ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستان
به توصیه ی عباس آقای عزیز با موبایل وارد شدم و دیدم می توانم مطلب بنویسم.  حال اینکه چرا با لپ تاپ آن دایره از چرخیدن باز نمی ایستد خودش جای تعجب و بحث دارد.  این متن را به صورت آزمایشی نوشتم تا اشکال یابی کنم. اما اگر قرار باشد به همین منوال ادامه پیدا کند مطمئناً به ندرت این طرف ها پیدایم خواهم شد چون با موبایل مطلب نوشتن کلاً رشته ی کلامم را می برد، حال نگارش یک مطلب وبلاگی از طریق موبایل چقدر سخت است به کنار. 

تا اطلاع ثانوی یک دعا به جانتان بکنم: 
امیدوارم اوضاعتان هر روز به سامان تر از روزهای پیشین باشد از هر نظر.  
خدانگهدار... 

به روز رسانی بلافاصله پس از ارسال این مطلب از موبایل:

دوستان! تا از میهن بلاگ موبایل خارج شدم وارد لپ تاپ شدم ببینم همچنان این مشکل برقرار است یا رفع شده که دیدم به لطف خدا رفع شده و بنده نیز از فرصت استفاده نموده و نوشته ی قبلی را گسترده ترش کردم. در ضمن، این را هم عرض کنم که به دلیل تجربه ی تلخ قبلی در پرشین بلاگ، دیگر هیچ مطلبی را در ادامه ی مطلب نخواهم نوشت  حتی اگر مطلبی طولانی باشد. چون می ترسم اینجا هم یک زمانی مطالبم در «ادامه ی مطلب« پرانده شوند و دستم به هیچ جایی بند نباشد برای بازیابی شان. 
 ببخشید که از لحاظ بصری زیبایی ای ندارد یک مطلب طولانی ای که تمام هم نمی شود  
اما از قدیم گفته اند: «پرشین بلاگ گَزیده از میهن بلاگ هم می ترسد»!
این عکسِ همین الآنِ هوای تابستانی ما در شهر لندن انتاریو در کانادا:
عکس یک نکته هم دارد* 
 آپلودسنتر فارسی آپ

ای کاش ای کاش ای کاش! یک دهم اینهمه بارانی که اینجا می بارد در ایران می بارید و مشکل خشکسالی برطرف می شد. 

یعنی یک بار نشده که باران بیاید و من یاد ایران و بی آبیش نیافتم و آرزو نکنم که مقداری از این آب در ایران هم جاری شود. 

 آپلودسنتر فارسی آپ

خدا هیچ قومی را با بی آبی امتحان نکند که بد دردیست! 

چند روز پیش شنیدم برای ایران ۳۰ سال خشکسالی پیش بینی کرده اند که ۱۵ سالش رفته مانده ۱۵ سال دیگرش که می گویند به قدری در این ۱۵ سال باقی مانده بی آبی بیداد خواهد کرد که ۷۰٪ مردم ایران مجبور به ترک ایران خواهند شد. 
خدا نکند این آمار درست باشد که واویلا درست می شود. 
 آپلودسنتر فارسی آپ
این عکس ها چهار ستون بدن آدم را می لرزاند 
 آپلودسنتر فارسی آپ 
یا خود خدا...! 

 آپلودسنتر فارسی آپ

 اما ای کاش ما مردم خودمان همکاری بیشتری در این فقره داشته باشیم و این آب بی زبان آشامیدنی را برای ماشین و حیاط منزل شستن و ... استفاده نکنیم. 
نمی خواهد منتظر یک اتفاق بزرگ باشیم برای همکاری و ادای دین و تشریک مساعی!!! همین کارهای روزمره ی کوچک را به درستی انجام دهیم خیلی صرفه جویی می شود:
  • نَشُستن اتومبیل و جلوی مغازه و حیاط منزل با آب آشامیدنی!
  • بستن شیر آب حین مسواک زدن !
  • رها نکردن آب بی زبان هنگام شامپو زدن به سر یا لیف کشیدن. خب وقتی هنوز به مرحله ی شست و شوی با آب نرسیده ایم نیازی نیست که دوش برای خودش باز باشد و هی آب برود در فاضلاب که! بد می گویم؟  نه والله!
  • بستن شیر آب حین وضو گرفتن و مسح دست ها! من خودم با یک استکان فرانسوی کوچک می توانم وضو بگیرم. باورتان نمی شود اما شدنی است.  قرار نیست که با یک تشت پر از آب وضو بگیریم که! مسواک هم همین طور است. نهایتاً دو یا سه بار می خواهیم دهانمان را آب بکشیم دیگر. آن هم فوق فوقش بشود یک لیوان آب. تمام.
یاد این قسمت از شعر سهراب عزیز افتادم:
رفته بودم سر حوض 
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب 
آب درحوض نبود
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است... 
 آپلودسنتر فارسی آپ

* نکته ی عکس اول: ماشین ما هم در عکس برای خودش آن وسط نشسته. 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، خشکسالی و بی آبی ایران، باران در کانادا، مشکل ارسال مطلب در میهن بلاگ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 مرداد 1396
خاله دانشجو


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : مشکل ارسال مطلب در میهن بلاگ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 مرداد 1396
خاله دانشجو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 مرداد 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
یکی از دوستان این مطلب را با این عکس پایین ( عکس اول) در فیسبوکش نوشته بود به قدری تأثیرگذار بود برای خودم و همسرم که دلم نیامد شما هم نخوانیدش:
 آپلودسنتر فارسی آپ

«مرگ مریم میرزا خانی خیلی من را اذیت کرد*. گزارش مراسم یادبودش در موسسه رعد را می خواندم بیشتر اندوهگین شدم. پدر مریم رئیس هیئت مدیره موسسه رعد است؛ موسسه ای که به کارهای غیر انتفاعی می پردازد و یکی از سازمان های مردم نهاد موفق در کشور است. یکی از زمینه های فعالیت این موسسه آموزش معلولین است. آقای میرزا خانی در مراسم دیروز گفت:" در کشور سه میلیون معلول داریم، موسسه رعد در مدت ۳۴ سال توانسته ۱۵ هزار نفر را آموزش دهد. باید همه‌مان بیشتر تلاش کنیم."
مریم در تصویرش هم حسی از خاکی بودن و تواضع به مخاطبش منتقل می کرد. او حتی به خانواده اش هم برنده شدن در جایزه فیلدز را اطلاع نداده است :" ما از رادیو شنیدیم که مریم جایزه فیلدز را برده است. گفتیم چرا به ما چیزی نگفتی؟ گفت چیزی نبود فقط یک جایزه بود."
و البته تلخ تر نکته ای که آقای میرزاخانی بیان کرده: "مریم مشتی بود نمونه خروار. ما خروارها مریم در جامعه داریم که باید آن‌ها را دریابیم...به طور متوسط در ایران ۱ الی ۱/۵ میلیون بچه به دنیا می‌آید که معمولا پنج درصد آن‌ها از هوش بالایی برخوردارند. از این ۷۵ هزار کودک باهوش خیلی‌ها به خاطر خانواده و مدرسه و … نمی‌توانند رشد کنند." و نقل قولی که از آیت الله طالقانی آورد: "طالقان می‌گوید آیه “بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ” اشاره به هر استعداد زنده به گور شده ای است. همین حالا افرادی هستند که از مریم بهتر هستند اما باید آن‌ها را پیدا کنیم."
و غمگین تر اینکه مریم می خواسته در فعالیت های اجتماعی هم شرکت کند اما اجل مهلت نداده : "یک ماه آخر من دائم با مریم بودم. او در ذهن داشت که اگر فرصتی پیدا شود در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کند." چرا مریم میرزاخانی رفت در اوج موفقیت و جوانی و چه مریم ها که به خاطر فقر و نبود امکانات قبل از اینکه مریم شوند از بین رفته اند.داستان تلخی است... اما چه پدربزرگواری که بعد از سال ها تلاش بی نام و منت در یکی از موفق ترین سازمان های مردم نهاد می گوید باید بیشتر تلاش کنیم. مریم های دیگر منتظرند...
خوش به حالت آقای میرزاخانی ...»
نویسنده: مجتبی نجفی
*درگذشت ایشان من و همسرم را هم بسیار اذیت کرد...  هنوز در غم از دست دادنش در سوگیم...
 آپلودسنتر فارسی آپ

"افسوس كه آن گنج روان رهگذری بود " حافظ




نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، پروفسور مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی جهان، هموطن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 24 مرداد 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان

وقتی مطلبی در ذهنم می آید اگر ننویسمش می پرد و دیگر نه خود مطلب در خاطرم می ماند و نه آن حس و حال آن لحظه ای که  آن مطلب به ذهنم خطور کرده بود.

داشتم برای عباس آقای گل گلاب پاسخ نظر می نوشتم که یادم آمد از وقتی به کانادا آمدم یک غم غریبی مرا فرا گرفته است، غمی از جنس وطن  همسرم نیز همین حس و حال را دارد. 

اینکه چرا مردم ما نباید چنین امکاناتی داشته باشند و از چنین زندگانی هایی برخوردار باشند؟! 

درست است که یک مقدارش به علت سیاست های اشتباه و گاهی خیلی خیلی اشتباه و نادرست مدیریت کشور است اما همه اش هم این نیست! من یک منطقی برای خودم دارم که نمی دانم چقدر قبولش دارید. اما خودم به شدت و حدّت به آن ایمان دارم که تمام کسانی که در رأس کشور جزو مقامات محسوب می شوند از همین نهاد کوچک اما در عین حال مهم و حیاتی و اساسی خانواده برآمده اند. اگر در همین چهار دیواری خانه بچه ها به گونه ای تربیت پیدا کنند و بزرگ شوند که مملو از عشق شوند به معنای واقعی کلمه، سرخوردگی ها، تو ذوق زدن ها، تحقیرها، توهین ها، فحش و ناسزا شنیدن ها، بی احترامی به کوچکتر ها و بزرگتر ها، در همه چیز دنبال مقصر گشتن ها به جای حل مشکل ها، و هزار و یک اگر غمگین کننده اگر نثار بچه های طفل معصوم ما در داخل خانه نشود بچه ها رشد سالمی پیدا می کنند و وقتی آمدند در اجتماع کاره ای شدند آن اصالت و نجابت خانوادگی کار خودش را می کند و این آدم نه دزد از آب درمی آید نه مال مردم و از خزانه ی بیت المال خور، نه اختلاس کن، نه دکل خور، نه آفت جامعه و رسوا کن مملکت در بین الملل، نه فرار کن به خارج با پول های مردم، نه خیلی نه های زشت و کریه المنظر دیگر!

نمی گویم همه اش تقصر خانواده هاست ها! نه خیر! اما معتقدم که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود! اگر از همین امروز همگی مان دست به کار شویم برای اصلاح خودمان در وهله ی اول و بعد تأثیر گذاری در اعضای دیگر خانواده، ممکن است در بیست سال آینده نتیجه ی این تأثیر گذاری و اصلاح درونی را در کل جامعه شاهد باشیم. این می شود یک سرمایه گذاری که دست کم نسل بعدی مان از آن استفاده کنند گرچه ما سوختیم و جزغاله شدیم در این وانفسا! 

حال بماند که من در حیرت و عجبم از اینکه چقدر این مسلمان ها که در کتاب آسمانی شان نیز پیغام های فراوان اخلاقی-انسانی دریافت کرده اند که اینگونه باشید آنگونه نباشید بی توجه هستند به مسائل اخلاقی و انسانی در جامعه شان و اینان که بنا به اطلاعات کم بنده شاید در کتاب آسمانی شان هم چنین پیغامهایی با این جزئیات نیامده است شده اند انسان های خیلی بی شیله و پیله تر از ما و بازخورد این رفتارها در کل جامعه می شود همینی که شاهدش هستید: یک جامعه ی توسعه یافته ای که دولت مشغول خدمت به مردم است و مردم مشغول خدمت به دولت و این رابطه ی متقابل با درصد خطای بسیار بسیار پایین تری نسبت به ما در حال انجام است.
وقتی این رابطه بدون دور زدن این یکی یا آن یکی دوام پیدا کند مردم رفاه بیشتری پیدا می کنند، خدمات رسانی با کیفیت بهتری انجام می شود و نتیجه ی همه ی اینها می شود آرامش بیشتر و دغدغه ی کمتر.

البته خیلی ها فکر می کنند آنها که خارج نشین شده اند همه اش لب دریا هستند و در حال عیش و نوش! نه جانم! از این خبرها نیست! اینجا بابت نیم ساعت وقت ناهاری که سر کار به شما می دهند دولت پول نمی دهد منطقش هم این است که : برای خودت رفته ای ناهار بخوری برای من کار نکرده ای که پول بگیری بابتش! حق هم دارند. اصلاً درستش همین است! ما ایرانی ها بد بار آمده ایم! همیشه در همه ی ادارات و سازمان های بخصوص دولتی همه در حال از زیر کار در رفتن هستند و دیگران هم همکاری می کنند با آنها در این فقره، چون یک روزی هم آنها نیاز به همکاری پیدا می کنند در همین فقره!!! خواهرم تعریف می کرد که سالها پیش وقتی به آموزش و پرورش بابت یک کار اداری مراجعه کرده بود آقای جباری نامی که باید در کارگزینی آنجا کار ایشان را انجام می داد حضور نداشته است. هم دفتری ایشان به خواهرم می گوید: «خانم! کتش اینجاست، حتماً تو یکی از اتاق هاست. منتظر باشید الآن برمی گردد». خواهرم می گوید مدت زیادی منتظرش ماندم  رفتم اتاق ها را گشتم از این آقا خبری نشد  دست خالی برگشتم خانه.  چندین بار این قضیه تکرار شد و نمی شد این آقا را پیدا کنی. همه اش هم همکارهایش می گفتند: «کتش اینجاست بیرون نرفته الآن پیداش می شود». بعدها کاشف به عمل آمد که ایشان وسط روز وسط ساعت اداری کتش را روی صندلشیش می گذاشته و می رفته خارج از اداره به کارهای شخصی اش می رسیده!!!  آن همکارهایش هم که هوایش را داشتند و لو نمی دادند که این آقا خارج از اداره است خب خودشان هم برایشان پیش آمد می کرده که روزی «کتشان» را روی صندلی بگذارند و بروند دنبال کارهای شخصی و خانوادگی خودشان آن هم وسط ساعت اداری ای که بابتش پول می گرفتند!!!  با این پول ها وقتی خانواده تربیت می کنی شک نکن که یک دزد و کلاهبردار و دکل خور و یک آب روش تحویل جامعه می دهی! خدایا! چقدر زندگی ها آلوده است به نان حرام!  دیگر گذشت آن زمان ها که دزدی یک صورت بیشتر نداشت و آن از دیوار مردم بالا رفتن و چیزی دزدیدن بود! ما تمام مفاهیم و تعاریفمان عوض شده و مصداق های جدیدی برای همه چیز ایجاد کرده ایم و این خیلی خیلی بد است خیلی بد! 
 این منطق ما را به عقب و عقبتر هم خواهد بود حالا کجایش را دیده اید! این اولش است!

باور بفرمایید به قدری اینجا در محیط کار و تحصیل با کسی شوخی ندارند که بازدهی به همین دلیل بالا می رود خود بخود!

تعریف ها مشخص است. ۸ ساعت کار آن هم نه پیوسته که به صورت دو ساعت کار و یک ربع استراحت یا ۴ ساعت کار و یک ربع استراحت. خب آن استراحت وسطش ذهن آدم را شفاف می کند. همان موقع می خواهی با موبایل بازی کن، برو بیرون هوای آزاد قدم بزن، یک ربع چرت بزن، کسی کاری ندارد آن یک ربع استراحتت به چه صورتی می گذرد اما نمی گذارند موقع استراحتت کار کنی!  حق نداری کار کنی اصلاً. چون بازدهت برای دو ساعت بعدی کاهش پیدا می کند.
تعاریف مشخص است: وقتی کار می کنی کار می کنی وقتی استراحت می کنی استراحت می کنی وقتی غذا می خوری غذا می خوری و قس علی هذا...

اما ما ایرانی ها عادت داریم سر کار تلفن محل کار را برای صحبت با شهین جون و مهین جون مشغول کنیم! و اگر حین صحبت یک ارباب رجوع بخت برگشته ای به ما مراجعه کرد با اکراه جوابش را بدهیم که مگر نمی بینی در حال صحبتم؟ بیرون منتظر باش صدایت می کنم. !!!  و برای همه ی این صحبت کردن ها و ... حقوق هم به ما می دهند! خب، چه کسی بدش می آید (منظورم ما ایرانی هاست وگرنه نفس این کار خیلی هم زشت و بد است!) که از ۸ ساعت کار حدود ۲ ساعت کار مفید تحویل ندهد و بقیه اش بشود یلّلی تلّلی در محیط کار و بابتش هم حقوق هم بگیرد؟! 
خب، نفس این عمل اشتباه است اما انسان های تن پرور و تنبل و از خود راضی و از خود متشکر تازه دو قرص و نیمشان هم باقی است وقتی آن دو ساعت کار مفیدشان بشود ۳ ساعت! می گویند پوست آدم را می کنند در این کار! ما تاب غیر از این زندگی کردن را نداریم اصلاً. اینکه می گویم «ما» در سطح کلی جامعه می گویم ها!‌ وگرنه قطعاً استثنائاتی وجود دارد که غیر از این می اندیشند.
تا این نواقص اخلاقی ما درست نشود مملکت همین است که است و بدتر هم خواهد شد! شک نکنید در این فقره!  
تا به خودمان نیاییم و حرکتی به این تن آسوده پرورمان ندهیم خدا هم برکاتش را بر ما نازل نخواهد کرد! نمی بینید خشکسالی بیداد می کند؟ تازه این اولش است!‌منتظر بدتر از اینها هم باید باشیم چون قرن هاست کفر نعمتمان از شکر نعمتمان پیشی گرفته! اینها از بدحجابی نیست که!  از بی وجدانی و زیاده خواهی و تن پروری است! از این آیه است که وَیلً لِلمُطَفّفین! وای به حال کم فروشان!  ما چنین قومی هستیم که اگر در زمان های دورتر بودیم قطعاً حکایت عبرت انگیز قوم فعلی ما ایرانیان مانند قوم لوط و عاد و ثمود در قرآن آمده بود تا مایه ی عبرت شویم! اینها درد است دوستان من! درد! 

تابستان اینجا به قدری باران می آید که با خودم همیشه می گویم خدایا! من اصلاً در تابستان باران به چشم ندیده بودم!  خب به چه حسابی بگذاریم این وفور نعمت این جغرافیا را؟! من فقط به یک حساب می گذارم آن هم همان که در بالا عرض کردم. حتی به فرض اینکه بسیاری از اینها انسان های قانون مدار و منضبط و اخلاقی ای هم نباشند باز به قدری قانون سفت و سخت بالای سرشان ایستاده است که برای حفظ موقعیت خودشان هم که شده مجبور هستند که در همان چهارچوب قانونی رفتار کنند. هر گونه سرپیچی از قانون تبعات بدی به همراه دارد که حتی می تواند منجر به اخراج آن فرد از محل کارش شود.
کافیست شما یک بدرفتاری از کارمند بانک و ... ببینید. نمی خواهد منتظر روزهای بعد باشید. می توانید در همان لحظه مستقیم به اتاق رییس بانک بروید و از کارمند مذکور شکایت کنید. بقیه اش طبق قانون پیش خواهد رفت و همان کارمندی که رفتار در هر حد زشتی با شما کرده است مجبور به معذرت خواهی خواهد شد و اگر قضیه کش پیدا کند منجبر به توبیخ و اخراج کارمند می گردد.

خب، حالا هی بنشینیم برچسب بی دینی و کفر و الحاد به همه ی آن دیگران به غیر از خودمان بزنیم که آنها در بلاد کفر هستند و جهنمی هستند و ما بهشتی!!! شتر در خواب بیند پنبه دانه! 




نوع مطلب :
برچسب ها : درد دل، یک حساب سرانگشتی، خلق و خوی ما ایرانیان، زندگی در کانادا، قانونمندی در کانادا، شکر نعمت و کفر نعمت، غریبانه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 21 مرداد 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 3 )    1   2   3