ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به همگی
مطلب قبلی به سختی فرستاده شد و دیگر امکان ویرایش چند واژه که اشتباه تایپی دارد وجود ندارد و مدام خطا می دهد. ماند تا یک فرصت دیگر ببینم درد این میهن بلاگ چیست و آیا درمان می شود یا نه.


در پناه حق باشید تندرست و شادکام...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 فروردین 1399
خاله دانشجو
با سلام

ما که قرنطینه هستیم و حتماً شما هم. برادر سید آرمان شاکی بودند که چرا در ایام قرنطینه دستی به سر و روی این وبلاگ نمی کشم و خودشان به من یک ایده دادند که عکس هنرهای خوراکی ام را برای شما بگذارم تا دلتان آب شود.  من هم گفتم باشد اما به شرطی که گناه دلتان آب شدن گردن خودتان باشد نه من!

شماها هر موقع تشریف آوردید کانادا یک بربری طلب شما از من.  والله عکس که تا دلتان بخواهد هست که آدم بگذارد اما باورتان می شود حتی برای خانواده های خودمان نیز دو تا عکس آب و هوا را هم دیگر نمی فرستم؟ دلیل؟ فقط بخاطر اینکه آزرده خاطرشان نکنم که فکر مقایسه ی اینجا و آنجا در ذهنشان بیاید و فکر کنند که ما خیلی خوش به حال هستیم که درواقع اینطوری نیست. به قول آقای احسان محمدی که حتماً می شناسیدشان (همان روزنامه نگار معروف)، «زندگی اسلایسی» دیدن ندارد که! همه در فضای مجازی آن روی خوشگول موشگول زندگیشان را به اشتراک می گذارند و این وسط خیلی ها به اشتباه می افتند و حتی بر سر این اشتباه دلشان هم می سوزد که دیگران همه اش به تفریح و گردش و قربان صدقه ی هم رفتن می گذرانند و زندگی ما اینگونه نیست. می ترسم همین افکار به خوانندگان عزیز و نازنین این صفحه هم دست دهد و دیگر دست و دلم به عکس گذاشتن نمی رود. 

اما این بار چون شاکی خصوصی داشتم مجبور شدم این صفحه را مزین به چند عدد عکس کنم شاید حال خوشی به شما هم دست بدهد در این حصرِ خانگیِ اجباریِ اختیاری.

اول از هنر بربری پزونی خودم شروع می کنم 


ایشان آخرین بربری بود که پریروز پخت شد و همان پریروز دو تایشان استاد شد و یکی هم دیروز استاد شد و امروز پس از نگارش این پست باید بروم سر تنور و در نقش شاطر به ایفای نقش خانه داری بپردازم. 

خدایی اش با اینکه من به ظاهرم نمی خورد که اهل شکم باشم و البته به آن معنا هم واقعاً شکم پرست نیستم اما از آشپزی و پخت و پز خیلی لذت می برم و در واقع نوعی سرگرمی خوشمزه است برایم. تنها ایراد آشپزی این است که تا دور غذا نچرخی و هی قربان صدقه اش نروی خوشمزه نمی شود و می شود کپی غذاهای فست فودی این خارجی ها که نه خریدن دارد نه خوردن. خب دور غذا چرخیدن و خوشمزه کردنش نیز نیازمند وقت است. خدایا! بده وقت ... فکر کنم همین روزهاست که خود خدا با دمپایی دنبالم کند از بس گفتم خدایا بده وقت. 

این هم از بربری پزی های دو سال پیشمان مانده نمی دانم قبلاً در این صفحه گذاشته بودم یا نه. 


قابل توجه کسانی همچون همسر بنده که پیش از آمدن به کانادا نگرانی دارند که آیا در صحرای کانادا چیزی برای خوردن پیدا می شود. بله دیزی از نوع خاله پزش. چرا که نه! این دوری از وطن یکی از مزایایش این است که وقتی کمبود را احساس می کنی خود ساخته می شوی. ما به قدری در خانه مان همه کار می کنیم (البته بیشتر خودم) که همیشه به همه می گویم: «ما از شهر ایران به روستای کانادا مهاجرت کرده ایم».  ماست بندی، نان پزی، کره ی بادام زمینی درست کنی، کیک یزدی پزی، و الخ.  و یکی از پروژه های آتی ام که گذاشتم برای بعد از دفاع رشته پلویی زنی در خانه است. نخندید! به شدت و حدّت کمبود رشته ی پلویی در خانه احساس می شود و خب هر چقدر هم که بخواهیم از ایران بیاوریم باز ریشه ندارد و تمام می شود. اما چون پروژه ی عظیمی است گذاشته ام برای پس از دفاع که با آرامش خاطر به آن بپردازم. به هر حال، آنکه مهاجرت می کند باید پیه یک چیزهایی را به تنش بمالد و با کمبودهای دور از میهن بودن کنار بیاید. یعنی مجبور است کنار بیاید وگرنه خودش اذیت می شود. ما هم دست به کار شده ایم که هر چیزی که دلمان می خواهد و اینجا موجود نیست خودمان درستش کنیم تا هم فال باشد هم تماشا. 
و این هم برای سالهای قبل تر است:




و اما چارشنبه سوری ۹۸ چگونه گذشت. این دومین یا سومین سالی است که ما چارشنبه سوری را در کانادا در داخل منزل با یک شمع در حکم آتش سپری کردیم و خیلی هم خاطره انگیز شد و خوش گذشت. البته بخش اعظم خوش گذشتنش بخاطر ابتکار از روی شمع پریدن بود و فیلم گرفتن و ... 

اما امسال کلی خندیدم سر این از روی شمع پریدن. دوربین را به همسر گرام داده بودم و خودم از روی این شمع که گذاشته بودم روی زمین می پریدم و داشتم شعر سرخی من از تو و کرونای* تو از من را می خواندم یکهو دیدم پشت بندش دارم می گویم این هم از آتش شب یلدای امسال : تو شب یلدای منی او شب یلدای توئه و ...  و وقتی به خودم آمدم که همه ی این قاطی کردن های شب یلدا و شب چارشنبه سوری در فیلم ضبط شده بود و همسر گرام هم بدون اینکه چیزی بگوید فقط داشت ضبط می کرد. 
*کرونا ندارم ها! گفتم اگر هم داشته باشم بدهم به آتش بسوزاندش بشورد برود. 
این هم شمعش :


خب، این هم از این.

این روزهای کرونایی شهر لندن خیلی خلوت شده است. مثل شهر ارواح می ماند. البته چون ما خیلی خلوتی را دوست داریم به همین دلیل از کرونا سپاسگزاریم که بالاخره به ما روی خلوت این شهر را هم نشان داد. گرچه در همان روزهای شلوغی اش هم به گرد پای تورونتو نمی رسد که از جاده های اطراف از ۴۰ کیلومتری تورونتو هم اگر بخواهید عبور کنید ناگزیر در ترافیک شهر ترونتو گرفتار خواهید شد. لندن آن گونه نیست اما این روزها دیگر خلوتی عجیبی دارد که در نوع خودش بی نظیر است.

کرونا را هم که می دانید دیگر. هر چه بر سر انسان ها آورد بماند که جزای عمل خود انسان ها بود و خب آتش که گرفت خشک و تر می سوزد، اما فارغ از این خیلی در حق محیط زیست سنگ تمام گذاشت. یعنی این «ریزک تاج دار» به قول آقای محمد درویش، با ترساندن این موجودات یه سر دو گوش دو پایی که ما انسان ها باشید و در خانه نگهداشتنمان توانست چنان خدمتی به محیط زیست کند که حالش به اندازه ی سال ۱۹۹۰ میلادی خوب شده باشد. گرمایش زمین را کاهش داد. و خب فیلمها را که می بینید که با خانه نشین و در قفس شدن انسان ها تازه حیات وحش جانی دوباره گرفته و حیوانات بازگشته اند و به نظرم آنها نیز از این خلوتی محیط های شهری به حیرت آمده اند که اینها چطور شده عاقل شده اند دیگر نمی آیند بیرون.

این هم دو عکس قرنطینه ای از پشت پنجره:



سوت و کور:



و خب می دانید که بنده به شدت متأثر و پریشان حال از شرایط فعلی محیط زیست شده ام (بخاطر اطلاع یافتن از حال و روز ناخوش زمین از طریق فضای مجازی و نوشته ها و اطلاع رسانی های فعالان محیط زیست) و سعی می کنم در حد و سطح خودم دیگر ضربه ای به محیط زیست نزنم. به همین دلیل است که ۶ ماه است که سطل زباله ی منزل را مدیریت می کنم و در طی این ۶ ماه فقط دو عدد کیسه پلاستیک برای زباله ها استفاده کرده ایم. چطور؟
با خشک کردن پسماند تر خانگی.

حرف در این باره زیاد است اما بنده چون باید بروم سر بربری پختن مجبور هستم به همین جا اکتفا کنم اگر سؤالی داشتید یا فرصت بیشتری داشتم در این زمینه توضیحات مفصلی می دهم تا شما هم از فرصت قرنطینه استفاده کنید و قدمی برای خوب کردن حال محیط زیست بردارید. البته درستش این است که قدم ها آهسته و پیوسته باشد نه یک بار باشد و دیگر نباشد:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهتسه و پیوسته رود

این همان زباله های تر خانه ی ماست که خشک شده است و چقدر بوی معطری می دهد. البته می دانم که الآن فکرتان می رود پیش آشغال های بدبود و لزج و چندش آور خانگی. اما من اصلاً‌ نمی گذارم اوضاع به آن وخامت بیافتد. همان جا که پوست هر چیزی را می گیرم در جا آن را پهن می کنم برای خشک شدن نه اینکه روی هم تلنبار کنم که آب بیاندازند و بیافتند به گندیدگی.



خب، تا دیداری دیگر مواظب خودتان باشید. دستانتان را بشویید و عادت کنید به سر و صورت و چشم و دهانتان نزنید و طرحی نو در این روزهای قرنطینه دراندازید. 

خدا پشت و پناهتان.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 فروردین 1399
خاله دانشجو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 فروردین 1399
خاله دانشجو


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات