ماجراهای تحصیل در کانادا سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین! tag:http://studyincanada1.mihanblog.com 2020-09-18T10:53:04+01:00 mihanblog.com به پایان آمد این دفتر / حکایت همچنان باقی ست... 2020-09-01T03:51:41+01:00 2020-09-01T03:51:41+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/270 خاله دانشجو با سلام و عرض ادب و احترامبدینوسیله به لطف خدا و دعای خیر دوستان و حمایت های معنوی و دلگرمی هایشان/هایتان بنده تحصیل رسمی را به پایان رساندم اما فارغ التحصیل شدن را هرگز... که زندگی سرتاسر درس است و آموختنی...در پناه حق باشید!با تقدیم احترامخاله دانشجوی همیشگی

با سلام و عرض ادب و احترام

بدینوسیله به لطف خدا و دعای خیر دوستان و حمایت های معنوی و دلگرمی هایشان/هایتان بنده تحصیل رسمی را به پایان رساندم اما فارغ التحصیل شدن را هرگز... 
که زندگی سرتاسر درس است و آموختنی...

در پناه حق باشید!
با تقدیم احترام
خاله دانشجوی همیشگی
]]>
اخبار بنده 2020-08-13T04:37:39+01:00 2020-08-13T04:37:39+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/269 خاله دانشجو سلام مشکلات پیش آمد کرده را به شما که می گویم. دور از انصاف است که حل شدن آن مشکلات را نگویم. به لطف خدا پس از سختی کشیدن های فراوان، توانستم یک نسخه ی ظاهراً بی عیب تز را پی دی اف کنم و بفرستم دانشگاه. منتظرم خبر بدهند که دیگر تمام شد...البته از نظر تمام شدن درس برای آنها و بنده، تمام می شود اما از منظرهای دیگر تازه این تمام شدن خودش می شود نقطه ی عطف و مقدمه ای برای شروعی دیگر...بنده در حال حاضر یک برنامه ی منسجم برای کارهای عقب افتاده یا نیمه رها شده دارم که مطابق آن باید پیش بروم. مدتها سلام 
مشکلات پیش آمد کرده را به شما که می گویم. دور از انصاف است که حل شدن آن مشکلات را نگویم. به لطف خدا پس از سختی کشیدن های فراوان، توانستم یک نسخه ی ظاهراً بی عیب تز را پی دی اف کنم و بفرستم دانشگاه. منتظرم خبر بدهند که دیگر تمام شد...
البته از نظر تمام شدن درس برای آنها و بنده، تمام می شود اما از منظرهای دیگر تازه این تمام شدن خودش می شود نقطه ی عطف و مقدمه ای برای شروعی دیگر...

بنده در حال حاضر یک برنامه ی منسجم برای کارهای عقب افتاده یا نیمه رها شده دارم که مطابق آن باید پیش بروم. مدتها بود که هر کاری می خواستم بکنم این جمله ی تکراری را مدام تکرار می کردم که: «وقتی دفاع کردم این کار را هم انجام می دهم آن کار را هم انجام می دهم»... تو گویی تمام ابعاد دیگر زندگیم تحت الشعاع این دفاع از تز بود و هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم چون باید بیشتر حواسم به این فقره معطوف می شد تا باعزت و سربلندی از آن بیرون بیایم. شکر خدا این مرحله به انجام رسید! تازه ابعاد دیگر زندگی دارند خودشان را یکی یکی نشان می دهند که «ما هم هستیم به ما هم نظری بیافکن!» 

همین الآن برای کارهای روزانه یک فهرست ۸ موردی را نوشته ام که از «یک دستی به زبان انگلیسی نصفه نیمه ام کشیدن» گرفته تا جستجوی کار و تکمیل رزومه نویسی و آماده شدن برای مصاحبه های کاری و خواندن کتابهای نیمه کاره رها شده و پخت نان روزانه و ... را شامل می شود. گفتم نان. حدود ۵ ماه است در حد یک ویرگول هم از بیرون نان نگرفته ایم. دلیلش هم این است که نان فله ای گیرمان نمی آید و ما هم که سبک زندگی مان را به سمت پسماند صفری یعنی بی زبالگی سوق داده ایم دیگر نمی توانیم برای هر نان اینهمه زباله ی پلاستیکی را بپذیریم. چون با هر نان می بایست کلی نایلون بسته بندی اش هم وارد خانه مان می شد و همان تنها نانوایی عربی هم که حاضر شده بود نان بدون کیسه پلاستیک به ما بدهد بخاطر کرونا از موضع قبلی اش عدول کرد و گفت دیگر نمی توانم پلاستیک ها را درجا ازتان پس بگیرم. این شد که تصمیم جدی گرفتیم که دیگر نان نخریم تا این کرونا تمام شود. و این چنین شد که پخت نان روزانه رفت در برنامه ی روزانه مان. 

خب ساعت نزدیک یک شب است و سیم مرا این بار چشمان سنگین شده ام از فرط خواب دارد می کشد تا از منبر پایین بیایم. 

مواظب خودتان و عزیزانتان باشید و از مهمانی های غیرضروری به جِد پرهیز کنید. این یکی را می توانم به کسی توصیه کنم چون خودم به شدت به آن پایبندم و دو تا مهمانی کوچک نیز دعوت شدم اما بخاطر کرونا در هیچ جمعی حاضر نشدم. فعلاً در حالتی به سر می بریم که اگر می خواهیم عزیزانمان ما را باز هم فردا و پس فردا و ماه دیگر ببینند و یکهو درگیر مسائل خاص کرونایی و عواقب ناخواسته اش نشویم همین خانه امن ترین جا برایمان است. 
در ضمن،
هرگز نشه فراموش! ماسک رو حتماً بپوش! (همین الآن فی البداهه شعر گفتم. به قول جنابخان، یه همچین چیزایی تو خودُم دارُم. )
در پناه حق باشید!
]]>
اخبار جدید از بنده ی دفاع کرده و هنوز به وبلاگ سر نزده 2020-07-30T19:52:47+01:00 2020-07-30T19:52:47+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/268 خاله دانشجو سلاماصلاحات تزم تمام شده است فعلاً یکی می زنم به سر خودم یکی به سر این Word که دوباره آن مشکل برگرداندن ایتالیک ها به حالت معمولی اش برقرار است و این بار دیگر به روز نمی کشد در عرض چند دقیقه از بالا به پایین درست می کنم و وقتی برمی گردم نگاه می کنم می بینم همان ها که درست کرده بودم دوباره از ایتالیک به معمولی تغییر یافته اند. من از حرصم می خندم اما انسان یک آستانه ی تحملی دارد یک وقت دیدید نیامدم بدانید دیوانه شده ام و سر به کوه و بیابان نهاده ام از دست این Word !  سلام
اصلاحات تزم تمام شده است فعلاً یکی می زنم به سر خودم یکی به سر این Word که دوباره آن مشکل برگرداندن ایتالیک ها به حالت معمولی اش برقرار است و این بار دیگر به روز نمی کشد در عرض چند دقیقه از بالا به پایین درست می کنم و وقتی برمی گردم نگاه می کنم می بینم همان ها که درست کرده بودم دوباره از ایتالیک به معمولی تغییر یافته اند. من از حرصم می خندم اما انسان یک آستانه ی تحملی دارد یک وقت دیدید نیامدم بدانید دیوانه شده ام و سر به کوه و بیابان نهاده ام از دست این Word ! 
]]>
سیستم آموزشی ۱ 2020-07-02T17:08:16+01:00 2020-07-02T17:08:16+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/267 خاله دانشجو سلام.خب، حالا که فرزانه بانو پیشنهاد صحبت درباره ی روش ها و سیستم آموزشی کانادا را دادند امروز را به این موضوع اختصاص می دهم. البته فکر نمی کنم در یک جلسه بشود این بحث را جمع کرد. پیش از این هم بارها به این موضوع پرداخته ام. اما خاطرم نیست چه ها را گفته ام چه ها را نه. بنابراین، اگر قسمتی از مطلب تکراری بود پوزش می طلبم.در باب سیستم آموزشی دانشگاهی می شود از دو منظر بحث کرد یکی سخت افزاری دیگری نرم افزاری. سخت افزاری را همان نحوه ی کلاس داری و امور مربوط به درس و تدریس و استاد ر

سلام.
خب، حالا که فرزانه بانو پیشنهاد صحبت درباره ی روش ها و سیستم آموزشی کانادا را دادند امروز را به این موضوع اختصاص می دهم. البته فکر نمی کنم در یک جلسه بشود این بحث را جمع کرد. پیش از این هم بارها به این موضوع پرداخته ام. اما خاطرم نیست چه ها را گفته ام چه ها را نه. بنابراین، اگر قسمتی از مطلب تکراری بود پوزش می طلبم.
در باب سیستم آموزشی دانشگاهی می شود از دو منظر بحث کرد یکی سخت افزاری دیگری نرم افزاری. سخت افزاری را همان نحوه ی کلاس داری و امور مربوط به درس و تدریس و استاد را در نظر می گیرم و نرم افزاری را هر آنچه را که روابط انسانی را پوشش می دهد. در بحث سخت افزاری، خب اساتید اینجا خیلی به روز هستند و در واقع حتی علم چند سال قبل را هم نمی شود در کلاس های امروز در این جغرافیا تدریس کرد. (در بعضی از جغرافیاها شنیده ام استادی کتاب ۵۰ سال پیش را که خودش با آن یاد گرفته بوده سر کلاس تدریس می کرده!) چرا؟ چون هر روز مقاله ها و کتاب ها و پژوهش های جدیدی در همه ی حوزه ها و رشته ها چاپ و رونمایی می شود بنابراین هر استادی که به روز نباشد در وهله ی اول به خودش ضرر زده و ممکن است بر اثر نم کشیدن اطلاعاتش همان کرسی استادی اش را هم نتواند حفظ کند! از این جهت استاد شدن در این جغرافیا و در همه ی کشورهایی که علم جایگاه خاصی دارد اصلاً کار آسانی نیست. همیشه باید به روز باشی از آخرین یافته ها و پژوهش ها آگاه باشی و درست است سنگین ترین چیزی که بلند می کنی کتاب است و کارت هم هم کلاس اجتماعی دارد هم جایگاه بالای اجتماعی و کلاً محیط آکادمیک خیلی محیط شسته رفته تری است نسبت به بازار کار بیرون، اما علی رغم تمام این امتیازات، اگر تلاش نداشته باشی تا از کاروان علم جا نمانی نمی توانی آن جایگاه را برای همیشه حفظ کنی! بنا به دلایل بالا. خلاصه اش اینکه استاد دانشگاه بودن هم شغل خیلی خوبی است هم پر زحمت...
من از مفصل این نکته مُجمَلی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... (شاعر: عمان سامانی)
خب، بیشتر از این در بخش سخت افزاری ماجرا نمی خواهم وارد شوم مگر مورد خاصی پیش بیاید که دوباره از آن سخنی بگویم.

می رویم به بخش نرم افزاری قضیه: هر آنچه را که در سطح روابط انسانی تعریف می شود بنده در این بخش جای می دهم. به قدری حرف در این بخش زیاد است که واقعاً نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم تمام آن چیزهایی را که در دانشگاه های ایران از آنها محروم بوده ام و وقتی اینجا آمدم دیدم آن مسائل را حل کرده اند بیان کنم.
اول از ساختمان های دانشگاه شروع می کنم. یادم می آید که در دوره ی لیسانس و فوق لیسانسم در دو دانشگاه در ایران داخل ساختمان ها جایی برای استراحت بچه ها در زنگ تفریح ها نبود و تصور کنید از صبح تا عصر در دانشگاه بودیم و جایی نبود که پایمان را دراز کنیم یا صندلی های محدودی در حیاط دانشگاه بودند که جوابگوی آنهمه دانشجو نبود و زود پر می شدند و یا بر اثر شرایط آب و هوایی نمی شد رفت بیرون نشست و بنابراین، همیشه سر پا بودیم و بنده خودم که از زمان لیسانس بخاطر اینکه تمام کلاس هایمان در طبقات سوم و چهارم دانشکده بود پا درد شدید گرفته بودم این «نبود جا برای نشستن» را تا مغز استخوان هایم احساس می کردم. یعنی وقتی هم می آمدیم خوابگاه یک موجود «از پا درآمده ای» بیش نبودیم از فرط خستگی. صندلی های کلاس های ما که همه اش چوبی و خشک بودند و کل بدن را هم چوب خشک می کردند. خدایی اش اصلاً ‌راحت نبودند. بابا! یک انعطافی یک نشیمنگاه نرمی چیزی آخه! زمان ما این چیزها نبود این روزها را نمی دانم چطور است.
آن از داخل کلاس. در بیرون کلاس در راهروها دریغ از یک چهارپایه که بتوانی رویش بنشینی  صندلی پیشکش! یعنی مثلاً‌ منتظر یک استادی پشت در کلاسی ایستاده ای یا منتظر هستی که کلاس قبلی تمام شود و وارد کلاست شوی همین طوری مثل مجسمه باید سر پا می ایستادی و هی وزن بدن را روی این پا و آن پا جابجا می کردی که زخم کف پا نگیری در این ساعات انتظار! 
تنها جای ممکن برای دخترها و پسرها برای دراز کردن پا و رفع خستگی همان نمازخانه ها بود که از نظر تمیزی شاید دو درجه نسبت به نماز خانه های بین راهی تمیزتر بودند! البته فضایشان کوچک و محدود بود و وقتی دو نفری هم بین کلاس هایشان موقع ظهر می خواستند یک خواب نیم روزی (خواب قیلوله) در آن مکان داشته باشند دیگر نه جا برای نماز خوان ها بود نه جا برای دیگرانی که آنها هم بخواهند استراحت کنند. البته نمازخانه ی دانشکده ی دانشگاه لیسانس من تقریبا ۳ برابر دانشگاه فوق لیسانسم بود اما در دوره ی لیسانس فکر کنم از طرف نهاد رهبری چند مسؤول در نمازخانه همیشه حضور داشتند تا نگذارند کسی دراز بکشد و بخوابد! چون نمازخانه حرمت دارد ! و آنجا محل عبادت است نه خواب! باورتان می شود که دانشجویان دختری می شناختم که شاید حتی یکبار در عمرشان هم نماز نخوانده بودند اما برای استراحت به نمازخانه می آمدند و بارها به چشم خود دیدم که آن نماینده های نهاد می آمدند و نمی گذاشتند کسی بخوابد و همه مجبور می شدیم نشسته سر به زانو بگذاریم و دستها را دور زانوها یا زیر سر گره بزنیم و بخوابیم تا مزاحممان نشوند؟! یعنی اگر نشسته می خوابیدی اشکالی نداشت اما نباید دراز می کشیدی چون آنجا نمازخانه بود! این استدلال کلاً‌ خلع سلاحت می کرد. آن انتظامات غافل و بی خبر، پای آن دخترها را از نمازخانه هم بریدند با این کارهایشان!  یعنی شاید طرف در نمازخانه یک دعایی هم می شنید و شاید یک حضور قلبی بهش دست می داد اما همان را هم از آن بندگان خدا می گرفتند! من خودم نصف استراحت هایم در نمازخانه به صورت نشسته خوابیده بود. همسرم یک اصطلاحی دارد می گوید: «اتوبوسی خوابیدن». یعنی اتوبوسی خوابیدن برای کسی چون بنده که تا موقع خواب دراز نکشم خستگی از جانم به در نمی شود عذاب الیم بود. البته این را هم بگویم که این انتظامات همیشه هم نبودند. نزدیک اذان ظهر خیلی می آمدند و هر چه به سمت عصر می رفتیم مزاحمت ها کمتر می شد. خب یکی نبود بگوید: پدربیامرز! نزدیک عصر همه می روند خانه هایشان نمی آیند که در نمازخانه استراحت بکنند که! وقتی آمدم کانادا دیدم واقعاً‌ اگر در راهروهای دانشکده های ایران اگر چند عدد صندلی گذاشته بودند اصلاً ‌این اتفاق ها نمی افتاد که!
حالا نمازخانه ی فوق لیسانس در دانشکده ی ما یک اتاق ۳ در ۴ بود که یک قسمتی از آن جاکفشی بود و فکر کنید چقدر جا بود که کسانی هم بخوابند یا پایشان را دراز کنند و دیگران هم نماز بخوانند! فضا محدود! بعضی ها هم از فرط تمیزی!!! همیشه بوی پایشان بلند بود!  درست است که انتظاماتی در فوق لیسانس نبود بیاید بگوید در نمازخانه نخوابید اما عوامل دیگری دست به دست هم می دادند که یک خواب نیمروزی در آنجا زهرمارت بشود! 

اما در دانشگاه وسترن اوضاع چگونه است؟
اول این را بگویم که «این دانشگاه سر در دارد اما در ندارد!» یعنی شما فرقی نمی کند دانشجو هستی یا پیرمرد ۹۰ ساله یا کارمند بیرون یا هر کسی که دانشجو نیستی شما در ۲۴ ساعت شبانه روز در هفت روز هفته (اینجا می نویسند 24/7) می توانید وارد محوطه ی دانشگاه بشوید. عرض کردم دروازه دارد اما در ندارد و چیزی هم به اسم حراست وجود خارجی ندارد که دم در کارت دانشجویی تان را چک کنند و اگر مثلاً‌ دانشجو هستید و به هر دلیلی کارت دانشجویی ندارید و همان روز کلاس هم دارید نگذارند وارد شوید و از همان دم در روی تک تک سلولهای عصبی تان رژه بروند و روز تحصیلی تان را به کامتان زهر کنند و بعد هم با له کردن شخصیت تان و تحقیر و دیگه تکرار نشه و ... اجازه دهند وارد شوید! نه از این خبرها نیست. من یادم است یکبار دیدم در دانشکده ی ما که قدیمی ترین ساختمان دانشگاه است و یک سر در و ورودی قشنگ با معماری قدیمی دارد یک عروس و داماد با عکاسشان آمده بودند داشتند در ورودی زیر سر در دانشکده عکس می گرفتند عکس عروسی
می خواهم بگویم «ورود برای عموم آزاد است». بله وقتی آخر هفته می شود یعنی از جمعه ساعت ۴ به بعد هر کسی نمی تواند وارد همه ی ساختمان های دانشگاه شود و کسانی که جزو آن دانشکده هستند (دانشجویان، اساتید و کارمندان) با کارتشان می توانند در را باز کنند و آخر هفته وارد ساختمان دانشکده شان یا ساختمان اداری ای که در آنجا مشغول به کار هستند بشوند. این برای آخر هفته هاست. اما حتی همان آخر هفته شما حتی اگر دانشجو نیستید می توانید از خیابان های دانشگاه با ماشینتان هم عبور کنید و میانبر بزنید به یک مقصد دیگری در شهر. یا در فضای سبز داخل دانشگاه قدم بزنید بنشینید و ... محدودیتی در این باره وجود ندارد.

در باب بحث صندلی های کلاس ها این را هم اضافه کنم که بیشتر کلاس ها صندلی های نرمی دارند و چند عدد صندلی چوبی هم آن گوشه هست که اصولاً همیشه خالی می مانند مگر خلافش ثابت شود که یکی روی صندلی چوبی راحت باشد و بخواهد روی آنها بنشیند. صندلی نرم منظورم صندلی تشک دار است.

همین دو سال پیش ساخمان دانشکده ی ما را کلاً ‌نو نَوار کردند و اینطوری بگویم که فقط پوسته ی بیرونی اش را نگه داشتند و کل ساختمان را از داخل زیر وَ رو کردند و داخل ساختمان کلاً ‌مدرن شد با یک پوسته ی قدیمی آنتیک.  یکی از کارهای بزرگی که در این نوسازی دانشکده ی ما به آن خیلی توجه داشته اند همین بحث نرم افزاری ماجراست. راهروهای دانشکده پر از فضاهای دلباز زیادی شد پر از صندلی ها و مبل هایی که بچه ها بتوانند محلی برای نشستن داشته باشند و چقدر خوب شد. قبلاً‌تر ها این ساختمان قدیمی اینگونه نبود و دانشجویان همه شان روی زمین خالی می نشستند برای استراحت. می دیدی طرف پاهایش را هم دراز کرده است و لپ تاپش را روی پایش گذاشته است و دارد کار می کند یا نشسته روی زمین خالی و دارد غذا می خورد. من همیشه می گفتم اگر اینها اینقدر این زمین ها را نمی سابیدند این بچه ها هزار و یک مرض پوستی می گرفتند از بس که روی زمین می نشینند! البته ناگفته نماند که مرض های پوستی در این جغرافیا خیلی خیلی زیاد است نمی دانم از سگ و گربه هایشان است یا از رعایت نکردن بهداشت و تمیزی. یادتان هست قبلاً ‌درباره ی مصداق های کثیفی در بین این خارجی ها صحبت کرده بودم که کلاً‌ واژه اش را ساخته اند اما مصداق بیرونی اش را من در این ۸ سال نفهمیدم چه است و اینها به چه چیزی می گویند کثیف؟! آن روی زمین نشستنشان را هم در این بافت تصور کنید لطفاً. 

اگر بخواهم کل بحث امروز را در باب نشستن و صندلی برای دانشجوها خلاصه کنم باید بگویم که «در وسترن شما سر پا نخواهید ماند» همیشه در همه ی ساختمان ها جایی برای نشستن و استراحت کردن و درس خواندن هست. 
شاید بگویید گفتیم از سیستم آموزشی بگو از صندلی و جای نشستن می گوید. نگران نباشید صبر کنید اینها همه به هم ربط شدید دارند. به وقتش وقتی همه ی اینها را توضیح دادم ربطش را هم عرض می کنم خدمت شریفتان...
پ.ن. اگر عکسی از راهروهای دانشکده که قبلاً ‌گرفته بودم پیدا کردم اینجا می گذارم.

در پناه حق باشید به این صورت که: دستهایتان را بشویید ماسک را هم بزنید حتماً فاصله ی اجتماعی را هم رعایت کنید و برای امور واقعاً ‌غیرضروری بیرون نروید تا سلامت از این مرحله ی بحران کرونا عبور کنید.

]]>
نکته ای درباره ی رویکرد اطلاع رسانی این صفحه 2020-06-30T00:49:31+01:00 2020-06-30T00:49:31+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/266 خاله دانشجو سلامیک موضوعی همیشه از وقتی به کانادا آمدم ذهن مرا به خود مشغول کرده است و هر چه می گذرد این ذهنیت یا خیال یا تصور یا پندار یا هر چه که اسمش است در من تقویت و پررنگ می شود. پیش از این در موقعیت های مختلف کم و بیش صحبتی در این باره کرده ام. اما هنوز که هنوز است احساس می کنم جای بحث دارد.یادم هست یکبار همان اوایل در پرشین بلاگ بود که یکی از خوانندگان صفحه به من گفتند چرا مقایسه می کنی اینجا و آنجا را؟ اگر اشتباه نکنم آن موقع داشتم سیستم آموزشی این دو جغرافیا را بیان می کردم که آن خانم چنین ن
سلام
یک موضوعی همیشه از وقتی به کانادا آمدم ذهن مرا به خود مشغول کرده است و هر چه می گذرد این ذهنیت یا خیال یا تصور یا پندار یا هر چه که اسمش است در من تقویت و پررنگ می شود. پیش از این در موقعیت های مختلف کم و بیش صحبتی در این باره کرده ام. اما هنوز که هنوز است احساس می کنم جای بحث دارد.
یادم هست یکبار همان اوایل در پرشین بلاگ بود که یکی از خوانندگان صفحه به من گفتند چرا مقایسه می کنی اینجا و آنجا را؟ اگر اشتباه نکنم آن موقع داشتم سیستم آموزشی این دو جغرافیا را بیان می کردم که آن خانم چنین نوشت. البته چیزی که از پیغام ایشان در خاطرم مانده این است که منظورش این بود که من غربزده هستم. در حالیکه دیگر خوانندگان چنین نظری نداشتند و البته هر چه از مدت حضورم در کانادا بیشتر می گذشت بیشتر به معایب این محیط یا فرهنگشان در یک موارد خاصی پی می بردم و در وبلاگ هم می نوشتم. بنده همواره سعی کرده ام که نگاه واقع بینانه ای داشته باشم نه از سر به قول بعضی ها غربزدگی، یا جوگیری یا بی ظرفیتی یا ذوق مرگی یا هر چه که اسمش هست.
از این بابت که بخشی از تحصیلات حتی دانشگاهی ام در آن جغرافیا بوده است خوشحالم چون کاستی ها یا امتیازات هر دو سیستم آموزشی را به خوبی می توانم ببینم و مقایسه کنم. مقایسه ای هم اگر پیش می آید صرفاً بدین جهت است که بگویم چرا باید منتظر تغییر یا اصلاح قوانین باشیم تا به پشتوانه ی قانون کار مثبتی انجام دهیم؟ چرا ما از قانون هم پیشرو تر نباشیم و زودتر دست به کار نشویم برای الگوی مثبت برداری؟ برای مثال درباره ی همین سیستم آموزشی، من نمی دانم آیا روزی می شود که در مدرسه ای دانشگاهی جایی در ایران بتوانم درس بدهم یا نه!؟ اما اگر این اتفاق بیافتد قطعاً از جنبه های مثبت سیستم آموزشی این جغرافیا بهره ها خواهم برد چه در نحوه ی کلاس داری و تدریس چه در تعامل خوب با دانش آموزان و دانشجویان و قطعاً‌ منتظر تغییر قانون و تغییر ذهنیت افراد نخواهم بود و خودم پیشرو در رفتار مناسب با بچه ها خواهم بود. این را شک ندارم و امیدوارم روزی برسد که بتوانم حتی شده یک روز در یک کلاسی در ایران درس دهم. بله، عرض می کردم اگر مقایسه ای می کنم از این جهت است نه از این جهت که بخواهم یکی را بکوبم و یکی را بالا ببرم! هرگز چنین نیتی در این صفحه نداشته ام و ندارم و نخواهم داشت!
در ضمن، الآن تنها زمینه ای که درباره اش در فضای مجازی (و حتی گاهی در این صفحه) احساس می کنم باید آگاهی بخشی صورت بگیرد و خودم هم جزو کسانی هستم که تا همین چند ماه پیش نمی دانستند و حال هر چه می دانند با دیگران هم به اشتراک می گذارند تا آنها نیز آگاه شوند بحث محیط زیست و شرایط وخیم زیست محیطی در سطح جهان است. حال ممکن است یک عده این را ارشاد و هدایت دیگران تصور کنند یا اگر مقایسه ای بین کشورها انجام دهم به حساب غرب زدگی بگذارند که در این صورت بنده مسؤول تصورات و تخیلات دیگران نیستم! یک عده هم از همان یک مطلب واحد برداشت اطلاع رسانی کنند که هدف بنده بوده است.
به هر حال، لازم دیدم برای چندمین بار دوباره رویکرد این صفحه را به اطلاع دوستان دیده و نادیده ای که همه شان برایم عزیز و دوست داشتنی هستند برسانم.
در پناه حق باشید!
]]>
داستان روزهای پیش از دفاع و یک تجربه ی عمیـــــــــــــــــــــــق 2020-06-25T15:12:56+01:00 2020-06-25T15:12:56+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/265 خاله دانشجو با سلامادامه ی مطالب این صفحه را از این آخرین موضوع که برای دفاعم بود شروع می کنم. حدود یک هفته یا ده روز مانده به دفاع یک ایمیل از طرف دانشگاه دریافت کردم که به خیال خودم جهت یادآوری برای روز دفاع بود. به فرستنده ی ایمیل هم یک تشکر ساده فرستادم. همین.کمی پس از آن (همان روز)، یک ایمیل از طرف استاد راهنمایم در پاسخ به این ایمیل دریافت کردم که: «تبریک می گویم. اولین خبر خوب برای روز دفاعت رسید. و از این موضوع می شود نتیجه گرفت که نظر داورها روی تزت مثبت است». من کلاً‌ گویا در باغ نبو با سلام

ادامه ی مطالب این صفحه را از این آخرین موضوع که برای دفاعم بود شروع می کنم. 

حدود یک هفته یا ده روز مانده به دفاع یک ایمیل از طرف دانشگاه دریافت کردم که به خیال خودم جهت یادآوری برای روز دفاع بود. به فرستنده ی ایمیل هم یک تشکر ساده فرستادم. همین.
کمی پس از آن (همان روز)، یک ایمیل از طرف استاد راهنمایم در پاسخ به این ایمیل دریافت کردم که: «تبریک می گویم. اولین خبر خوب برای روز دفاعت رسید. و از این موضوع می شود نتیجه گرفت که نظر داورها روی تزت مثبت است». من کلاً‌ گویا در باغ نبودم  به ایشان ایمیل زدم که: «اولین خبر خوب؟ من تصور کردم که این یک ایمیل اداری است که از طرف دانشگاه جهت یادآوری دفاع ارسال می شود و محتوایش را با این تصور خواندم و رد شدم. آیا در این ایمیل خبری نهفته است که بنده از آن بی خبر هستم؟  » جواب دادند که: «بله بابا! وقتی این ایمیل می آید منظور این است که داورها تزت را خوانده اند و به دانشگاه اعلام کرده اند که این تز از نظر ما قابل قبول است و دفاع می تواند برگزار شود». این را که گفتند انگاری یخ هایم شکست  این ایمیل اینهمه پیام درش نهفته بود و من همین طوری سرسری خواندم و رد شدم؟ چقدر من در جهل به سر می برم!  (اینها را به استادم نوشتم و از ایشان هم تشکر کردم که مرا از این بی خبری رهانیدند) و یک نفس راحتی کشیدم. اما بیش از همینی که گفتم باز دستم نیامده بود که چه خبر است.

در این ایام قرنطینه با دوستانمان شبها (تقریباً هر شب) یک جلسه ی کتابخوانی شبانه ی آنلاین داشتیم و خب من تاریخ روز دفاعم را به کسی نگفته بودم که اگر خوب دفاع نکردم یا تزم رد شد و از این حرفها به خیال خودم آبرویم پیش کسی نرود. نه خانواده ام خبر داشتند نه دوستانم. فقط من و همسرم و خدا و استادم و کادر اداری دانشکده و داورها و کادر اداری مربوط به دفاع تز دانشگاه از این موضوع خبر داشتیم و لاغیر! ( الآن که شمردمشان دیدم همین تعداد هم چقدر زیاد بودیم در عین حال به دوستانم هم می گفتم تاریخ دفاع زدم اما «هیچکس نمی داند»!). در یکی از همین شبها پس از آن ایمیل مذکور به دوستانم گفتم شماها هم چنین ایمیل هایی دریافت کرده بودید آیا؟ یکی از دوستانم ماجرایی را تعریف کرد که در خور تأمل بود. ایشان هم فوق لیسانس و هم دکترایشان را در وسترن خوانده بودند. تعریف کرد که: یک قانونی از سال ۲۰۱۳ به بعد در وسترن تصویب شد که دلیلش یک اتفاقی بود که سر یک دانشجو افتاده بود. می گفت زمان فوق لیسانس من از این ایمیل ها نمی فرستادند و از بعد از ۲۰۱۳ این رویه اعمال شده. گویا سالها قبل یک دانشجویی (ظاهراً در مقطع دکترا) تاریخ دفاع می زند و تز را می دهند داورها می خوانند و این بنده ی خدا که هر جا هست خدا به سلامت بداردش می رود سر جلسه ی دفاع و در جلسه ی دفاع داورها تزش را رد می کنند!  این هم دست گلش درد نکند! می رود (حالا وکیل می گیرد یا چه) از دانشگاه شکایت می کند که مگر من مسخره ی اینها هستم؟ تز را خوانده اند تا روز دفاع لب تر نکرده اند که این تز را قبول نداریم و من برای روز دفاع آماده شده ام آنهمه وقت هدر رفته است و روز دفاع می گویند تز قابل دفاع نیست؟ نمی توانستند این را زودتر به من اطلاع دهند تا نواقص را برطرف کنم و با هزار امید و آرزو آماده ی دفاع نشوم؟ حال نتیجه ی دادگاه چه شده است آیا دانشگاه محکوم شده است یا چه نمی دانم. اما کاری که این دانشجو کرده است باعث تغییر رویه ی دانشگاه شده است که در ادامه توضیح می دهم. 
یادم هست من هم یکبار از استادم شنیدم که یکی از دانشجوهای دپارتمان ما روز دفاع تزش را رد کردند! (شاید این دانشجوی شاکی همین دانشجو باشد نمی دانم). این را چندین سال پیش استادم به من گفتند و شما تصور کنید از زمانی که این موضوع را شنیدم تا زمان ایمیل استادم درباره ی آن ایمیل مذکور و حتی تا زمان صحبت با دوستم سر این موضوع دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که خدایا! اگر روز دفاع همان بلا سر من هم بیاید چه خاکی از کجا بر سرم بریزم! یعنی تمام این مدت تحصیل این استرس آن روز دفاع در جانم بود تا همین یک هفته قبل از دفاع! ببینید از این آدم چه می ماند که عمری برای یک خیال اینهمه نگرانی و اضطراب کشیده باشد و دم برنیاورد!  خب، توانستید تصور کنید که از این آدم چه می ماند؟ من دقیقاً‌ همان آدمی هستم که تصورش را کردید! ذره ذره طی این چند سال آب شدم رفت! 
خب، داشتم می گفتم از زمان آن شکایت رویه ی دانشگاه به این صورت زیر تغییر پیدا کرده. این را هم اضافه کنم که در این سالهای پیش از آن شکایت هم حتماً دانشجویان دیگری هم بوده اند که تزشان رد شده است و قربانی این موضوع شده اند. (ناگفته نماند که شاید برای شماها که در ایران حضور دارید این موضع جای تعجب داشته باشد چون هرگز نشنیده باشید که تزی را رد کنند و بالاخره یک نمره ای بهش می دهند و قبول می شود و می رود پی کارش تا برود با آن مدرک یک جایی از این مملکت مظلوم را آباد کند! 
 من خودم یادم هست سر یک جلسه ی دفاع فوق لیسانس بودم داور جلوی چشم حضار فقط از پایان نامه ی یک دانشجو یکریز ایراد می گرفت و حق هم داشت چون تمام پایان نامه Copy paste محض بود!!! اما در نهایت دانشجو قبول شد! بعدها شنیدم که در جلسه ی بعد از دفاع که حضار و دانشجو می آیند بیرون جلسه و داورها تصمیم می گیرند، در آن جلسه ی خصوصی شان همان داور پایان نامه را کلاً‌ مردود اعلام کرده بود و زیر بار حرف زور نمی رفت. اما با اصرار استاد راهنما و مشاور و تحت فشار قرار دادن همان داور بینوا، وی مجبور می شود با اکراه پایین ترین نمره را به پایان نامه بدهد و در نهایت اعلام کردند که پذیرفته شد! همان جا بود که گفتم: برای علم و علم آموزی و تولید علم و اخلاق و شرف و انسانیت و وجدان و هر چه که شما اسمش را می گذارید فاتحه مع الصلوات! و پرونده ی علم آموزی در آن جغرافیا را برای خودم بسته شده و تعطیل اعلام کردم! نتیجه اش را نیز در تمام کم کاری ها و دزدی ها و چه و چه و چه که همه شان با مدارک مثلاً عالیه!!! همه کاره هستند می بینیم!). اما اینجا دیگر نه می شود پادرمیانی کرد تا نمره ی قبولی بدهند نه می شود آشنایی پیدا کرد که از طریق آن نمره ی قبولی گرفت و نه اصلاً‌این اعمال شنیع و زشت محلی از إعراب دارد! اینجا باید تلاش کنی زحمت بکشی تراوشات ذهنی خودت را عمق ببخشی و دسترنج اینهمه سال را ارائه دهی! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! اگر چنان اتفاقی هم بخواهد بیافتد که نمی افتد! خود استاد را هم به همراه تز و دانشجو اخراج می کنند که برای تزی که در سطح آن مقطع نوشته نشده است دارد اصرار به قبول دادن می کند! اینجا کلاً‌ کسی با کسی شوخی ندارد و هیچ چیزی در این سطح شوخی بردار نیست اصلاً و البته که درستش هم همین است.
(چقدر حرف زدم امروز!) 
بله رویه ی دانشگاه به این ترتیب تغییر پیدا کرد که:
دانشگاه به داورها دستور داده که تز را که خواندند حتماً‌ پیش از برگزاری جلسه ی دفاع نظر مثبت یا منفی شان را اعلام کنند تا دانشجو هم تکلیفش را بداند و معطل روز دفاع نشود و شوکه نشود!
آن ایمیلی هم که بنده گرفتم حاکی از این داستان بود و من چون در جریان ماوقع نبودم خیلی متوجه اصل موضوع نشدم. تازه وقتی دوستم این ماجرا را توضیح داد بیشتر دستم آمد که چه ایمیل مهمی دریافت کرده ام!
و از آن روز به بعد است که به جان آن دانشجویی که تزش را سر جلسه ی دفاع رد کردند و رفت شکایت کرد علیه دانشگاه، دعا می کنم که چقدر راه را برای آیندگان هموار کرد! خدا خیرش دهد که مثل خیلی های دیگر بی تفاوت از این موضوع عبور نکرد. این بی تفاوتی در برابر بی عدالتی ها و حق کشی ها خیلی آسیب زننده است! خیلی!  مثلاً وقتی راننده تاکسی کرایه ی بیشتری می گیرد با این استدلال که : «اگر بخواهیم سر هر چیز ریز و درشتی بحث کنیم که از صبح تا شب باید با همه بحث کنیم چون همه جا این حق کشی ها هست» فقط سکوت می کنیم و حقمان را نمی گیریم یا اگر زیر بار نرفت دست کم صدای اعتراضمان را به گوشش نمی رسانیم. شما همین مثال راننده تاکسی را در نظر بگیرید که از صبح تا شب بیشتر از کرایه ی مسیر از همه ی مسافرانش می گیرد و هیچکس حرفی نمی زند قطعاً فرداهای این راننده ی تاکسی هم همین است و هر روز قربانی های بیشتری بابت سکوت تک تک ما می گیرد! اما اگر هر مسافری بی تفاوت نباشد و به او اعتراض کند  و حقش را بگیرد (منظورم داد و فریاد و اعصاب خردی نیست ها! می شود با زبان خوش هم اعتراض کرد اما کوتاه نیامد) از همان صبح تا شب چندین و چند نفر به او اعتراض کرده اند (در حالیکه تک تک آنها خبر ندارند که چندین نفر قبل از آنها هم به این راننده اعتراض کرده است و تصور می کرده اند فقط آنها اعتراض کرده اند و به دنبال حق خودشان بوده اند) و خب این راننده در طی یک روز با تلّی از اعتراضات مردم مواجه شده است اگر روزهای دیگر هم مردم به این کرایه ی بیشتر از مجاز او اعتراض کنند خود راننده از این وضع خسته می شود که هر روز با چندین نفر درگیر شود و دست از این رفتار ناعادلانه اش می کشد. می خواهم بگویم ما نباید اعتراض شخص خودمان را در سطح کوچک تک نفره ی خودمان ببینیم! اگر هر کدام از ما در برابر این حق کشی ها بی تفاوت نباشیم حتی اگر نتوانیم حق خودمان را در آن لحظه بگیریم اما بخاطر همراهی با همه ی آن تک تک افرادی که این رویه ی بی تفاوت نبودن را در پیش گرفته اند یک زنجیره ی محکمی از مطالبه گری تشکیل می دهیم که هر طوفانی از بی عدالتی را در هم می شکند! 
شما فکر کنید اگر آن یک دانشجو نمی رفت علیه دانشگاه شکایت کند! چه می شد؟ تا همین ۲۰۲۰ یعنی هفت سال پس از او هم دانشجویان زیادی قربانی این رویه ی می شدند که روز دفاع تزشان شاید رد می شد! اما خب، دانشگاه نشسته حساب و کتاب کرده که اگر چند نفر دیگر هم بروند و شکایت کنند سر این قضیه و مدام احضاریه ی دادگاه بیاید برای دانشگاه، حیثیت و اعتبار دانشگاه زیر سؤال می رود که! پس باید کاری کرد! و همین باعث شده است که دانشگاه تغییر رویه دهد! درواقع در این داستان واقعی می بینیم که: «اتفاقاً با یک گل هم بهار می شود چه بهاری!» 
حالا فهمیدید اگر تا آخر عمرم هم به جان آن دانشجو که رفت از دانشگاه شکایت کرد دعا کنم باز جای دعا در حقش دارد؟ او هم رفت به فهرست صاحبان حقی که بر گردنم حق دارند (ذَوِی الحقوق) ...

بی تفاوت نباشیم
ما مسؤولیم!


در پناه حق باشید!
]]>
دفاع تز 2020-06-16T03:12:08+01:00 2020-06-16T03:12:08+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/263 خاله دانشجو سلامبه لطف خدا شکر خدا تمام شد. یک نفسی بگیرم برمی گردم... سلام
به لطف خدا شکر خدا تمام شد. 

یک نفسی بگیرم برمی گردم...
]]>
روزهای قرنطینه ای پیش از دفاع 2020-06-13T17:23:31+01:00 2020-06-13T17:23:31+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/262 خاله دانشجو سلامشما هم مثل من منتظرید؟ من روی ویبره نشستم این چند روز آخری را! اگر بعد از دفاع مدتی نایاب شدم بدانید که انگشتی برایم باقی نمانده که بیاید و برایتان بنویسد از فرط استرس.البته می دانم پس از این مرحله می نشینم به همین لحظاتم که یک گلوله ی استرس هستم می خندم و بر عمر از کف برفته بر اثر آدرنالین افسوس می خورم اما فعلاً همینه که هست! هفته ی پیش با استادم به صورت آنلاین جلسه داشتم. پرسیدم: دفاع چند ساعت طول می کشد؟ گفتند: حدود ۲ ساعت تا ۲ ساعت و نیم. گفتم وسطش هواخوری هم داریم؟

سلام

شما هم مثل من منتظرید؟ 

من روی ویبره نشستم این چند روز آخری را! 

اگر بعد از دفاع مدتی نایاب شدم بدانید که انگشتی برایم باقی نمانده که بیاید و برایتان بنویسد از فرط استرس.

البته می دانم پس از این مرحله می نشینم به همین لحظاتم که یک گلوله ی استرس هستم می خندم و بر عمر از کف برفته بر اثر آدرنالین افسوس می خورم اما فعلاً همینه که هست! 

هفته ی پیش با استادم به صورت آنلاین جلسه داشتم. پرسیدم: دفاع چند ساعت طول می کشد؟ گفتند: حدود ۲ ساعت تا ۲ ساعت و نیم. گفتم وسطش هواخوری هم داریم؟   گفتند: نه بابا! چه هواخوری ای! تو اون روز تحت آدرنالین هستی اصلاً نمی فهمی کی تمام شد. کلی خندیدیم. 

بنده ی خدا نمی دانست که آدرنالین از چند روز قبلترش به بنده تزریق خواهد شد.

از زنده در یاد پروفسور آن ماری میشل مولانا شناس معاصر آلمانی می پرسند از همه ی اشعار مولانا کدام را بیشتر از همه دوست دارید؟  این بیت را می خوانند. واقعاً هم در اوج ناامیدی و بسته شدن درها نیاز به چنین درک و بینشی داریم. البته بنده ناامید نیستم فقط اضطراب شدید دارم. 
در پناه حق باشید منتظر و شکیبا...!
]]>
روزهای آمادگی برای دفاع باعزت در شرایط کرونایی 2020-05-28T03:14:22+01:00 2020-05-28T03:14:22+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/261 خاله دانشجو سلامکم کم داریم به لحظات ملکوتی دفاع نزدیک می شویم آن هم از نوع آنلاینش. بله دانشگاه همچنان تعطیل است بخاطر کرونا و تمام جلسات دفاع آنلاین برگزار می شود. البته تا حدود یک ماه پیش یا کمتر چراغ سبز برای تاریخ دفاع جدید زدن نداده بودند اما با بررسی سیستم دفاع آنلاین کسانی که خیلی پیشتر تاریخ دفاع زده بودند و افتاده بود به شرایط کرونایی، به این نتیجه رسیدند که جلسات دفاع آنلاین با موفقیت انجام می شود و اجازه دادند که بعدی ها هم که در صف دفاع بودند تاریخ دفاع بزنند.دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ! است سلام
کم کم داریم به لحظات ملکوتی دفاع نزدیک می شویم آن هم از نوع آنلاینش. بله دانشگاه همچنان تعطیل است بخاطر کرونا و تمام جلسات دفاع آنلاین برگزار می شود. البته تا حدود یک ماه پیش یا کمتر چراغ سبز برای تاریخ دفاع جدید زدن نداده بودند اما با بررسی سیستم دفاع آنلاین کسانی که خیلی پیشتر تاریخ دفاع زده بودند و افتاده بود به شرایط کرونایی، به این نتیجه رسیدند که جلسات دفاع آنلاین با موفقیت انجام می شود و اجازه دادند که بعدی ها هم که در صف دفاع بودند تاریخ دفاع بزنند.

دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ! استرس هم دارم فکر می کنم از نوع شدیدش اما ظاهرم آرام است و کسی از بیرون نمی فهمد چقدر استرس در جانم ریخته است! با این وضع تا بعد از دفاع هیچ ناخنی در انگشت هایم باقی نماند!  سابیدم رفت... (شوخی می کنم بابا! هنوز تا ناخنگیر کار می کند دندان چرا؟)

بنابراین برای کاهش استرس و گذراندن این آخرین مرحله از تحصیل آکادمیک که اولین مرحله اش و البته پیش از اولین مرحله اش (یعنی پیش دانشگاهی*) با «مداد نرم مشکی پررنگ» شروع کرد (و از آن موقع بنده نسبت به این نوع مداد خاص حساسیت پیدا کردم و هر زمان اسمش آمد تمام گذشته ام آمد جلوی چشمم مثل عذاب ألیم!) به دعای خیر شما همراهان وفادار وبلاگ به شدت نیاز داریم. ایشالله تو عروسی تون جبران کنم. 

زین پس می روم در سکوت تا دفاع باعزتی که قرار است شما برایش دست به دعا بشوید که باعزت و افتخار برگزار شود تمام شود و برگردم با دست پر!

شمارش معکوس را هم بگذارید روی ۲۰ و هر روز بشمارید بیایید پایین....


* من از شمار آن نسل سوخته ی فلک زده ای هستم که دوره ی دوم پیش دانشگاهی را روی آنها امتحان کردند و ماجرا بدین قرار بود که دوره ی اول پیش دانشگاهی یک آزمون ورودی سراسری داشت فقط از دروس سال سوم دبیرستان. بعد گویا دیدند اینطوری نمی شود که! ما گفتیم یکسری بمانند پشت در پیش از کنکور یعنی همان پیش دانشگاهی اما با این آزمون خیلی ها قبول شدند که! یک کاری کنیم که خیلی ها گرفتار بشوند و نتوانند به این زودی ها وارد دانشگاه شوند هزینه ها بیاید پایین. چه کار کنیم چه کار کنیم نوجوانان را بتوانیم بیش از این بدبخت کنیم؟‌ آهان! برای سال دوم تأسیس پیش دانشگاهی بهتر است آزمون سراسری را از سه سال دبیرستان بگیریم اینطوری خیلی ها در مقطع پیش از دانشگاه ریزش می کنند و ما خوش به حالمان می شود.  
اینگونه شد که ما فلک زده های آن سال (سال ۷۶) سه سال دبیرستان را برای ورود به پیش دانشگاهی امتحان دادیم و این جام زهر کنکور را حتی پیش از ورود به دانشگاه در دوره ی پیش دانشگاهی سر کشیدیم (البته سر کشاندندمان) و جمعی از دوستان صمیمی دوران دبیرستانمان بندگان خدا آن سال نتوانستند پیش دانشگاهی پذیرفته شوند و دوستی ها از هم پاشید و چه زندگی ها که با خواب های شبانه ی مسؤولین و تعبیرات روزانه شان در قالب انواع و اقسام کنکورها با طعم های مختلف (پیش دانشگاهی، لیسانس، فوق لیسانس، دکتری) معطل نماند و از قافله ی جویندگان علم جا نماند و چه سرنوشت ها که عوض نشد! 
خواستم بدانید شماها که راحت پس از سال سوم دبیرستان راهی پیش دانشگاهی شده اید بدانید که پیش از شما پیش دانشگاهی کلی کشته و زخمی روحی بر جای گذاشت و پیش از شما پیش قراولانی چون ما بودند که تیرها را به جان خریدند تا اینک شما به نان و نوایی و ثباتی در تحصیل برسید. پس قدر بدانید.

در پناه حق باشید!
]]>
خطا در ویرایش مطلب 2020-04-11T17:12:51+01:00 2020-04-11T17:12:51+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/260 خاله دانشجو سلام به همگیمطلب قبلی به سختی فرستاده شد و دیگر امکان ویرایش چند واژه که اشتباه تایپی دارد وجود ندارد و مدام خطا می دهد. ماند تا یک فرصت دیگر ببینم درد این میهن بلاگ چیست و آیا درمان می شود یا نه.در پناه حق باشید تندرست و شادکام... سلام به همگی
مطلب قبلی به سختی فرستاده شد و دیگر امکان ویرایش چند واژه که اشتباه تایپی دارد وجود ندارد و مدام خطا می دهد. ماند تا یک فرصت دیگر ببینم درد این میهن بلاگ چیست و آیا درمان می شود یا نه.


در پناه حق باشید تندرست و شادکام...
]]>
قرنطینه ی ۹۹ نگاری 2020-04-08T20:30:13+01:00 2020-04-08T20:30:13+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/259 خاله دانشجو با سلام ما که قرنطینه هستیم و حتماً شما هم. برادر سید آرمان شاکی بودند که چرا در ایام قرنطینه دستی به سر و روی این وبلاگ نمی کشم و خودشان به من یک ایده دادند که عکس هنرهای خوراکی ام را برای شما بگذارم تا دلتان آب شود.  من هم گفتم باشد اما به شرطی که گناه دلتان آب شدن گردن خودتان باشد نه من!شماها هر موقع تشریف آوردید کانادا یک بربری طلب شما از من.  والله عکس که تا دلتان بخواهد هست که آدم بگذارد اما باورتان می شود حتی برای خانواده های خودمان نیز دو تا عکس آب و هوا را هم دیگر با سلام

ما که قرنطینه هستیم و حتماً شما هم. برادر سید آرمان شاکی بودند که چرا در ایام قرنطینه دستی به سر و روی این وبلاگ نمی کشم و خودشان به من یک ایده دادند که عکس هنرهای خوراکی ام را برای شما بگذارم تا دلتان آب شود.  من هم گفتم باشد اما به شرطی که گناه دلتان آب شدن گردن خودتان باشد نه من!

شماها هر موقع تشریف آوردید کانادا یک بربری طلب شما از من.  والله عکس که تا دلتان بخواهد هست که آدم بگذارد اما باورتان می شود حتی برای خانواده های خودمان نیز دو تا عکس آب و هوا را هم دیگر نمی فرستم؟ دلیل؟ فقط بخاطر اینکه آزرده خاطرشان نکنم که فکر مقایسه ی اینجا و آنجا در ذهنشان بیاید و فکر کنند که ما خیلی خوش به حال هستیم که درواقع اینطوری نیست. به قول آقای احسان محمدی که حتماً می شناسیدشان (همان روزنامه نگار معروف)، «زندگی اسلایسی» دیدن ندارد که! همه در فضای مجازی آن روی خوشگول موشگول زندگیشان را به اشتراک می گذارند و این وسط خیلی ها به اشتباه می افتند و حتی بر سر این اشتباه دلشان هم می سوزد که دیگران همه اش به تفریح و گردش و قربان صدقه ی هم رفتن می گذرانند و زندگی ما اینگونه نیست. می ترسم همین افکار به خوانندگان عزیز و نازنین این صفحه هم دست دهد و دیگر دست و دلم به عکس گذاشتن نمی رود. 

اما این بار چون شاکی خصوصی داشتم مجبور شدم این صفحه را مزین به چند عدد عکس کنم شاید حال خوشی به شما هم دست بدهد در این حصرِ خانگیِ اجباریِ اختیاری.

اول از هنر بربری پزونی خودم شروع می کنم 


ایشان آخرین بربری بود که پریروز پخت شد و همان پریروز دو تایشان استاد شد و یکی هم دیروز استاد شد و امروز پس از نگارش این پست باید بروم سر تنور و در نقش شاطر به ایفای نقش خانه داری بپردازم. 

خدایی اش با اینکه من به ظاهرم نمی خورد که اهل شکم باشم و البته به آن معنا هم واقعاً شکم پرست نیستم اما از آشپزی و پخت و پز خیلی لذت می برم و در واقع نوعی سرگرمی خوشمزه است برایم. تنها ایراد آشپزی این است که تا دور غذا نچرخی و هی قربان صدقه اش نروی خوشمزه نمی شود و می شود کپی غذاهای فست فودی این خارجی ها که نه خریدن دارد نه خوردن. خب دور غذا چرخیدن و خوشمزه کردنش نیز نیازمند وقت است. خدایا! بده وقت ... فکر کنم همین روزهاست که خود خدا با دمپایی دنبالم کند از بس گفتم خدایا بده وقت. 

این هم از بربری پزی های دو سال پیشمان مانده نمی دانم قبلاً در این صفحه گذاشته بودم یا نه. 


قابل توجه کسانی همچون همسر بنده که پیش از آمدن به کانادا نگرانی دارند که آیا در صحرای کانادا چیزی برای خوردن پیدا می شود. بله دیزی از نوع خاله پزش. چرا که نه! این دوری از وطن یکی از مزایایش این است که وقتی کمبود را احساس می کنی خود ساخته می شوی. ما به قدری در خانه مان همه کار می کنیم (البته بیشتر خودم) که همیشه به همه می گویم: «ما از شهر ایران به روستای کانادا مهاجرت کرده ایم».  ماست بندی، نان پزی، کره ی بادام زمینی درست کنی، کیک یزدی پزی، و الخ.  و یکی از پروژه های آتی ام که گذاشتم برای بعد از دفاع رشته پلویی زنی در خانه است. نخندید! به شدت و حدّت کمبود رشته ی پلویی در خانه احساس می شود و خب هر چقدر هم که بخواهیم از ایران بیاوریم باز ریشه ندارد و تمام می شود. اما چون پروژه ی عظیمی است گذاشته ام برای پس از دفاع که با آرامش خاطر به آن بپردازم. به هر حال، آنکه مهاجرت می کند باید پیه یک چیزهایی را به تنش بمالد و با کمبودهای دور از میهن بودن کنار بیاید. یعنی مجبور است کنار بیاید وگرنه خودش اذیت می شود. ما هم دست به کار شده ایم که هر چیزی که دلمان می خواهد و اینجا موجود نیست خودمان درستش کنیم تا هم فال باشد هم تماشا. 
و این هم برای سالهای قبل تر است:




و اما چارشنبه سوری ۹۸ چگونه گذشت. این دومین یا سومین سالی است که ما چارشنبه سوری را در کانادا در داخل منزل با یک شمع در حکم آتش سپری کردیم و خیلی هم خاطره انگیز شد و خوش گذشت. البته بخش اعظم خوش گذشتنش بخاطر ابتکار از روی شمع پریدن بود و فیلم گرفتن و ... 

اما امسال کلی خندیدم سر این از روی شمع پریدن. دوربین را به همسر گرام داده بودم و خودم از روی این شمع که گذاشته بودم روی زمین می پریدم و داشتم شعر سرخی من از تو و کرونای* تو از من را می خواندم یکهو دیدم پشت بندش دارم می گویم این هم از آتش شب یلدای امسال : تو شب یلدای منی او شب یلدای توئه و ...  و وقتی به خودم آمدم که همه ی این قاطی کردن های شب یلدا و شب چارشنبه سوری در فیلم ضبط شده بود و همسر گرام هم بدون اینکه چیزی بگوید فقط داشت ضبط می کرد. 
*کرونا ندارم ها! گفتم اگر هم داشته باشم بدهم به آتش بسوزاندش بشورد برود. 
این هم شمعش :


خب، این هم از این.

این روزهای کرونایی شهر لندن خیلی خلوت شده است. مثل شهر ارواح می ماند. البته چون ما خیلی خلوتی را دوست داریم به همین دلیل از کرونا سپاسگزاریم که بالاخره به ما روی خلوت این شهر را هم نشان داد. گرچه در همان روزهای شلوغی اش هم به گرد پای تورونتو نمی رسد که از جاده های اطراف از ۴۰ کیلومتری تورونتو هم اگر بخواهید عبور کنید ناگزیر در ترافیک شهر ترونتو گرفتار خواهید شد. لندن آن گونه نیست اما این روزها دیگر خلوتی عجیبی دارد که در نوع خودش بی نظیر است.

کرونا را هم که می دانید دیگر. هر چه بر سر انسان ها آورد بماند که جزای عمل خود انسان ها بود و خب آتش که گرفت خشک و تر می سوزد، اما فارغ از این خیلی در حق محیط زیست سنگ تمام گذاشت. یعنی این «ریزک تاج دار» به قول آقای محمد درویش، با ترساندن این موجودات یه سر دو گوش دو پایی که ما انسان ها باشید و در خانه نگهداشتنمان توانست چنان خدمتی به محیط زیست کند که حالش به اندازه ی سال ۱۹۹۰ میلادی خوب شده باشد. گرمایش زمین را کاهش داد. و خب فیلمها را که می بینید که با خانه نشین و در قفس شدن انسان ها تازه حیات وحش جانی دوباره گرفته و حیوانات بازگشته اند و به نظرم آنها نیز از این خلوتی محیط های شهری به حیرت آمده اند که اینها چطور شده عاقل شده اند دیگر نمی آیند بیرون.

این هم دو عکس قرنطینه ای از پشت پنجره:



سوت و کور:



و خب می دانید که بنده به شدت متأثر و پریشان حال از شرایط فعلی محیط زیست شده ام (بخاطر اطلاع یافتن از حال و روز ناخوش زمین از طریق فضای مجازی و نوشته ها و اطلاع رسانی های فعالان محیط زیست) و سعی می کنم در حد و سطح خودم دیگر ضربه ای به محیط زیست نزنم. به همین دلیل است که ۶ ماه است که سطل زباله ی منزل را مدیریت می کنم و در طی این ۶ ماه فقط دو عدد کیسه پلاستیک برای زباله ها استفاده کرده ایم. چطور؟
با خشک کردن پسماند تر خانگی.

حرف در این باره زیاد است اما بنده چون باید بروم سر بربری پختن مجبور هستم به همین جا اکتفا کنم اگر سؤالی داشتید یا فرصت بیشتری داشتم در این زمینه توضیحات مفصلی می دهم تا شما هم از فرصت قرنطینه استفاده کنید و قدمی برای خوب کردن حال محیط زیست بردارید. البته درستش این است که قدم ها آهسته و پیوسته باشد نه یک بار باشد و دیگر نباشد:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهتسه و پیوسته رود

این همان زباله های تر خانه ی ماست که خشک شده است و چقدر بوی معطری می دهد. البته می دانم که الآن فکرتان می رود پیش آشغال های بدبود و لزج و چندش آور خانگی. اما من اصلاً‌ نمی گذارم اوضاع به آن وخامت بیافتد. همان جا که پوست هر چیزی را می گیرم در جا آن را پهن می کنم برای خشک شدن نه اینکه روی هم تلنبار کنم که آب بیاندازند و بیافتند به گندیدگی.



خب، تا دیداری دیگر مواظب خودتان باشید. دستانتان را بشویید و عادت کنید به سر و صورت و چشم و دهانتان نزنید و طرحی نو در این روزهای قرنطینه دراندازید. 

خدا پشت و پناهتان.
]]>
نوروز ۹۹ و آرزوهای خوب خوب برای همه 2020-03-20T05:29:18+01:00 2020-03-20T05:29:18+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/258 خاله دانشجو ]]> از همه چیز و همه جا ۲ (داستان ایتالیک پرانی فایل تز در Word) 2020-03-17T14:44:05+01:00 2020-03-17T14:44:05+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/257 خاله دانشجو با سلاماین داستان فایل Word تز بنده ادامه دارد شد بدین ترتیب که:آن روز (یک شنبه ۱۵ مارس) که با رنج فراوان توانستم فایل را تنظیم کنم و پی دی افش را به استادم بفرستم تا یک نگاه گذرای نهایی به کل فایل بیاندازند و بعد از تأیید ایشان بفرستم به دانشگاه، همان بعد از ظهرش با اینکه روز یک شنبه ای بود و اینجا روزهای تعطیل بغیر از ما ایرانی ها کسی ایمیل چک نمی کند و تا روز بعدی کاری هم پاسخ نمی دهد استادم پاسخ داده بودند و بنده متوجه نشده بودم.یک شنبه شب که می رفتیم به سمت دوشنبه خواب خوبی ندا
با سلام
این داستان فایل Word تز بنده ادامه دارد شد بدین ترتیب که:
آن روز (یک شنبه ۱۵ مارس) که با رنج فراوان توانستم فایل را تنظیم کنم و پی دی افش را به استادم بفرستم تا یک نگاه گذرای نهایی به کل فایل بیاندازند و بعد از تأیید ایشان بفرستم به دانشگاه، همان بعد از ظهرش با اینکه روز یک شنبه ای بود و اینجا روزهای تعطیل بغیر از ما ایرانی ها کسی ایمیل چک نمی کند و تا روز بعدی کاری هم پاسخ نمی دهد استادم پاسخ داده بودند و بنده متوجه نشده بودم.
یک شنبه شب که می رفتیم به سمت دوشنبه خواب خوبی نداشتم و سردرد شدیدی داشتم از فرط فشاری که بر سر این ایتالیک ها کشیده بودم و تا نصف شب نتوانستم بخوابم. همین طور که گوشی را چک می کردم دیدم استادم بعد از ظهر یک شنبه پاسخ داده و دو تا اشکال کوچک در قسمت آخر تز که باید رزومه مان را اضافه کنیم (C.V.) گرفته اند و گفته اند دو واژه را جمع ننویس و مفرد بنویس و بقیه حل است. همان نصف شب این شکلی شدم  که خدایا! برای استادم حل است برای من که تازه اول مصیبت است که! من فکر نمی کردم دوباره اشکالی پیش بیاید و فایل Word تز را بسته ام و امروز که بخواهم باز کنم باز همان آش می شود و همان کاسه (از بس مثل این شکلک، در ذهنم موهای خودم را کشیدم که سردردم بدتر هم شد) یک حالت درماندگی عجیبی در نیمه های شب به من دست داد با آن سردرد شدید و به نحوی که خودم هم نفهمیدم خوابم برد (شاید از فرط حال ناخوش) و صبح بیدار شدم که آن دو اشکال را برطرف کنم و یک بار دیگر از اول تز تا آخرش را چک کنم، دوباره فونت های تغییر یافته را درست کنم و پی دی اف کنم و بفرستم دانشگاه. البته نمی گویم شرش کم چون خیلیییییی زحمت کشیدم و سختی ها به جان خریدم تا این تز تمام شد و به این مرحله رسید. در کل این تز برای من شر نبود بلکه خیلی هم خیر بود... 
این را هم همین جا بگویم که یک شنبه وقتی دیدم همزمان من دارم فونت ها درست می کنم باز از بالا دوباره ایتالیک ها عوض می شوند در یک حالت درماندگی محض که خدایا چه کنم!؟ با صدای بلند شروع کردم با خود Word درد دل کردن:
- تو رو خدا کوتاه بیا! خسته شدم دیگه! بابا! به منم رحم کن دیگه چته آخه؟ گناه دارم به خدا! 
قبلاً ها خیلی قبلاً تر ها منظورم است قضیه برمی گردد به دوران راهنمایی و دبیرستان... شنیده بودم اگر با خلوص نیت دعایی بکنی آن دعا اجابت می شود. آن موقع ها بچه سال بودم فکر می کردم باید چشمهایم را ببندم و صورتم را جمع کنم و دعا کنم که خلوص نیتم بیاید رو.  ناخودآگاه سر نماز در سجده موقع دعا کردن همین حالتی می شدم و تمام عضلات بدنم منقبض می شد تا درجه ی خلوصم را نشان دهم که واقعاً دارم خالصانه دعا می کنم که خدا هم بخاطر خلوص نیت حاجتم را برآورده کند.  الآن شاید برای من و شما آن رفتار خنده دار باشد اما در آن زمان قضیه کاملاً جدی بود.
اینجا می خواهم یک تقلب به شما برسانم اما سعی کنید موقع دعا کردن هایتان با خلوص نیت، تقلب نکنید چون دعا هم دقیقاً متوجه می شود که از روی خاله دانشجو کپی زده اید و ممکن است به این زودی ها برآورده نشود.
و اما تقلبی که می خواهم به شما برسانم این است که:
هر چه زمان گذشت و زمستان و پاییز بیشتری در عمرم دیدم فهمیدم خلوص نیت به منقبض کردن عضلات و صورت را جمع کردن و چشمها را بستن برای تمرکز بیشتر نیست  به این است که وقتی آرزویی می کنی دعایی می کنی به یک منبعی متصل می شوی تمام حواشی ماجرا از ذهنت پاک شود. (حالا بعضی ها که به خدا اعتقادی ندارند می گویند انرژی، امواج، قانون راز، قانون جذب. اشکالی ندارد هر اسمی که شما برایش بگذارید می شود آن منبع اتصالتان). بهتر است مثال عینی نزنم که بعداً نروید همان کارها را انجام دهید و بنا به هزار و یک دلیل به خواسته تان نرسید و آن وقت به جان من هم لعن و نفرین نثار کنید که برو با این تقلب رسوندنت! صفر گرفتیم که!  
چرا اینهمه مقدمه وسط مطلب اصلی آمد؟ به این دلیل که بگویم آن حالت استیصالی که روز یک شنبه پای لپ تاپ به من دست داد و دیگر به طور مستقیم با خود Word درد دل کردم که اذیتم نکند تو گویی خیلی از سر بی چارگی بوده و دوز خالصیتش بالا بوده. چون جواب داد چه جووووووور! 
صبح دوشنبه که دیروز بود پیش از نشستن پای Word اول یک سری به وبلاگ (اینجا) زدم که ببینم شاید یکی از شما دوستان راهنمایی ای چیزی کرده باشید که به دردم بخورد و همان کار را انجام دهم تا ایتالیک ها برنگردند. دیدم بله دو تا از دوستان پیغام گذاشته اند و راهنمایی کرده اند. اول پیغام آنها را خواندم بعد رفتم پای Word.
از بس که این ایتالیک های پاورقی ها اذیتم کرده بود و باهاشان دست و پنجه نرم کرده بودم که دیگر اسم نویسندگانی که عنوان کتابهایشان ایتالیک نمی ماند در خاطرم مانده بود همان ابتدای کار با دستانی لرزان و نفسهایی در سینه حبس اسم یکی شان را جستجو کردم ببینم باز به هم ریخته یا نه. در کمال تعجب دیدم نه به هم نریخته!  یعنی هاااا! شاخ درآوردم.  گفتم مگر می شود من دیشب Word را بسته ام به این نیت که پی دی اف کرده ام و تمام شده است. این اصولاً با یک Word بسته شده باید به هم ریخته بوده باشد چرا سالم است هنوز؟  یکی دیگر را گشتم دیدم آن هم دست نخورده باقی مانده! خدایا! 
باور نکردنی بود و هنوز هم نمی دانم واقعاً چه شده است. همین یکی دو مورد کورسویی از امید را در دلم زنده نگه داشت و گفتم: اشکالی ندارد دوباره از اول چک می کنم اما این بار در یک حالت خوف و رجاء...  بسوزه پدر علم که همه چیز را بخاطرش و در راهش تجربه کردیم و در حلقمان اینهمه را یکجا ریخت! 
مخلص کلام اینکه در کل تز فقط عنوان یک کتاب از ایتالیک به فونت نرمال برگشته بود و دیگر هیچ. 

چرا؟ اگر شما می دانید چرا من هم می دانم. 

گفتم خدایا شکرت! 

و آنجا بود که احساس کردم دیروز واقعاً با یک حالت عجیب روحی خاصی با Word درد دل کرده ام یک حالتی که انگاری درجه ی خلوصش زیاد بوده و جواب داده.

فایل تز را هم به لطف خدا به دانشگاه فرستادم تا بررسی شود و برویم مرحله ی بعدی...

حالا این را هم به آن تقلب اضافه کنم که در آن حالت های خاص روحی که دست به دعا برمی دارم حواسم به این نیست که خلوصش بیشتر باشد ها! نه. همان بالا گفتم «به دور از تمام حواشی». نمی دانم شاید هم تابحال تجربه اش کرده باشید.  یک حالت عجیبی می شود آدم. حتی فردای آن روز که ایتالیک ها برنگشتند به این مسأله پی بردم نه آن لحظه که بخواهم با هوشیاری کامل بدون حواشی دعا کنم تا جواب دهد.
یک چیزی مثل یُدرَکُ وَ لا یُنصَف است یعنی درک می شود ولی وصف نمی شود.

یک تجربه ی شخصی عجیب و غریب و رازآلود...

امیدوارم خدا به داد دل همه ی ما در این وانفسای این روزهای عزیز نزدیک عیدمان برسد و سلامتی و آگاهی را همزمان و یکجا و در یک بسته ی اعطایی به همه مان عطا کند. سلامتی برای ادامه دادن و ساختن جهانی بهتر برای همگی مان و آگاهی که در این مسیر به بیراهه نرویم که بسیاااااار معتقدم تا آگاهی نباشد در هر کاری لنگ خواهیم بود و به نتیجه ی مطلوب نخواهیم رسید.

از صمیم قلب و از اعماق درون به قول آن خانم «با وقارت تمام و با خالصیت جهان» برای همه ی شما دوستان دیده و نادیده ام سلامتی جسمی و روحی و آگاهی و شادکامی و روزهای خوب خوب آرزومندم در این چهارشنبه سوری ای که «قرار است به احترام کادر بهداشت و درمان سرزمینمان و به احترام تمام جان هایی که بر اثر کرونا از دست رفتند و به احترام تمام عزیزان از دست رفته ی دیگر که بخاطر روزهای کرونایی نشد که در جمع برایشان عزاداری کنند» بشود شب چهار شمع سوزی در خانه که به جای بیرون رفتن از خانه در خانه بمانیم و شمع روشن کنیم و از رویش بپریم و خوش باشیم تا بسوزد این ویروس کرونا در این آتش شمع و روزهایمان دوباره رنگی رنگی شود.
]]>
از همه چیز و همه جا ۱ (داستان ایتالیک پرانی فایل تز در Word) 2020-03-16T03:06:42+01:00 2020-03-16T03:06:42+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/256 خاله دانشجو سلام به همگیچه بگویم که شعار تو خالی نباشد و حرف بیهوده به حساب نیاید؟! اگر بگویم امیدوارم حالتان خوب باشد شاید به من بخندید اما اشکالی ندارد خنده هم برای عضلات صورت مفید است. شما بخندید اما من واقعاً امیدوارم به یک طریقی بتوانیم یک طوری حال خودمان را در این وانفسا خوب کنیم حتی شده مثل من با سرگرم شدن با گلهایی که هر روز بزرگتر می شوند و من لذتش را می برم و یا با زباله های خانگی ای که خشکشان می کنم تا هم از مصرف بی رویه ی پلاستیک برای بیرون بردن زباله ها خلاص شوم هم سهمی در کاهش شیرابه در سلام به همگی
چه بگویم که شعار تو خالی نباشد و حرف بیهوده به حساب نیاید؟! اگر بگویم امیدوارم حالتان خوب باشد شاید به من بخندید اما اشکالی ندارد خنده هم برای عضلات صورت مفید است. شما بخندید اما من واقعاً امیدوارم به یک طریقی بتوانیم یک طوری حال خودمان را در این وانفسا خوب کنیم حتی شده مثل من با سرگرم شدن با گلهایی که هر روز بزرگتر می شوند و من لذتش را می برم و یا با زباله های خانگی ای که خشکشان می کنم تا هم از مصرف بی رویه ی پلاستیک برای بیرون بردن زباله ها خلاص شوم هم سهمی در کاهش شیرابه در مراکز دپوی زباله ها داشته باشم و باعث آلودگی آبهای سطحی و زیرزمینی نشوم (محض اطلاعتان ۵ ماه و اندی است که داریم پسماند تر خانه مان را خشک می کنیم و در طی این مدت فقط یکبار بخشی از زباله های خشک شده را در کیسه پلاستیک ریخته ام و از خانه خارج کرده ام) . در همین حد یک شادی درونی عمیقی در این وانفسا نصیبم می شود. شما هم باید نسخه ی خودتان را پیدا کنید البته نسخه ای که کاربردی هم داشته باشد و مفید فایده باشد بهتر است. چرا که در این روزهای خانه نشینی حیف عمرمان است که فقط بنشینیم پای اخبار فضای مجازی که ماشالله تمامی هم ندارد و پر است از حرص و جوش خوردن از بی کفایتی مسؤولان و ناآگاهی و نادانی مردمی که برای رفتن به مسافرت جانفشانی می کنند و ...
بنابراین، باز امیدوارم حالتان خوب باشد اگر هم نیست حال خودتان را به یک طریقی خوب کنید حتی شده با منچ بازی کردن (خب، من چیزهایی که خودم را شاد می کنند به یادم می آید ).

به هر حال، می دانید که استرس سیستم ایمنی بدن را مختل می کند و کرونا در این شرایط خیلی خوش خوشانش می شود! کرونا را با شادی درونی آرزو به دل بگذاریم.

از اینها که بگذریم حرف درباره ی اوضاع و احوال خودم بسیااااار و بیش از حد و اندازه است:
اینکه تزم را داشتم تمام می کردم (البته تزم مدتهاست تمام شده است منظورم لکه گیری های پایانی اش است) که آن موشک های لعنتی خوردند به هواپیما و بچه های دانشگاه ما را به همراه ۱۷۲ نفر دیگر را بی گناه پر پر کردند و بعد هم نشستند به ریشمان خندیدند و به همدیگر تبریک گفتند و جایزه دادند و همه را حرص دادند و ... و این وسط نه من و همسرم که هیچیک از دوستانمان نیز حتی در حد یک ویرگول پیشرفتی در کار و زندگی شان نداشتند و تازه از هفته ی سوم به بعد بود که به زور هم که شده بود دست خودم را گرفتم و به سختی خودم را از جایم بلند کردم و به ادامه ی زندگی گرچه هنوز افتان و خیزان ادامه دادم.
این شد که تزی که قرار بود در اوایل ژانویه به دانشگاه فرستاده شود در نطفه خفه شد و مدام کش آمد و کش آمد و کش آمد و نشد که بشود ویرایشش کرد و این وسط آن ضرب المثل معروف شعرگونه هم به تمام و کمال بر بنده عارض شد که:
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید! 

چرا که چند صباحی هم با میکروسافت Word درگیری و کشمکش داشتم که همه جا را هم که گشتم نفهمیدم چرا دارد اذیتم می کند. یک اشکال ظاهراً فنی که این نرم افزار تایپ دارد که از یک میلیون نفر بر یک نفر عارض می شود و روی تک تک سلولهای عصبی اش رژه می رود و این بار قرعه را به نام من دیوانه زده بودند گویا! 

داستان از این قرار بود که :
من پاورقی هایی که می زدم به این صورت بود که: نام نویسنده، نام کتاب به حالت ایتالیک، و شماره صفحه.
گویا Word با برخی از نویسندگان و کتابهایشان در تز بنده دشمنی خاصی دارد که هنوز هم که هنوز است در عجبم چرا!

یعنی شما فکر کن من به این حالت ترکیبیِ  فونت نرمال و ایتالیک پاورقی می زدم شب لپ تاپ را خاموش می کردم و فردا می دیدم شمار زیادی از آن ایتالیک ها به فونت نرمال بدون ایتالیک برگشته اند و روز از نو و روزی از نو! 
در همه ی جستجوهای اینترنتی ام فقط یک نفر دقیقاً این مشکل را عنوان کرده بود و هیچکس هم در forum موردنظر نتوانسته بود کمکش کند گرچه من هر راهنمایی و دستورالعملی را که می گفتند اجرا می کردم اما این مشکل حل نشد که نشد! در گروه بچه های وسترن هم این را مطرح کردم و هیچ دانشجویی نتوانست کمکم کند.
امروز که یک شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ بود مصادف با ۱۵ مارس ۲۰۲۰، مجبور شدم تز سیصد و شصت و اندی صفحه ای را دو بار از اول تا آخر، صفحه به صفحه، چک کنم تا دوباره این ایتالیک ها برنگردد و بتوانم پی دی اف کنم و بفرستم برای دانشگاه. البته اول برای استادم فرستادم جهت تأیید نهایی و به امید خدا فردا به دانشگاه ارسال خواهم کرد اینجا می گویند submit. بعد دانشگاه اگر تأیید کند که طبق استانداردهای وسترن نوشته شده است و ایرادی نگیرد می رود که برود به دست داوران تز برسد و آنها حدود ۶ هفته فرصت خواهند داشت که تز را مطالعه کنند و سپس تاریخ دفاع و تمام به امید خدا...

حال که آمدم اینجا بنویسم تازه یادم افتاد که چرا از شما دوستان داخل ایران کمک نگرفتم شاید شما راه حل این مشکل را می دانستید! بالاخره باز هم دیر نیست چون فایل word را که بسته ام مطمئن هستم وقتی باز کنم باز همان مشکلات را خواهم دید. اگر راه حلی دارید حتماً لطف کنید زحمت بکشید برایم بنویسید شاید کارگشا باشد. با تشکر از شما! 

راستی، خدایی اش برای کارهای نیمه ضروری هم بیرون نروید لطفاً. ما دیروز یک کشته بر اثر کرونا از اقوام دادیم. بنده ی خدا شیمی درمانی می شده برای همین کارها رفته بودند بیمارستان، در شرایط آلودگی بیمارستان ها با کرونا، همانجا مبتلا به کرونا شدند و چون بدن بر اثر شیمی درمانی ضعیف شده بوده نتوانستند مقاومت کنند و از دست رفتند.  از این موارد به وفور گزارش می شود و دلیلش همین ما مردم هستیم که با در خانه نماندن و لجبازی کردن و اصرار به بیرون رفتن شرایط را به این وخامت رسانده ایم. 

کسی چه می داند شاید نفر بعدی خود من باشم که امروز اینها را می نویسم اما واقعاً مطمئن نیستم که فردا هم هستم یا نه!

زندگی های ما انسان ها فراتر از حد تصورمان در هم تنیده است مثلاً همان ساکنین چین اگر به دیگر نقاط جهان سفر نکرده بودند این بیماری از حالت اپیدمی به پاندمی تبدیل نمی شد! بنابراین اگر من در کانادا برای کار غیرضروری بروم بیرون، به طرق مختلف باعث شیوع بیشتر این بیماری در یک گوشه ی دیگر جهان هم خواهم شد. پس بهتر است در خانه بمانیم مرتب دستهایمان را با آب و صابون بشوییم. نانمان را پشت و رو داغ کنیم و مصرف کنیم و دیگر مسائل بهداشتی و ایمنی که ماشاءالله همه تان بهتر از من هم می دانید.

این هم یک پست خلاصه از همه چیز و همه جا. 

از اعماق درونم برای همگی شما دوستان دیده و نادیده ام آرزوی روزهای خوب خوب می کنم و امیدوارم در روزهای پایان سال هر روز بیشتر از دیروز حال دنیا خوب شود و حال تک تک شما خوانندگان عزیز و وفادار این صفحه... 

در پناه حق 
]]>
دسترسی به میهن بلاگ به سختی 2020-02-20T16:12:52+01:00 2020-02-20T16:12:52+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/255 خاله دانشجو با سلامنمی دانم چه اتفاقی افتاده است در سایت میهن بلاگ که خیلی وقتها حتی صفحه ی اول برای وارد شدن به وبلاگم را نیز باز نمی کند!؟ شاید تشخیص می دهد از بلاد خارجه وارد می شوم یا شاید بلاد خارجه تشخیص می دهد که دارم وارد یک سایت بلاد ممنوعه می شوم!؟ هر چه هست ورود مرا به میهن بلاگ سخت کرده است.گفتم خبر دهم اگر پیغامی گذاشتید و دیر دیدم دلیلش همین است. وگرنه هر چند اگر ننویسم باز دو سه روز یکبار به اینجا سر می زنم که اگر نظری نوشته اید پاسخ دهم.بله ما وفادار به شما هستیم  &n

با سلام

نمی دانم چه اتفاقی افتاده است در سایت میهن بلاگ که خیلی وقتها حتی صفحه ی اول برای وارد شدن به وبلاگم را نیز باز نمی کند!؟ 

شاید تشخیص می دهد از بلاد خارجه وارد می شوم یا شاید بلاد خارجه تشخیص می دهد که دارم وارد یک سایت بلاد ممنوعه می شوم!؟ هر چه هست ورود مرا به میهن بلاگ سخت کرده است.

گفتم خبر دهم اگر پیغامی گذاشتید و دیر دیدم دلیلش همین است. وگرنه هر چند اگر ننویسم باز دو سه روز یکبار به اینجا سر می زنم که اگر نظری نوشته اید پاسخ دهم.

بله ما وفادار به شما هستیم   فقط روزگار اندکی زیاد حالمان را گرفته است. البته روزگار که چه عرض کنم آنها حالمان را گرفته اند.

اما بدانید و بدانند:

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست. 
(صائب تبریزی)

خدا خیلی نگهدارتان باشد...!

* قسمت نظرات این یک پست را باز گذاشته ام که اگر دیدید یک زمانی خیلی زیاد نبودم از دوستانی که مرا می شناسند و می دانند مرده ام یا زنده بیایند و اینجا بنویسند که شما هم در جریان باشید.


]]>
زندگی مون کو ببین ما کشته های بی نبردیم 2020-01-22T18:45:45+01:00 2020-01-22T18:45:45+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/253 خاله دانشجو من هنوز در شوک هستم و حرفی برای گفتن ندارم جز احساس ناامنی بیشتر. 

من هنوز در شوک هستم و حرفی برای گفتن ندارم جز احساس ناامنی بیشتر. 

]]>
پیغام اورژانسی محیط زیستی! 2019-12-22T18:27:47+01:00 2019-12-22T18:27:47+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/251 خاله دانشجو با سلام به همگییک موضوعی که می خواستم از همین تریبون و هر تریبون دیگری که در اختیار دارم و شماها نیز در اختیار دارید پی بگیرید این موضوع محیط زیست است. دوستان دیده و نادیده ی من!این موضوع باید جزو مسأله های اصلی زندگی تک تک ما انسان ها در رأس و در یک اولویت ویژه قرار گیرد بنا به دلایلی که در ادامه عرض خواهم کرد:۱- به قول این انگلیسی زبان ها: We don't have Planet B ما یک زمین دومی با این شرایط نداریم که اگر اینجا نابود شد برویم و در آن یکی زمین زندگی کنیم!۲- بحث زباله های ما در طول با سلام به همگی

یک موضوعی که می خواستم از همین تریبون و هر تریبون دیگری که در اختیار دارم و شماها نیز در اختیار دارید پی بگیرید این موضوع محیط زیست است. 

دوستان دیده و نادیده ی من!

این موضوع باید جزو مسأله های اصلی زندگی تک تک ما انسان ها در رأس و در یک اولویت ویژه قرار گیرد بنا به دلایلی که در ادامه عرض خواهم کرد:

۱- به قول این انگلیسی زبان ها: We don't have Planet B ما یک زمین دومی با این شرایط نداریم که اگر اینجا نابود شد برویم و در آن یکی زمین زندگی کنیم!

۲- بحث زباله های ما در طول روز یک بحث بسیااااااار جدی در حوزه ی محیط زیستی است. فیلم های زباله های سراوان رشت را دیده اید؟ اگر ندیده اید سفارش اکید می کنم که حتماً بروید ببینید تا دست و دلتان بلرزد همانطور که چهار ستون بدن من لرزید!  وقتی فیلم را می بینید تو گویی آخرالزمان شده یا یک فیلم آخرالزمانی هالیوودی را دارید تماشا می کنید!  ببینید به گفتن نیست باید خودتان ببینیدش. این یکی از ویدیوهاست. عکس ها و ویدیوهای دیگرش را نیز ببینید. اینطور هم نیست که بگوییم خب، سراوان رشت به ما چه ارتباطی دارد من در فلان منطقه ی ایران هستم یا اصلاً ایران نیستم مگر من زباله تولید کرده ام؟ بله که ما زباله تولید کرده ایم! مگر جاهای دیگر این کره ی بینوای زمین بهتر از اینجاست؟ اینکه هنوز صدای ویرانی ای که ما موجودات یه سر دو گوش بر این طبیعت بکر و خدادادی روا داشته ایم درنیامده است دلیل بر این نیست که جاهای دیگر وضعشان بهتر از سراوان رشت است.

۳- در کنار این حجم عظیم زباله های تری که هر دو روز یکبار از خانه خارجش می کنیم و به اصطلاح خودمان «دور» می اندازیم نمی دانید چقدر هم شیرابه به این طبیعت روانه می کنیم! البته «دور» ی هم وجود ندارد همه اش با قدرت تمام به سوی ما بازخواهند گشت. چگونه؟ از طریق آبهای زیرزمینی و سطحی و جنگل و دریا و حیوانات و دشت و دمن و ... به تازگی شنیدم که در یک مرکز دپوی زباله که کلی شیرابه هم راه افتاده بوده یک ذره شیرابه پاشیده به چشم یک بنده ی خدایی و به قدری این شیرابه خطرناک است که چشمش را تخلیه کرده اند!  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

۴- معضل بزرگ انسان امروز «پلاستیک» است! فکر می کنم عصر ما را آیندگان «عصر پلاستیک» نام خواهند گذاشت. یک زمانی «عصر آهن و سنگ» داشتیم که آنها هم از طبیعت بودند اما ما انسانهای ناآگاهِ به اصطلاح مدرن که وقتی هم به گذشته ها نظر می افکنیم همه را به هیچ می انگاریم که تکنولوژی نداشته اند چقدر عقب مانده بوده اند و الخ...! چقدر باید بلاهت داشته باشیم که با آن ادعاهای بزرگ چنین ضربه های مهلکی به این موهبت خدادادی به مادرمان «زمین» وارد آورده ایم. 

این قضیه دیگر نه جای شوخی و شنگی ست و نیاز به همکاری و دلسوزی همگی مان دارد بله من، شما و هر کسی که این مطلب را می خواند یا نمی خواند.

من و همسرم که سالهاست سعی می کنیم پلاستیک اضافه هنگام خرید به خانه مان نیاوریم و از همین پلاستیک های موجود در خانه برای خرید استفاده می کنیم و پس از خالی کردن مواد غذایی دوباره پلاستیک ها می روند سر جای خودشان برای خریدهای بعدی...

اما در حال حاضر، چون از طریق صفحات فعال محیط زیستی در اینستاگرام متوجه شده ام که اوضاع خرابتر از این است ما هم سبک زندگی مان را تغییر داده ایم به سمت پسماند صفر شدن یعنی شهروند بی زباله شدن. یعنی شهروندی که حواسش جمع خواهد بود که خریدهای نابجا و غیرضروری کلاً نکند و در هر خرید این سؤال اساسی را سه بار با جدیت و تأکید از خودش بپرسد و اگر پس از سه بار جوابش واقعاً مثبت بود اقدام به خرید کند. آن سؤال این است:
آیا واقعاً به این وسیله یا کالا نیاز دارم؟
آیا «واقعاً» به این وسیله یا کالا نیاز دارم؟
آیا «واقعاً» به این وسیله «نیاز« دارم؟ 
و اگر جواب منفی بود یک راست باید برگردد به خانه. شهروند بی زباله سبک زندگیش تنها به پلاستیک نگرفتن از فروشگاه ها محدود نمی شود بلکه زباله های تر و خشک منزل خودش را نیز مدیریت می کند و مسؤولیت زباله های تولیدی خود را به عهده می گیرد. بخواهم توضیح بدهم باید ساعت ها حضوری و روزها و هفته ها کتبی برایتان بگویم و بنویسم. اما یک صفحه ی بسیار فعال در اینستاگرام هست که شما می توانید تمامی اطلاعات درباره ی سبک زندگی پسماند صفری را تنها از همین منبع به دست آورید و کم کم شروع کنید به سبز شدن، سبزگونه اندیشیدن و به محیط زیست یعنی محیط زندگی خودتان آسیب نزدن.

آن وقت است که زمین و آسمان و خشکی و دریا و جنگل و صحرا به جانتان دعا خواهند کرد و شما به این طریق مسیر عاقبت به خیری را برای خود و آیندگان رقم خواهید زد...

آن صفحه متعلق به خانمی شیرازی به نام آیه حمداوی است که خودشان میگویند پارسال که سفری به شمال کشور داشتند با دیدن حجم عظیم زباله در مازندران حالشان بد می شود و پس از برگشت به شیراز شروع به تحقیق و جستجو می کنند و می بینند اوضاع به شدت قمر در عقرب است و دست به کار می شوند که در زندگی خودشان بی زباله یا پسماند صفر شوند و البته که در حد خودشان نمانده اند چون نزدیک ۵۲ هزار نفر هم دارند صفحه ی ایشان را می بینند و خیلی ها از این تعداد از جمله ما با الگوبرداری از آموزش های ایشان دارند به سمت تولید نکردن زباله پیش می روند...
این هم لینک صفحه شون:

https://deskgram.co/ayehhamdavi

فعلاً این مطلب را در اولویت های خود قرار بدهید تا باز برگردم و بنویسم...

در پناه حق ...
]]>
چه بگویم نگفته هم پیداست... :-( 2019-11-18T15:30:25+01:00 2019-11-18T15:30:25+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/252 خاله دانشجو


]]>
این کانادایی های نامسلمان! 2019-11-04T19:31:05+01:00 2019-11-04T19:31:05+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/250 خاله دانشجو با سلامچند روز است که می آیم چیزی بنویسم باز می بینم حس نوشتن ندارم می روم. همین الآنش هم حس نوشتن ندارم اما سعی کردم این یک مورد را تا زیاد از داغی داستان نگذشته برایتان تعریف کنم.خب، طبق معمول سالهای قبل، بنده در کالج شاه King's University College مراقب امتحان هستم جهت امرار معاش. امسال اندکی دستمزدها را بالا برده اند. پارسال ها حدود ساعتی ۱۹.۲۷ دلار بود اما امسال حدود ۲۰ دلاری شده است. برای امتحانات میان ترم وظیفه ی مراقبین امتحان این است که از یک ربع قبل از امتحان هم حضور داشته باشن با سلام
چند روز است که می آیم چیزی بنویسم باز می بینم حس نوشتن ندارم می روم. همین الآنش هم حس نوشتن ندارم اما سعی کردم این یک مورد را تا زیاد از داغی داستان نگذشته برایتان تعریف کنم.

خب، طبق معمول سالهای قبل، بنده در کالج شاه King's University College مراقب امتحان هستم جهت امرار معاش. امسال اندکی دستمزدها را بالا برده اند. پارسال ها حدود ساعتی ۱۹.۲۷ دلار بود اما امسال حدود ۲۰ دلاری شده است. 
برای امتحانات میان ترم وظیفه ی مراقبین امتحان این است که از یک ربع قبل از امتحان هم حضور داشته باشند و تا یک ربع پس از اتمام امتحان هم بمانند برای کمک به استاد و آن نیم ساعت را هم به مدت زمان امتحان می افزایند و برایش حقوق رد می شود.

شنبه ی هفته ای که گذشت از ساعت ۱ بعد از ظهر تا ۵ عصر مراقب امتحان بودم. بله یک امتحان ۴ ساعته. بچه های بیزینس همیشه امتحاناتشان ۴ ساعته است و عجیب اینکه در طول ۴ ساعت همه اش در حال نوشتن و حساب و کتاب هستند. خود سؤالات را که نگاه می کنی می بینی خود متن سؤال یک پاراگراف کامل است.  خب، سؤالی که متنش یک پاراگراف ۱۰-۱۲ سطری باشد توقع دارید جوابش در دو سطر داده شود؟ 
بنده ی خدا دانشجو هم باید یک دو پاراگرافی بنویسد خب. کمتر بنویسد زشت می شود خب. 
یادش بخیر! در دوران لیسانس درس تاریخ اسلام داشتیم با یک استاد معمم که ترم بالایی ها می گفتند خیلی روی جواب ها حساس است و باید همان قدر که در کنار سؤال ذکر کرده بنویسی بیشتر یا کمتر را نمره کم می کند. سر جلسه ی امتحان ترم دیدم بله، جلوی هر سؤال داخل پرانتز نوشته (۸سطر) - (۹ سطر) - (۷ سطر) و الخ.  یعنی مثلاً در ۸ سطر پاسخ دهید. جواب یکی از سؤالات را که داشتم می نوشتم تنظیم هم کرده بودم که همان ۸ سطر باشد دیدم سطر هشتم تمام شد و هنوز جمله ام ناقص است. خواستم بروم سطر ۹ با خودم گفتم نکند نمره ام را کم کند!  دستم را بلند کردم و استاد آمد. گفتم: ببخشید نوشته اید ۸ سطر ولی من جمله ام در سطر هشتم تمام نشده می توانم به سطر نهم هم بروم؟  یک نگاه ایستاده به نشسته ای (ایشان ایستاده بنده نشسته) به من کرد و لبخندی زد و گفت: باشه برو ولی بیشتر نشه دیگه. گفتم: چشم استاد. نمیشه. 

بله داشتم می گفتم. با یک دانشجوی پسر نیجریایی باهم مراقب امتحان در یکی از کلاس ها بودیم. رفتیم دیدم کارگاه آموزشی رانندگی در آن کلاس برگزار کرده اند و انگار نه انگار که اینجا قرار است امتحان برگزار شود.
استاد کارگاه یک آقای هندی بود با عمامه ی مخصوصی که بر سر می کنند. می دید که ما جلوی در متظریم. خودش آمد بیرون گفت: کاری دارید؟ گفتیم: نه ولی اینجا امتحان هست و ما هم مراقب امتحانیم. گفت: ولی به ما نگفته اند من کارگاه آموزشی دارم. گفتیم اینطوری است دیگر و برنامه ای را که از طرف کالج شاه برایمان فرستاده بودند نشانش دادیم و بنده ی خدا به شاگردانش گفت باید برویم جای دیگری پیدا کنیم. البته قبلش هم زنگ زد ببیند چرا هماهنگ نکرده اند و این کلاس را به او داده اند اما چون شنبه روز تعطیلی بخش اداری است کسی را پیدا نکرد پاسخگو باشد و با شاگردانش گذاشتند رفتند و ما رفتیم داخل کلاس.

خب، یک ربع به یک که باید در کلاس می بودیم شد ۱، کسی نیامد! حتی دانشجویی هم جلوی در نبود.  ساعت شد ۱:۱۰ بعد از ظهر هیچ خبری نشد. آمدیم بالا ببینیم چرا نه استاد هست نه دانشجو، دیدیم یکی دو تا مراقب اتحان دیگر هم منتظر هستند و آنها هم مراقب امتحان بیزینس هستند چون در بیشتر مواقع اساتید بیزینس همزمان امتحان برگزار می کنند و سؤالاتشان مشترک می شود.
آنها هم گفتند گویا امتحان با یک ربع تأخیر برگزار خواهد شد.
این بنده ی خدا که هندی بود بازگشت و با حالت ناراحتی گفت: شما چرا اینجایید؟ کلاس منم تعطیل کردید امتحان هم که برگزار نکردید! گفتیم: ما کاره ای نیستیم اینجا اسم کلاس امتحانی ما را همان نوشته اند که شما حضور داشتید. از خودمان که نگفتیم که!
دوباره برگشتیم سر کلاس ده دقیقه ای هم منتظر شدیدم دیدیم نه بابا!‌ پرنده پر نمی زند. این طبیعی نیست! همیشه جلوی کلاس امتحان کلی دانشجو جمع می شوند فهمیدیم یک اتفاقی افتاده. شاید امتحان لغو شده شاید جابجا شده هر چه شده به دانشجویان بیزینس خبر داده اند که کسی پیدایش نیست اما به ما مراقبین نگفته اند.
آمدیم بیرون دیدم به به! خیل عظیمی از مراقبین امتحانات بیزینس حیران و ویلان در حیاط کالج شاه جمع شده اند. من رفتم از کارمند امنیت security staff کالج پرسیدم که ببینم در جریان است یا نه. او هم گفت امروز دو امتحان بیزینس داریم. یکی از ۹ صبح بود تا ۱ بعد از ظهر. یکی هم از ۵ هست تا ۹ شب.  این ساعتی که شما می گویید امتحانی نیست.
وااا! این دیگر چه مدلیش است خب!؟ فهمیدیم که امتحان جابجا شده ولی چون شنبه است ما به مسؤول برگزاری امتحان ها و مراقبین دسترسی نداریم که جویای داستان شویم ایمیل اساتید هم ذکر نشده که با آنها تماس بگیریم و بنابراین خیلی هایمان گفتیم ما تا ۵ اینجا نمی مانیم. روز تعطیلی مان اینطور از دست رفت برمی گردیم خانه هایمان.
یکی از بچه ها پرسید که خب، ما که آمده بودیم آیا پولمان را می دهند؟ من و چند نفر دیگر که سال های قبلی یکی دو مورد از چنین تجربه هایی را داشتیم البته نه به این شدت و وسعت، گفتیم اگر اشتباهی از طرف خود کارمندان کالج صورت بگیرد مثلاً به جای یک مراقب دو مراقب فرستاده باشند بعداً هر دو حاضر شوند و معلوم شود که استاد فقط یک مراقب نیاز داشته به هر دوی مراقب ها پول آن امتحان را می دادند. گفتیم همه همین الآن به Melissa مسؤول مراقبین کالج ایمیل بزنیم و داستان را تعریف کنیم. ببینیم چطور می شود.
برگشتیم و همه نوشتند که چه شده است.
شنبه تمام شد. یک شنبه هم تمام شد. دوشنبه صبح Melissa به همه ایمیل زد که واقعاً متأسفم این اتفاق افتاده! خود اساتید وقت امتحان را جابجا کرده اند و حتی دفتر رییس کالج و شخص من هم اطلاعی نداشتیم. من با مدیرمان صحبت می کنم که ببینیم چطوری به شما پول خواهند داد.
وقتی مخاطبین این ایمیل را شمردم دیدم یا خدااااا! ۲۲ یا ۲۳ نفر مراقب بودیم برای امتحان ۴.۵ ساعته در کلاس های مختلف کالج شاه. 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... ۴.۵ ساعت * ۲۰ دلار * ۲۲ یا ۲۳ نفر  = حدود ۲ هزار دلااااار 

گذشت... شد سه شنبه. Melissa دوباره به همه ایمیل داد که:

,Dear Proctors 

 

Thank you for your patience as this issue was sorted out. I have been given the go ahead to let you know that you can include all 4.5 hours from Saturday’s exam on your timesheets. You will be paid in full for the time that you set aside to proctor this exam- we want to acknowledge the importance of your time


کوتاه سخن اینکه: ما که از این قضیه خیلی متأسفیم و وقتتان گرفته شد روز شنبه ای (در ایمیل قبلی اینها را نوشته بود) برای جبران مافات و قدردانی از حضور تک تک شما همه ی ۴.۵ ساعت را {که کار هم نکردید و برگشتید خانه هایتان} پرداخت خواهیم کرد. 



ما هییییییییچ ما نگاااااااااه و اما ما ایرانی ها آآآآآآآآآه! 

]]>
یک سؤال در باب مطلب پایین تر از این 2019-10-25T15:49:27+01:00 2019-10-25T15:49:27+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/249 خاله دانشجو سلامدر پست قبلی (پایین تر از این) که نوشته بودم هنوز زنده ام یک بنده ی خدای نازنینی آمده و نپسندیدن اختیار کرده. حال نمی دانم منظورش این بوده که چرا زنده ای؟ چرا هنوز زنده ای؟ اصلاً‌ نپسندیدم که هنوز زنده ای؟ یا چه!حالا هویت آن شخص نپسندیده را کاری نداریم فقط لطفاً بیاید بدون ذکر نام بگوید چه چیز را نپسندیده و خانواده ای را از نگرانی نجات دهد!در پناه حق باشید تا همیشه... اما همچنانکه شما همچنان در پناه حق هستید بنده برخواهم گشت و باز خواهم نوشت نگران نباشید. سلام

در پست قبلی (پایین تر از این) که نوشته بودم هنوز زنده ام یک بنده ی خدای نازنینی آمده و نپسندیدن اختیار کرده. 

حال نمی دانم منظورش این بوده که چرا زنده ای؟ چرا هنوز زنده ای؟ اصلاً‌ نپسندیدم که هنوز زنده ای؟ یا چه!

حالا هویت آن شخص نپسندیده را کاری نداریم فقط لطفاً بیاید بدون ذکر نام بگوید چه چیز را نپسندیده و خانواده ای را از نگرانی نجات دهد!


در پناه حق باشید تا همیشه... اما همچنانکه شما همچنان در پناه حق هستید بنده برخواهم گشت و باز خواهم نوشت نگران نباشید.
]]>
هنوز زنده ام دوستان :)) 2019-10-19T01:07:10+01:00 2019-10-19T01:07:10+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/248 خاله دانشجو سلاممدتی ایران بودم چند هفته ای می شود که برگشتم. بعداً می آیم...در پناه حق باشید تا همیشه...  سلام
مدتی ایران بودم چند هفته ای می شود که برگشتم. 

بعداً می آیم...


در پناه حق باشید تا همیشه... 
]]>
پیرو مطلب پایینی، دو توصیه ی اساسی در باب مهاجرت به کانادا از هر طریقی که قصد دارید. 2019-08-09T00:41:10+01:00 2019-08-09T00:41:10+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/247 خاله دانشجو با سلامشما را به آموختن خوب و عمیق زبان انگلیسی وآموختن یک حرفه یا مهارت پیش از اقدام برای مهاجرت به کاناداتوصیه می کنم.این دو در کنار هم نخواهند گذاشت در این کشور گرسنه بمانید.همسرم می گوید: کاش می شد یک سال بروم ایران کلی چیز یاد بگیرم برگردم... خب می دانید که اینجا هزینه ی آموزش همه چیز کلاً گران است. از همان رانندگی پایه ۱ که ۸ هزار دلار هزینه ی آموزشش است شما حدیث مفصل میزان هزینه ی آموزش باقی چیزها را خود بخوانید و پیش بروید...البته در باب برنامه نویسی یا نرم اف

با سلام

شما را به آموختن خوب و عمیق زبان انگلیسی 
و
آموختن یک حرفه یا مهارت 
پیش از اقدام برای مهاجرت به کانادا
توصیه می کنم.

این دو در کنار هم نخواهند گذاشت در این کشور گرسنه بمانید.

همسرم می گوید: کاش می شد یک سال بروم ایران کلی چیز یاد بگیرم برگردم...
 خب می دانید که اینجا هزینه ی آموزش همه چیز کلاً گران است. 
از همان رانندگی پایه ۱ که ۸ هزار دلار هزینه ی آموزشش است شما حدیث مفصل میزان هزینه ی آموزش باقی چیزها را خود بخوانید و پیش بروید...

البته در باب برنامه نویسی یا نرم افزارهای طراحی و ... در یوتیوب و حتی سایت های ایرانی ای مانند بنیاد آموزش ۳۶۵ هم کلی فیلم موجود است که شما را تا یک سطح خوبی پیش خواهد برد. 

اما اگر هم به آن آموزش ها بخاطر فیلتر یا سرعت اینترنت دسترسی خوب و با کیفیتی ندارید قدر «حضور» در آن محیط را بدانید چون کافیست پایتان به این جغرافیا برسد وقتی متوجه شدید که برای هر نفس کشیدنتان هم باید با دلار هزینه اش را بپردازید تازه می فهمید که باید در آن محیط که اکنون به هیچ وجه قدرش را نمی دانید بهینه ترین حالت استفاده را پیش می گرفتید که نگرفتید.

و آن وقت است که علی می ماند و حوضش!
شما می مانید و کلی انگشت حسرتِ به دندان گَزیده!

و البته

من و همسرم شما را حلال نخواهیم کرد اگر به حرفمان گوش ندهید!

]]>
راهنمایی در باب آموختن یک مهارت پیش از کانادا آمدن 2019-08-07T03:29:15+01:00 2019-08-07T03:29:15+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/246 خاله دانشجو   سلام دوستان ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه ی سه شنبه شب ۱۵ مرداد ۹۸ و ۶ آگوست ۲۰۱۹ است و من خسته از کار ویرایش تز... گفتم اندکی برایتان بنویسم هم شما از بی مطلبی به در آیید هم بنده مفید فایده واقع شوم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...   این بار می خواهم درباره ی یک موضوع مهم برای کسانی که می خواهند به کانادا بیایند عرض کنم. فرقی هم نمی کند که برای تحصیل می آیید یا برای اقامت دائم. به هر حال، روزگار به طریقی خواهد چرخید و چرخ خوا

 

سلام دوستان

ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه ی سه شنبه شب ۱۵ مرداد ۹۸ و ۶ آگوست ۲۰۱۹ است و من خسته از کار ویرایش تز...

گفتم اندکی برایتان بنویسم هم شما از بی مطلبی به در آیید هم بنده مفید فایده واقع شوم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...

 

این بار می خواهم درباره ی یک موضوع مهم برای کسانی که می خواهند به کانادا بیایند عرض کنم. فرقی هم نمی کند که برای تحصیل می آیید یا برای اقامت دائم. به هر حال، روزگار به طریقی خواهد چرخید و چرخ خواهد خورد که شما اینجا در پی یافتن کار باشید.

 

راستش را بخواهید از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، قبلاً هم جسته گریخته در این باره حرف زدم که کارهای خدماتی و مهارتی در کانادا بازارشان خوب است و همیشه تقاضا برای این کارها هست. البته این را در مقایسه با رشته های دانشگاهی در سطح تحصیلات تکمیلی عرض می کنم که پس از فارغ التحصیلی کلی باید در صف انتظار بمانند که شاید کاری مرتبط با رشته پیدا کنند.


توصیه ی اکید همسر بنده به همه ی آشناها و غریبه ها این است که تا در ایران هستید به فکر آموختن یک مهارت به درد بخور باشید و با دست پر بیایید اینجا. ببینید حتی اگر دارید برای دکترا می آیید بیایید اما با دست پر بیایید.

دست پر یعنی چه؟  یعنی خواهر و برادر من! یک مهارتی یک حرفه ای یاد بگیرید خب. می بینید همان شد راه رزق شما در این محیط. بگذارید با مثال برایتان شرح دهم:

ببینید حتماً بین برنامه هایتان وقتی باز کنید برای آموختن یک مهارت به درد بخور مثل آرایشگری، خیاطی، مانیکور و پدیکور در حد خوب و قابل قبول برای پیدا کردن کار در کانادا (توصیه به خانم ها)، لوله کشی، جوشکاری حرفه ای، رانندگی پایه  ۱ که همیشه ی خدا راننده ی پایه ۱ می خواهند و محض اطلاعتان بگویم که در کانادا هزینه ی آموزش رانندگی پایه  ۱ حدود ۸ هزار دلار ناقابل کانادا است ، یادگیری فتوشاپ، اتوکد، و دیگر نرم افزارهای طراحی و برنامه نویسی،...

 

این آخری توصیه ی اکید همسرم است چون خودش در کالج که درس می خواند این نرم افزارهای طراحی را دارند یاد می گیرند. همه اش دارد حسرت می خورد که: «ای کاش آن زمان که در ایران بودم به جای اینکه از شرایط ناله کنم و افسرده به زندگی ادامه دهم خودم را می ساختم و می آمدم اینجا!» شما کافیست در این سایت های کاریابی کانادا مثل indeed یک جستجوی ساده انجام دهید قشنگ دستتان می آید که چه مهارت هایی در اینجا به دردتان خواهد خورد. به قدری اتوکد کار و راننده ی پایه ۱ و برنامه نویس می خواهند که حد و حساب ندارد!

جالبی ماجرا این است که من همین الآن که دارم اینها را برایتان می نویسم همسرم پای لپ تاپ است و به ناگهان گفت: «بیا! یک نفر اتوکد کار می خواد با یک سال سابقه ی کار!»  من هم برایش توضیح دادم که چه تقارنی پیش آمد کرد!  من هم داشتم از حرف خودت برای وبلاگی ها می نوشتم.

دوستان! به قول زنده در یاد اخوان ثالث: این نه جای شوخی و شنگی ست! دیگر هر چه ما فرصت ها را در ایران که بودیم از دست دادیم بس است برای تمام بشریت!  شما پا جای پای ماها نگذارید دیگر! ببینید این حرفها را کسی می گوید که تجربه ی زندگی آن طرف و این طرف را داشته است. در هیچ کتاب راهنمای مهاجرت به کانادایی هم بعید می دانم از این صحبت های ناب بتوانید پیدا کنید.

این یک اتمام حجت از طرف دو مهاجر است برای تمامی شماهایی که قصد دارید روزی به کانادا بیایید که پس از اینکه آمدید نگویید که: «هیچکس نبود اینها را به من بگوید و مرا آگاه سازد که تا وقتی که در ایران بودم بتوانم از فرصت های خالیم نهایت استفاده را بکنم و خودم را قوی کنم برای ورود به این کشور!»

هیچ منتی هم بر هیچکسی نمی گذارم با گفتن این حرفها و راهنمایی کردنشان! پیام بازرگانی هم وسط مطالب ندارم که از این راه پولی هم به جیب بزنم. دیدید هر کسی یک صفحه ی مجازی دارد و آموزش زبانی آشپزی ای چیزی دارد پس از مدتی که مخاطب جمع کرد شروع می کند به قبول تبلیغات صد من یه غاز؟! یعنی به معنای واقعی کلمه به شعور مخاطبشان توهین می کنند با این حرکت! بگذریم حرف در این باره زیاد است و به ما هم هیچ ارتباطی ندارد! 

بیان این مطالب ممکن است یک نفر را آگاه یا آگاهتر سازد برای اینکه بداند چه باید کرد پیش از مهاجرت، و نگفتنش برای ما که این راه را آمده ایم و این تجربه های تلخ و شیرین را داشته ایم  یعنی یک نمره ی منفی! که چرا می دانستیم و نگفتیم!

 

یاد این مطلب از کتاب «پیامبر و دیوانه» اثر جبران خلیل جبران بزرگ افتادم که چقدر دوست می دارمش و مدام با خودم زمزمه اش می کنم:

و همچنان كه یک برگ، زرد نمی شود مگر با دانش خاموش تمام درخت، خطاكار هم خطایی نمی تواند كرد مگر با اراده ی پنهان همه ی شما ؛
شما باهم صف بسته اید و بسوی خویشتن خدایی خود، گام برمی دارید. راه، شمایید و رونده، شما

و آنگاه كه یكی از شما از پای می افتد، افتادنش زنهاری ست از برای آنها كه از پشت سر می آیند تا پایشان به سنگ نگیرد. آری ؛ 
و نیز زنهاری ست برای آنان كه از پیش رفته اند و با آنكه تیزرو تر و استوارتر بوده اند، سنگ را از سر راه برنداشته اند ... " پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران"

 

حال، با این وصف ما در حکم آنها که زودتر از شما خواننده ی گرامی به کانادا آمده ایم تا این زنهار دوم شامل حالمان نشده است تا آنجا که در توانمان باشد راهنمایی خواهیم کرد که سنگی جلوی پای شما نگیرد.

 شما نیز که با تجربه ی فعلی ما آن زنهار اول شامل حالتان شده است (تجربه ی ما مثل افتادن آن شخص است بخاطر بی تجربگی یعنی سنگ سر راه) به هوش باشید و برای خود کاری کنید خب!


اگر سؤالی در باب رشته های خاص خدماتی و مهارتی داشتید در بخش نظرات همین مطلب بپرسید در حد توان، وقت و اطلاعاتم در اولین فرصت پاسخ خواهم گفت...



ساعت ۱۱:۴۳ دقیقه ی شب شد و این مطلب تمام.

 

در پناه حق باشید!


]]>
آبشار نیاگارا و روز ملی کانادا Canada Day 2019-07-02T13:08:28+01:00 2019-07-02T13:08:28+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/245 خاله دانشجو با سلام و عرض ادب پس از این مدت طولانی بی خبریپس از مدت ها یکجا نشستن و جایی نرفتن دیروز روز دوشنبه اول جولای ۲۰۱۹ که روز ملی کانادا Canada day بود فرصتی پیش آمد که دل به طبیعت بزنیم و ذهن و روحمان را بازسازی کنیم.تصمیم گرفتیم برویم نیاگارا... هوا را هم که باید قبل از سفر باید چک کرد تا به ناگهان در یک بعدازظهر طوفانی گرفتار نیاییم. همه چیز عالی بود و صبح زود راه افتادیم...این را هم بگویم که روز ملی کانادا بیشتر مردم لباسهایی با رنگ پرچم کانادا به تن می کنند. یعنی قرمز و

با سلام و عرض ادب پس از این مدت طولانی بی خبری

پس از مدت ها یکجا نشستن و جایی نرفتن دیروز روز دوشنبه اول جولای ۲۰۱۹ که روز ملی کانادا Canada day بود فرصتی پیش آمد که دل به طبیعت بزنیم و ذهن و روحمان را بازسازی کنیم.

تصمیم گرفتیم برویم نیاگارا... هوا را هم که باید قبل از سفر باید چک کرد تا به ناگهان در یک بعدازظهر طوفانی گرفتار نیاییم. همه چیز عالی بود و صبح زود راه افتادیم...

این را هم بگویم که روز ملی کانادا بیشتر مردم لباسهایی با رنگ پرچم کانادا به تن می کنند. یعنی قرمز و سفید. البته این روز برای خودش تبلیغات خاص خودش را هم دارد از یکی دو ماه قبلتر لباس هایی مربوط به این روز تولید و رویشان چاپ می شود و کلی  بیزینس های رسمی و پردرآمدی هم در این زمینه ها فعالیت دارند!


عکسهای زیر و توضیحات بنده را ببینید:

این عکس پایین به سمت آبشار است. جماعتی از ۷۲ ملت در آنجا حضور داشتند که البته رتبه ی اولش مربوط می شد به چینی ها و هندی ها. و به این ترتیب است که شما رنگ های سفید و قرمز را بیشتر از رنگ های دیگر در لباس های مردم مشاهده خواهید کرد.
آن قسمت از آبشار هم که مشاهده می کنید مربوط به قسمت آمریکایی آبشار نیاگاراست که در سمت آمریکا قرار دارد. البته قبلاً هم عرض کردم که آن آبشار نعلی شکل معروف، به آبشار بخش کانادایی معروف است البته بخشی از نعلش هم در آمریکا افتاده است که در عکس های بعدی خواهید دید.


و همچنان بخش آمریکایی آبشار
قایق قرمز رنگی که در تصویر زیر می بینید داستانش اینگونه است:
قایق قرمز رنگ نیست. قایق بازدیدکنندگان را به سمت دو آبشار می برد که از نزدیک بتوانند آبشارهای نیاگارا را ببینند. به افرادی که سوار قایق می شوند پوشش های نایلونی ای می دهند به رنگ های قرمز و آبی که آن را بپوشند و مقابل آبشار خیس نشوند. چون شدت آب به قدری است که از سر تا پا خیس خواهید شد و هیچ راهی ندارد اصرار نکنید. 
این قرمز رنگ ها این بار مسافران کانادایی بودند و آبی ها مسافران آمریکایی.
هر از گاهی این رنگ ها را نیز بین آمریکا و کانادا جایجا می کنند. همین رنگ ها به قایق جلوه و جذابیت خاصی داده که فقط از بالای آبشار نمایان است که در تصاویر بعدی مشاهده خواهید کرد... 



این قسمت جایی است که بازدیدکنندگان آبشار با قایق به پایین می روند تا سوار قایق شوند. الآن نمی دانم بلیت این قایق ها چقدر است ولی سال ۲۰۱۱ نفری ۱۶ دلار بود اگر اشتباه نکنم. 

خب، این پایینی هم یک قایق آبی پوش از سمت آمریکا در مقابل عظمت نیاگارای نعلی شکل کانادایی

این عکس ها را از بالای آبشار برایتان گرفته ام.


و اما منبع این آبشار کجاست؟

اینجا نه منبع که بخشی از آبی است که با فشار به سمت آن ارتفاع در حال پیشروی است:



آن آب فوران کننده در تصویر بالا و پایین همان قسمت نعل اسبی آبشار است که من از فاصله ی دورتری از آنجا این عکس را گرفته ام:


این هم نمای نزدیکتر از بخش نعلی شکل که آب از ارتفاع ۵۴ متری به پایین فرو می ریزد:


به به!‌ اوج شکار لحظه ها اینجاست که از ساختمان روبروی آبشار یک رنگین کمان کامل را شاهد بودیم 

به قول همسرم، رنگین کمان دیگر هم همین مردم بودند با اینهمه تنوع پوشش 


این هم دو عدد عکس از قایق ها قرمز و  آبی پوش در دل آبشار





این پاینی هم تصویری از سیل جمعیتی که در بین دو آبشار در حال رفت و آمد بودند.
آن مرغ دریایی هم به طرز زیبایی وارد تصویر شده است. 

البته دیدن این مرغان دریایی از همین دور زیباست دوستی داشتیم که می گفتند مبادا به یکی از اینها یک تکه نان بدهید! می روند تمام قبیله شان را به سمت شما گسیل می دارند و شما تنها راه چاره تان فرار از محل باشد. همین. 



درپناه حق باشید!
]]>
مشکل امنیتی میهن بلاگ؟! 2019-06-18T19:25:26+01:00 2019-06-18T19:25:26+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/244 خاله دانشجو با سلامچند روز پیش وارد میهن بلاگ شدم با این حجم از نظرات جدید و نخوانده روبرو گشتم:۱۴۶ نظر نخوانده!!! فهمیدم چه خبره!نظراتِ به لاتین نوشته شده که حتی نمی شود اسمش را گذاشت انگلیسی چون جمله ها سر و ته ندارند و فقط یکسری واژگان بی ارتباط به هم پشت سر هم چیده شده اند و نمی دانم اینها عین ملخ از کجا حمله ور شده اند به وبلاگ بنده یا به کل میهن بلاگ که تمامی هم ندارند! البته از آن روز به بعد همچنان روزی چند عدد از اینها نظر می نویسند و بنده حذفشان می کنم!تنها چیزی که به ذهنم خطور
با سلام
چند روز پیش وارد میهن بلاگ شدم با این حجم از نظرات جدید و نخوانده روبرو گشتم:


۱۴۶ نظر نخوانده!!! 

فهمیدم چه خبره!

نظراتِ به لاتین نوشته شده که حتی نمی شود اسمش را گذاشت انگلیسی چون جمله ها سر و ته ندارند و فقط یکسری واژگان بی ارتباط به هم پشت سر هم چیده شده اند و نمی دانم اینها عین ملخ از کجا حمله ور شده اند به وبلاگ بنده یا به کل میهن بلاگ که تمامی هم ندارند! 

البته از آن روز به بعد همچنان روزی چند عدد از اینها نظر می نویسند و بنده حذفشان می کنم!
تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این است که میهن بلاگ جای امنی نیست و هکرها یا مخرب ها براحتی می توانند پیغام های فلّه ای به این و آن بفرستند! 

خدایا! این بار باید کجا کوچ کنیم؟! 

به روز رسانی:
یک بنده ی خدایی این پیغامرا به صورت خصوصی برای این مطلب بنده فرستادند:
ربطی به هک نداره
این مربوط میشه به کد تصویری در نظرات...
که ربات فرستنده نظر، کد رو تشخیص میده و تند تند نظر ارسال میکنه.

دو سال قبل کد امنیتی گوگل گذاشتن که همه میگفتن کده سخته و.. برداشتنش:
http://admin.mihanblog.com/post/267
]]>
و باز مونترآل 2019-06-13T03:55:49+01:00 2019-06-13T03:55:49+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/243 خاله دانشجو با سلام به همگیپیرو پست مونترآل می خواستم عرض کنم خدمتتان که مونترآلی ها مهمان ما در لندن بودند و کلی از شهر ما خوششان آمد و به این اذعان هم کردند خودشان.  دیدید بی راه نگفتم؟ ما هم از وقتی از مونترآل برگشتیم از این لندن بینوا بیشتر خوشمان می آید هر روز بیشتر از دیروز... تازه شنیدم که واقعاً مونترآل به شهر پر از چاله معروف است.  صحت و سقمش را خودتان پی بگیرید. بیش از این فرصت ندارم. در پناه حق باشید!

با سلام به همگی

پیرو پست مونترآل می خواستم عرض کنم خدمتتان که مونترآلی ها مهمان ما در لندن بودند و کلی از شهر ما خوششان آمد و به این اذعان هم کردند خودشان.  دیدید بی راه نگفتم؟ 
ما هم از وقتی از مونترآل برگشتیم از این لندن بینوا بیشتر خوشمان می آید هر روز بیشتر از دیروز... 


تازه شنیدم که واقعاً مونترآل به شهر پر از چاله معروف است.  صحت و سقمش را خودتان پی بگیرید. 

بیش از این فرصت ندارم. 

در پناه حق باشید!
]]>
ماجرای تزنویسی بنده ۱ 2019-05-18T04:20:38+01:00 2019-05-18T04:20:38+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/241 خاله دانشجو با سلام به همگی   شاید شما خوانندگان محترم این صفحه اگر داستان های تزنویسی بنده را دنبال کرده باشید و مطالب را خوانده باشید این سؤال برایتان پیش آمد کرده باشد که چرا این تز تمام نمی شود خب؟   همانطور که سید آرمان عزیز گفتند قرار بود بنده دسامبر ۲۰۱۸ آخر مهلت تزنویسی ام باشد. اما یکسری پیش آمدهایی رخ داد که در ذیل حضورتان عرض خواهم کرد:   از تابستان ۲۰۱۸ سردردهای ممتد چند روزه دوباره گریبان مرا بد جوری گرفتند

با سلام به همگی

 

شاید شما خوانندگان محترم این صفحه اگر داستان های تزنویسی بنده را دنبال کرده باشید و مطالب را خوانده باشید این سؤال برایتان پیش آمد کرده باشد که چرا این تز تمام نمی شود خب؟

 

همانطور که سید آرمان عزیز گفتند قرار بود بنده دسامبر ۲۰۱۸ آخر مهلت تزنویسی ام باشد. اما یکسری پیش آمدهایی رخ داد که در ذیل حضورتان عرض خواهم کرد:

 

از تابستان ۲۰۱۸ سردردهای ممتد چند روزه دوباره گریبان مرا بد جوری گرفتند به طوری که شاید در طی دو سه ماه بارها و بارها رفتم پیش دکتر که ببینیم دردم چیست آخر.  خب سردرد را هم که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند می دانید که چطوری است! قشنگ شما را هم از دنیا عقب می اندازد هم از آخرت! یعنی این دنیای رنگی را حسابی برایم سیاه و سفید کرده بود البته اگر می توانستم چشمهایم را باز کنم و ببینم.

 

سرتان را درد نیاورم پزشک عمومی دانشگاه مرا ارجاع داد به متخصص مغز و اعصاب مدتی بعد نوبتم شد رفتم معاینه کرد گفت مشکلی نداری. دوباره گفتیم یک ام آر آی هم بگیریم شاید یک چیزی هست و ما نمی دانیم خب. آخر اینقدر طولانی و کش دار؟  همسر دوستم که مطالعات طب سنتی داشت و در این زمینه دستی بر آتش دارد توصیه کرد ام آر آی نروم و اصرار داشت که با اصلاح تغذیه درمان شوم و معتقد بود که اصلاً نیازی به ام آر آی ندارم. من هم می دانستم که کار زیاد پای کامپیوتر و بد نشستن جلوی لپ تاپ که باعث آزار ستون فقرات و گردنم شده است و نیز استرس و اضطراب تمام کردن تزنویسی یک عامل اساسی در این سردرد هاست اما باز جهت اطمینان گفتم ام آر آی را هم بروم. ام آر آی رفتنم هم یک ماجرای دیگری دارد که در نوع خود شنیدنی ست واقعاً.   آن بماند برای یک وقت دیگر...

 

جواب ام آر آی هم شکر خدا سالم بود. خب، من که سعی می کنم نکات و دستورهای طب سنتی را رعایت کنم این را هم می دانستم که بدنم را سردی برداشته است و همین هم یکی از دلایل سردرد های بنده ست. اما خب، دکترهای اینجا که با این مقوله آشنایی ندارند که! آنها دنبال علت های موضعی و موردی و مربوط به همان منطقه (سر) می گردند بیشتر.

 

وقتی دیگر طاقتم طاق شد و تز نوشتنم عقب افتاد یعنی طبق زمان بندی ای که داشتم فصل های تز به موقع تمام نمی شد چون روزهای متوالی نمی توانستم کار کنم، پزشک دانشگاه یک گواهی پزشکی برایم صادر کرد که ترم پاییزی سپتامبر ۲۰۱۸ را  مرخصی بگیرم و این کار انجام شد. خب، در مرخصی حق کار پژوهشی را عملاً به عنوان دانشجوی در حال تحصیل نداشتم اما چون استادم انسان شریفی است شکر خدا، باهم این قرار را گذاشتیم که تا آنجا که می توانم حتی کم تز را بنویسم. چون کسانی که با تز نویسی درگیر هستند یا بوده اند می دانند که فقط کافیست چند روزی کار را متوقف کنید یا به هر دلیلی یک وقفه ای در تزنویسی بیافتد پس از سپری کردن آن وقفه وقتی دوباره می خواهید ادامه دهید تو گویی همه چیز نو است و آدم چند روز بعدترش هم هنوز روی غلتک نیافتاده است. چون این وقفه کار را به مراتب عقب می اندازد تصمیم بر آن شد که تا حد توانم حتماً‌ نوشتن را ادامه دهم. ادامه دادم تا فوریه ی ۲۰۱۹. نیمه های فوریه تزنوشتنم شکر خدا تمام شد و استادم کم کم شروع به خواندن کرد و نظراتش را به بنده اعلام کرد تا اصلاحات را انجام دهم. من فکر می کردم که خب، نیمه ی فوریه تز تمام شده است اصلاحات را هم سریع انجام می دهم و تا آخر آوریل دفاع می کنم تمام می شود. با استادم که صحبت کردم گفتند: نه، دفاعت قطعاً‌ می افتد به بعد از آوریل. گویا قانون اینجا این است که وقتی تأییدیه ی استاد پس از ویرایش و انجام اصلاحات هم گرفته شد باید به داورهای داخل و خارج تز یک بازه ی زمانی ۵ یا ۶ هفته ای بدهند برای خواندن تز، بنابراین، آخر آوریل با این حساب منتفی می شد خودبخود.

حدود یک ماه و نیم هم خوانش استادم طول کشید و من در این فاصله شروع کردم به انجام اصلاحات فرمت تز مطابق استانداردهای دانشگاه وسترن که این خودش هم وقتگیر است و درواقع، خواستم زمان را برای خودم ذخیره کنم. آخرین اصلاحات که به دستم رسید استادم درخواست کرده بودند که چند فصل را بازنگری کنم برای دو مورد بازنگری اساسی.


ادامه ی مطلب در پست پایین تر

]]>
ماجرای تزنویسی بنده ۲ 2019-05-18T04:19:02+01:00 2019-05-18T04:19:02+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/242 خاله دانشجو راستش را بخواهید اولش خیلی خودم را باختم که خدایا! چرا اینطوری شد؟ اینهمه زحمت آخرش هم مورد قبول واقع نشد و باید دوباره بنویسم؟ آن شب تماس سلول های بدنم از درون داشتند می لرزیدند از فرط اضطراب و شب بسیار بدی را به صبح رساندم. همین ها را هم برای استادم نوشتم و با وی یک قرار ملاقات حضوری گذاشتم تا بروم ببینم چه باید کرد.با ایشان که صحبت کردم گفتند: ببین! دنیا به آخر نرسیده است که! فکر می کنی بقیه که دفاع کرده اند همه چیز برایشان گل و بلبل بوده است؟ این مورد اصلاحات جزئی یا حتی کل راستش را بخواهید اولش خیلی خودم را باختم که خدایا! چرا اینطوری شد؟ اینهمه زحمت آخرش هم مورد قبول واقع نشد و باید دوباره بنویسم؟ آن شب تماس سلول های بدنم از درون داشتند می لرزیدند از فرط اضطراب و شب بسیار بدی را به صبح رساندم. همین ها را هم برای استادم نوشتم و با وی یک قرار ملاقات حضوری گذاشتم تا بروم ببینم چه باید کرد.

با ایشان که صحبت کردم گفتند: ببین! دنیا به آخر نرسیده است که! فکر می کنی بقیه که دفاع کرده اند همه چیز برایشان گل و بلبل بوده است؟ این مورد اصلاحات جزئی یا حتی کلی برای همه هست. به قول گفتنی: این شتری است که دم در خانه ی همه ی تزنویس های عالم نشسته است و می نشیند و خواهد نشست.

راهنمایی های لازم را از ایشان گرفتم و مشغول شدم به انجام اصلاحات...

اما مسأله این بود که خب، قرار بود دسامبر ۲۰۱۸ تمام شود یک ترم مرخصی گرفتم این مدت تمدید شد به آوریل ۲۰۱۹. این را هم که استادم می گوید تا آخر آوریل تمام نمی شود خدایا چه می شود پس؟

استادم بر این باور بودند که چون من در مدت معین (و حتی زودتر از اتمام مهلت مقرر) تز را تمام کرده ام بنابراین مسأله ی مهلت برای من موضوعیتی ندارد. اما باید نظر نهایی را در این باب از مدیر تحصیلات تکمیلی دپارتمان که یک آقایی به بنام فرانسوا بود می گرفتم. البته استادم به من گفتند که در دیدار با فرانسوا به ایشان هم بگویم که فلانی تأیید کرده است که کار تمام شده است. بالاخره قرار ملاقات گذاشتم و رفتم پیش فرانسوا. البته آن روز هم هنوز معده ام از درون می لرزید که اگر بگوید نه استادت در جریان نیست و باید تا آخر آوریل تمام کنی چه خواهد شد خدایا! خب، تا آخر آوریل قطعاً ‌اصلاحات تمام نمی شد. این نگرانی ها را که می گویم ریشه اش می دانم کجاست. متأسفانه محیط قبلی آموزشی! از بس که برای کارهای ریز و درشت سنگهای درشت جلوی پای دانشجو می انداختند زمان ما (امیدوارم امروزه این مسائل برطرف شده باشد) که همیشه این نگرانی برایم مانده است و گرچه هرگز در این محیط با چنان معضلاتی روبرو نگشته ام اما نمی دانم چرا پس لرزه های آنجا از تنم به در نمی شود.

فرانسوا با شکیبایی به گزارش بنده گوش کرد و وقتی داشتم می گفتم: کار من تمام شده اما استادم اصلاحات داده، با یک سر تکان دادنی و یک حالت خاص صورت به بنده این مفهوم را القا کرد که خب اصلاحات که طبیعی است و زمان بر.

ایشان هم همان صحبت های استادم را با یکسری اطلاعات تکمیلی تر گفتند که: چون کار خودت به موقع تمام شده است از این به بعد اگر تمام شدن اصلاحات پس از آن مهلت مقرر باشد ایرادی ندارد. من هم یک نفس راحتی کشیدم و آمدم با آرامش پس از طوفان طوری به بازنگری های پیشنهاد شده بپردازم...

 

این داستان را با این طول و تفصیل از آن جهت عرض کردم که بدانید در این محیط به قول مدیر تحصیلات تکمیلی قبلی دپارتمانمان سعی بر این است که تسهیلاتی به دانشجو بدهند در جهت راحت تر کردن درس خواندنش.

البته تجربه ی شخصی بنده نیز غیر از این را نمی گوید. خب، کسانی هم هستند با تجربه هایی متفاوت که تلخ و ناگوار هم هست. بهتر آن است که نه تجربه ی بنده را تعمیم دهیم نه تجربه های ناگوار دیگران را. اما اگر در مقام مقایسه بخواهم برآیم آن هم باز بنا بر تجربه های قبلی خودم، باید بگویم در محیط قبلی آموزشی دانشگاهی بخصوص در دوره ی فوق لیسانس بنده اینگونه به دانشجو آرامش تزریق کردن را نه دیده بودم نه شنیده بودم.

یادم نمی رود که روز اولی که برای ثبت نام فوق لیسانس راهی آن شهر شدم و دانشجوها در گرمای شهریور در حیاط دانشگاه مانده بودند که کارشناسان آموزش از پشت پنجره های رو به حیاط آنها را ثبت نام کنند و این فرآیند ثبت نام ساعت ها به طول انجامیده بود و ما همه خسته و درمانده پشت پنجره ها زیر گرما سرپا ایستاده بودیم تا کی کار ثبت نام تمام شود یکی از دانشجویان قبولی فوق لیسانس که خودش هم از اهالی همان شهر بود و لیسانسش را هم همان دانشگاه گرفته بود آب پاکی را روی دست همه ی کسانی که از رشته های مختلف فوق لیسانس قبول شده بودند ریخت و تکلیف ما را با آن دانشگاه روشن کرد و الحق که عصاره ی کلام را گرفت و تحویلمان داد.

گفت: روش کار آموزش این دانشگاه اینطوریه که اگر بری پیش یک کارشناس که کارت رو راه بندازه نگاه می کنه ببینه دوووووورترین نقطه ای که بتونه تو رو بفرسته کجاست و تو رو به اونجا می فرسته میری اونجا اون کارمند هم نگاه می کنه ببینه دوووورترین نقطه ی دانشگاه کجاست تو رو بفرسته اونجا کارت رو انجام بدی!

 

در طول دو سه سال تحصیلم در دانشگاه فوق لیسانس هر روز این جملات قصار از نظرم می گذشتند چون همان موارد را بارها و بارها به چشم خود دیده بودم و چه رنجها که نکشیدم از دست این دانشگاه!

 

اگر خاطرتان هم باشد ماجرای ارسال مدارکم به وسترن را که همین دانشگاه کلی سنگ جلوی پایم انداخت قبلاً تر ها برایتان گفته ام.

 

حال، همه ی اینها را وقتی با شرایط اینجا مقایسه می کنم اصلاً ‌یک چیزی در حد آب و روغن می ماند و قسم می خورم اغراقی در کار نیست و من هم جوگیر نشده ام و عین واقعیت را دارم بیان می کنم. این را از این جهت می گویم که یادم هست یک بار در پرشین بلاگ یک خواننده ای مرا متهم به غربزدگی کرده بودند که آمده ام اینجا و از فرط بی ظرفیتی دارم مقایسه می کنم و از این حرفها. امیدوارم شما هم روزی بیایید و از نزدیک ببینید و مقایسه کنید که چقدر از این صحبتها مبالغه بوده است.

 

بگذریم...

این هم از این.

 

اگر روزه هستید و به روزه نگیرها و غیر روزه ها بی احترامی نمی کنید و به آنها به چشم ملعون و دور از رحمت های الهی و کافر و ... نگاه نمی کنید، دمتون گرم!

اگر روزه نیستید و مدام با منطق های خودتون روزه دارها را نصیحت و سرزنش نمی کنید که چه کار عبثی می کنید و با یک حالت روشنفکرانه طور مسخره شان نمی کنید که همه تون سرکارید و ...، دمتون گرم!

اگر به همدیگه احترام می گذارید با هر مرام و مسلک و اعتقاد داشته و نداشته ای، شما هم دمتون گرم!

 

خدایا!‌ دم شما هم گرم!
]]>
سانسور بیداد می کند! 2019-05-15T00:10:40+01:00 2019-05-15T00:10:40+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/239 خاله دانشجو سلام دوستانمیهن بلاگ هم بازی درمی آورد و نمی گذارد مطلب نوشته ام را پست کنم.مثلاً می بینید در قانون داخلیشان در صورت استفاده از یک واژه باید کل متن را از پست شدن بازداشت. خدایا! یعنی می شود ما یک جا برویم انتخاب واژه های گفتارمان هم دست خودمان باشد؟!  در همین حد انتخاب هم بر ما روا نیست آیا؟!‌حال، فکر کنید یک متن تقریباً طولانی نوشته ام من چه بدانم کدام واژه به مدیران یا بالادستی های این وبلاگ برخورده که جایگزینش کنم که!؟مشت هم نمونه ی خروار است البته!حدیث مفصلش هم با شما... سلام دوستان
میهن بلاگ هم بازی درمی آورد و نمی گذارد مطلب نوشته ام را پست کنم.

مثلاً می بینید در قانون داخلیشان در صورت استفاده از یک واژه باید کل متن را از پست شدن بازداشت. 

خدایا! یعنی می شود ما یک جا برویم انتخاب واژه های گفتارمان هم دست خودمان باشد؟!  در همین حد انتخاب هم بر ما روا نیست آیا؟!‌

حال، فکر کنید یک متن تقریباً طولانی نوشته ام من چه بدانم کدام واژه به مدیران یا بالادستی های این وبلاگ برخورده که جایگزینش کنم که!؟


مشت هم نمونه ی خروار است البته!

حدیث مفصلش هم با شما...
]]>
مسافران مونترآل ۱ 2019-05-09T14:46:59+01:00 2019-05-09T14:46:59+01:00 tag:http://studyincanada1.mihanblog.com/post/232 خاله دانشجو سلام به همگی   (خداحافظی نکردم دارم برایتان دست تکان می دهم).   همین دو هفته پیش، یک فرصتی به همسرم دست داد که کمی از درس فاصله بگیرد بعد از امتحانات پایان ترمش و آغاز ترم جدیدش. تصمیم گرفتیم یک سفری به مونترآل برویم. داستان امروز به این سفر اختصاص دارد. امیدوارم اطلاعات مفیدی از خلال این سفر به شما بدهم تا بدانید که چه خبر است و چون است.   خب، می دانید که ما در ایران ضرورتی پیش آمد نکرده بود که رانندگی کن

سلام به همگی   (خداحافظی نکردم دارم برایتان دست تکان می دهم).

 

همین دو هفته پیش، یک فرصتی به همسرم دست داد که کمی از درس فاصله بگیرد بعد از امتحانات پایان ترمش و آغاز ترم جدیدش. تصمیم گرفتیم یک سفری به مونترآل برویم. داستان امروز به این سفر اختصاص دارد. امیدوارم اطلاعات مفیدی از خلال این سفر به شما بدهم تا بدانید که چه خبر است و چون است.

 

خب، می دانید که ما در ایران ضرورتی پیش آمد نکرده بود که رانندگی کنیم آن هم رانندگی طولانی! اینجا هم که سابقه ی رانندگی مان خیلی زیاد نیست و اگر هم سفری رفتیم دورترین راه آبشار نیاگارا و تورونتو بوده که حدود دو ساعت و دو ساعت و اندی با لندن فاصله داشته اند و همین. نگران نباشید! شکر خدا تصادف نکرده ایم. این را از این جهت گفتم که تصمیم به این عظیمی به یک فاصله ی دور ۷۳۳ کیلومتری خیلی برایمان تصمیم دور و طولانی ای بود. اما دل به دریا زدیم و با این امید که دو نفره رانندگی می کنیم و آرام آرام می رویم و مدام استراحت بین راه می کنیم که خسته نشویم و برسیم به راه افتادیم...

خلاصه ی سفر اینکه: راه ۷-۸ ساعته را حدود ۱۰-۱۱ ساعته پیمودیم و شکر خدا به مقصد رسیدیم.


مفصلش را هم در ذیل بخوانید:

 

یک حاشیه درباره ی جاده های کانادا برایتان بگویم. اینجا خیلی جاده ها بخصوص اگر بزرگراهی باشد امن و راحت است برای رانندگی. فکر می کنم این Service Centre در کانادا یک نهادی است که خدمات بین جاده ای ارائه می دهد. اینجا مثل ایران نیست که رستوران ها یا مکان های استراحتی بین راهی حالت خصوصی داشته باشد. در تمام استان اونتاریو از هر حدود ۴۰ کیلومتر یک استراحتگاهی با نام ONroute (Ontario route) درست کرده اند همه شان به یک شکل و شمایل که داخلش هم کافی شاپ ها هستند مثل Tim Hortons که یک کمپانی کانادایی است برای تهیه ی انواع نوشیدنی های غیرالکلی از جمله قهوه و چایی و نیز دونات و...  و چند عدد مغازه ی ساندویچی و سرویس بهداشتی و ... عکس زیر یکی از همین ONroute ها را نشان می دهد که در تمام استان اونتاریو معماری شان همین طوری است.

 



سرویس بهداشتی هایشان هم به مراتب تمیزتر و مرتب تر از بین راهی های ماست. همین دو عدد گل چقدر حس خوبی به آدم می دهد خدایا! 


یادم نمی رود که در مسافرت های بین شهری طولانی در ایران تا آخرین قطره ی خون همیشه مقاومت می کنم که مبادا گذرم به سرویس بهداشتی ها بیافتد! از بس که کثیف هستند. اما زمانی که به نمازخانه می روم خیلی غمم می آید که خدایا! کشور اسلامی، ألنظافَةُ مِنَ الإیمان مثلاً!!! بدترین جاهای این مکان های بین راهی نمازخانه ها هستند که فقط از سر اجبار و معلوم است به ضرب زور و اکراه ساخته شده اند و یک موکت کثیفی هم همین طوری پهن کرده اند (واژه ی اصلیش پهن کردن هم نیست ولو کرده اند است) که از فرط کثیفی آدم رغبت نمی کند روی آن به عبادت بایستد! اگر هم زمستان باشد تو گویی نمازخانه های بین راهی محلی برای نیایش با اعمال شاقه هستند در سرمایی زمهریر! اگر بخاری هم بوده باشد خراب است و فقط جهت تظاهر به ارائه ی خدمات در آنجا قرار داده شده است یا برای فرار از دست بازرسی که ممکن است چند سال یکبار هم راهش به آنجا نیافتد! البته که راهشان نمی افتد وگرنه وضع مکان های بین راهی خیلی بهتر از اینها می بایست بود.  اینها تجربه های شخصی من بود از یک محیط و مردمی که ما باشیم و پاکیزگی قرار بود از ایمانمان باشد و از سر و روی در و دیورامان هم ببارد!

البته بی انصافی است اگر این مسائل را به کل کشور تعمیم دهم چون چند بار از راه اصفهان به تهران و برعکس در استراحتگاه های بین راهی ای نگه داشته اند که در نوع خود بسیار عالی بودند و بخصوص سرویس بهداشتی ها و نمازخانه هایشان بسیاااار تمیز و مرتب.   اما مسأله این بود که فقط اتوبوس های گرانقیمت حق داشتند جلوی این مکان ها نگه دارند نه اتوبوس های دیگر. به قول گفتنی فقط VIP ها!  این را هم بگویم که فقط یک مسیرهای خاصی در ایران چنین جاهایی را دارد نه همه ی جاده های بین راهی. من فقط در مسیر تهران به اصفهان و برعکس این را دیده بودم آن هم فکر نکنید از سر دارا بودن ها! نه خیر! اصلاً اتوبوس هایی که از تهران به اصفهان عازم می شدند آن موقع ها نسبت به اتوبوس های شهرهای دیگر پیشرفته تر بودند و VIP طور تر. این مسأله ی VIP خودش هم در همه ی دنیا معضلیست حل ناشدنی که عمداً خودشان دارند اختلاف طبقاتی را اجرا می کنند در بین انسان ها.  در آینده اگر یادم بود بیشتر در این باره خواهم نوشت.

حال، اینها که ادعایی در دینداری و دین مداری ندارند این وضع روشویی هایشان است. گرچه من همیشه گفته ام این خارجی ها واژه ی کثیفی را دارند اما مصداق های بیرونی این واژه برایشان واقعاً نمی دانم چیست (منظورم این است که خیلی به تمیزی و کثیفی اهمیتی نمی دهند) اما دست کم یک ظاهر موجهی می سازند خب! ما همان را هم نداریم.  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل! 

همین امکانات منظم بین راهی در فاصله های معین به همراه امنیت جاده ها مسافرت را به مراتب راحت تر می کند. امنیت جاده ها هم که عرض می کنم به این صورت است که در بیشتر مسیرهای بین شهری و استانی بزرگراه های پهنی ساخته اند که بعضی هایشان در هر طرف رفت و برگشت هر کدام ۵ یا ۶ خط هستند. نکته ی حائز اهمیت اینکه در جاده ها و اتوبان ها عوارض نمی گیرند. فقط یکی دو اتوبان به نام ۴۰۷ و اگر اشتباه نکنم ۴۰۲ دیده ام که اگر وارد آن مسیر بشوید دوربین های مسیر با توجه به شماره پلاکتان یک قبضی را به در خانه تان می فرستند جهت پرداخت عوارض. در باقی جاده ها عوارضی در کار نیست. اتوبان هایی که عوارض دارند اغلب خلوت هستند و شما را زودتر به مقصد می رسانند. خب، طبق معمول هر چقدر پول بدهید آش می خورید دیگر. یک VIP طور دیگر.

این خاطره هم جالب است بدانید. اولین سفری که با ماشین خودمان رفتیم همین دو سال پیش بود به مقصد تورونتو که مدتی پس از آن سفر یک قبضی به در خانه مان آمد که حدود ۳۰ دلار باید بپردازی. من هم فکر کردم موقع رانندگی مرتکب تخلف شده ام و هی فکر می کردم که خدایا من که هیچ خلافی انجام نداده ام که. این دیگر چیست. آخرش زنگ زدم به یکی از دوستانم که یک قبض به نام بزرگراه ۴۰۷ برای ما آمده و من خلاف نداشته ام و ... آن موقع بود که دوستم توضیح داد که ۴۰۷ بزرگراه رایگان نیست و نباید واردش می شدید. حال چرا وارد آنجا شده بودیم به این دلیل که در نقشه ی گوشی در قسمت تنظیماتش گزینه ی avoid tolls را فعال نکرده بودم و گوگل ما را از مسیر زودتر به مقصد برسی راهنمایی کرده بود که از ۴۰۷ می گذشته است. تازه به دوستمان در تورونتو که تعجب کرده بود از زود رسیدنمان هم می گفتم سحرخیز باش تا کامروا باشی یعنی این. چون صبح زود راه افتادیم جاده خلوت بود نگو از ۴۰۷ رفته ایم! از آن زمان به بعد تنظیمات را عوض کردیم که دیگر به سمت ۴۰۷ و مانند آن سوق داده نشویم.

 بقیه را در پست پایین تر از این بخوانید چون باز میهن بلاگ مطلب طولانی را نمی پذیرد.

 

]]>