ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
با سلام
بیشترین ارتباط و تعامل من با کانادایی ها در حال حاضر در دانشگاه است و از طریق ارتباط با دانشجویان و اساتید (البته اساتید رشته ی ما به اقتضای رشته، خیلی هایشان خارجی الأصل کانادایی شده هستند گرچه چند تایی کانادایی الأصل هم داشتیم و داریم).

امشب می خواهم به یک عادت تقریباً می شود گفت رایج در بین خیلی از کانادایی ها بپردازم البته در این فقره که عرض خواهم کرد بغیر از آن کانادایی های اصیل، بچه کانادایی شده ها و حتی اقوام دیگر (منظورم از کشورهای دیگر است) هم در برخی مواردش شامل خواهند شد.

نمی خواهم اسم خاصی روی این خلق و خو بگذارم. با روایت داستان های پیش آمده برای بنده خودتان می توانید به کُنه مطلب پی ببرید.

همان روزهای اولی که در این جغرافیا دانشجویی کردن را شروع کردم سر کلاس درس استاد که می نشستیم می دیدم این بچه ها که دیرتر از بقیه و استاد به کلاس می آیند همین طوری در را باز می کنند و می روند می نشینند. کلاس هم که تمام می شد بیشترشان و به جرأت بگویم خیلی بیشترشان همین طوری بار و بُنه شان را برمی داشتند و می رفتند  نه سلامی نه علیکی، نه دستت درد نکنه ای، نه مرسی ای (به زبان فرانسه)، نه خداحافظی ای، نه چیزی!  این جزو اولین مواردی بود که خیلی به چشمم آمد آن ترم یک! حالا تعداد ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی در هر کلاس در بیشترین تعدادش شاید می شد ۱۰ نفر که دور یک میز به حالت میزگردی می نشستیم و استاد هم سر میز بود و دورهمی  به درس گوش می کردیم. منظورم به این است که نه کلاس کلاس بزرگی بود نه تعداد دانشجوها زیاد. یعنی می شد رصد کرد که چه کسی چگونه آمد چگونه رفت. البته فکر کنم تنها کسی که رصد می کرد آن هم نه از سر فضولی که از سر تعجب و حیرانی، فقط من بودم  تو گویی بقیه این حالت برایشان خیلی عادی بود حتی ظاهراً برای خود استادها.

بابا! ما در ایران حتی سنی ازمان گذشته بود وقتی فوق لیسانس بودیم  با این حال، باز هم استاد می آمد سر کلاس به احترامش بلند می شدیم! کسی که دیر می آمد در می زد کسب اجازه می کرد و یک سلامی می داد می رفت می نشست. موقع تمام شدن کلاس یک دست شما درد نکنه ای به استاد می گفتیم. حتی از نیم ساعت به آخر کلاس مانده، این جمله ی معروف «استاد! خسته نباشید» بچه ها شروع می شد  حالا از شوخی گذشته یک خداحافظی ای چیزی می گفتیم و می رفتیم. بماند که در بیشتر موارد برعکس اینجا استاد آخرین نفری بود که می آمد و اولین نفری بود که خارج می شد. آخر، اینجا به ما TA ها همیشه توصیه می کنند که اولین نفری باشید که در کلاس حضور می یابید و آخرین نفری باشید که می روید. حتی به ما TA ها می گویند دم در بایستید و به بچه ها که وارد می شوند تک به تک سلام کنید حال و احوال کنید آخر کلاس هم آرزوی روز خوش برایشان بکنید و از این حرف ها که من سعی می کنم همیشه به همین منوال ادامه دهم... چون وقتی خودم را جای دانشجو می گذارم از این روش که استادم زودتر سر کلاس باشد و به ما سلام کند و خوش آمد بگوید و همه را بدرقه کند و برود خوشم می آید و حس خوبی به بنده می دهد. شاید بعضی ها نظرشان غیر از این باشد.
به هر حال، منظورم این نیست که بگویم اساتید آنجا رفتارشان درست نیست. نه خیر. فقط منظورم این است که این رفتاری را که اینجا به ما آموزش داده اند بیشتر می پسندم.

حال فکر کنید در همین کلاس ترم یک که وصفش بالا رفت از ملیت های مختلف دانشجو داشتیم: ایرانی (فقط بنده)، ایتالیایی، سنگالی، رومانیایی، اسپانیایی، کانادایی، فرانسوی، بلژیکی و ... و از بیشترشان چنان رفتاری را شاهد بودم. حالا گلی  به جمال برخی هایشان که یک Merci ای در انتهای کلاس تحویل استاد می دادند و می رفتند.
ناگفته نماند که واژه ی مرسی که در زبان فارسی به وفور استفاده می کنید فرانسوی است و به همان صورتی که نوشتم نوشته می شود Merci و نه Mersi. توصیه ی بنده این است که هیچوقت در زبان فارسی از این واژه استفاده نکنید چون خودمان واژه داریم. اگر استفاده می کنید دست کم موقع پیغام فرستادن با دستخط فارسی پیغام بفرستید. اگر با فینگلیش پیغام می فرستید دست کم این واژه را درست بنویسید. اگر به شما خندیدند بگویید اصلش این است تا آنکه به شما خندیده خودش ضایع شود برود پی کارش.  والله! 
البته من این راه حل های جانبی را با اینکه توضیح دادم اما موضع خودم همان اولی است که نه استفاده اش کنید در گفت و گوی به زبان فارسی تان و نه فینگلیش بنویسید جمله هایتان را.
والله آسیبی که بر پیکره ی زبان پارسی از طریق خود ما وارد می شود نمی تواند از طریق هیچ استکبار شرق و غربی بر این زبان وارد شود. خدا به داد نسل بعد از ما که والدینشان قرار است ماها بشویم برسد!!! آنها دیگر به زبان یأجوج و مأجوج گفتگو خواهند کرد که البته بارقه هایی از آن زبان هم از طریق جوانان امروزی وارد زبان فارسی شده است متأسفانه.  واژه هایی چون داف، خفن و عجیجم  و ... که بنده به نو واژه های بیگانه مدلی بعد از سال ۱۳۹۰ دیگر آشنایی ندارم. می ترسم یک چند سال دیگر وقتی وارد ایران شدیم مجبور شویم دم در ایران یک فرهنگ لغت جدید تهیه کنیم که معنی خیلی از جملات نسل جدید را بفهمیم. 
(در ویرایش تایپی این سطر بالا بود که دستم روی صفحه ی لمسی لپ تاپ لغزید و این صفحه ی ویرایش کلاً پرید و رفت به یک صفحه ی دیگر! یعنی ها! قلبم ایستاد که پرید خدایا؟!   پرشین بلاگ یک جوری مرا ترسانده ها که هنوز عوارضش در جانم موجود است شکر خدا نپریده بودند وگرنه تا یک سال آینده دیگر چیزی نمی نوشتم بی شک! خدا به شما رحم کرد در وهله ی اول)  

حالا این خصوصیتی که گفتم سلام نمی دهند خداحافظی نمی کنند وقتی بیشتر برایم برجسته شد که خودم رفتم سر کلاس برای تدریس. 
تجسم کنید نه آشنایی ای به فرهنگ اینها داشتم تازه وارد محیط شده بودم هنوز خودم گیج و منگ بودم  یک عمر به زبان مادری گفتمان داشته ام حالا نه فقط درس را به زبان خارجی یاد می گیرم که هیچ، باید به همان زبان بیگانه درس هم بدهم انگلیسی ام هم ضعیف!  گرچه کلاس کلاً به زبان فرانسه ادره می شد و مشکلی با آن نداشتم اما خب، بعضی از این بچه های به اصطلاح تُخس کلاس که یا می خواهند مدرس را دست بیاندازند و بخندند یا کلاً نه از سر دست انداختن مدرس، که از سر یک شیطنت ذاتی در کلاس خوب حواسشان به درس نیست و آن وسط باهم انگلیسی هم حرف می زنند من هم که مهارت شنیداری انگلیسی ام زیر صفر درصد!  یعنی اگر حتی با صدای بلند فحش هم به من می دادند متوجه نمی شدم که!  می گویم انگلیسی یاد بگیرید برای این روزهایتان می گویم ها!  یک اوضاعی بود خدایا! برای منِ خارجی تازه وارد اینهمه فشار روحی به یکباره نازل شده بود آن وقت این بی انصاف ها یک تشکر خشک و خالی هم نمی کردند آدم خستگی اش دربرود! 
گرچه این توضیحاتم را با شوخی آمیختم اما واقعاً آن زمان تدریس بود که این قضیه ی در را باز کردن و وارد کلاس شدن و بدون خداحافظی و تشکر و ... از کلاس خارج شدن برایم بزرگ و سنگین آمد. بماند که آن موقع ها هم یادم است دانشجویانی داشتم کانادایی که خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودند و واقعاً حضورشان در کلاس درس به آدم انگیزه و انرژی دو برابری می داد. حتی وقتی به درس گوش می کردند با یک هیجان و اشتیاقی گوش می کردند که لذت می بردم از حضورشان... 

اکنون که سال ها از آن ترم یک و سال اول گذشته است با اینکه هنوز این رفتار این خارجی ها برایم نه قابل قبول است نه قابل درک اما دست کم دچار تعجب و حیرانی نمی شوم وقتی چنین رفتارهایی را می بینم. یعنی ذهنم آماده است به چنین برخوردهایی را دیدن و وقتی برعکسش را می بینم کلی ذوق می کنم که چه خوب بعضی هایشان اینگونه نیستند.
البته این هم موردی نیست که بشود تعمیمش داد و گفت همه اینطوری هستند و این فرهنگ خوش و بش در بینشان بی معنی است. نه. به همان اندازه که در داخل دانشگاه در بین دانشجوها از این رفتارها دیده و تعجب کرده ام به همان اندازه یا شاید بیشتر هم در زندگی روزمره ی بخصوص  خارج از دانشگاه مواردی دیده ام که همین کانادایی ها پیش قدم شده اند و سلام علیک کرده و یک انرژی مثبتی اول صبحی به سویت روانه کرده اند که روزت با همان نگاه و لبخند و گفت و شنود چند ثانیه ای ساخته شده است.

مثال های این فقره به قدری زیاد است که بخواهم همه را بنویسم می شود یک کتاب... و تزم می ماند.  

اما یک موردش که خیلــــــــــــــی برای خودم جالب بود و به هرکه تعریف کرده ام برای آنها هم جالب توجه بوده است برایتان می نویسم:
خب، همگی تان می دانید که من سال اول زبان انگلیسی ام یک چیزی در حد یک افتضاح بود و چه زجرها کشیدم تا اینکه راه افتادم. 
همان سال اول بود که یکبار شب رفتم ایستگاه اتوبوس داخل دانشگاه که سوار اتوبوس شوم و برگردم به خانه. (این انگلیسی ضعیفم بخصوص در بخش شنیداری را همچنان از نظر بگذرانید...) یک تعداد خیلی زیادی قبل از من بودند که سوار شدند یک تعدادی هم بعد از من در صف بودند. من طبق عادت همیشگی وقتی وارد شدم به راننده سلام کردم (به انگلیسی البته). تا سلام کردم و کارت اتوبوسم را نشان دادم راننده که یک خانم کانادایی بود جواب سلامم را داد و مچ مرا گرفت و گفت وایسا.  یک آن آسمان دور سرم چرخید! نگاه به کارت اتوبوسم انداختم دیدم خب تاریخش که نگذشته این چرا مرا نگه داشت خب!  خدایا!‌ این کانادایی ها تند تند انگلیسی حرف می زنند اگر الآن یک چیزی گفت جلوی اینهمه ملتی که سوار شده اند نفهمیدم چه گفت چکار کنم؟! اصلاً چرا مرا نگه داشت دم در!‌؟  نفسم به شماره افتاده بود ها! فکر کنید در چند ثانیه ای که این افکار به ذهن من حمله کردند راننده این بالای مچ دست راست مرا (قسمت ساعدرا) در دستش گرفته بود و مثل اینکه اسیر گرفته باشد مرا رها نمی کرد... هی پشت سر من کلی دانشجو باز سوار شدند و وی کارتهایشان را چک کرد و رفتند. بعد رو به من کرد ببینید چه گفت.

گفت: «سی نفر قبل تو وارد اتوبوس شدند یکی شون سلام نکرد ممنونم ازت! برو».  . 

۱- اول اینکه تمام جمله اش را که به انگلیسی گفت در کمال ناباوری خودم فهمیدم و این یک موفقیت بزرگ بود برای من. 
۲- دوم اینکه همانجا بود که به یک نکته ی دیگر پی بردم و تصورات و دیده های قبلی ام اندکی تغییر پیدا کرد: اینکه در بین این کانادایی ها هم کسانی مثل این خانم راننده پیدا می شوند که به این چیزها اهمیت می دهند اینطوری نیست که این رفتارها برای همه معمولی و عادی باشد یا همه شان اینگونه باشند و این نکته ی بزرگی بود که آن شب به آن پی بردم.

هنوز هم که هنوز است آن اتفاق و آن شب به طور زنده در ذهنم حضور دارد و البته چهره ی آن خانم یادم نمانده است که دوست داشتم یادم بماند و باز هم ببینمش البته با یک زبان انگلیسی بهتر تر این روزهای من 


این قصه سر دراز دارد...

خدا پشت و پناه مردم ما باشد... آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، خلق و خوی کانادایی ها، زبان انگلیسی، واژه ی Merci،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 بهمن 1396
خاله دانشجو

سلام
«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.
بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.
اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شدند و بچه ها خب طبیعتاً یک جورهای خیلی زیادی کانادایی هستند و یک جورهایی هم بسته به میزان استحاله ی پدر و مادرهایشان در فرهنگ کانادا یا اصالتی و رگ و ریشه ای از کشور قبلی والدینشان را در خود دارند یا نه. یعنی نمی شود یک نسخه ی کلی پیچید در این فقره. چون واقعاً خانواده به خانواده متفاوت است این قضیه.

اینجا فعلاً زوم می کنم به همان مورد اول که بچه ی ناف کانادایی به حساب می آیند. بقیه اش برای بعد بماند... بخصوص آن مدل ایرانی-کانادایی اش که برای بنده ملموس تر است به دلیل هم رگ و ریشه بودنم با آنها و شاید بتوانم دیده ها و تجربه های شخصی خودم را در این فقره بهتر به شما انتقال دهم.

یک هم خانه ای هندی داشتم به نام کریشنا (یکی از هم خانه ای های زمان مجردی بنده). خیلی بیشتر از آن هم خانه ای اولم که مرغان هوا را هم توانست به حال بنده بگریاند با این کریشنا هم فکر و هم سودا بودم. (اصلاً با آن یکی هیچگونه نقطه ی مشترکی نداشتم خداییش! ) حالا آن زمان انگلیسی من نیز به اندازه ی الآن خوب نبود و اما انگلیسی کریشنا خوب بود اما باز خوب همدیگر را می فهمیدیم.  یکبار در ماه رمضان بود که من روزه بودم و حدود ۶:۳۰ یا نزدیک ۷ بعد از ظهر می شد موقع افطار، نیم ساعت مانده به افطار همیشه یک آب جوش می گذاشتم و با نان و پنیر افطار می کردم. فکر نکنید مثل بعضی ها! متواضع بودم و به نان و پنیر اکتفا می کردم ها! دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ!*  نه خیر! به دلیل اینکه وقتی از همان اول شروع می کردم به شام خوردن معده ام که یکهو سنگین می شد حالم بد می شد بنابراین اول با نان و پنیر افطار می کردم بعد شام مفصل می خوردم!‌ یک بار نیم ساعت مانده به افطار قبل از اینکه کریشنا از سر کار بیاید حالم به قدری بد شد که افتادم روی تخت و نتوانستم بلند شوم بروم آب بگذارم جوش بیاید. کریشنا هم می دانست که روزه هستم و تا کی روزه هستم و بعدش روال کارم به چه صورت است. وقتی آمد خانه، دید نه آب جوش آماده است نه سفره پهن است من هم افتاده ام روی تخت نمی توانم تکان بخورم. یادم نیست اصلاً لباس هایش را عوض کرد یا نکرد بلافاصله رفت آب جوش گذاشت و سفره پهن کرد و نان و پنیر آورد و با من نشست سر سفره تا افطار کردم و رنگ و رویی در من دمیده شد و بعد رفت در اتاقش. می خواهم بگویم ببینید با یک هندی غیر هم زبان آدم چقدر می تواند همدل باشد اما با یک هموطن و همزبان چقدر بیگانه! نمونه ی دیگرش اینکه کریشنا گیاهخوار بود و حتی دیدن گوشت آزارش می داد. بنابراین من وقتی گوشت می خریدم موقع تمیز کردنش در یک جایی از خانه پناه می گرفتم که کریشنا نبیند یا وقتی که او خانه نبود گوشت ها را آماده می کردم و می گذاشتم فریزر. آن زمانی بود که محل اقامت من در خانه در هال بود. چون از این خانه های گران قیمت اجاره می کردیم که تمیز تر و نوساز بودند و امکاناتشان زیاد بود (قبلاً در وصفشان نوشته ام) و به دلیل اینکه از عهده ی اجاره اش برآییم آپارتمان دو خوابه را سه نفره شریک می شدیم دو نفر اتاق داشتند و یکی در هال ساکن بود و طبیعتاً اجاره ی کمتری می داد. من در هال ساکن بودم اما این دختر به قدری فهیم بود که یک بار نشد بخاطر کمبود درک و شعور وی، بنده در هال اذیت شوم. 
خاطرم هست یک بار همین طور که روی مبل لم داده بودیم از مسلمان ها و شیعه و سنی حرف زد و سؤالاتی پرسید. من هم داشتم تاریخ اسلام را برایش شرح می دادم با یک حالت خاصی گفتم خب قبل از اسلام مردم عربستان بت پرست بودند. بعد نمی دانم چطور شد که درباره ی بت پرست های آن زمان داشتم حرف می زدم و اینکه چقدر کارشان بی معناست با یک حالت خاصی گفتم: فکر کـــــــــــن «بت» می پرستیدند! یک سنگی را می گذاشتند می گفتند خدای ماست و می پرستیدند. یک آن بعد از حرف من، کریشنا با خنده و با خونسردی گفت: خب ما هم الهه داریم دیگر! ما هم بت می پرستیم. دقیقاً با همین قیافه ی این شکلک . مرا می گویید؟ اینطوری شدم  خدایااااا! خیلی سوتی بدی دادم خواستم موضوع را یک جوری جمعش کنم گفتم آخر آنها یک سنگی را نماد خدا می دانند. قضیه بدتر هم شد  گفت: خب ما هم یک مجسمه از خدایمان داریم کلی هم الهه داریم هر کدام هم یک اسمی دارند  فکر کنم دیگر بحث را ادامه ندادم  اما کریشنا هیچگونه موضعگیری ای در برابر حرف من نداشت که چرا اینطوری می گویی یا چی! یا بیاید دفاع کند از الهه هایشان! الآن که دارم اینها را می نویسم دارم به این فکر می کنم که اگر موضوع برعکس بود و کریشنا درباره ی دین من با لحن خاص ریشخندگونه ای حرف می زد آیا من ساکت می شدم یا «بر خودم تکلیف واجب الهی می دانستم» که او را از سوء تعبیرهایی که برایش پیش آمد کرده و ضد تبلیغ های رسانه ها درآورم؟  فکر می کنم ما مسلمان ها واقعاً روحیه ی تسامح و تساهل را نداریم و زود موضع می گیریم و سعی می کنیم یا توجیه کنیم یا طرفمان را بی جواب نگذاریم. حالا این در سطح ما کوچک ترهای بی قدرت است اگر قدرت و پول و ثروت هم از آن ما باشد که کار به جاهای باریک تر می کشد و یکهو طرف یا طالبان صفت می شود یا داعش مرام! طیف وسیعی از خوانش های عجیب و غریب و واقعاً غریب از یک دین!!! 

اصلاً موضوع بحث کریشنا نبود ها! فقط حرف حرف می آورد!  حالا که به اینجا رسیدیم این را هم بگویم که بعد از مدتی زندگی کردن با کریشنا وقتی هم فهمیدم بت پرست است خدا را صد هزار مرتبه شکر هیچگونه تغییری در گفتار و کردارم رخ نداد و همچنان هم صحبت خوبی برای هم باقی ماندیم... خاطرم هست یک بار رفته بود آمریکا و به معبد خودشان. وقتی که برگشت چند عدد میوه آورد و گفت: اینها را خدا فرستاده است.  اینکه در آن لحظه به این بیاندیشم که خدای او یک مجسمه ی چه اندازه ای است که در معبد است و مجسمه ی کوچکترش را نیز کریشنا در ماشینش دارد و وقتی می رویم بیرون یک دستی به سر خدایش می زند وقتی می خواهد بگوید: خدا را شکر (Thanks god)، در آن صورت تنها این افکار مغزم را پر می کرد که هر چه هم از خدای او آمده حرام است و از اینگونه افکار مسموم! که همیشه ماها درگیرش هستیم و از اصل موضوع غافل می شویم. خب او در ذهنش خدایش آنگونه است من خدایم یک گونه ی دیگر. بیچاره میوه چه گناهی کرده است که ما بر سر خداهایمان اختلاف داریم؟! میوه یک نعمت الهی است که من فکر می کنم از طرف خدای من است او هم فکر می کند از طرف خدای اوست. به هر حال، دست خداهایمان درد نکند! من هم گفتم: چه خوب! دستش درد نکند! آورد شستیم و باهم خوردیم. خوشمزه بود چسبید.  این یک نمونه ی کوچکی می تواند باشد از نحوه ی تعامل با ادیان و اندیشه ها و اعتقادات گونه گون. خب این از کریشنا گرچه پست به خلق و خوی کانادایی ها تعلق دارد 

اصلاً اصل آن چیزی که می خواستم از کریشنا بگویم و اینهمه حرف درباره اش زدم غیر از آن اصل مطلب این بود: کریشنا تحصیلات دانشگاهی اش را در آمریکا گذرانده بود و به همراه خانواده اش اقامت کانادا گرفته بودند و ساکن کانادا شده بودند و داشت در کانادا کار می کرد. همیشه در مقایسه میان آمریکایی ها و کانادایی ها یک چیزی می گفت که گرچه آن زمان برای من که خیلی با کانادایی ها در ارتباط و تعامل نبودم خیلی ملموس نبود این حرفش (برعکس او که سر کار می رفت و بیشتر با کانادایی ها در تعامل بود)، اما هر چه می گذرد دست کم در قسمت کاناداییِ موضوع بیشتر می فهمم منظورش را (چون مردم آمریکا را اصلاً نمی شناسم). اما آن حرف چه بود؟
می گفت: آمریکایی ها مردم یک رویی هستند اگر در جلوی رویت با تو خوب هستند یقین بدان پشت سرت هم خوب هستند اگر در جلوی رویت روی خوشی به تو نشان ندادند و از تو بدشان آمد پشت سرت هم همین طوری هستند.  اما کانادایی ها دو رو هستند ممکن است در مقابلت خوشرو و خوش برخورد باشند اما پشت سرت از تو متنفر باشند. 
منظورش این بود که: خیلی روی خوش برخوردی یک کانادایی حساب نکن چون معلوم نیست واقعاً پشت سرت هم انقدر خوش نیت باشد نسبت به تو. البته بیشتر در سر کار ممکن است این موقعیت ها پیش آمد کند که مثلاً سر ارتقاء شغلی یا زیرآب کسی را زدن اینگونه باشند و این مهم باشد که طرفت را بشناسی. اما مثلاً اگر رفتم خرید و صندوقدار رفتار خوبی با من داشت چه اهمیتی دارد که بدانم در دلش از من متنفر است یا نه!؟ به هر حال، طبق قانون و برای حفظ موقعیت فعلی اش اگر هم خودش آدم اخلاقی ای نباشد باز مجبور است خوش برخورد باشد و احترام مشتری را داشته باشد.

این یک مورد از خلق و خوی کانادایی ها بود که من در این ۶ سال می توانم بگویم هم این دو رویی ها را تجربه کرده ام هم خلاف این گفته ها را. بنابراین، طبق عادت دیرینه هیچ چیزی را نمی توانم تعمیم دهم اما این حرف کریشنا را همیشه گوشه ی ذهنم دارد که در روابطم احتیاط کنم.

البته فکر می کنم ما ایرانی ها هم همین طوری هستیم ها!  آدم که سر خودش نمی تواند کلاه بگذارد که! واقعاً کلاه هایمان را قاضی کنیم ببینیم چند بار دو رویی با هزار و یک توجیه شرعی و عرفی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و فرهنگی به خرج داده ایم؟!  شاید بی شمار بار! 

اگر با آمریکایی ها هم در تعامل و ارتباط بودم گزارش یک رو بودن یا نبودنشان را بعداً تر ها به سمع و نظرتان می رسانم.

خدا حافظ مردم ما باشد. همین! 


*اشاره به دیالوگ مش قاسم سریال «دایی جان ناپلئون».
پرویز فنی‌زاده بازیگر نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون بود که بر اثر بیماری کزاز در سن 42 سالگی درگذشت. بر روی سنگ قبر وی تکیه کلامش در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است: «دروغ چرا؟ تا قبر چهار قدم، آ، آ، آ، آ». عکس دومی کنار روزنامه همان نقش مش قاسم بود. روحش شاد...!







نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، اندر خلق و خوی کانادایی ها، هم خانه ای بت پرست، روحیه ی تسامح و تساهل، ما ایرانی ها چگونه ایم؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
سلام آخر



سلام ای غروب غریبانه دل 
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن 
سلام ای غم لحظه های جدایی 
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای قصه عاشقانه ...
خدا حافظ ای آبی روشن عشق ...
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ...
خداحافظ ای همنشین همیشه ...
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من 
تو را می سپارم به دلهای خسته ...
تو را می سپارم به مینای مهتاب 
تو را می سپارم به دامان دریا ...
اگر شب نشینم اگر شب شکسته 
تو را میسپارم به رویای فردا ...
به شب می سپارم تو را تا نسوزد 
به دل می سپارم تو را تا نمیرد 
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد 
اگر روزگار این صدا را نگیرد 
خداحافظ ای برگ و بار دل من ...
خدا حافظ ای سایه سار همیشه ...
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم 
خداحافظ ای نوبهار همیشه...

خدا به بازماندگانشان صبر عظیم عنایت کند خیلی سخت است...

وقتی خودم را جای آنها می گذارم با چنین مصیبتی، قلبم از حرکت می ایستد 

نه درد آنها که زنده زنده سوختند* و رفتند هضم کردنی ست

نه درد خانواده هایشان که حتی دریغ از مزاری برای در آغوش کشیدن... 

در ترکی یک ضرب المثلی داریم که می گوید:

به آب و آتش نمی توان التماس کرد! این عزیزان از دست رفته دچار هر دوی اینها شدند به یکباره! 



وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.




*آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم 
احساس سوختن به تماشا نمی شود!




نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، دامان دریا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام و با عرض تبریک میلاد امام رضا (علیه السّلام)،
 
عرض به خدمت دوستان اینکه:
 
کسانی که علاقه مند به پیگیری مباحث مربوط به ادامه تحصیل در خارج از کشور هستند لطف بفرمایند نظرات دیگران و پاسخ بنده را نیز مطالعه کنند چون در پاسخ بعضی از نظرات نکات مکملی مطرح شده که شاید مفید واقع شود.

با سپاس از توجهتان: خاله دانشجو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
سلام

واقعاً نمی دانم چه بگویم یا بنویسم. باید خون گریست بر حال همه مان که مصیبت پشت مصیبت اینگونه بر سرمان آوار شد! 
این طرح راست می گوید: همه ی مردم ایران با دریادلان سانچی غرق شدند... 


یک احساس بد درماندگی و استیصال به آدم دست می دهد که خدایا! کجای این ماجراهای مصیبت را می شود کم کرد و دردی بر آلام داغ دیدگان گذاشت. آن زلزله، آن آن مسائل روزهای اخیر...، این هم کشتی سانچی! 

بدبختی این است که از همان جایی که فکرش را نمی کنی می خوری! از چین!!! گفته ها و شنیده ها حاکی از این است که در کمک رسانی به کشتی سانچی دولت چین کم کاری کرده است. خدا می داند چقدر صحت دارد این گفته های مسؤولین شرکت نفت. اما وای به حال ما که گرگی در قالب گوسفند رفیقمان شده باشد! 
حالت اشمئزاز و نفرت به آدم دست می دهد وقتی ببیند دولت چین با بد کمک رسانی اش یا با تعللش، خودش را به کوچه ی علی چپ زده باشد با توجیه های همیشگی!!! تا این عزیزان از دست رفته دیگر بازنگردند! 
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن مثلاً آشنا کرد! 

از همین امروز یک تصمیمی بگیریم تا حد امکان و توان از نعلبکی چینی گرفته تا پوشاک و لوازم بزرگ را خودمان تحریم کنیم تا این کشور گرگ صفت دوست نما! بداند یک من ماست چقدر کره دارد! کار ناشدنی ای نیست. فقط اتحاد ملی می خواهد که متأسفانه ما نداریم و فقط بلدیم به راحتی پشت همدیگر را خالی کنیم!!! 
اما نکته این است که این اتحاد از همین یکی دو نفر شروع می شود و به کل یک جامعه سرایت می کند.

حالم به قدری بد است که اگر دیدید همین روزها سکته کردم بدانید از که و چه بوده است. 






نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 دی 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 21 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...