ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

با سلام به همگی

 

شاید شما خوانندگان محترم این صفحه اگر داستان های تزنویسی بنده را دنبال کرده باشید و مطالب را خوانده باشید این سؤال برایتان پیش آمد کرده باشد که چرا این تز تمام نمی شود خب؟

 

همانطور که سید آرمان عزیز گفتند قرار بود بنده دسامبر ۲۰۱۸ آخر مهلت تزنویسی ام باشد. اما یکسری پیش آمدهایی رخ داد که در ذیل حضورتان عرض خواهم کرد:

 

از تابستان ۲۰۱۸ سردردهای ممتد چند روزه دوباره گریبان مرا بد جوری گرفتند به طوری که شاید در طی دو سه ماه بارها و بارها رفتم پیش دکتر که ببینیم دردم چیست آخر.  خب سردرد را هم که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند می دانید که چطوری است! قشنگ شما را هم از دنیا عقب می اندازد هم از آخرت! یعنی این دنیای رنگی را حسابی برایم سیاه و سفید کرده بود البته اگر می توانستم چشمهایم را باز کنم و ببینم.

 

سرتان را درد نیاورم پزشک عمومی دانشگاه مرا ارجاع داد به متخصص مغز و اعصاب مدتی بعد نوبتم شد رفتم معاینه کرد گفت مشکلی نداری. دوباره گفتیم یک ام آر آی هم بگیریم شاید یک چیزی هست و ما نمی دانیم خب. آخر اینقدر طولانی و کش دار؟  همسر دوستم که مطالعات طب سنتی داشت و در این زمینه دستی بر آتش دارد توصیه کرد ام آر آی نروم و اصرار داشت که با اصلاح تغذیه درمان شوم و معتقد بود که اصلاً نیازی به ام آر آی ندارم. من هم می دانستم که کار زیاد پای کامپیوتر و بد نشستن جلوی لپ تاپ که باعث آزار ستون فقرات و گردنم شده است و نیز استرس و اضطراب تمام کردن تزنویسی یک عامل اساسی در این سردرد هاست اما باز جهت اطمینان گفتم ام آر آی را هم بروم. ام آر آی رفتنم هم یک ماجرای دیگری دارد که در نوع خود شنیدنی ست واقعاً.   آن بماند برای یک وقت دیگر...

 

جواب ام آر آی هم شکر خدا سالم بود. خب، من که سعی می کنم نکات و دستورهای طب سنتی را رعایت کنم این را هم می دانستم که بدنم را سردی برداشته است و همین هم یکی از دلایل سردرد های بنده ست. اما خب، دکترهای اینجا که با این مقوله آشنایی ندارند که! آنها دنبال علت های موضعی و موردی و مربوط به همان منطقه (سر) می گردند بیشتر.

 

وقتی دیگر طاقتم طاق شد و تز نوشتنم عقب افتاد یعنی طبق زمان بندی ای که داشتم فصل های تز به موقع تمام نمی شد چون روزهای متوالی نمی توانستم کار کنم، پزشک دانشگاه یک گواهی پزشکی برایم صادر کرد که ترم پاییزی سپتامبر ۲۰۱۸ را  مرخصی بگیرم و این کار انجام شد. خب، در مرخصی حق کار پژوهشی را عملاً به عنوان دانشجوی در حال تحصیل نداشتم اما چون استادم انسان شریفی است شکر خدا، باهم این قرار را گذاشتیم که تا آنجا که می توانم حتی کم تز را بنویسم. چون کسانی که با تز نویسی درگیر هستند یا بوده اند می دانند که فقط کافیست چند روزی کار را متوقف کنید یا به هر دلیلی یک وقفه ای در تزنویسی بیافتد پس از سپری کردن آن وقفه وقتی دوباره می خواهید ادامه دهید تو گویی همه چیز نو است و آدم چند روز بعدترش هم هنوز روی غلتک نیافتاده است. چون این وقفه کار را به مراتب عقب می اندازد تصمیم بر آن شد که تا حد توانم حتماً‌ نوشتن را ادامه دهم. ادامه دادم تا فوریه ی ۲۰۱۹. نیمه های فوریه تزنوشتنم شکر خدا تمام شد و استادم کم کم شروع به خواندن کرد و نظراتش را به بنده اعلام کرد تا اصلاحات را انجام دهم. من فکر می کردم که خب، نیمه ی فوریه تز تمام شده است اصلاحات را هم سریع انجام می دهم و تا آخر آوریل دفاع می کنم تمام می شود. با استادم که صحبت کردم گفتند: نه، دفاعت قطعاً‌ می افتد به بعد از آوریل. گویا قانون اینجا این است که وقتی تأییدیه ی استاد پس از ویرایش و انجام اصلاحات هم گرفته شد باید به داورهای داخل و خارج تز یک بازه ی زمانی ۵ یا ۶ هفته ای بدهند برای خواندن تز، بنابراین، آخر آوریل با این حساب منتفی می شد خودبخود.

حدود یک ماه و نیم هم خوانش استادم طول کشید و من در این فاصله شروع کردم به انجام اصلاحات فرمت تز مطابق استانداردهای دانشگاه وسترن که این خودش هم وقتگیر است و درواقع، خواستم زمان را برای خودم ذخیره کنم. آخرین اصلاحات که به دستم رسید استادم درخواست کرده بودند که چند فصل را بازنگری کنم برای دو مورد بازنگری اساسی.


ادامه ی مطلب در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

راستش را بخواهید اولش خیلی خودم را باختم که خدایا! چرا اینطوری شد؟ اینهمه زحمت آخرش هم مورد قبول واقع نشد و باید دوباره بنویسم؟ آن شب تماس سلول های بدنم از درون داشتند می لرزیدند از فرط اضطراب و شب بسیار بدی را به صبح رساندم. همین ها را هم برای استادم نوشتم و با وی یک قرار ملاقات حضوری گذاشتم تا بروم ببینم چه باید کرد.

با ایشان که صحبت کردم گفتند: ببین! دنیا به آخر نرسیده است که! فکر می کنی بقیه که دفاع کرده اند همه چیز برایشان گل و بلبل بوده است؟ این مورد اصلاحات جزئی یا حتی کلی برای همه هست. به قول گفتنی: این شتری است که دم در خانه ی همه ی تزنویس های عالم نشسته است و می نشیند و خواهد نشست.

راهنمایی های لازم را از ایشان گرفتم و مشغول شدم به انجام اصلاحات...

اما مسأله این بود که خب، قرار بود دسامبر ۲۰۱۸ تمام شود یک ترم مرخصی گرفتم این مدت تمدید شد به آوریل ۲۰۱۹. این را هم که استادم می گوید تا آخر آوریل تمام نمی شود خدایا چه می شود پس؟

استادم بر این باور بودند که چون من در مدت معین (و حتی زودتر از اتمام مهلت مقرر) تز را تمام کرده ام بنابراین مسأله ی مهلت برای من موضوعیتی ندارد. اما باید نظر نهایی را در این باب از مدیر تحصیلات تکمیلی دپارتمان که یک آقایی به بنام فرانسوا بود می گرفتم. البته استادم به من گفتند که در دیدار با فرانسوا به ایشان هم بگویم که فلانی تأیید کرده است که کار تمام شده است. بالاخره قرار ملاقات گذاشتم و رفتم پیش فرانسوا. البته آن روز هم هنوز معده ام از درون می لرزید که اگر بگوید نه استادت در جریان نیست و باید تا آخر آوریل تمام کنی چه خواهد شد خدایا! خب، تا آخر آوریل قطعاً ‌اصلاحات تمام نمی شد. این نگرانی ها را که می گویم ریشه اش می دانم کجاست. متأسفانه محیط قبلی آموزشی! از بس که برای کارهای ریز و درشت سنگهای درشت جلوی پای دانشجو می انداختند زمان ما (امیدوارم امروزه این مسائل برطرف شده باشد) که همیشه این نگرانی برایم مانده است و گرچه هرگز در این محیط با چنان معضلاتی روبرو نگشته ام اما نمی دانم چرا پس لرزه های آنجا از تنم به در نمی شود.

فرانسوا با شکیبایی به گزارش بنده گوش کرد و وقتی داشتم می گفتم: کار من تمام شده اما استادم اصلاحات داده، با یک سر تکان دادنی و یک حالت خاص صورت به بنده این مفهوم را القا کرد که خب اصلاحات که طبیعی است و زمان بر.

ایشان هم همان صحبت های استادم را با یکسری اطلاعات تکمیلی تر گفتند که: چون کار خودت به موقع تمام شده است از این به بعد اگر تمام شدن اصلاحات پس از آن مهلت مقرر باشد ایرادی ندارد. من هم یک نفس راحتی کشیدم و آمدم با آرامش پس از طوفان طوری به بازنگری های پیشنهاد شده بپردازم...

 

این داستان را با این طول و تفصیل از آن جهت عرض کردم که بدانید در این محیط به قول مدیر تحصیلات تکمیلی قبلی دپارتمانمان سعی بر این است که تسهیلاتی به دانشجو بدهند در جهت راحت تر کردن درس خواندنش.

البته تجربه ی شخصی بنده نیز غیر از این را نمی گوید. خب، کسانی هم هستند با تجربه هایی متفاوت که تلخ و ناگوار هم هست. بهتر آن است که نه تجربه ی بنده را تعمیم دهیم نه تجربه های ناگوار دیگران را. اما اگر در مقام مقایسه بخواهم برآیم آن هم باز بنا بر تجربه های قبلی خودم، باید بگویم در محیط قبلی آموزشی دانشگاهی بخصوص در دوره ی فوق لیسانس بنده اینگونه به دانشجو آرامش تزریق کردن را نه دیده بودم نه شنیده بودم.

یادم نمی رود که روز اولی که برای ثبت نام فوق لیسانس راهی آن شهر شدم و دانشجوها در گرمای شهریور در حیاط دانشگاه مانده بودند که کارشناسان آموزش از پشت پنجره های رو به حیاط آنها را ثبت نام کنند و این فرآیند ثبت نام ساعت ها به طول انجامیده بود و ما همه خسته و درمانده پشت پنجره ها زیر گرما سرپا ایستاده بودیم تا کی کار ثبت نام تمام شود یکی از دانشجویان قبولی فوق لیسانس که خودش هم از اهالی همان شهر بود و لیسانسش را هم همان دانشگاه گرفته بود آب پاکی را روی دست همه ی کسانی که از رشته های مختلف فوق لیسانس قبول شده بودند ریخت و تکلیف ما را با آن دانشگاه روشن کرد و الحق که عصاره ی کلام را گرفت و تحویلمان داد.

گفت: روش کار آموزش این دانشگاه اینطوریه که اگر بری پیش یک کارشناس که کارت رو راه بندازه نگاه می کنه ببینه دوووووورترین نقطه ای که بتونه تو رو بفرسته کجاست و تو رو به اونجا می فرسته میری اونجا اون کارمند هم نگاه می کنه ببینه دوووورترین نقطه ی دانشگاه کجاست تو رو بفرسته اونجا کارت رو انجام بدی!

 

در طول دو سه سال تحصیلم در دانشگاه فوق لیسانس هر روز این جملات قصار از نظرم می گذشتند چون همان موارد را بارها و بارها به چشم خود دیده بودم و چه رنجها که نکشیدم از دست این دانشگاه!

 

اگر خاطرتان هم باشد ماجرای ارسال مدارکم به وسترن را که همین دانشگاه کلی سنگ جلوی پایم انداخت قبلاً تر ها برایتان گفته ام.

 

حال، همه ی اینها را وقتی با شرایط اینجا مقایسه می کنم اصلاً ‌یک چیزی در حد آب و روغن می ماند و قسم می خورم اغراقی در کار نیست و من هم جوگیر نشده ام و عین واقعیت را دارم بیان می کنم. این را از این جهت می گویم که یادم هست یک بار در پرشین بلاگ یک خواننده ای مرا متهم به غربزدگی کرده بودند که آمده ام اینجا و از فرط بی ظرفیتی دارم مقایسه می کنم و از این حرفها. امیدوارم شما هم روزی بیایید و از نزدیک ببینید و مقایسه کنید که چقدر از این صحبتها مبالغه بوده است.

 

بگذریم...

این هم از این.

 

اگر روزه هستید و به روزه نگیرها و غیر روزه ها بی احترامی نمی کنید و به آنها به چشم ملعون و دور از رحمت های الهی و کافر و ... نگاه نمی کنید، دمتون گرم!

اگر روزه نیستید و مدام با منطق های خودتون روزه دارها را نصیحت و سرزنش نمی کنید که چه کار عبثی می کنید و با یک حالت روشنفکرانه طور مسخره شان نمی کنید که همه تون سرکارید و ...، دمتون گرم!

اگر به همدیگه احترام می گذارید با هر مرام و مسلک و اعتقاد داشته و نداشته ای، شما هم دمتون گرم!

 

خدایا!‌ دم شما هم گرم!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو
سلام دوستان
میهن بلاگ هم بازی درمی آورد و نمی گذارد مطلب نوشته ام را پست کنم.

مثلاً می بینید در قانون داخلیشان در صورت استفاده از یک واژه باید کل متن را از پست شدن بازداشت. 

خدایا! یعنی می شود ما یک جا برویم انتخاب واژه های گفتارمان هم دست خودمان باشد؟!  در همین حد انتخاب هم بر ما روا نیست آیا؟!‌

حال، فکر کنید یک متن تقریباً طولانی نوشته ام من چه بدانم کدام واژه به مدیران یا بالادستی های این وبلاگ برخورده که جایگزینش کنم که!؟


مشت هم نمونه ی خروار است البته!

حدیث مفصلش هم با شما...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

سلام به همگی   (خداحافظی نکردم دارم برایتان دست تکان می دهم).

 

همین دو هفته پیش، یک فرصتی به همسرم دست داد که کمی از درس فاصله بگیرد بعد از امتحانات پایان ترمش و آغاز ترم جدیدش. تصمیم گرفتیم یک سفری به مونترآل برویم. داستان امروز به این سفر اختصاص دارد. امیدوارم اطلاعات مفیدی از خلال این سفر به شما بدهم تا بدانید که چه خبر است و چون است.

 

خب، می دانید که ما در ایران ضرورتی پیش آمد نکرده بود که رانندگی کنیم آن هم رانندگی طولانی! اینجا هم که سابقه ی رانندگی مان خیلی زیاد نیست و اگر هم سفری رفتیم دورترین راه آبشار نیاگارا و تورونتو بوده که حدود دو ساعت و دو ساعت و اندی با لندن فاصله داشته اند و همین. نگران نباشید! شکر خدا تصادف نکرده ایم. این را از این جهت گفتم که تصمیم به این عظیمی به یک فاصله ی دور ۷۳۳ کیلومتری خیلی برایمان تصمیم دور و طولانی ای بود. اما دل به دریا زدیم و با این امید که دو نفره رانندگی می کنیم و آرام آرام می رویم و مدام استراحت بین راه می کنیم که خسته نشویم و برسیم به راه افتادیم...

خلاصه ی سفر اینکه: راه ۷-۸ ساعته را حدود ۱۰-۱۱ ساعته پیمودیم و شکر خدا به مقصد رسیدیم.


مفصلش را هم در ذیل بخوانید:

 

یک حاشیه درباره ی جاده های کانادا برایتان بگویم. اینجا خیلی جاده ها بخصوص اگر بزرگراهی باشد امن و راحت است برای رانندگی. فکر می کنم این Service Centre در کانادا یک نهادی است که خدمات بین جاده ای ارائه می دهد. اینجا مثل ایران نیست که رستوران ها یا مکان های استراحتی بین راهی حالت خصوصی داشته باشد. در تمام استان اونتاریو از هر حدود ۴۰ کیلومتر یک استراحتگاهی با نام ONroute (Ontario route) درست کرده اند همه شان به یک شکل و شمایل که داخلش هم کافی شاپ ها هستند مثل Tim Hortons که یک کمپانی کانادایی است برای تهیه ی انواع نوشیدنی های غیرالکلی از جمله قهوه و چایی و نیز دونات و...  و چند عدد مغازه ی ساندویچی و سرویس بهداشتی و ... عکس زیر یکی از همین ONroute ها را نشان می دهد که در تمام استان اونتاریو معماری شان همین طوری است.

 



سرویس بهداشتی هایشان هم به مراتب تمیزتر و مرتب تر از بین راهی های ماست. همین دو عدد گل چقدر حس خوبی به آدم می دهد خدایا! 


یادم نمی رود که در مسافرت های بین شهری طولانی در ایران تا آخرین قطره ی خون همیشه مقاومت می کنم که مبادا گذرم به سرویس بهداشتی ها بیافتد! از بس که کثیف هستند. اما زمانی که به نمازخانه می روم خیلی غمم می آید که خدایا! کشور اسلامی، ألنظافَةُ مِنَ الإیمان مثلاً!!! بدترین جاهای این مکان های بین راهی نمازخانه ها هستند که فقط از سر اجبار و معلوم است به ضرب زور و اکراه ساخته شده اند و یک موکت کثیفی هم همین طوری پهن کرده اند (واژه ی اصلیش پهن کردن هم نیست ولو کرده اند است) که از فرط کثیفی آدم رغبت نمی کند روی آن به عبادت بایستد! اگر هم زمستان باشد تو گویی نمازخانه های بین راهی محلی برای نیایش با اعمال شاقه هستند در سرمایی زمهریر! اگر بخاری هم بوده باشد خراب است و فقط جهت تظاهر به ارائه ی خدمات در آنجا قرار داده شده است یا برای فرار از دست بازرسی که ممکن است چند سال یکبار هم راهش به آنجا نیافتد! البته که راهشان نمی افتد وگرنه وضع مکان های بین راهی خیلی بهتر از اینها می بایست بود.  اینها تجربه های شخصی من بود از یک محیط و مردمی که ما باشیم و پاکیزگی قرار بود از ایمانمان باشد و از سر و روی در و دیورامان هم ببارد!

البته بی انصافی است اگر این مسائل را به کل کشور تعمیم دهم چون چند بار از راه اصفهان به تهران و برعکس در استراحتگاه های بین راهی ای نگه داشته اند که در نوع خود بسیار عالی بودند و بخصوص سرویس بهداشتی ها و نمازخانه هایشان بسیاااار تمیز و مرتب.   اما مسأله این بود که فقط اتوبوس های گرانقیمت حق داشتند جلوی این مکان ها نگه دارند نه اتوبوس های دیگر. به قول گفتنی فقط VIP ها!  این را هم بگویم که فقط یک مسیرهای خاصی در ایران چنین جاهایی را دارد نه همه ی جاده های بین راهی. من فقط در مسیر تهران به اصفهان و برعکس این را دیده بودم آن هم فکر نکنید از سر دارا بودن ها! نه خیر! اصلاً اتوبوس هایی که از تهران به اصفهان عازم می شدند آن موقع ها نسبت به اتوبوس های شهرهای دیگر پیشرفته تر بودند و VIP طور تر. این مسأله ی VIP خودش هم در همه ی دنیا معضلیست حل ناشدنی که عمداً خودشان دارند اختلاف طبقاتی را اجرا می کنند در بین انسان ها.  در آینده اگر یادم بود بیشتر در این باره خواهم نوشت.

حال، اینها که ادعایی در دینداری و دین مداری ندارند این وضع روشویی هایشان است. گرچه من همیشه گفته ام این خارجی ها واژه ی کثیفی را دارند اما مصداق های بیرونی این واژه برایشان واقعاً نمی دانم چیست (منظورم این است که خیلی به تمیزی و کثیفی اهمیتی نمی دهند) اما دست کم یک ظاهر موجهی می سازند خب! ما همان را هم نداریم.  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل! 

همین امکانات منظم بین راهی در فاصله های معین به همراه امنیت جاده ها مسافرت را به مراتب راحت تر می کند. امنیت جاده ها هم که عرض می کنم به این صورت است که در بیشتر مسیرهای بین شهری و استانی بزرگراه های پهنی ساخته اند که بعضی هایشان در هر طرف رفت و برگشت هر کدام ۵ یا ۶ خط هستند. نکته ی حائز اهمیت اینکه در جاده ها و اتوبان ها عوارض نمی گیرند. فقط یکی دو اتوبان به نام ۴۰۷ و اگر اشتباه نکنم ۴۰۲ دیده ام که اگر وارد آن مسیر بشوید دوربین های مسیر با توجه به شماره پلاکتان یک قبضی را به در خانه تان می فرستند جهت پرداخت عوارض. در باقی جاده ها عوارضی در کار نیست. اتوبان هایی که عوارض دارند اغلب خلوت هستند و شما را زودتر به مقصد می رسانند. خب، طبق معمول هر چقدر پول بدهید آش می خورید دیگر. یک VIP طور دیگر.

این خاطره هم جالب است بدانید. اولین سفری که با ماشین خودمان رفتیم همین دو سال پیش بود به مقصد تورونتو که مدتی پس از آن سفر یک قبضی به در خانه مان آمد که حدود ۳۰ دلار باید بپردازی. من هم فکر کردم موقع رانندگی مرتکب تخلف شده ام و هی فکر می کردم که خدایا من که هیچ خلافی انجام نداده ام که. این دیگر چیست. آخرش زنگ زدم به یکی از دوستانم که یک قبض به نام بزرگراه ۴۰۷ برای ما آمده و من خلاف نداشته ام و ... آن موقع بود که دوستم توضیح داد که ۴۰۷ بزرگراه رایگان نیست و نباید واردش می شدید. حال چرا وارد آنجا شده بودیم به این دلیل که در نقشه ی گوشی در قسمت تنظیماتش گزینه ی avoid tolls را فعال نکرده بودم و گوگل ما را از مسیر زودتر به مقصد برسی راهنمایی کرده بود که از ۴۰۷ می گذشته است. تازه به دوستمان در تورونتو که تعجب کرده بود از زود رسیدنمان هم می گفتم سحرخیز باش تا کامروا باشی یعنی این. چون صبح زود راه افتادیم جاده خلوت بود نگو از ۴۰۷ رفته ایم! از آن زمان به بعد تنظیمات را عوض کردیم که دیگر به سمت ۴۰۷ و مانند آن سوق داده نشویم.

 بقیه را در پست پایین تر از این بخوانید چون باز میهن بلاگ مطلب طولانی را نمی پذیرد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


خب، بین راه چندین بار هم توقف کردیم و دو نفره رانندگی کردیم و وقتی به منزل اقواممان رسیدیم دیگر لهِ له بودیم به قول آقوی همساده.
 همان در بدو ورود هم توبه نامه مان را نوشتیم و خواندیم که: توبه! توبه! دیگر مونترآل بیا نیستیم.

از قدیم گفته اند: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

نگو این داستان توبه نامه در باب مونترآل قرار است نه فقط بخاطر راه طولانی ۷۳۳ کیلومتری اش بلکه به علت های دیگری هم به قوت خود باقی بماند.

پیش از آنکه به ماجرای توصیف مونترآل بپردازم بدینوسیله از مهمان نوازی عزیزانمان در مونترال نهایت سپاسگزاری را می نمایم که محبت خود را به سمت ما روانه کردند و خاطره ای شیرین از حضور در کنار خودشان برای ما رقم زدند. گرچه شاید هرگز این مطالب را نبینند و نخوانند اما از قدیم گفته اند: مَن لَم یَشکُرِ المَخلوق لَم یَشکُرِ الخالِق: کسی که از مخلوق سپاسگزاری نمی کند از خالق هم سپاسگزاری نمی کند. باقی مطالب مربوط به شهر مونترآل است و هیچ ارتباطی به میزبان ما ندارد.

 

یک حاشیه ی دیگر هم بنویسم در باب عکس هایی که از بالکن خانه ی ما بارها دیده اید. خب از بالکن ما پارکینگ ساختمانمان هم پیداست این پارکینگ هم برای ساکنین ساختمان است هم برای ویزیتورها یعنی مهمانان ساختمان و حتی کسانی که ساکن اینجا هستند اما ماشین ندارند و برخی مواقع ماشین کرایه می کنند. همانطور که در عکس های قبلی دیده اید اطراف این برج های مسکونی پر از پارکینگ است.

این حاشیه را از این جهت گفتم تا درباره ی جا پارک در مونترآل صحبت کنم. 

خلاصه اش اینکه:

نیست نگرد ما هم گشتیم به زحمت پیدا کردیم.  

مفصلش هم اینکه: 

اینکه ساختمان های مسکونی بغیر از ساکنین برای مهمانان ساکنین هم پارکینگ داشته باشند فکر می کنم در تمام مونترآل کلاً یا وجود ندارد یا اگر هست به قدری کم هست که ما با چشم غیرمسلحمان نتوانستیم ببینیم که کورسویی از امید در درون مان روشن شود.

 

این مشکلی بود که ما در طول ۵ روز مسافرت با آن درگیر بودیم و مدام باید با توجه به ساعت پارکینگ های خیابان می رفتیم و ماشین را جابجا می کردیم تا جریمه نشویم و آخرش هم یک جریمه ی پارکینگ ۱۷۰ دلاری را به دلیل اینکه کنار پمپ آتشنشانی پارک کرده بودیم قشنگ افتادیم.

فامیلمان می گفت مگر می شود کسی در مونترآل باشد و جریمه نشود دست کم یک بار؟ این مأمورین جریمه هم قشنگ خیابان ها را حفظ هستند و سر ساعت های مقرر که نباید ماشین در مکان های خاصی پارک شود می آیند و نوبت به نوبت جریمه ها را می چسبانند به ماشین و می روند. فکر می کنم درآمد شهر مونترآل از محل جریمه های پارکینگی درآمد کمی نباشد! چون در طی چند روز اقامتمان باز ماشین هایی دیدیم که زیر برف پاک کنشان جریمه گذاشته بودند.

 

در حین همین جا پارک گشتن ها بود که شنیدیم برخی از ساختمان ها اصلاً کلاً برای ساکنین خودشان هم جا پارک ندارند و همه در خیابان پارک می کنند.  فکر کنید از بعد از ظهر ساعت ۴ تا ۷ صبح پارک کردن آزاد باشد یعنی شما کله ی سحر باید بیدار شوید اول بروید ماشینتان را جابجا کنید که جریمه نشوید بعد بیایید بقیه ی خوابتان را ادامه دهید.  من به شخصه به این نوع زندگی می گویم: زندگی با اعمال شاقّه!

 

اما مسأله ی مونترآل فقط جا پارک نبود. از همان بدو ورودمان به شهر با مسائل دیگر این شهر غافلگیر شدیم. ما در یک خیابان که سه خط رفت داشت و سه خط برگشت در حال رانندگی در خط دوم یعنی خط وسط بودیم. خب، خط لبه ی پیاده رو که فقط مخصوص پارک بود. کلاً مثل خیابان های ایران همه در خط کناری پارک کرده بودند و عملاً دو خط برای رانندگی بود. ما در خط وسط در حال رانندگی بودیم که یکهو ماشین جلویی وسط خیابان دوبل پارک کرد و فلاشر ها را روشن کرد و ما هم به سرعت زدیم روی ترمز و در حیرت که این چه حرکت خطرناکی بود وسط خیابان؟ هر چه منتظر شدیم طرف نرفت و مجبور شدیم آمدیم خط سوم و به راهمان ادامه دادیم. جلوتر باز از این نوع دوبل پارک وسط خیابان آن هم به طور ناگهانی چندین مورد دیگر را هم دیدیم و فهمیدیم که گویا در این شهر این جزو حرکات عادی رانندگی محسوب می شود و ایرادی هم ندارد. چون ظاهراً جریمه ای هم برای چنین مواردی در کار نبود. وقتی این مورد را به فامیلمان گفتیم گفتند اینجا عادی است. مگر در لندن دوبل پارک نمی کنند؟ گفتیم: نه والله! در لندن بغیر از مرکز شهر که پارکینگ ندارد و سمت راست خیابان برای پارک است در هیچ کجای شهر پارک کنار خیابان هم نداریم چه برسد به دوبل پارک آنطوری! تازه در همان مرکز شهر لندن هم کسی دوبل پارک نمی ایستد وسط خیابان.


اما مسأله ی مونترآل به همین جا هم ختم نشد! آنچه در حین گشت و گذار در این شهر بر ما عیان شد این بود که در این شهر خط کشی راهنمایی رانندگی چه برای عابر چه برای ماشین ها همچین معنای خاصی ندارد در بیشتر مناطق، اگر از عهد قدیم خط کشی ای بود که بود اگر نبود دیگر نیست و به خودشان زحمت نداده اند یک خط کشی منظم و مرتبی انجام دهند تا راننده ها گیج نشوند. یعنی آن سه خط رفت و سه خط برگشتی که در بالا داشتم توضیح می دادم درواقع خط فرضی بودند نه خط واقعی.  باید خودتان چشمی آن خطوط بین خطوط را ترسیم و تجسم کنید و طبق یک خط کشی ذهنی رانندگی کنید در این شهر. رهگذران هم باید یک خط فرضی عابر پیاده تجسم کنند و از روی آن از وسط خیابان عبور نمایند. حال، این وسط می دیدی یکهو مسیر خیابان کج می شد و شما هم که ماشین را هدایت می کردید دیگر از دستتان درمی رفت که خدایا! من الآن در خط فرضی سمت راست بودم یا چپ و باید کدام سمت بیایم.

البته عکس هایی که از شهر گرفته ام یک رگه هایی از خط کشی را دارد آن هم تنها به این دلیل که مرا ضایع کند طبق قانون مورفی! ولی بدون اغراق خیلی خط کشی هایشان کم است در سطح شهر.

 نحوه ی خط کشی در تصویر زیر مشهود است.

 

این هم خط فرضی رهگذران



ادامه در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic