تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب اسفند 1396
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به همگی
امیدوارم روزهای آینده در سال جدید روزهای خوبی برای همگی مان باشد! پیشاپیش عیدتان مبارک تا بعد... 

دیشب اتفاق عجیبی افتاد. قرار بود برای کاری برویم بیرون، رفتیم که سوار ماشین شویم ماشین روشن نشد. این اولین باری است که ماشینمان از زمان خرید تا همین دیشب دچار مشکل می شود و با آنکه ماشین دست دوم است اما خداییش تابحال هیچ هزینه ی تعمیری روی دستمان نگذاشته است. ما که ازش راضی هستیم خدا ازش راضی باشد!  بله، داشتم می گفتم: هر چه استارت زدیم فایده نداشت. گفتیم حتماً باتری خالی کرده اما همین یکهویی بودن این اتفاق خیلی عجیب بود.  عمو امید از همان روزی که ماشین را خریدیم به ما پیشنهاد داد که یک تقویت کنننده ی باتری یا همان Battery Booster بخریم که در مواقعی که باتری خالی می کند نیاز به کابل کشی برای باتری به باتری کردن و این برنامه ها نباشد و در جا بتوانیم با دستگاه خودمان بدون نیاز به یک ماشین دیگر این کار را انجام دهیم. ایشان گفتند که این دستگاه قیمت اصلیش ۲۰۰ دلار است + ۱۳٪ مالیات یعنی ۲۲۶ دلار. یکی دو بار در سال حراج می خورد الآن نخرید منتظر حراج باشید. ما هم منتظر حراج دستگاه بودیم تا اینکه بالاخره نزدیک های سال نوی میلادی (سال ۲۰۱۸) این حراج پیش آمد کرد و ما یک دستگاه تقویت کننده ی باتری خریدیم که البته فقط هم برای باتری نیست. پمپ باد هم دارد برای تایرها، شارژ هم دارد و ... یک جورهایی همه کاره است. دست عمو امد بابت معرفی اش درد نکند! 

اما از زمانی که خریده بودیم اصلاً‌ هیچگاه نیازی به آن پیدا نکرده بودیم تا دیشب. کوتاه سخن اینکه چه دیشب چه امروز صبح با این دستگاه هم ماشین استارت نزد.   در نزدیکی ما یک تعمیرگاه ماشین است. همسرم پیاده رفت تا ببیند تعمیرکاری می آید که یک نگاهی بیاندازد ببیند مشکلش چیست. صاحب آنجا هم گفته بود باید خودم بیایم و برای همین آمدن ۳۰ دلار می گیرم. من که زودتر به خانه برگشته بودم داشتم در اینترنت دنبال حل مشکل ماشین بودم که به چند ویدیو در یوتیوب برخوردم درباره ی همین مشکل ما. به همسرم زنگ زدم که برگرد شاید با همین روش ها خودمان توانستیم حلش کنیم. این یوتیوب خیلی خوب است چون از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شود و شما واقعاً بی چاره نمی مانید در هیچ زمینه ای. افسوس که به طرز ناروایی در آنجا فیلتر است. بابا! اینجا یوتیوب را به عنوان ابزار کمک آموزشی در کلاس ها هم استفاده می کنند آنوقت ما آنجا بخاطر یک سری محدودی ویدئوهای مشکل دار که مخاطبینشان خوب می دانند چگونه به آنها دسترسی پیدا کنند!!! باید از همه ی فواید این شبکه ی اینترنتی محروم باشیم! خب، این انصاف است؟ عقل سلیم هم یک چیز دیگر می گوید غیر از این. 
بگذریم...
رفتیم آن روش های ویدیوها را هم امتحان کردیم متأسفانه جواب نداد و البته در ویدیو هم گفته بود که ممکن است نیاز به یک قطعه برای ترمز داشته باشد. داشتیم همفکری می کردیم که چه کنیم که من یکهو یادم افتاد که از طریق ویزا کارت مخصوصی که من دارم از طرف بانک TD، عضو باشگاه اتومبیل داران بانک یعنی همان TD Auto Club هستم که یکسری خدمات رایگان برای ماشین دارها دارند از جمله اینکه یکهو ماشینت باتری خالی کرد یا بنزین لازم داشتی یا در ماشین قفل بود و باز نشد و قس علی هذا... گفتم خب، به اینجا زنگ می زنیم بیایند ماشین را ببرند پیش عمو امید. این بوکسور کردن ماشین را Tow می گویند. زنگ زدیم و گفتند تا نیم ساعت دیگر می آیند اما چون مسافت تعمیرگاه عمو امید دورتر بود بایستی مقداری هم پول اضافه دستی می دادیم. گفتیم باشد. بعد فکر کردیم که چه کاری است همین تعمیرگاه سر خیابان ببریم که بهتر است که!‌ خرج اضافه تر هم ندارد فقط می ماند هزینه ی مشکل یابی و تعمیر. دوباره زنگ زدیم آدرس مقصد را که تعمیرگاه باشد عوض کردیم و یک پیامک فرستادند که تا نیم ساعت دیگر می آیند بعد که آمدند چون ماشین ما در پارکینگ روبسته بود کامیون نتوانسته بود واردش شود و رفته بود که یک ماشین با ارتفاع کمتر را دوباره بفرستند و دوباره پس از نیم ساعت دیگر یک ماشین دیگر آمد و ماشین را بوکسور کرد و برد جلوی تعمیرگاه پیاده کرد و البته همه ی اینها رایگان.
ظاهراً مشکل ماشین از سوئیچ ترمزش هم نبوده و یک مشکل کامپیوتری داشته و متأسفانه امروز حل نشد و همسرم مجبور شد با تاکسی به سر کارش برود. امیدواریم دست کم فردا ماشین درست شود. چون مسیر سر کارش دور است و اصلاً بصرفه نیست با تاکسی رفتن. همین الآن با Uber که تاکسی اینترنتی این جغرافیا است مبلغ ۲۱ دلار و ۲۷ سنت پرداخت کردیم تازه شب موقع برگشت را می خواهد با اتوبوس بیاید. هزینه ها بالاست دیگر. 

هدف این مطلب همان خدمات باشگاه اتومبیل داران در کانادا بود که عرض شد. من در ایران ماشین نداشتم اما از هیچ صاحب ماشینی هم نشنیده ام که چنین خدمات رایگانی برای ماشین دارها وجود داشته باشد. شاید هم هست نمی دانم. اما اینجا واقعاً‌ این خدمات خیلی به داد آدم می رسند. خدا خیرشان دهد.

البته همانطور که گفتم برای برخورداری از چنین خدماتی باید مثلاً‌ در این مورد ویزا کارت خاصی داشته باشید. چون کارت های اعتباری تنوع زیادی دارند و بعضی ها مثل ویزا کارت بنده این خدمات را شامل می شوند و حتی بیمه ی ماشین دارند به این معنا که اگر شما ماشین کرایه کنید دیگر نیازی نیست برای بیمه ی شخص ثالث یا بدنه نیز پول جداگانه ای بپردازید. البته چون خودم هیچوقت ماشین کرایه نکرده ام از جزئیاتش آگاهی کافی ندارم اما منظورم این است که با داشتن کارت های اعتباری خاص می توانید از امکانات جانبی دیگری هم برخوردار شوید. البته کارت های اعتباری معمولی این امکانات را ندارند. به این کارتهای اعتباری خاص می گویند: premium credit card که نوع ویزا کارت بنده هم شاملش می شود. شرایط تقاضای این کارتها هم خاص است مثلاً‌ اینکه باید در حسابتان همیشه ۵ هزار دلار ثابت موجودی باشد تا مجبور نشوید هزینه ی سالانه ی داشتن این نوع کارتها را بپردازید. بنابراین باید همیشه حواسم باشد که در حسابم همیشه بالای ۵ هزار دلار موجودی باشد وگرنه جریمه می شوم برای داشتن این کارت اعتباری با زیر ۵ هزار دلار موجودی. اگر هم متوجه منظورم نشدید خیلی مهم نیست خودتان را اذیت نکنید.  إن شاءالله اینجا که آمدید بیشتر در جریان امور قرار می گیرید. 

این بود داستان ناگهانی ما...
ماشین همچنان در تعمیرگاه است...
به روزرسانی مشکل ماشین بعد از تعمیر در همین قسمت قرار خواهد گرفت...

خدا یار و یاورتان... 




نوع مطلب :
برچسب ها : ویزا کارت، خرابی ماشین، خاطرات، بوکسور ماشین، تاکسی Uber، باشگاه اتومبیل داران بانک TD،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 28 اسفند 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی
یک خبر خوب و امیدوار کننده برای دانشجویان خارجی مقطع دکترا که امروز صبح دیدم.

عنوان خبر این است:

Western reduces tuition for international PhD students to same level as domestic PhD students

دانشگاه وسترن در نظر دارد از سالتحصیلی ۲۰۱۸ (سال آینده) شهریه ی دانشجویان خارجی در مقطع دکترا را هم سطح شهریه ی دانشجویان دکترای بومی کند. دلایلش در این لینک نوشته شده است و فقط یک مرحله برای تصویب نهایی این طرح در ۲۶ آوریل مانده است. 

من که تا قبل از اینکه اقامت بگیرم سه سال تمام را با همان شهریه ی دانشجویان خارجی شهریه دادم. درست است تمام بورس بودم اما وقتی شهریه ات بالاست خب از مبلغ بورسی هم که برنده شده ای بیشتر ترش به شهریه ی می رود دیگر. 
باز خدا را شکر که برای آیندگان دارند فکرهایی می کنند! 

به آدرس ذیل مراجعه فرمایید:


در پناه حق... 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 25 اسفند 1396
خاله دانشجو

ای هموطن!



و یک نکته:
این میهن بلاگ یک گزینه اضافه کرده است برای پسندیدن مطالب. گاهی می بینم که برخی از افراد می آیند و مطلبی را نمی پسندند بی آنکه توضیحی در بخش نظرات بدهند که از چه چیز این مطلب بدشان آمده است.  البته هر کسی نظر شخصی اش را دارد و منظورم از این حرف این نیست که باید مطالب پسندیده شود! اصلاً. اما برای نپسندیدنش دوست دارم دلیلشان را بدانم برای بهبود رویه ی کلی این صفحه. اگر شما خواننده ی عزیز جزو آن کسانی هستید که «نمی پسندم» انتخاب شماست خوشحال می شوم دلیلش را نیز بدانم. با سپاس. 




نوع مطلب :
برچسب ها : چهارشنبه سوری سال ۱۳۹۶ خورشیدی، پسندیدن یا نپسندیدن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 اسفند 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی

دیشب یک اتفاقی افتاد که همین الآن ساعت ۱ بعد از ظهر به وقت ما در آشپزخانه به آن فکر می کردم به ذهنم خطور کرد که یک نمونه از خلق و خوی کانادایی هم همین است و بدون فوت وقت آمدم که این گزینه را به صورت mp3 وار و فشرده توضیح دهم و بروم. 
دیشب در یک تئاتر فرانسوی که هر ساله به همت یکی از اساتید دپارتمانمان که زحمت کارگردانی اش را می کشد و با بازیگری بچه های دپارتمان و دانشجویان دیگر دپارتمان ها که فرانسه بلد یا فرانسوی زبان هستند برگزار می شود. از همان سپتامبر انتخاب نمایشنامه و هنرپیشه ها آغاز می شود و جلسات تمرین هفتگی دارند تا اوایل مارس و در ماه مارس به روی صحنه می روند. دیشب آخرین اجرایشان بود که من هم رفته بودم. چون شب شنبه بود و تعطیل، بچه های سال های قبل تر هم آمده بودند تا در این برنامه شرکت کنند. حتی هم کلاسی های بنده که پیش از من دفاع کرده بودند هم حضور داشتند و از دیدن هم کلی خوشحال شدیم  این بچه ها کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی بودند.
مسأله ای که این روزها به دلیل تز نویسی بر من عارض گشته درست مثل زمانِ پایان نامه نویسی فوق لیسانسم، این است که از این هی پرسیدن های مردم واقعاً هم خسته شده ام هم به شدت استرس و اضطراب می گیرم وقتی تا مرا می بینند می گویند تمام نشد؟ کی تمام می کنی؟ منظورشان تزم است نه خودم  در چه مرحله ای هستی؟ حالا بعضی ها پا را از این هم فراتر می گذارند و پیشنهاد می دهند: خب بجنب دیگه! چیکار می کنی پس؟ زوم کن رو درست که زودتر تموم بشه راحت بشی.  چشم! خوب شد گفتید! خودم اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که باید روی تزم متمرکز شوم که زودتر تمام شود. واقعاً I really appreciate it.  آدم می ماند که خدایا! این دیگر چه وضعی است آخر؟! اگر استاد راهنمای خارجی ام اینها را به من گوشزد کند می گویم استاد راهنمایم است اصلاً وظیفه اش این است که بگوید. چه بگویم که من از بیگانگان هرگز! هرگز هااااا! هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد! همیشه این صحبت ها و این انرژی ماشاءاللّه خیلی منفی ها را از ایرانی جماعت می توانی بگیری نه از یک خارجی!  از نزدیکترین کسانت بگیر تا برو به غریبه ها!  
خب، می دانید که روال کار بنده فقط صرفاً تعریف کردن داستان نیست که دورهمی یک داستانی هم تعریف کرده باشیم و بعدش خداحافظ تا داستان بعدی! اینها را که می نویسم یا جهت اطلاع رسانی است یا علاه بر این هدف، می خواهم به سهم خودم یک فرهنگ مثبتی را انتقال دهم یا از فرهنگ منفی ای که جا افتاده انتقاد کنم تا هم بنده هم شما خواننده ی گرامی یک قدم به سمت خوب شدن برداریم، به سمت مثبت شدن، به سمتی که همه برای دیدنمان و هم کلام شدن با ما لحظه شماری کنند از بس که انرژی مثبت هستیم و گفتار و رفتارمان کسی را نمی آزارد که نخواهند سال به سال ما را ببینند. بنابراین، از همه ی دوستان دیده و نادیده ی عزیز نیز این درخواست را دارم که صرفاً برای گذران اوقات نیایید اینجا، تا آنجا که می توانیم از این صفحه نیز توشه های خوب برای طی کردن این مسیر پر فراز و نشیب زندگی برداریم تا روزی که قرار است دنیایمان را عوض کنیم همه بگویند: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...  و آن میسر نخواهد شد مگر اینکه همواره از آموختن و توشه برداشتن از خوبی ها و فرهنگ های مثبت خود را بی نیاز ندانیم.
نمی خواهم سخن را به درازا بکشانم. اما این را همه ی آن کسانی که در بحبوحه ی پایان نامه ی فوق لیسانس یا تز دکترا نوشتن هستند می دانند و درک کرده اند که این دوران به خودی خود، فی نفسه، استرس آفرین هست، دیگر ما اطرافیان بهتر است با سخنان نامناسب (که گاهی حتی بدون آگاهی از تبعات منفی آن سؤال بر روح و روان دانشجوی مذکور بیان می شود) روح دیگران را آزرده خاطر نکنیم که دیگر مثل بنده چندین ماه در را در این غربت به روی خود ببندند و از خانه خارج نشوند برای مهمانی و حضور در جمع دوستان که مبادا کسی بپرسد تزت تمام نشد؟ یا مثلاً مانند فوق لیسانس بنده دیگر هیچ دانشجویی مجبور نشود بخاطر حرفهای دیگران مجبور شود دو هفته ای تلفن همراهش را خاموش کند تا بچه هایی که زودتر از شما دفاع کرده اند مدام پیغام ندهند که تمام نشد؟ یکی از دوستانم در فوق لیسانس که مدتی قبل تر از بنده دفاع کرده بود و رفته بود به شهر خودشان، مدام به من پیغام می داد: چه خبر؟ دفاع نکردی؟ من هم که دیگر حالم از این حرف ها پریشان شده بود در یک پیغام آتشین به وی گفتم: چه عجله ای داری که من زودتر دفاع کنم؟  خیالت راحت! کسی نه قبل از من در این دانشگاه مادام العمر سکنی گزیده نه بعد از من چنین اتفاقی برای دانشجویی خواهد افتاد!‌ همه از این دانشگاه روزی فارغ التحصیل خواهند شد! انقدر نپرس و حال مرا خراب نکن!  تازه آن موقع بود که دوستم متوجه موضوع شد و معذرت خواهی کرد. گفتم: ببین! وقتی دفاع کردم اولین نفر به خودت خبر می دهم. راحت شدی؟  حالا این دوست صمیمی ام بود که می توانستم با وی راحت صحبت کنم و الکی قیافه ی محافظه کارانه به خود نگیرم. با بقیه که غریبه تر هستند و در این حد و حتی بیشتر سؤال و جواب می کنند باید چه کرد؟ 
حال این حرفها چه ربطی به خلق و خوی کانادایی داشت؟ اینها که همه ش شد «اندر احوالات ما ایرانیان» که!  ربط دارد صبور باشید خب! 

آن چند دوست و هم کلاسی کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی که دیشب دیدم باورتان می شود با اینکه همه مان بچه های دکترا بودیم و به هر حال وقتی دانشجوهای تز نویس دکترا به هم می رسند یکی از موضوع های صحبتشان همین تز و این برنامه هاست و با اینکه مدتهای زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم، با این حال، از آن ۴ نفر حتی یک نفرشان از من نپرسید که درست تمام شد؟ دفاع کردی؟  باورتان می شود؟ شاید چون آنها زودتر دفاع کرده بودند در ناخودآگاهم این فکر و نگرانی را داشتم که اگر یک روزی ببینمشان از حال و روز درسم بپرسند و بیشتر اضطراب بگیرم به همین دلیل است که این نپرسیدنشان بیشتر به چشمم آمد.
من در کشورهای دیگر زندگی نکرده ام و با مردمانشان تعامل زیادی نداشته ام مگر در حد چند دوست فرانسوی در کانادا و ... اما فکر می کنم این موضوع حریم شخصی در بین ۹۰٪ مردمان جهان عمومیت داشته باشد که قطعاً شامل ما ایرانی ها نمی شود. اما از آن ۱۰٪ باقیمانده بنده به شخصه ۸٪ اش را به ایرانی ها نسبت می دهم که همیشه سرشان در زندگی دیگران است!  و  ۲ ٪ احتمالی را هم می گذارم به معدود کشورهایی که در بحث حریم شخصی مدل ایرانی ها هستند. 
می دانم شاید بگویید من زیادی حساس هستم. باشد من حساس! اما فرهنگ مثبت این را می طلبد که در چنین مواردی فرض را بر این بگیریم که همه حساس هستند مگر خلافش ثابت شود. آن وقت است که رویه ی مردم به سمت مراعات حال عمومی پیش می رود و یک فرهنگ مثبتی جا می افتد که دیگر در هیچ موردی در زندگی شخصی دیگران دخالت نکنیم و به خودمان حق ندهیم که نظر بدهیم و از دیگران هم انتظار پاسخ قانع کننده! داشته باشیم. خب، می دانید که اگر به کسی بگویید این موضوع مربوط به خودم است به طرز فجیعی دلخور می شود و حتی ممکن است واکنش دیگران هم نسبت به این رفتارت این باشد که بد گفتی! تند گفتی! مگر چه گفت که بهت برخورد؟ یعنی همیشه آن کسی که کنجکاوی بیجا کرده است حامی هم دارد و توی تنها همیشه غریبی چه در غربت چه در وطن خویش غریب! من هنوز در بین اقوام نیز از این «کسب اطلاعات عمومی از زندگی دیگران» در امان نیستم. درسَت چرا تمام نمی شود؟ کی تمام می شود؟ زود تمام کن بچه دار شو!  من به جای تو باشم کانادا بچه دار می شوم یک ماه آنجا می مانم بچه که خودشو پیدا کرد میام ایران شش ماه اینجا می مونم که مامان و خواهر هم برای تر و خشک کردن بچه کمکم کنند بعد برمی گردم کانادا! باورتان می شود عین این جملات را از یکی از اقوام نزدیک شنیده ام؟  یعنی در خصوصی ترین قسمت زندگی دو نفر که به هیچ احدی در این عالَم ربطی ندارد بجز آن دو نفر، هم دخالت می کنند! آن وقت منِ خام خیال می خواهم فرهنگ سازی کنم که از کسی نپرس فلان درس را قبول شدی یا افتادی؟ تزت تمام شد؟ چرا تمام نشد؟ کی تمام می شود؟ و قس علی هذا...

اینجا این فرهنگ حریم خصوصی به قدری بالاست که فقط باید خودتان تجربه اش کنید که چقدر زندگی هر کسی فقط به خودش و تنها فقط به خودش مربوط است نه به همه ی آن دیگران...

به همین دلیل هاست که من همیشه فکر می کنم گرچه برای تحصیل در مقطع دکترا به این محیط آمدم اما تجربه ی زندگی در این محیط به قدری برایم ارزشمند است که بین اینهمه تجربه ی ارزشمند مدرک دکترا کوچکترین چیزی است که قرار است عایدم شود گرچه همین آمدن را هم مدیون درس هستم و قدرش را نیز سعی می کنم خوب بدانم.

برای مردم سرزمینم و خودم آن قَدَر آگاهی و بصیرتی آرزومندم که روزی برسد که پایمان را از زندگی دیگران بیرون بکشیم و در مواردی که هیـــــــــــــــــچ گونه ربطی به ما ندارد و نه فایده ای به حال ما دانستن یا ندانستنش، کنجکاوی بیجا نکنیم ...

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که دیگر با سؤالات نابجایمان دست روی دل کسی نگذاریم و دلش را نشکنیم.

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که نغمه ی خوبمان بعد از ما هم در یادها بماند و بماند و بماند... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، کنجکاوی های بیجا، اندر خلق و خوی کانادایی ها، اندر احوالات ما ایرانیان، فرهنگ سازی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 20 اسفند 1396
خاله دانشجو
با سلام و عرض ادب و احترام

می دانید که وقت ندارم نیازی به گفتن نیست پس. 

اما خواستم یک موردی که امروز و چندین بار در گذشته هم اتفاق افتاده بود خدمتتان عرض کنم البته به صورت فشرده نه با طول و تفصیلش.

آقا و خانمی که شما باشید ما اینترنتمان دو ماهی بود خیلی ادا می داد و مدام قطع و وصل می شد. چندین بار به شرکت اینترنتی مان که Rogers است زنگ زدم و بعد از بررسی همه ی موارد گفتند مودمتان کهنه شده است و باید مودم را عوض کنید و کرایه ی مودم جدید ماهی ۱۰ دلار می شود و ... من هم نمی خواستم که قبض ماهانه مان بیشتر از اینی که هست بشود و قبول نکردم و ما ماندیم و حوضمان...  کمی تحقیق و جستجوی سریع در حد خیلی کم البته (چون وقت اضافی برای این کارها هم ندارم واقعاً) کردم و گفتم بهتر است با شرکتی که تلفن گرفتیم تماس بگیرم و اینترنت از آنها بگیرم. تماس گرفتم و یک اینترنتی که سرعتش از اینترنت قبلی کمتر بود اما خب استفاده کننده از آن هم در ساختمان ما به مراتب کمتر تر بود گرفتم به این امید که شاید آن خوبتر از این باشد. البته برای اینکه ریسک نکنیم چون دیدم یک ماه رایگان اینترنت می دهند و بعد قبض ماهانه می آید گفتم خب، همزمان که این قدیمی را داریم این یک ماه رایگان را هم بگیریم و استفاده کنیم اگر خوب بود نگهش می داریم و آن قبلی را لغو می کنیم اگر نه دست کم این قبلی را داریم. آمدند و مودم را نصب کردند و یک ماه رایگان ما شروع شد. طرحی هم که گرفته بودم ۵۰ گیگابایت در ماه بود. به قدری سرعتش افتضاح بود که باید در برابر این به آن یکی اینترنت قطع و وصل شو سجده ها می کردیم. پس از حدود دو هفته از نصب اینترنت و استفاده ی دو هفته ای از یک ماه اینترنت رایگان، تنها حدود ۵ گیگش را استفاده کردیم و دیگر کنارش گذاشتیم و باز ما ماندیم و حوضمان...  خب، اینجا وقتی موبایل یا اینترنت از یک شرکتی می گیرید اگر ناراضی باشید اینها برای اینکه مشتری هایشان را از دست ندهند سعی می کنند یک سری امکانات بیشتر به شما بدهند که یا راضی شوید یا وسوسه شوید و با آن شرکت بمانید. چون این را از همان ماه های آغازین ورودم به این جغرافیا می دانستم، با خود Rogers که یکی از غول های مافیایی خدمات اینترنت و تلفن و کابل تلویزیون در کل کاناداست تماس گرفتم و گفتم که اینطوری شده من هم دانشجو هستم نمی خواهم قبض ماهانه ام زیادتر از اینی که هست بشود مودم هم کرایه کنم باید ۱۰ دلار اضافه تر بدهم و فعلاً برایم مقدور نیست و اگر می شود از حجم اینترنتم کم کنید به جایش یک مودم به ما بدهید که روی هم رفته قبض ماهانه مان همین شود یا حتی کمتر. اگر هم چیزی بهتر از این که داریم پیدا نکنم مجبورم کلاً سرویسم را با شما لغو کنم و بروم یک اینترنت دیگر پیدا کنم. (این جمله کلیدی است و بهتر است در موارد حساس گفته شود). ناگفته نماند که حجم اینترنت ماهانه ی ما با Rogers کلاً ۱۲۵ گیگ بود که میانگین استفاده ی ماهانه ی ما حدود ۵۰ گیگ یا کمتر می شد و ماهانه ۵۰.۸۴ دلار پرداخت می کردیم. من هم می خواستم حجم را به نصف برسانم + یک مودم جدید رایگان.  گفت نمی توانیم این کار را بکنیم چون فقط در محدوده ی طرح های فعلی موجود می توانیم یک پیشنهاد بهتر یا offer به شما بدهیم. هی کارمندش رفت چک کرد آمد گفت: thanks for waiting و دوباره رفت آمد و همین. بالاخره گفت: یک پیشنهاد برایت دارم. اینترنت نامحدود می دهم با مودم جدید که روی هم رفته با مالیاتش ماهانه می شود ۵۶ دلار و خرده ای. اندکی به فکر فرو رفتم ...  دیدم می صرفد. اینترنت نامحدود که البته به دردمان نمی خورد مگر برای بعد از دفاع من که بنشینم کلی فیلم ببینم  اما مودم جدید خوب است و سرعت این طرح جدید هم به مراتب به مراتب بیشتر از اینترنت قبلی است که این هم خب خیلی خوب است. گفتم: خوب است همین را می گیرم و در نهایت با همان شرکت قبلی اینترنت را ادامه دادیم. 
آن اینترنت قبلی با یک ماه رایگان را هم که فردای همان روز که این طرح جدید را با Rogers گرفتم لغو کردم که دردسر نشود بعداً بگویند یک ماه رایگان تمام شد فلان قدر اضافه باید بدهید و قرار شد برچسب بفرستند برای ارسال رایگان مودم که بچسبانم روی جعبه و مودمشان را پس دهم.
امروز صبح همین طوری طبق عادت معمول یک سری به برنامه ی تلفنم زدم دیدم قبض جدید صادر شده اما چه قبضی!  حدود ۲۰ دلار باید از قبض همیشگی مان بیشتر پرداخت کنیم. چرا؟ برای دو هفته استفاده از اینترنت این مبلغ را به صورت حساب ماهانه اضافه کرده اند.  دیگر آمپرم زد بالا... به همسرم گفتم: من آخر از دست اینها سکته می کنم ها!!!!  او هم با ناراحتی گفت: دور از جان!  ناراحتیم از این اشتباهشان نبود چون می دانستم حل می شد. ناراحتیم و عصبانیتم از وقتی بود که باید می گذاشتم برای حل این مشکل!  دست کم یک ۴۵ دقیقه ای باید حرف بزنی توضیح بدهی هی بروند چک کنند بیایند از شما بابت منتظر شدنتان تشکر کنند  باز بروند بیایند و آیا در نهایت حل کنند یا نه!؟ که البته قطعاً می دانستم این بار حل می شود چون آن یک ماه رایگان را برایمان در نظر نگرفته بودند. اما کو وقت؟  همسرم می گفت: وقت نگذار. چکار کنیم یک ماه ۲۰ دلار اضافه می دهیم وقتت بیشتر از اینها ارزش دارد. اما خب من کلاً نه حق کسی را می خورم نه می گذارم حقم را بخورند. با من در نیافتید پس. 
رفتم چت کنم اندکی که توضیحات دادم کارمندش گفت این مشکل حل شدنی است اما از حد اختیارات من خارج است با این شماره تماس بگیر. همانجا عصبانی شدم و با لحن عصبانی ای برایش نوشتم: خب اگر قرار به زنگ زدن است چرا برای اینترنت خانگی گزینه ی چت گذاشتید پس؟  من چقدر باید وقتم را پای چت و تلفن با شما بر سر مشکلی که از طرف شما ایجاد شده هدر بدهم؟او هم با لحن مؤدبانه ی همیشگی شان پرسید آیا کار دیگری داری که بتوانم کمکت کنم؟ گفتم: نه خیر خداحافظ. 
واقعاً حالم بد بود بابت وقتی که دارد هدر می رود.
رفتم زنگ زدم و نه با لحن همیشگی که طبق عادت حال و احوالپرسی هم با کارمند مربوط می کنم که با ناراحتی، توضیح دادم که من فلانی هستم این هم مشخصاتم و این اتفاق افتاده و برای یک ماه رایگانی که فقط دو هفته اش را از اینترنت استفاده کرده ام ۲۰ دلار به قول اینها charge مان کرده اند. من دانشجوی دکترا هستم دارم تزم را می نویسم واقعاً‌ وقت اضافی ندارم که هر بار یک اتفاقی یک مشکلی از طرف شما رخ دهد و بیایم وقتم را برای حل آن هدر دهم. امیدوارم شما بتوانید این مشکل را حل کنید. رفت و چک کرد و آمد گفت: بله درست است یک ماه رایگان را برایتان حساب نکرده بودند. من آن مبلغ را از قبض ماهانه تان کم کردم و مطابق همیشگی شد و تمام. باورم نمی شد به این سرعت در حد حدود ۱۰ دقیقه صحبت حل شده باشد.  گفتم حالا می بینی باز بعداً یک طوری می شود و می گویند نه، باید پول را بدهی و از این حرفها... به همین خاطر از وی خواستم کد تأییدیه confirmation number را که همان کد خود کارمند بود و اینجا می گویند employee number، به من بدهد و آن را هم گرفتم و تشکر و خداحافظی کردم و دیدم بله درست شده.

خدا را شکر که انگلیسی ام در حدی شده است که بتوانم عصبانیت و ناراحتیم را هم پشت تلفن منتقل کنم و توضیح دهم که چه شده و چه ها شده. خیلی کار دارم هنوووووووز اما همین هم جای شکر دارد. 

خب در این مطلب و داستان پیش آمد کرده خیلی نکته هاست که امیدوارم خودتان به همه ی آنها پی ببرید چون فرصتی نیست که توضیح دهم. مهم ترینش این است که یک نمونه از نحوه ی حل یک مشکل را مشاهده کردید. البته بنده عصبانی و ناراحت بودم بخاطر تزم، وگرنه همیشه با آرامش و صبوری زنگ می زنم و صحبت می کنم. مورد دیگرش این است که می بینید اینجا هم مشکلات و دغدغه های خاص خودش را دارد اینطوری نیست که هیچ دغدغه ای در خارج از کشور نداشته باشی. اما جنس مشکلاتش بی نهایت با جنس مشکلات ما در آن جغرافیا متفاوت است. اینجا مشکلات خیلی موردی و شخصی است نه ملی!!! 
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

در پناه حق باشید... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، اینترنت، تماس با شرکت اینترنتی، کمبود وقت بنده، جنس دغدغه ها در زندگی کانادایی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 اسفند 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 2 )    1   2