ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با سلام و عرض ادب
بله روز ۲۵ دسامبر هم که کریسمس است گذشت با برف و ... . کانادایی ها همانطور که پیش از این هم عرض کرده بودم اگر کریسمسشان برف نیاید یا نداشته باشد به دلشان نمی نشیند. اینجا هم ماشاءالله برف ریز ریز می بارد اما مستمر... انقدری که یک ماشین زیرش دفن شود.  یعنی انقدری می بارد که ماشین را دفن کند بعد که خیالش راحت شد می رود خودش هم می خوابد  البته اگر خوابش ببرد 
اما موضوعی که باعث می شود وقتی فردا بیدار می شوی زندگی با اینهمه برف به بن بست نخورد و فلج نشود و همچنان مثل روز معمولی بدون برف زندگی ادامه داشته باشد این است که شبی که برف می آید این بولدزرهای برف پاک کن تا صبح یا از یک ساعت معینی از شب تا خود صبح در خیابان هستند و صبح قبل از اینکه شما از خواب ناز بیدار شوید پیاده روها و خیابان ها را رُفته اند تا مشکلی در رفت و آمد رخ ندهد. خب اینهمه مالیات می گیرند وظیفه شان خدمت رسانی است دیگر. همین خوب است که وظیفه ای را که به عهده شان گذاشته اند برایشان تبیین و توجیه کرده اند. دولت کانادا را می گویم. تا آنجا که شنیدم همین مالیات های استانی به خدمات اختصاص می یابد یکی اش همین روزهای برفی و برف روبی قبل از شروع صبح زندگی است. یکی دیگرش همین ساخت و سازهایی است که هر سال و بیشتر در تابستان انجام می شود. بین کانادایی ها یک نمی دانم اسمش را چه بگذارم  یک جمله ی معروف هست که می گویند: «کانادا کلاً دو فصل بیشتر ندارد: فصل ساخت و ساز و فصل زمستان»  یعنی در عمل هم می بینی غیر از این نیست. آن وسط ها اندکی پاییز تزریق می شود و یک هفته ای هم بهار  تابستان هم که فصل ساخت و ساز یا Construction است پس خودش حساب نمی شود.  اما خب زمستان به قدری غلیظ و پر رنگ است که اگر در تابستان آن ساخت و سازها انجام نشود اوضاع بدتر می شود. پیش از این از آن ماده ی سفید یا آبی رنگی که روی برف ها می پاشند تا آب شود نوشته بودم. نمی دانم چه ماده ی عجیب و غریبی است که ضمن اینکه برف ها را آب می کند آسفالت را هم آب می کند. شنیده ام نوع قیر و آسفالتی که در کانادا استفاده می شود یکی از بهترین انواع قیر و آسفالت در جهان است. نمی دانم چقدر صحت دارد اما می گویند چون برف اینجا طولانی مدت است و روی زمین می ماند باید از قیر و آسفالت با کیفیت بهتر تر استفاده کرد تا دوام بیاورد اما با این حال باز هم بعد از زمستان می بینید کف خیابان در بیشتر جاها ترک برداشته است و همین است که تقریباً هر ساله آسفالت نو م ریزند. آن ماده که توصیفش در بالا رفت حتی کفش های غیر کانادایی را هم آب می کند  یعنی اگر چکمه یا پوتین ایران را آوردید اینجا فقط می توانید در هوای بارانی بپوشیدش. زمستان و برف که شروع شد در عرض چند هفته کفشتان از هم شکافته خواهد شد بی شک. تعمیم نمی دهم اما دیده ها و شنیده هایم غیر از این نبوده اند تابحال. بنابراین بهترین گزینه همین است که بخصوص چکمه و پوتین زمستانی از همین محیط خریداری شود چون خودشان می دانند چه چیزی در این جغرافیا کاربرد دارد و حتی میزان مقاومت و گرمازایی چکمه را هم در بیشتر موارد روی اطلاعات چکمه درج می کنند. مثلاً می نویسند مقاوم تا منفی ۴۰ درجه ی سانتی گراد.  حالا شما یک جوراب ضخیم هم بپوشید می شود منفی ۴۵ یا ۵۰ درجه و دیگر خیالتان راحت است که سرما به پایتان نفوذ نمی کند.  قیمت چکمه ها هم متفاوت است اما بهترین زمان خرید چکمه همین حوالی سال نو است و حتی تا فوریه یعنی ماه دوم سال جدید هم می شود حراجی های خوبی در این فقره و در فقره های دیگر پیدا کرد. پس نگران تهیه ی کفشتان نباشید. چند سالی هم هست که چند تا فروشگاه کفش فروشی جدید در شهر ما دایر شده است که از هر مارکی کفش می آورند و همیشه ی خدا می شود جنس های خوب با قیمت مناسب در آنها پیدا کرد. البته هر مارکی فروشگاه مخصوص به خودش را هم دارد اما در آن فروشگاه ها اصولاً قیمت ها بالاتر از فروشگاه های متفرقه است. نمی دانم چرا!؟  عکس از سر در فروشگاه های جدید ندارم اما نام فروشگاه ها را می گذارم برای دوستانی که به زودی قرار است بیایند که بدانند کجا باید بروند. خوبیش این است که این دو جایی که ما رفتیم و چند بار کفش خریدیم در فاصله ی اندکی از هم قرار دارند در شهر لندن. D&W و Shoe Company که هر دو در خیابان Wonderland تقاطع Southdale واقع هستند. آن ردیف های آخر مغازه همیشه کفش های تک سایز را به حراج می گذارد با قیمت های مناسب. خب کیفیت که افت نمی کند که! فقط قیمت افت می کند و مناسب می شود و به قول اینها affordable یعنی قابل خرید برای جیب دانشجویی ما و حتی خود کانادایی ها.

گفتم برای خود کانادایی ها: ببینید این فرهنگ خرید در حراجی و تخفیف به قدری در این جغرافیا جا افتاده است که من خیلی دیده ام که خود کانادایی ها هم به طرف این حراجی ها می روند. یعنی منظورم این است که فکر نکنید مثل آنجا کسی که از حراجی چیزی می خرد به این دید به او نگاه می کنند که پول ندارد فقیر است یا چی.  خاطرم هست که در کوچه برلن تهران یک لباس را به یک سوم قیمت روزولت یا مفتح شمالی یا خود هفت تیر می شد خرید. اما آنکه از روزولت خریده بود بلافاصله پشت بند سؤال کسی درباره ی جنس خریداری شده وقتی مکان خرید را می گفت انگاری یک عالمه ارزش روی خودش و جنس خریداری شده اش می آمد!  یا در تبریز اینکه از پاساژ اسکان جنست را خریده باشی یا از ولی عصر خیلی تفاوت می کند تا اینکه از تریبت خریده باشی! دیده ام که می گویم ها!  اما اینجا اگر در حراجی توانستی جنس خوب پیدا کنی یعنی برنده شدی. یعنی توانستی مدیریت خوبی روی هزینه هایت بکنی. این یعنی هنر. مثلاً وقتی یک چکمه ی زمستانی را که قیمت اصلی اش ۱۵۰ دلار بوده می خری۳۰-۴۰ دلار این یعنی هنر خرید کردن در چه زمانی را آموخته ای.  و یک آفرین به جنابعالی بدهکاریم همگی. 
یک خاطره ی جالب هم از روز اول ورودم به لندن در سال ۲۰۱۱ دارم که گفتنش خالی از لطف نخواهد بود. 
روزی که وارد این شهر شدم با یکی از دانشجویان هم دپارتمانی به نام مژگان که از طریق کارشناس دپارتمان نازنینمان (منظورم کارشناس نازنین دپارتمانمان بود )  آشنا شده بودم که خیلی اطلاعات در اختیارم قرار داد و متوجه شدم آن هم خانه ای اولی که پیدا کرده بودم و زودتر از من به لندن وارد شده بود یک خانه در همسایگی خانه ی مژگان اجاره کرده بود. بنابراین همان روز یک سری به همین دوستم مژگان زدم. وی  و دوستش یکسری اطلاعات عمومی کلی همان روز اول! به من دادند که مثلاً‌ مواد غذایی را از کجا بخر و از این حرف ها. در خلال صحبت هایشان به من گفتند که: «چون هنوز با دلار کار نکرده ای و ایده ای از مقدار دلاری که خرج می کنی دقیقاً نداری که این گران است یا ارزان، بهتر است الکی دلارها را به باد ندهی. آدم همه چیز را که نمی خرد که! خرید هم وقت خودش را دارد  مثلاً یک جنس دیدی ۵۰ دلار بوده شده ۱۰ دلار زود نروی بخری ها! منتظر باش همان جنس تا ۳-۴ دلار و حتی کمتر هم پایین می آید. ذوق زده نشو تا بیهوده دلارهایت را به باد ندهی». حتی هم خانه ای مژگان که قرار بود چند ماه بعدترش در کریسمس ۲۰۱۲ به ایران بیاید چمدانش را آورد و  باز کرد و سوغاتی هایی را که از چند ماه قبل تر داشت می خرید به من نشان داد که: «ببین! این شلوار جین را ۲ دلار خریدم. این کاپشن را ۳ دلار خریدم. این را ۲.۵ دلار خریدم آن را ۳ دلار خریدم و الخ» من هم اینطوری بودم  نـــــــــــــــــــــــه! می دانم که شما هم اینطوری شده اید الآن. اما واقعیت داشت. مثلاً شلوار جین ۴۰ دلار بود خریده بود ۲ دلار.  حالا این مال چه زمانی است؟ سال ۲۰۱۱ که می شود سال ۱۳۹۰ ما. آن موقع دلار آمریکا در بازار آزاد ۱۲۰۰ - ۱۲۵۰ تومان بود خدابیامرز.  اما همان موقع هم شما شلوار جین۳-۴ هزار تومانی در ایران پیدا نمی کردید که! حالا که به شما این قیمت ها را می دهم با دلار آمریکای بالای ۴ هزار تومان الآن ببینید یعنی چه! تازه آن زمان ها یادم است که دلار کانادا ارزشش اندکی هم بیشتر از دلار آمریکا بود. الآن البته کمتر شده است.

خانم و آقایی که شما باشید عرض کنم خدمت شریفتان که: 
خلاصه اینکه این دو دوست به قدری بنده را شست و شوی مغزی دادند که دیگر به کاپشن بالای ۳ دلار فکر نمی کردم  با هم خانه ای های خودم که می رفتیم خرید وقتی می دیدند یک لباسی ۳۰-۴۰ دلار حراج خورده و مثلاً شده ۱۰ دلار آنها خیلی ذوق زده می شدند و اصرار داشتند که من هم بخرم اما منِ تازه واردِ شست و شوی مغزی داده شده در بدو ورود  می گفتم نه گران است!  به همین دلیل کلی از این بابت سود کردم و وقتی هم خواستم سوغاتی بیاورم همان بار اول، خیلی به جیب دانشجویی ام فشار نیامد چون کم کم طبق آن تربیت اولیه ای که شده بودم  فقط به اجناس ۲-۳ دلاری می اندیشیدم  البته خب همیشه هم اینطوری نبود به هر حال سوغاتی بود کیفیت جنس بیشتر از قیمتش مورد نظرم بود  و همین باعث شد که جنس هایی که می خرم با کیفیت تر باشند و نه گران. اما خداییش دیگر همه چیز ۲-۳ دلار نبود. بیشتر هم بود. 
اما عجیب تر آنکه دیگر آن حراج های سال ۲۰۱۱ -۲۰۱۲ را در فقره ی لباس ندیدم  یا خیلــــــــــی به ندرت که در حد هیچ فرض می شود.
منظورم این است که تربیت خیلی روی آدم تأثیر می گذارد. انسان باید خوب تربیت شود در کل! مثل من.  

یادم هست که پاتوقم فروشگاه GAP بود و برای تفریح می رفتم لای این لباس ها و کلی برای خودم خوش بودم  بعضی از جنس ها که روح آدم را نوازش می کردند... اما این روزها وقتی گذرم به GAP می افتد دیگر از آن حراجی ها خبر و اثری نمانده است. گرچه در بحث مواد غذایی تفاوت چندانی با سال ۲۰۱۱ ندیده ام و حتی برخی اقلام چند سِنتی کمتر هم شده اند. 
چیزی که در کانادا  از همان روزهای اول خیلی به چشمم آمد، این بود که دولت به مواد غذایی ای که نیاز روزانه و روزمره ی مردم است مالیات نمی بندد و این اقلام در طول چندین سال گران هم نمی شوند. خب این اقلام عبارتند از : شیر و نان و تخم مرغ و گوشت و ... . یعنی دست روی نیاز روزانه ی مردم نمی گذارند تا هر کسی با هر سطح درآمدی بتواند اینها را تهیه کند.  اما خب، وقتی شکلات می خری با اینکه خوراکی است اما چون جزو کالاهای موردنیاز ضروری نیست مالیات هم دارد. برای مردم بعضی کشورها! وقتی اینها را تعریف می کنی فکر می کنند که دولت اینها دیوانه است و بلد نیست از طریق جیب مردم پول درآورد و درآمدزایی کند. حق هم دارند خب! آنها که از این موارد ندیده اند که شب عید میوه گران نشود مثلاً. اصلاً این مسائل پیش پا افتاده برای این مردم در برخی از کشورها جزو آمال و آرمان های مردم محسوب می شوند! 

خب در ادامه به چند عکس از روزهای زمستانی اینجا چشم می سپاریم... 

این عکس پایینی از لابی ساختمان ما است که هر ساله برای کریسمس تزیینش می کنند. تقریباً تمام برج های مسکونی را تزیین می کنند هر کدام به شکلی. 
آنها هم تایرهای ماشین ماست که با تایر زمستانی عوضش کرده بودیم و آن شب همسرم به تنهایی همه را در حالی که رینگ ها هم رویشان بود زحمت کشید آورد داخل ساختمان.
این را هم بگویم که تایر زمستانی در این جغرافیا خیلی ضروری است چون اینجا زنجیر چرخ اصلاً ندیده ام و با اینهمه برف واقعاً ماشین راه نمی رود بدون تایر زمستانی. 

نمایی دیگر

این دو عکس پایینی از ظهر و بعد از ظهر روز کریسمس که پست قبلی را برایتان می نوشتم گرفته شده است تفاوت زمانی شان هم کمتر از ۲ ساعت بود. آن آسمان آبی در عکس اول در ساعت ۱۲:۰۳ ظهر گرفته شده است و آن عکس دومی در ساعت ۱:۵۴ بعد از ظهر. می گویم این شهر هزار هوایی است باور نمی کنید خب!  باور کنید خب! 

این هم عکس دومی

چه کریسمسی شد امسال! من همیشه کریسمس ها یاد دختر کبریت فروش می افتم و غمگین می شوم  آن موقع هم برف می بارید و هوا سرد بود... الآن هم هوا سرد است و برف هم نمی بارد اما کودکان و عزیزان هموطن زیر چادرهای نایلونی... چه می کشند خدایا! 

این هم از کرسی ما که ساخته ی دست همسر گرام است و در این شب های سرد زمستانی دایر کرده ایم اما وقتی لذتبخش می شود که هیچکسی در سرما نباشد و نماند! 

خب عکس های روز Boxing day  که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است و به روز خرید معروف است بماند برای بعد...

خدا به داد همه مان برسد در این وانفسا و نگهدارمان باشد... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زمستان کانادا، کریسمس، برف، خرید چکمه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 دی 1396
خاله دانشجو
شنبه 9 دی 1396 09:06 ق.ظ
سلام
وب خوب و زیبایی دارید.
با آرزوی موفقیت.
خاله دانشجو

سلام
سپاسگزارم.
همچنین...
شنبه 9 دی 1396 12:19 ق.ظ
سلام خاله دکتر عزیز و بزرگوار
چه پستی! چه عکسهایی! ممنونم از شما
عکس وضعیت هوایی رو گذاشتید، یاد یه خاطره افتادم. چند سال پیش یک بعد از ظهر زمستانی داشتم از کلاس دانشگاه برمیگشتم، از سرویس دانشگاه که پیاده شدم، حدود ۱۵ دقیقه ای که تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم اتفاق جالبی افتاد! در اون لحظه ابتدا هوا آفتابی بود که باد سردی هم میوزید، بعد ابری آمد و بارانی شروع به بارش کرد، یه دفعه باران تبدیل به تگرگ شدیدی شد و پس از اونم تبدیل به برف شد!
آنالیز اون دقایق، تا همین الان هم که چند سال از اون اتفاق میگذره برام امکان پذیر نیست!

در خصوص گرانی هم که ما چیزی نگیم بهتره. چون سخن تکراری همه محافل هست.
و اما ازتون میخواستم که در خصوص مراسم و جشن هایی که کانادایی ها در ایام کریسمس دارن برای ما بگید. ممنونم از شما
در پناه حق باشید. یا علی
خاله دانشجو

سلام مادر
ممنون از شما!

حالا شما دقیقاً متوجه میشید وقتی میگم هزار هوایی هستیم یعنی چه.

جشن کریسمس داخل خانه هاست نه بیرون. فقط جشن سال نو در بیرون برگزار میشه. برای کریسمس فقط همه جا رو تزیین می کنند و حتی مردم بالکن خونه یا جلوی در خانه هاشون رو تزیین می کنند البته نه همه. درخت کریسمس می خرند و چراغانیش می کنند و کلی هم حراجی هست برای کریسمس و سال نو. همین.

شما هم در پناه حق باشید تا همیشه...

جمعه 8 دی 1396 10:42 ب.ظ
راهنمایی واقعا خوبی بود ممنون
خاله دانشجو

سلام

خواهش می کنم.
جمعه 8 دی 1396 06:17 ب.ظ
سلام خاله دانشجوی گل.
سال نو میلادی هم بهتون تبریک میگم.ان شالله در کنار همسرتون بهترین ها رو بدست بیارید.
آخ آخ از قیمت گفتید ، این روزا ایران بدجوری درگیر گرانی شده. الهی که یه ذره از کشورهایی مثل کانادا یاد بگیرن.
خاله دانشجو

سلام دختر گلم

خیلی ممنون از تبریکتون و از آرزوی خوب خوبتون! امیدوارم شما هم همیشه شاد و سلامت باشید...

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور...

به امید آن روز...
جمعه 8 دی 1396 04:23 ب.ظ
خخخخ
خاله دانشجو

خنده ی چی چی بود این؟
جمعه 8 دی 1396 01:42 ب.ظ
ساخت و ساز چیه با این عکسایی که شما دارین میزارین من برسم کانادا تابستونا فقط هیزم جمع میکنم. تازه چی فک کن این لندنشونه که یکی از شهرای جنوبی کاناداست یعنی الان دمای هوا مثلا تو ادمونتون یا پرنس جرج یه جوری پایینه که اکانت فیس بوکشونم یخ زده!!
من از همه جا بی خبر رو بگو میخواستم اپلای کنم برای دانشگاه پرنس جورج، همین لحظه که در خدمت شمام دماش منفیه 23 درجست، یعنی من یکی اگه دو تا عکس برفی دیگه از کانادا ببینم کلا کشور مقصد رو تغییر میدم.
خاله دانشجو

حرف من به شما اینه:
هر جا هم برید باز برمی گردید کانادا! حالا ببینید کی گفتم بهتون. به هر حال، جزو ۸ کشور برتر دنیاست که مردمش شاد زندگی می کنند. البته از سوئد و هلند و دانمارک و فنلاند هم خوب شنیدم. خوبی اون کشورها اینه که اروپاست و نزدیک ایران.
گفتید پرنس جورج، فکر کنم سریال پزشک دهکده (یا پزشک جزیره) رو اونجا بازی کردند بخاطر همین دلم می خواد برم اونجا رو ببینم یک روزی. البته خب معلومه که تابستون باید رفت نه زمستون.

بعدشم اینم بگم که خب زمستونه نمی تونم عکس بهاری بذارم که. اگر کشور مقصد رو می خواهید تغییر بدید از همین الآن به فکر باشید هنوز ۴ ماه از زمستونمون مونده.
جمعه 8 دی 1396 01:29 ب.ظ
سلام خاله
انگار دارید دوباره میشید همون وبلاگ نویس سابق هااا چون این مطلبتون فوق العاده بود. البته با تجربه ای که من دارم این مطالب و تعدد آن ها در نوسان است. یعنی وقتی حالتان خوب است مطالب زیاد و عالی میزارید ولی اگر خدایی نکرده حالتان خوب نباشد ماهی یک مطلب می گذارید و مارا با آن مطلب بخاطر غم و اندوه فراوانش میگریانید.
راستی خاله فکر کنم یه زمان طولانی از تبریز خرید نکردی هااااا. الان تربیت هم مثل ولیعصره و قیمتاشون فرق نمی کنه. من اگه بخوام اینجا خرید کنم می رم تو ولیعصر جنسمو انتخاب می کنم و بعد میام همون جنسو با نصف قیمت از بازار سرپوشیده (سنتی) می خرم. بعضی هام چون می خوان یک صدم قیمت بخرند یه کلاشینکف برمیدارند و پس از محیا شدن ادوات جنگی میرن گَجیل (برای کسایی که گجیلو نمی شناسن باید بگم همون تگزاس آمریکا تو تبریزه همه ی کسایی هم که اونجان خود خفن پندار و ... هستند).
بله خاله هرازگاهی که میاید ایران بخصوص وقتی میاید تبریز خرید هم بکنید. واسه تولید ملی
خاله دانشجو

سلام مادر
رشته ی شما جامعه شناسی یا مردم شناسی یا یه چیزی در همین حول و حوش است آیا؟ بررسی می کنید و آمار می دید که کی ها چه نوع مطالبی پست میشه؟ در جهت غنا بخشیدن به اطلاعاتتون اینم بگم که: چند روزه کار خونه انقدر زیاد بود که دست به قلم نشدم که تز بنویسم یعنی وقت نشده، بخاطر همین، زمان های استراحتم رو اختصاص دادم به این صفحه. به زودی زود باز ناپدید خواهم شد.

بله مدتی میشه خرید نکردم یه ۱۵ سالی بشه فکر کنم بله بازار قیمتش بهتره. اگر یک حرف راست تو عمرتون زده بوده باشید همین بازار بود من یادم رفته بود خوبه یادم انداختید.
اون گجیل رو اصلاً نشنیدم و نمی شناسم. جالب بود. چقــــــــــٔر خفن پنداااااار !

اگر یک روزی ساکن ایران بشم قطعاً جنس ایرانی خرید خواهم کرد برای حمایت از تولید ملی. حتی اگر کیفیتش پایین باشه. چون باید تقاضا زیاد بشه که اونا هم ورشکسته نشن و تولید کنند و کم کم خودشون رو به سطح انتظار مشتری برسونند دیگه.
البته الآن وقتی گذرم به خرید در ایران می افته بیشتر از اینکه چیزی بخرم فقط قیمت ها هر کدوم مثل برق سه فاز منو می گیره و هی شوکه در شوکه میشم از فرط بالا رفتن تصاعدی و سال به سالِ قیمت هر چیزی. بعدشم پشیمون میشم و دیگه نمی خرم.
جمعه 8 دی 1396 01:22 ب.ظ
آقا سال نوتون مبارک !!

اجازه بدین به تمسخر بگیریم کسی رو که همه چیزمون رو به بازی گرفت. عشقمون، جوونیمون، نامرد حتی به دندونامونم رحم نکرد. برای هر شادی رنجی آماده داشت و برای هر داشتنی حسرت نداشتی، زندگی نامرد رو میگم ..

امیدوارم سال خوبی باشه براتون

میگم الان هر سال سه تا سال نو دارین چه حسی داره؟؟ (شمسی قمری میلادی)
خاله دانشجو

سلام
آقا خودتونید.

به نظرم زندگی نامرد نیست انسان های نامرد صفتِ خودشون رو به زندگی دادند و از چشممون انداختنش.

زندگی زیباست ای زیبا پسند! / زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقَدَر زیباست این بی بازگشت / کز برایش می توان از جان گذشت


حالا تصور کنید زندگی همه ش شیرین شیرین بود مثل عسل، اونم انقدر یکنواخت می شد که انگیزه ی هر نوع حرکتی رو از آدم می گرفت و آدم از اون طرف بوم می افتاد و به قولی خوشی می زد زیر دلش و از اونجا زیر مغزش و بعد به پوچی رسیدن از راه می رسید. اینکه برای بعضی چیزها باید تلاش کنی و به دستش بیاری خودش لذتبخشه و انگیزه ی حرکت و پویایی به آدم میده و نتیجه ش هم دلچسب میشه چون با تلاش به دست اومده. البته قبول دارم که ماها دیگه کارمون از تلاش گذشته و داریم «می جنگیم» برای همه چی جنگ هم در هیچ حالتی خوب نیست باید شرایط به حالت تلاش برگرده تا لذتبخش بشه.


ممنون از آرزوی خوبتون!



بله راست میگید ها! بهش فکر نکرده بودم
البته خب سال قمری با محرم آغاز میشه و درواقع برای ماها سال نو حساب نمیشه. میلادی هم به حکم جبر جغرافیا برامون حساب میشه. خورشیدی هم که دیگه اصل جنسه و مال خودمونه قربونش برم.
جمعه 8 دی 1396 01:00 ق.ظ
سلام خاله
اطلاعات خوبی رو در اختیار ما میزارین از وضعیت بازار...
عکسای خیلی قشنگی هم گذاشتین
برف...
خوبیش اینه که اونجا برف دارین ، ما که اینجا برف نداریم ، فقط سوز خاصی داره هوا بعضا ناگهانی وضعیت تغییر میکنه O_o همین دو سه روز پیش هوا یه دفعه گرم شده بود :| دوباره سرد شد!
اینجا تابستان های گرم و خشک داریم ، زمستان های سرد و خشک
خیلی وقته یه برف درست نیومده که آدم برفی درست کنم
راستی پیشاپیش سال نو مبارک
برای کریسمس یه پست ویژه کار کنید عکسای باحال بزارید
خاله دانشجو

سلام مادر
ممنون از حسن نظر شما!

بله کاش طرف شما هم برف بیاد یا نمیاد بارون بیاد بله شنیدم در بعضی جاها هوا کاملاً بهاریه وسط چله ی زمستون

سلامت باشید! ممنون از تبریکتون هم!

اون سطر آخرتون رو خوندم خندیدم مگه من خبرنگارم پست ویژه «کار کنم»؟
چشم کار می کنم شاعر هم میگه برو کار میکن مگو چیست کار / که سرمایه ی جاودانی ست کار.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.