مان را کاهش می داد. اگر درست خاطرم مانده باشد همین مرجان هم خانه ایم می گفت: «من آیلتسم را ۸.۵ شدم و همیشه جزو نمره الف ها و شاگرد اول دوم های فیزیوتراپی بودم حتی در فوق لیسانسم، اما اینجا بین این دانشجویان کانادایی شاگرد چندم هم حساب نمی شوم» و خودش می گفت دلیل اصلی اش زبان است. جزئی تر بخواهم توضیح دهم باید بگویم که، مثلاً‌ همان یک مقاله ای را که یک دانشجوی کانادایی با یک بار خواندن کلی مطلب از آن می فهمد و با بار دوم خواندنش دیگر کامل متوجه مطلب می شود ما خارجی ها به این صورت می خواندیم:
۱- بار اول خواندن روزنامه وار و جستجوی معنای واژگان ناشناس از دیکشنری :))
۲- بار دوم خواندن دقیق تر برای فهم بیشتر
۳- بار سوم خواندن دقیق تر تر و جزئی تر تر برای فهم بیشتر تر
۴- گاهی بار چهارمی هم اتفاق می افتاد... :))))

می بینید؟ این یک مسأله ی طبیعی برای ماهاست و البته که ترس ندارد فقط باید زمان بیشتری را صرف کرد برای زودتر راه افتادن... :)

اینکه من از اول این وبلاگ تا به الآن همه اش دارم می گویم انگلیسی انگلیسی انگلیسی برای همین روزهاست اِی وِی!

فکر می کنم شیوه ی مطالعه در کلاس های کانادایی قشنگ دستتان آمد یعنی چه! :))) (شکلک ندارم لطفاً با همین خطو دو نقطه و پرانتز باز و بسته سر کنید فعلاً) .  :)

اگر سؤال دیگری در این باب داشتید لطفاً در بخش نظرات بنویسید تا از این حالت متکلم وحده بودن خارج شوم!

این را هم بگویم که من تا وقتی که در آنجا بودم به این مسأله ی «متکلم وحده» بودن توجه خاصی نداشتم. اینجا که آمدم خیلی این مسأله برایم برجسته شد و همین است که الآن به این فقره حساسیت پیدا کرده ام :) اینجا کلاس هایشان پر از بحث است گاهی پیش می آمد که آدم احساس می کرد که دانشجو و استاد از بحث گذشته اند و دارند جرّ و بحث می کنند و هر دو روبروی هم قرار گرفته اند و دانشجو اصرار دارد که اینی که گفتی اشتباه است و من قبول ندارم و ... یک زیبایی شناسی خاصی دارد این صحنه ها را دیدن. حتی پیش می آمد که هیچکدامشان از خر شیطان پایین نمی آمدند و بحث ابتر می ماند اما همینش هم شیرین بود از نظر من. لذت ها می بردم از این طرز بحث کردن دانشجوها با استاد. یک هم کلاسی آفریقایی اهل سنگال داشتیم به نام مصطفی که به قدری با استاد بحث می کرد که همان یک ربع استراحت بین کلاس را هم هم به خودش هم به استاد حرام می کرد و خاطرم هست همیشه استادمان می گفت: بس کن دیگر. البته منظورش این بود: جان عزیزت! کوتاه بیا کشتی منو!

حال، این را مقایسه کنید با کلاس های «متکلم وحده» ما در آنجا... یادم نمی رود در فوق لیسانس یک درسی داشتیم به اسم روایت شناسی که بحث های بسیار شیرین و جذابی درباره ی رمان و داستان و ... دارد. من همیشه سر این درس سؤال داشتم و استاد هرگز به من فرصت نداد سؤال بپرسم و بهانه اش کمبود وقت بود و کلی مطلب ناگفته ی بجا مانده! البته این را هم عرض کنم که سر این درس مثل بچه ها جزوه می نوشتیم و کل کلاس صرف همین جزوه نوشتن می شد و وسطش یکی می گفت: استاد جمله ی ماقبل آخر را یکبار دیگر بخوانید! و ایشان مثل املا گویی و املا نویسی با یک ریتم ملایمی می خواند و ما میرزا بنویس های فوق لیسانس هم می نوشتیم! :-/
بعدها که آمدم اینجا و طی یک واحد درسی، بیشتر از بحث روایت شناسی فهمیدم، تازه متوجه شدم که دلیل آن اجازه ندادن ها به سؤال پرسیدن بی سوادی استاد مربوطه بود و لاغیر!
چون اینجا، سر کلاس ها همیشه اساتید آماده ی سؤال پرسیدن بچه ها بودند و هستند و همیشه یک فرصتی می دهند به بچه برای سؤال کردن و این جمله ی معروف مدام در کلاس ها تکرار می شود: «any question? any question».

خاطرم هست یک بار یکی از خوانندگان وبلاگ بر من ایراد گرفت که چرا آنجا را با اینجا مقایسه می کنی. خب، گاهی این مقایسه ها گریزناپذیر است و حتی بهتر هم هست چون باعث می شود اگر یک طرف نگاهش به فلان قضیه مثبت است ما هم یاد بگیریم همان را الگوبرداری کنیم. چرا که نه؟

بگذریم تا سرتان را درد نیاورده ام...

در پناه حق باشید استوار و برقرار...

]]>
شیوه ی مطالعه (۱) 2018-10-15T16:41:06+01:00 2018-10-15T16:41:06+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/194 خاله دانشجو با سلامی دوبارهدوستان درخواست کردند درباره ی نحوه ی مطالعه صحبت کنیم. البته همان طور که در پاسخ به نظر یکی از دوستان عرض کردم شاید نشود هر شیوه ای را برای هر رشته ای تجویز کرد. اما بنده شیوه ی مطالعه ی خودم را حضورتان شرح می دهم شاید مفید فایده گردد برای بعضی ها.این را هم بگویم که با توجه به شیوه ی مطالعه ی خودم فکر می کنم نه تنها بسته به رشته ی تحصیلی  روش مطالعه ها متنوع است بلکه این موضوع از فردی به فرد دیگر هم بماند متفاوت باشد.من خودم چون رشته ی تجربی خوانده ام و درس های
با سلامی دوباره

دوستان درخواست کردند درباره ی نحوه ی مطالعه صحبت کنیم. البته همان طور که در پاسخ به نظر یکی از دوستان عرض کردم شاید نشود هر شیوه ای را برای هر رشته ای تجویز کرد. اما بنده شیوه ی مطالعه ی خودم را حضورتان شرح می دهم شاید مفید فایده گردد برای بعضی ها.

این را هم بگویم که با توجه به شیوه ی مطالعه ی خودم فکر می کنم نه تنها بسته به رشته ی تحصیلی  روش مطالعه ها متنوع است بلکه این موضوع از فردی به فرد دیگر هم بماند متفاوت باشد.

من خودم چون رشته ی تجربی خوانده ام و درس های اصلی مان زیست شناسی و شیمی و بخصوص همان زیست شناسی بود مدل مطالعه ام در آن دوران کاملاً بصری بود به این صورت که وقتی مطلبی درباره ی سلول و هسته ی سلول و میتوکندری و آنزیم ها بود شاید باورش برایتان سخت باشد اما کاملاً هسته ی سلول را در ذهنم مجسم می کردم و می رفتم درون سلول و از نزدیک شاهد زحمت هایی که میتوکندری می کشید بودم یا وقتی از گلبول های خونی می خواندیم و اینکه موقع هجوم یک میکروب یا باکتری یا ویروس بیماری زا چطور این گلبول های سفید که به سربازان دفاعی بدن مشهورند با آنها به مقابله برمی خیزند و عده ای در این میان کشته می شوند و به صورت یک عفونت یا چرک در قسمتی از اندام تجمع پیدا می کنند قشنگ همه ی اینها را به صورت بصری می دیدم و می فهمیدم. در غیر این صورت اصلاً‌ درس را نمی فهمیدم.  وقتی صحبت نحوه ی مطالعه شد داشتم فکر می کردم که واقعاً بغیر از دوران دبیرستان، الآن نحوه ی مطالعه ی من چگونه است و اصلاً‌ چه بگویم درباره اش!  وقتی فکر کردم دیدم هنوز که هنوز است من در حال تجسم کردن برای فهمیدن هستم و مثلاً وقتی از ادبیات استعماری فرانسه می خوانم و یک رمان می خوانم راجع به روزهای آغازین حمله ی فرانسوی ها به الجزایر که چگونه از طریق دریا بمب ریختند در الجزیره و الجزایری ها که داشتند از خاکشان دفاع می کردند چطور به نبرد تن به تن با فرانسوی ها پرداختند و آخرش هم بیش از یک قرن الجزایر و مراکش و تونس تحت سیطره ی فرانسوی ها درآمد با آنهمه خونریزی و قتل و غارت!  همه ی اینها به طور ناخودآگاه در ذهنم مثل یک داستانِ دیده شده یا تجربه شده رژه می روند و همین باعث می شود که حتی در برخی مواقع با جزئیاتش آن قسمت از داستان در خاطرم حک شود. یعنی قشنگ سطر به سطر و جمله به جمله در داستان قرار می گیرم و پیش می روم. البته اینها به صورت ناخودآگاه در ذهنم اتفاق می افتد. نه اینکه خودم عمداً اینطوری درس بخوانم که: خب برویم در دل داستان ببینیم چه پیش آمد. 

اما موضوع روش مطالعه با همین مقدار پایان نمی پذیرد. می دانید؟ فکر می کنم در این فقره دو جنبه وجود دارد: یک جنبه ی ذهنی و درونی که می شود subjective و یک جنبه ی عینی و بیرونی که می شود objective. آن قسمت درونی و ذهنی اش را که توضیح دادم که البته همین قسمت است که به خود فرد ربط دارد و اینکه شخص با چه روشی راحت است.

ماند این قسمت عینی و بیرونی قضیه. اینکه چگونه درس بخوانیم. شاید بشود گفت بیشتر اینجاست که رشته ی تحصیلی نیز دخیل می شود. البته خب، در مثال بالایی که از زیست شناسی زدم دیدیم که همان درس خاص مرا به این نوع درس خواندن سوق داد که هنوز هم اثراتش در روح و جانم موجود است. 

بنابراین، روش کلی درس خواندن شاید به خود فرد ربط داشته باشد اما برای هر درس خاصی هم می شود شیوه ی خاصی را اتخاذ کرد. اینکه برای مثلثات و جبر و ریاضی باید به یک نوع درس خواند برای زیست شناسی به نوع دیگر، معقول و منطقی است. 

خاطرم هست که پدر گرامی ام همیشه می گفتند که: یک ساعت درس بخوان یک ربع استراحت کن. بعدها دیدم روان شناس ها هم چنین پیشنهادهایی می دهند که اینطوری نشود که ببینید سه ساعت است بدون هیچگونه نفس کشیدنی دارید درس می خوانید! چون آن درس خواندن به درد فک و فامیل و بینوا عمه ها هم نمی خورد چه برسد به خودتان!  این را محض لطیف کردن فضا بیان کردم. بنده ارادت خاصی به عمه های عزیزم دارم و در مقام یک عمه عرض می کنم که عمه خیلی هم خوب است  رفتیم به حاشیه هاااا.  یکی سیم مرا بکشد تا دوساعت درباره ی مزایای عمه نگفتم. 

خب، دلیل اینکه می گویند در یک بازه ی زمانی مثلاً یک ساعته حدود ۱۰-۱۵ دقیقه به خودتان استراحت دهید این است که مغز اندکی بازیابی کند استراحت کند و با تلّی از اطلاعات روبرو نشود که یک روز بعد نصفشان از ذهنتان پریده باشد! شاید خیلی برای ما قابل درک و حس کردنی نباشد که این استراحت های کوتاه چقدر برای سازماندهی اطلاعات در مغزمان مفید است اما این زمان است که این قضیه را بر ما ثابت خواهد کرد. پس تا دچار جبر زمان نشده اید روش مطالعه تان را تغییر دهید از همین الآن. 
حدود یک ماه پیش بود که دختردایی عزیزم به بنده پیشنهاد دادند که برای اینکه زیاد پای لپ تاپ ننشینم و حواسم به طرز نشستنم باشد و قوز نکنم یا گردنم در موقعیت نامناسبی قرار نگرفته باشد بهتر است که از این برنامه های «یادآوری» روی لپ تاپم نصب کنم تا به من در فوصل زمانی مختلف هشدار دهد. بنده آن نرم افزار را که reminder است برای کامپیوتر نصب کردم و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، خیلی هم ازش راضی هستم خدا ازش راضی باشد!  آدم اگر خودش هم حواسش نیست او حواسش هست که شما باید الآن درست بنشینی و یا ۵ دقیقه از پای این لپ تاپ بلند شوی و یک حرکتی به خود بدهی و به افق خیره شوی و چشمهایت خستگی در کنند. تنطیمات زمانی اش هم دست خودتان است که چند وقت یک بار هشدار دهد. توصیه می کنم اگر با کامپیوتر زیاد کار می کنید حتماً از این reminder ها نصب کنید ضرر نمی بینید که هیچ، به جان بنده و دختردایی ام هم دعا خواهید کرد تازه ش هم! 

خب، پس نکته ی اصلی این است که واقعاً برای خودتان قانون بگذارید که من تا یک ساعت آینده درس خواهم خواند و ۱۰-۱۵ دقیقه هم استراحت خواهم کرد. البته وقتی این قانون را می گذارید خب، نباید زیر یک ساعت از پای درس بلند شوید و خودتان قانون شکنی کنید خب! بهانه تراشی هم ممنوع!  اینکه الآن نشد خب ساعت بعد ۱ ساعت و نیم درس می خوانم عوض این دربیاید اینها می شود گول زدن خودتان و آخر سر هم می بینید همان بی نظمی قبلی حکمفرماست و دریغ از یک قدم مثبت در جهت درست درس خواندن!  کافیست چند روزی به طور منظم و پیوسته این روش را برای درس خواندن پیاده کنید دیگر برایتان عادی می شود بقیه اش و اذیتتان نمی کند. آخر می دانید؟ به انسان موهبتی عطا شده به نام عادت! انسان عادت می کند و اگر این عادت کردن ها در جهت اهداف مثبت و کلاً به شکل مثبتی سوق داده شود نورٌ علی نور می شود دیگر. 

و نکته ی مهم تر اینکه وقتی وقت استراحت رسید دیگر از پای کتاب یا کامپیوتر نروید سر گوشی هااااا!  حتماً می گویید من از کجا فهمیدم!  خب، خودم هم به این بلا گرفتار هستم یعنی بودم خب! البته دست گوشی درد نکند به روز رسانی که شد یک timing اضافه کرده که میزان گوشی دست گرفتن بنده را در طول روز و در طی یک هفته را نشان می دهد و هی می گوید که نسبت به هفته ی گذشته و به طور میانگین چقدر گوشی دستم بود کمتر یا بیشتر و همین انگیزه به آدم می دهد که کمتر تر برود طرف گوشی و بتواند رکورد خودش را بزند.  شما را نمی دانم اما کلاً‌ این رکورد خودم را شکستن برای من خیلی جذاب است و یک نوع موفقیت حساب می شود.  البته امروز هم متوجه شدم که می توانم برای استفاده از برنامه های روی گوشی از طریق این timing محدودیت زمانی بگذارم که بیش از آن نگذارد پای فلان برنامه بنشینم. این را هم برای خودم تنظیم کردم بر روی یکسری برنامه ها که بیشتر وقتم را سر گوشی می گرفتند. 
می خواهم بگویم هر کسی را هم که گول بزنیم خودمان را که نمی توانیم گول بزنیم که. آدم باید بداند دست کم با خودش چند چند است. من هم که مبتلا به امراض اعتیادآوری چون گوشی بودم دارم به سمت ترک عادات بد پیش می روم و می دانم که به زودی به این فاصله گرفتن از گوشی عادت خواهم کرد ... و آن روز چقدر دنیا رنگی خواهد شد... 

خب، این از این. البته فکر نکنید به همین راحتی چند سطری است که بنده نوشتم و شماها خواندید ها! همین قدم اول را به درستی برداشتن برای بعضی از ماها خیلی هم دشوار است و زجرکش!  البته به نظرم با توجه به تجربه ی شخصی خودم بهتر است برای خودتان جایزه تعیین کنید که اگر یک ساعت توانستید سر درس بنشینید آن جایزه را به خودتان بدهید. یک چیزی مثل لواشک  یا شکلات یا هر خوشمزه ای که دوست دارید. فقط مواظب باشید جایزه ی منظم بودنتان این نباشد که در آن ۱۰ دقیقه استراحت بروید یک مطلب در تلگرامتان بخوانید ها!  اگر جایزه اینطوری باشد این یعنی خود را گول زدن و برگشت به همان خانه اول و گاهی ماقبل اول حتی. 

این را داشته باشید تا به صورت متکلم وحده جلو نرویم و شما هم در بحث شرکت کنید. در قسمت های بعدی راجع به کلاس های دانشگاه در کانادا (البته به طور تخصصی رشته ی خودم) صحبت خواهم کرد تا از خلال آن به ادامه ی بحث شیوه ی مطالعه بپردازیم.
اگر سؤال جزئی تری درباره ی شیوه ی مطالعه دارید که از این قلم جا مانده است لطفاً همین جا بفرمایید تا در قسمت های بعدی تکمیل کنم. 


در پناه حق باشید شادکام و سلامت... 
]]>
بوقلمون ثبت نامی برای روز شکرگزاری کانادایی 2018-10-06T04:05:15+01:00 2018-10-06T04:05:15+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/192 خاله دانشجو سلام به همگیامیدوارم حالتان خوب باشد!امروز شنبه ۶ اکتبر ۲۰۱۸ است و دو روز دیگر یعنی دوشنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۸ می شود روز شکرگزاری در کانادا که به Thqnks giving Day معروف است که قبلاً تر ها در باب این روز توضیحاتی داده بودم. رسم کانادایی ها این است که در این روز بوقلمون می خورند.می دانید؟ این بوقلمون بر خلاف مرغ طبعش گرم است و یک خاصیت درمانی هم برای بنده دارد. بنابراین خیلی پیگیرش هستم که در موقعیت های اینچنینی بتوانم گیرش بیاورم. آخر می دانید؟ بوقلمون را غیر از روز شکرگزاری و گهگاهی کریسمس دی سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد!

امروز شنبه ۶ اکتبر ۲۰۱۸ است و دو روز دیگر یعنی دوشنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۸ می شود روز شکرگزاری در کانادا که به Thqnks giving Day معروف است که قبلاً تر ها در باب این روز توضیحاتی داده بودم. رسم کانادایی ها این است که در این روز بوقلمون می خورند.
 آپلودسنتر فارسی آپ


می دانید؟ این بوقلمون بر خلاف مرغ طبعش گرم است و یک خاصیت درمانی هم برای بنده دارد. بنابراین خیلی پیگیرش هستم که در موقعیت های اینچنینی بتوانم گیرش بیاورم. آخر می دانید؟ بوقلمون را غیر از روز شکرگزاری و گهگاهی کریسمس دیگر نمی فروشند. منظورم بوقلمون تازه است وگرنه منجمدش همیشه هست.

سرتان را درد نیاورم. امروز رفتم به قصابی عرب همیشگی، برای پرس و جو درباره ی بوقلمون، گفت: چند روز پیش آگهی زدیم که هر کس بوقلمون تازه می خواهد ثبت نام کند چون فقط ۱۰-۱۲ تا می توانستیم بخریم! و آن ده دوازده نفر اولی که ثبت نام کرده بودند برایشان آوردیم و تمام. متأسفم دیگر امکان خرید دوباره نیست. 

همین طوری بهت زده به فروشنده نگاه می کردم که یعنی چه؟ آنجا خودرو را پیش فروش می کنند اینجا بوقلمون را؟ 

خلاصه اینکه با دستی خالی و نگاهی بغض کرده و بغضی در گلو خفه شده و قلبی شکسته برگشتم خانه. چرا که به دلیل گرفتاری های هفته ی پیش نتوانسته بودم برای بوقلمون ثبت نام کنم! 


در پناه حق باشید پایدار و برقرار و استوار...

ناامید هم نشوید که اگر خیری هست در همین کورسوی امیدهاست. در ناامیدی هیچ خیری نیست! 






]]>
کانادا بهشت موعود نیست! (۲) 2018-09-18T00:09:12+01:00 2018-09-18T00:09:12+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/191 خاله دانشجو سلام دوستانامیدوارم که حالتان خوب باشد و خوبتر هم بشود. در بحث کانادا بهشت موعود نیست این بار می خواهم به بحث تلفن همراه در کانادا اشاره کنم. اینکه می گویم آسمان همه جا همین رنگ است دلایل خودش را دارد که در ادامه می آید. تنها آنچه که یک کشور دیگر مثل کانادا را جذاب می کند برای مهاجرت، وجود نظم و قانون است که گرچه در مواقعی همان ها هم درست اجرا نمی شوند اما در مقایسه با محیط قبلی اصلاً مثل آب و روغن می ماند حکایتش. می دانید؟ اگر بنده دارم درباره ی بهشت موعود نبودن کانادا می گویم دلیلش این ا سلام دوستان

امیدوارم که حالتان خوب باشد و خوبتر هم بشود. در بحث کانادا بهشت موعود نیست این بار می خواهم به بحث تلفن همراه در کانادا اشاره کنم. اینکه می گویم آسمان همه جا همین رنگ است دلایل خودش را دارد که در ادامه می آید. تنها آنچه که یک کشور دیگر مثل کانادا را جذاب می کند برای مهاجرت، وجود نظم و قانون است که گرچه در مواقعی همان ها هم درست اجرا نمی شوند اما در مقایسه با محیط قبلی اصلاً مثل آب و روغن می ماند حکایتش. می دانید؟ اگر بنده دارم درباره ی بهشت موعود نبودن کانادا می گویم دلیلش این است که وقتی آمدید در این جغرافیا، تو ذوقتان نخورد که: ای بابا! ما فکر می کردیم اینجا بهتره. بله بهتر است از خیلی از جهات. اما کامل نیست! تمام عیار نیست!  نقص های اینجا شاید از راه دور معلوم نباشد اما حین زندگی در این محیط خود را نشان می دهند. گرچه همان حکایت آب و روغن همیشه به قوت خود باقیست. به هر حال نظم و قانونی که در چنین کشورهایی حاکم است راه را برای خیلی از خلاف ها و ناهنجاری ها می بندد.

و اما تلفن همراه! به قدری این موضوع پیچیده است که خاطرم هست همیشه از نوشتن درباره ش طفره رفته ام  حالا اگر بعد از خواندن این مطلب خیلی هم متوجه قضیه نشدید مهم نیست. وقتی آمدید کامل متوجه می شوید. 
خب در ایران سیستم تلفن همراه به صورت دائمی و اعتباری ارائه می شود.در حالت دائمی قبض ماهانه دارید و در حالت اعتباری شما مبلغی را شارژ می کنید و به هنگام صحبت یا فرستادن پیامک از آن مبلغ کم می شود و دوباره شارژش می کنید. گوشی را هم که خودتان باید تهیه کنید.

اینجا به این صورت است که شرکت های ارائه دهنده ی تلفن همراه گوشی هم به شما می دهند اما در قالب طرح های متفاوت. به این صورت که شما یک گوشی اندروید بردارید + سیم کارت. بیشتر طرح های اینجا که بیشتر مردم از آنها می خرند مثل تلفن همراه دائمی ایران ماهانه پرداخت می شود با قیمت های مختلف. درواقع، شاید بشود گفت که سیستم تلفن همراه اینجا ترکیبی از دائمی و اعتباری ایران است بدین صورت که: شما قبض ماهانه دارید مثل دائمی، و مثل اعتباری ایران که شارژتان پولی است اینجا به جای اعتبار پولی اعتبار دقیقه ای دارید. چقدر پیچیده شد خدایا! 
آن طرح های مختلف را که گفتم بدون در نظر گرفتن خرید گوشی از شرکت تلفن برایتان شرح می دهم:
ببینید اینکه شما بخواهید اعتبار دقیقه هایتان برای تماس از بیرون به شما و تماس شما به بیرون چقدر باشد می تواند مختلف باشد و همان یکی از شاخص های تعیین مبلغ ثابت ماهانه است که باید پرداخت کنید. یعنی مثلاً شما فکر می کنید که ماهانه زیر ۵۰۰ دقیقه با تلفن صحبت خواهید کرد این صحبت چه شما زنگ بزنید چه به شما زنگ بزنند هر دو را شامل می شود یعنی outgoing و incoming call شما وقتی حساب می کنید می بینید روی هم رفته ۵۰۰ دقیقه هم نمی شود در ماه، بنابراین به اعتبار دقیقه ایِ بیشتر از این نیاز ندارید و چرا بابت دقیقه های بیشتر پول ماهانه ی اضافه بدهید؟ بهتر است این طرح را بردارید خب. در ضمن، تا آنجا که بنده می دانم تقریباً در همه ی شرکت های تلفن همراه، این دقیقه ها برای تماس های از ۵ یا ۷ بعد از ظهر به بعد و آخر هفته های یعنی شنبه و یک شنبه ها و تعطیلات رسمی کانادا محسوب نمی شود. یعنی شما اگر هم بخواهید با دوستی صحبت کنید چون تا عصر همه درگیر کار و تحصیل هستند عملاً شما تماس هایتان می افتد به ۵ عصر به بعد و از آن ۵۰۰ دقیقه اعتبارتان در روز به ندرت استفاده می کنید مگر برای کار اداری پیش آمد کرده که قبل از ساعت ۴ بعد از ظهر حتماً باید تماس بگیرید و از اعتبار دقیقه هایتان استفاده کنید یا از شرکت اینترنت و تلفن و جاهای دیگری طی ساعات اداری با شما تماس بگیرند که آن هم از اعتبار دقیقه هایتان حساب خواهد شد که این دو روی هم رفته در ماه ۵۰۰ دقیقه نمی شود واقعاً. بخصوص با اینهمه برنامه ی جانبی گوشی ها که با نصبشان و از طریق اینترنت می توانید بدون هزینه کردن از سیم کارت و دقیقه هایتان، به آمریکا و کانادا به صورت رایگان تماس بگیرید. خب، این از ماجرای دقیقه ها. کسانی که به دلیل نوع کاری که دارند نیاز به تماس های مکرر دارند به دقیقه های بیشتری نیاز خواهند داشت که آنها باید از طرح های دیگری مثل Unlimited minutes که کلاً تماس های وارده و صادره نامحدود است استفاده کنند. طبیعتاً هر چه اعتبار دقیقه ای تان بیشتر باشد در واقع سقف بامتان بیشتر است و برفتان و پول قبضتان هم بیشتر...
شاخص دیگری که میزان پرداخت ماهانه ی ثابت شما را نشان می دهد داشتن دیتا روی سیم کارتتان است از ۱۰۰ مگابایت تا کلی گیگابایت... که این هم در طرح های مختلف قیمت های مختلفی دارد هر چه دیتا بیشتر مبلغ قبض بیشتر. اما نکته این است که قبض ماهانه را بنا به انتخاب اولیه تان از طرح مورد نظرتان به صورت ثابت پرداخت خواهید کرد. مثلاً‌ اگر ماهانه ۴۵ دلار باید پرداخت کنید برای ۵۰۰ دقیقه و ۱ گیگابایت دیتا، این مبلغ ثابت است و تغییری نمی کند مگر در یک صورت: آن هم اینکه دیتا یا دقیقه های استفاده شده در ماه تان از طرح تلفنتان تجاوز کند که یکهو می بینید مثلاً برای ۵ دقیقه اضافه باید ۷ دلار بیشتر بدهید که آدم آنجاست که عقل و هوش از سرش به پرواز در می آید  و بایستی تماس گرفت و کلی با آنها کلنجار رفت تا این دفعه را ببخشند و عفو کنند و مبلغ اضافه را از شما نگیرند. درواقع، وقتی با شرکت درباره ی حواستان نبودن صحبت می کنید تا قانعشان کنید که این دفعه را ندید بگیرند به صورت کاملاً‌ مؤدبانه به اصظلاح خودمان می گویید غلط کردم تکرار نمی شود شما بزرگی کن از من در گذر! جوانی کردم زیاد استفاده کردم. البته این شامل دقیقه ها یا دیتای اضافه ی اندک است نه زیاد. زیاد را بعید می دانم کوتاه بیایند. 

حالا اگر شما بخواهید روی این طرحی که بدون گوشی شرح دادم یک گوشی هم بگیرید بسته به میزان جدید بودن گوشی و مبلغ گوشی حدود ۱۵ دلار و بالاتر به قبضتان اضافه می شود. بدین صورت که: مثلاً‌ در ظاهر، گوشی نو را به شما رایگان می دهند با این منطق که شرکت تلفن همراه به جای شما هر ماه ۱۰ یا ۱۵ ٪ از پول گوشی را طی دو سال قرارداد شما با آنها، خودش می پردازد اما وقتی حساب می کنی می بینی باید ۱۵ دلار از طرح بدون گوشی با مشخصات فوق، بیشتر پرداخت کنی آن هم طی یک قرارداد دو ساله که متعهد می شوید در طی دو سال آینده تا مبلغ گوشی به صفر برسد با همین شرکت سیم کارت داشته باشید! می بینید که در ظاهر گوشی نو رایگان شد اما در باطن ۲۴ ماه دست کم ۱۵ دلار اضافه تر پرداخت کرده اید که البته در بیشتر موارد این ۲۴ ماه ۱۵ دلار باز نسبت به مبلغ خود گوشی کمتر می شود اما همانطور که عرض کردم دیگر گوشی همچین رایگان رایگان هم نخواهد بود چون به محض خرید گوشی قبض ماهانه تان بالا رفته است! اما خب، از آنجا که انسان جماعت آنچه را که به چشم می بیند بیشتر باور می کند تا آن پشت پرده ها را، اینکه می بیند گوشی صفر دلار برایش تمام شد کلی ذوق می کند خب! این یک بحث روانی است که اینجا حکمفرماست !

این را هم عرض کنم که: هر چه گوشی جدید تر باشد دیگر از گوشی رایگان خبری نخواهد بود و بایستی یک مبلغی از پول گوشی را خودتان هنگام گرفتن سیم کارت و گوشی بپردازید این مبلغ از ۵۰ دلار تا ۴۰۰-۵۰۰ دلار می تواند متغیر باشد. مگر اینکه در یک حراجی آخر سالی کریسمسی چیزی قیمت اولیه ی گوشی را کاهش دهند که آن هم از نوادر روزگار است برای چیزی مثل آیفون ۱۰ و سامسونگ اس ۹ و ...

اما این مطلب چه ربطی دارد به موضوع «کانادا بهشت موعود نیست»؟
نکته ی قابل توجه این است که فکر کنید از همان ۵۰۰ دقیقه ی ماهانه تان فقط ۲۰۰ دقیقه استفاده کرده اید و از آن ۱ گیگ دیتایتان هم فقط ۴۰۰ مگابایت استفاده کرده اید خب تکلیف بقیه ی دقیقه هایتان و دیتایتان که پولش را پیش پیش داده اید برای یک ماه آینده، چه می شود؟ 

می سوزد! به همین راحتی!  درواقع، انرژی نیست که از بین نرود بلکه به ماه دیگر منتقل شود که! می سوزد! 

خب فکر کنید اینجا پول قبض هر ماه را به جای آخر ماه همان اول ماه می گیرند. یعنی شما آن ۴۵ دلار بی زبان را اول ماه داده اید و ازظرفیت طرح مورد نظرتان هم استفاده نکرده اید و....... همین دیگر. من حرفی ندارم واقعاً.  

می خواهم بگویم اینجا هم بهشت موعود نیست. کلاهبرداری دارند اما از نوع حرفه ای و قانونی. دستتان هم به جایی بند نیست چون گزینه ی دیگری ندارید که! هر جا بروید با هر شرکتی همین است. یا باید قید تلفن همراه را بزنید که در این روزگار کاری کرده اند که مجبوریم هر کداممان یکی داشته باشیم یا باید آگاهانه و با دست و به اختیار خود به یکی از همین طرح ها گردن نهیم. راه سومی وجود ندارد.  می بینید؟ چقدر حرفه ای! چقدر شیک و تر و تمیز! کلاهبرداری را می گویم.
 البته خب، ناانصافی نشود اینها خیلی مانده اند که به پای کلاهبرداری های کلان کلان ما برسند. 

بعضی وقتها مدام مقایسه ی سیستم مخابرات آنجا و اینجا به ذهنم می آید که کدامشان بهتر است؟  اول ها فکر می کردم سیستم آنجا بهتر است دست کم هر قدر صحبت کردی به همان مقدار پول می دهی. (البته اینجا هم از این طرح ها دارند اما به قدری گران درمی آید که همان قبض ماهانه را انتخاب کردن بصرفه تر می شود.) اما دیدم آن هم مصیبت های خودش را دارد دیگر. اینکه گوشی را باید خودت آزاد بخری. مبلغ هر دقیقه مکالمه چقدر گران است هر پیامک با ظرفیت محدود حروف چقدر گران در می آید دیتای همراه را هم که دیگر سکوت کنید درباره اش ارجح است! 
دست کم اینجا وقتی می گویند دیتای همراه، واقعاً‌ سرعتش عالی است و حتی می شود با دیتا یوتیوب دید و چت تصویری کرد با سرعت خوب و معقول! پیامک هم در بیشتر شرکت ها کلاً‌ رایگان است حتی پیامک بین المللی. البته متأسفانه سیستم اپراتورهای همراه اول ایران داغون است و پیامک این طرف را نمی گیرند اصلاً، مگر ایرانسل که آن هم بگیر نگیر دارد البته. 

در کل به این نتیجه رسیدم که هر سیستم تلفن همراهی حسن و عیب خودش را دارد و اینطور نیست که یکی شان بیشتر به نفع مردم باشد آن یکی نه. خلاصه اینکه:  نه آنجا نه اینجا.هیچکدامشان به فکر مردم بینوا که دستشان زیر سنگ است نیستند.

کانادا هم بهشت موعود نیست. اما از خیلی جاها که بقیه ی دنیا را بلاد کفر می بینند و می پندارند قطعاً بهتر است. 

در پناه حق باشید... 
]]>
آگاهی و بصیرت در ایام محرم 2018-09-09T19:03:02+01:00 2018-09-09T19:03:02+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/190 خاله دانشجو با سلامیک مطلبی را خارج از موضوع اما در عین حال مهم با شما به اشتراک می گذارم و از شما خواهش می کنم و باز خواهش می کنم و باز باز باز خواهش می کنم این فایل صوتی را با دقت گوش دهید و در این روزهایی که نزدیک ماه محرم است بدانید که اگر به مجالس حسینی می روید چگونه باید بروید و چگونه از تحریفات در امان باشید!ممکن است برخی از شماها نظرتان این است که این صفحه جای این فایل صوتی نیست اما با عرض پوزش از همه ی دوستان علاقه مند یا غیر علاقه مند، بنده مجبور هستم از این صفحه جهت بالا بردن آگاهی و بصیرت خودم با سلام
یک مطلبی را خارج از موضوع اما در عین حال مهم با شما به اشتراک می گذارم و از شما خواهش می کنم و باز خواهش می کنم و باز باز باز خواهش می کنم این فایل صوتی را با دقت گوش دهید و در این روزهایی که نزدیک ماه محرم است بدانید که اگر به مجالس حسینی می روید چگونه باید بروید و چگونه از تحریفات در امان باشید!

ممکن است برخی از شماها نظرتان این است که این صفحه جای این فایل صوتی نیست اما با عرض پوزش از همه ی دوستان علاقه مند یا غیر علاقه مند، بنده مجبور هستم از این صفحه جهت بالا بردن آگاهی و بصیرت خودمان نیز استفاده کنم چون صفحه ی دیگری هم برای اطلاع رسانی ندارم تا سهم خود را در آگاهی دادن ادا کنم. شما عزیزان نیز به دیده ی منت بر من بنگرید و از من بگذرید. 

این سخنرانی از مهندس مهدی طیب است درباره ی آسیب شناسی مجالس حسینی و تحریف هایی که در این مجالس متأسفانه به وفور دیده می شود و هر روز هم برمیزان تحریفات افزوده شده و از کیفیت این مجالس کاسته می شود.

به لینک ذیل مراجعه فرمایید. به گوش کردنش می ارزد.

http://ahlevela.ir/mp3-sort/mabahese-sire-va-tarikh/06%20ashnaii-ba-shakhsiiat-va-zendegani-emam-hosein-alaihessalam/920824%20asibshenasie%20majalese%20hoseini%20a%20(1).mp3

این هم لینک دیگری که فایل پی دی اف این سخنرانی هم در آن موجود است:

http://www.ahlevela.com/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF/-3/introduction-to-personality-and-life-of-imam-hussain/T/1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B7%DB%8C%D8%A8/114-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9/2219-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%B3-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%91%D9%84%D8%A7%D9%85-(1)-(24%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%8692)-(%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C)

امید که لحظات زندگی مان با یک بصیرت وصف ناشدنی ای سپری گردد در همه ی حوزه ها...

در پناه حق باشید!
]]>
کانادا بهشت موعود نیست! 2018-08-26T15:26:12+01:00 2018-08-26T15:26:12+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/189 خاله دانشجو سلام دوستانمی خواستم درباره ی مطلبی صحبت کنم که شاید برای خیلی ها خوب جا نیافتاده باشد این مطلب. برای خودمان پیش آمده که وقتی یکی از ایران درباره ی کانادا از ما می پرسد و معایبش را هم می گوییم فکر می کنند واقعاً‌ نفسمان از جای گرمی بلند می شود و بیخودی ایراد می گیریم یا حالا که به اصطلاح خرمان از پل گذشته این حرفها را می زنیم. متأسفانه شرایط فعلی در آن جغرافیا به حالتی درآمده که من حتی دیده ام بعضی ها حاضرند فقط از آنجا به هر قیمتی بیرون بیایند همین. و اینکه بعدش در این طرف چه خواهد شد اصلاً ب سلام دوستان

می خواستم درباره ی مطلبی صحبت کنم که شاید برای خیلی ها خوب جا نیافتاده باشد این مطلب. برای خودمان پیش آمده که وقتی یکی از ایران درباره ی کانادا از ما می پرسد و معایبش را هم می گوییم فکر می کنند واقعاً‌ نفسمان از جای گرمی بلند می شود و بیخودی ایراد می گیریم یا حالا که به اصطلاح خرمان از پل گذشته این حرفها را می زنیم. متأسفانه شرایط فعلی در آن جغرافیا به حالتی درآمده که من حتی دیده ام بعضی ها حاضرند فقط از آنجا به هر قیمتی بیرون بیایند همین. و اینکه بعدش در این طرف چه خواهد شد اصلاً برایشان مهم نیست فقط می خواهند آنجا نباشند. بخاطر همین خیلی ها به راه های عجیب و غریب دررفتن از آنجا می اندیشند و حتی به اینکه چطور بتوانند با یک ویزای توریستی به این کشور بیایند و برنگردند!  راه هایی عجیب و غریب و نامعقول و خطرناک و چه بگویم از بدی ها و آسیب ها و خطرهای چنین افکاری که هر چه بگویم کم گفته ام! 

آدم عاقل که به «هر قیمتی» از مکان قبلی اش کوچ نمی کند که!  من همیشه به همه می گویم: چرا پل های پشت سرتان را بشکنید؟ راه های غیر قانونی و آنچنانی مثل رژیم های تبلیغاتی چاقی و لاغری در عرض یک ماه می ماند! وقتی فرصت کافی ندهی و بخواهی در کوتاهترین زمان ممکن بیشترین استفاده را بکنی و بیشترین سود را، شک نکن که به همان سرعت و بیشتر نیز از دست خواهی داد و نه به حالت اول که به حالت ماقبل اول بازخواهی گشت!
البته این اصل صحبتم در این پست نیست. حال فرض را بر این بگیریم که آمدی. خب خیلی از مهاجران در سرتاسر دنیا بخاطر مشکلاتی که در کشور قبلی داشته اند مجبور به ترک آنجا شده اند دیگر. وگرنه آدم عاقل وقتی نانش هست و آبش هست و امنیت روانی و جسمی دارد و نه دغدغه ی خاص شخصی دارد نه دغدغه های ملی، که کوچ نمی کند که! می ماند مثل بچه ی آدم زندگیش را می کند و مفید واقع می شود برای میهن خودش خب! منظورم به این است که یک مهاجر در بیشتر موارد دلیل مهاجرتش به یک سرزمین دیگر این است که آنچه را که در موطن قبلی خود نداشته است بتواند در آن یکی سرزمین به دست بیاورد یا دست کم مشکلات آنچنانی ای نداشته باشد در جغرافیای جدیدش.
حال این مهاجری که به این امید آمده و رسیده به این کشور مثلاً کانادا، یکهو با مورادی برخورد می کند که می بیند ای بابا! آسمان اینجا هم که همان رنگ است که! حالا درست است با یک دوز پایین تر اما البته دور از انتظارِ او همان مسائل و مشکلات وجود دارد که!
برای اینکه خیلی تئوری وار صحبت نکنم مثال عینی و ملموسش مثلاً‌ اینکه هستند در بین کانادایی ها هم کسانی که مهاجران برایشان حکم کسی را دارد که آمده اند از امکانات کشورشان استفاده کنند و بهره ببرند و بی فرهنگی هایشان را نیز با خود آورده اند و کانادا را خراب کرده اند. بله چنین کسانی نمی توانم بگویم چند درصد اما کم هم نیستند در این کشور. درواقع، همان نگاه تحقیر آمیز و پر از کینه و نفرتی را که برخی از ایرانی ها به یک افغان در داخل ایران داشته اند بعضی از کانادایی ها به مهاجران دارند.
 هنوز هم هستند افغان هایی که مدتی را در ایران به سر برده اند و زندگی کرده اند و هنوز که هنوز است تلخی رفتار عده ای از مردم ایران با آنها در کامشان زنده است و با ناراحتی از آن دوران حرف می زنند! شعارهای توخالی مان هم گوش عالم را کر کرده است و به دیگر ممالک برچسب نژاد پرستی می زنیم و خودمان هنوز اندر خم یک کوچه گرفتار آمده ایم!
در حالیکه اگر واقعیت را ببینید این بندگان خدا که از بد حادثه به ایران مهاجرت کرده بودند با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کردند و هنوز می کنند! خیلی هایشان هنوز هم یک هویت درست و حسابی و قانونی و رسمی در ایران ندارند خیلی هایشان هنوز هم حاشیه نشین هستند و می دانید در حاشیه ها چقدر فساد و دزدی و قتل و جنایت در کمین حاشیه نشینان است و باقی مشکلات... اما در عین حال کارهای خدماتی ایران را دارند پیش می برند و کار خدماتی هم که زحمت دارد واقعاً.
حال فکر کنید این کانادایی ها ما را با این چشم نگاه کنند که بعضی ها هم می کنند البته. ببینید چه حس بد و تلخی است وقتی می بینید حتی بخاطر اینکه مهاجر هستید و به قول خودشان white نیستید چه برخوردهای تحقیر آمیزی که قشنگ درکش می کنید و تا عمق جانتان رسوخ می کند تحویلتان می دهند.
این مطلب ادامه خواهد داشت...
خدا پشت و پناه مردم سرزمینمان...!

]]>
تماس با بنده فقط همین جا 2018-08-24T14:13:42+01:00 2018-08-24T14:13:42+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/188 خاله دانشجو سلام به همگییک مطلب را دوباره در متن وبلاگ عرض می کنم برای خوانندگان عزیزی که به تازگی با این صفحه آشنا شده اند:بهترین راه ارتباطی با بنده همین بخش نظرات وبلاگ است. بخاطر اینکه سؤالاتی که درباره ی شهر لندن و دانشگاهش یا مسائل مربوط به زندگی در کانادا می خواهید بپرسید ممکن است سؤالات دیگر دوستان نیز باشد و بهتر است پرسش و پاسخ ها در همین صفحه انجام بگیرد تا دیگران نیز از آنها بهره ببرند.بنابراین، با عرض پوزش از طریق تلفن و ایمیل نمی توانم در خدمت دوستان باشم.در ضمن، لطفاً نظراتتان را خصوصی نکنید سلام به همگی
یک مطلب را دوباره در متن وبلاگ عرض می کنم برای خوانندگان عزیزی که به تازگی با این صفحه آشنا شده اند:

بهترین راه ارتباطی با بنده همین بخش نظرات وبلاگ است. بخاطر اینکه سؤالاتی که درباره ی شهر لندن و دانشگاهش یا مسائل مربوط به زندگی در کانادا می خواهید بپرسید ممکن است سؤالات دیگر دوستان نیز باشد و بهتر است پرسش و پاسخ ها در همین صفحه انجام بگیرد تا دیگران نیز از آنها بهره ببرند.

بنابراین، با عرض پوزش از طریق تلفن و ایمیل نمی توانم در خدمت دوستان باشم.
در ضمن، لطفاً نظراتتان را خصوصی نکنید چون دیگر پاسخ بنده را نخواهید دید به دلیل خصوصی بودن نظرتان و حتی نمی شود عمومی اش هم کرد.
با سپاس از حسن توجهتان!
]]>
خدا از دلها آگاه است! :-) 2018-08-17T00:30:15+01:00 2018-08-17T00:30:15+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/187 خاله دانشجو سلامبابت این پست متأسفم اما به نظرم رسید که بهتر است خوانندگان عزیز در جریان تمام ماجرای ذیل باشند!یکی از خوانندگان وبلاگ که ظاهراً روان شناسی خوانده اند زحمت کشیده اند و از پشت نوشته هایم و از تنهایی ای که در مملکت غریب گریبانگیرم شده و مثل بقیه ی غربت گزیده ها مرا به سمت وبلاگ نویسی کشانده تا تنهایی ام را پر کنم! شخصیت مرا روانکاوی کرده اند و در بخش نظرات یکی از پست ها نوشته اند. فقط نمی دانم چرا تنهایی های من اینقدر دیر به دیر عود می کند در امر وبلاگ نویسی!  من

سلام
بابت این پست متأسفم اما به نظرم رسید که بهتر است خوانندگان عزیز در جریان تمام ماجرای ذیل باشند!

یکی از خوانندگان وبلاگ که ظاهراً روان شناسی خوانده اند زحمت کشیده اند و از پشت نوشته هایم و از تنهایی ای که در مملکت غریب گریبانگیرم شده و مثل بقیه ی غربت گزیده ها مرا به سمت وبلاگ نویسی کشانده تا تنهایی ام را پر کنم! شخصیت مرا روانکاوی کرده اند و در بخش نظرات یکی از پست ها نوشته اند. فقط نمی دانم چرا تنهایی های من اینقدر دیر به دیر عود می کند در امر وبلاگ نویسی! 
 من هم صلاح را در این دیدم که نظر ایشان را با شما در متن وبلاگ به اشتراک بگذارم تا شما نیز بدانید با چه موجودی که بنده هستم در ارتباط هستید و در صورت صلاحدید خودتان، دیگر از این صفحه عبور نکنید.

البته که خدا از دلها آگاه است!

به ترتیب زمانی این نظرات در باب روانکاوی شخصیت بنده عبارتند از:
۱-
۲-
۳-

نظامی در «لیلی و مجنون» اش گوید:

چون شیر به خود سپه‌شکن باش فرزند خصال خویشتن باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار با خلق خدا ادب نگه‌دار !

و عطار گوید:

اساس راه دین را بر ادب دان

مقرّب از ادب گشتند مردان

ادب شد اصل کار و وصل هجران

هم او شد مایهٔ هر درد و درمان

نشاید بی ادب این ره بسر برد

نشاید هیچکس را داشتن خورد

بچشم حرمت و تعظیم در پیر

نگه کن در همه کین هست توقیر

بروزی هر که باشد مهتر از تو

چنان میدان که هست او بهتر از تو

بجان میکوش در تعظیم هر پیر

که تا در دل نیابی زحمت از پیر

ادب با خالق و خلقان نگهدار

که تا کِشت امیدت بر دهد بار

نگهدار ادب شو در همه حال

که تا مقبول باشد از تو اعمال

چو اعمال تو با آداب باشد

ترا صد گونه فتح الباب باشد

همیشه بی ادب مهجور باشد

مدام از حضرت حق دور باشد

عمل چون با ادب هم یار نبود

عمل را نزد حضرت بار نبود

بترک یک ادب محجوب گردی

یقین با صد هنر معیوب گردی

چو باشی با ادب یابی معانی

چو باشی بی ادب زو باز مانی

ادب آمد درین ره اصل هر کار

همی گویم ادب زنهار زنهار


بنابه توصیه ی بزرگانمان، لطفاً در بخش نظرات این پست هم جانب ادب را نگه داریم 

و بد نگوییم به همدیگر اگر تب داریم!


با سپاس از حُسن توجهتان!

]]>
راهنمایی دیگران و میزان انتظارات آنها 2018-08-14T20:11:29+01:00 2018-08-14T20:11:29+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/186 خاله دانشجو سلام دوستان امیدوارم حالتان خوب باشد. مدتیست که یک مطلب در ذهنم هست که برایتان بنویسم اما شرایطش جور نمی شود. امروز هم که آمدم این مطلب را بنویسم با نظر یکی از خوانندگان محترم وبلاگ مواجه شدم که ممکن است پس از خواندن این مطلب اینگونه در ذهنتان بیاید که آن نظر باعث نوشتن این مطلب شده است. اینطور نیست. این موضوع مدتهاست که در ذهنم است و به مورد خاصی مرتبط نیست.بگذارید از آنجایی شروع کنم که خودم خواستم برای پذیرش دانشگاه در کانادا اقدام کنم. کم و بیش در جریان کلیات آن اتفاق و اند سلام دوستان
امیدوارم حالتان خوب باشد. مدتیست که یک مطلب در ذهنم هست که برایتان بنویسم اما شرایطش جور نمی شود. امروز هم که آمدم این مطلب را بنویسم با نظر یکی از خوانندگان محترم وبلاگ مواجه شدم که ممکن است پس از خواندن این مطلب اینگونه در ذهنتان بیاید که آن نظر باعث نوشتن این مطلب شده است. اینطور نیست. این موضوع مدتهاست که در ذهنم است و به مورد خاصی مرتبط نیست.
بگذارید از آنجایی شروع کنم که خودم خواستم برای پذیرش دانشگاه در کانادا اقدام کنم. کم و بیش در جریان کلیات آن اتفاق و اندکی از حواشیش هستید. اما این بار می خواهم به آن قسمتی از ماجرای گرفتن ویزا اشاره کنم که خودم یکه و تنها بدون هیچ راهنمایی ای و اصلاً بدون اینکه کسی را بشناسم و اطلاعاتم خیلی موثق باشد اقدام به این کار کردم. البته همانطور که در پرشین بلاگ قبلاً ترها نوشته بودم یک وبلاگی بود مال آقای محمد لطیفی که در همین دانشگاه درس خوانده بودند و از آن بهره می بردم. اما آن هم خیلی جزئی تر بود راجع به وسترن و بنده در کلیات ماجرا و نحوه ی اقدام و اخذ پذیرش و ویزا و ... اطلاعات جامعی نداشتم. 
چون هم فرانسه می دانستم و هم اندکی انگلیسی با همان انگلیسی دست و پا شکسته و به کمک فرانسه ام نشستم سایت اداره ی مهاجرت و شهروندی کانادا (www.cic.gc.ca)* را خواندم و مدارک موردنیاز برای گرفتن ویزای تحصیلی را درآوردم تا فرمهای مربوط را پر کنم و مدارکم را بفرستم به سفارت کانادا در ایران. خب آن موقع ها سفارت کانادا در یران دایر بود. هر جا هم در انگلیسی نوشته ها گیر می کردم به دیکشنری مراجعه می کردم تا معنای دقیق آنچه را که نوشته متوجه شوم. اصلاً هم نمی دانستم انجمن هایی مانند Apply abroad هستند که می توانم اطلاعات موثقی از آنها بگیرم و از راهنمایی دیگران نیز بهره ببرم. خب وکیل را هم کسی می گیرد که کلاً زبان بلد نیست و حتی یک سطر را هم نمی تواند بخواند و معنیش را بفهمد بنابراین به یک شخص دیگری نیاز دارد تا کارش را پی بگیرد. بنده در آن سطح هم نبودم البته. اینکه می گویم یکه و تنها واقعاً غیر از این نبود. صاحب آن وبلاگ نیز گویا خیلی مشغله داشت که نمی توانست زیاد وقت بگذارد و پاسخ دهد من هم هیچ کس دیگری را نمی شناختم بنابراین عملاً یکّه و تنها خودم بودم و خدا...
به قدری هم هیچ چیزی نمی دانستم از نحوه پیشبرد کارهای ویزا که فکرش را بکنید تمام فرمهای اخذ ویزا را می بردم بیرون چاپ می کردم (در خانه چاپگر نداشتیم) و می آوردم دستی پر می کردم.  اصلاً یاد آن فرمهای دست نوشته که می افتم باورم نمی شود با همان ها به من ویزا داده بوده باشند. خب درست است که خیلی خوانا و واضح پر کرده بودمشان اما ریسک بزرگی بود یک حرف را جابجا هم می خواندند دردسر می شد و زمان ویزا دادن عقب می افتاد. فکر کنم خود کارمندان سفارت کانادا هم وقتی فرمهای دست نوشته ی بنده را دیده اند کلی خندیده اند که این چقدر شوت است از ماجرا!  
و حال که به آن روزها فکر می کنم می بینم چه اعتماد به نفسی داشته ام که حتی مدارک موردنیاز را با کسی هم چک نکردم که یک موقع ناقص نفرستاده باشمشان! البته کسی هم نبود و تنها منبع موثقم خود سایت اداره ی مهاجرت کانادا بود و همان هم کفایت کرد. یادم نمی رود آن زمان باید ۱۳ تا مدرک را برای ویزا می فرستادم از عدم سوء پیشینه بگیر تا فرم های خودشان شامل اطلاعات شخصی خودت و تمامی اعضای خانواده ات، کل سفرهای خارجی که در عمرت رفته ای، نامه ی پذیرش دانشگاه، نامه ی مقدار بورسی که برنده شده ای تا مطمئن شوند هزینه هایت تأمین خواهد شد و به مشکل مالی برنخواهی خورد، مانده حساب بانکیت در ایران و ... که آن مدارک فارسی باید ترجمه هم می شد و کلاً بدو بدویی داشتم از اینجا به آنجا...
اصلاً‌ در مخیله ام هم نگنجیده بود که جایی باشد که این راهنمایی ها را بتوانی کسب کنی مثل همان apply abroad که عرض کردم.
می خواهم این را بگویم که بعضی ها از اینکه کسی نیست در این حد جزئی کمکشان کند گلایه دارند و فکر می کنند کاری نمی توانند انجام دهند چون کسی نیست راهنمایی شان کند. 
اول اینکه این طرز فکر اشتباه است چون نمونه ی عینی اش خود بنده هستم با آنهمه بی اطلاعی از اوضاع که خودم به لطف خدا به تنهایی کارهایم را پیش بردم. تازه وقتی رسیدم کانادا و چند تا دوست پیدا کردم تازه فهمیدم که چقدر بی اطلاع و ناآگاه بودم از همه چیز! هر که را می دیدم اگر هم آشنایی دوستی کسی را در این طرف نداشت که راهنماییش کند دست کم apply abroad را که می شناخت. وقتی به من گفتند اصلاً‌ نمی دانستم درباره ی چه چیزی حرف می زنند و با کمال تعجب پرسیدم: آنجا کجاست؟
و بدتر از خود من دوستانم در حیرت فرو رفته بودند که: یعنی تو اصلاً با apply abroad کار نکردی؟ می گفتم: اصلاً‌این چیست؟ خوردنیه؟ چیه؟ 
دوم اینکه واقعاً اگر کسی هم بود آیا می توانست در همه ی مراحل پذیرش و اخذ ویزا پا به پای آدم بیاید؟ شاید اعضای خود خانواده ی آدم هم نتوانند اینقدر وقت بگذارند! به این دلیل که همه دغدغه ها و گرفتاری های خودشان را دارند و چه کسی می تواند اینهمه از وقتش را صرف دیگری کند؟ منظورم این نیست که اگر هم کسی باشد کمک نمی کند یا نخواهد کرد! نه خیر! منظورم از بابت خودمان است از طرف خودمان است که می خواهیم از کسی درخواست کمک کنیم اگر دیدیم وقت نمی کنند فکر نکنیم انسان های کمک نکنی هستند یا احساس تعهد نمی کنند در برابر نیازهای دیگران به آنها، یا هر گونه فکر منفی درباره شان نکنیم. بخصوص اگر آن شخصی که می شناسیم در کانادا باشد. فکر نکنیم که وقتی می روند آن طرف و به اصطلاح خرشان از پل رد می شود دیگر کمک رسان نیستند. زمانی که چند بار به آقای لطیفی صاحب آن وبلاگ پیغام دادم و دیدم که خیلی مختصر در چند سطر پاسخ دادند و بعضی از سؤالاتم را حتی پاسخ ندادند علی رغم اینکه تصوری از میزان درگیری تحصیلی و کاری در این جغرافیا نداشتم تنها فکری که کردم این بود که خب حتماً خیلی درگیر است وقت نمی کند جواب دهد.
 بعد که خودم آمدم اینجا، دیدم خدایا! اصلاً زندگی تحصیلی اینجا با ایران قابل مقایسه نیست و واقعاً‌ نمی شود از کسی انتظار داشت که برود دنبال کار آدم یا پیگیر کار دیگران شود یا بنشیند پای کامپیوتر و پاسخ های طولانی با تمام جزئیات به آدم دهد! امیدوارم هر کسی اینها را می خواند روزی بیاید و ببیند که هیچگونه اغراقی از این نظر نمی کنم. چون شاید بگویید بابا! این هم فقط لاف می زند و پای کمک که می شود جا می زند و به آن چیزهایی که می گوید خودش عمل نمی کند و هزار و یک برچسب دیگر! اما واقعیت چیز دیگریست که امیدورام به جای برچسب زدن به دیگران روزی تشریف بیاورید و ببینید چگونه است.
نمی خواهم بترسانمتان! اینکه می گویم اینجا وقت کم می آید بدین معنی نیست که خدایا مگر چکار می کنند؟ چقدر تحصیل سخت است یا چه و چه. 
منظورم این است که: برای ما ایرانی ها که هر کجا در آن جغرافیا می رویم چه خودمان کارمند آنجا باشیم چه ارباب رجوع، می بینیم که بیشتر وقت آدمهایی که قرار است کار کنند و حقوق بگیرند به بیکاری می گذرد یا آنهایی که درس می خوانند بیشتر وقتشان به دودَر کردن کلاس ها می گذرد و خوشگذرانی با رفیقان و شب امتحانی درس خواندن و انتظار نمره ی عالی هم داشتن و کم کاری کردن و انتظار پاداش داشتن و ...، اینها شده عادت های مذمومه که در عمق جانمان نفوذ کرده است و هر کس اینگونه نباشد از نظر خیلی از ماها «زرنگ» نیست و بلد نیست چگونه هم زحمت نکشد هم به نتیجه ی مطلوب برسد! 
حال، اگر بخواهم یک مقایسه ی سریع با تحصیل در این محیط بکنم باید بگویم که اگر شما استادی دارید که پول بورستان از طریق ایشان تأمین می شود باید بدانید که پس از گذراندن واحد های مربوطه که آن هم دیگر شب امتحانی بودن به هیچ وجه جواب نمی دهد که آن درس را پاس کنید! در دوره ای که مشغول پژوهشتان هستید مثل یک کارمند باید صبح بروید دانشگاه برای تحصیل و تا ساعت ۵-۶ عصر و حتی بیشتر در آنجا حضور داشته باشید چون استادتان حواسش هست و شما را چک خواهد کرد که آیا می آیید یا نمی آیید و برای مثلاً‌ مسافرت به ایران و ... هم باید با هماهنگی ایشان این کار را انجام دهید و ببینید چند روز می توانید مسافرت بروید و ... به هر حال، آن استاد دارد به شما حقوق می دهد در ازای کاری که باید انجام دهید یعنی تحقیق و پژوهشتان که در نهایت می شود عصاره ی دوره ی تحصیلتان. اگر هم کار آزمایشگاهی داشته باشید با موش و جلبک و مواد شیمیایی و غیره سر کار داشته باشید که دیگر غیر از استاد، خود نفس کار هم می طلبد که سر کارتان حضور فعال داشته باشید. بنابراین جایی برای دودَر کردن نمی ماند و این طرز تفکر محلی از إعراب در این جغرافیا ندارد! البته امیدوارم شما جزو آن قشر دودَر کننده ی کار و تحصیل نباشید هیچوقت و در هیچ جا. 
یا اینکه باید گزارش کار به استادتان ارائه دهید و مقاله بنویسید و سر موعد قسمتی از تحقیقتان را به ایشان ارائه دهید و همه ی اینها به حد کافی انرژی بَر هست که دیگر وقتی می رسید خانه، نای کار دیگری را نداشته باشید و تنها به استراحت بپردازید تا یک روز دیگر کاری.
خب این یک مقایسه ی سریع نوع تحصیل در اینجا و آنجا بود که البته حکایتش از اینکه شنیدید مفصل تر است اما مجال بنده اندک!
یک روز یکی از هم خانه ای هایم از دست یک نفر در ایران به شدت شاکی بود علتش را جویا شدم گفت: یکی از من خواست که یک بنده ی خدایی را راهنمایی کنم که چگونه برای پذیرش اقدام کند. شماره تلفنم را دادم که تماس بگیرد چون نوشتن بیشتر وقتگیر است. بماند که علی رغم تنگی وقت من، چقدر وقت مرا پای تلفن می گیرد و وقت و بی وقت زنگ می زند! حال هر چه می گویم متوجه نمی شود و می گوید من چیزی بلد نیستم و انتظار دارد من برایش بروم آنلاین فرمهایش را پیدا کنم پر کنم به جایش بروم سؤالاتش را از دپارتمان مربوطه بپرسم و مدارکش را برایش بفرستم و ...مگر می شود؟ 

واقعاً‌ اینها انتظارات نابجایی است و شاید دلیلش این است که آنها که در آن جغرافیا هستند تصورشان این است که کسانی که پذیرش گرفته اند و وارد کانادا یا هر کشور خارجی ای دیگری شده اند دیگر کار دیگری ندارند که! یک کمک هم نمی توانند بکنند؟ 
راه دوری نمی روم یکی از دوستان صمیمی خود بنده چند وقت پیش با بنده تماس گرفت که خم و چم مهاجرت را بپرسد. به ایشان گفتم من واقعاً اطلاعات دقیق ندارم هر روز قانون ها عوض می شود شما باید از خود سایت اداره ی مهاجرت پیگر شوید چون هر چه آنجا هست موثق است نه نقل قول دیگران که غبار زمان هم رویش نشسته باشد. بماند که با این حال، چقدر پای چت نوشتاری و صوتی من و همسرم برایشان وقت گذاشتیم چون مدام از شرایط زندگی اینجا می پرسید. نه که سر خودش هم شلوغ بود در ایران، می خواست در مدت زمان کمتری بیشترین اطلاعات را از طریق ما کسب کند و وقتی به یقین رسید که باید اقدام کند اقدام کند. البته انگلیسی هم نمی دانست و باید چند سال کلاس می رفت تا آن را به جایی برساند! خیلی هم می گفتیم شما باید اول روی زبانتان کار کنید. می گفت حال شما اطلاعات درباره ی زندگی آنجا بدهید من هم پیگر زبان می شوم... خدا می داند که ما چقدر برایشان وقت گذاشتیم و البته اینها بی منت بود به هر حال در عالم دوستی این حرفها نیست و البته این در حالی بود که همسرشان خیلی موافق آمدن نبود و سرتان را در نیاورم آخرش بعد از آنهمه رد و بدل کردن پیغام و حرف زدن و صرف وقت، به ما گفتند: «استخاره کردیم بد آمد فعلاً‌ اقدام نمی کنیم». صحبتم سر اینکه چقدر وقت گذاشتیم نیست صحبتم سر این است که خیلی ها از روی ناآگاهی سؤالات بی ربطی می پرسند و انتظار دارند پاسخ دقیقی هم دریافت کنند. مثلاً کسی که زبان انگلیسی بلد نیست دیگر از چند سال قبلترش اطلاعات درباره ی نحوه ی اقامت گرفتن یا پذیرش گرفتن به هیچ دردش نمی خورد. چرا؟ بخاطر اینکه هر ساله قانون ها تغییر می کنند و آن زمانی که صرف توضیح قانون های چند سال قبل تر از اقدام طرف می شود یک زمان مُرده و بیهوده به حساب می آید و وقتی طرف صحبتت یک دوست یا یک قوم و خویش و آشنای معرفی شده است دیگر قضیه پیچیده تر هم می شود بنا به دلایل رو دربایستی معرف شما با شخصی که در ایران هست و اطلاعات می خواهد! حتی معرف تأکید هم می کند که: لطفاً خوب راهنمایی اش کن شرمنده نشویم! 
دوستان عزیز! یک دانشجویی که در یک دانشگاه خارجی درس می خواند وکیل مهاجرتی و کارمند اداره ی مهاجرت و ویزا نیست و فقط اطلاعاتی در سطح نیاز خودش در چند سال قبل دارد و حتی اطلاعاتش در همان سطح هم به روز نیست چون قانون های آن سالی که او پذیرش گرفته است ممکن است با هم اکنون خیلی متفاوت شده باشند.
اینها را گفتم که عرض کنم:
اگر دیدید کسی فرصت نداشت زیاد وقت بگذارد اطلاعات بدهد راهنمایی کند و ... زود قضاوت نکنید و درکشان کنید. متأسفانه عده ای اینچنین فکر می کنند که آن دیگرانی که پایشان به کشور خارجی رسیده است همه اش لب دریا در حال خوشگذرانی هستند اصلاً از این خبرها نیست. نفس می کشی باید با دلار هزینه اش را بدهی! چون اینجا آنجا نیست! بنابراین باید تمام آنچه را که در محیط قبلیت از فساد سیستم اداری و رانت و دودَر کردن و پول مفت درآوردن و بی زحمت به نتیجه رسیدن و همه ی آن چیزهایی که همیشه خبرش غمگینمان می کند به یاد داری و دیده ای به فراموشی بسپاری و اینجا زحمت بکشی و زندگیت را بچرخانی. بنابراین زحمت کشیدن برای نیل به هدف و نتیجه ی مورد نظر هم زمان بَر است و باید برایش وقت بگذاری و دوباره بنابراین، از لب دریا و خوشگذارنی و اینها هم خبری نیست. اینجا لب دریا را هم به وقتش می روند نه در طول هفته ی کاری!
این را هم جهت شفاف سازی عرض کنم که:
من اگر اینجا هستم بابت مطالب حتی کمی که در این صفحه می گذارم، نه از کسی پولی می گیرم، نه از جایی به من منفعتی می رسد نه کسی مرا وادار کرده به این کار و نه دنبال ثواب الهی هستم. 
چون خودم با بی اطلاعی کامل این مسیر را پشت سر گذاشته ام بهتر آن دیدم که اطلاعات هر چند مختصری را با دیگران نیز به اشتراک بگذارم شاید کمک و راهنمایی کوچکی برای بقیه باشد. 
امیدوارم در همین حد که وقت و فرصتم اجازه می دهد که در خدمت خوانندگان محترم این صفحه باشم مفید هم بوده باشم.

در پناه حق باشید!


*هر کاری کردم هایپرلینک نشد این صفحه.
]]>
چند عکس از غروب آفتاب و هوای بارانی-تابستانی امسال ۲۰۱۸ 2018-08-05T03:04:51+01:00 2018-08-05T03:04:51+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/184 خاله دانشجو سلام چند عکس که برای وبلاگ گرفته شده است اما فرصت به اشتراک گذاشتنشان نبوده تابحال:(فکر کنم بهتر باشد برای دیدن عکس ها صفحه تان را بزرگ کنید.)ساختمان های روبرو که داشتند ساخته می شدند دو تا پشتی ها به بهره برداری رسیدند سومی در حال کامل شدن داخل ساختمان است و این هم از استخر مجموعه:یک روز آفتابی در وسترن:یک روز آفتابی نزدیک منزل :اگر دقت کرده باشید شهرسازی شان منظم است و آلودگی بصری ایجاد نمی کند. حتی چمن کاری هایشان جلوی درب خانه ها نیز بسیار مرتب و با فاصله های یکسان و دقیق
سلام 
چند عکس که برای وبلاگ گرفته شده است اما فرصت به اشتراک گذاشتنشان نبوده تابحال:

(فکر کنم بهتر باشد برای دیدن عکس ها صفحه تان را بزرگ کنید.)

ساختمان های روبرو که داشتند ساخته می شدند دو تا پشتی ها به بهره برداری رسیدند سومی در حال کامل شدن داخل ساختمان است و این هم از استخر مجموعه:
 آپلودسنتر فارسی آپ


یک روز آفتابی در وسترن:
 آپلودسنتر فارسی آپ



یک روز آفتابی نزدیک منزل :


اگر دقت کرده باشید شهرسازی شان منظم است و آلودگی بصری ایجاد نمی کند. حتی چمن کاری هایشان جلوی درب خانه ها نیز بسیار مرتب و با فاصله های یکسان و دقیق طراحی شده اند و همین باعث می شود فضا خیلی کارت پستال گونه گردد.  در عکس هایی که از بالکن خانه مان گرفته ام اگر دقت کرده بوده باشید این طراحی زیبا را به وضوح می بینید.

و این هم مسیر پشت این عکس:


و یک روز بارانی-آفتابی خاص از بالکن:
خدایا! از این باران های رحمت بر ما هم بباران...


این عکس پایین که یکی از غروب های تابستانی بود به قدری خاص نقاشی شده بود تو گویی از آسمان: خبر آمد خبری در راه است / خرم آن دل که از آن آگاه است...!
من هر موقع به این عکس نگاه می کنم واقعاً فکر می کنم الآن است که پیغام سروش خبر خوبی بیاورد... 
خیلی حس خوبی به من می دهد این نقاشی زیبای خداوندی! 

بیش از این فرصت نگارش ندارم. امیدوارم این عکس ها اندکی حال و هوایتان را عوض کرده باشد به سمت مثبت بودن و امیدوار بودن به آینده ی درخشانی خیلی نزدیک... 

خدا پناه مردم سرزمینمان باشد!

یاحق!
]]>
باور کنید همدلی از همزبانی خیلی خیلی بهتر است :-) 2018-07-07T15:01:23+01:00 2018-07-07T15:01:23+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/183 خاله دانشجو سلامگاهی یک اتفاقی می افتد که آدم هر قدر هم سرش شلوغ باشد باز دلش می خواهد بیاید درباره اش دو سطر بنویسد. البته چون خودم را می شناسم می دانم که دو سطرِ در ذهن بنده می شود یک مقاله ی طولانی در وبلاگ!  از این اتفاقات اینگونه ای که دلم بخواهد بنویسم برایتان، زیاد که نه، اما پیش آمد کرده گهگاهی، گرچه به همان دلیل خودشناسی عمیق  جرأت حضور در این صفحه و نوشتن از آن اتفاق را هرگز نداشتم. باور کنید دقیقاً به همین دلیل که دلم می خواهد با تمام جزئیاتش برایتان توضیح دهم که
سلام

گاهی یک اتفاقی می افتد که آدم هر قدر هم سرش شلوغ باشد باز دلش می خواهد بیاید درباره اش دو سطر بنویسد. البته چون خودم را می شناسم می دانم که دو سطرِ در ذهن بنده می شود یک مقاله ی طولانی در وبلاگ!  از این اتفاقات اینگونه ای که دلم بخواهد بنویسم برایتان، زیاد که نه، اما پیش آمد کرده گهگاهی، گرچه به همان دلیل خودشناسی عمیق  جرأت حضور در این صفحه و نوشتن از آن اتفاق را هرگز نداشتم. باور کنید دقیقاً به همین دلیل که دلم می خواهد با تمام جزئیاتش برایتان توضیح دهم که دقیقاً در دل داستان وارد شوید و این به دلیل کمبود وقت بنده میسر نبوده، برایتان ننوشته ام.

اتفاق دیروزی هم خیلی دلنشین بود و یکهو موجی از انرژی مثبت را به سوی بنده و به احتمال خیلی زیاد به سمت طرف مقابل گسیل داشت که روایتش خالی از لطف نخواهد بود. 

نزدیک کتابخانه ی دانشگاه مان بودم همان جایی که وقتی لا به لای کتابهایش می گردی دنیایت خود بخود بی آنکه چیزی هم بخوانی عوض می شود خب می دانید که فضا چقدر تأثیر بر روان آدمی می گذارد... 

یک خانم کاناداییِ عینک آفتابی زده با یک تی شرت به نظرم سفید و شلوار و موهای بلوند خوشگل از سمت کتابخانه داشت می آمد که همدیگر را هم نمی شناختیم. تنها چیزی که از ایشان به صورت مبهم به یادم می آید گویا یکبار دیگر چند وقت پیش باز این اتفاق را با ایشان تجربه کردم که از روبرو به هم رسیدیم البته خیلی هم به این خاطره ی محو شده اعتمادی ندارم اما چهره شان برایم تازگیِ تازگی نداشت یک نموره آشنا می زد.   بگذریم...

این خانم که از روبرو می آمد یکهو چشمانمان باهم تلاقی کرد و من که از این کانادایی ها این رسم خوب «لبخند زدن به رهگذرِ روبرو در صورت تلاقی نگاه ها» را به خوبی آموخته ام یک لبخندی به ایشان زدم و ایشان هم همین طور و بلافاصله به من سلام دادند  می خواهم ببرمتان در بطن داستان: قشنگ تصور کنید دو نفر از روبرو به هم می رسند دو نفر غریبه! تنها نقطه ی مشترکشان هم حضور در آن نقطه از زمین در آن زمان باشد و دیگر هیچ. تجسم کنید به هم برسند و به هم لبخند بزنند و سلام دهند به همدیگر...  

خب، قبلاً تر ها گفته بودم که اینها عادت به سلام دادن به غریبه های رهگذر را دارند. اما یک اتفاق دیگری افتاد. ایشان با لبخند گفتند: Hi (این Hi را کشیده تر بخوانید مثل آن خانم که کشیده تر گفتند) من هم فوراً با لبخند جواب دادم: Hi (این Hi دومی را هم کشیده تر بخوانید) ولی من Hi خالی نگفتم بلکه گفتم: Hi, How are you? اوج داستان دقیقاً همین جا بود.
 من خب، عادت دارم وقتی به یکی سلام می دهم حتی پشت تلفن، پشت بندش حالش را هم می پرسم. فکر می کنم این هم یک عادت شخصی نیست ما ایرانی ها پشت بند سلام همیشه می گوییم:«سلام خوب هستید؟ / سلام حال شما؟» بنابراین این نه یک صفت فردی که یک ارثیه ی فرهنگی است که با بنده تا به این جغرافیا هم آمده است. 
بله، حالا تصور کنید ما دو غریبه ی لبخند به لب در حین برخورد نگاه ها و سلام به هم دادن که توقف نکرده ایم که! حتی سرعتمان را کم نکرده ایم که! هر کس دارد به راه خودش می رود و یک سلامی می دهد در حین گذر...

من که جواب دادم: سلام خوب هستید؟ این خانم که از من رد شده بود ایستاد و به پشت نگاه کرد و من هم که از ایشان رد شده بودم ایستادم و به پشت نگاه کردم یعنی به همدیگر نگاه کردیم و ایشان جواب داد: good, How are YOU? من هم گفتم خوب هستم و رد شدیم رفتیم دنبال ادامه ی زندگی مان. آن YOU با حرف بزرگ را عمداً آنطوری نوشتم که شما حین خواندن تأکید لحنتان روی YOU باشد دقیقاً به همان ترتیب که این خانم گفتند.

خب، آن حس مثبتی که با احوالپرسی بنده به ایشان دست داده بود من هم همراه با ایستادن ایشان و به پشت سر نگاه کردن و جواب بنده را دادن به همان مثبتی از این خانم دریافت کردم و باورتان نمی شود اگر بگویم چه اتفاق زیبایی در دلم به وقوع پیوست و شک ندارم که برای ایشان هم آن انرژی مثبت روانه شد و چقدر حال هر دویمان در یک لحظه خوب شد از درون. 

خب، دلیل این ایستادن این خانم را هم می توانم حدس بزنم طبق تجربه های قبلیم. اینها فرهنگ با لبخند سلام دادن و رد شدن به رهگذر را زیاد دارند اما کمتر دیده ام که پشت بند سلام دادن حال احوال کنند و این احوالپرسی بنده خیلی به چشمشان می آید «تو گویی برایشان ارزش قائل شده ای که حالشان را هم بپرسی» نمی دانم این حس را دارند یا چه!؟ اما هر چه هست این حرکت برایشان جالب توجه است. پشت تلفن وقتی زنگ می زنم برای کاری اداری و وقتی کارمند گوشی را برمی دارد و سلام و احوالپرسی می کنم جوابشان اینگونه است: I'm good, thanks for asking! یعنی ممنون که حال منو پرسیدی. پشت تلفن آنها احوالپرسی می کنند اما اصلاً این انتظار را از مشتری ندارند که احوالپرسی کند چون طبق عادت مرسوم مردم که زنگ می زنند بعد از سلام دادن مستقیم می روند سر اصل مطلب و مسأله ی پیش آمده را مطرح می کنند اینکه یکی حواسش هست که حال طرف مقابلش را بپرسد برایشان قابل توجه است و بابتش هم از شما تشکر می کنند. 

به اشتراک گذاشتن این حس خوب یک طرف، پیغامی و درسی که این موضوع برایم داشت و مرا به فکر وا داشت این بود که:

چقدر می شود روابط انسانی را لطیف تر برگزار کرد خدایا!!! 

به تازگی یک مطلب داشتم می خواندم درباره ی مشکلات فعلی مردم در جامعه ی ما، اما آخر مطلب یک چیز قشنگ نوشته بود:
«ما در جامعه‌ی ایران، در خیلی از این موارد شبیه به همیم! پول نداریم، آب نداریم، شغل نداریم، رفاه و خیلی چیزهای دیگر نداریم. اما آفتِ ما این است که درگیرِ همین چیزها بمانیم! احترام گذاشتن خرجی ندارد، کمک کردن به دیگران مهارت خاصی نمی‌خواهد، جزم کردن عزم با یک اعتمادبه‌نفس ساده حل می‌شود، علاقمندی را حفظ کردن به نوبه‌ی خود هنر است»*...(ادامه داشت اما منظور بنده همین قسمتش بود).

بله، در عین همه ی مشکلات میهنمان همه ی همه ی مشکلات ریز و درشت که قربان خدا بروم همه اش هم درشت درشت است!!! در کنار همه ی این مسائل، آیا نمی شود ما مردم هوای همدیگر را خوب داشته باشیم؟ نمی گویم بیشتر، چون اصلاً همان مقدار کمترش را هم شوربختانه رعایت نمی کنیم که تازه بگوییم آن مقدار کم را بیشتر کنیم! ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم. با استثنائات کاری ندارم کل جامعه را عرض می کنم. مگر یک لبخند چه خرجی دارد که از همدیگر دریغش کنیم؟ کل گفت و گوی گذرگاهیِ من و آن خانم کانادایی ۲۰ ثانیه هم نشد اما به اندازه ی یک دنیا حال مرا خوب کرد همان زیر ۲۰ ثانیه! اینهمه عجله و شتاب برای چه است؟ به قولی: به کجا چنین شتابان آخه؟ 

ما یک خویشاوند عزیزی داریم که وقتی می رود در یک مغازه ای که فروشنده کاملاً هم غریبه است این آقای خویشاوند ما ببینید لحن صحبتش با یک غریبه چگونه است: «الهی که من قربانت بروم ببخش که چند مدل را زحمت دادیم آوردی نگاه کردیم دست گلت درد نکند. قربانت بروم من!» با یک غلظتی این حرفها را می زند به عینه دیده ام که مغازه دار غریبه عاشقش می شود و چقدر حال آن غریبه هم تحت تأثیر حال خوب این آقا خوش می شود.... 

دیروز پریروزها به همسرم می گفتم که: خداییش ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم در این وانفسایی که گرفتارش هستیم! فقط تنها هدفمان این است که پا روی بغل دستی بگذاریم آن بشود پله تا ما برویم بالا!!! دریغ از یک جو همدلی!!!

ببخشید من باز زیاد حرف زدم! به قولی : یکی سیم مرا بکشد 

کل حرف بنده در این مطلب پایینی که به تازگی خوانده ام نهفته است من خداحافظی می کنم از شما و دعوت می کنم دل بدهید به این داستان تا دست کم همین مخاطب های خاص این صفحه و بنده بتوانیم این روش را در زندگیمان پیاده کنیم تا اگر کسی هم خوشش  آمد از این رفتار برای خودش بردارد و آن یکی هم همین طور و آن دیگری و آن دیگران... و روزی ببینیم چه گلستان پر از صفا و صمیمیتی در بین مردم ایجاد شده است خدایا! به امید آن روز...


گاهی یك حرفایی در عین سادگی آغشته به علمند، ادبند، عقلند، حتی عشقند.


خانم جوانی در اتوبوس نشسته بود. در ایستگاه بعدی خانمی مسن با ترش رویی و سروصدا وارد اتوبوس شد و كنار او نشست و خود را به همراه كیفهایش با فشار و زور بر روی صندلی نشاند .

 شخصی كه در طرف دیگر خانم جوان نشسته بود از این موضوع ناراحت شد و از او پرسید كه چرا حرفی نمیزند و چیزی نمیگوید . 

خانم جوان با لبخندی پاسخ داد : 

 لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز خشمگین شد و بحث كرد ، *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است*. من در ایستگاه بعدی پیاده میشوم . 

 این جواب ارزش این را دارد كه با حروف طلایی نوشته شود . 

  *لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز بحث كرد ، سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 اگر تك تك ما این موضوع را درك میكردیم كه وقت ما بسیار كم است ، آنوقت متوجه میشدیم كه پرخاشگری ، بحث و جدلهای بی نتیجه ، نبخشیدن دیگران ، ناراضی بودن و عیب جویی كردن تلف كردن وقت و انرژی است .

 آیا كسی قلب شما را شكسته است ؟ 
*آرام باشید ، سفر بسیار كوتاه است.*

آیا كسی خشم شما را برانگیخته است ؟ 
*آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .*

آیا كسی به شما خیانت كرده ، زور گویی كرده ، شما را فریب داده یا تحقیرتان كرده است ؟ *آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .* 

 هرمشكلی كه دیگران برایمان ایجاد میكنند ، بخاطر داشته باشیم كه *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 هیچكس طول این سفر را نمیداند . هیچكس نمیداند ایستگاه او چه زمانی خواهد بود . *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است .* 

 بیایید دوستان و خانواده را دوست بداریم ، با احترام و مهربان باشیم و یكدیگر را ببخشیم . بیایید زندگیهایمان را با قدردانی و خوشبختی پر كنیم .
 ما  حتی نمی‌دانیم فردا چه خواهد شد 
نهایتا اینكه سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است**.


* نویسنده: امیر مسعود ضرابی
**نویسنده: متأسفانه بی نام 

]]>
چه سؤالاتی را از یک دانشجوی دکترا نباید پرسید! :) 2018-06-27T04:33:06+01:00 2018-06-27T04:33:06+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/182 خاله دانشجو سلام به همگیاین هم پست درست و درمونی که آ سد رضا گفتند لباسش را هم زدند البته لباسش هم شامل فوق لیسانس می شود هم دکترا. نوش جانتان! 
سلام به همگی

این هم پست درست و درمونی که آ سد رضا گفتند 
لباسش را هم زدند البته لباسش هم شامل فوق لیسانس می شود هم دکترا. نوش جانتان! 


]]>
سرشلوغی... 2018-06-13T00:26:37+01:00 2018-06-13T00:26:37+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/181 خاله دانشجو سلامحرف برای گفتن خیلی زیاد است اما وقت کم. صبور باشید که خدا صابران را دوست دارد... سلام
حرف برای گفتن خیلی زیاد است اما وقت کم. 

صبور باشید که خدا صابران را دوست دارد...
]]>
پرسش و پاسخ 2018-05-24T16:32:40+01:00 2018-05-24T16:32:40+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/180 خاله دانشجو سؤال:سلام وقت بخیر, ببخشید مزاحم شدم یه سوال خیلی مهم داشتم کسی تو شهر لندن پیدا نکردم که ازش بپرسم, سوالم اینه که کار سیاه (پرداخت دستمزد با پول نقد) تو شهر لندن میشه پیدا کرد؟ خیلی لطف میکنید اگر اطلاعی دارید جواب بدید.پاسخ: سلام. چون پاسخ مستقیم به پیغام دادن در وبلاگ ممکن نیست (غیر از بخش نظرات منظورم است) سؤال شما را در بخش مطالب پست شده نوشتم تا جواب را نیز همین جا مشاهده بفرمایید.راستش یک بار از یکی از دوستان چنین چیزی شنیدم که برای یک بنده ی خدایی توصیه می کردند به دنبال چنین کارهای سؤال:
سلام وقت بخیر, ببخشید مزاحم شدم یه سوال خیلی مهم داشتم کسی تو شهر لندن پیدا نکردم که ازش بپرسم, سوالم اینه که کار سیاه (پرداخت دستمزد با پول نقد) تو شهر لندن میشه پیدا کرد؟ خیلی لطف میکنید اگر اطلاعی دارید جواب بدید.


پاسخ:
 سلام. چون پاسخ مستقیم به پیغام دادن در وبلاگ ممکن نیست (غیر از بخش نظرات منظورم است) سؤال شما را در بخش مطالب پست شده نوشتم تا جواب را نیز همین جا مشاهده بفرمایید.

راستش یک بار از یکی از دوستان چنین چیزی شنیدم که برای یک بنده ی خدایی توصیه می کردند به دنبال چنین کارهایی باشند که پول نقد دریافت کنند. البته به اسم «کار سیاه» نشنیدم تابحال. اما گویا چنین کارهایی هست. اما در چه زمینه ای نمی دانم. شاید در زمینه ی ارسال پیتزا به مشتری  البته اینجا لندن کاناداست نه لندن انگلستان.

با تشکر!
]]>
گزارش تزنویسی و عکس های بهارگونه 2018-05-10T13:23:11+01:00 2018-05-10T13:23:11+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/179 خاله دانشجو سلامبه توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز نویسی است به این نتیجه رسی

سلام
به توصیه ی آقا یا خانمِ ... که گفتند دست کم گزارش کار بدهم و شما انرژی مثبت به سوی بنده روانه کنید  :
از ۱۰ فصل تز + مقدمه و نتیجه گیری، ۴ فصل + مقدمه نوشته شده، فصل پنجم دارد سر و سامان پیدا می کند... ۱۱ روز از برنامه ام عقب هستم به دلیل امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق و وارد کردن نمره ها در اینترنت و ... 

راستش را بخواهید من همیشه فکر می کردم کار مهندسی ها سخت است یا علوم پایه و پزشکی، اما هر چه بیشتر خودم غرق کار شدم منظورم تز 
نویسی است به این نتیجه رسیدم که کار آنها خیلی راحت تر است. آنها یا در آزمایشگاه مشغول تست متغیرهای مختلف هستند یا مشغول تست دستگاهی چیزی و یا پای کامپیوتر در حال simulation و داده گیری و ... هستند و کلی داده دارند و با همان ها کارشان راه می افتد و بالاخره نتیجه ای این وسط عایدشان می شود که ارائه دهند و درواقع تزشان می شود گزارش کارهایی که کرده اند و نتایجی که به دست آورده اند. نهایتاً به این نتیجه می رسند که این ماده روی این موضوع جواب نمی دهد و کسانی که بعد از آنها قرار است در این حوزه کار کنند دیگر سراغ آزمایش این ماده روی این موضوع نمی روند چون قبلاً یکی زحمتش را کشیده و نتیجه نگرفته (مثلاً) یا گرفته.

اما ما علوم انسانی ها

نه داده ای نه متغیری نه نمونه ای نه دستگاهی نه آزمایشگاهی نه برنامه ی خاصی روی کامپیوتری نه چیزی!
خودمان هستیم و خودمان و این مغزمان و این تراوشات ذهنی مان. یعنی علی و حوضش تنهای تنها هستند و فقط باید ببافند 

از شوخی گذشته جدی می گویم ها! کار ما علوم انسانی ها بافتنی ست  حالا شانس بیاورید این وسط، داورها هم همان چیزی را که شما بافته اید در ذهنشان بافته باشند وگرنه مدام می خواهند بگویند: «نه اینطوری نباید می بافتی خارج از موضوع بافتی  اینجا را زیادی بافتی کش بافتی شل بافتی سفت بافتی و در بدترین حالتِ ممکن ممکن است بگویند  همه اش را بشکاف از نو بباف).

ما ادبیاتی ها با همین واژه ها سر و کار داریم و واقعاً تنها ابزار تزنویسی مان همین مغزمان است و تراوشاتش...

یعنی همه چیز به استنباط شخص شما بستگی دارد. در فوق لیسانس در آنجا می گفتند: حق ندارید از خودتان چیزی بنویسید و تنها گزارش گفته های دیگران را می دهید البته با زبان قلم خودتان نه کپی مستقیم نوشته های دیگران! که قربانش بروم بیشتر تزها هم کپی محض بود  و حتی خاطرم هست سر پایان نامه ی فوق لیسانس یکی از بچه ها داور پایان نامه که رفته بود خیلی از نقل قول مستقیم های پایان نامه را از اینترنت پیدا کرده بود دیده بود شاید ۹۰٪ پایان نامه کپیِ محض است  می گفت این پایان نامه قابل دفاع نیست و کلی میانجی گری کردند که این مورد خاص است پذیرش خارج دارد یک نمره ای به او بدهید قبول شود برود وقتش تنگ است و ... 
وا اسفاااااا از تولیدات علمی ما! وا اسفاااااا! دست روی دلم نگذارید که خون است هااا! خون! 

یا مثلاً دانشجوی زیست شناسی ای بود که می گفت اینجا قبول نمی کنند که این ماده نتیجه نداد جواب نداد «باید» جواب دهد! دانشگاه اینقدر خرج آزمایشت می کند که آخرش بیایی بگویی «جواب نداد»؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ برو یک کاری کن جواب دهد!  و اینگونه می شد که از چندین نفر از بچه های رشته های علوم پایه و طبیعی در دوره ی فوق لیسانس شنیدم که به همین دلیلِ منطقِ بی منطقی دانشگاه مجبور بودند در داده ها دست ببرند تا «جواب دهد!».  خدایا! قیامتت را برسان من دیگر طاقت ندارم 

باز به حاشیه رفتم. ببخشید! دلم خون است از این تولید علم در آنجا! 

بله داشتم می گفتم که کار ما خداییش سخت است و سخت. 
ظاهرش این است که : بابا! کلی لذت می برید رمان می خوانید خب! ولی این رمان خواندن ما کجا و آن رمان خواندن از روی تفریح کجا؟ ما در یک رمان باید کلی به دنبال عناصر نشان دهنده ی فلان موضوع بگردیم و استدلال کنیم که چرا فکر می کنیم این عناصر به این موضوع ربط دارند و شاهد مثال بیاوریم از اینجا و آنجا و که فلانی هم چنین گفته و چنان گفته. دکترا دیگر مانند فوق لیسانس نیست که بگویند فقط گزارش گفته های دیگران را بده و تمام. (البته شاید در این سوی عالم همین را هم از فوق لیسانس ها نپذیرند که فقط حرف دیگران را بگویی. نمی دانم من اینجا فوق لیسانس نخوانده ام). اینجا باید صاحب نظر باشی! فردا قرار است آن دیگران به حرف های خود شما استناد کنند و شما هم بشوی یکی از منابع و مآخذ نوشته های دیگران. هیچ کس هم با هیچ کس شوخی ندارد اینجا. به همین دلیل است که این کشورهایی که حتی به اندازه یک صدم ما نه تاریخ دارند نه قدمت نه هیچ چیز دیگر، به اندازه هزار برابر جلوتر از ما حرکت می کنند در تولید علم و پیشرو هستند. دیگر این دلایل که کسی پذیرش خارج گرفته نرود پذیرشش می پرد یک نمره ای بدهید برود جواب نمی دهد اینجا. هم خودت را اخراج می کنند هم آن استاد راهنمایت را که چنین پیشنهاد بی شرمانه ای را به داور می دهد هم آن ناظر جلسه ی دفاع را که معلوم نیست به او چه رسیده که رضایت داده این اتفاق ها بیافتد هم آن داوری را که حتی تحت فشار بقیه با اکراه کوتاه آمده و یک نمره ی قبولی سطح پایین برای پایان نامه ی غیرقابل دفاع داده هم از زمین و زمان ساقطت می کنند (دور از جان شما) که دیگر نروی تمام اینترنت را کپی کنی در پایان نامه ات و به خورد دیگران دهی به اسم خودت! 

حال تو خود بی زحمت برو و حدیث مفصل را از این مجمل بخوان تا حساب کار دستت بیاد عزیز دل...!

این هم چند عکس از روزهای این روزهای ما:

شنبه ای که گذشت رفته بودیم هواخوری در منطقه ی حفاظت شده ی اطراف لندن به نام Fanshawe Conservation Park که جای باصفایی است. هم آب دارد، هم قایق دارد، هم از این کاروان ها کرایه می دهند که شب بمانی و کباب بزنی وسط درخت ها، هم سرویس بهداشتی دارد، هم درخت دارد، خلاصه هم زمین دارد، هم آسمان. اینها بماند چون شمال خودمان هم کم از اینها ندارد اما با این تفاوت که متأسفانه شمالِ ما زباله هم زیاد دارد و اینجا ندارد. یک اتاق هم داشت که ماشین لباسشویی گذاشته بودند که اگر کسی شب آنجا ماند و لباسهایش کثیف شد بتواند بشوید. این یکی دیگر نوبر بود وسط دار و درخت و ...  
البته ورودی هم دارد. یک روزش ۱۴ دلار است که می توانی تمام روز را از آن ورودی استفاده کنی و اگر هم بیرون رفتی دوباره با همان می توانی برگردی وارد شوی. بعد یک کارت هم می دهند که به ازای ۵ ورودی در طول سال ۲۰۱۸ که با هر بار ورود مهر می خورد بار ششم را رایگان وارد شوی. از این کارهای تبلیغاتی اینجا زیاد است بی حد و شمار....
جهت بهتر دیدن عکس ها بزرگنمایی کنید منظورم فقط عکس هاست ها نه موضوعات دیگر



این هم لب آب
بنشین بر لب جوی/آب و گذر عمر ببین...

هنوز خیلی از درختان بیدار نشده اند اگر بیدار شوند اینجا می شود بهشت






این هم دوشنبه ی گذشته دانشگاه ما نمایی از اتاق بنده در کتابخانه
نمی دانم چه خبر بود مسابقه ی دوچرخه سواری با مانع بود  یا چه! کلی دانشجوی دوچرخه سوار کلاه کاسکت دار آمده بودند و از وسط مانع ها می رفتند و می آمدند. این را هم بگویم که اینجا برای دوچرخه سواری باید حتماً کلاه سرتان باشد.
بزرگنمایی عکس فراموش نشود

این هم دیروز یعنی چهارشنبه ۹ می ۲۰۱۸ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ جنگل و خیابان های روبرو و کنار خانه ی ما
گفتم «کنار خانه ی ما» یاد خونه ی مادربزرگه افتادم

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره دشتاش پر از بوی گل اینجا همه ش بهاره ...
برای کنار خونه ی شما هم همین آرزوها را از صمیم قلبم دارم...



خدا به مردم سرزمینمان امنیت روحی و جسمی و آرامش عنایت کناد!

آمین. 

]]>
بهار شناسنامه ای و فرضی ما در یک زمستان واقعی و عملی 2018-04-21T16:04:27+01:00 2018-04-21T16:04:27+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/177 خاله دانشجو سلامآنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرو سلام

آنجا درختان سبز شده اند شکوفه داده اند یا دارند شکوفه می دهند اینجا طبیعت هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده، زمین برفی، چمن ها زرد، درختان بی غنچه و بی برگ، آسمان ابری و برفی...



یاد شعر« زمستان» زنده در یاد اخوان ثالث افتادم که چقدر به شخصه عاشقش هستم...
به زیبایی تمام این واقعیت بیرونی طبیعت زمستان را با واقعیت درونی روزگار و عصر خودش در یک دوپهلو گویی شاهکارانه به تصویر کشیده است. البته که هنوز در به روی همان پاشنه می چرخد و حتی بدتر... 

تکه هایی از این شعر زیبا را با تصویر مرور می کنیم:

نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است:



هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین...


درختان اسکلتهای بلور آجین:


زمین دلمرده:




سقف آسمان کوتاه:


غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است....


]]>
اینجا کجاست؟ 2018-04-10T00:01:09+01:00 2018-04-10T00:01:09+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/176 خاله دانشجو سلامفکر می کنید ساختمان این عکس کجاست یا کجا می تواند باشد؟ برای دیدن بهتر تصویر، صفحه را بزرگ کنید.به روز رسانی پاسخ :پارسال که رفته بودیم شهر نیاگارا، اینجا روبروی آبشار نیاگارا و اداره ی پلیس شهر نیاگارا بود که دور و برش را اینگونه سبز و تمیز و مرتب کرده اند و نیمکت هایی هم روبروی ساختمان گذاشته اند که مسافران می توانند آنجا استراحت کنند. شاید بتوان گفت تقریباً همه ی کسانی که در عکس مشاهده می کنید مسافر هستند و برای دیدن آبشار آمده اند و در آن قسمت در حال استراحت هستند.

سلام

فکر می کنید ساختمان این عکس کجاست یا کجا می تواند باشد؟
 برای دیدن بهتر تصویر، صفحه را بزرگ کنید.





به روز رسانی پاسخ :

پارسال که رفته بودیم شهر نیاگارا، اینجا روبروی آبشار نیاگارا و اداره ی پلیس شهر نیاگارا بود که دور و برش را اینگونه سبز و تمیز و مرتب کرده اند و نیمکت هایی هم روبروی ساختمان گذاشته اند که مسافران می توانند آنجا استراحت کنند. شاید بتوان گفت تقریباً همه ی کسانی که در عکس مشاهده می کنید مسافر هستند و برای دیدن آبشار آمده اند و در آن قسمت در حال استراحت هستند. خب، آبشار از قسمت آمریکایی تا کاناداییش یک مسافت زیادی دارد که بایستی پیاده بروید و لذت ببرید از فضایش. واقعاً هم آدم را خسته می کند.

و اما در این تصویر نکاتی نهفته است برای عبرت گیرندگان:
اداره ی پلیس باشد اینهمه هم سرسبز باشد نیمکت هم خودشان گذاشته باشند برای نشستن روبروی اداره ی پلیس شان! اینها همه بماند! اجازه هم بدهند عکس هم بگیری از آن محوطه! 

والله ما که ندیده بودیم از این چیزها!  بسی تعجب کردیم و در شگفتی فرو رفتیم.

همه ی اینها به کنار، وقتی هم پلیس ها را ببینی اصلاً هیچگونه ترسی تمام وجود و هستی ات را فرا نگیرد و حتی بتوانی بروی داخل اداره ی پلیس بگویی گوشیم به دلیل در مرز آمریکا بودن سیستمش رومینگی شده است و نمی توانم با همسرم تماس بگیرم. منتظرش  هستم ماشین بیاورد برویم. امکانش هست با تلفن شما یک زنگی به او بزنم و بگویم کجا هستم؟ و خانم مأمور پلیس هم شماره ات را بگیرد و خودش به همسرت زنگ بزند و بگوید که خاله دانشجو روبروی اداره ی پلیس منتظرت است و کلی با تو خوشرفتاری کند و تو هم نترسی اصلاً و تشکر و خداحافظی کنی و بیایی بیرون.

أللهُ أکبر! 
]]>
برف می بارد برف... ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 2018-04-07T00:57:50+01:00 2018-04-07T00:57:50+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/175 خاله دانشجو بله«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادیدیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی و این*جناب خان 

بله

«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* 

همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 
مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادی

دیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم 

جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.


این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

 و این



*جناب خان 
]]>
ورود به منزل با کفش طبق قانون کار کانادا (اندر خلق و خو که نه، اندر قوانین کانادایی) 2018-04-05T19:40:52+01:00 2018-04-05T19:40:52+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/174 خاله دانشجو سلاممی خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفا
سلام

می خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...

داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. 

حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفاً بخاطر تمیز نگه داشتن خانه و بعضی دیگر هر دو. البته یک گروه چهارمیِ هیچکدامی هم هستند  که کلاً حکایتشان متفاوت است و خارج از بحث ما.

خب، ما هم که اینجا فعلاً مستأجر هستیم وقتی مدیر ساختمان خودش داخل خانه می آید برای مثلاً عوض کردن پوشال furnace که همان مخزن گرمایشی سرمایشی داخل آپارتمان است یا وقتی می آیند برای بازرسی سالانه ی سیستم ضد حریق و ... که همه ی اینها می طلبد وارد خانه شوند همیشه این مشکل کفش درنیاوردنشان به قوت خود باقی ست و زمانی که خارج از محدوده ی مجازِ جلوی در این طرف تر می آیند بعد از رفتنشان آدم ماتم می گیرد که چه کنم خدایا! با کفش آمد!  
برای جلوگیری از این دغدغه ها، از سالها پیش ما فکر بکری کرده ایم به این صورت که: اینها قبل از ورود به خانه یادداشت می گذارند که فلان تاریخ می آییم داخل منزل. آمدنشان هم به این صورت است که اول می آیند در می زنند اگر کسی در منزل بود که بود اگر نه، خودشان کلید می اندازند و می آیند داخل. حتماً‌ می گویید اینکه امن نیست که!  چرا، امن است نگران نباشید. البته خب آدم عاقل وقتی خودش در منزل نیست وسایل باارزشش را جلوی چشم دیگران نمی گذارد که! اما من در طول این ۷ سالی که در این آپارتمان ها بوده ام ندیده ام خدای ناکرده دزدی ای چیزی توسط مدیر ساختمان صورت بگیرد. واقعاً‌ از این نظر امن است نگران نباشید. یعنی همین که الآن اینها را نوشتم برای خودم هم عجیب است که چرا آدم باید فکرش به آن طرف ها سوق پیدا کند که نکند چیزی از خانه بردارند.  منظورم این است که این فکر به ذهن خطور کردنش معلول موارد بیشماری بوده و هست که ما ایرانی ها همیشه از آن نظر در ناامنی کامل به سر برده و می بریم  و گرچه در این محیط این مسأله موضوعیتی ندارد اما ناخودآگاه ذهن ها به آن سو کشیده می شود دیگر. 

بله، عرض می کردم که وقتی می آیند ما همیشه همان دم در از مدیر ساختمان یا تکنسین خواهش می کنیم که کفششان را دربیاورند. در اینجا چند حالت پیش می آید:

۱- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، می گویند نمی توانیم کفشمان را دربیاوریم چون منطق این قانون این است که اگر کفشت را دربیاوری سوزنی چیزی در پایت برود یا آسیبی ببینی پای خودت است و محل کار هیچگونه مسؤولیتی را در این فقره نمی پذیرد.

۲- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، خودشان یک پوششِ روی کفش از کیفشان درمی آورند و می کشند روی کفش هایشان و وارد خانه می شوند. این مورد شامل برخی از تکنسین ها می شود که برای انجام اموری چون وصل کردن مودم اینترنت و ... می آیند.

۳- ضمن گوشزد کردن قانون کار در کانادا، اما کفش هایشان را در می آورند و وارد خانه می شوند که این آخری از نادرات امور است.

بله، حل مسأله ی ما به این شکلی که در تصویر می بینید انجام می گیرد. ما هم قبل از آمدنشان همه جا را با احتیاط و باحوصله روزنامه پیچ می کنیم چون می دانیم از کدام مسیر به کجا قرار است بروند و همان دم در ازشان می خواهیم از روی این روزنامه ها راه بروند.

مدیر ساختمان قبلی مان در همین خانه ی فعلی، چند باری که آمده بود منزلمان، یک نگاه عجیب و غریبی به این روزنامه ها می انداخت و با کفش هایش وارد منزل می شد. یک بار هم نتوانست دوام بیاورد و رو به من و همسرم گفت: We are not dirty یعنی ما کثیف نیستیم چرا اینهمه روزنامه پهن می کنید هر بار هر بار؟* (من مترجم خوبی می شوم ها  حتی دل طرف را هم می خوانم و به ترجمه اضافه می کنم).
همسرم هم در جواب گفت: But your shoes ARE یعنی شما نه، اما کفش هایتان کثیف هستند.
بماند که واقعاً‌ همانطور که خیلی قبلاً تر ها عرض کرده بودم من واقعاً در این ۷ سال نفهمیدم که این واژه ی dirty که در قاموس لغات این خارجی ها هست مصداق هایش دقیقاً‌ چه چیزهایی هستند؟ و اینها واقعاً به چه چیزهایی می گویند: «کثیف»؟  این از سؤالات پیچیده ای است که در به در در پی یافتن جواب برایش هستم و متأسفانه نمی شود به یک کانادایی این را گفت که! بدشان می آید خب.  از نظر این قوم و اقوام دیگر خارجی همه چیز تمیز هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود  حال چرا این خلافش هرگز ثابت نمی شود أللهُ أعلم. 




خداییش زندگی ای داشتیم با این روزنامه ها هااااا! 
حدود دو سه ماه پیش یک اتفاق عجیبی افتاد که خیلی به ما آرامش داد. مدتی ست که مدیر ساختمان های ما که همیشه باید یک زوج باشند عوض شده اند و این جدیدها بسیار انسان های فعال و کاری و مهربان و خوش برخورد و با روابط عمومی بالا و غیره هستند.  یک بار که قرار بود اینها بیایند برای تعویض پوشال و ما می خواستیم برویم بیرون، باز همه جا را از همان دم در تا انتهایی ترین قسمت اتاق خواب که مخزن گرمایش و سرمایش آنجاست روزنامه پیچ کردیم که آماده باشیم. هنوز در خانه بودیم که Marie و Scott مدیران ساختمان ما در زدند و آمدند داخل. علی رغم چینش روزنامه ها باز آمدیم بپرسیم که امکانش هست کفش هایتان را دربیاورید که قبل از سؤال ما دیدیم که Marie دمپایی هایش را درآورد و Scott کفش هایش را.  
مرا می گویید؟  
همسرم را می گویید؟  
آنها که تعجب و در عین حال خوشحالی ما را دیدند گفتند: از بابت ما نگران نباشید ما همیشه کفشمان را درمی آوریم. البته به نظرم منظورشان برای خانه ی کسانی بود که حساسند. 

خدا را شکر! این یک مسأله ی آزار دهنده ای برای ما بود که با وجود این دو مدیر ساختمان با درک و فهم بالا رفع شد و خیلی جالترش اینکه وقتی همسرم برای اینکه مثل مدیر ساختمان قبلی برایشان سوء تعبیر نشود همان بار اول شروع کرد به تعریف داستان گفت و گوی او و مدیر قبلی، خود Scott هم به گفته ی همسرم صحّه گذاشت که: بله کفش ها تمیز نیستند که! از بیرون آمده اند. جالبترترش اینکه اینها هم کانادایی هستند آن قبلی ها هم کانادایی بودند. می بینید چقدر نمی شود هیچ چیز را تعمیم داد؟ حال اگر من می خواستم اندر خلق و خوی کانادایی ها بنویسم کدامشان را باید عمومیت می دادم و کدامشان را نه.  و بدینسان است که هر چه بنده اینجا از تجربیاتم می نویسم هیچکدامشان مطلق و سیاه و سفید نیستند و همیشه باید مسائل را خاکستری دید حتی اگر یک عدد استثناء پیدا شود.

البته برای موارد بعدی که ممکن است شخص سومی برای انجام کاری به منزل ما بیاید از ebay که یک مجموعه ی خرید اینترنتی است از این پوشش های نایلونی کش دار کفش سفارش دادیم و یک جفت دم دست گذاشتیم تا بی فوت وقت از شخص موردنظر درخواست کنیم که روی کفشش بپوشد که در این صورت نمی توانند بگویند من نمی پوشم چون می شود ازشان شکایت کرد بابت نپوشیدنشان. شما هم اگر به این مسأله حساس هستید بهتر است قبل از ورود به این کشور از این پوشش های کفش با خود بیاورید و خیال خودتان را از همان اول راحت کنید.

این هم از داستان قانون کار کانادا و راه حل ما.

خداگهدارتان...


]]>
از همه چیز و همه جا ۲ :) 2018-04-01T15:25:00+01:00 2018-04-01T15:25:00+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/173 خاله دانشجو سلام دوستانبدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. ***امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.***بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان تر سلام دوستان
بدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. 
***
امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.
***
بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق بودم که به لطف خدا به خیر و خوشی به پایان رسید و هفته ی بعد از عید نوروز کلاس هایم تمام شد و با بچه ها خداحافظی کردم و دیگر باید حسابی روی تز بینوایم متمرکز شوم تا به سرانجام مطلوبی برسد... 
***
تجربه ی تدریس امسالم یک چیزی کاملاً متفاوت با همه ی سالهای قبل بود. نمی دانم دقیقاً به چه دلیل! اما احساس می کنم اعتماد به نفسم امسال بیشتر شده بود یا یک اتفاقی در درونم رخ داده بود که به لطف خدا توانستم رابطه ی خوبی با بچه های خارجی و بیشتر کانادایی برقرار کنم و اینهمه بسیار برایم جای تعجب داشت چون برخلاف سال های گذشته این بار بیشتر کلاس را با انگلیسی حرف زدن اداره می کردم نه فرانسه و این دلیل کافی ای می توانست باشد که اعتماد به نفسم پایین بیاید یا ناراضی باشم از امسال، اما اینطور نشد و بنده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنم راضی هستم و در کارنامه ی تدریسم امسال یک سال خاص و بی نظیر بود. البته شکر خدا بازخوردی هم که از بچه ها گرفتم مثبت بود.  

یکی شان در کلاس intermediate برایم نوشته بود که: «خیلی خوشحالم که این ترم در کلاس تو بودم و یک ترم باورنکردنی ای برایم بود و تو TA شگفت انگیزی هستی». درست است که نباید به این تعاریف غرّه شد و البته که من نشدم اما از این جهت که چنین حسی به یک دانشجوی زرنگی در کلاس من دست داده است جای شکر دارد خب. 

یک آقای میانسال حدوداً ۶۰-۶۵ساله هم در کلاس مبتدی ها داشتم که دانشجوی زرنگی بود و همیشه باهم رابطه ی خوبی داشتیم و با حضور ایشان کلاس با شوخی و خنده سپری میشد چون خیلی باهم کَل کَل می کردیم. ایشان هم روز آخر که همین چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود در کلاس از تدریس بنده تشکر کردند و گفتند: «خیلی خوب تدریس می کردی متشکرم». چقدر حس مفید بودن خوب است خدایا! خدا نکند آدم احساس بی فایدگی بکند!  البته این دومی فقط یک حس است و مگر می شود یک کسی در این عالَم باشد که به دردی نخورد؟  پس چرا آفریده شده است اصلاً؟  بنابراین اگر این حس به سراغتان آمد بدانید که یک حس شیطانی است و برایش تره هم خرد نکنید که برود پی کارش.  اما سعی کنید قدم های مثبت حتی کوچکی در زندگیتان بردارید که آن حس رضایت و مفید بودن را در دل و جانتان به تماشا بنشینید. 
***
امیدوارم مسیر تدریسم بعد از دفاع هم بیشتر هموار شود و بتوانم مفیدتر باشم در این زمینه. 
***
این را هم عرض کنم که بدانید اوضاع از چه قرار است:

از بس که در کنج عزلت خودم خزیده ام و مهمانی و ... را برای خودم ممنوع کرده ام که یکی از دوستان در سال جدی یک آرزوی عجیبی برایم کرد:

«امیدوارم در سال جدید بیشتر در انظار عمومی ظاهر شوی»! 


تو خود حدیث مفصل بخوان که «این یعنی چه؟». 


بدرود...
]]>
داستان نحوه ی تحویل سال ۹۷ برای ما دو تا 2018-03-21T18:59:48+01:00 2018-03-21T18:59:48+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/172 خاله دانشجو سلامتولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگ سلام
تولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. 
یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگیرد و ...

وقتی داستانش را شنیدم گفتم: حالا صبر کن من برایت بگویم ببین «دل انگیز» بودنِ زندگی در لحظه ی تحویل سال یعنی چه! 

به قدری دل انگیز که همه تان ماست هایتان را کیسه کنید و پیش ما لُنگ بیاندازید و به قول گفتنی سکوت اختیار کنید. می خواهم با داستان لحظه ی تحویل سالمان همه ی شما را خلع سلاح کنم به معنای واقعی کلمه! 

به قدری داستانِ به روز رسانی تعمیر ماشین ما به طول انجامید و پر طول و تفصیل شد که دیدم در آن چند سطر آخر مطلب قبلی جا نمی شود و بهتر است این ماجرای «دل انگیز» را در یک پست جداگانه به سمع و نظر دوستان برسانم. 
عارضم خدمت شریف و باسعادتتان که:
همانطور که می دانید ماشین در تعمیرگاه بود تا اینکه بعد از ظهر دوشنبه صاحب تعمیرگاه به من زنگ زد و گفت مشکل را یافتیم. هم سوئیچ ترمز خراب بود که عوضش کردیم هم باتری کلاً خراب است و باید عوضش کنیم. شما قبلاً ۲۲۸  دلار و خرده ای برای سوئیچ ترمز پرداخت کرده اید و اگر بخواهید باتری جدید بیاندازیم قیمتش به همراه مالیاتش می شود ۱۹۰ دلار.  من هم سر کلاس بودم و هنوز کلاسمان شروع نشده بود و امتحان هم داشتیم آن روز و باعجله صحبت کردم و خداحافظی تا اینکه فردایش به مکانیک خبر دهیم که آیا باتری را عوض کنند یا نه.
بعد از کلاس زنگ زدم به عمو امید جهت راهنمایی. ایشان هم گفتند که باتریِ نو نهایتش ۱۴۰ دلار است و یک راهنمایی هایی کردند در جهت اینکه سؤالاتی از مکانیک بپرسیم و بفهمیم آیا صداقت دارد یا همه ی اینها تله ی پول است.
به هر حال، سرتان را درد نیاورم. شد فردا یعنی سه شنبه که ظهر ساعت ۱۲:۱۵ به وقت ما تحویل سال بود، صبح حدود ساعت ۹ زنگ زدم به تعمیرگاه که سؤال و جواب بکنم ببینم قضیه از چه قرار است. دیگر به جزئیات طولانی ماجرا نمی پردازم. پس از کلی حرف زدن و چانه زدن به مکانیک گفتم دیگر باتری را عوض نکنید و من می آیم باتری را با تقویت کننده شارژ کنید ماشین را ببرم. نه صبحانه ای نه چیزی. همسرم هم به دلیل خستگی زیاد در حالت خواب و بیهوشی به سر می برد. رفتم... بعد از کلی معطلی باتری را با تقویت کننده ای که خودش داشت شارژ کرد و ماشین روشن شد و من راهی خانه شدم. ساعت چند است؟ ۱۰:۳۰  من هم هم اصرار وهم  امید دارم که مثل تمام عمرم لحظه ی تحویل سال را در خانه باشم خب!  به عمو امید که قرار بود در جریانشان بگذارم زنگ زدم و گفتم ماشین را گرفتم اما می خواهیم بیاوریم شما هم چکش کنید. گفتند: پس ماشین را خاموش نکن که مبادا دوباره روشن نشود! همین الآن بیایید پیش من چون من می خواهم ۱۱ بروم خانه برای تحویل سال. یعنی نیم ساعت دیگر. راه ما تا آنجا هم تقریباً در خوش بینانه ترین حالتش می شد نیم ساعت. بنده ی خدا قرار شد یک ماشین هم به عنوان امانت به ما بدهند که فعلاً‌ بی ماشین نمانیم تا ماشین خودمان تعمیر شود. 
جانم برایتان بگوید حدود ۱۰:۳۷ صبح با همان ماشین روشن ، بنده پشت فرمان، راه افتادیم به سمت عمو امید.
خب، ماشین دنده اتوماتیک سیستمش بدین شکل است که وقتی پایت را از روی گاز برمی داری و ترمز می کنی ماشین متوقف می شود و وقتی پایت را از روی ترمز برداری حتی بدون فشار دادن پدال گاز، ماشین به آرامی راه می افتد. اندکی که رفتیم در قسمتی که خیابان سربالایی بود من احساس کردم هر چه گاز می دهم ماشین به هِن هِن می افتد و سرعت به جای بالا رفتن دارد پایین می آید!  سریع رفتم سمت راست جاده که توقف کنم کمی درست شد و همین طوری ادامه دادیم. اما مشکلی که بود این بود که وقتی وسط خیابان پایم را از روی گاز برمی داشتم به جای اینکه فقط سرعتم کمتر شود ماشین یکهو می ایستاد آن هم نه معمولی، که ما را هم به سمت شیشه ی جلو سوق می داد / هدایت می کرد / یک چیزی کمتر از پرت کردن. یعنی آن مسیری را که رفته بودیم اصلاً‌ من پدال ترمز را فشار ندادم چون با برداشتن پا از روی پدال گاز، ماشین متوقف می شد و می خواستم دوباره حرکت کنم با فشار زیاد راه می افتاد. دیگر دیدیم نمی شود همسرم زنگ زد به عمو امید گفت اینطوری شده است ایشان هم توصیه کرد به سرعت بزنید کنار یک جا توقف کنید دیگر حرکت نکنید ببینید از تایرها دود بلند نشده است؟ نزدیک مرکز شهر بودیم که یک پارکینگ پیدا کردیم رفتیم داخل. حالا هوا هم خیلی سرد بود باد تندی هم می وزید و بخاطر باد شیشه های ماشین هم بالا بود یعنی ما از بیرون به کل بی خبر بودیم. تا همسرم در را باز کرد و پیاده شد خدایا! یک دودی از این ماشین بلند می شد که آن سرش ناپیدا!  
از ترس سریع ماشین را خاموش کردم که سرِ سالی آتش نگیریم یک وقت دور از جانمان و دور از جانتان! 
باز دوباره مجبور شدیم زنگ بزنیم به باشگاه اتومبیل داران بانک TD که وصفش در مطلب قبلی رفت و تقاضای جرثقیل کنیم برای بردن ماشین به پیش عمو امید. همانجا همسرم زنگ زد به مکانیک نزدیک خانه و گفت اینطوری شده است و مسؤولیت این کار با شماست! آمدید ابرویش را درست کنید زدید چشمش را هم که کور کردید که! 
هوا سرد، باد شدید! سال نو دارد تحویل می شود  جرثقیل آدرس را پیدا نکرده است! دوباره زنگ زدند که کجایید. از ماشین پیاده شدیم که حتی اگر جرثقیل ما را ندید ما او را ببینیم... و بالاخره جرثقیل آمد. نزدیک ده دقیقه یک ربع طول کشید که ماشین را سفت و سخت ببندد که بین راه زنجیرها و اتصالات باز نشود. من دیگر نتوانستم هوای سرد را تحمل کنم رفتم سوار ماشین یعنی جرثقیل شدم. همین یک مورد ماشین را در طول عمرم سوار نشده بودم که آن هم شکر خدا در لحظات پایانی سال ۹۶ نصیب شد حسرت به دل از دنیا نمی روم دیگر.  
رفتیم سوار شدیم من هم همه اش حواسم به ساعت است، دیدم شد ۱۱:۵۰ دقیقه. یعنی آن ۱۱:۵۰ دقیقه ای که دوستم رسیده بود به خانه شان و تازه گله داشت از روز تحویل سال نو اش، بنده و همسرم تازه سوار بر جرثقیل عظیم الجثه ای پیش به سوی تعمیرگاه بودیم  ماجرای کداممان دل انگیزتر است؟ 
عکس پایین سوار بر جرثقیل پیش به سوی عمو امید...

ماشین بینوای ما را از آینه مشاهده کنید که با چه حال خرابی ای داریم می بریمش دکتر

بالاخره رسیدیم به مقصد و البته شده بود ۱۲ یا بعد از ۱۲ و عمو امید هم رفته بود.
آقای جرثقیل در حال جدا کردن ماشین هستند.

از کارمند عمو امید ماشین امانتی را هم تحویل گرفتیم و ساعت شد ۱۲:۱۴ دقیقه. سعی کردیم از طریق موبایل یک شبکه ی زنده پیدا کنیم اما درست و حسابی کار نکردند. من شروع کردم به خواندن دعای لحظه ی تحویل سال در ماشین امانتی  
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار یا مُحَوّل الحَولِ ... نه آن نبود  یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار  یا  یا مُدَبّرَ الَیلِ وَ النَّهار ... هنوز به آخر دعا نرسیده بودم و در کش و قوس درست خواندن دعا از فرط خستگی، سرما، ناراحتیِ نبودن در خانه هنگام تحویل سال و گرسنگی (شکم گرسنه هم که دین و ایمان ندارد که تازه می خواهید دعا یادش بیاید؟ چه حرف ها! ) که ساعت شد ۱۲:۱۶   که دیگر سال چند ثانیه قبل ترش تحویل شده بود برای ما بدون بوق و کرنا و ساز و دهل دم تحویل سال و دعای مقلب القلوب درست و حسابی و سفره ی هفت سین و ...  همانجا به هم تبریک گفتیم و راهی خانه شدیم... 
حتی سفره ی هفت سین را هم گذاشته بودم قبل از تحویل سال بچینم که دیگر نشد و آمدیم خانه و همچنان داستان ماشین و تعمیرگاه ادامه دارد... *


* خب این هم شکر دارد که ما یک ماشینی داریم که تعمیرگاه هم برود. این هم یک نگاه خوشبینانه است دیگر. 
]]>