تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب فروردین 1397
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سلام

فکر می کنید ساختمان این عکس کجاست یا کجا می تواند باشد؟
 برای دیدن بهتر تصویر، صفحه را بزرگ کنید.





به روز رسانی پاسخ :

پارسال که رفته بودیم شهر نیاگارا، اینجا روبروی آبشار نیاگارا و اداره ی پلیس شهر نیاگارا بود که دور و برش را اینگونه سبز و تمیز و مرتب کرده اند و نیمکت هایی هم روبروی ساختمان گذاشته اند که مسافران می توانند آنجا استراحت کنند. شاید بتوان گفت تقریباً همه ی کسانی که در عکس مشاهده می کنید مسافر هستند و برای دیدن آبشار آمده اند و در آن قسمت در حال استراحت هستند. خب، آبشار از قسمت آمریکایی تا کاناداییش یک مسافت زیادی دارد که بایستی پیاده بروید و لذت ببرید از فضایش. واقعاً هم آدم را خسته می کند.

و اما در این تصویر نکاتی نهفته است برای عبرت گیرندگان:
اداره ی پلیس باشد اینهمه هم سرسبز باشد نیمکت هم خودشان گذاشته باشند برای نشستن روبروی اداره ی پلیس شان! اینها همه بماند! اجازه هم بدهند عکس هم بگیری از آن محوطه! 

والله ما که ندیده بودیم از این چیزها!  بسی تعجب کردیم و در شگفتی فرو رفتیم.

همه ی اینها به کنار، وقتی هم پلیس ها را ببینی اصلاً هیچگونه ترسی تمام وجود و هستی ات را فرا نگیرد و حتی بتوانی بروی داخل اداره ی پلیس بگویی گوشیم به دلیل در مرز آمریکا بودن سیستمش رومینگی شده است و نمی توانم با همسرم تماس بگیرم. منتظرش  هستم ماشین بیاورد برویم. امکانش هست با تلفن شما یک زنگی به او بزنم و بگویم کجا هستم؟ و خانم مأمور پلیس هم شماره ات را بگیرد و خودش به همسرت زنگ بزند و بگوید که خاله دانشجو روبروی اداره ی پلیس منتظرت است و کلی با تو خوشرفتاری کند و تو هم نترسی اصلاً و تشکر و خداحافظی کنی و بیایی بیرون.

أللهُ أکبر! 




نوع مطلب :
برچسب ها : اینجا کجاست؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 21 فروردین 1397
خاله دانشجو


بله

«ما یه همچین چیزایی تو خودمون داریم»* 

همین الآن ساعت ۸:۵۸ دقیقه ی جمعه شب ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی 
مصادف با ۶ آوریل ۲۰۱۸ میلادی

دیشب هم گویا همین برنامه بوده از نصف شب باریده بوده و ما خبر نداشتیم برف خواهیم داشت و صبح که پرده ها را کنار زدم در کمال ناباوری با یک صحنه ی کاملاً برفی روبرو شدم 

جهت رؤیت کامل تصویر را بزرگتر کنید.


این هم جاده ی لندن به Xeter (بخوانید اِگزِتِر) در روز چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

 و این



*جناب خان 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، برف بهاری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 فروردین 1397
خاله دانشجو

سلام

می خواستم چند تا عکس از عکس های قبلیم که برای وبلاگ گرفته بودم و فرصت نشده بود در اینجا بگذارم برایتان پیدا کنم این عکس ها توجهم را جلب کرد و گفتم درباره شان هم اندکی صحبت کنم. البته خیلی اندک...

داستان از این قرار است که اینجا در کانادا یک قانونی دارند که در حین انجام کار به عنوان وظیفه ی کاری یعنی شغلت نمی توانی کفشت را دربیاوری. این قانون با مقررات درون خانه ای بسیاری از ما ایرانی ها نمی سازد خب. 

حال بعضی ها بخاطر اینکه نماز می خوانند با کفش وارد خانه نمی شوند بعضی ها صرفاً بخاطر تمیز نگه داشتن خانه و بعضی دیگر هر دو. البته یک گروه چهارمیِ هیچکدامی هم هستند  که کلاً حکایتشان متفاوت است و خارج از بحث ما.

خب، ما هم که اینجا فعلاً مستأجر هستیم وقتی مدیر ساختمان خودش داخل خانه می آید برای مثلاً عوض کردن پوشال furnace که همان مخزن گرمایشی سرمایشی داخل آپارتمان است یا وقتی می آیند برای بازرسی سالانه ی سیستم ضد حریق و ... که همه ی اینها می طلبد وارد خانه شوند همیشه این مشکل کفش درنیاوردنشان به قوت خود باقی ست و زمانی که خارج از محدوده ی مجازِ جلوی در این طرف تر می آیند بعد از رفتنشان آدم ماتم می گیرد که چه کنم خدایا! با کفش آمد!  
برای جلوگیری از این دغدغه ها، از سالها پیش ما فکر بکری کرده ایم به این صورت که: اینها قبل از ورود به خانه یادداشت می گذارند که فلان تاریخ می آییم داخل منزل. آمدنشان هم به این صورت است که اول می آیند در می زنند اگر کسی در منزل بود که بود اگر نه، خودشان کلید می اندازند و می آیند داخل. حتماً‌ می گویید اینکه امن نیست که!  چرا، امن است نگران نباشید. البته خب آدم عاقل وقتی خودش در منزل نیست وسایل باارزشش را جلوی چشم دیگران نمی گذارد که! اما من در طول این ۷ سالی که در این آپارتمان ها بوده ام ندیده ام خدای ناکرده دزدی ای چیزی توسط مدیر ساختمان صورت بگیرد. واقعاً‌ از این نظر امن است نگران نباشید. یعنی همین که الآن اینها را نوشتم برای خودم هم عجیب است که چرا آدم باید فکرش به آن طرف ها سوق پیدا کند که نکند چیزی از خانه بردارند.  منظورم این است که این فکر به ذهن خطور کردنش معلول موارد بیشماری بوده و هست که ما ایرانی ها همیشه از آن نظر در ناامنی کامل به سر برده و می بریم  و گرچه در این محیط این مسأله موضوعیتی ندارد اما ناخودآگاه ذهن ها به آن سو کشیده می شود دیگر. 

بله، عرض می کردم که وقتی می آیند ما همیشه همان دم در از مدیر ساختمان یا تکنسین خواهش می کنیم که کفششان را دربیاورند. در اینجا چند حالت پیش می آید:

۱- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، می گویند نمی توانیم کفشمان را دربیاوریم چون منطق این قانون این است که اگر کفشت را دربیاوری سوزنی چیزی در پایت برود یا آسیبی ببینی پای خودت است و محل کار هیچگونه مسؤولیتی را در این فقره نمی پذیرد.

۲- با گوشزد کردن قانون کار در کانادا، خودشان یک پوششِ روی کفش از کیفشان درمی آورند و می کشند روی کفش هایشان و وارد خانه می شوند. این مورد شامل برخی از تکنسین ها می شود که برای انجام اموری چون وصل کردن مودم اینترنت و ... می آیند.

۳- ضمن گوشزد کردن قانون کار در کانادا، اما کفش هایشان را در می آورند و وارد خانه می شوند که این آخری از نادرات امور است.

بله، حل مسأله ی ما به این شکلی که در تصویر می بینید انجام می گیرد. ما هم قبل از آمدنشان همه جا را با احتیاط و باحوصله روزنامه پیچ می کنیم چون می دانیم از کدام مسیر به کجا قرار است بروند و همان دم در ازشان می خواهیم از روی این روزنامه ها راه بروند.

مدیر ساختمان قبلی مان در همین خانه ی فعلی، چند باری که آمده بود منزلمان، یک نگاه عجیب و غریبی به این روزنامه ها می انداخت و با کفش هایش وارد منزل می شد. یک بار هم نتوانست دوام بیاورد و رو به من و همسرم گفت: We are not dirty یعنی ما کثیف نیستیم چرا اینهمه روزنامه پهن می کنید هر بار هر بار؟* (من مترجم خوبی می شوم ها  حتی دل طرف را هم می خوانم و به ترجمه اضافه می کنم).
همسرم هم در جواب گفت: But your shoes ARE یعنی شما نه، اما کفش هایتان کثیف هستند.
بماند که واقعاً‌ همانطور که خیلی قبلاً تر ها عرض کرده بودم من واقعاً در این ۷ سال نفهمیدم که این واژه ی dirty که در قاموس لغات این خارجی ها هست مصداق هایش دقیقاً‌ چه چیزهایی هستند؟ و اینها واقعاً به چه چیزهایی می گویند: «کثیف»؟  این از سؤالات پیچیده ای است که در به در در پی یافتن جواب برایش هستم و متأسفانه نمی شود به یک کانادایی این را گفت که! بدشان می آید خب.  از نظر این قوم و اقوام دیگر خارجی همه چیز تمیز هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود  حال چرا این خلافش هرگز ثابت نمی شود أللهُ أعلم. 




خداییش زندگی ای داشتیم با این روزنامه ها هااااا! 
حدود دو سه ماه پیش یک اتفاق عجیبی افتاد که خیلی به ما آرامش داد. مدتی ست که مدیر ساختمان های ما که همیشه باید یک زوج باشند عوض شده اند و این جدیدها بسیار انسان های فعال و کاری و مهربان و خوش برخورد و با روابط عمومی بالا و غیره هستند.  یک بار که قرار بود اینها بیایند برای تعویض پوشال و ما می خواستیم برویم بیرون، باز همه جا را از همان دم در تا انتهایی ترین قسمت اتاق خواب که مخزن گرمایش و سرمایش آنجاست روزنامه پیچ کردیم که آماده باشیم. هنوز در خانه بودیم که Marie و Scott مدیران ساختمان ما در زدند و آمدند داخل. علی رغم چینش روزنامه ها باز آمدیم بپرسیم که امکانش هست کفش هایتان را دربیاورید که قبل از سؤال ما دیدیم که Marie دمپایی هایش را درآورد و Scott کفش هایش را.  
مرا می گویید؟  
همسرم را می گویید؟  
آنها که تعجب و در عین حال خوشحالی ما را دیدند گفتند: از بابت ما نگران نباشید ما همیشه کفشمان را درمی آوریم. البته به نظرم منظورشان برای خانه ی کسانی بود که حساسند. 

خدا را شکر! این یک مسأله ی آزار دهنده ای برای ما بود که با وجود این دو مدیر ساختمان با درک و فهم بالا رفع شد و خیلی جالترش اینکه وقتی همسرم برای اینکه مثل مدیر ساختمان قبلی برایشان سوء تعبیر نشود همان بار اول شروع کرد به تعریف داستان گفت و گوی او و مدیر قبلی، خود Scott هم به گفته ی همسرم صحّه گذاشت که: بله کفش ها تمیز نیستند که! از بیرون آمده اند. جالبترترش اینکه اینها هم کانادایی هستند آن قبلی ها هم کانادایی بودند. می بینید چقدر نمی شود هیچ چیز را تعمیم داد؟ حال اگر من می خواستم اندر خلق و خوی کانادایی ها بنویسم کدامشان را باید عمومیت می دادم و کدامشان را نه.  و بدینسان است که هر چه بنده اینجا از تجربیاتم می نویسم هیچکدامشان مطلق و سیاه و سفید نیستند و همیشه باید مسائل را خاکستری دید حتی اگر یک عدد استثناء پیدا شود.

البته برای موارد بعدی که ممکن است شخص سومی برای انجام کاری به منزل ما بیاید از ebay که یک مجموعه ی خرید اینترنتی است از این پوشش های نایلونی کش دار کفش سفارش دادیم و یک جفت دم دست گذاشتیم تا بی فوت وقت از شخص موردنظر درخواست کنیم که روی کفشش بپوشد که در این صورت نمی توانند بگویند من نمی پوشم چون می شود ازشان شکایت کرد بابت نپوشیدنشان. شما هم اگر به این مسأله حساس هستید بهتر است قبل از ورود به این کشور از این پوشش های کفش با خود بیاورید و خیال خودتان را از همان اول راحت کنید.

این هم از داستان قانون کار کانادا و راه حل ما.

خداگهدارتان...






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قانون کار در کانادا، درنیاوردن کفش ها هنگام ورود به منزل، پوشش کفش،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 فروردین 1397
خاله دانشجو
سلام دوستان
بدینوسیله از آرزوهای خوب خوب همگی تان در حق ما و سال جدیدمان و ماشینمان سپاسگزاری می نمایم. به لطف خدا ماشین که از دوشنبه در تعمیرگاه بود بالاخره روز شنبه تحویل گرفته شد و حالش هم تا حالا ظاهراً خوب است و امورات بر وفق مراد و ایام بکام. 
***
امیدوارم در این سال نویی و به برکت فضل و لطف الهی، لحظات و روزهای پر از آرامشی به همراه داشته باشید و اوضاع بر وفق مرادتان باشد به معنای واقعی کلمه.
***
بنده این دو هفته ی آخر یعنی از همان هفته ی عید نوروز تا این هفته را درگیر امتحانات پایان ترم بچه ها و تصحیح اوراق بودم که به لطف خدا به خیر و خوشی به پایان رسید و هفته ی بعد از عید نوروز کلاس هایم تمام شد و با بچه ها خداحافظی کردم و دیگر باید حسابی روی تز بینوایم متمرکز شوم تا به سرانجام مطلوبی برسد... 
***
تجربه ی تدریس امسالم یک چیزی کاملاً متفاوت با همه ی سالهای قبل بود. نمی دانم دقیقاً به چه دلیل! اما احساس می کنم اعتماد به نفسم امسال بیشتر شده بود یا یک اتفاقی در درونم رخ داده بود که به لطف خدا توانستم رابطه ی خوبی با بچه های خارجی و بیشتر کانادایی برقرار کنم و اینهمه بسیار برایم جای تعجب داشت چون برخلاف سال های گذشته این بار بیشتر کلاس را با انگلیسی حرف زدن اداره می کردم نه فرانسه و این دلیل کافی ای می توانست باشد که اعتماد به نفسم پایین بیاید یا ناراضی باشم از امسال، اما اینطور نشد و بنده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنم راضی هستم و در کارنامه ی تدریسم امسال یک سال خاص و بی نظیر بود. البته شکر خدا بازخوردی هم که از بچه ها گرفتم مثبت بود.  

یکی شان در کلاس intermediate برایم نوشته بود که: «خیلی خوشحالم که این ترم در کلاس تو بودم و یک ترم باورنکردنی ای برایم بود و تو TA شگفت انگیزی هستی». درست است که نباید به این تعاریف غرّه شد و البته که من نشدم اما از این جهت که چنین حسی به یک دانشجوی زرنگی در کلاس من دست داده است جای شکر دارد خب. 

یک آقای میانسال حدوداً ۶۰-۶۵ساله هم در کلاس مبتدی ها داشتم که دانشجوی زرنگی بود و همیشه باهم رابطه ی خوبی داشتیم و با حضور ایشان کلاس با شوخی و خنده سپری میشد چون خیلی باهم کَل کَل می کردیم. ایشان هم روز آخر که همین چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود در کلاس از تدریس بنده تشکر کردند و گفتند: «خیلی خوب تدریس می کردی متشکرم». چقدر حس مفید بودن خوب است خدایا! خدا نکند آدم احساس بی فایدگی بکند!  البته این دومی فقط یک حس است و مگر می شود یک کسی در این عالَم باشد که به دردی نخورد؟  پس چرا آفریده شده است اصلاً؟  بنابراین اگر این حس به سراغتان آمد بدانید که یک حس شیطانی است و برایش تره هم خرد نکنید که برود پی کارش.  اما سعی کنید قدم های مثبت حتی کوچکی در زندگیتان بردارید که آن حس رضایت و مفید بودن را در دل و جانتان به تماشا بنشینید. 
***
امیدوارم مسیر تدریسم بعد از دفاع هم بیشتر هموار شود و بتوانم مفیدتر باشم در این زمینه. 
***
این را هم عرض کنم که بدانید اوضاع از چه قرار است:

از بس که در کنج عزلت خودم خزیده ام و مهمانی و ... را برای خودم ممنوع کرده ام که یکی از دوستان در سال جدی یک آرزوی عجیبی برایم کرد:

«امیدوارم در سال جدید بیشتر در انظار عمومی ظاهر شوی»! 


تو خود حدیث مفصل بخوان که «این یعنی چه؟». 


بدرود...




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، تدریس امسال، حس مفید بودن، از همه چیز و همه جا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 فروردین 1397
خاله دانشجو
سلام
تولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. 
یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگیرد و ...

وقتی داستانش را شنیدم گفتم: حالا صبر کن من برایت بگویم ببین «دل انگیز» بودنِ زندگی در لحظه ی تحویل سال یعنی چه! 

به قدری دل انگیز که همه تان ماست هایتان را کیسه کنید و پیش ما لُنگ بیاندازید و به قول گفتنی سکوت اختیار کنید. می خواهم با داستان لحظه ی تحویل سالمان همه ی شما را خلع سلاح کنم به معنای واقعی کلمه! 

به قدری داستانِ به روز رسانی تعمیر ماشین ما به طول انجامید و پر طول و تفصیل شد که دیدم در آن چند سطر آخر مطلب قبلی جا نمی شود و بهتر است این ماجرای «دل انگیز» را در یک پست جداگانه به سمع و نظر دوستان برسانم. 
عارضم خدمت شریف و باسعادتتان که:
همانطور که می دانید ماشین در تعمیرگاه بود تا اینکه بعد از ظهر دوشنبه صاحب تعمیرگاه به من زنگ زد و گفت مشکل را یافتیم. هم سوئیچ ترمز خراب بود که عوضش کردیم هم باتری کلاً خراب است و باید عوضش کنیم. شما قبلاً ۲۲۸  دلار و خرده ای برای سوئیچ ترمز پرداخت کرده اید و اگر بخواهید باتری جدید بیاندازیم قیمتش به همراه مالیاتش می شود ۱۹۰ دلار.  من هم سر کلاس بودم و هنوز کلاسمان شروع نشده بود و امتحان هم داشتیم آن روز و باعجله صحبت کردم و خداحافظی تا اینکه فردایش به مکانیک خبر دهیم که آیا باتری را عوض کنند یا نه.
بعد از کلاس زنگ زدم به عمو امید جهت راهنمایی. ایشان هم گفتند که باتریِ نو نهایتش ۱۴۰ دلار است و یک راهنمایی هایی کردند در جهت اینکه سؤالاتی از مکانیک بپرسیم و بفهمیم آیا صداقت دارد یا همه ی اینها تله ی پول است.
به هر حال، سرتان را درد نیاورم. شد فردا یعنی سه شنبه که ظهر ساعت ۱۲:۱۵ به وقت ما تحویل سال بود، صبح حدود ساعت ۹ زنگ زدم به تعمیرگاه که سؤال و جواب بکنم ببینم قضیه از چه قرار است. دیگر به جزئیات طولانی ماجرا نمی پردازم. پس از کلی حرف زدن و چانه زدن به مکانیک گفتم دیگر باتری را عوض نکنید و من می آیم باتری را با تقویت کننده شارژ کنید ماشین را ببرم. نه صبحانه ای نه چیزی. همسرم هم به دلیل خستگی زیاد در حالت خواب و بیهوشی به سر می برد. رفتم... بعد از کلی معطلی باتری را با تقویت کننده ای که خودش داشت شارژ کرد و ماشین روشن شد و من راهی خانه شدم. ساعت چند است؟ ۱۰:۳۰  من هم هم اصرار وهم  امید دارم که مثل تمام عمرم لحظه ی تحویل سال را در خانه باشم خب!  به عمو امید که قرار بود در جریانشان بگذارم زنگ زدم و گفتم ماشین را گرفتم اما می خواهیم بیاوریم شما هم چکش کنید. گفتند: پس ماشین را خاموش نکن که مبادا دوباره روشن نشود! همین الآن بیایید پیش من چون من می خواهم ۱۱ بروم خانه برای تحویل سال. یعنی نیم ساعت دیگر. راه ما تا آنجا هم تقریباً در خوش بینانه ترین حالتش می شد نیم ساعت. بنده ی خدا قرار شد یک ماشین هم به عنوان امانت به ما بدهند که فعلاً‌ بی ماشین نمانیم تا ماشین خودمان تعمیر شود. 
جانم برایتان بگوید حدود ۱۰:۳۷ صبح با همان ماشین روشن ، بنده پشت فرمان، راه افتادیم به سمت عمو امید.
خب، ماشین دنده اتوماتیک سیستمش بدین شکل است که وقتی پایت را از روی گاز برمی داری و ترمز می کنی ماشین متوقف می شود و وقتی پایت را از روی ترمز برداری حتی بدون فشار دادن پدال گاز، ماشین به آرامی راه می افتد. اندکی که رفتیم در قسمتی که خیابان سربالایی بود من احساس کردم هر چه گاز می دهم ماشین به هِن هِن می افتد و سرعت به جای بالا رفتن دارد پایین می آید!  سریع رفتم سمت راست جاده که توقف کنم کمی درست شد و همین طوری ادامه دادیم. اما مشکلی که بود این بود که وقتی وسط خیابان پایم را از روی گاز برمی داشتم به جای اینکه فقط سرعتم کمتر شود ماشین یکهو می ایستاد آن هم نه معمولی، که ما را هم به سمت شیشه ی جلو سوق می داد / هدایت می کرد / یک چیزی کمتر از پرت کردن. یعنی آن مسیری را که رفته بودیم اصلاً‌ من پدال ترمز را فشار ندادم چون با برداشتن پا از روی پدال گاز، ماشین متوقف می شد و می خواستم دوباره حرکت کنم با فشار زیاد راه می افتاد. دیگر دیدیم نمی شود همسرم زنگ زد به عمو امید گفت اینطوری شده است ایشان هم توصیه کرد به سرعت بزنید کنار یک جا توقف کنید دیگر حرکت نکنید ببینید از تایرها دود بلند نشده است؟ نزدیک مرکز شهر بودیم که یک پارکینگ پیدا کردیم رفتیم داخل. حالا هوا هم خیلی سرد بود باد تندی هم می وزید و بخاطر باد شیشه های ماشین هم بالا بود یعنی ما از بیرون به کل بی خبر بودیم. تا همسرم در را باز کرد و پیاده شد خدایا! یک دودی از این ماشین بلند می شد که آن سرش ناپیدا!  
از ترس سریع ماشین را خاموش کردم که سرِ سالی آتش نگیریم یک وقت دور از جانمان و دور از جانتان! 
باز دوباره مجبور شدیم زنگ بزنیم به باشگاه اتومبیل داران بانک TD که وصفش در مطلب قبلی رفت و تقاضای جرثقیل کنیم برای بردن ماشین به پیش عمو امید. همانجا همسرم زنگ زد به مکانیک نزدیک خانه و گفت اینطوری شده است و مسؤولیت این کار با شماست! آمدید ابرویش را درست کنید زدید چشمش را هم که کور کردید که! 
هوا سرد، باد شدید! سال نو دارد تحویل می شود  جرثقیل آدرس را پیدا نکرده است! دوباره زنگ زدند که کجایید. از ماشین پیاده شدیم که حتی اگر جرثقیل ما را ندید ما او را ببینیم... و بالاخره جرثقیل آمد. نزدیک ده دقیقه یک ربع طول کشید که ماشین را سفت و سخت ببندد که بین راه زنجیرها و اتصالات باز نشود. من دیگر نتوانستم هوای سرد را تحمل کنم رفتم سوار ماشین یعنی جرثقیل شدم. همین یک مورد ماشین را در طول عمرم سوار نشده بودم که آن هم شکر خدا در لحظات پایانی سال ۹۶ نصیب شد حسرت به دل از دنیا نمی روم دیگر.  
رفتیم سوار شدیم من هم همه اش حواسم به ساعت است، دیدم شد ۱۱:۵۰ دقیقه. یعنی آن ۱۱:۵۰ دقیقه ای که دوستم رسیده بود به خانه شان و تازه گله داشت از روز تحویل سال نو اش، بنده و همسرم تازه سوار بر جرثقیل عظیم الجثه ای پیش به سوی تعمیرگاه بودیم  ماجرای کداممان دل انگیزتر است؟ 
عکس پایین سوار بر جرثقیل پیش به سوی عمو امید...

ماشین بینوای ما را از آینه مشاهده کنید که با چه حال خرابی ای داریم می بریمش دکتر

بالاخره رسیدیم به مقصد و البته شده بود ۱۲ یا بعد از ۱۲ و عمو امید هم رفته بود.
آقای جرثقیل در حال جدا کردن ماشین هستند.

از کارمند عمو امید ماشین امانتی را هم تحویل گرفتیم و ساعت شد ۱۲:۱۴ دقیقه. سعی کردیم از طریق موبایل یک شبکه ی زنده پیدا کنیم اما درست و حسابی کار نکردند. من شروع کردم به خواندن دعای لحظه ی تحویل سال در ماشین امانتی  
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار یا مُحَوّل الحَولِ ... نه آن نبود  یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار  یا  یا مُدَبّرَ الَیلِ وَ النَّهار ... هنوز به آخر دعا نرسیده بودم و در کش و قوس درست خواندن دعا از فرط خستگی، سرما، ناراحتیِ نبودن در خانه هنگام تحویل سال و گرسنگی (شکم گرسنه هم که دین و ایمان ندارد که تازه می خواهید دعا یادش بیاید؟ چه حرف ها! ) که ساعت شد ۱۲:۱۶   که دیگر سال چند ثانیه قبل ترش تحویل شده بود برای ما بدون بوق و کرنا و ساز و دهل دم تحویل سال و دعای مقلب القلوب درست و حسابی و سفره ی هفت سین و ...  همانجا به هم تبریک گفتیم و راهی خانه شدیم... 
حتی سفره ی هفت سین را هم گذاشته بودم قبل از تحویل سال بچینم که دیگر نشد و آمدیم خانه و همچنان داستان ماشین و تعمیرگاه ادامه دارد... *


* خب این هم شکر دارد که ما یک ماشینی داریم که تعمیرگاه هم برود. این هم یک نگاه خوشبینانه است دیگر. 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، تحویل سال، ماشین ما، تعمیرگاه، جرثقیل، عمو امید،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 فروردین 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 2 )    1   2