ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به همگی

دیشب یک اتفاقی افتاد که همین الآن ساعت ۱ بعد از ظهر به وقت ما در آشپزخانه به آن فکر می کردم به ذهنم خطور کرد که یک نمونه از خلق و خوی کانادایی هم همین است و بدون فوت وقت آمدم که این گزینه را به صورت mp3 وار و فشرده توضیح دهم و بروم. 
دیشب در یک تئاتر فرانسوی که هر ساله به همت یکی از اساتید دپارتمانمان که زحمت کارگردانی اش را می کشد و با بازیگری بچه های دپارتمان و دانشجویان دیگر دپارتمان ها که فرانسه بلد یا فرانسوی زبان هستند برگزار می شود. از همان سپتامبر انتخاب نمایشنامه و هنرپیشه ها آغاز می شود و جلسات تمرین هفتگی دارند تا اوایل مارس و در ماه مارس به روی صحنه می روند. دیشب آخرین اجرایشان بود که من هم رفته بودم. چون شب شنبه بود و تعطیل، بچه های سال های قبل تر هم آمده بودند تا در این برنامه شرکت کنند. حتی هم کلاسی های بنده که پیش از من دفاع کرده بودند هم حضور داشتند و از دیدن هم کلی خوشحال شدیم  این بچه ها کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی بودند.
مسأله ای که این روزها به دلیل تز نویسی بر من عارض گشته درست مثل زمانِ پایان نامه نویسی فوق لیسانسم، این است که از این هی پرسیدن های مردم واقعاً هم خسته شده ام هم به شدت استرس و اضطراب می گیرم وقتی تا مرا می بینند می گویند تمام نشد؟ کی تمام می کنی؟ منظورشان تزم است نه خودم  در چه مرحله ای هستی؟ حالا بعضی ها پا را از این هم فراتر می گذارند و پیشنهاد می دهند: خب بجنب دیگه! چیکار می کنی پس؟ زوم کن رو درست که زودتر تموم بشه راحت بشی.  چشم! خوب شد گفتید! خودم اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که باید روی تزم متمرکز شوم که زودتر تمام شود. واقعاً I really appreciate it.  آدم می ماند که خدایا! این دیگر چه وضعی است آخر؟! اگر استاد راهنمای خارجی ام اینها را به من گوشزد کند می گویم استاد راهنمایم است اصلاً وظیفه اش این است که بگوید. چه بگویم که من از بیگانگان هرگز! هرگز هااااا! هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد! همیشه این صحبت ها و این انرژی ماشاءاللّه خیلی منفی ها را از ایرانی جماعت می توانی بگیری نه از یک خارجی!  از نزدیکترین کسانت بگیر تا برو به غریبه ها!  
خب، می دانید که روال کار بنده فقط صرفاً تعریف کردن داستان نیست که دورهمی یک داستانی هم تعریف کرده باشیم و بعدش خداحافظ تا داستان بعدی! اینها را که می نویسم یا جهت اطلاع رسانی است یا علاه بر این هدف، می خواهم به سهم خودم یک فرهنگ مثبتی را انتقال دهم یا از فرهنگ منفی ای که جا افتاده انتقاد کنم تا هم بنده هم شما خواننده ی گرامی یک قدم به سمت خوب شدن برداریم، به سمت مثبت شدن، به سمتی که همه برای دیدنمان و هم کلام شدن با ما لحظه شماری کنند از بس که انرژی مثبت هستیم و گفتار و رفتارمان کسی را نمی آزارد که نخواهند سال به سال ما را ببینند. بنابراین، از همه ی دوستان دیده و نادیده ی عزیز نیز این درخواست را دارم که صرفاً برای گذران اوقات نیایید اینجا، تا آنجا که می توانیم از این صفحه نیز توشه های خوب برای طی کردن این مسیر پر فراز و نشیب زندگی برداریم تا روزی که قرار است دنیایمان را عوض کنیم همه بگویند: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...  و آن میسر نخواهد شد مگر اینکه همواره از آموختن و توشه برداشتن از خوبی ها و فرهنگ های مثبت خود را بی نیاز ندانیم.
نمی خواهم سخن را به درازا بکشانم. اما این را همه ی آن کسانی که در بحبوحه ی پایان نامه ی فوق لیسانس یا تز دکترا نوشتن هستند می دانند و درک کرده اند که این دوران به خودی خود، فی نفسه، استرس آفرین هست، دیگر ما اطرافیان بهتر است با سخنان نامناسب (که گاهی حتی بدون آگاهی از تبعات منفی آن سؤال بر روح و روان دانشجوی مذکور بیان می شود) روح دیگران را آزرده خاطر نکنیم که دیگر مثل بنده چندین ماه در را در این غربت به روی خود ببندند و از خانه خارج نشوند برای مهمانی و حضور در جمع دوستان که مبادا کسی بپرسد تزت تمام نشد؟ یا مثلاً مانند فوق لیسانس بنده دیگر هیچ دانشجویی مجبور نشود بخاطر حرفهای دیگران مجبور شود دو هفته ای تلفن همراهش را خاموش کند تا بچه هایی که زودتر از شما دفاع کرده اند مدام پیغام ندهند که تمام نشد؟ یکی از دوستانم در فوق لیسانس که مدتی قبل تر از بنده دفاع کرده بود و رفته بود به شهر خودشان، مدام به من پیغام می داد: چه خبر؟ دفاع نکردی؟ من هم که دیگر حالم از این حرف ها پریشان شده بود در یک پیغام آتشین به وی گفتم: چه عجله ای داری که من زودتر دفاع کنم؟  خیالت راحت! کسی نه قبل از من در این دانشگاه مادام العمر سکنی گزیده نه بعد از من چنین اتفاقی برای دانشجویی خواهد افتاد!‌ همه از این دانشگاه روزی فارغ التحصیل خواهند شد! انقدر نپرس و حال مرا خراب نکن!  تازه آن موقع بود که دوستم متوجه موضوع شد و معذرت خواهی کرد. گفتم: ببین! وقتی دفاع کردم اولین نفر به خودت خبر می دهم. راحت شدی؟  حالا این دوست صمیمی ام بود که می توانستم با وی راحت صحبت کنم و الکی قیافه ی محافظه کارانه به خود نگیرم. با بقیه که غریبه تر هستند و در این حد و حتی بیشتر سؤال و جواب می کنند باید چه کرد؟ 
حال این حرفها چه ربطی به خلق و خوی کانادایی داشت؟ اینها که همه ش شد «اندر احوالات ما ایرانیان» که!  ربط دارد صبور باشید خب! 

آن چند دوست و هم کلاسی کانادایی، فرانسوی و ایتالیایی که دیشب دیدم باورتان می شود با اینکه همه مان بچه های دکترا بودیم و به هر حال وقتی دانشجوهای تز نویس دکترا به هم می رسند یکی از موضوع های صحبتشان همین تز و این برنامه هاست و با اینکه مدتهای زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم، با این حال، از آن ۴ نفر حتی یک نفرشان از من نپرسید که درست تمام شد؟ دفاع کردی؟  باورتان می شود؟ شاید چون آنها زودتر دفاع کرده بودند در ناخودآگاهم این فکر و نگرانی را داشتم که اگر یک روزی ببینمشان از حال و روز درسم بپرسند و بیشتر اضطراب بگیرم به همین دلیل است که این نپرسیدنشان بیشتر به چشمم آمد.
من در کشورهای دیگر زندگی نکرده ام و با مردمانشان تعامل زیادی نداشته ام مگر در حد چند دوست فرانسوی در کانادا و ... اما فکر می کنم این موضوع حریم شخصی در بین ۹۰٪ مردمان جهان عمومیت داشته باشد که قطعاً شامل ما ایرانی ها نمی شود. اما از آن ۱۰٪ باقیمانده بنده به شخصه ۸٪ اش را به ایرانی ها نسبت می دهم که همیشه سرشان در زندگی دیگران است!  و  ۲ ٪ احتمالی را هم می گذارم به معدود کشورهایی که در بحث حریم شخصی مدل ایرانی ها هستند. 
می دانم شاید بگویید من زیادی حساس هستم. باشد من حساس! اما فرهنگ مثبت این را می طلبد که در چنین مواردی فرض را بر این بگیریم که همه حساس هستند مگر خلافش ثابت شود. آن وقت است که رویه ی مردم به سمت مراعات حال عمومی پیش می رود و یک فرهنگ مثبتی جا می افتد که دیگر در هیچ موردی در زندگی شخصی دیگران دخالت نکنیم و به خودمان حق ندهیم که نظر بدهیم و از دیگران هم انتظار پاسخ قانع کننده! داشته باشیم. خب، می دانید که اگر به کسی بگویید این موضوع مربوط به خودم است به طرز فجیعی دلخور می شود و حتی ممکن است واکنش دیگران هم نسبت به این رفتارت این باشد که بد گفتی! تند گفتی! مگر چه گفت که بهت برخورد؟ یعنی همیشه آن کسی که کنجکاوی بیجا کرده است حامی هم دارد و توی تنها همیشه غریبی چه در غربت چه در وطن خویش غریب! من هنوز در بین اقوام نیز از این «کسب اطلاعات عمومی از زندگی دیگران» در امان نیستم. درسَت چرا تمام نمی شود؟ کی تمام می شود؟ زود تمام کن بچه دار شو!  من به جای تو باشم کانادا بچه دار می شوم یک ماه آنجا می مانم بچه که خودشو پیدا کرد میام ایران شش ماه اینجا می مونم که مامان و خواهر هم برای تر و خشک کردن بچه کمکم کنند بعد برمی گردم کانادا! باورتان می شود عین این جملات را از یکی از اقوام نزدیک شنیده ام؟  یعنی در خصوصی ترین قسمت زندگی دو نفر که به هیچ احدی در این عالَم ربطی ندارد بجز آن دو نفر، هم دخالت می کنند! آن وقت منِ خام خیال می خواهم فرهنگ سازی کنم که از کسی نپرس فلان درس را قبول شدی یا افتادی؟ تزت تمام شد؟ چرا تمام نشد؟ کی تمام می شود؟ و قس علی هذا...

اینجا این فرهنگ حریم خصوصی به قدری بالاست که فقط باید خودتان تجربه اش کنید که چقدر زندگی هر کسی فقط به خودش و تنها فقط به خودش مربوط است نه به همه ی آن دیگران...

به همین دلیل هاست که من همیشه فکر می کنم گرچه برای تحصیل در مقطع دکترا به این محیط آمدم اما تجربه ی زندگی در این محیط به قدری برایم ارزشمند است که بین اینهمه تجربه ی ارزشمند مدرک دکترا کوچکترین چیزی است که قرار است عایدم شود گرچه همین آمدن را هم مدیون درس هستم و قدرش را نیز سعی می کنم خوب بدانم.

برای مردم سرزمینم و خودم آن قَدَر آگاهی و بصیرتی آرزومندم که روزی برسد که پایمان را از زندگی دیگران بیرون بکشیم و در مواردی که هیـــــــــــــــــچ گونه ربطی به ما ندارد و نه فایده ای به حال ما دانستن یا ندانستنش، کنجکاوی بیجا نکنیم ...

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که دیگر با سؤالات نابجایمان دست روی دل کسی نگذاریم و دلش را نشکنیم.

آن قَدَر آگاهی و بصیرتی که نغمه ی خوبمان بعد از ما هم در یادها بماند و بماند و بماند... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، کنجکاوی های بیجا، اندر خلق و خوی کانادایی ها، اندر احوالات ما ایرانیان، فرهنگ سازی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 20 اسفند 1396
خاله دانشجو
سه شنبه 22 اسفند 1396 04:27 ق.ظ
سلام خاله
واقعا مشکل حادی هست! من خودم سالهای آخر دبیرستان و سر موضوع کنکور این مشکل رو داشتم ، در اون دوره زمانی تمام فامیل و آشناهای ما شده بودند متخصص کنکور : |
با اظهار نظر هاشون و پرس و جو های بیخودی واقعا فشار روانی زیادی رو به خانواده ما تحمیل میکردن

کی میشه که این مسائل تموم بشه ، خدا میدونه...
به شما هم توصیه میکنم همون کانادا بمونید. اینایی هم که اینجا هستن سعی دارن بیان اونجا

عزت زیاد
دوشنبه 21 اسفند 1396 03:26 ب.ظ
سلام خاله
میگم اون روزی که داشتید این مطلب رو می نوشتید اصلا اعصاب معصاب نداشتید هااااااا.
وسطای مطلب حس کردم الانه که از مانیتور بیاین بیرون یه دست مفصل کتکم بزنید و بگید چرا داری مطالب وبلاگ منو می خونی؟؟؟؟
کمی خونسردی خواستاریم...
کمی خویشتن داری...
کمی ...
خاله دانشجو

سلام

اعصابم دیر به دیر جابجا میشه شما نگران نشید. اتفاقاً چون مطلب حریم خصوصی مطلب حساسیه همینکه این حس بهتون دست داده یعنی اینکه حق مطلب رو از طریق همین چینش واژگان تونستم ادا بکنم منظورم چینش صحیح واژگانه که تونسته ناراحتی های ورود به حریم خصوصی افراد رو در این سطح بیان بکنه.
دوشنبه 21 اسفند 1396 11:09 ق.ظ
بنظرم این خیلی پیچیده تر از اونیه که بنظر میرسه، شبیه همون بحث قبلیه که یکبار گفتم ما ایرانیا خیلی تشکر میکنیم، بنظرم بجز بحث فرهنگی، شرایط محیطیه خاصی (منظورم جویه که اطرافیان و جامعه درست میکنن) که ما توش بزرگ شدیم روی این موضوع اثر داشته، (یه کم هم بوی نیازهای تکاملی رو میده) که ما بیشتر تشکر میکنیم، بیشتر تو زندگی هم دخالت میکنیم، یا یه ویدیو دیدم اکثرشون فکر میکنم آمریکایی بودن بچه میفتاد خمیر میشد پدر مادر با خیال راحت یا داشتن فیلم میگرفتن یا میخندیدن، دیگه آخرش برمیگشتن به بچه دو ساله میگفتن: ار یو اکی؟ حالا اگه ایرانی بودن ...

منتهی اینکه شما بگید این کار رو نکنین خوب نیست یا من بگم وای چرا من دوباره این کار رو انجام دادم؟ و انتظار داشته باشیم دیگه تکرار نشه، بنظرم یه چیزی شبیه یادگیری بینشیه که خیلی سخت اتفاق میفته (در مقایسه با روشهای دیگه یادگیری) و اصلا فکر میکنم بخش قابل توجهی از مردم اصلا توانش رو به اون شکل نداشته باشن.
منتهی شاید اگه بخشی از قشر پیشرفته تر جامعه کم کم این کار را رو شروع کنن امکانش باشه که دیگران هم از طریق یادگیری مشاهده ای یا تقلید شروع کنن به انجام دادن و یاد بگیرن و کم کم شاهد تغییر باشیم.
خاله دانشجو

سلام.
خب مخاطب بنده تو این صفحات قطعاً یک قشر تحصیلکرده ی جامعه هستند منظورم قشری که سواد دارند که اومدند دارند این مطالب رو می خونند. از سواد ابتدایی تا دکترا... بنابراین، اینکه میگم بیایید این فرهنگ رو اجرا کنیم هر کس به نوبه ی خود، به نظرم شدنیه با همین مخاطبین این صفحه. فرهنگ سازی مثبت از یک جایی باید آغاز بشه دیگه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.