ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سلام.
خب، حالا که فرزانه بانو پیشنهاد صحبت درباره ی روش ها و سیستم آموزشی کانادا را دادند امروز را به این موضوع اختصاص می دهم. البته فکر نمی کنم در یک جلسه بشود این بحث را جمع کرد. پیش از این هم بارها به این موضوع پرداخته ام. اما خاطرم نیست چه ها را گفته ام چه ها را نه. بنابراین، اگر قسمتی از مطلب تکراری بود پوزش می طلبم.
در باب سیستم آموزشی دانشگاهی می شود از دو منظر بحث کرد یکی سخت افزاری دیگری نرم افزاری. سخت افزاری را همان نحوه ی کلاس داری و امور مربوط به درس و تدریس و استاد را در نظر می گیرم و نرم افزاری را هر آنچه را که روابط انسانی را پوشش می دهد. در بحث سخت افزاری، خب اساتید اینجا خیلی به روز هستند و در واقع حتی علم چند سال قبل را هم نمی شود در کلاس های امروز در این جغرافیا تدریس کرد. (در بعضی از جغرافیاها شنیده ام استادی کتاب ۵۰ سال پیش را که خودش با آن یاد گرفته بوده سر کلاس تدریس می کرده!) چرا؟ چون هر روز مقاله ها و کتاب ها و پژوهش های جدیدی در همه ی حوزه ها و رشته ها چاپ و رونمایی می شود بنابراین هر استادی که به روز نباشد در وهله ی اول به خودش ضرر زده و ممکن است بر اثر نم کشیدن اطلاعاتش همان کرسی استادی اش را هم نتواند حفظ کند! از این جهت استاد شدن در این جغرافیا و در همه ی کشورهایی که علم جایگاه خاصی دارد اصلاً کار آسانی نیست. همیشه باید به روز باشی از آخرین یافته ها و پژوهش ها آگاه باشی و درست است سنگین ترین چیزی که بلند می کنی کتاب است و کارت هم هم کلاس اجتماعی دارد هم جایگاه بالای اجتماعی و کلاً محیط آکادمیک خیلی محیط شسته رفته تری است نسبت به بازار کار بیرون، اما علی رغم تمام این امتیازات، اگر تلاش نداشته باشی تا از کاروان علم جا نمانی نمی توانی آن جایگاه را برای همیشه حفظ کنی! بنا به دلایل بالا. خلاصه اش اینکه استاد دانشگاه بودن هم شغل خیلی خوبی است هم پر زحمت...
من از مفصل این نکته مُجمَلی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... (شاعر: عمان سامانی)
خب، بیشتر از این در بخش سخت افزاری ماجرا نمی خواهم وارد شوم مگر مورد خاصی پیش بیاید که دوباره از آن سخنی بگویم.

می رویم به بخش نرم افزاری قضیه: هر آنچه را که در سطح روابط انسانی تعریف می شود بنده در این بخش جای می دهم. به قدری حرف در این بخش زیاد است که واقعاً نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم تمام آن چیزهایی را که در دانشگاه های ایران از آنها محروم بوده ام و وقتی اینجا آمدم دیدم آن مسائل را حل کرده اند بیان کنم.
اول از ساختمان های دانشگاه شروع می کنم. یادم می آید که در دوره ی لیسانس و فوق لیسانسم در دو دانشگاه در ایران داخل ساختمان ها جایی برای استراحت بچه ها در زنگ تفریح ها نبود و تصور کنید از صبح تا عصر در دانشگاه بودیم و جایی نبود که پایمان را دراز کنیم یا صندلی های محدودی در حیاط دانشگاه بودند که جوابگوی آنهمه دانشجو نبود و زود پر می شدند و یا بر اثر شرایط آب و هوایی نمی شد رفت بیرون نشست و بنابراین، همیشه سر پا بودیم و بنده خودم که از زمان لیسانس بخاطر اینکه تمام کلاس هایمان در طبقات سوم و چهارم دانشکده بود پا درد شدید گرفته بودم این «نبود جا برای نشستن» را تا مغز استخوان هایم احساس می کردم. یعنی وقتی هم می آمدیم خوابگاه یک موجود «از پا درآمده ای» بیش نبودیم از فرط خستگی. صندلی های کلاس های ما که همه اش چوبی و خشک بودند و کل بدن را هم چوب خشک می کردند. خدایی اش اصلاً ‌راحت نبودند. بابا! یک انعطافی یک نشیمنگاه نرمی چیزی آخه! زمان ما این چیزها نبود این روزها را نمی دانم چطور است.
آن از داخل کلاس. در بیرون کلاس در راهروها دریغ از یک چهارپایه که بتوانی رویش بنشینی  صندلی پیشکش! یعنی مثلاً‌ منتظر یک استادی پشت در کلاسی ایستاده ای یا منتظر هستی که کلاس قبلی تمام شود و وارد کلاست شوی همین طوری مثل مجسمه باید سر پا می ایستادی و هی وزن بدن را روی این پا و آن پا جابجا می کردی که زخم کف پا نگیری در این ساعات انتظار! 
تنها جای ممکن برای دخترها و پسرها برای دراز کردن پا و رفع خستگی همان نمازخانه ها بود که از نظر تمیزی شاید دو درجه نسبت به نماز خانه های بین راهی تمیزتر بودند! البته فضایشان کوچک و محدود بود و وقتی دو نفری هم بین کلاس هایشان موقع ظهر می خواستند یک خواب نیم روزی (خواب قیلوله) در آن مکان داشته باشند دیگر نه جا برای نماز خوان ها بود نه جا برای دیگرانی که آنها هم بخواهند استراحت کنند. البته نمازخانه ی دانشکده ی دانشگاه لیسانس من تقریبا ۳ برابر دانشگاه فوق لیسانسم بود اما در دوره ی لیسانس فکر کنم از طرف نهاد رهبری چند مسؤول در نمازخانه همیشه حضور داشتند تا نگذارند کسی دراز بکشد و بخوابد! چون نمازخانه حرمت دارد ! و آنجا محل عبادت است نه خواب! باورتان می شود که دانشجویان دختری می شناختم که شاید حتی یکبار در عمرشان هم نماز نخوانده بودند اما برای استراحت به نمازخانه می آمدند و بارها به چشم خود دیدم که آن نماینده های نهاد می آمدند و نمی گذاشتند کسی بخوابد و همه مجبور می شدیم نشسته سر به زانو بگذاریم و دستها رو دور زانوها یا زیر سر گره بزنیم و بخوابیم تا مزاحممان نشوند؟! یعنی اگر نشسته می خوابیدی اشکالی نداشت اما نباید دراز می کشیدی چون آنجا نمازخانه بود! این استدلال کلاً‌ خلع سلاحت می کرد. آن انتظامات غافل و بی خبر، پای آن دخترها را از نمازخانه هم بریدند با این کارهایشان!  یعنی شاید طرف در نمازخانه یک دعایی هم می شنید و شاید یک حضور قلبی بهش دست می داد اما همان را هم از آن بندگان خدا می گرفتند! من خودم نصف استراحت هایم در نمازخانه به صورت نشسته خوابیده بود. همسرم یک اصطلاحی دارد می گوید: «اتوبوسی خوابیدن». یعنی اتوبوسی خوابیدن برای کسی چون بنده که تا موقع خواب دراز نکشم خستگی از جانم به در نمی شود عذاب الیم بود. البته این را هم بگویم که این انتظامات همیشه هم نبودند. نزدیک اذان ظهر خیلی می آمدند و هر چه به سمت عصر می رفتیم مزاحمت ها کمتر می شد. خب یکی نبود بگوید: پدربیامرز! نزدیک عصر همه می روند خانه هایشان نمی آیند که در نمازخانه استراحت بکنند که! وقتی آمدم کانادا دیدم واقعاً‌ اگر در راهروهای دانشکده ها اگر چند عدد صندلی گذاشته بودند اصلاً ‌این اتفاق ها نمی افتاد که!
حالا نمازخانه ی فوق لیسانس در دانشکده ی ما یک اتاق ۳ در ۴ بود که یک قسمتی از آن جاکفشی بود و فکر کنید چقدر جا بود که کسانی هم بخوابند یا پایشان را دراز کنند و دیگران هم نماز بخوانند! فضا محدود! بعضی ها هم از فرط تمیزی!!! همیشه بوی پایشان بلند بود!  درست است که انتظاماتی در فوق لیسانس نبود بیاید بگوید در نمازخانه نخوابید اما عوامل دیگری دست به دست هم می دادند که یک خواب نیمروزی در آنجا زهرمارت بشود! 

اما در دانشگاه وسترن اوضاع چگونه است؟
اول این را بگویم که «این دانشگاه سر در دارد اما در ندارد!» یعنی شما فرقی نمی کند دانشجو هستی یا پیرمرد ۹۰ ساله یا کارمند بیرون یا هر کسی که دانشجو نیستی شما در ۲۴ ساعت شبانه روز در هفت روز هفته (اینجا می نویسند 24/7) می توانید وارد محوطه ی دانشگاه بشوید. عرض کردم دروازه دارد اما در ندارد و چیزی هم به اسم حراست وجود خارجی ندارد که دم در کارت دانشجویی تان را چک کنند و اگر مثلاً‌ دانشجو هستید و به هر دلیلی کارت دانشجویی ندارید و همان روز کلاس هم دارید نگذارند وارد شوید و از همان دم در روی تک تک سلولهای عصبی تان رژه بروند و روز تحصیلی تان را به کامتان زهر کنند و بعد هم با له کردن شخصیت تان و تحقیر و دیگه تکرار نشه و ... اجازه دهند وارد شوید! نه از این خبرها نیست. من یادم است یکبار دیدم در دانشکده ی ما که قدیمی ترین ساختمان دانشگاه است و یک سر در و ورودی قشنگ با معماری قدیمی دارد یک عروس و داماد با عکاسشان آمده بودند داشتند در ورودی زیر سر در دانشکده عکس می گرفتند عکس عروسی
می خواهم بگویم «ورود برای عموم آزاد است». بله وقتی آخر هفته می شود یعنی از جمعه ساعت ۴ به بعد هر کسی نمی تواند وارد همه ی ساختمان های دانشگاه شود و کسانی که جزو آن دانشکده هستند (دانشجویان، اساتید و کارمندان) با کارتشان می توانند در را باز کنند و آخر هفته وارد ساختمان دانشکده شان یا ساختمان اداری ای که در آنجا مشغول به کار هستند بشوند. این برای آخر هفته هاست. اما حتی همان آخر هفته شما حتی اگر دانشجو نیستید می توانید از خیابان های دانشگاه با ماشینتان هم عبور کنید و میانبر بزنید به یک مقصد دیگری در شهر. محدودیتی در این باره وجود ندارد.

در باب بحث صندلی های کلاس ها این را هم اضافه کنم که بیشتر کلاس ها صندلی های نرمی دارند و چند عدد صندلی چوبی هم آن گوشه هست که اصولاً همیشه خالی می مانند مگر خلافش ثابت شود که یکی روی صندلی چوبی راحت باشد و بخواهد روی آنها بنشیند. صندلی نرم منظورم صندلی تشک دار است.

همین دو سال پیش ساخمان دانشکده ی ما را کلاً ‌نو نَوار کردند و اینطوری بگویم که فقط پوسته ی بیرونی اش را نگه داشتند و کل ساختمان را از داخل زیر وَ رو کردند و داخل ساختمان کلاً ‌مدرن شد با یک پوسته ی قدیمی آنتیک.  یکی از کارهای بزرگی که در این نوسازی دانشکده ی ما به آن خیلی توجه داشته اند همین بحث نرم افزاری ماجراست. راهروهای دانشکده پر از فضاهای دلباز زیادی شد پر از صندلی ها و مبل هایی که بچه ها بتوانند محلی برای نشستن داشته باشند و چقدر خوب شد. قبلاً‌تر ها این ساختمان قدیمی اینگونه نبود و دانشجویان همه شان روی زمین خالی می نشستند برای استراحت. می دیدی طرف پاهایش را هم دراز کرده است و لپ تاپش را روی پایش گذاشته است و دارد کار می کند یا نشسته روی زمین خالی و دارد غذا می خورد. من همیشه می گفتم اگر اینها اینقدر این زمین ها را نمی سابیدند این بچه ها هزار و یک مرض پوستی می گرفتند از بس که روی زمین می نشینند! البته ناگفته نماند که مرض های پوستی در این جغرافیا خیلی خیلی زیاد است نمی دانم از سگ و گربه هایشان است یا از رعایت نکردن بهداشت و تمیزی. یادتان هست قبلاً ‌درباره ی مصداق های کثیفی در بین این خارجی ها صحبت کرده بودم که کلاً‌ واژه اش را ساخته اند اما مصداق بیرونی اش را من در این ۸ سال نفهمیدم چه است و اینها به چه چیزی می گویند کثیف؟! آن روی زمین نشستنشان را هم در این بافت تصور کنید لطفاً. 

اگر بخواهم کل بحث امروز را در باب نشستن و صندلی برای دانشجوها خلاصه کنم باید بگویم که «در وسترن شما سر پا نخواهید ماند» همیشه در همه ی ساختمان ها جایی برای نشستن و استراحت کردن و درس خواندن هست. 
شاید بگویید گفتیم از سیستم آموزشی بگو از صندلی و جای نشستن می گوید. نگران نباشید صبر کنید اینها همه به هم ربط شدید دارند. به وقتش وقتی همه ی اینها را توضیح دادم ربطش را هم عرض می کنم خدمت شریفتان...
پ.ن. اگر عکسی از راهروهای دانشکده که قبلاً ‌گرفته بودم پیدا کردم اینجا می گذارم.

در پناه حق باشید به این صورت که: دستهایتان را بشویید ماسک را هم بزنید حتماً فاصله ی اجتماعی را هم رعایت کنید و برای امور واقعاً ‌غیرضروری بیرون نروید تا سلامت از این مرحله ی بحران کرونا عبور کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، سیستم آموزشی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 تیر 1399
خاله دانشجو
جمعه 20 تیر 1399 08:14 ب.ظ
یکی از آرزوهای همیشگی من درس خوندن یا گذروندن یک دوره اموزشی در خارج از کشور بوده و هست ..چیزی که مطمئنم هرگز بهش نمیرسم.ولی جاش توی دلم خالیه
من سر همین قضیه و توی نوجوانی به این وبلاگ رسیدم و از ته دلم خوشحالم که بالاخره یکی این تجربه رو داشته ...البتع که 100 درصد چیز خوبی ممکنه نباشه اینو بگم چون شما همیشه ترس اینو داشتی که دیگران از نوشته هات برداشت های فقط مثبت بکنن نگران نباش بعد از تحقیقات بسیار به این نتیجه رسیدم
خاله دانشجو

سلام

اول اینکه یه جمله یه جایی خوندم بهتون میگم بهش فکر کنید:
«شما آن چیزی هستید که فکر می کنید: اگر فکر می کنید موفق می شوید یا شکست می خورید در هر دو صورت درست فکر کرده اید!»

اینکه میگید «مطمئنم» «هرگز» بهش نمی رسم پس نمی رسید!
اگر فکرتون رو تغییر دهید و ضمن تغییر فکر برای رسیدن به اون فکرتون قدم هایی هم بردارید پس قطعاً‌ بهش می رسید.
رو اون کار کنید حتماً.
من از همون اول که رفتم رشته ی فرانسه می گفتم دکترام رو میرم خارج. هیچ چیز خاصی هم تو ذهنم نبود حرفم هم اون زمان هیچ پایه و اساسی نداشت که چطوری میرم با کدوم پول؟ با کدوم امکانات؟ وقتی رفتم فوق لیسانس دیگه با جدیت می گفتم من دکترام رو میرم خارج. اما باز هیچ طرح و فکر خاصی تو ذهنم نبود. ماجرای اینجا اومدنم رو هم که قبلاً خوندید دیگه. اتفاقی شد یکهویی شد در دقیقه ی نود مدارک رو فرستادم و ... اما شد!
افکار ما امواج دارند و این امواج یا همونی که میگن قانون جذب کار خودش رو می کنه. اگر شما فکر کنید مریضید واقعاً ‌مریضید. اگر به تندرستی فکر کنید تندرستی رو به سمت خودتون جذب می کنید. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری خواهر من!

بله هیچ چیزی ۱۰۰ درصد خوب یا بد نمیشه. اما تجربه ی ارزشمندیه امیدوارم شما هم روزی از نزدیک تجربه ش کنید...
دوشنبه 16 تیر 1399 12:16 ق.ظ
مسئول بیدار نگهداشتن دانشجو در نمازخانه :)))) جالبه....
بدشانس بودین چقدر خاله ، تو دانشگاه فردوسی ما نمازخونه بزرگی داشتیم یه تعداد عبا هم بود بچه ها روی خودشون مینداختن میخوابیدن :) حالا در سطح بین المللی که حرفی برای گفتن نداشتیم ولی در سطح ملی امکانات خوبی بود :))
ولی اون مشکل صندلی های سفت و نبود مکان استراحت در راهرو یا مکان مناسب مطالعه رو ما هم داشتیم. ظاهرا خیلی از دانشگاه های امریکای شمالی مبل و انواع تجهیزات رو برای راحتی دانشجو ها فراهم میکنن که خیلی خوبه.
خاله دانشجو

چه اسم جالبی دادید به اون انتظامات نمازخونه

نسل هم دوره ی ما ما کلاً بدشانس بود. از همون پیش دانشگاهی این مهر بدشانسی خورد رو پیشونی مون! خوش به حال شما هم که عبا هم براتون گذاشته بودند به عنوان پتو...

بله از نظر امکاناتِ درس خوندن خداییش دانشگاه های اینجا خیلی نرم و راحت هستند مثل تبلیغ پالاز موکت می مونند. قدیما که من ایران بودم یه تبلیغ از پالاز موکت نشون می داد که توش پالاز موکت خیلی به گرمی و نرمی موکت هاش تأکید می کرد اون منظورمه.

همسرم می گفت: والله هر کی تو این دانشگاه با اینهمه امکانات جانبی درس نخونه به خودش ظلم کرده!
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات