ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو
یکشنبه 1 بهمن 1396 09:00 ب.ظ
سلام حالتون چطوره
میگم بعضی از بچه های رشته های زبان میان یه ترکیب از زبانشناسی و روانشناسی رو به عنوان زمینه تحقیقاتی انتخاب میکنن و شروع میکنن پژوهش و مقاله نوشتن و ... یه جورایی فک کنم میان رشته ای میشه ضمن اینکه این مقاله ها معمولا ارجاع خوبی میخورن، چند تا لینک میزارم شاید بدردتون بخوره:

https://www.researchgate.net/profile/Sonia_Mariscal2

https://www.researchgate.net/profile/Anna_Gellert/info

بنظر من که هیچ کاری بهتر از استادی دانشگاه وجود نداره، امیدوارم یه روزی استاد تمام باشین،
یه سوال داشتم چون شما هیچ وقت در این مورد چیزی نگفتین میپرسم، شما نباید برای دکتراتون مقاله داشته باشین یا خودتون علاقه ای ندارین؟
خاله دانشجو

سلام
ممنون از احوالپرسی تون! حال مردممون خوب باشه رو حال ما هم تأثیر می گذاره خوب میشیم بی شک.

ممنون از لینک ها! البته من رشته م زبان شناسی نیست اما دیدم زبان شناسی ها تو رشته های بین رشته ای هم کار می کنند.

ممنون از شما! ببینیم چه پیش می آید...

راستش تو رشته ی ما بایدی نداره. اما خب کسی که بخواد استاد دانشگاه بشه باید مقاله اینا زیاد داشته باشه روزمه ی پژوهشیش قوی باشه.
رشته های مهندسی و علوم پایه رو دیدم که هر بخش پایان نامه شون یک مقاله میشه و برای اونا الزامیه این قضیه.
پنجشنبه 21 دی 1396 01:14 ب.ظ
سلامی دوباره
به دختر مادربزرگ (از طرف نوه ی نوه)
یه سوال خیلی ریزی داشتم. واقعا خانم کتابدار مادرتونن؟
همین...
راستی میاین تبریز از اون لواشکای مادرتان به ما هم بدهید همه چی رو که تک خوری نمیشه کرد!!!
دیگه معترضام نیستن!دردمونو به کی بگیم پَ؟

این بار دیگه جوابمو خودم نمی نویسم. خسته شدم، آخه ما باید کار چند نفرو انجام بدیم؟
این چه جامعه ایه ما داریم آخه؟
اَه!!!!
(یعنی مثلا در این پست منم معترضم)
خاله دانشجو

سلام
بهشون نمیاد مادرم باشند؟!

این لواشک مختص اوناییه که تو غربت بی لواشک هستند اینو باید تنها خورد حتی به همسر هم نداد.
(شوخی کردم همسرم لواشک خور نیست و میدون فقط دست خودمه تنهایی می تازم بی رقیب ).

خدا به داد مردم ما برسه.
پنجشنبه 21 دی 1396 07:41 ق.ظ
اره اروم اروم بود فقط خیلی اروم اروم نوشتم دیگه اورم اورم در اومد
خاله دانشجو

چهارشنبه 20 دی 1396 09:53 ب.ظ
راستش این قصه ی پیله رو که نوشتید و ربطش دادید به دانشجوها می خواستم براتون بنویسم : «فکر کنم منظور گوینده رو متوجه نشدید انگار!»

دمت گرم خاله من ادبیات کنکور بالای 40 زدم همش هم مفهوم شعر بود ، دستور زبان هارو حل نکردم

پیله در متن بالا کنایه از سختی های زندگیست که انسان را میسازد

راستی بحث به سرنوشت و جبرگرایی و اینا کشیده شد منم یه چیزی بگم

به نظر من زندگی مثل شطرنجه ، زندگی قوانین خودش رو و اینکه در چه مرتبه ای وارد بازی بشی رو بهت تحمیل میکنه اما اینکه چطوری بازی کنی دست خود آدمه ، یکی وزیر به دنیا میاد و یکی سرباز و یکی قلعه! و یکی هم اسب
بودن سرباز هایی که به خونه آخر رسیدن و وزیر شدن
اما مرد عمل میخواد...

فک کنم زندگی غیر ازین نیست یه سری شرایط اولیه داریم و بعدش باید بریم و نشون بدیم چقدر خوب بلدیم بازی کنیم...

تا نظر فلسفی دیگر خدا نگهدار
خاله دانشجو

سلام.
فقط می خندم چی بگم آخه!

اون تفسیر شطرنج قشنگ بود بخصوص اون قسمت آخرش که «بودن سرباز هایی که به خونه آخر رسیدن و وزیر شدن
اما مرد عمل میخواد...». خیلی دوست داشتمش... ممنون!

تا جواب فلسفی دیگر خدا نگهدار...
چهارشنبه 20 دی 1396 06:14 ب.ظ
ایوای یادم رفت اسممو تو پستم بذارم
یعنی حالا چی میشه؟.
خاله دانشجو

کدوم پست؟ همون پست مادربزرگ اینا؟
چهارشنبه 20 دی 1396 06:13 ب.ظ
سلام خاله
این پستتون چه قدر سخن از افراد بزرگ داشت از وحشی بافقی بگیر تا مادربزرگ (همون مادر خاله) و نیکوس_کازانتزاکیس.
ولی در کل عالی بود مثل همیشه.
این طور که می بینم صبح دولتمان دمیده چون خاله پستای زیاد میزاره و قشنگ.
بعد از تظاهرات چقدر همه چی خوب شده!!!!
میخوام جوابتونم خودم بنویسم که دیگه زحمت نکشید:
سلام نوه ی نوه ی نوه ی نوه
خیلی کیف نکنید چون از این به بعد سرم شلوغه دیگه نمی تونم پست زیاد بزارم
مادربزرگ جالب بود
آخرش معلوم نشد اینا معترض بود یا تظاهرات کننده!؟
خاله دانشجو

سلام

یعنی من الآن جواب ندم برم دیگه؟

به نکات خوبی اشاره کردید تو جواب. بخصوص اون «مادربزرگ جالب بود» که خودم هم می خواستم همینو براتون بنویسم.

بقیه شم که درباره ی سرشلوغی درست گفتید.

اما سطر آخرتون از من نبود ها!

خب معلومه کی بودند! اینکه پرسیدن نداره! عوامل برادرزن صدام!

پیدا کنید پرتقال فروش را.
چهارشنبه 20 دی 1396 12:09 ق.ظ
با سلام مجدد
در ادامه کامنت قبلیم و در خصوص موضوع فلسفی ای که راجب سرنوشت فرمودید، باید بگم که من خودم به شخصه اعتقادی به سرنوشت ندارم! علتشم اینه که دوست ندارم باور کنم که کسی از اول تا آخر زندگی منو نوشته باشه و من حکم عروسک خیمه شب بازی داشته باشم. من میگم سرنوشت من در دستان خودم هست و خودم هستم که اونو تعیین میکنم.
در هر حال بگذریم.
سوالی در خصوص اون دو رشته ای که قبلا معرفی کردید داشتم!
در رشته Financial Modelling که دو ترم هست، در بخش Course Outlines که نگاه میکنم، شامل 3 بخش هستش که یکی Actuarial Sciences و یکی دیگه Financial Modelling و دیگری Statistics هستش. که هرکدام از اونها هم شامل 4-5 تا کد درس هستن. از اونجایی که گذروندن 14 درس در یک ترم غیرممکن هست، پس ما کدامیک از درسها رو میگذرونیم؟
نکته بعدی اینکه در همون ترم زمستان یه سری درس ها یه صورت هایپرنیت و لینک آبی فعال هستن، اما بقیه درسها به رنگ خاکستری هستن. حالا من نمیدونم دقیقا کدومیک از اون درسها رو باید گرفت؟ نکته دیگه اینه که مگه این رشته پایان نامه نداره؟! آخه چیزی در خصوص تز ننوشته!
من طبق تحقیقاتی که قبلا داشتم فهمیدم بعضی مراکز دوره ای دارن به اسم post graduated که این فوق لیسانس نیست ولی بعد از دوره لیسانس مجدد یه سری دروس کاربردی بازار رو میگذرونید و سپس وارد کار میشید. که کارفرماها از این مدرک نسبت به فوق لیسانس بیشتر استقبال میکنن. میخواستم بدونم شما چیزی در این خصوص میدونید یا خیر؟
ممنونم
حضرت حق شادی بخش زندگیتون باشه.
خاله دانشجو

علیک سلام



خب منم همینو عرض کردم که سرنوشت که میگن دقیقاً به دست خودمون نوشته میشه...

درباره ی سؤالتون رفتم دیدم. ببینید اونجا نوشته Master's Program یعنی اونایی که گفتید گرایش های مختلف دوره ی فوق لیسانسند و هر کدوم یک Program جداست. بنابراین شما فقط یکیش رو انتخاب می کنید و ادامه می دید و با همون مدرک فوق لیسانس می گیرید نه با همه شون.
اون خاکستری ها که میگید احتمالاً اون ترم ارائه نشده که فعال نیست.

اون post graduated که گفتید درباره ش نشنیدم راستش.

حضرت حق به جسم و روح شما هم برکت و سلامتی و شادی عنایت کنه! آمین!
سه شنبه 19 دی 1396 07:25 ب.ظ
سلام و درود بر خاله دکتر عزیز و بزرگوار
آغاز ترم تحصیلی جدید رو بهتون تبریک میگم.
آرزوی حال خوب و دل شاد و سلامتی تن و روح براتون دارم.
مثل همیشه پستتتون عالی بود. اتفاقا از مدتها پیش برام سوال بود که شما سر کلاسا به زبان انگلیسی تدریس میکنید یا فرانسه؟ و اینکه بالاخره با مدرک آزمون آیلتس چه کردید؟ تونستید نمره مورد نظر دانشگاه رو کسب کنید یا خیر؟
بعدم به نظرم شما باید از همون اول فرانسه ببندید به ناف این دانشجویان ترم بوقی!
والا! خب بالاخره اینا اومدن که فرانسه یاد بگیرن!
راستی یه چیز گفتید ته دلمو خالی کردید! یعنی شما بعد از این 6 سال هنوز به انگلیسی کاملا تسلط پیدا نکردید؟! (منظورم در حد زبان یه کانادایی هستش)
خب آخه من شنیدم آدم دو سال که اونجا بمونه میتونه به حد یه انگلیسی زبان، کامل به زبان مسلط بشه.
حالا که ما اینجا داریم این همه زحمت زبان خوندن رو میکشیم، با این تعریف شما همه رشته هامونو پنبه کردید که...!
بقیه کامنتمو تو پیام بعدی مینویسم چون شاید طولانی بشه و ارسال نشه.
فعلا
خاله دانشجو

سلام نوه دانشجو

ممنون از تبریکتون و آرزوهای خوب خوبتون! شما هم سلامت و شادکام باشید و بعدش همونطوری بمانید تا همیشه...

بله کلاس های تدریس ما به زبان فرانسه ست. از کسانی که اقامت دائم دارند دیگه مدرک زبان انگلیسی نمی خوان.
اینکه گفتید خب بالاخره اومدن فرانسه یاد بگیرن درسته اما بعضی از اساتید خیلی حواسشون هست که دانشجوهایی که هنوز فرانسه بلد نیستند افسرده نشن از اینهمه فرانسه حرف زدن و ... . در یک پست جداگانه اگر وقت کردم توضیح میدم که استاد TA این ترم بنده چقـــــــدر حواسش به این چیزها هست و چقدر ریز همه چیز رو توضیح داده برای TA هاش که مبادا بچه ها دچار استرس بشن تو کلاس و بازدهیشون بیاد پایین.

نه دلتون خالی نشه. اولاً که بنده زبان اولم فرانسه ست و تو دپارتمانمون هم یک کلام انگلیسی صحبت نمی کنیم تمام کلاس ها هم به فرانسه برگزار میشه و حتی حرف زدن عادی ما دانشجوها باهم و با اساتید هم وقتی تو راهرو یا تو خیابون همدیگرو می بینیم به فرانسه است. بنابراین بنده خیلی در فضای انگلیسی صحبت کردن قرار نگرفتم. مثلاً همسرم که کار می کنه همه سر کارشون انگلیسی حرف می زنند اما من کارم و درسم به فرانسه است. یعنی اون چیزی که بیشترین وقت من با اون سپری میشه فرانسه است نه انگلیسی. اگر هم انگلیسیم خوب شده به مدد زندگی در محیط انگلیسی زبان است چون لندن کانادا زبانش انگلیسیه و یک شهر انگلیسی زبان به حساب میاد. ثانیاً کانادایی ها به قدری تند انگلیسی رو حرف می زنند که حتی کسانی که نمره ی زبان خوبی هم دارند باید باهاشون زیاد در ارتباط باشند که عادت کنند به شنیدن و فهمیدن همه ی جملاتشون.
ثالثاً چیزی که زبان آدم رو قوی می کنه داشتن یک ارتباط مستمر با یک انگلیسی زبان است و لاغیر (از نظر من). مثلاً یک دوست درست و حسابی یا یک همسایه ی انگلیسی زبان درست و حسابی داشته باشی خیلی بیشتر از کلاس های زبان پیشرفت می کنی که ما متأسفانه چنین دوست و همسایه و رفیق شفیقی که زود زود هم ببینیمش نداریم. من هم تابحال در حد یک صفحه به طور رسمی انگلیسی نخوندم و گذاشتم برای بعد از دفاعم که زوم کنم رو تکمیل انگلیسی ام تا در حکم یک دو زبانه یک کار خوب گیرم بیاد به امید خدا...
بنابراین شرایط شخص بنده با شما متفاوته و نگران نباشید و ادامه بدید به خوندن...
سه شنبه 19 دی 1396 01:26 ب.ظ
سلام خاله
شما هم مثل من هستین ، وقتی شروع میکنم به صحبت از هر دری میگم نهایتا یه کشکول تحویل ملت میدم

این قصه پیله هم بی شباهت به وضع دانشجو ها نیست که وقتی از پیله خارج شدن پرواز میکنن و میرن حالا این قصه پریدن شاید از دید خیلی ها تلخ باشه اما وقتی شرایط (من جمله شرایط کاری) مجبورشون میکنه چاره ای ندارن دیگه...
یکی از اساتید ما میگفت شانسم گرفت استخدام شدم وگرنه در حال رفتن بودم.

اینم یه چشمه از هنرم که پیله رو به چی ربط دادم

تا بحث بیش ازین گسترده نشده زحمت رو کم کنم
خاله دانشجو

سلام

منو یکی باید از منبر بکشه پایین. اون موقع هم شماها در خواب شیرینِ ایندفعه «شامگاه» رحیل هستید کسی نیست از منبر بیاردم پایین هی میگم هی میگم

راستش این قصه ی پیله رو که نوشتید و ربطش دادید به دانشجوها می خواستم براتون بنویسم : «فکر کنم منظور گوینده رو متوجه نشدید انگار!»
که دیدم پشتش خودتون توضیح دادید که از هنرهاتون بود این ربط دادن ها و عمدی بوده.

خوبه شما خودتون از منبر می آیید پایین.

خوش به سعادتتون! توفیقیه ها! نصیب خیلی از ما منبری ها نشده! قدرش رو بدونید.
سه شنبه 19 دی 1396 11:30 ق.ظ
به به به به دست به شعرتان بهتر شده معلومه اورم اورم در رحمت باز شده
خاله دانشجو



اون آروم آروم بود؟ یا همون اورم اورم؟ اگر دومی بود لطفاً معنیش را هم بنویسید. با تشکر!
سه شنبه 19 دی 1396 09:34 ق.ظ
سلام گلم
انشالله خوبین. منم خوبم دخترم نمیتونم سهم لواشکتو من بخورم که... دیلیمه پای چیخار همچنان برات نگه داشتم ... نوشته هات هم عالین.
مثل همیشه بسیار زیبا و روان و دلنشین بود ...حسابی چسبید انگار که اونجا بودیم...دست مریزاد.
TA iهم تبریک میگم انشالله هر روز شاهد اوجت باشیم.ببینیم و ببالیم .
خاله دانشجو

سلام مادر

ممنون از اینکه میای اینجا سر می زنی و یادی از ما می کنی! از بقیه هم بدینوسیله سپاسگزارم!

وقتی خود صاحب لواشک اجازه ی خوردنش رو صادر کنه دای پای چئخماز قوخما.

ممنون که نگه داشتی!‌ته دلم آب شد حیف که پای آمدن ندارم فعلاً. تا این درس تمام بشود و ...

ممنون از حسن نظرت هم!

و همچنین تشکر از تبریکت! نظر لطف شماست هنوز اوجی در کار نیست فعلاً تو خط مستقیم دارم می رم به مرحله ی پرواز نرسیدم

در پناه حق باشی تا همیشه...!
ضمن آنکه تو را من چشم در راهم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.