ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور داده باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو را ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو


خب، بین راه چندین بار هم توقف کردیم و دو نفره رانندگی کردیم و وقتی به منزل اقواممان رسیدیم دیگر لهِ له بودیم به قول آقوی همساده.
 همان در بدو ورود هم توبه نامه مان را نوشتیم و خواندیم که: توبه! توبه! دیگر مونترآل بیا نیستیم.

از قدیم گفته اند: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

نگو این داستان توبه نامه در باب مونترآل قرار است نه فقط بخاطر راه طولانی ۷۳۳ کیلومتری اش بلکه به علت های دیگری هم به قوت خود باقی بماند.

پیش از آنکه به ماجرای توصیف مونترآل بپردازم بدینوسیله از مهمان نوازی عزیزانمان در مونترال نهایت سپاسگزاری را می نمایم که محبت خود را به سمت ما روانه کردند و خاطره ای شیرین از حضور در کنار خودشان برای ما رقم زدند. گرچه شاید هرگز این مطالب را نبینند و نخوانند اما از قدیم گفته اند: مَن لَم یَشکُرِ المَخلوق لَم یَشکُرِ الخالِق: کسی که از مخلوق سپاسگزاری نمی کند از خالق هم سپاسگزاری نمی کند. باقی مطالب مربوط به شهر مونترآل است و هیچ ارتباطی به میزبان ما ندارد.

 

یک حاشیه ی دیگر هم بنویسم در باب عکس هایی که از بالکن خانه ی ما بارها دیده اید. خب از بالکن ما پارکینگ ساختمانمان هم پیداست این پارکینگ هم برای ساکنین ساختمان است هم برای ویزیتورها یعنی مهمانان ساختمان و حتی کسانی که ساکن اینجا هستند اما ماشین ندارند و برخی مواقع ماشین کرایه می کنند. همانطور که در عکس های قبلی دیده اید اطراف این برج های مسکونی پر از پارکینگ است.

این حاشیه را از این جهت گفتم تا درباره ی جا پارک در مونترآل صحبت کنم. 

خلاصه اش اینکه:

نیست نگرد ما هم گشتیم به زحمت پیدا کردیم.  

مفصلش هم اینکه: 

اینکه ساختمان های مسکونی بغیر از ساکنین برای مهمانان ساکنین هم پارکینگ داشته باشند فکر می کنم در تمام مونترآل کلاً یا وجود ندارد یا اگر هست به قدری کم هست که ما با چشم غیرمسلحمان نتوانستیم ببینیم که کورسویی از امید در درون مان روشن شود.

 

این مشکلی بود که ما در طول ۵ روز مسافرت با آن درگیر بودیم و مدام باید با توجه به ساعت پارکینگ های خیابان می رفتیم و ماشین را جابجا می کردیم تا جریمه نشویم و آخرش هم یک جریمه ی پارکینگ ۱۷۰ دلاری را به دلیل اینکه کنار پمپ آتشنشانی پارک کرده بودیم قشنگ افتادیم.

فامیلمان می گفت مگر می شود کسی در مونترآل باشد و جریمه نشود دست کم یک بار؟ این مأمورین جریمه هم قشنگ خیابان ها را حفظ هستند و سر ساعت های مقرر که نباید ماشین در مکان های خاصی پارک شود می آیند و نوبت به نوبت جریمه ها را می چسبانند به ماشین و می روند. فکر می کنم درآمد شهر مونترآل از محل جریمه های پارکینگی درآمد کمی نباشد! چون در طی چند روز اقامتمان باز ماشین هایی دیدیم که زیر برف پاک کنشان جریمه گذاشته بودند.

 

در حین همین جا پارک گشتن ها بود که شنیدیم برخی از ساختمان ها اصلاً کلاً برای ساکنین خودشان هم جا پارک ندارند و همه در خیابان پارک می کنند.  فکر کنید از بعد از ظهر ساعت ۴ تا ۷ صبح پارک کردن آزاد باشد یعنی شما کله ی سحر باید بیدار شوید اول بروید ماشینتان را جابجا کنید که جریمه نشوید بعد بیایید بقیه ی خوابتان را ادامه دهید.  من به شخصه به این نوع زندگی می گویم: زندگی با اعمال شاقّه!

 

اما مسأله ی مونترآل فقط جا پارک نبود. از همان بدو ورودمان به شهر با مسائل دیگر این شهر غافلگیر شدیم. ما در یک خیابان که سه خط رفت داشت و سه خط برگشت در حال رانندگی در خط دوم یعنی خط وسط بودیم. خب، خط لبه ی پیاده رو که فقط مخصوص پارک بود. کلاً مثل خیابان های ایران همه در خط کناری پارک کرده بودند و عملاً دو خط برای رانندگی بود. ما در خط وسط در حال رانندگی بودیم که یکهو ماشین جلویی وسط خیابان دوبل پارک کرد و فلاشر ها را روشن کرد و ما هم به سرعت زدیم روی ترمز و در حیرت که این چه حرکت خطرناکی بود وسط خیابان؟ هر چه منتظر شدیم طرف نرفت و مجبور شدیم آمدیم خط سوم و به راهمان ادامه دادیم. جلوتر باز از این نوع دوبل پارک وسط خیابان آن هم به طور ناگهانی چندین مورد دیگر را هم دیدیم و فهمیدیم که گویا در این شهر این جزو حرکات عادی رانندگی محسوب می شود و ایرادی هم ندارد. چون ظاهراً جریمه ای هم برای چنین مواردی در کار نبود. وقتی این مورد را به فامیلمان گفتیم گفتند اینجا عادی است. مگر در لندن دوبل پارک نمی کنند؟ گفتیم: نه والله! در لندن بغیر از مرکز شهر که پارکینگ ندارد و سمت راست خیابان برای پارک است در هیچ کجای شهر پارک کنار خیابان هم نداریم چه برسد به دوبل پارک آنطوری! تازه در همان مرکز شهر لندن هم کسی دوبل پارک نمی ایستد وسط خیابان.


اما مسأله ی مونترآل به همین جا هم ختم نشد! آنچه در حین گشت و گذار در این شهر بر ما عیان شد این بود که در این شهر خط کشی راهنمایی رانندگی چه برای عابر چه برای ماشین ها همچین معنای خاصی ندارد در بیشتر مناطق، اگر از عهد قدیم خط کشی ای بود که بود اگر نبود دیگر نیست و به خودشان زحمت نداده اند یک خط کشی منظم و مرتبی انجام دهند تا راننده ها گیج نشوند. یعنی آن سه خط رفت و سه خط برگشتی که در بالا داشتم توضیح می دادم درواقع خط فرضی بودند نه خط واقعی.  باید خودتان چشمی آن خطوط بین خطوط را ترسیم و تجسم کنید و طبق یک خط کشی ذهنی رانندگی کنید در این شهر. رهگذران هم باید یک خط فرضی عابر پیاده تجسم کنند و از روی آن از وسط خیابان عبور نمایند. حال، این وسط می دیدی یکهو مسیر خیابان کج می شد و شما هم که ماشین را هدایت می کردید دیگر از دستتان درمی رفت که خدایا! من الآن در خط فرضی سمت راست بودم یا چپ و باید کدام سمت بیایم.

البته عکس هایی که از شهر گرفته ام یک رگه هایی از خط کشی را دارد آن هم تنها به این دلیل که مرا ضایع کند طبق قانون مورفی! ولی بدون اغراق خیلی خط کشی هایشان کم است در سطح شهر.

 نحوه ی خط کشی در تصویر زیر مشهود است.

 

این هم خط فرضی رهگذران



ادامه در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

اما مسأله ی مونترآل به همین هم خلاصه نمی شود! مورد بعدی تنگی فضا در این شهر بود. خب، مونترآل جزو چند شهر معروف کاناداست خیر سرش!  ما انتظار دیدن شهری در حد و اندازه ی اسمش داشتیم. هر چه در این شهر بیشتر گشتیم کمتر فضای باز و دلبازی دیدیم.

در لندن خیابان های مرکز شهر تنگ هستند و دلباز و وسیع و پهن نیستند و دور و بر خیابان ها همه اش برج ها و آسمان خراش هستند. این حالت درمرکز شهرهای دیگر هم به همین شکل است. در مونترآل شما حتی وقتی دور از مرکز شهر هم هستید باز همین است. به همسرم می گفتم: این «مرکز شهر» در مونترآل کجا تمام می شود پس؟ از بس که کل شهر همین طوری تنگ و خفه بود و جا نبود.

 

اما کاش مسائل مونترآل به همین جا ختم می شد! در حین رانندگی به مورد بسیار خشنی از این شهر برخوردیم که نگو و نپرس! چاله های وسط خیابان ها! البته که چاله نبود چاه بود! در یکی از موارد در حین رانندگی در حالیکه جای خالی دیگری نبود که از روی چاه های وسط خیابان نگذریم به نحوی چهار چرخ ماشین در چاه فرو رفت و درآمد و دوباره در چاه بعدی فرو رفت که من فکر کردم زیر ماشین و بلبرینگ و ... به فنا رفت. روده ی ما هم که به قول مرجانه گلچین گره خورد بماند! این شدیدترین موردش بود و بارها موارد کمتر شدیدتری از این دست را در این شهر مشاهده کردیم. در لندن هم گاهی وسط خیابان چاله ای دیده می شود البته به ندرت. ما که در برخورد با چاله های لندن همه اش در تعجب بودیم که چرا اینها را درست نمی کنند وقتی چاه های مونترآل را دیدیم گفتیم بابا! برویم و قدر شهر خودمان را بدانیم با چاله های نادرش! حکایت این چاله ها هم فکر کنم به زمستان طولانی پربرف در این کشور برمی گردد که می زند آسفالت را هم می شکافد. متأسفانه این یک فقره به قدری غافلگیرکننده پیش آمد کرد که دیگر فرصتی برای عکس برداری باقی نگذاشت.

 

باورتان نمی شود اگر بگویم آن تصویر ذهنی که از مونترآل در ذهن ما شکل گرفته بود آن هم بر اساس عکس های کارت پستالی که از این شهر دیده بودیم (یکی از آن عکس خوشگل موشگل ها را در اولین پست مشاهده کردید) همه اش به یکباره فرو ریخت!

یعنی مدیریت شهری و راهنمایی رانندگی شهر مونترآل به سمت صفر مطلق نزدیک است. من مانده ام اینهمه مالیات می گیرند (مالیات استان کبک ۱۵٪ است) پس این مالیات ها خرج خدمات شهری نمی شود کجا می رود پس!؟ به قول اینها: Good question! 

حال که از این سفر پربار برگشتیم اگر به من بگویند مونترآل را در یک جمله توصیف کن می گویم: «مونترآل جا ندارد»!

 

بافت قدیمی شهر را دست نزده اند که خیابان ها را پهن تر کنند همه جای شهر مثل مرکز شهر شهرهای دیگر است. خیابان ها تنگ، فضا به معنای واقعی کلمه کم! راهنمایی رانندگی بی نظم چه از جهت مدیریتی چه از جهت برخی رانندگان در خیابان های شهر. خیابان ها به طرز عجیبی پستی و بلندی از شرق به غرب دارند به این معنا که شما پستی و بلندی را به جای عمود در نظر گرفتن افقی فرض کنید. یعنی در ماشین به جای اینکه جلو و عقب ماشین بر اثر پستی و بلندی بالا پایین برود از بغل از سمت درهای ماشین ماشین این سمتی یا آن سمتی می شود! این مدل جدید پستی و بلندی افقی است که برای اولین بار در مونترآل مشاهده کردیم.


ادامه ی مطلب در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

کلی هم عکس فقط به نیت وبلاگ برای شما گرفته ام که از بخشی از این واقعیت شهر مونترآل آگاه باشید. عکس ها را در آخرین پست یعنی مسافران مونترآل ۵ به همراه توضیحات مشاهده خواهید کرد.

بله جاهای دیدنی ای هم دارد اگر جا پارک پیدا کنید البته! البته جاهایی که پارک رایگان نیست می شود راحت جا پارک پیدا کرد. می خواهم بگویم آنجا که پارک ماشین برایتان سود اقتصادی داشته است فضای گسترده تری را برای پارکینگ اختصاص داده بودند در باقی موارد نه خیر. البته این مورد آخری در بیشتر شهرها به چشم می خورد. اما در کنار مسأله ی جا نبودن و جا نداشتن در مونترآل این فقره برای ما برجسته شد خب.

 

رفتیم بام مونترآل که از آنجا همه جای شهر دیده می شود از آنجا هم برایتان عکس گرفته ام از دور شاید زیبا به نظر برسد اما در درون آن زیبایی یک بی نظمی عجیب حیرت آوری به چشم می خورد  که وقتی برگشتیم لندن، گفتیم بابا هیچ جا لندن نمی شود. به قول اینها: home sweet home. یعنی هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. خب عکس اول پست مسافران مونترآل ۱ که از اینترنت برداشته ام به نظرم از همان بام مونترآل گرفته شده است. من هم عکس خودم را می گذارم البته هوا هم اصلاً طی سفر ما یاری نکرد و به قدری سرد شد که نتوانستیم زیاد از ماشین پیاده شویم و در شهر بگردیم. مسأله این است که این عکس خوشگل ها از مونترآل که از بالاترین نقطه گرفته شده است و چقدر هم زیباست مثل آواز دهل است خب که از دور شنیدنش خوش است. آدم که همیشه در بام مونترآل زندگی نمی کند که! آدم می آید پایین در شهر زندگی می کند و واقعیت درونی شهر را می بیند که یک چیز کاملاً‌ متفاوتی از آن بالا بالاهاست. البته مونترآل و عکس های خوشگلش از دور مرا به فکر واداشت که بعید نیست که برخی از شهرهای بزرگ دنیا مثل نیویورک هم که همیشه عکس های شبه مونترآلیش را می بینیم و زیبا به نظرمان می رسد همین حکایت را داشته باشند که از بالا دیدن و از پایین دیدنش حکایت زمین تا آسمان باشد.

 اینها را که داشتم می نوشتم یاد کویر دکتر شریعتی افتادم و آن قسمتش که می گوید:

«زیبایی خورشید را باید از دور دید اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم». در اینجا «خورشید» استعاره از «مونترآل» است و «زیبایی از دورش» شباهت بی نظیری به «آواز دهل از دور» دارد. «دور» هم یعنی «بام مونترآل». «نزدیکش رفتن» هم یعنی «از بام مونترآل پایین آمدن» و وارد شهر شدن.  بر من خرده نگیرید که یک ادبیات خوان هستم و هنوز در حال و هوای تز نوشتنم.


ادامه ی مطلب و آخرین قسمتش در پست پایین





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


مونترآل از فراز بام مونترآل



در واقع، مردم آن بالا جمع می شوند و شهر مونترآل را به نظاره می نشینند (می ایستند).


اینها گزارش ما از مونترآل بود. البته در هر گزارشی قطعاً‌ هر کسی با توجه به روحیات خودش یک خوانش خاصی از موضوع خواهد داشت. شاید یکی دیگر از مونترآل چیزهایی بگوید بسیار متفاوت از این. اما دلیل اینکه یک پست را اختصاص به این سفر دادم این بود که به شما که در ایران حضور دارید بگویم:

فکر نکنید اینجا چون کاناداست همه جایش همیشه گل و بلبل است و نه بی نظمی هست نه بی قانونی و نه هیچ چیز نادرست دیگری. متأسفانه ما ایرانی ها در برابر خارجی ها اصلاً ‌اعتماد به نفس نداریم و همیشه فکر می کنیم که آنها بافرهنگ هستند آنها متشخص هستند آنها همه چیزشان روی حساب و کتاب است و نظم و قانون در کشورهایشان تمام و کمال اجرا می شود و ... اما گاهی واقعیت غیر از این تصورات زیباست.

گرچه در باب باشخصیت بودن و با فرهنگ بودن این خارجی ها یا حتی این خارج نشین ها از نگاه یک ایرانی مقیم ایران می شود بیش از اینها نوشت و گفت که شاید در یک فرصت دیگری به این مقوله هم بپردازم.

 حال شما را دعوت می کنم به عکس های دیگری از این شهر :


در این تصویر اگر خاطرم یاری کند این طرف خیابان خط کشی داشت آن طرف فرضی طور بود.


آن عکس های شهر را از بام مونترآل دیدید؟ شما فکر کنید آن ساختمان های بلند را زوم کرده ایم شده است اینها که در پایین می بینید:










اینجا هم پارکی نزدیک محل سکونتمان بود که در زمستان این آب یخ می شود و رویش پاتیناژ و اطرافش اسکی بازی می کنند.



اینجا هم منطقه ی Old Port هست که از جاهای دیدنی مونترآل است. یک فضای عریضی سنگفرش شده برای پیاده روی و هر طرفش یکی معرکه می گیرد برای خواندن و انجام حرکات نمایشی جهت سرگرمی  دیگران و گذران زندگی خود. این ساختمان را نمی دانم برای چیست.


اینها هم عکس های کلیسای معروف مونترآل است به نام سن جوزف که مردم برای شِفا گرفتن هم گویا به این مکان می آیند. عکس پایین از بالکن خانه ی فامیلمان بود که گنبد کلیسا را نشان می دهد.


از همان روز اول که گفتیم این کلیسا را ببینیم همسرم می گفت: من نمی آیم کلیسا بمب می گذارند من کلی برنامه برای زندگیم دارم. شما را هم نمی گذارم بروید.این شد که ما شب آخر بالاخره توانستیم به کلیسا برویم.


این هم شمع هایی که نیت می کنند و روشن می کنند. طراحی شان زیبا بود. 


این عصا ها که اینجا آویزان کرده اند شنیدیم که می گویند اینها عصای کسانی است که حاجت روا شده اند و شفِا پیدا کرده اند  و توانسته اند راه بروند و عصایشان را اینجا جا گذاشته اند و رفته اند. حال اصل داستان چیست دقیقاً نمی دانم.


چون کلیسا در مکانی بلندتر از شهر واقع است از آنجا هم می شود شهر را دید. عکس پایین شهر را از جلوی در کلیسا در طبقات بالا نشان می دهد. اگر اشتباه نکنم کلیسا ۷-۸ طبقه بود که با آسانسور بالا رفتیم.


خلاصه:

یادتان هست اول بحث گفتم یک توبه نامه در بدو ورود به مونترآل نوشتیم که دیگر بخاطر دوری به این شهر نیاییم؟ موارد دیگر را هم که در بالا ذکر شد به بحث مسافت اضافه کنید تا به قوت این توبه نامه پی ببرید.

 گرچه برای یکبار دیدنش و گرفتن نتیجه ی اخلاقی این مسافرت که تا آخرین قطره ی خون تلاش کنیم همین لندن بمانیم می ارزید.

شما هم اگر گذرتان به کانادا افتاد دست کم یکبار بروید و ببینیدش اما با آگاهی از این مسائلش.

این را هم بگویم که: تا آنجا که می دانم دانشگاه های استان کبک برای TA ها پول بیشتری می دهند و شهریه ی تحصیلی هم پایین است و این خود انگیزه ای است برای خیلی ها که در این استان و بخصوص در شهر مونترآل که دانشگاه های انگلیسی زبان هم دارند تحصیلاتشان را ادامه دهند.


در پناه حق...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

سلام به همگی

یکی از موضوعاتی که به نظرم خیلی مهم است درباره اش صحبت کنم ولی به دلیل اینکه بحث بسیااااااار مفصلی است و یک فرصت خیلی خوووووب و فارغ از حواشی درس و کار و ... می خواهد موضوع «پزشکی در کانادا»ست که گذاشته ام برای بعد از دفاع که مفصل در چند پست حسابی درباره اش صحبت کنم.  به قدری هم بحث مهم است که واقعاً بخاطرآ هم که شده باید زودتر دفاع کنم تا بیایم شما را آگاه سازم از این معضل پزشکی در کانادا.

 

فکر کنم همان یک واژه خودش گویای مطالبی که در این زمنیه می خواهم بیان کنم هست: «معضل». تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

اما عجیبی و یا شاید جالبی ماجرا این است که برخلاف آن «معضل» پزشکی، سیستم مدیریتی شان خیلی با حساب و کتاب است. یعنی در مدیریت و سیستم خوب هستند اما در عمل ضعیف.

 

یک قسمت از این مدیریت بسامانشان را همان سال اول به چشم دیدم و تا مدت ها در حیرت به سر می بردم که چقدر قشنگ! چقدر دقیق! چقدر خوانا! چقدر خوب! چقدر آینده نگر!

 

همه ی این اوصاف زیبا در باب مدیریت خوبشان به فقره ی داروخانه و نسخه پیچی شان برمی گردد. باورتان نمی شود که چقدر همه ی آن تعاریف را به درستی انتخاب کرده ام در وصف سیستم نسخه پیچی شان.

اما فکر می کنم اینجا نیاز به بازگشت به عقب داشته باشیم:

در سیستم آنجا، قضیه بدین صورت است که پزشک با دستخط خودش که ممکن است خوب و خوانا باشد یا بد و ناخوانا و به قولی خرچنگ قورباغه ای! برای بیمار نسخه می نویسد یا در دفترچه ی بیمه اش یا در برگه ی مخصوص به خود یا در برگه ی بیمارستان و می دهد به بیمار تا برود داروخانه و داروها را با آن نسخه ی دستنوشته تهیه کند. باقی حکایت که تجربه ی بنده است برای همگی تان آشناست و هرکس می تواند با خواندن تجربه ی شخصی بنده تجربه ی خود و اطرافیانش را در این فقره از نظر بگذراند.

می روم داروخانه و نسخه را به کارمند آنجا می دهم و آن هم داروهایم را نهایتاً تا ۵-۱۰ آماده می کند و از این برچسب های کوچک رویش می زند با چند تا خط روی برچسب ها یا چند خط به همراه یک یادداشت کوچک. البته اگر داروخانه شلوغ باشد باید به نوبت نشست و کلی طول می کشد تا داروها را تحویل دهند البته با همان حالتی که عرض شد.

برمی گردم به خانه تا داروها را مطالعه کنم و ببینم چند وقت یکبار باید مصرف شود. بعضی از خطوط عجیب و غریبی را که روی برچسب داروها نوشته اند نمی توانم بخوانم و حتی دستخط داروخانه چی گویا نیست و متوجه نمی شوم چگونه باید مصرفشان کنم. مراجعه می کنم به نسخه ی پزشک تا شاید بتوانم اثری از نام پزشکی دارو روی نسخه ای که برگه ی اصلیش را داروخانه برداشته و آن نوشته های کمرنگ زیر کاربن برای بنده باقی مانده! پیدا کنم. مثلاً اگر قرص است دنبال یک واژه ی tab به لاتین می گردم تا ببینم آیا می شود از روی نسخه طریقه ی مصرفش را فهمید.

گاهی برای شخص بنده پیش آمد کرده که نه نسخه ی پزشک را توانسته ام بخوانم و نه یادداشت داروخانه را و مجبور شده ام به مطب دکتر زنگ بزنم و بعد از کلی منتظر شدن یا چند بار زنگ زدن بتوانم با دکتر صحبت کنم و یادش بیاورم که که هستم تا او هم یادش بیاید در نسخه اش چه نوشته است.

با سلام 

باز این میهن بلاگ لجش گرفت نگذاشت مطلب طولانی را پست کنم. ادامه ی مطلب را در ذیل این مطلب بخوانید لطفاً.







نوع مطلب :
برچسب ها : پزشکی در کانادا، مدیریت سیستماتیک،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 فروردین 1398
خاله دانشجو


( کل صفحات : 32 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic