ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
سلام
حال و روز خیلی از ماها در سوگ وطن همه جوره:


ببار ای بارون ببار...





نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی

امیدوارم در این روزهای غم انگیز سرزمنیمان خدا پشت و پناه همگی تان باشد... 

پیش از سال نوی میلادی بود که مدیرگروه دپارتمانمان اعلام کرد که یک کرسی TA ی (دستیار تدریسی) که تمام وقت است یا به قول اینها Full TAship است باز شده است و تا ۴ ژانویه یعنی همین امروز که چهارشنبه بود فرصت دارید برایش اپلای کنید یعنی رزومه تان را به همراه درخواستتان بفرستید. اولش فکر کردم که تقاضا بدهم  بعد اندیشیدم که نه! بهتر است روی تزم متمرکز شوم چون تمام وقت هم هست وقتم را می گیرد و آن وقت است که خر بیار و باقالی بار کن. 
کلاً از فکرش درآمدم و اصلاً یادم رفت که مهلت ارسال رزومه تا کی بوده است.
امروز کارشناس نازنین دپارتمانمان به من یک پیغام داد که: «آیا برای این کار درخواست داده ای؟ قول نمی دهم که حتماً به تو می دهندش اما شانس خوبی برای گرفتنش داری اگر درخواست دهی». مرا می گویید؟  وسوسه شدم دیگر! آدمیزاده است خب! وسوسه می شود خب!  پیغام دادم که من فکر نمی کردم که شانسی در پذیرش داشته باشم چون سال آخری هستم و به ماها که کار تدریس نمی دهند که! (دلیلش هم این است که دپارتمان فقط به مدت ۴ سال ضمانت می دهد که کار داشته باشی و حقوق بگیری بقیه اش را تضمین نمی دهند اگر بغیر از دانشجویانِ «تا سال چهارمی» واحد دیگری باقی مانده بود به دانشجویان سال بالاتر می دهند). کارشناس دپارتمان پیغام داد که نه، قانون ها عوض شده اند و می شود به شماها هم تدریس داد.
به همسرم ماجرا را گزارش کردم و ایشان پیشنهاد داد که درخواست ندهم درگیر می شوم و تزم می ماند. اولویت با تزم است. بنده ی خدا راست هم می گوید خب! 
گفتم: «حالا توکل بر خدا درخواست می دهم اگر کار را به من دادند که خیر است ندادند هم که خیر است ». همسرم گفت: «با این منطق زندگی نکن! خوب فکرهایت را بکن بعد تصمیم بگیر!» باز هم راست می گفت بنده ی خدا.  من هم نه خوب که نصفه و نیمه فکرهایم را کردم  و چون روز آخر مهلت درخواست بود و از هفته ی آینده ۸ ژانویه کلاس های ترم ۲ شروع می شود رزومه ام را یک نگاهی انداختم و فرستادم به مدیرگروه دپارتمان. بعد تازه آن عقل درست و حسابی ام آمد سراغم که «چکار کردی؟ آخر این چه کاری بود کردی؟ مگر تو وقت داری بنشینی پای درس آماده کردن آخه؟؟؟ اگر کار را به تو دادند چه؟ و الخ». این شد که ته دلم خدا خدا می کردم که مرا بی خیال شوند. حتی به فکرم رسید که درجا به مدیرگروه دپارتمان ایمیل بزنم و بگویم «غلط کردم»!  منظورم همان اشتباه کردم بود البته!  جان مادرت مرا بی خیال شو! من منصرف شدم از درخواستم. ببخشید! باز هی با خودم کلنجار رفتم که آخر با خودش نمی گوید: این دختر مشکلاتِ ... پیدا کرده است ها! اپلای می کند و ۵ دقیقه بعدش اعلام انصراف می کند!؟  البته این افکار پریشان بعد از ارسال درخواستم را با همسرم درمیان نگذاشتم چون کار بیهوده ای بود آن تصمیم و این انصراف از تصمیم! 
در همین افکار بودم که صدای ایمیل گوشی ام رشته ی افکارم را گسست و شد آن چه که نباید می شد!  کار از دست رفت و گاومان زایید! به قولی سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید!  مدیرگروه دپارتمان درجا پیغام داد که ممنون از درخواستت! فردا صبح نتیجه ی پذیرش یا رد درخواستت را اعلام می کنیم اما فعلاً بهتر است که با استاد این درس تماس بگیری و برای فردا قرار بگذاری! از این ایمیل دوگانه یک بوهایی به مشامم رسید که بله، این کار را به من می دهند! نمی دانستم ناراحت باشم یا خوشحال! هنوز شکلک این حالت درماندگی را نساخته اند که اینجا بگذارمش. 

با استاد مربوط تماس گرفتم و زمان مناسب برای دیدار فردا را هماهنگ کردیم. جالب است که در اول ایمیلش به بنده نوشته بود: از این خبر خوش بسیار خوشحال شدم 

فکر کنید از ساعت ۳ به بعدِ بعد از ظهر امروز تا همین الآن ها مشغول خواندن رئوس مطالب این واحد یا همان Syllabus بودم. البته کار ارائه شده دو تا درس جداست نه یک درس. این را هم عرض کنم حضور شریفتان که هر کار TA ی تمام وقت یعنی ۱۰ ساعت کار در هفته که در طول ترم می شود ۱۴۰ ساعت. مزیت های زیادی دارد این TA ی. خب حقوقش که هست. عضو اتحادیه ی TA های دانشگاه هم می شوی که کمک هزینه های خوبی برای درمان و دارو و باقی مسائل دارد. رزومه ی آدم قوی می شود. برای من که در این روزهای سرد ترجیح می دهم در خانه بنشینم و تز بنویسم و یک جورهایی از محیط دانشگاه دور افتاده ام فرصتی می شود که در محیط دانشگاه حضور داشته باشم و شاید بازده کار تز نویسی ام هم بالا برود و ... فقط امیدوارم کارش وقتم را به آن حدی نگیرد که واقعاً به غلط کردن بیافتم. 
اما از اینها گذشته، فکر کنم تا حدودی فهمیدم ماجرا چه بوده است!؟ روال کار دپارتمان این است که واحدی که در دو ترم پاییزه و زمستانه باهم قرار است ارائه شود همان اول سال در سپتامبر TA یا TA هایش را انتخاب می کنند و با همان ها تا آخر آوریل ادامه می دهند. یعنی برای درس هایی که در طول یک سال تحصیلی کامل تدریس می شوند و نه یک ترمه، قراردادها همان اول سال بسته می شود. به احتمال زیاد TA این درس که تدریس در آزمایشگاه زبان است به دلایلی نتوانسته است برای ترم دو هم حضور داشته باشد و دپارتمان با یک جای خالی روبرو شده است. از آنجا که بچه های سال بالایی (۵ سال و بالاتر) یا خودشان مشغول به کار هستند در یک جای دیگر یا در شهرهای دیگر ساکن هستند و مشغول تز نویسی، گویا کسی برای این کار از حدود یک ماه پیش تا کنون درخواست نداده بوده است. شاید جزو نادر گزینه های در دسترس که هم ساکن لندن باشد هم کار نداشته باشد من بوده ام که کارشناس دپارتمانمان به من پیغام داد!  این یک فرضیه است اما فرضیه ای که قوی به نظر می رسد و امکان تبدیل به نظریه اش بسیار بالاست. چون هر زمان هم که برای کار TA بعد از سال چهارم درخواست بدهیم چندین روز طول می کشد تا گزینه های متعدد را بررسی کنند و پاسخ دهند. از اینجا بود که فهمیدم تا به امروز کسی برای این کار درخواست نداده بود و هفته ی بعد هم که کلاس ها شروع می شوند و نیاز مبرم به یک TA داشته اند.

یاد یک لطیفه افتادم:
این روزها که تلگرام فیلتر شده است و بد می شود واردش شد یکی نوشته بود: تلگرام که فیلتر شد رفتم واتساپ نصب کنم واتساپ یک پیغام بدین شرح به من داد: «رفتی همه ی دورهاتو زدی حالا اومدی سراغ من؟»  

وقتی این کار را با این سرعت نور به بنده دادند همین حسی که به واتساپ دست داده بود به من هم دست داد!  






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، کار TA یا دستیار تدریسی، سرشلوغی بیش از حد انتظار یکهویی، تعارف اومد نیومد داره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 15 دی 1396
خاله دانشجو

با سلام و عرض ادب و احترام
دست و دلم به نوشتن نبود و نیست اما چون قول داده بودم گفتم تا از وقتش زیادی نگذشته است این مطلب را درج کنم. باقی برای زمانی که آرامش دوباره بازآید ... 
همانطور که پیش از این حضور محترمتان عرض کرده بودم روز ۲۶ دسامبر هر سال در کانادا که یک روز بعد از کریسمس است (۲۵ دسامبر روز تولد حضرت عیسی) به Boxing Day معروف است که روز خرید است و همه ی مردم برای خرید از صبح می روند تا شب... 
خب، در این روز حراج های خاصی هم وجود دارد که گاه در کل سال نمونه اش را نمی توانید بیابید و اگر خوش شانس باشید یکی از آن استثنایی ترین حراج ها شاید در این روز گیرتان بیاید. البته روز «جمعه ی سیاه» (Black Friday) هم که تاریخ دقیقش یادم نیست اما در همین نوامبر یا دسامبر بود ، از روزهای خاص خرید است بخصوص برای وسایل الکترونیکی و تلویزیون و ... . حتی شنیده ام در جلوی بعضی از فروشگاه ها که روز «جمعه ی سیاه» حراج های عجیب و غریبی دارند بعضی از مردم از نصف شب می روند دم در فروشگاه می خوابند که موقع باز شدن فروشگاه نفر اول باشند در خرید کالای مورد نظرشان.  حتی اگر در اینترنت یک جستجوی ساده ای انجام دهید مشاهده می کنید که کلی دست و پا هم در این روز در فروشگاه های مختلف شکسته می شود. شوخی نمی کنم ها! جدی می گویم. 
این یک نمونه اش است که برایتان می گذارم و امیدوارم فیلتر نباشد و بتوانید ببینید چه خبر است! 
این هم یک نمونه ی دیگرش که معلوم نیست در داخل به کشته شدن ختم شد یا خریدشان مسالمت آمیز بود  البته این از یوتیوب است و برای باز کردنش حتماً باید از فیلترشکن استفاده کنید.

این یکی هم بخیر گذشت اما نوشته از ساعت ۳:۴۵ صبح در صف خرید بودند 
https://www.youtube.com/watch?v=2zBWjlkKDpA

اینها را گذاشتم اما نترسید من هیچوقت از نصف شب برای خرید نرفته ام و هیچ جنسی برایم انقدر مهم و باارزش و حیاتی نبوده است که بخواهم خودم را به سیل جمعیت بسپارم که آیا پشت بندش جان سالم به در ببرم یا نه.  
روز Boxing Day به این وحشتناکی نیست و همه چیز معمولی پیش می رود. البته بعضی از فروشگاه ها فقط همان روز Boxing Day حراج دارند و برخی دیگر به اسم Boxing Week طی چند روز آینده یا یک هفته ی بعد از ۲۶ دسامبر را هم حراج دارند. این دومی بهتر است چون دست آدم در خرید باز است و اگر آن یک روز اصلی را نتوانستید به خرید بروید می توانید در روزهای آتی اش همان کالاها را با تخفیف ویژه خریداری نمایید.

باورتان می شود امسال اولین سالی بود در طول این ۶ سال که من روز Boxing Day از خانه خارج شدم و به خرید رفتم؟ آن هم به این دلیل که یک سری وسایل کوچک آشپزخانه مورد نیازمان بود. خب، دمای هوا هم که حسابی افت کرده بود و همینکه از خانه خارج شدیم هوای سرد به عمق جانمان نشست. به قول همسرم، آن روز هوا آدم را می گَزید البته به معنای واقعی کلمه! یک هوای سرد جانگدازی بود که نگو و نپرس! اما هیچکس از رو نرفته بود و همه بیرون بودند. چند عکس از محوطه ی مراکز خریدی که رفتیم برایتان شکار کرده ام که ببینید چقدر آدمیزاد بیرون بودند. 
اما پیش از اینکه عکس های محوطه ی مراکز خرید را ببینیم از همان دم در ببینید آن آفتاب گول زنک که توصیفش پیش از این رفته بود و آن برف و هوا چه شکلی بود و چطور ما را گَزید! 

این پایینی از همان محوطه ی مراکز خرید گرفته شده است. همانطور که قبلاً تر عرض کردم بولدزرها و ماشین های برف روب از شب قبل و صبح خروس خوان محل رفت و آمد ماشین ها و پیاده رو ها را تمیز می کنند و در یک قسمتی این برف ها تلنبار می شود تا کی هوا حالش خوب شود و اینها آب شوند.  عکس یکی از این ماشین های برف روب را همین پریروز که ۳۱ دسامبر بود پشت فرمان و چراغ قرمز شکار کرده ام که بعداً برایتان می گذارم.


مسیر برف روبی شده ی ماشین ها

این فروشگاه پایینی (Dollarama) که در عکس مشاهده می کنید فروشگاه اجناس پلاستیکی و غیره و ذلک است که قیمت هایش بهتر از فروشگاه های دیگر است و چیزهای خوبی در آن یافت می شود. کلاً گران ترین جنسش از ۳.۵ یا ۴ دلار بالاتر نیست. البته از سال ۲۰۱۱ تا همین پارسال نهایت قیمت وسایلش ۳ دلار بود اما از پارسال حدود ۵۰ سنت هر کدام از وسایل را گران تر کردند.

این هم آن طرف محوطه ی مراکز خرید

شاید برایتان سؤال پیش آید که چرا از داخل مغازه ها عکس نگرفته ام؟  خب، اینجا نمی شود به این راحتی از مردم عکس گرفت و چون داخل مغازه ها و فروشگاه ها مردم زیاد بودند ترجیح دادم از بیرون عکس بگیرم تا از تعداد ماشین ها به جمعیت پی ببرید. اینها به عکس گرفتن بدون اجازه حساسند.
عرض به خدمتتان که آن قدر هوا سرد بود که در حد دستکش درآوردن و عکس گرفتن هم به صلاح نبود و احتمال سرمازدگی دستهایم بسیار بود. بنابراین به همین چند عکس بسنده کردم.

خدا پشت و پناه مردم سرزمینمان باشد... 
آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، Boxing Day، معرفی Dollarama، زمستان کانادا، اشاره به Black Friday،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 13 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام و عرض ادب
بله روز ۲۵ دسامبر هم که کریسمس است گذشت با برف و ... . کانادایی ها همانطور که پیش از این هم عرض کرده بودم اگر کریسمسشان برف نیاید یا نداشته باشد به دلشان نمی نشیند. اینجا هم ماشاءالله برف ریز ریز می بارد اما مستمر... انقدری که یک ماشین زیرش دفن شود.  یعنی انقدری می بارد که ماشین را دفن کند بعد که خیالش راحت شد می رود خودش هم می خوابد  البته اگر خوابش ببرد 
اما موضوعی که باعث می شود وقتی فردا بیدار می شوی زندگی با اینهمه برف به بن بست نخورد و فلج نشود و همچنان مثل روز معمولی بدون برف زندگی ادامه داشته باشد این است که شبی که برف می آید این بولدزرهای برف پاک کن تا صبح یا از یک ساعت معینی از شب تا خود صبح در خیابان هستند و صبح قبل از اینکه شما از خواب ناز بیدار شوید پیاده روها و خیابان ها را رُفته اند تا مشکلی در رفت و آمد رخ ندهد. خب اینهمه مالیات می گیرند وظیفه شان خدمت رسانی است دیگر. همین خوب است که وظیفه ای را که به عهده شان گذاشته اند برایشان تبیین و توجیه کرده اند. دولت کانادا را می گویم. تا آنجا که شنیدم همین مالیات های استانی به خدمات اختصاص می یابد یکی اش همین روزهای برفی و برف روبی قبل از شروع صبح زندگی است. یکی دیگرش همین ساخت و سازهایی است که هر سال و بیشتر در تابستان انجام می شود. بین کانادایی ها یک نمی دانم اسمش را چه بگذارم  یک جمله ی معروف هست که می گویند: «کانادا کلاً دو فصل بیشتر ندارد: فصل ساخت و ساز و فصل زمستان»  یعنی در عمل هم می بینی غیر از این نیست. آن وسط ها اندکی پاییز تزریق می شود و یک هفته ای هم بهار  تابستان هم که فصل ساخت و ساز یا Construction است پس خودش حساب نمی شود.  اما خب زمستان به قدری غلیظ و پر رنگ است که اگر در تابستان آن ساخت و سازها انجام نشود اوضاع بدتر می شود. پیش از این از آن ماده ی سفید یا آبی رنگی که روی برف ها می پاشند تا آب شود نوشته بودم. نمی دانم چه ماده ی عجیب و غریبی است که ضمن اینکه برف ها را آب می کند آسفالت را هم آب می کند. شنیده ام نوع قیر و آسفالتی که در کانادا استفاده می شود یکی از بهترین انواع قیر و آسفالت در جهان است. نمی دانم چقدر صحت دارد اما می گویند چون برف اینجا طولانی مدت است و روی زمین می ماند باید از قیر و آسفالت با کیفیت بهتر تر استفاده کرد تا دوام بیاورد اما با این حال باز هم بعد از زمستان می بینید کف خیابان در بیشتر جاها ترک برداشته است و همین است که تقریباً هر ساله آسفالت نو م ریزند. آن ماده که توصیفش در بالا رفت حتی کفش های غیر کانادایی را هم آب می کند  یعنی اگر چکمه یا پوتین ایران را آوردید اینجا فقط می توانید در هوای بارانی بپوشیدش. زمستان و برف که شروع شد در عرض چند هفته کفشتان از هم شکافته خواهد شد بی شک. تعمیم نمی دهم اما دیده ها و شنیده هایم غیر از این نبوده اند تابحال. بنابراین بهترین گزینه همین است که بخصوص چکمه و پوتین زمستانی از همین محیط خریداری شود چون خودشان می دانند چه چیزی در این جغرافیا کاربرد دارد و حتی میزان مقاومت و گرمازایی چکمه را هم در بیشتر موارد روی اطلاعات چکمه درج می کنند. مثلاً می نویسند مقاوم تا منفی ۴۰ درجه ی سانتی گراد.  حالا شما یک جوراب ضخیم هم بپوشید می شود منفی ۴۵ یا ۵۰ درجه و دیگر خیالتان راحت است که سرما به پایتان نفوذ نمی کند.  قیمت چکمه ها هم متفاوت است اما بهترین زمان خرید چکمه همین حوالی سال نو است و حتی تا فوریه یعنی ماه دوم سال جدید هم می شود حراجی های خوبی در این فقره و در فقره های دیگر پیدا کرد. پس نگران تهیه ی کفشتان نباشید. چند سالی هم هست که چند تا فروشگاه کفش فروشی جدید در شهر ما دایر شده است که از هر مارکی کفش می آورند و همیشه ی خدا می شود جنس های خوب با قیمت مناسب در آنها پیدا کرد. البته هر مارکی فروشگاه مخصوص به خودش را هم دارد اما در آن فروشگاه ها اصولاً قیمت ها بالاتر از فروشگاه های متفرقه است. نمی دانم چرا!؟  عکس از سر در فروشگاه های جدید ندارم اما نام فروشگاه ها را می گذارم برای دوستانی که به زودی قرار است بیایند که بدانند کجا باید بروند. خوبیش این است که این دو جایی که ما رفتیم و چند بار کفش خریدیم در فاصله ی اندکی از هم قرار دارند در شهر لندن. D&W و Shoe Company که هر دو در خیابان Wonderland تقاطع Southdale واقع هستند. آن ردیف های آخر مغازه همیشه کفش های تک سایز را به حراج می گذارد با قیمت های مناسب. خب کیفیت که افت نمی کند که! فقط قیمت افت می کند و مناسب می شود و به قول اینها affordable یعنی قابل خرید برای جیب دانشجویی ما و حتی خود کانادایی ها.

گفتم برای خود کانادایی ها: ببینید این فرهنگ خرید در حراجی و تخفیف به قدری در این جغرافیا جا افتاده است که من خیلی دیده ام که خود کانادایی ها هم به طرف این حراجی ها می روند. یعنی منظورم این است که فکر نکنید مثل آنجا کسی که از حراجی چیزی می خرد به این دید به او نگاه می کنند که پول ندارد فقیر است یا چی.  خاطرم هست که در کوچه برلن تهران یک لباس را به یک سوم قیمت روزولت یا مفتح شمالی یا خود هفت تیر می شد خرید. اما آنکه از روزولت خریده بود بلافاصله پشت بند سؤال کسی درباره ی جنس خریداری شده وقتی مکان خرید را می گفت انگاری یک عالمه ارزش روی خودش و جنس خریداری شده اش می آمد!  یا در تبریز اینکه از پاساژ اسکان جنست را خریده باشی یا از ولی عصر خیلی تفاوت می کند تا اینکه از تریبت خریده باشی! دیده ام که می گویم ها!  اما اینجا اگر در حراجی توانستی جنس خوب پیدا کنی یعنی برنده شدی. یعنی توانستی مدیریت خوبی روی هزینه هایت بکنی. این یعنی هنر. مثلاً وقتی یک چکمه ی زمستانی را که قیمت اصلی اش ۱۵۰ دلار بوده می خری۳۰-۴۰ دلار این یعنی هنر خرید کردن در چه زمانی را آموخته ای.  و یک آفرین به جنابعالی بدهکاریم همگی. 
یک خاطره ی جالب هم از روز اول ورودم به لندن در سال ۲۰۱۱ دارم که گفتنش خالی از لطف نخواهد بود. 
روزی که وارد این شهر شدم با یکی از دانشجویان هم دپارتمانی به نام مژگان که از طریق کارشناس دپارتمان نازنینمان (منظورم کارشناس نازنین دپارتمانمان بود )  آشنا شده بودم که خیلی اطلاعات در اختیارم قرار داد و متوجه شدم آن هم خانه ای اولی که پیدا کرده بودم و زودتر از من به لندن وارد شده بود یک خانه در همسایگی خانه ی مژگان اجاره کرده بود. بنابراین همان روز یک سری به همین دوستم مژگان زدم. وی  و دوستش یکسری اطلاعات عمومی کلی همان روز اول! به من دادند که مثلاً‌ مواد غذایی را از کجا بخر و از این حرف ها. در خلال صحبت هایشان به من گفتند که: «چون هنوز با دلار کار نکرده ای و ایده ای از مقدار دلاری که خرج می کنی دقیقاً نداری که این گران است یا ارزان، بهتر است الکی دلارها را به باد ندهی. آدم همه چیز را که نمی خرد که! خرید هم وقت خودش را دارد  مثلاً یک جنس دیدی ۵۰ دلار بوده شده ۱۰ دلار زود نروی بخری ها! منتظر باش همان جنس تا ۳-۴ دلار و حتی کمتر هم پایین می آید. ذوق زده نشو تا بیهوده دلارهایت را به باد ندهی». حتی هم خانه ای مژگان که قرار بود چند ماه بعدترش در کریسمس ۲۰۱۲ به ایران بیاید چمدانش را آورد و  باز کرد و سوغاتی هایی را که از چند ماه قبل تر داشت می خرید به من نشان داد که: «ببین! این شلوار جین را ۲ دلار خریدم. این کاپشن را ۳ دلار خریدم. این را ۲.۵ دلار خریدم آن را ۳ دلار خریدم و الخ» من هم اینطوری بودم  نـــــــــــــــــــــــه! می دانم که شما هم اینطوری شده اید الآن. اما واقعیت داشت. مثلاً شلوار جین ۴۰ دلار بود خریده بود ۲ دلار.  حالا این مال چه زمانی است؟ سال ۲۰۱۱ که می شود سال ۱۳۹۰ ما. آن موقع دلار آمریکا در بازار آزاد ۱۲۰۰ - ۱۲۵۰ تومان بود خدابیامرز.  اما همان موقع هم شما شلوار جین۳-۴ هزار تومانی در ایران پیدا نمی کردید که! حالا که به شما این قیمت ها را می دهم با دلار آمریکای بالای ۴ هزار تومان الآن ببینید یعنی چه! تازه آن زمان ها یادم است که دلار کانادا ارزشش اندکی هم بیشتر از دلار آمریکا بود. الآن البته کمتر شده است.

خانم و آقایی که شما باشید عرض کنم خدمت شریفتان که: 
خلاصه اینکه این دو دوست به قدری بنده را شست و شوی مغزی دادند که دیگر به کاپشن بالای ۳ دلار فکر نمی کردم  با هم خانه ای های خودم که می رفتیم خرید وقتی می دیدند یک لباسی ۳۰-۴۰ دلار حراج خورده و مثلاً شده ۱۰ دلار آنها خیلی ذوق زده می شدند و اصرار داشتند که من هم بخرم اما منِ تازه واردِ شست و شوی مغزی داده شده در بدو ورود  می گفتم نه گران است!  به همین دلیل کلی از این بابت سود کردم و وقتی هم خواستم سوغاتی بیاورم همان بار اول، خیلی به جیب دانشجویی ام فشار نیامد چون کم کم طبق آن تربیت اولیه ای که شده بودم  فقط به اجناس ۲-۳ دلاری می اندیشیدم  البته خب همیشه هم اینطوری نبود به هر حال سوغاتی بود کیفیت جنس بیشتر از قیمتش مورد نظرم بود  و همین باعث شد که جنس هایی که می خرم با کیفیت تر باشند و نه گران. اما خداییش دیگر همه چیز ۲-۳ دلار نبود. بیشتر هم بود. 
اما عجیب تر آنکه دیگر آن حراج های سال ۲۰۱۱ -۲۰۱۲ را در فقره ی لباس ندیدم  یا خیلــــــــــی به ندرت که در حد هیچ فرض می شود.
منظورم این است که تربیت خیلی روی آدم تأثیر می گذارد. انسان باید خوب تربیت شود در کل! مثل من.  

یادم هست که پاتوقم فروشگاه GAP بود و برای تفریح می رفتم لای این لباس ها و کلی برای خودم خوش بودم  بعضی از جنس ها که روح آدم را نوازش می کردند... اما این روزها وقتی گذرم به GAP می افتد دیگر از آن حراجی ها خبر و اثری نمانده است. گرچه در بحث مواد غذایی تفاوت چندانی با سال ۲۰۱۱ ندیده ام و حتی برخی اقلام چند سِنتی کمتر هم شده اند. 
چیزی که در کانادا  از همان روزهای اول خیلی به چشمم آمد، این بود که دولت به مواد غذایی ای که نیاز روزانه و روزمره ی مردم است مالیات نمی بندد و این اقلام در طول چندین سال گران هم نمی شوند. خب این اقلام عبارتند از : شیر و نان و تخم مرغ و گوشت و ... . یعنی دست روی نیاز روزانه ی مردم نمی گذارند تا هر کسی با هر سطح درآمدی بتواند اینها را تهیه کند.  اما خب، وقتی شکلات می خری با اینکه خوراکی است اما چون جزو کالاهای موردنیاز ضروری نیست مالیات هم دارد. برای مردم بعضی کشورها! وقتی اینها را تعریف می کنی فکر می کنند که دولت اینها دیوانه است و بلد نیست از طریق جیب مردم پول درآورد و درآمدزایی کند. حق هم دارند خب! آنها که از این موارد ندیده اند که شب عید میوه گران نشود مثلاً. اصلاً این مسائل پیش پا افتاده برای این مردم در برخی از کشورها جزو آمال و آرمان های مردم محسوب می شوند! 

خب در ادامه به چند عکس از روزهای زمستانی اینجا چشم می سپاریم... 

این عکس پایینی از لابی ساختمان ما است که هر ساله برای کریسمس تزیینش می کنند. تقریباً تمام برج های مسکونی را تزیین می کنند هر کدام به شکلی. 
آنها هم تایرهای ماشین ماست که با تایر زمستانی عوضش کرده بودیم و آن شب همسرم به تنهایی همه را در حالی که رینگ ها هم رویشان بود زحمت کشید آورد داخل ساختمان.
این را هم بگویم که تایر زمستانی در این جغرافیا خیلی ضروری است چون اینجا زنجیر چرخ اصلاً ندیده ام و با اینهمه برف واقعاً ماشین راه نمی رود بدون تایر زمستانی. 

نمایی دیگر

این دو عکس پایینی از ظهر و بعد از ظهر روز کریسمس که پست قبلی را برایتان می نوشتم گرفته شده است تفاوت زمانی شان هم کمتر از ۲ ساعت بود. آن آسمان آبی در عکس اول در ساعت ۱۲:۰۳ ظهر گرفته شده است و آن عکس دومی در ساعت ۱:۵۴ بعد از ظهر. می گویم این شهر هزار هوایی است باور نمی کنید خب!  باور کنید خب! 

این هم عکس دومی

چه کریسمسی شد امسال! من همیشه کریسمس ها یاد دختر کبریت فروش می افتم و غمگین می شوم  آن موقع هم برف می بارید و هوا سرد بود... الآن هم هوا سرد است و برف هم نمی بارد اما کودکان و عزیزان هموطن زیر چادرهای نایلونی... چه می کشند خدایا! 

این هم از کرسی ما که ساخته ی دست همسر گرام است و در این شب های سرد زمستانی دایر کرده ایم اما وقتی لذتبخش می شود که هیچکسی در سرما نباشد و نماند! 

خب عکس های روز Boxing day  که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است و به روز خرید معروف است بماند برای بعد...

خدا به داد همه مان برسد در این وانفسا و نگهدارمان باشد... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زمستان کانادا، کریسمس، برف، خرید چکمه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 دی 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 21 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...