ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستان
راستش را بخواهید حس نوشتنم پر کشیده است. نمی دانم چرا!؟ اما می دانید که تا آن حس نیاید اگر هم بنویسم نه بنده راضی خواهم بود نه شما به دلتان خواهد نشست. 
نمی خواهم فقط به این دلیل که هفته ای یک مطلب بگذارم یک مطلب بگذارم حتی شده به قیمت بی حس و حالی. چون بنا بر این است که چیزی را که می نویسم دلم هم همراهی کند با آن. تمام مطالبی هم که تابحال دیده اید و خوانده اید غیر از این اصل و هدف نبوده است. 

بنابراین شاید تا یک مدتی کم کار شوم به همان دلیل بالا.

اما امروز یک حساب سر انگشتی برای کسانی که می خواهند همین روزها و ماه ها به کانادا بیایند در اینجا قرار می دهم و آن هم بر مبنای زندگی تک نفره ی چند سال قبلم و زندگی دو نفره ی فعلی مان (بنده و همسرم) تا بدانید از آن زمانی که درباره ی قیمت ها در کانادا نوشته ام تا به الآن چه تفاوتی رخ داده است و اوضاع چگونه شده است.

کرایه ی خانه:

خب قبلاً هم عرض کردم خدمت شریفتان که اینجا دو نوع خانه برای اجاره هست : ۱- خانه ی ویلایی (همان ها که در عکس های از بالکن دیده می شدند). اینجا را کلیک کنید برای دیدن عکس آن خانه ها.
 ۲- آپارتمان ها (در برج های مسکونی)

مورد اول را خودم به شخصه تجربه ی زندگی در آنها را نداشتم اما خب خانه ی دوستانمان که رفته ایم دیده ام. این خانه ها همگی از چوب ساخته شده اند مثل ویلاهای چوبی شمال. چون چوب در کانادا ارزان تر از سیمان و آجر است تا جایی که من می دانم این خانه ها را به همین دلیل از چوب می سازند. درست است خانه سبک می شود و شاید مزایای تخصصی دیگر هم داشته باشد که بنده نمی دانم  اما چیزی که خیلی برایم برجسته شده است نسبت به این خانه ها، این است که چون از چوب است صدای راه رفتن در طبقه ی بالا هم در پایین شنیده می شود. راه رفتن تندتر، صدا شدیدتر  این خانه ها چون شخصی هستند اگر اجاره هم بدهند و شما مثلاً تنها باشید و دانشجو، اتاق به اتاق اجاره می دهند به دانشجوها. اگر خانواده باشید شاید همه ی خانه را اجاره دهند. البته چون این خانه ها اصولاً سه طبقه ساخته می شوند ممکن است کسی هر طبقه اش را جدا اجاره بدهد یا به خانواده یا به دانشجوها. طبقاتش هم به این صورت است که: از در اصلی وارد که می شوید طبقه ی همکف است که یک نشیمن است و آشپزخانه و دستشویی و در خروجی به حیاط پشتی خانه. طبقه ی زیرزمین هم دارد که یا یک سره است یعنی یک هال و تمام. یا مثل خانه دارای نشیمن و اتاق و حمام و دستشویی (هر دو مدلش را در خانه ی دوستانمان دیده ام) مدل های دیگری هم ممکن است داشته باشند  اما در کل زیرزمین نورش خیلی کم است سقفش هم کوتاه تر. در روز هم باید چراغ روشن کنید. طبقه ی دوم هم دارد که فقط اتاق خواب ها هستند با حمام و دستشویی. همین.
کرایه ی این خانه ها از اتاقی ۳۰۰-۳۵۰ دلار شروع می شود و ممکن است تا ۵۰۰ دلار هم برسد یا اندکی بیشتر که در بیشتر موارد آب و برق و اینترنت هم رویش هست اینها می گویند Utility included. اینکه بنده گاهی اصطلاح انگلیسی اش را وسط جملات فارسی ام استفاده می کنم صرفاً به این دلیل است که با اصطلاحی که اینها استفاده می کنند آشنا شوید ها! وگرنه در حالت معمولی انگلیسی-فارسی-انگلیسی صحبت نمی کنم و خیلی هم بدم می آید از نصف فارسی نصف انگلیسی صحبت کردن.  این قیمتی که به شما دادم کاملاً تقریبی است و شاید خیلی هم به روز رسانی شده نباشد.

مورد دوم آپارتمان ها هستند که ما ساکن هستیم. در آپارتمان ها مسأله ی اصلی که برایتان برجسته خواهد شد چون ما ایرانی ها این مدلی اش را ندیده ایم هیچوقت! این است که آپارتمان های قیمت پایین تر ماشین لباسشویی در داخل آپارتمان ندارند  و یک به قول ماها رختشورخانه  دارند در کل ساختمان که کلی ماشین لباسشویی و خشک کن دارد و برای استفاده ی عمومی همه ی ساکنین ساختمان است و البته شنیده ام هر بار هم چند دلاری باید پول بیاندازید تا کار کند.  همین چیزهاست که من می گویم اینجا نفس هم بکشی باید به دلار پول بدهی!  اجاره ی آپارتمان کم نبود همان رختشورخانه شان را هم پولی کرده اند.  
راستش را بخواهید با آنکه آن هم خانه ای اولم خیلی بلاها سر ما آورد اما چون او قبل از من به لندن آمده بود و دنبال خانه گشته بود در نهایت یکی از این آپارتمان هایی را در ساختمان 80 Capulet lane که مال شرکت Drelow بود اجاره کرده بود که ماشین لباسشویی در داخل آپارتمانمان بود و دستش از این بابت درد نکند! و من به این صورت بدعادت شدم به داشتن لباسشویی در داخل آپارتمان. البته اگر هم از آن یکی آپارتمان های بی لباسشویی در داخل اجاره کرده بود هم، به دلیل مشکل مچ دست و کمر دردم به احتمال زیاد در سالهای بعد ترش مجبور می شدم خودم به همین آپارتمان های گرانتر کوچ کنم. به هر حال اینطوری شد که بنده از ابتدای سکونتم در کانادا در آن آپارتمان های گرانتر سکنی گزیدم البته آن موقع که تنها بودم برای اینکه بتوانیم از عهده ی اجاره ی خانه بربیاییم سه نفره اجاره می کردیم. خب با توجه به متراژ خانه آنها هم قیمت بالا و پایینی دارند. اما در کل حدود ۲۰۰-۳۰۰ دلاری از آپارتمان های دیگر که لباسشویی درداخل ندارند گرانتر هستند. منظورم ۲۰۰-۳۰۰ دلار در ماه است. برای راحتی کار آن آپارتمان های بدون لباسشویی در داخل را می گویم آپارتمان های قدیمی و این یکی ها را می گویم آپارتمان های جدید و البته واقعاً هم همین است. آن قدیمی ها حدود ۵۰-۶۰ سال قدمتشان است (آنطوری که شنیده ام). این جدید ها شاید حدود ۱۰ سال و پایین تر. سال ۲۰۱۱ آن آپارتمان اولی که ذکرش بالا رفت و ما اجاره کردیم در یک ساختمان کاملاً نوسازی بود که اولین مستأجرهای آن خانه ما بودیم حتی دفترچه ی اجاق گاز و لباسشویی را هم خودمان باز کردیم. علی رغم گرانی اش اما تمیز و نو بودنش خیلی لذت داشت البته.  البته آن خانه واقعاً دانشجویی نبود و برای ما که هر کداممان می رفتیم در اتاقمان مشغول تحصیل می شدیم کلی فضای بی استفاده و پِرت داشت و ما پول بزرگی خانه را می دادیم عملاً.   یک سالی که آنجا بودیم سه نفره روی هم رفته ماهانه ۱۳۲۷ دلار کانادا اجاره می دادیم. بعد رفتیم در یک آپارتمان دو خوابه ی دیگر در همان ساختمان که متراژش کمتر بود و جمع و جورتر و آن فضاهای بی استفاده ی قبلی را نداشت و ماهانه ۱۲۰۵ دلار می دادیم البته آن هم سه نفره. بدین صورت که دو نفر در اتاق ها بودند و یک نفر در هال. من و هم خانه ای ام مرجان که این خانه را اجاره کرده بودیم و نفر سوم را خودمان انتخاب می کردیم (از سال دوم به بعد را عرض می کنم چون از آن اولی جدا شدیم به دلیل اختلاف های موجود) قرار را بر این گذاشتیم که یک سال من به اتاق بروم مرجان در هال باشد یک سال او به اتاق برود من در هال باشم. خب نفر سوم به احتمال زیاد نمی خواست در هال باشد و ترجیح می داد اتاق داشته باشد. به هر حال، چون بقیه هم ملاحظه می کردند کسی که در هال بود با اینکه حریم خصوصی نداشت آنچنان اما اذیت هم نمی شد.
این یک عکس از زمانی که بنده در هال آن خانه ی دوم سکونت داشتم:

 آپلودسنتر فارسی آپ

این پایینی هم روبروی تخت بنده که می شد پذیرایی ما. البته کسی که نبود درواقع بچه ها در اتاق هایشان بودند همیشه و همه ی آن فضا مال من بود  فضای زیاد، پنجره ی تمام قد رو به بیرون...
به به!  به قدری لذتبخش بود که سال بعدش هم که نوبت من بود بروم در اتاق، خودم نرفتم. دیدم اتاق کوچکتر است برای روح بزرگ من.  خانه هم خلوت بود فقط زمان آشپزی یا بیرون رفتن بچه ها را می دیدم در غیر این صورت در اتاق هایشان بودند. پادشاهی کردم برای خودم ها! 

 آپلودسنتر فارسی آپ

خب، آن زمان یعنی سال ۲۰۱۲ که ما این آپارتمان را ۱۲۰۵ دلار در ماه اجاره کردیم با توجه اتاق داشتن و نداشتن و سرویس بهداشتی مشترک یا خصوصی اجاره ی هر کس فرق می کرد. (چون این خانه دو سرویس بهداشتی داشت یکی در اتاق بزرگ که خصوصی بود به آن می گفتند و می گویند Master Bedroom و ما آن اتاق را اجاره می دادیم به نفر سوم و دیگری بین من و هم خانه ای قبلیم مرجان که در اتاق کوچک بود مشترک بود). اما اجاره ی آن آپارتمان های قدیمی که لباسشویی شان عمومی بود همین دو خوابه با همین سبک خانه ی ما که فقط یک سرویس بهداشتی هم داشت آن موقع حدود ۸۵۰ - ۹۰۰ دلار در ماه بود.
البته این را بگویم که گرانی خانه های ما فقط بخاطر لباسشویی اش نبود. علاوه بر آن، هم نوساز بود هم استخر و جکوزی و سونای رایگان + یک سالن ورزش با دستگاه های ورزشی در همان ساختمان استخر هم به صورت رایگان داشتیم. همچنین خانه های ما Air conditionner یا همان کولر هم داشتند. سیستم گرمایشی و سرمایش باهم در خانه ها بود اما آن قدیمی ها سیستم سرمایشی نداشتند و تابستان ها واقعاً جهنم می شود آن خانه ها  و شما مجبورید خودتان کولر بخرید برای اتاق یا هال.
بیشتر بچه های ایرانی در همان آپارتمان های قدیمی ساکن می شوند. خب هم قیمتش پایین تر است هم مجبور هستند فقط یک هم خانه ای را تحمل کنند نه دو تا را.  هر دو هم البته اتاق دارند. اما برای من که هم حساسیت زیادی داشتم و دارم که لباسشویی خصوصی باشد هم شرایط در تشت لباس شستن را ندارم به دلیل مشکل مچ دست و کمر درد، آن خانه ها مناسب نبود. البته دیده ام که بعضی از دوستانمان که خانواده هستند و در آن آپارتمان های قدیمی ساکنند خودشان یک لباسشویی جمع و جور یواشکی خریده اند و استفاده می کنند. اما اگر مدیر ساختمان بفهمد گویا جریمه هم دارد.
خب، اینجا قانون آپارتمان های اجاره ای این است که اگر شما برای سال بعد هم در آن خانه باشید فقط ۱۲.۵٪ به مبلغ اجاره تان اضافه می شود (البته این را هم بگویم که آب و برق هم روی اجاره هست و پول جدا نمی گیرند) که مبلغ ناچیزی در حد ۱۹-۲۰ دلار می شود برای یک خوابه و حدود ۴۰ دلار می شود برای دو خوابه. سال ۲۰۱۲ که به آن آپارتمان دوم کوچ کردیم مبلغ اجاره مان اول قرارداد ۱۲۰۵ دلار بود برای دو خوابه که سال بعدترش هم که آنجا ماندیم شد ۱۲۴۵ دلار.
خب نوامبر ۲۰۱۵ که بنده این آپارتمان یک خوابه را در نزدیکی آن آپارتمان های قبلیم اجاره کردم در برج های Beaverbrook که همین شرکت Drelow که صاحبش آقای Drelow هست این برج های Beaverbrook را اول ساخته بعد رفته آن برج های Capulet را ساخته. یعنی چند سالی این ساختمان ها از آن قبلی که ساکنش بودم قدیمی تر است اما باز نسبت به آپارتمان های قدیمی خیابان Wonderland که بیشتر بچه های دانشجوی ایرانی در آنها سکونت دارند خیلی جدیدتر است و همان امکانات برج های مسکونی Capulet را دارد شامل استخر و ...
خب بنده زمانی که می خواستم خانه ی مستقل اجاره کنم بخاطر آمدن همسرم، به آن قدیمی ها هم سر زدم حتی چون برای ما در این شرایطی که ایشان هم تازه می آمد در این محیط و کار هم نداشت و من هم کار دستیار تدریسی دانشگاه را فقط داشتم پول مسأله ی مهمی بود و ماهانه ۲۰۰-۳۰۰ دلار هم پولی ست برای خودش و علی رغم میل باطنی ام که نمی خواستم در آن قدیمی ها آپارتمان اجاره کنم اما باز رفتم و گشتم و خوشبختانه خانه ی اجاره ای برای ماه نوامبر نبود  چون اگر بود قطعاً بخاطر ارزان تر بودنش وسوسه می شدم که همان را اجاره کنم و بی ماشین لباسشویی و کولر و ... سخت می شد کلاً. این آپارتمانی که اکنون در آن مستقر هستیم خیلی اتفاقی موجود بود با یک قیمت خیلی خاصی که اصلاً خودم هم شاخ درآورده بودم که این خانه ها قیمتشان بالاست خب! چطور شد؟  اینجا یک خوابه است و سال ۲۰۱۵ گفت اجاره اش می شود ۹۸۳ دلار  من حتی فکر نمی کردم آپارتمانی زیر هزار دلار گیرم بیاید. خب یک خوابه ها هم سریعتر از دو خوابه ها اجاره می روند به همین خاطر جای تعلل نداشت و ممکن بود پشت سر من یکی قرارداد می بست، بنابراین، صبح که خانه را دیدم عصر پیغام دادم به مدیر ساختمان که برویم برای قرارداد.  نمی دانم من که این داستان های اجاره کردن خانه ها را می نویسم این به ذهنتان خطور کرده است یا نه. اگر هم خطور نکرده است من خطورش می دهم به ذهنتان: خب من یک دختر مجرد تنها بودم بدون هیچ «آقایی» در کنارم  و موقع قرارداد خانه بستن به تنهایی یا نهایتاً با هم خانه ای «دختر» دیگرم تصمیم می گرفتیم و براحتی قراداد می بستیم. حتی این بار آخری هم که مثلاً مجرد نبودم اما باز تا همسرم از ایران بیاید خودم همه ی کارهای پیدا کردن خانه و قرارداد بستن را باید انجام می دادم. آن «آقایی» را که داخل گیومه نوشتم به نظرم دیگر مطلب دستتان آمده باشد و حدیث مفصلش را هم از همان مُجمَلِ «آقایی» خوانده باشید که می خواهم چه بگویم. 
اینکه وقتی به ایران فکر می کنم و فرهنگ مردسالارانه ای که هنوز و هنوز و هنوز حاکم است  چقدر تفاوت می بینم خدایااااا! تصور کنید یک دانشجویی از شهرستانی به شهرستان دیگری رفته باشد برای تحصیل و بخواهد به تنهایی خانه کرایه کند. از رفتار بنگاه داران «آقا» (و همه ی بنگاه داران «آقا» هستند) تا اینکه چطور بخاطر جنس مؤنث بودن بخواهند سر طرف را شیره بمالند و خانه ای را نه در خور کرایه اش با قیمتی گزاف قالب کنند (حالا اینها خوش بینانه ترین حالت هایش است) تا اینکه چه سوء استفاده هایی بخواهند از این موجود لطیف و نازنین که یک خانم است بکنند.... خدا می داند و بس!  اما اینجا این مسائل کوچکترین اهمیتی ندارد او می خواهد خانه اش را اجاره دهد اینکه بروی با پدرت یا برادرت یا همسرت یا حتی شده با یک دوست مذکر بیایی که ببینند «بی کس و کار» نیستی ها! «صاحاب» داری موضوعیتی ندارد!  خودت یک انسان هستی و وقتی تا به اینجا توانسته ای برسی پس می توانی از عهده ی یک آپارتمان اجاره کردن هم بربیایی! در محیط فرهنگی متأسفانه و هزار بار متأسفانه مسموم و آلوده ی جامعه ی ایران ما خانم ها واقعاً اعتماد به نفسمان کور می شود وقتی می بینیم «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود»!!!   ای کاش ما هم اینقدر جنسیت نبینیم در خیلی از مسائل! نمی گویم که اینها در هیچ موضوعی جنسیت را نمی بینند نه خیر!‌ اما از مسائل پیش پا افتاده ی اینچنینی هم که ما در قرن ۲۱ درگیر و گرفتارش هستیم به معنای واقعی کلمه، اینها دور شده اند و عبور کرده اند. این مسائل را اینها در قرون وسطی یعنی حدود ۵۰۰ سال پیش و قبل تر تجربه کرده اند و به قدری زن ها جنگیده اند بر سر حقوق پایمال شده شان تا اینکه اکنون در چنین جایگاهی قرار گرفته اند. ۵۰۰ سال خیلی است برای عقب ماندگی!  یعنی اگر سن متوسط هر نسل را ۱۰۰ سال حساب کنیم می شود ۵ نسل بعد از ماهای فعلی تا شاید به همین مرحله ای که اکنون اینان رسیده اند برسیم البته آن وقت دیگر ما نیستیم که این گذر از مسائل بدیهی اینچنینی را ببینیم منظورم آیندگان هستند که به این نقطه برسند. البته آن هم هنوز قطعی نیست که برسند یا نرسند یا بگذارند که برسند یا نرسند!!!! خدا می داند...  
خب این از قیمت سال اول ما. سال دوم که آغازش می شد نوامبر ۲۰۱۶ یعنی حدودهای آبان و آذر ۱۳۹۵، چند ماه قبل ترش در تابستان یک یادداشت از مدیر ساختمان گرفتیم (اینها می گویند Notice) مبنی بر اینکه اجاره ی شما از نوامبر می شود ۱۰۰۲ دلار و ۶۶ سِنت یعنی حدود ۱۹.۶۶ دلار اضافه تر. این یادداشت را می دهند یعنی بایدی است باید بدهند که کسی که مبلغ جدید برایش گران است و می خواهد بلند شود تکلیفش را از قبل بداند چون برای بلند شدن هم قانونی هست بدین صورت که: یک سال که قرارداد بسته اید حق بلند شدن معمولی ندارید اگر مجبور باشید بلند شوید باید حتماً کسی را به جای خود پیدا کنید که تا آخر قرارداد شما در آپارتمان شما زندگی کند به این «شخص دیگری را پیدا کردن» می گویند Sublet که همان اجاره ی فرعی است و یک اصطلاح دیگر هم استفاده می کنند می گویند Take over the lease یعنی قرارداد اجاره را به کسی دیگری واگذار کردن. این دیگر پای خودتان است که یکی را پیدا کنید و به جای خود بگذارید وگرنه در شرایط خاص خاص خاص اگر هم قبول کنند که همین طوری زودتر از قرارداد بلند شوید کلی جریمه می شوید که نمی صرفد همان بهتر که بنشینید سر جایتان تا قرادادتان سرآید . اما پس از یک سال دیگر بلند شدن راحت تر است به این صورت که هر تاریخی که مد نظرتان است بلند شوید باید ۶۰ روز قبل ترش یک نامه که به آن هم می گویند Notice، به مدیر ساختمان بدهید مبنی بر بلند شدن که او هم به دنبال مستأجر جدید باشد برای دو ماه بعد تر.
خب، اسباب کشی هم دردسرهای خودش را دارد دیگر. ما هم که فعلاً لندن ماندنی هستیم. بنابراین تصمیم گرفتیم تا وقتی که در لندن هستیم اگر قرار باشد در خانه ی اجاره ای باشیم همین جا بمانیم البته بستگی به پولمان هم دارد. اگر خدای ناکرده کم آوردیم مجبوریم بلند شویم. خدا آن روز را نصیب نکند! آمین!
راستی فکر می کنم که برای مستأجران قبلی که برای سال جدید هم می خواهند در همان خانه بمانند مبلغ کرایه کمتر زیاد می شود. اما اگر فرض بر این باشد که ما همین امروز از این خانه بلند شویم برای مستأجر جدید دیگر قیمت ۱۰۰۲.۶۶ دلار نیست و از یک رقم بالاتر قرارداد جدید را شروع می کنند.
این از قیمت کرایه ی خانه و آپارتمان و ... 
این را هم اضافه کنم که اینطوری که شنیده ام و هیچ کس نمی داند چرا ، در شهر لندن انتاریو کرایه ی خانه ها از دیگر جاهای کانادا ارزان تر است چرا؟  کسی نمی داند اما این را دهان به دهان نقل می کنند. 

تا موضوعی دیگر خدانگهدارتان ... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زندگی در کانادا، اجاره ی خانه یا آپارتمان در کانادا، اجاره ها مورد خاص شهر لندن، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 شهریور 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
بخاطر اینکه این عکس ها داغ داغ به دستتان برسد دیگر آن قرار هفته ای یک مطلب و نه بیشتر را اتخاذ نکرده ام در این فقره. 

باقی عکس های آبشار نیاگارا را تقدیم می کنم:

قسمت بالایی آبشار نیاگارا با مقداری فاصله از آنجا که آب می ریزد. 

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم ادامه ی همان قسمت به سمت آبشار

 آپلودسنتر فارسی آپ

این عکس پایینی هم جالب توجه است. این اردک کوچک در آب بود، آبی که با شدت و با قدرت پیش می رود که از ارتفاع ۵۴ متری با آن هیمنه و قدرت فرو ریزد و هر چه را در مسیرش است در خود حل کند. حال این اردک کوچک چه قدرتی در پاهای پرده دارش هست که می تواند در برابر این آب بایستد و به سمت پایین آبشار سوق داده نشود باید حکمتش را از خود خداوند خدا پرسید. 

 آپلودسنتر فارسی آپ

این عکس پایین را خیلی دوست داشتم چون از همان دورتر گرفته ایم (همسرم گرفته است دو عکس پایینی را)  و ضمن آنکه با اندکی دقت معلوم می شود که در طرف قسمت نعلی شکل آبشار هستیم و از دوردست هم پل مرزی کانادا-آمریکا به تصویر کشیده شده است و خودم به شخصه عکسی از این زاویه در اینترنت ندیده ام تابحال   بزن آن دست قشنگه را 

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم همان طرف ها از یک زاویه ی بسته تر که در نوع خودش هنری است  البته مُشک آن است که ببوید نه آنکه عطار (عکاس) بگوید! اما خب چه کنم زیبایی شناسی دارد این عکس های خود گرفته آنقدری که خود عطار (عکاس) را هم به اعتراف وا داشته است!  به نظرم سعدی جان به این قسمت توجه نداشته است که وقتی عِطر بسیار خوشبو باشد خود عطار هم مست می شود و نمی تواند خاموش بماند در برابر خوشبویی اش درست مثل عکس ها ما از آبشار نیاگارا  البته فارغ از این بحث بالا که عرض کردم عکاس این چند عکس بنده نبودم و همسر گرام بودند پس براحتی می شود از این عکس های همسرگرفته تعریف کرد 

 آپلودسنتر فارسی آپ

این پایینی هم که دیگر نزدیکتر به آبشار است و جایی که ما ایستاده بودیم در دو متری آب در قسمت بالایی آبشار (محل ریزش آب) بود.
این را هم بگویم که تابحال فقط یک بچه ی ۷ ساله به طرز معجزه آسایی از آب نجات یافته است  غیر از او، هر کسی در آب افتاده از آنجا هم مستقیم رفته آن دنیا و برنگشته 

ما در ترکی یک مثلی داریم که می گوییم: «به آب و آتش نمی شود التماس کرد».  همزمان یاد این جمله از دکتر شریعتی افتادم در «شب کویر» ش:
«زیبایی خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم». واقعاً آب و آتش هم همین حکم را دارند. همین آبشار با این عظمت نیاگارا از دور دیدنش زیباست. مگر می شود نزدیکش شد؟ بازی با جان است! 

 آپلودسنتر فارسی آپ

و این رنگین کمان زیبا 

 آپلودسنتر فارسی آپ

خب حکایت آبشار نیاگارا در دو پست وبلاگی گفتنی و تمام کردنی که نیست. امیدوارم روزی از نزدیک اینهمه عظمت را با چشم غیر مسلح خودتان ببینید و آن روز شما نایب الزّیاره ی دیگران باشید  که بر این باورم که نیاگارا را نباید دید و تماشا کرد که باید زیارت کرد. چون با وجود آنهمه جمعیت و شلوغی در نیاگارا، هیچ نیست جز خداوندِ خدا که با همه ی عظمتش آمده تا شاید ما بندگان کوچکش نیز اندکی به آنهمه عظمتش پی ببریم تا شاید اندکی از غرور و خود برتر بینی هایمان کاسته شود البته فقط شاید!

در پناه خدای آبشار نیاگارا باشید! 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، آبشار نیاگارا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 شهریور 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
اگر درست در خاطرم مانده باشد  قبلاً تر ها درباره ی تعطیلات آخر هفته ی طولانی در کانادا یا همان long weekend به قول اینها صحبتی کرده بودم. برای یادآوری دوباره توضیح مختصری در این باره می دهم:
در کانادا بیشتر تعطیلات رسمی ای را که برای مناسبت های مختلف وجود دارد به روز دوشنبه می اندازند. مثلاً روز تولد ملکه ویکتوریا یک دوشنبه ای است با نام Victoria Day که در ماه می است یا مثلاً روز مدنی یا Civic Day که در ماه جولای است یا روز کار یا کارگر یا همان Labor day که همین دوشنبه ای که گذشت (دیروز ۴ سپتامبر) بود یا مثلاً روز شکرگزاری که همان Thanksgiving است و مردم در آن روز بوقلمون می خورند و ۹ اکتبر ۲۰۱۷ خواهد بود که آن هم دوشنبه است. خب می دانید که شنبه و یک شنبه در کانادا آخر هفته و تعطیل محسوب می شود. این باعث می شود که مردم یک آخر هفته ی طولانی داشته باشند و اگر برنامه ای برای سفر دارند واقعاً این سه روز تعطیلی پشت سر هم به دردشان بخورد و در ضمن مملکت یک هفته کمتر یا بیشتر تعطیل نشود بخاطر بین التعطیلین یا دودر کردن کارمندها و ... ! گاهی هم این تعطیلی ها می افتد به جمعه که آن هم باز یک آخر هفته ی طولانی را رقم می زند. 

ما هم همیشه (قبل از ماشین خریدن) آخر هفته ها را به استراحت در منزل و انجام کارهای عقب افتاده و تمیز کاری و اینها می گذراندیم یا اگر مهمانی ای چیزی بود در آن شرکت می کردیم گهگاهی.
این هفته که دوشنبه اش روز کارگر بود و تعطیل، همسرم پیشنهاد داد تا هوا پاییزی که نه! یکهو زمستانی نشده برویم نیاگارا. البته از یکی دو هفته قبل تر از اینکه به آخر هفته ی طولانی برسیم هم تصمیم داشتیم برویم اما به قول آقای روحانی: «اما نشد»! *

* اشاره به جملات اخیر آقای روحانی، رییس جمهور، در باب انتخاب سه وزیر زن در کابینه که گفتند: «اما نشد!».

خب، سرتان را درد نیاورم. این دوشنبه جدّ جهد کردیم که حتماً صبح زود بیدار شویم و خیلی زود برویم که بیشتر وقت داشته باشیم برای گشتن در کنار آبشار نیاگارا.
خب، این را هم می دانید که اصولاً در بیشتر موارد وقتی آدم می خواهد صبح زود بیدار شود تا نصف شبِ نزدیک به صبح زود خوابش هم نمی برد!  درست مثل من!!!
البته خب برای بی خوابیِ پاسی از شب گذشته ی این هفته دلیل موجهی داشتم و آن مهمانی جلسه ی قرآن روز شنبه بود که در خانه ی ما بود و بخاطر اینکه شیرینی و نان درست کردیم برای مهمانان، به شدّت و حدّت خسته شده بودیم اما مکانیسم بدن ما دو تا در این فقره از خستگی به دو صورت عمل کرد:
همسرم از فرط خستگی خوابش برد. من از فرط بدن درد از فرط درد نمی توانستم بخوابم. به هر حال، با هر مصیبتی که شد خوابیدم و خب فکر کنید دیرتر بخوابی و زودتر بیدار شوی چه چیزی از آدم می ماند؟   کوتاه سخن اینکه با هر مصیبتی که شد بالاخره بیدار شدم.
البته تا دیروقت هم برای درست کردن غذای سفر سر اجاق گاز بودیم و آن هم شاید مزید بر علت شده بود برای پریدن خواب بنده و رفع نشدن خستگی میزبانی شنبه شب.

بگذریم...
با اجازه تان اولین رانندگی در جاده را هم بنده افتتاح کردم  و خیلی هم خوب بود شکر خدا، جایتان خالی!  اینجا لازم است از Google Map و دست اندر کارانش تشکر ویژه ای بکنم که چقدر این برنامه در مسافرت و در همه جا یار و یاور رانندگان است و بخصوص برای ما تازه کارها. گرچه گهگاهی گیج گیج می زند و یک راه بیراهه را پیش رویت می گذارد  اما در کل، ما راضی هستیم خدا ازشان راضی باشد! 
با اینکه بنده تابحال ۴ بار به نیاگارا رفته بودم اما نمی دانم چرا همیشه این آبشار و عظمتش برایم تازگی دارد  

خدا نصیبتان کند روزی اینهمه عظمت را یکجا ببینید با چشم غیر مسلح. 
عکسهای زیر حاصل این سفر بود که در زیر مشاهده خواهید کرد.

ماشین را دورتر پارک کردیم و همین باعث شد که بتوانیم شهر Niagar City را هم کمی از نزدیک ببینیم. چون همیشه با دوستانمان که می آمدیم مستقیم در پارکینگی نزدیک آبشار پارک می کردیم و می رفتیم طرف آبشار و کمی می چرخیدیم آن مسیر را و برمی گشتیم. همین.  و من از نزدیک شهر را ندیده بودم مگر با ماشین هنگام رفت و برگشت.
این بود که این مکان ها را تابحال ندیده بودم.
در مسیر یک ساختمانی بود که به شکلی درست کرده بودند که دارد فرو می ریزد و یک آقایی داشت با دستگاه می رفت بالا که نجاتشان دهد در ذهنم آمد که فقط برای این کار که مردم تماشایش کنند پول می گیرد؟  بعد فهمیدم که آن هم مجسمه است.  

 آپلودسنتر فارسی آپ

ادامه ی این عکس را که از سمت چپش گرفته ام در تصویر پایین مشاهده می کنید:

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم عکس پانورامایی از کل ساختمان در حال ریزش.  (تصویر پایین)

 آپلودسنتر فارسی آپ

همین یک ساختمان کلی توریست جلویش می ایستند و عکس می گیرند و به آقایی که دارد هی بالا پایین می رود با طناب، نگاه می کنند. والله یک رشته بگذارند به نام «راه های جذب و جلب توجه توریست» بلکه بقیه هم یاد بگیرند. باور کنید اینها از هیچ چی توریست جلب می کنند. اگر ما بودیم الآن آبشار نیاگارا هم خشک شده بود از بس آبش رو داده بودند این شهر و آن شهر و ...  سی و سه پل را ندیدید چه کردیم؟ یا دریاچه ی ارومیه را؟ بلدیم خب! 
راستی برای بهتر دیدن عکس ها فکر کنم بهتر باشد اندازه ی Browser تان را بزرگ کنید تا عکس ها را زوم کند.

این هم از نمایی دیگر. البته من عکس را کج نگرفتم ها! نمی دانم چرا موقع آپلود عکس راست نمی شود  شاید سایت آپلود سنتر فارسی آپ هم متوجه شده ساختمان دارد کج می شود.  به هر حال برای دیدن این تصویر پایین بهتر است اندکی سرتان را به سمت چپ شانه تان خم کنید تا تصویر را درست تر ببینید. زحمتتان می شود ببخشید.  

 آپلودسنتر فارسی آپ
 
یک پارکی بود که شاید اسمش پارک دایناسورها بود. چون همه اش مجسمه ی دایناسور بود بزرگ و کوچک و حتی تازه از تخم سر برآورده.  داخلش هم کنار دایناسورها برای بازی بچه ها یک باریکه زمین گلفی ساخته بودند با چرخ فلک و ... .

 آپلودسنتر فارسی آپ

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم چند عکس جدید دیروزی از آبشارهای نیاگارا. به این دلیل می گویند Niagara Falls چون همانطور که قبلاً تر ها هم عرض کرده بودم آبشار نیاگارا دو قسمت دارد. یک قسمت آمریکایی که در شهر بوفالوی آمریکا واقع است و یک قسمت نعلی شکل معروف که کانادایی است و در شهر نیاگارای کانادا قرار دارد البته امتداد نعلش به آمریکا هم می رسد. این را هم اضافه کنم که شهر Niagara City شهر مرزی است و همان پلی که در تصویر مشاهده خواهید کرد پل مرزی بین کانادا و آمریکاست.

این تصویر پایین نمایی از قسمت آمریکایی آبشار است که پل مرزی را هم نشان می دهد.

 آپلودسنتر فارسی آپ

خب ما فعلاً چون سیتی زن کانادا نشده ایم نمی توانیم وارد خاک آمریکا بشویم تا عکس هایی را هم از آن یکی قسمتش برایتان بگیرم. إن شاءالله اگر عمری باشد تا دو سه سال آینده این هم محقق می شود و می توانیم بدون ویزا به آن طرف برویم و عکس های دیگری را تقدیمتان کنم. راستش را بخواهید اگر در اینترنت بزنید آبشار نیاگارا عکس از همه ی قسمت ها و زوایا فراوان است اما عکسی که خود آدم می گیرد حس و حال دیگری دارد وگرنه به جای اینکه عکس های خودمان را بگذارم می توانستم عکس های حرفه ای اینترنت را برایتان بگذارم اما صفای عکس خود گرفته یک چیز دیگریست. 

 آپلودسنتر فارسی آپ

شاید پیش از این درباره ی آن قایق های رنگی توضیحی داده باشم. نمی دانم!؟  اما آن قایق آبی رنگی که در تصویر بالا می بینید درواقع آدمهای سوار قایق هستند که پوشش نایلونی آبی رنگ به تن کرده اند که وقتی می روند نزدیک آبشار نعلی شکل، بخار آب خیسشان نکند. هر چند که می کند. 

این قایق آمریکایی های آبی رنگ را می آورد. کانادایی ها رنگ پوششان قرمز بود. بعضی وقتها رنگ نایلون ها را بین این دو گروه عوض می کنند اما کلاً رنگ ها یا آبی است یا قرمز. قرمزش هم زیباست ببینید 

 آپلودسنتر فارسی آپ

بقیه اش برای بعد...

خداییش خارج از سهم خودم و شما مطلب گذاشتم ها! تا دو هفته ی دیگر خبری نیست این طرف ها. 

در پناه حق لحظه های شاد و پر از سلامتی و شادکامی برایتان آرزومندم... 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، آبشار نیاگارا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 14 شهریور 1396
خاله دانشجو
سلام

با اینکه در کانادا شنیده ام (و نمی دانم چقدر صحت دارد این حرف. البته بعید هم نیست که درست باشد بخاطر تجربه ی عینی بنده) که به ازای هر تعداد درختی که بریده می شود به همان میزان باید درخت در جای دیگری کاشته شود. یعنی قانونمند درخت می برند نه مثل بعضی جاها هر کی هر کی! 
و علی رغم اینکه این فضای باز روبروی ساختمان ما زمین بایری بیش نبود اما وقتی ساخت و سازی در جایی می بینم باز ناخودآگاه ذهنم و فکرم معطوف می شود به مسأله ی از بین رفتن زمین و طبیعت و سر به فلک کشده شدن آسمانخراش ها که چه اسم با مسمّای زشتی هم رویش گذاشته اند واقعاً! «آسمانخراش»!!! آنچه که این تابلوی آسمان آبی و زیبای خداوندی را خراش می دهد! 
به هر حال، اینکه چرا حتی با دیدن این زمین بایر و ساخت و ساز در آن فکرم به جاهای آنچنانی پرواز می کند دلیلش را شما بهتر از من می دانید قطعاً! می گویند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد خب! ما اینها را به عینه در زندگی هایمان تجربه کرده ایم این زمین خواری بی حساب و کتاب، این از بین رفتن طبیعت بکر و زیبای مملکت! 
یادم نمی رود اسفند ماه ۹۵ که ایران بودیم رفتیم شمال. تازه می گویم اسفند ماه! نه درختی بود نه سرسبزی ای نه چیزی که بگوییم مردم رفته اند در طبیعت و آلوده اش کرده اند! با این حال تمام کنار جاده ها در مسیر رفت و برگشتمان پر بود از نایلون فریزر و بطری نوشابه و آب و ...  خب برای مردمی که می خواهند و می توانند به هر قیمتی طبیعت را آلوده کنند فرقی نمی کند هوا مناسب است یا نه!‌ آنها راهش را پیدا خواهند کرد!!!  یکی از گزینه ها رها کردن نایلون فریزر و بطری آب و ... از شیشه ی ماشین در هوای آزاد است خب! یعنی هر چه در شمال خوش گذشت همه ی آن خوش گذشتن ها بخصوص در مسیر بازگشت حراممان شد از دیدن آنهمه پلاستیک در طبیعت بینوای بی جان!  یعنی اگر به من بود دلم می خواست پیاده شوم و همه ی آن مسیر را تمیز کنم. آرزویی که ناممکن بود واقعاً. 
باز اندکی به حاشیه رفتم...
این عکس ها روند سیر تکاملی ساختمان روبروی ما را نشان می دهد و نیز این را که وقتی این ساختمان آخری مستأجر پذیر شد دیگر به خانه ی ما تا حدودی مشرف دارد و این یعنی «چه بد!»

در این عکس پایین این برف و آن ماشین ها را می بینم یاد خودمان می افتم که مدیر ساختمان گفت پارکینگ سرپوشیده ی خالی ندارند (ماهی ۲۰ دلار برایش می گیرند) و مجبوریم ماشین را در پارکینگ بالایی سر باز (ماهی ۱۰ دلار می گیرند) بگذاریم و دردسرهای برف و برف روبی و یخبندان و دفن شدن ماشین را هم تحمل کنیم.

(در عکس فقط آن انتهایی ساخته شده بود و گویا کامل هم نشده بوده!؟ )

 آپلودسنتر فارسی آپ

در این عکس پایین آن ساختمان دومی هم ساخته شده است. البته عکس های بنده کاملتر از اینها بوده اند اما فرصت گشتن و یافتنشان در حال حاضر میسر نیست با عرض معذرت. 

 آپلودسنتر فارسی آپ

این پایین هم دیگر رسیدند به این ساختمان آخری. شرکت برج های مسکونی ما* که این روبرو را هم دارد می زند کلاً عادتش ساخت سه یا چهار برج کنار هم است. این روبرو را هم مثل ساختمان های ما سه تایی می سازد با استخر و سونا و جکوزی و بخاطر همین امکانات و یکسری امکانات دیگر گران تر از بقیه هم اجاره می دهد اینها را.

 آپلودسنتر فارسی آپ


این هم ساختمان آخری که بر خلاف آن دو تای دیگر خیلی هم طولش دادند این آخری را. (عکس پایین)
چرا؟  خدا می داند. 

 آپلودسنتر فارسی آپ


آن ورودی (یا Gate به قول اینها) هم که در تصویر بالا مشاهده می فرمایید یکی از دو ورودی ساختمان های ماست که بعداً ها عکس های دیگری را برایتان می گذارم... 

در پناه حق سلامت و شاداب باشید تا همیشه... 

*اسمش هست Drelow Holdings






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 شهریور 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
این بحث بیمه در کانادا هم بحثی ست برای خودش  خیلی با جزئیات توضیح نخواهم داد چون خودم هم اطلاعاتم کامل نیست. اما تجربه ی شخصی خودم را برایتان می گذارم امیدوارم برای دوستانی که قصد آمدن دارند به درد بخور باشد...

برای بیمه ی خانه و ماشین شرکت های مختلفی هستند که خدمات بیمه ای ارائه می دهند. اگر خاطر شریفتان باشد در پاسخ به نظر یکی از خوانندگان عزیز این صفحه نوشتم که اینجا اگر بعد از اجاره ی خانه و بستن قرارداد، بیمه ی یک ساله برای آپارتمانتان نگیرید کلید را تحویلتان نمی دهند که اسباب کشی کنید. البته حکایت آنهایی که خانه ی ویلایی شان را (همان خانه هایی که در تصویر مطلب قبل مشاهده می کنید) اجاره می دهند نمی دانم چطور است. به نظرم آنها از مستأجر بیمه نمی خواهند چون ملک شخصی است احتمالاً خود صاحبخانه قبلاً بیمه کرده است.  حال این «به نظرم» چقدر صحت داشته باشد خدا می داند... 
من همیشه ساکن آپارتمان بودم در این ۵ سال و همیشه هر ساله برای آپارتمانمان بیمه می خریدیم. خب ما بیمه ی مینی مم می خریم مثلاً برای دزدی بیمه نمی خریم چون مبلغش می رود بالا. همان بیمه ی مینی مم می شود ماهانه حدود بین ۱۳ تا ۱۶ دلار برای دانشجویان. این را هم عرض کنم که یک بانکی به نام TD Bank در کانادا هست که برای دانشجویان بیمه ی با تخفیف می دهد که تابحال من ندیده ام جای دیگری بیمه اش از این بیمه ی TD ارزان تر باشد. اسم شرکت بیمه ی این بانک Meloche Monnex است. ch را ش بخوانید به سبک فرانسوی. این هم آرمش:
 آپلودسنتر فارسی آپ

من پاییز ۲۰۱۵ که این خانه را اجاره کردم از این بیمه برای خانه گرفتم مبلغش چیزی حدود ۱۲.۹۶ دلار بود ماهانه، سال بعد نامه ای آمد که ما به طور خودکار تمدیدش می کنیم با مبلغ ۱۵ دلار و ۲۹ سنت، اگر نمی خواهی زنگ بزن لغوش کن. خب، ما چون همین خانه سکونت داشتیم همان را تمدید کردیم.
امسال که بیمه ی ماشین می خواستیم بگیریم عمو امید گفتند همین Melloche Monex ظاهراً از همه جا ارزان تر است همان را بگیرید.

بنده هم آمدم به چندین و چند جا زنگ زدم باز ببینم کجا ارزان تر از کجاست آخرش هم دیدم این بیمه از همه جا ارزان تر درمی آید که در ادامه توضیح مفصلش را برایتان می گذارم. خوبی این بیمه این است که بعد از فارغ التحصیلی هم که می شوی Alumni دانشگاه یعنی فارغ التحصیل دانشگاه می توانی در حکم Alumni همین امتیازات دوران دانشجویی ات را برای بیمه ادامه دهی.

من از یک چیز اینها خیلی خوشم می آید آن هم اینکه وقتی دانشجو درسش تمام می شود برعکس ایران، دیگر از دانشگاه نمی گذارند ببُرد و برود پی کار خودش. به هر طریقی شده سعی کرده اند این رابطه ی دانشجوی فارغ التحصیل با دانشگاه حفظ شود. یک نمونه اش همین امتیازاتی است که پس از اتمام تحصیلات نیز می توانید در حکم Alumni از آنها استفاده کنید. حتی کارت دانشجویی تان را پس نمی گیرند و برای همیشه برای خودتان می ماند. در ایران، همیشه از کارت دانشجویی ام که خیلی دوستش داشتم موقع فارغ التحصیلی یک کپی رنگی می گرفتم که یک نمونه از آن داشته باشم و همیشه هم به دوستانم می گفتم: «من نمی دانم آخر این کارت را چرا از ما می گیرند؟! ». 
مثلاً همین ایمیلی که موقع اپلای کردن گفتند بسازیم. همین ایمیل با یک پسوند alumni می شود ایمیل فارغ التحصیلی تان و اخبار دانشگاه بخصوص اخبار فارغ التحصیلان را از طریق آن ایمیل برایتان می فرستند.
آن روز رفتم کتابخانه به کتابدار بخش پذیرش گفتم: «یک سؤالی دارم. آیا پس از فارغ التحصیلی می توانیم باز از کتابخانه کتاب امانت بگیریم؟» گفت: «بله». گفتم: «رایگان است یا پولی؟» گفت: «رایگان چون alumni وسترن حساب می شوید دیگر». یک نفس راحتی کشیدم ها!  همه اش نگران بودم بعد از اتمام تحصیلاتم نتوانم از کتابخانه ی غنی اینجا استفاده کنم. خداراشکر فکر آنجا را هم کرده اند.
یادم نمی رود در دو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانسم وقتی داشتم تسویه حساب می کردم کارت دانشجویی ام را که گرفتند دیگر حراست دم در راهمان هم نمی داد به داخل دانشکده و دانشگاه!!!  می گفتند دانشجو نیستی که. باید کلی توضیح می دادی که برای ادامه ی تسویه حساب آمده ام یا با فلان استاد قرار ملاقات دارم یا چه و چه تا اجازه می دادند بروی داخل! والله مجلس شورای اسلامی هم اینقدر حساب و کتاب نکردند که آن تروریست ها توانستند براحتی از دم در وارد شوند!!! بگذریم... 

و اما بیمه ی ماشین:
راستش را بخواهید ماشین خریدن در کانادا خیلی راحت است اما امان از بیمه اش!  یعنی تا شما کار نداشته باشید واقعاً بیمه ی ماشین کمرشکن می شود دور از جان شما!  وگرنه ماشین را بسیااااار ارزان تر از پراید ایران می توانید تهیه کنید آن هم ماشین های اینها: Ford, Toyota, Honda, Nissan, GMC و غیره...

باورتان نمی شود بگویم ما حدوداً به اندازه یک پراید صفر بابت این نیسان آلتیما پول داده ایم و اما پراید و مزایایش کجا! و این آلتیمای دست دوم کجا!

این را فقط خواستم عرض کنم که ببینید چقدر راحت می شود یک ماشین خوب دست دوم تهیه کرد در این جغرافیا. اما وقتی به بیمه اش می رسی باید سکوت اختیار کنی.  بخصوص اگر مثل ما هنوز جوهر گواهینامه تان هم خشک نشده باشد که واویلا!  

من چندین جا برای بیمه ی ماشین زنگ زدم و برآورد هزینه یا همان quote گرفتم همه شان حدود ۲۵۰ دلار و بالا می شدند ماهانه! خیلی پول است برای بیمه!!! خیلییییییییی.... 

به همین بیمه ی Meloche Monnex زنگ زدم شاید حدود ۴۵ دقیقه پای تلفن بودم تا اینکه یک مبلغ در نوع خود پایین تری برایم حساب کرد آن هم پس از کلی سؤال و جواب درباره ی نوع استفاده ی ما از ماشین که برای سرکار و دانشگاه رفتن می خواهید یا برای کارهای بیزینسی؟ فاصله ی خانه تا دانشگاه چند کیلومتر است؟ آیا تایر زمستانی خواهید خرید یا نه؟ که اگر بگویید نه پول بیمه بالاتر می رود. چند نفر راننده دارید برای این ماشین؟ که یک نفر باشد بیمه پایین تر است بیش از یک نفر قیمت می رود بالا. خب، ما دو نفر بودیم (من و همسرم). راننده ی اصلی شما هستی یا همسرت؟ که از کارمند مربوط خواستم برای هر کداممان جدا جدا به عنوان راننده ی اصلی حساب کند و دیدیم که وقتی راننده ی اصلی همسرم است مبلغ پایین تر می آید تا من.  پرسیدم دلیلش چیست؟ به شوخی آمیخته با جدی گفتم بخاطر اینکه ایشان آقا هستند؟  او هم خندید و گفت: فکر کنم بخاطر اینکه چند سال از شما بزرگتر هستند قیمت می آید پایین. آیا تابحال برگه ی جریمه گرفته اید؟ که خودش گفت: «می دونم که تازه گواهینامه گرفته اید و هنوز جریمه نشده اید اما باید بپرسم و جوابتون رو یادداشت کنم». البته من دقیقاً همان روزی که قبول شدم (و همسرم روز قبلش امتحان شهری داد و قبول شد) زنگ زدم برای بیمه و خانم بیمه که فهمید امروز G2 گرفته ام با یک لحن پر شوری تبریکات هم گفت و پرسید؟ چه حسی داری؟ و من هم گفتم: «خیلی خوشحالم. یک مرحله ی دیگر از زندگیمان با موفقیت سپری شد» و از این حرفها.  
این سؤالات را نوشتم که ببینید چقدر ریز و جزئی سؤالات می پرسند تا بیمه بفروشند ها! و خیلی سؤالات دیگر که الآن حضور ذهن ندارم و حدود نیم ساعت الی ۴۵ دقیقه حرف زدیم تا اینکه مبلغ بیمه ی ماشین ما با تخفیف داشتن دو بیمه از یک شرکت (خانه و ماشین) شد حدود ۱۸۸ دلار ماهانه. آن یکی شرکت ها همگی بالای ۲۵۰ دلار در ماه برآورد کرده بودند خب این خیلی بهتر شد. 
البته این را هم اضافه کنم که اگر برگه ی جریمه و خلافی نگرفته باشید و به قول اینها demerit points نداشته باشید (نمره منفی) و تصادفی هم نداشته باشید که مجبور بشوید از بیمه استفاده کنید هر سال مبلغ بیمه اندکی پایین می آید.
ناگفته نماند که تایر زمستانی در این جغرافیا از أهمّ واجبات امور است بخصوص برای ما که تازه گواهینامه گرفته ایم و تجربه ی رانندگی زیاد نداریم. اینجا زمستان که شد به قدری برف می بارد که مگر این ماشین حرکت می کند؟ تازه حرکت هم کند همه اش می لغزد و این خیلی خطرناک است در خیابان و جاده...  و ما هم تصمیم داریم که تایر زمستانی تهیه کنیم حتماً. 
این را هم بگویم که وقتی این ماشین را خریدیم در صندوق عقبش دو عدد تایر زمستانی هم روی ماشین بود و ما فقط نیاز داریم که دو تایر دیگر تهیه کنیم و با خیال راحت رانندگی کنیم. 
صحبت زمستان شد این عکس ها را از نظر بگذرانید تا اندکی در این هوای گرم تابستانی بخصوص آن کویر نشین های محترم وبلاگ خنک شوید.
این عکس ها مال زمستان سال ۲۰۱۲ بود که من و هم خانه ایم رفته بودیم خرید با پای پیاده و یک عدد چرخ خرید که موقع برگشتن از فرط برف چرخ کوچک چرخ خریدمان لای برف ها مانده بود و دوباره برگشتیم پیدایش کردیم و کمی عکس بازی کردیم در راه خانه...  

این از بالکن آن یکی خانه مان بود
 آپلودسنتر فارسی آپ

بنده در حال به سختی راندن چرخ خرید...

 آپلودسنتر فارسی آپ

این هم پاهای هم خانه ایم که ببینید تا نزدیک زانو برفی شده بود

 آپلودسنتر فارسی آپ

تا هفته ی بعد خدانگهدارتان... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، بیمه ی خانه و ماشین در کانادا، قیمت ها در کانادا، زمستان کانادا، یک تجربه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 9 شهریور 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 2 )    1   2