تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
با سلام
پیرو نظرات ارزشمند و جالب و بامزه ی دوستان در رابطه با نحوه ی خطاب بنده به جای «خانم دکتر»   عنوان صمیمی و دوست داشتنیِ  «خاله دانشجو» را انتخاب کردم همان عنوان خاله که عمو امید با آن بنده را خطاب می کنند. 
باور بفرمایید بیشتر ترسم از این است که از بس شما دوستان نادیده ی عزیز بنده را «خانم دکتر» خطاب کنید یک روزی واقعاً مثل همه ی آن تجربیاتی که در نظرات پست قبلی نوشتید من هم باورم شود که خبری است و از کسی که مرا «خانم دکتر» خطاب نکند دلخور هم بشوم. آدمیزاده است دیگر! عادت می کند به این القاب و عناوین! من هم معصوم که نیستم که! آدم باید خود مشت و مالی فرهنگی داشته باشد قبل از آنکه به اجبار مشت و مالش دهند!
اگر برایتان گفتن «خاله / خاله دانشجو» سخت است شما هر چه دوست دارید بگویید. همان «خانم دکتر» را هم به دیده ی منت می پذیرم. اما به شرطی که هفته ای یک بار بیشتر نگویید.  خب یک سیگاری را هم بخواهند ترکش دهند یک دفعه سیگارش را قطع نمی کنند دیگه. گاماس گاماس... 

اینم هم دو تا عکس از صبح برفی ما. 


این ساختمان هم تمام شد و دارند شیشه هایش را نصب می کنند. 

این هم ادامه ی همین عکس از سمت چپ. حواستان به آن جنگل روبرویی هم هست که تا چند روز پیش زرد و قرمز و ارغوانی و نارنجی و سبز و پاییزی بود*؟

از عصر دیروز پنج شنبه که ۹ نوامبر بود برف آمد. تاریخ اولین برف پاییزی و زمستانی ما دارد هی به جلو می آید. یادم هست چند سال پیش اولین برف پاییزی مان که بسیار سنگین هم بود حدود ۱۵ نوامبر بارید و حتی چنان برفی روز کریسمس هم نیامد یعنی کلاً کریسمس آن سال برف نیامد. این جماعت کانادایی هم که کلاً کریسمسشان برف نیاید سالشان سال نمی شود که! 
طی این چند روز گذشته که هواشناسی پیش بینی برف کرده بود و نیز امروز، چندین نفر کانادایی ساکن ساختمانمان را دیده ام که خیلی خوش به حالشان است از شنیدن خبر برف و دیدنش و خوش به حال تر از آن وقتی که می شنوند تو هم برف دوست هستی. کلی ذوق زده می شوند که یک غیر کانادایی نمی گوید من از برف متنفرم. من هم که عاشق برف...
فروغ هم عاشق برف بود یادتان هست حکایت روز خاکسپاریش را برایتان نوشته بودم؟  و آن سطور آخر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ش را؟ 

روحش شاد...

* این عکس ها از جنگل روبرویی از چند روز قبل است که پیش نیامده بود برایتان بگذارم. این دو تا پایینی را از خانه ی دوستم مریم که در طبقه ی ۱۱ است و یک چشم انداز دیگری به بیرون دارد انداخته ام. کلاً چشم انداز خانه ی او خیلی زیباتر است. 

 آپلودسنتر فارسی آپ


 آپلودسنتر فارسی آپ


این هم یک صبح دل انگیز پاییزی
 آپلودسنتر فارسی آپ

خدای پاییز و برف یار و نگهدارتان... 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، پاییز، زمستان زودرس کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 20 آبان 1396
خاله دانشجو

با سلام خدمت دوستان عزیز وبلاگی

یک عرض مختصری داشتم خدمت تمامی شما بزرگواران که شاید اصلاً موافق این نظر بنده نباشید همچنانکه یک عده از اهالی فامیل ما هم هیچ وقعی به این نظر بنده نگذاشتند و هنوز که هنوز است به راه خود می روند و من در حیرتم از رفتارشان.... 

دوستان عزیز بیشترشان لطف دارند و از روی محبت یا احترام یا لطف یا هر دو یا هر سه  بنده را «خانم دکتر» خطاب می کنند.

اصلاً بحث تواضع و فروتنی و اینها نیست ها!  که فکر کنید از روی تواضع که آن هم این روزها و سال ها کلاس شده است!!! بخواهم کلاس بگذارم بگویم مرا دکتر خطاب نکنید. نه خیر! واقعاً از اعماق قلبم به این پسوندهای اسامی اعتقادی ندارم.  چه اکابر رفته هایی را دیده ام که بیشتر از هزار دکتر امروزی شعور و فرهنگ دارند و چه با سوادهای تحصیلات عالیه کرده ای را دیده ام (دور از حضور شما االبته) که فقط مدرک!!! گرفته اند اما دریغ از یک جو درک و شعور!!! به قول همسرم «باسواد» نیستند که!‌«بامدرک» هستند! 

حال، این القاب دکتر و مهندس و غیره و ذلک نه کسی را واقعاً بافرهنگ می کند نه اگر به کسی در سطح تحصیلات عالیه این القاب را نگویند توهینی به او کرده اند. اینها همه اش ناسوت است و ما را با ناسوت زیاد کاری نباشد در امان خواهیم بود بی شک.

بنده هم به قول گفتنی شاید «دکتر بعد از این» باشم*  اما بسیااااار آرزو داشتم دیگر این مدرک ها را برمی داشتند و مثل حوزه های قدیم که مثلاً می گفتند فلانی ۴ سال درس خارج خوانده آن یکی ۶ سال خوانده آن یکی ۱۰ سال خوانده، از دانشگاه های امروزی هم این تقسیم بندی و پشت بندش آن القاب ها برداشته می شد. آن وقت به بنده هم می گفتند: فلانی از اول عمرش تا به الآن چندین بار با مداد نرم مشکی پررنگ درگیر بوده و مثلاً۱۴ سال درس داخل و  ۱۳ سال درس خارج خوانده!  
البته ناگفته نماند که چند ماه پیش که با آن فامیل های در بالا ذکر شده که صحبت می کردم و این موضوع را به صورت جدی گوشزد کردم به قول ایرج قادری اینو جواب شنُفتم:

واااا! طرف زحمت کشیده تا سطح دکترا درس خوانده حالا ما یه خانم دکتر یا آقای دکتر بهش نگیم؟ در حقش بی انصافیه! 
مرا می گویید؟  اصلاً با این حرف خلع سلاح شدم  با زبانی الکن و خلع سلاح شده گفتم: مگر طرف رفته به این نیت درس خوانده که لقب دکتر به اسمش اضافه شود؟  حکایت این طرف حکایت آن کسی است که به مادرم گفته بود: از عمرم یک روز هم مانده باشد باید بروم مکه که به من هم بگویند حاج خانم!!! ظاهراً آخرش هم وام گرفت رفت مکه و «حاج خانم» شد!!! 
حال، اینکه واقعاً یکی به نیت دکتر خطاب شدن برود اینهمه زحمت درس دکترا خواندن را بر خود تحمیل کند باید بی تعارف عرض کنیم: عقل که در تن نباشد جان در عذاب است! 

کوتاه سخن اینکه: شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مُجمَل و بنده را همان دانشجو خطابم کنید که یک روزی چشم باز نکنم ببینم از خود بیخود شده ام بخاطر این القاب و اسم ها! 
چرا که اسم مهم نیست آدم رسمش باید درست باشد. 

*(ر.ج. به سؤال یکی از دوستان درباره ی واژه ی وزین و متین PhD Candidate و پاسخ بنده در پست قبلی ).




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 19 آبان 1396
خاله دانشجو

سلام دوستان

با اینکه هیچکدام از آن شرایطی که در مطلب قبلی عرض کردم مهیا نشده که بعدش بیایم این مطلب نان و آب دار برای رشته های ریاضی و اقتصاد و ... بنویسم اما چون برای کسانی که ممکن است این مطلب امسال به دردشان بخورد و از نیمه ی اکتبر ۲۰۱۷ درهای اپلای کردن برای سال ۲۰۱۸ را برای این رشته هایی که در ادامه توضیح خواهم داد باز کرده اند (امروز ۳۰ اکتبر ۲۰۱۷ است) و فقط تا فوریه ی ۲۰۱۷ فرصت درخواست پذیرش هست نمی شد بیش از این منتظر ماند برای نگارش این مطلب. نوشدارو بعد از مرگ سهراب به درد چه کسی در طول تاریخ خورده که دور از جان شما به درد شما بخورد؟ 

بنابراین، تنگی وقت را نادیده گرفتم تا حق این مطلب ادا شود و خداییش دیگر بعد از این مطلب، انتظار زیادی از من نداشته باشید ها! می روم برای مدتی نامعلوم...  خب، بنده زودتر درسم تمام شود به نفع شماها هم هست خب! بیشتر می توانم به این صفحه وقت بگذارم. همکاری کنید لطفاً. 

 اصل مطلب:
در دانشگاه وسترن ما دو رشته هست در دوره ی فوق لیسانس که یکی شان یک ساله است و دیگری شانزده ماهه. هر دو هم در حوزه ی اقتصاد هستند.
اولی 

The Master of Financial Modelling است که مدرک فوق لیسانس می دهد و یک ساله است این هم لینکش: 

دومی The Western Master of Financial Economics است که آن هم مدرک فوق لیسانس می دهد و شانزده ماهه است این هم لینکش:


حال قضیه ی این دو رشته چیست؟

ببینید در همین ابتدای کار این را عرض کنم که این دو رشته هیچ ربطی به رشته ی تحصیلی بنده ندارند. بنابراین سؤالات تخصصی تان در این باب را از کارشناس دپارتمان مربوط به این رشته ها که در سایتشان هست بپرسید نه از بنده!  این از این.

داستان بر سر آن است که در حال حاضر در دانشگاه ما بدجوری بر سر گرفتن پذیرش از این دو رشته سر و دست می شکنند و کلی مجروح و بیمارستانی روی دست وسترن مانده بر سر این قضیه.  
خب مگر خبری هست؟ 

بله که خبری هست! در مطلب قبلی هم اشاره کردم که این حرفها واقعیت دارد و جدی بگیریدش. 

یکی از دوستان ما که از ایران فوق لیسانس آمار داشته است وقتی با همسرش به اینجا می آیند برای ادامه تحصیل همسرش، خودش هم پیگیری می کند و بالاخره در رشته ی اولی پذیرش می گیرد. 
این را هم اول کاری عرض کنم که سعی کنید نمراتتان بالا باشد ها! خداییش به زبان فارسی درس خواندن کاری ندارد که نمرات پایان ترم هم پایین بیاید که! از نمره ی بالا کسی ضرر ندیده که هیچ، کلی هم خیر دیده. پس اگر مشغول به تحصیل هستید درست و حسابی درس بخوانید که این فرصت ها از کفتان در نرود! از من گفتن بود به حکم وظیفه. دوستانی که درسشان تمام شده و معدلشان پایین است دیگر افسوس خوردن فایده ای ندارد. باید سعی کنند بعد از این بهترین باشند. 

این دوستمان این رشته را می خواند و بعد از نزدیک به یک سال حتی قبل از دفاع پروژه اش درخواست کار در بانک می کند و به مصاحبه دعوتش می کنند. وقتی هم که دفاع کرد در فاصله ی کمی پس از دفاع استخدام بانک TD شد. تازه مینی مم حقوق اولیه اش فکر می کنید چقدر؟
.
.
.
.
 ۶۵ هزار دلار سالانه. با کسر مالیاتش حدود ماهی ۴ هزار دلار حقوق می گیرد که در کانادا حقوق مُکفی ای هست برای یک زندگی در ایران هم بخواهید حسابش کنید با دلاری ۳ هزار تومن که البته بیشتر هم هست می شود ۱۲ میلیون تومن ماهانه. حال وقتی می گویم اینجا سفره ای پهن کرده اند که هر که سرش نشسته به نان و نوایی رسیده حرفم را باور نمی کنید. 

تازه به قدری در بانک های اینجا ارتقاء شغلی زیاد است که زود به زود کارمندهای بانک ها ارتقاء می گیرند و هی می بینید کارمندهای یک شعبه مدام در حال عوض شدن هستند. واقعاً هم کار بانک مثل ایران کار خوبی است چه از نظر درآمد چه از نظر شیک و تمیز بودنش.

البته آن رشته ی اولی یعنی Financial Modelling گویا از Financial Economics کم هزینه تر است و همانطور که گفتم این اطلاعاتی ست که جسته گریخته از این و آن شنیده ام. به من هم ربطی ندارد  بنابراین بیش از این اطلاعاتی در دست ندارم. اما این توصیه را به همگی شما می کنم که برای کسب اطلاعات دقیق تر، هم زودتر اقدام کنید هم با دپارتمان های مربوط در تماس باشید. 
حالا تمام داستان این نیست که!

داستان باور نکردنی ترش از اینجا به بعد شروع می شود که:

چند نفری را از دور و نزدیک می شناسم که اندکی از زندگی شان را دیده یا شنیده ام که در ذیل شرحشان می آید:

۱- یکی از دوستان ما که از ایران دکترا گرفته بود و یکی دو سالی در دانشگاه دیگری فوق دکترا بود در رشته ی مخابرات و چند سالی هم در وسترن فوق دکترا شده بود، پس از سال ها تحقیق و پژوهش در رشته ی خودش یعنی مخابرات، گویا در رشته ی خودش علی رغم بسیار کوشا بودن که حتی یک سالی هم در همین وسترن بهترین postdoc سال هم انتخاب شد، نتوانسته بود کار مناسبی پیدا کند و بنابراین می رود همین Financial modeling را همین پارسال می خواند و الآن در بانک RBC در تورونتو مشغول به کار است.
ناگفته نماند که حتماً می دانید که فوق دکترا هم کار است اما کار پژوهشی است و مثل کار استخدامی نیست و حقوقش هم پایین تر است و بنابراین نمی توانید تا آخر عمر به postdoc بودن اکتفا کنید و باید به دنبال یک کار دائم که اینجا می گویند permanent job، باشید.

۲- یک بنده ی خدای دیگری هم که نمی دانم در چه رشته ای در وسترن تحصیل کرده بود دوباره می رود همین رشته را می خواند و الآن در تورونتو استخدام بانک شده است.

۳- یکی از دانشجویان اینجا که دکترای فیزیک داشت و سه سال هم فوق دکترا بوده است، بالاخره تصمیم می گیرد این رشته ی اولی را بخواند و امسال پس از تمام شدن درسش در تورونتو استخدام بانک CIBC شده است.

۴- یکی دیگر از دوستان که دکترای ژئوفیزیک از وسترن گرفته است و یک سال هم فوق دکترا بوده است، امسال در حال تحصیل در همین رشته ی فوق لیسانس است و شک نکنید سال بعد همین موقع ها خبر استخدامش در بانک به گوش خواهد رسید. 

۵- این مورد پنجم واقعاً مرا در حیرت فرو برد:
یک بنده ی خدایی بود در لندن که با همسر و بچه اش در اینجا بودند و دکترای ریاضی محض از وسترن گرفت. بعد فوق دکترا شد در یک دانشگاه دیگر و بار و بنه شان را جمع کردند و از اینجا رفتند به شهر دیگری. من کلاً دورادور می شناختمشان و در همین حد که عرض کردم خدمتتان. به تازگی از یکی از دوستان شنیدم که بنده ی خدا بعد از نمی دانم چند سال فوق دکترا بودن دیگر کار گیرش نمی آید و بیکار می شود و خانمش هم که خانه دار بود و کلاً خیلی زندگی در این جغرافیا برایشان تنگ می شود.  دست آخر دوباره برمی گردد وسترن و می رود فوق لیسانس یکی از همین رشته ها را می خواند و شکر خدا در تورونتو استخدام بانک می شود و زندگی دوباره ورقش برمی گردد و روی خوش به ایشان نشان می دهد. آنطور که دوستمان می گفت خیلی در آن مدت بیکاری دچار مشکلات مالی شده بود که به لطف خدا و تصمیم گیری درست خودش در نهایت به نتیجه ی خوبی می رسد با خواندن این رشته.

راستش را بخواهید من اگر معلمان ریاضی و فیزیک دوره ی دبیرستانم خوب بودند و چیزی به ما یاد داده بودند و پایه ام قوی بود شک نکنید که بعد از اتمام درسم می رفتم این رشته را می خواندم. اما چه کنم که دستم از جهت ریاضی زیر سنگ است و دانش ریاضی ام کم و ناچیز.   گفتم دست کم شماها در همان ایران ریاضی تان را قوی کنید و اگر دانشجو هستید نمره هایتان را بالا ببرید که بتوانید این طرف از آن بهره برداری کنید.

البته تمام ۵ موردی که داستانشان را گفتم از داخل کانادا و پس از فارغ التحصیل شدن در یک رشته ای در کانادا یا گذراندن دوره ی فوق دکترا به این رشته روی آورده بودند و یک جورهایی کارشان نسبت به دانشجوی خارجی ای که می خواهد اپلای کند راحت تر بوده و شاید راحت تر هم پذیرش گرفته بوده باشند. 

اما این ناامید کننده نیست. شما حتی اگر هم اکنون به این نتیجه رسیدید که مستقیماً برای این رشته ها نمی توانید اپلای کنید و آن هم به دلیل اینکه ممکن است در این رشته ها بورس ندهند (بنده اطلاعاتی در این باره ندارم)، می توانید با گرفتن پذیرش از یک رشته ی دیگر و آن هم در مقطع فوق لیسانس و نه دکترا که بیشتر طول می کشد بیایید و پس از پایان فوق لیسانس مورد نظر در صورت تمایل و با بررسی شرایط آن زمان دوباره در این رشته یک فوق لیسانس بخوانید و به نان و نوایی که عرض کردم برسید.

به هر حال، چون این اطلاعات برای خودم تازگی داشت و فکر کردم شاید به دردتان بخورد و راه آینده تان را روشن سازد گفتم تا دیر نشده خدمتتان عرض کنم. می بینید؟ گویا این سال ها بازار رشته های اقتصاد و آمار در کانادا گرمِ گرم است. این تنور تا کی گرم خواهد ماند و تا کی این بازار اشباع نخواهد شد خدا می داند...   پس بهتر است زودتر به فکر بیافتید و تصمیم درست تر را بگیرید.

و همچنان فراموش نکنید که بنده کارشناس این رشته ها نیستم ها! سؤال تخصصی تان را فقط از دپارتمان های مربوط بپرسید نه از بنده. 

امیدوارم بهترین ها برایتان اتفاق بیافتد...

آب و مصرف معقول و منطقی اش هم یادمان نرود لطفاً!

یاحق...




نوع مطلب :
برچسب ها : یک تجربه، درباره ی رشته ی اقتصاد، کار در بانک،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 9 آبان 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان خوب وبلاگی

امیدوارم حال همگی تان خوب باشد همه جوره.  اگر هم خوب نیست خوبش کنید چون شما سازنده ی زندگی خودتان هستید. 

از روز دوشنبه ساعت ۷ صبح دوستم مریم به شدت مریض شده بود و رفتیم اورژانس و اینکه اینجا سیستم پزشکی اش چطور است خودش بحث مفصلی است که می شود درباره اش کتاب ها نوشت چنان که تابحال قلم فرسایی ها در این باره شده است و همچنان می شود و هنوز گره های ناگشوده اش بسیار است و شاید از حوصله ی شما خارج باشد. اما چه حوصله بکنید چه نه، باید برایتان بنویسم  که آنها که قرار است از شرایط زندگی در کانادا آگاه تر شوند و تصمیم به مهاجرت یا نه بگیرند بیشتر در جریان اوضاع و احوال اینجا باشند.

این مطلب بماند فعلاً. آن روز بعد از ساعت ها، دوستم از اورژانس مرخص شد و آمدیم خانه. روز بعدش هم در خانه مشغول کار بودم که یکی دیگر از دوستانمان خبر داد که مریم دوباره حالش بد شده است زودتر خودت را به او برسان. آخر این دوستمان در همان ساختمان ما ساکن است. رفتم دیدم اوضاعش بدتر شده و خودش زنگ زده آمبولانس و منتظر است و دچار تنگی نفس شدید شده و اکسیژن کم آورده و به همین دلیل دست و پاهایش شروع به به خواب رفتن کرده و ... بالاخره آمبولانس آمد و ایشان را برد بیمارستان دیروزی و چون نمی گذارند همراه سوار آمبولانس شود بنده خودم رفتم بیمارستان و ماجراهایی داشتیم و نهایتاً بعد از کلی آزمایش و سیتی اسکن و ... خدا را شکر که مشکل جدی ای نبوده و ظاهراً طبق تشخیص پزشکان آنجا علائم آنفلوآنزا داشته است و بعدازظهر برگشتیم خانه...

کلی هم این روزها مراقبت امتحان دارم... بنابراین چون سرم این روزها شلوغ است، باید بیشتر روی تزم تمرکز کنم... حال تا کی!؟ خدا می داند...

شما هم البته کار و زندگی دارید خب!  هی نمی شود که مزاحمتان بشوم با یک مطلب جدید که!‌

بهتر است شما هم کمی استراحت کنید بنده هم به تزم برسم. باز می آیم با یک سری اطلاعات مهم بخصوص برای آنان که رشته شان اقتصاد یا آمار یا ریاضی یا رشته های مرتبط مثل مهندسی و ... است. این اطلاعات بسیار ازشمند هستند برای علاقه مندان. امیدوارم راهگشا باشد برایتان...
در این فاصله، فقط همین را عرض کنم که بهتر است آمار و ریاضی را در همان ایران خوب یاد بگیرید ای صاحبان این رشته ها! اینجا برایتان سفره ای پهن کرده اند که هر که سرش نشسته به نان و نوایی رسیده ها!‌ بعداً نگویید نگفتم! (این مطالب واقعاً جدی است ها!!!) 

در پناه حق باشید تا اطلاع ثانوی... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 آبان 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
همین ابتدای کار از دوستانی که می آیند و در نظرسنجی شرکت می کنند بی نهایت سپاسگزارم. 
فعلاً گزینه ی «سیستم آموزشی در کانادا» پیشتاز است و بنده در این فاصله که دوستان دیگری راهشان از این صفحه بیافتد و بیایند و نظری بدهند به ادامه ی بحث قیمت ها می پردازم که در دو پست قبل تر به طور مفصل درباره ی اجاره ها و نان و انواعش و قیمتهایش صحبت کردم. این پست را اختصاص می دهم به بحث گوشت و انواعش و فواید و خواصش و الخ. 
خب، ما در ایران از هر کجا می توانیم به راحتی گوشت تهیه کنیم و اصلاً دغدغه ای در این باره نداریم. من هم زمانی که وارد این کشور شدم به قدری ذهنم خالی و رها از این مسائل بود که اصلاً نمی دانستم گوشت هم می تواند برای خودش داستانی داشته باشد! البته برای برخی این مسأله داستان نمی شود و برای برخی دیگر می شود. عرض می کنم خدمتتان.
خب، برای کسانی که مقید به پیدا کردن گوشت با ذبح اسلامی هستند این مسأله داستان می شود و نمی توانند از هر جایی گوشت تهیه کنند. بعضی ها به این چیزها اعتقادی ندارند یا برایشان بی اهمیت است یا چه و چه و فرقی نمی کند از کجا گوشت تهیه کنند. بنده وقتی وارد این کشور شدم اصلاً نمی دانستم چنین مسائلی هم در آن سوی آبها وجود دارد و وقتی همان بار اول رفتم خانه ی یکی از دوستان و شب را آنجا بودم و شام صرف کردیم اصلاً متوجه نبودم این چیزها را. و بعداً فهمیدم آن شام اولم در کانادا و آن مرغ هایی که نوش جان کردم هیچکدام به اصطلاح این طرفی ها حلال نبود و خوردم رفت.  درست است که بنده سالها پس از اولین غذای کانادایی که در این جغرافیا میل کردم هنوز هم زنده هستم و آن گوشت غیرحلال مرا نکشته است ولی خب، اگر آزاداندیش باشیم نباید بر کسی خرده بگیریم سر این مسائل. من اعتقادم به گوشت ذبح اسلامی است و البته این را هم بگویم که در همان سال اول ورودم به کانادا یکی از دوستانم ایمیلی برایم فرستاد که درباره ی ماجرای گوشت ذبح اسلامی و داستان علمی ای که پشت آن بود بود و به احتمال زیاد شماها نیز درباره اش شنیده اید یا خوانده اید. بنده اعتقاد قلبی ام این بود و هست که یک حکایتی پشت این ماجرا هست که چرا باید موقع ذبح حیوان باید خونش از بدن خارج شود اما نمی دانستم چه حکایتی پشتش است که با آن ایمیل قضیه برایم ملموس تر شد و البته به ایمیل هم اکتفا نکردم و خودم داستان ایمیل را پیگیری کردم که ببینم چقدر این موضوع صحت دارد. خب این داستان را که در قالب ایمیل دریافت کرده بودم از این لینک و خیلی سایت های دیگر هم می توانید مشاهده کنید. بنده در پی این پژوهشگر ایرانی یعنی خانم لیلا شهرستانی که این داستان از ایشان نقل شده بود گشتم و بالاخره آدرس ایمیلشان را پیدا کردم و متوجه شدم که استاد یکی از دانشگاه های کانادا هستند. ایشان چکیده ی مقاله ی خودشان را نیز به انگلیسی برایم ارسال داشتند و این داستان را که از ایشان نقل می شود تأیید کردند. دلیل اینکه واقعاً می خواستم این داستان را از زبان ایشان بشنوم این بود که: متأسفانه در این وانفسایی که گرفتار آمده ایم و از هر طرف هجمه ای به سوی اسلام نشانه می رود عده ای برای اینکه اثبات کنند این دین حق و حقیقت است سعی می کنند که به هر طریقی اثبات کنند که هر چه در احکام دینی آمده ریشه ی علمی یا مثلاً پزشکی داشته و اسلام از سالیان قبل این را می دانسته و علم به تازگی به این حقایق رسیده. بله در بسیاری از موارد هم این داستان ها صحیح است اما این دلیل نمی شود که هر چه از احکام دینی بر ما وارد شده دلیل علمی داشته باشد به چند دلیل:
۱- برخی از احکام بخاطر جعل احادیث و ... ریشه و سندیت صحیحی ندارند. البته من کارشناس علوم فقهی و دینی نیستم در حد اطلاعات خودم نوشتم این را مرجع تمام اعتقادات این وری یا آن وری تان قرار ندهید لطفاً.
۲- عقل و دانش بشری ناقص است و مقایسه ی مابعدالطبیعه با علم محدود بشری که هر روز حقایقی بر آن آشکار و کشفیات قبلی در مواقعی نقضمی شود، قیاس مع الفارق است یعنی مقایسه ی دو چیزی که سنخیتی باهم ندارند بنابراین این مقایسه از ریشه باطل است. حال اینکه سعی کنیم برای  برخی از احکام دینی به هر قیمتی استناد علمی پیدا کنیم راه به جایی نمی برد. اگر چیزی از طرف خدا آمده باشد هنوز علم باید سالیان سال بدود تا به وجود آن حقایق پی ببرد البته اگر همانطور که عرض کردم حقایق اثبات شده ی قبلی اش را هم زیر سؤال نبرد! 
در باب حکایت دل و عقل هم این جمله ی بسیار زیبا را از زمان لیسانس به خاطر و به همراه دارم که برایتان می نویسم:
Blaise Pascal از فیلسوفان به نام قرن ۱۷ فرانسه در رساله اش به نام «تفکرات» جمله ی بسیار معروفی دارد که البته در زبان فرانسه اش نوعی بازی با کلمات هم داشته است در فارسی می گوییم جناس تام 
فرانسه اش این است:
Le coeur a ses raisons que la raison ne connaît pas
ترجمه ی تحت اللفظی: دل {برای خود} دلایلی دارد که عقل آنها را نمی شناسد (نمی داند).
ترجمه از بنده: دل را دلایلی است که عقل را بدان راه نیست. 
حال وقتی صحبت دل و عقل و علم و ... می شود این جمله ی پاسکال که خودش هم فیلسوف بوده و به چنین نتیجه ای در زندگیش رسیده بوده به خاطرم می آید و سعی می کنم با دیگران بر سر موضوعاتی که به ماورالطبیعه منتهی می شود و نه من او را می فهمم نه او مرا، بحث نکنم و با همین جمله جواب خودم را بدهم و ختم کلام. امتحانش کنید جواب می دهد ها! 
بگذریم... از داستان گوشت به کجاها می رسد آدم خدایا!  
خب، وقتی آمدم فهمیدم که در لندن تعداد مغازه هایی که گوشت حلال می فروشند بسیار محدود است. البته فروشگاه های بزرگ کانادایی مثل Food Basics یا Nofrills هم یک قسمتی دارند که گوشت های حلال بسته بندی شده را می فروشند اما تأکید من به پیدا کردن گوشت تازه بود نه گوشت بسته بندی شده. البته منظورم منجمد نیست ها. آنها هم منجمد نیستند اما خب قبول کنید که گوشت قصابی بهتر است دیگر.  با راهنمایی دوستان، فهمیدم که دو مغازه ی عرب هست که هم قصابی هستند هم سوپرمارکت. یکی علاءالدین بود و البته همچنان هست و دیگری جبل الغربی نزدیک food Basics که در تقاطع Wonderland Road و Commissionners Road است. رفتم دیدم حتی تا زعفران «سحرخیز» ما هم آن دو حضور فعال دارد  و برخی دیگر از کالاهای ایرانی. یک زمانی آبلیموی «یک و یک» و چند قلم دیگر از این شرکت هم آنجاها پیدا می شد اما بعدها (شاید بعد از تحریم ها) دیگر نیامد. الآن هر از گاهی زرشک و زعفران «سحرخیز» می بینم و برخی از محصولات شرکت «برتر» را.
خداراشکر که مشکل گوشت حلال بنده حل شد. البته این را به جرأت می توانم بگویم که طعم این گوشت از گوشتهای دیگر بهتر است. الآن با خودتان می گویید من که گوشت های دیگر را نمی خورم از کجا این حرف را می زنم؟ سؤال به جایی ست واقعاً. از آنجا که هم خانه ایم از همان Costco که نان مثلثی می فروخت و در پست نان معرفی اش کردم گوشت معمولی غیرحلال می خرید و وقتی از غذاهای ما دو هم خانه ای دیگر که گوشت حلال می خریدیم می خورد می گفت خیلی خوشمزه است و نیز از آنجا که وقتی همین خانم وقتی در را باز می کرد می آمد داخل بوی گوشت و غذای ما به قدری فضا را معطر می کرد که همیشه تعریف این گوشت را می کرد. البته وقتی این هم خانه ای گوشت می پخت بوی نامطبوعی از غذایش بلند می شد که خدا می داند از نحوه ی پختش بود یا از گوشتش! هر چه بود طعم گوشت ما را بیشتر می پسندید. این را وقتی خودتان به امید خدا تشریف آوردید و در جمع های مختلف بودید اگر دقت داشته باشید متوجه می شوید. اگر هم دقت نداشته باشید که دیگر هیچ.  
این را هم بگویم که گوشت حلال به علت داشتن مشتری خاص اندکی از گوشت های دیگر گران تر است. البته من چون توجهی به قیمت گوشت های دیگر نداشته ام نمی دانم این شنیده هایم چقدر صحت دارد.  این را هم عرض کنم که گوشت این قصابی ها تا بحال یادم نمی آید حراج خورده باشد  شایددلیلش تازه بودن گوشت باشد که دیگر فرصتی به حراج کردنش نمی ماند و تازه تازه با قیمت اصلی همه می خرند. اما در گوشت های دیگر فروشگاه ها بارها شاهد حراج های مختلف بوده ام یا به دلیل مناسبت های خاصی مثل thanksgiving یا بدون دلیل که البته دلیل خفته اش می تواند این باشد که گوشت دارد تازگیش را از دست می دهد و باید زودتر ردش کرد.  قیمت این گوشت ها در قصابی جبل الغربی که ما مشتری اش هستیم به چند دلیل* در حال حاضر خاطرم نیست. اما یک بار که رفتم آنجا حتماً قیمت ها را در همین قسمت به صورت به روزرسانی شده درج می کنم.
*۱- خوشمزه بودن گوشت ها در مقایسه با فروشگاه علاءالدین که نزدیکتر به ما هم هست. البته قیمت موادغذایی علاءالدین در بیشتر موارد از جبل الغربی بالاتر است.
۲- طرز برخورد بهتر کارکنان جبل الغربی خیلی بهتر است.  
 البته داستان گوشت به اینجا ختم نمی شود. بنده به شدت به دنبال پای مرغ در لندن بودم که فقط در یک فروشگاه چینی پیدایش کردم که به همان دلیل غیرحلال بودنش نخریدم و جالبش اینجاست که عکس پای مرغ را هم به قصاب های عرب نشان می دادم فقط می گفتند: «والله I don't know. beleive me»  اصلاً گویا اینها در عمرشان پای مرغ نمی دانستند چیست. خوب یادم است که اولین بار که خواستم سراغ پای مرغ را از آنها بگیرم مانده بودم که خدایا چه بگویم به انگلیسی!  chicken leg که می شود ران مرغ. به قصاب گفتم chicken feet** می خواهم متوجه نشد. گفت leg؟ گفتم نه feet. باز متوجه نشد عکسش را از اینترنت نشانش دادم که جواب بالا را به من داد. قرار شد برایم سراغ بگیرد که آخرش هم پیدا نکرد. 
** بعدها در اینترنت هم چک کردم بله همین Chicken feet می شود که گویا اینها اصلاً آن قسمت را دور می اندازند با آنهمه ارزش غذایی بالایش. 
این مشکلی بود که من و همسرم در رابطه با بحث گوشت با آن مواجه شدیم که البته بعدها از طریق سوپر زمانی در تورونتو توانستیم پای مرغ پیدا کنیم و هر دوستی که می رفت تورونتو می گفتیم برایمان بخرد و بیاورد. البته ۵کیلیویش را ۷۵ دلار می خریدیم. دلاری ۳ هزار تومن حساب کنید ببینید به کجا می زند!  خب چون برای ما خواص درمانی دارد بهتر بود که چشممان را به روی قیمتش ببندیم و بخریم. زیر ۵ کیلو هم نمی فروختند خب.  بماند که آن هم دردسرهای خودش را دارد باید از قبل خبر دهی برای چه روزی می خواهی تا برایت نگه دارند چون به طور روزانه در مغازه شان یافت نمی شود و می بایست از قبل سفارش دهی و ...  
دیگر مشکلی با گوشت مرغ و گوسفند و گوساله و چرخ کرده و ... نداشتیم تا اینکه چون ما به طب سنتی تا حدود زیادی روی آورده ایم و سعی می کنیم طبق اصول طب سنتی تغذیه مان را اصلاح کنیم متوجه شدیم که در طب سنتی گوشت گوساله و گاو بسیار سرد هستند و برای هیچ کسی خوب نیست که از این گوشت ها استفاده کند. ظاهراً بالای ۸۰٪ بیماری ها از منظر طب سنتی ریشه ی سردی دارند یعنی غذاهایی با طبع سرد را با توجه به مزاجمان اگر کاهش دهیم از بسیاری از بیماری ها مصون می مانیم. حال بعضی ها که به طب سنتی اعتقادی ندارند واقعاً خدا هدایتشان کند به راه طب سنتی! هیچ راهی ندارد و چانه هم نزنید لطفاً! 
برای اینکه بیشتر با این موضوع آشنا شوید شما را ارجاع می دهم به کانال تلگرام استاد حکیم حسن خیراندیش که از بزرگان طب سنتی ایران هستند که خدا سایه شان را بر سر ما مستدام بدارد که بدجوری به وجودشان نیاز داریم تا از گزند آسیب های جدی طب مدرن و مافیای دارو در امان باشیم و تنمان به ناز این طبیبان مدرن نیازمند نباشد.  
خب، گوشت گوساله و گاو هم که از آذرماه سال گذشته به کل ممنوع شده است برای ما! ماند گوشت گوسفند و مرغ. که البته مرغ را هم تا همین یکی دو ماه اخیر کم کمَک می خریدیم اما به دلیل طبع سردش از آن هم به کل بریدیم و ماند گوشت گوسفند. 
البته در ایران هم مادر عزیزم دیگر گوشت مرغ و گاو و گوساله نمی خرند چون خانوادگی به طب سنتی روی آورده ایم ولی ایشان دسترسی آسان به گوشت بوقلمون که گرم است دارند و براحتی می شود جایگزین مرغ کرد. اما مشکل ما این است که ما در لندن گوشت بوقلمون نداریم اصلاً. البته مغازه ی علاءالدین (یکی از آن دو مغازه ی عرب) گوشت بوقملون منجمد دارد اما من هیچ ایده ای از گوشت منجمد نداشتم تابحال و نمی دانستم طعمش چطور است و ...  چون نمی شود کل هفته را که با گوشت گوسفند سر کرد! آن هم برای ما که مصرف گوشتمان را هم سعی کرده ایم کنترل و محدودش کنیم، همین یک ماه پیش مجبور شدم به دلیل دسترسی نداشتن به بوقلمون تازه یکی از آن منجمد ها را بخرم. فقط این را بگویم که چشمتان روز بد نبیند پاک کردنش در هر وعده به قدری مرا اذیت کرد که تا آخر عمرم هم بی بوقلمون سر کنم هوس بوقلمون منجمد نمی کنم دیگر. 
تنها زمانی که می شود در این شهر و شاید در کل این کشور بوقلمون تازه پیدا کرد روزهای نزدیک به thanksgiving است که روز شکرگزاری است که بنا به رسمی قدیمی موقع برداشت محصول کشاورزان یک روز را به این نام نامگذاری کرده اند و در آن روز بوقلمون می خورند. همین دوشنبه ای که گذشت روز thanksgiving کانادایی بود. آمریکا هم همین رسم را دارد اما اگر اشتباه نکنم تاریخش متفاوت است.  بله بنده بالاخره توانستم بوقلمون تازه پیدا کنم  و خداییش طعم تازه اش کجا و طعم آن منجمد بی خاصیتش کجا!   قیمت بوقلمون تازه بدین شرح بود:
هر پوند بوقلمون تازه ۳.۲۹ دلار. این را هم محض اطلاعتان بگویم که اینجا واحد اندازه گیری پوند است گرچه کیلوگرم و گرمش را هم می نویسند اما پوند رایج تر است. هر پوند هم معادل ۴۵۳.۵۹۲ گرم است پس می بینید نزدیک نیم کیلو بوقلمون تازه می شود چیزی حدود ۱۰-۱۱ هزار تومان و این به نظرم یعنی گران.  البته دقیقاً نمی دانم در ایران بوقلمون کیلویی چند است. 
خب، این هم از بوقلمون.
ماهی هم راستش انواع مختلفی دارد که دیگر حلال و غیرحلالش هم موضوعیتی ندارد و می توان از فروشگاه های مختلف تهیه اش کرد. نکته ی قابل توجهی که در مورد ماهی همان شب عید سال اول ورودم به کانادا با آن مواجه شدم (شب عید سال ۹۱ خورشیدی) این بود که قزل آلاهای اینجا نارنجی رنگ هستند مثل ماهی سالمون. اما هر رنگی که هستند خوشمزه هم هستند. گرچه بنده به دلیل حساسیت بیش از حد تصوری که به بوی ماهی خام دارم روز ماهی درست کنان جزو اعمال شاقه ی عمرم به حساب می آید و حتماً باید با یک روسری راه نفسم را حبس کنم  تا بوی زُهم ماهی خام به ملاجم نزند و بیهوشم نکند یه وقت! نکته ی طب سنتی اش هم این است که قربانش بروم ماهی هم طبعش سرد است و دلیل اینکه با سبزی پلو تهیه می شود و پشتش هم خرما خورده می شود به همین سرد بودن گوشت ماهی برمی گردد.بنابراین این گزینه هم با رعایت اصول و مصرف حداقلی در منزل ما مواجه گشته است. یادمان باشد که سنت های قدیمی مان را پاس بداریم که این قدیمی هایمان خوب می دانستند چه بخورند و چطور بخورند. طب سنتی هم غیر از این را نمی گوید و نمی جوید. 
دیگر چیز جدیدی به خاطرم نمی آید  جز به روزرسانی قیمت گوشت قرمز و مرغ در روزهای آتی...
صحبت گوشت شد این را هم بگویم که بهتر آن است که گوشت کلاً کم خورده شود. آدم گوشت هر حیوانی را زیاد مصرف کند خصوصیات آن حیوان در او بیشتر بروز پیدا می کند. درست است که گاو و گوساله و مرغ و بوقلمون موجودات نازنینی هستند  اما هیچکدام از ما آدمها دلمان نمی خواهد نه گوسفند شویم نه گاو نه گوساله و نه مرغ و خروس. خوک هم که دیگر اصلاً.
پس بهتر است به قول امام علی (ع): «شکمهایمان را قبرستان حیوانات نکنیم». در حد نیاز که آهن بدن تأمین شود کفایت می کند.

 در مصرف آب صرفه جویی کنیم لطفاً 
خدانگهدار...    
 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، قیمت ها در کانادا (شهر لندن انتاریو)، یک تجربه، گوشت در کانادا، تقویم کانادایی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 مهر 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 18 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...