تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا - مطالب بهمن 1396
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام دوستان عزیز

ببخشید که نمی توانم پاسخ تک تک پیغام هایتان را که نشان از بزرگواری و محبت شما دارد بدهم. (آن شکلک شرمنده ی پرشین بلاگ در میهن بلاگ وجود ندارد پس از نظر بگذرانید بی زحمت).

خلاصه ی قضیه از این قرار است که بنده بایستی تا پایان دسامبر ۲۰۱۸ تزم را ارسال یا به قول اینها submit کرده باشم. خب، شاید بگویید ۱۰ ماه دیگر فرصت دارم. درست است اما چون حجم کارم بالاست بنابراین واقعاً وقتم تنگ است و اگر خدای ناکرده تا دسامبر ۲۰۱۸ این تز ارسال نشود خیلی بد می شود و بی تعارف به دانشجو می گویند بفرما بیرون.  بله، به همین روراستی و به همین جدیت و به همین سرعت! 
بنابراین می بینید که چقدر قضیه جدی تر از همه ی آن چیزهایی است که در مراحل تحصیلی مان در آن جغرافیا دیده ایم و سپری کرده ایم. 
سؤالهای تخصصی تان را هم متأسفانه نمی توانم پاسخ دهم. یعنی وقت ندارم اصلاً. از یک طرف زندگی و مسؤولیت زندگی، از یک طرف تز، از یک طرف تدریس دو واحد، از یک طرف مراقبت امتحان های میان ترم (و از آوریل پایان ترم)، از آن یکی طرف به قدری اخبار بد و ناامید کننده زیاد می شنویم این روزها، که احساس می کنم نیاز به یک آرامش روحی شدیدی دارم که آن هم میسر نیست مگر اینکه مردم هم به آرامشی برسند. 

البته این خستگی روحی را می دانم که همگی مان داریم. خدا به فریاد دل همه مان برسد... 

در پناه همان خدا باشید و بمانید تا خیلی بعدتر ها... 




نوع مطلب :
برچسب ها : سرشلوغی، حال و روز بنده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 بهمن 1396
خاله دانشجو

با سلام
با عرض معذرت، دیگر نمی شود تک به تک به نظرات پاسخ دهم و حتی نمی شود بیایم ببینم چه خبر است اینجا. بله قضیه کاملاً‌ جدی است و این هم روزگار من است:
 این هم شکر دارد البته 



خدانگهدار... 




نوع مطلب :
برچسب ها : تزنویسی، سرشلوغی، تعطیلی موقتی وبلاگ، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 18 بهمن 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان

مستقیم اصل مطلب:

طبق قانون جدید دانشگاه وسترن که شامل بنده هم می شود بنده باید خیلی زود تزم را تمام کنم.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... 

خدانگهدار همگی تان تا خیلی بعدتر ها.... 




نوع مطلب :
برچسب ها : تزنویسی، مهلت مقرر، مهلت تمام،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 بهمن 1396
خاله دانشجو
با سلام
بیشترین ارتباط و تعامل من با کانادایی ها در حال حاضر در دانشگاه است و از طریق ارتباط با دانشجویان و اساتید (البته اساتید رشته ی ما به اقتضای رشته، خیلی هایشان خارجی الأصل کانادایی شده هستند گرچه چند تایی کانادایی الأصل هم داشتیم و داریم).

امشب می خواهم به یک عادت تقریباً می شود گفت رایج در بین خیلی از کانادایی ها بپردازم البته در این فقره که عرض خواهم کرد بغیر از آن کانادایی های اصیل، بچه کانادایی شده ها و حتی اقوام دیگر (منظورم از کشورهای دیگر است) هم در برخی مواردش شامل خواهند شد.

نمی خواهم اسم خاصی روی این خلق و خو بگذارم. با روایت داستان های پیش آمده برای بنده خودتان می توانید به کُنه مطلب پی ببرید.

همان روزهای اولی که در این جغرافیا دانشجویی کردن را شروع کردم سر کلاس درس استاد که می نشستیم می دیدم این بچه ها که دیرتر از بقیه و استاد به کلاس می آیند همین طوری در را باز می کنند و می روند می نشینند. کلاس هم که تمام می شد بیشترشان و به جرأت بگویم خیلی بیشترشان همین طوری بار و بُنه شان را برمی داشتند و می رفتند  نه سلامی نه علیکی، نه دستت درد نکنه ای، نه مرسی ای (به زبان فرانسه)، نه خداحافظی ای، نه چیزی!  این جزو اولین مواردی بود که خیلی به چشمم آمد آن ترم یک! حالا تعداد ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی در هر کلاس در بیشترین تعدادش شاید می شد ۱۰ نفر که دور یک میز به حالت میزگردی می نشستیم و استاد هم سر میز بود و دورهمی  به درس گوش می کردیم. منظورم به این است که نه کلاس کلاس بزرگی بود نه تعداد دانشجوها زیاد. یعنی می شد رصد کرد که چه کسی چگونه آمد چگونه رفت. البته فکر کنم تنها کسی که رصد می کرد آن هم نه از سر فضولی که از سر تعجب و حیرانی، فقط من بودم  تو گویی بقیه این حالت برایشان خیلی عادی بود حتی ظاهراً برای خود استادها.

بابا! ما در ایران حتی سنی ازمان گذشته بود وقتی فوق لیسانس بودیم  با این حال، باز هم استاد می آمد سر کلاس به احترامش بلند می شدیم! کسی که دیر می آمد در می زد کسب اجازه می کرد و یک سلامی می داد می رفت می نشست. موقع تمام شدن کلاس یک دست شما درد نکنه ای به استاد می گفتیم. حتی از نیم ساعت به آخر کلاس مانده، این جمله ی معروف «استاد! خسته نباشید» بچه ها شروع می شد  حالا از شوخی گذشته یک خداحافظی ای چیزی می گفتیم و می رفتیم. بماند که در بیشتر موارد برعکس اینجا استاد آخرین نفری بود که می آمد و اولین نفری بود که خارج می شد. آخر، اینجا به ما TA ها همیشه توصیه می کنند که اولین نفری باشید که در کلاس حضور می یابید و آخرین نفری باشید که می روید. حتی به ما TA ها می گویند دم در بایستید و به بچه ها که وارد می شوند تک به تک سلام کنید حال و احوال کنید آخر کلاس هم آرزوی روز خوش برایشان بکنید و از این حرف ها که من سعی می کنم همیشه به همین منوال ادامه دهم... چون وقتی خودم را جای دانشجو می گذارم از این روش که استادم زودتر سر کلاس باشد و به ما سلام کند و خوش آمد بگوید و همه را بدرقه کند و برود خوشم می آید و حس خوبی به بنده می دهد. شاید بعضی ها نظرشان غیر از این باشد.
به هر حال، منظورم این نیست که بگویم اساتید آنجا رفتارشان درست نیست. نه خیر. فقط منظورم این است که این رفتاری را که اینجا به ما آموزش داده اند بیشتر می پسندم.

حال فکر کنید در همین کلاس ترم یک که وصفش بالا رفت از ملیت های مختلف دانشجو داشتیم: ایرانی (فقط بنده)، ایتالیایی، سنگالی، رومانیایی، اسپانیایی، کانادایی، فرانسوی، بلژیکی و ... و از بیشترشان چنان رفتاری را شاهد بودم. حالا گلی  به جمال برخی هایشان که یک Merci ای در انتهای کلاس تحویل استاد می دادند و می رفتند.
ناگفته نماند که واژه ی مرسی که در زبان فارسی به وفور استفاده می کنید فرانسوی است و به همان صورتی که نوشتم نوشته می شود Merci و نه Mersi. توصیه ی بنده این است که هیچوقت در زبان فارسی از این واژه استفاده نکنید چون خودمان واژه داریم. اگر استفاده می کنید دست کم موقع پیغام فرستادن با دستخط فارسی پیغام بفرستید. اگر با فینگلیش پیغام می فرستید دست کم این واژه را درست بنویسید. اگر به شما خندیدند بگویید اصلش این است تا آنکه به شما خندیده خودش ضایع شود برود پی کارش.  والله! 
البته من این راه حل های جانبی را با اینکه توضیح دادم اما موضع خودم همان اولی است که نه استفاده اش کنید در گفت و گوی به زبان فارسی تان و نه فینگلیش بنویسید جمله هایتان را.
والله آسیبی که بر پیکره ی زبان پارسی از طریق خود ما وارد می شود نمی تواند از طریق هیچ استکبار شرق و غربی بر این زبان وارد شود. خدا به داد نسل بعد از ما که والدینشان قرار است ماها بشویم برسد!!! آنها دیگر به زبان یأجوج و مأجوج گفتگو خواهند کرد که البته بارقه هایی از آن زبان هم از طریق جوانان امروزی وارد زبان فارسی شده است متأسفانه.  واژه هایی چون داف، خفن و عجیجم  و ... که بنده به نو واژه های بیگانه مدلی بعد از سال ۱۳۹۰ دیگر آشنایی ندارم. می ترسم یک چند سال دیگر وقتی وارد ایران شدیم مجبور شویم دم در ایران یک فرهنگ لغت جدید تهیه کنیم که معنی خیلی از جملات نسل جدید را بفهمیم. 
(در ویرایش تایپی این سطر بالا بود که دستم روی صفحه ی لمسی لپ تاپ لغزید و این صفحه ی ویرایش کلاً پرید و رفت به یک صفحه ی دیگر! یعنی ها! قلبم ایستاد که پرید خدایا؟!   پرشین بلاگ یک جوری مرا ترسانده ها که هنوز عوارضش در جانم موجود است شکر خدا نپریده بودند وگرنه تا یک سال آینده دیگر چیزی نمی نوشتم بی شک! خدا به شما رحم کرد در وهله ی اول)  

حالا این خصوصیتی که گفتم سلام نمی دهند خداحافظی نمی کنند وقتی بیشتر برایم برجسته شد که خودم رفتم سر کلاس برای تدریس. 
تجسم کنید نه آشنایی ای به فرهنگ اینها داشتم تازه وارد محیط شده بودم هنوز خودم گیج و منگ بودم  یک عمر به زبان مادری گفتمان داشته ام حالا نه فقط درس را به زبان خارجی یاد می گیرم که هیچ، باید به همان زبان بیگانه درس هم بدهم انگلیسی ام هم ضعیف!  گرچه کلاس کلاً به زبان فرانسه ادره می شد و مشکلی با آن نداشتم اما خب، بعضی از این بچه های به اصطلاح تُخس کلاس که یا می خواهند مدرس را دست بیاندازند و بخندند یا کلاً نه از سر دست انداختن مدرس، که از سر یک شیطنت ذاتی در کلاس خوب حواسشان به درس نیست و آن وسط باهم انگلیسی هم حرف می زنند من هم که مهارت شنیداری انگلیسی ام زیر صفر درصد!  یعنی اگر حتی با صدای بلند فحش هم به من می دادند متوجه نمی شدم که!  می گویم انگلیسی یاد بگیرید برای این روزهایتان می گویم ها!  یک اوضاعی بود خدایا! برای منِ خارجی تازه وارد اینهمه فشار روحی به یکباره نازل شده بود آن وقت این بی انصاف ها یک تشکر خشک و خالی هم نمی کردند آدم خستگی اش دربرود! 
گرچه این توضیحاتم را با شوخی آمیختم اما واقعاً آن زمان تدریس بود که این قضیه ی در را باز کردن و وارد کلاس شدن و بدون خداحافظی و تشکر و ... از کلاس خارج شدن برایم بزرگ و سنگین آمد. بماند که آن موقع ها هم یادم است دانشجویانی داشتم کانادایی که خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودند و واقعاً حضورشان در کلاس درس به آدم انگیزه و انرژی دو برابری می داد. حتی وقتی به درس گوش می کردند با یک هیجان و اشتیاقی گوش می کردند که لذت می بردم از حضورشان... 

اکنون که سال ها از آن ترم یک و سال اول گذشته است با اینکه هنوز این رفتار این خارجی ها برایم نه قابل قبول است نه قابل درک اما دست کم دچار تعجب و حیرانی نمی شوم وقتی چنین رفتارهایی را می بینم. یعنی ذهنم آماده است به چنین برخوردهایی را دیدن و وقتی برعکسش را می بینم کلی ذوق می کنم که چه خوب بعضی هایشان اینگونه نیستند.
البته این هم موردی نیست که بشود تعمیمش داد و گفت همه اینطوری هستند و این فرهنگ خوش و بش در بینشان بی معنی است. نه. به همان اندازه که در داخل دانشگاه در بین دانشجوها از این رفتارها دیده و تعجب کرده ام به همان اندازه یا شاید بیشتر هم در زندگی روزمره ی بخصوص  خارج از دانشگاه مواردی دیده ام که همین کانادایی ها پیش قدم شده اند و سلام علیک کرده و یک انرژی مثبتی اول صبحی به سویت روانه کرده اند که روزت با همان نگاه و لبخند و گفت و شنود چند ثانیه ای ساخته شده است.

مثال های این فقره به قدری زیاد است که بخواهم همه را بنویسم می شود یک کتاب... و تزم می ماند.  

اما یک موردش که خیلــــــــــــــی برای خودم جالب بود و به هرکه تعریف کرده ام برای آنها هم جالب توجه بوده است برایتان می نویسم:
خب، همگی تان می دانید که من سال اول زبان انگلیسی ام یک چیزی در حد یک افتضاح بود و چه زجرها کشیدم تا اینکه راه افتادم. 
همان سال اول بود که یکبار شب رفتم ایستگاه اتوبوس داخل دانشگاه که سوار اتوبوس شوم و برگردم به خانه. (این انگلیسی ضعیفم بخصوص در بخش شنیداری را همچنان از نظر بگذرانید...) یک تعداد خیلی زیادی قبل از من بودند که سوار شدند یک تعدادی هم بعد از من در صف بودند. من طبق عادت همیشگی وقتی وارد شدم به راننده سلام کردم (به انگلیسی البته). تا سلام کردم و کارت اتوبوسم را نشان دادم راننده که یک خانم کانادایی بود جواب سلامم را داد و مچ مرا گرفت و گفت وایسا.  یک آن آسمان دور سرم چرخید! نگاه به کارت اتوبوسم انداختم دیدم خب تاریخش که نگذشته این چرا مرا نگه داشت خب!  خدایا!‌ این کانادایی ها تند تند انگلیسی حرف می زنند اگر الآن یک چیزی گفت جلوی اینهمه ملتی که سوار شده اند نفهمیدم چه گفت چکار کنم؟! اصلاً چرا مرا نگه داشت دم در!‌؟  نفسم به شماره افتاده بود ها! فکر کنید در چند ثانیه ای که این افکار به ذهن من حمله کردند راننده این بالای مچ دست راست مرا (قسمت ساعدرا) در دستش گرفته بود و مثل اینکه اسیر گرفته باشد مرا رها نمی کرد... هی پشت سر من کلی دانشجو باز سوار شدند و وی کارتهایشان را چک کرد و رفتند. بعد رو به من کرد ببینید چه گفت.

گفت: «سی نفر قبل تو وارد اتوبوس شدند یکی شون سلام نکرد ممنونم ازت! برو».  . 

۱- اول اینکه تمام جمله اش را که به انگلیسی گفت در کمال ناباوری خودم فهمیدم و این یک موفقیت بزرگ بود برای من. 
۲- دوم اینکه همانجا بود که به یک نکته ی دیگر پی بردم و تصورات و دیده های قبلی ام اندکی تغییر پیدا کرد: اینکه در بین این کانادایی ها هم کسانی مثل این خانم راننده پیدا می شوند که به این چیزها اهمیت می دهند اینطوری نیست که این رفتارها برای همه معمولی و عادی باشد یا همه شان اینگونه باشند و این نکته ی بزرگی بود که آن شب به آن پی بردم.

هنوز هم که هنوز است آن اتفاق و آن شب به طور زنده در ذهنم حضور دارد و البته چهره ی آن خانم یادم نمانده است که دوست داشتم یادم بماند و باز هم ببینمش البته با یک زبان انگلیسی بهتر تر این روزهای من 


این قصه سر دراز دارد...

خدا پشت و پناه مردم ما باشد... آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، خلق و خوی کانادایی ها، زبان انگلیسی، واژه ی Merci،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 بهمن 1396
خاله دانشجو