تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی

امیدوارم در این روزهای غم انگیز سرزمنیمان خدا پشت و پناه همگی تان باشد... 

پیش از سال نوی میلادی بود که مدیرگروه دپارتمانمان اعلام کرد که یک کرسی TA ی (دستیار تدریسی) که تمام وقت است یا به قول اینها Full TAship است باز شده است و تا ۴ ژانویه یعنی همین امروز که چهارشنبه بود فرصت دارید برایش اپلای کنید یعنی رزومه تان را به همراه درخواستتان بفرستید. اولش فکر کردم که تقاضا بدهم  بعد اندیشیدم که نه! بهتر است روی تزم متمرکز شوم چون تمام وقت هم هست وقتم را می گیرد و آن وقت است که خر بیار و باقالی بار کن. 
کلاً از فکرش درآمدم و اصلاً یادم رفت که مهلت ارسال رزومه تا کی بوده است.
امروز کارشناس نازنین دپارتمانمان به من یک پیغام داد که: «آیا برای این کار درخواست داده ای؟ قول نمی دهم که حتماً به تو می دهندش اما شانس خوبی برای گرفتنش داری اگر درخواست دهی». مرا می گویید؟  وسوسه شدم دیگر! آدمیزاده است خب! وسوسه می شود خب!  پیغام دادم که من فکر نمی کردم که شانسی در پذیرش داشته باشم چون سال آخری هستم و به ماها که کار تدریس نمی دهند که! (دلیلش هم این است که دپارتمان فقط به مدت ۴ سال ضمانت می دهد که کار داشته باشی و حقوق بگیری بقیه اش را تضمین نمی دهند اگر بغیر از دانشجویانِ «تا سال چهارمی» واحد دیگری باقی مانده بود به دانشجویان سال بالاتر می دهند). کارشناس دپارتمان پیغام داد که نه، قانون ها عوض شده اند و می شود به شماها هم تدریس داد.
به همسرم ماجرا را گزارش کردم و ایشان پیشنهاد داد که درخواست ندهم درگیر می شوم و تزم می ماند. اولویت با تزم است. بنده ی خدا راست هم می گوید خب! 
گفتم: «حالا توکل بر خدا درخواست می دهم اگر کار را به من دادند که خیر است ندادند هم که خیر است ». همسرم گفت: «با این منطق زندگی نکن! خوب فکرهایت را بکن بعد تصمیم بگیر!» باز هم راست می گفت بنده ی خدا.  من هم نه خوب که نصفه و نیمه فکرهایم را کردم  و چون روز آخر مهلت درخواست بود و از هفته ی آینده ۸ ژانویه کلاس های ترم ۲ شروع می شود رزومه ام را یک نگاهی انداختم و فرستادم به مدیرگروه دپارتمان. بعد تازه آن عقل درست و حسابی ام آمد سراغم که «چکار کردی؟ آخر این چه کاری بود کردی؟ مگر تو وقت داری بنشینی پای درس آماده کردن آخه؟؟؟ اگر کار را به تو دادند چه؟ و الخ». این شد که ته دلم خدا خدا می کردم که مرا بی خیال شوند. حتی به فکرم رسید که درجا به مدیرگروه دپارتمان ایمیل بزنم و بگویم «غلط کردم»!  منظورم همان اشتباه کردم بود البته!  جان مادرت مرا بی خیال شو! من منصرف شدم از درخواستم. ببخشید! باز هی با خودم کلنجار رفتم که آخر با خودش نمی گوید: این دختر مشکلاتِ ... پیدا کرده است ها! اپلای می کند و ۵ دقیقه بعدش اعلام انصراف می کند!؟  البته این افکار پریشان بعد از ارسال درخواستم را با همسرم درمیان نگذاشتم چون کار بیهوده ای بود آن تصمیم و این انصراف از تصمیم! 
در همین افکار بودم که صدای ایمیل گوشی ام رشته ی افکارم را گسست و شد آن چه که نباید می شد!  کار از دست رفت و گاومان زایید! به قولی سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید!  مدیرگروه دپارتمان درجا پیغام داد که ممنون از درخواستت! فردا صبح نتیجه ی پذیرش یا رد درخواستت را اعلام می کنیم اما فعلاً بهتر است که با استاد این درس تماس بگیری و برای فردا قرار بگذاری! از این ایمیل دوگانه یک بوهایی به مشامم رسید که بله، این کار را به من می دهند! نمی دانستم ناراحت باشم یا خوشحال! هنوز شکلک این حالت درماندگی را نساخته اند که اینجا بگذارمش. 

با استاد مربوط تماس گرفتم و زمان مناسب برای دیدار فردا را هماهنگ کردیم. جالب است که در اول ایمیلش به بنده نوشته بود: از این خبر خوش بسیار خوشحال شدم 

فکر کنید از ساعت ۳ به بعدِ بعد از ظهر امروز تا همین الآن ها مشغول خواندن رئوس مطالب این واحد یا همان Syllabus بودم. البته کار ارائه شده دو تا درس جداست نه یک درس. این را هم عرض کنم حضور شریفتان که هر کار TA ی تمام وقت یعنی ۱۰ ساعت کار در هفته که در طول ترم می شود ۱۴۰ ساعت. مزیت های زیادی دارد این TA ی. خب حقوقش که هست. عضو اتحادیه ی TA های دانشگاه هم می شوی که کمک هزینه های خوبی برای درمان و دارو و باقی مسائل دارد. رزومه ی آدم قوی می شود. برای من که در این روزهای سرد ترجیح می دهم در خانه بنشینم و تز بنویسم و یک جورهایی از محیط دانشگاه دور افتاده ام فرصتی می شود که در محیط دانشگاه حضور داشته باشم و شاید بازده کار تز نویسی ام هم بالا برود و ... فقط امیدوارم کارش وقتم را به آن حدی نگیرد که واقعاً به غلط کردن بیافتم. 
اما از اینها گذشته، فکر کنم تا حدودی فهمیدم ماجرا چه بوده است!؟ روال کار دپارتمان این است که واحدی که در دو ترم پاییزه و زمستانه باهم قرار است ارائه شود همان اول سال در سپتامبر TA یا TA هایش را انتخاب می کنند و با همان ها تا آخر آوریل ادامه می دهند. یعنی برای درس هایی که در طول یک سال تحصیلی کامل تدریس می شوند و نه یک ترمه، قراردادها همان اول سال بسته می شود. به احتمال زیاد TA این درس که تدریس در آزمایشگاه زبان است به دلایلی نتوانسته است برای ترم دو هم حضور داشته باشد و دپارتمان با یک جای خالی روبرو شده است. از آنجا که بچه های سال بالایی (۵ سال و بالاتر) یا خودشان مشغول به کار هستند در یک جای دیگر یا در شهرهای دیگر ساکن هستند و مشغول تز نویسی، گویا کسی برای این کار از حدود یک ماه پیش تا کنون درخواست نداده بوده است. شاید جزو نادر گزینه های در دسترس که هم ساکن لندن باشد هم کار نداشته باشد من بوده ام که کارشناس دپارتمانمان به من پیغام داد!  این یک فرضیه است اما فرضیه ای که قوی به نظر می رسد و امکان تبدیل به نظریه اش بسیار بالاست. چون هر زمان هم که برای کار TA بعد از سال چهارم درخواست بدهیم چندین روز طول می کشد تا گزینه های متعدد را بررسی کنند و پاسخ دهند. از اینجا بود که فهمیدم تا به امروز کسی برای این کار درخواست نداده بود و هفته ی بعد هم که کلاس ها شروع می شوند و نیاز مبرم به یک TA داشته اند.

یاد یک لطیفه افتادم:
این روزها که تلگرام فیلتر شده است و بد می شود واردش شد یکی نوشته بود: تلگرام که فیلتر شد رفتم واتساپ نصب کنم واتساپ یک پیغام بدین شرح به من داد: «رفتی همه ی دورهاتو زدی حالا اومدی سراغ من؟»  

وقتی این کار را با این سرعت نور به بنده دادند همین حسی که به واتساپ دست داده بود به من هم دست داد!  






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، کار TA یا دستیار تدریسی، سرشلوغی بیش از حد انتظار یکهویی، تعارف اومد نیومد داره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 15 دی 1396
خاله دانشجو

با سلام و عرض ادب و احترام
دست و دلم به نوشتن نبود و نیست اما چون قول داده بودم گفتم تا از وقتش زیادی نگذشته است این مطلب را درج کنم. باقی برای زمانی که آرامش دوباره بازآید ... 
همانطور که پیش از این حضور محترمتان عرض کرده بودم روز ۲۶ دسامبر هر سال در کانادا که یک روز بعد از کریسمس است (۲۵ دسامبر روز تولد حضرت عیسی) به Boxing Day معروف است که روز خرید است و همه ی مردم برای خرید از صبح می روند تا شب... 
خب، در این روز حراج های خاصی هم وجود دارد که گاه در کل سال نمونه اش را نمی توانید بیابید و اگر خوش شانس باشید یکی از آن استثنایی ترین حراج ها شاید در این روز گیرتان بیاید. البته روز «جمعه ی سیاه» (Black Friday) هم که تاریخ دقیقش یادم نیست اما در همین نوامبر یا دسامبر بود ، از روزهای خاص خرید است بخصوص برای وسایل الکترونیکی و تلویزیون و ... . حتی شنیده ام در جلوی بعضی از فروشگاه ها که روز «جمعه ی سیاه» حراج های عجیب و غریبی دارند بعضی از مردم از نصف شب می روند دم در فروشگاه می خوابند که موقع باز شدن فروشگاه نفر اول باشند در خرید کالای مورد نظرشان.  حتی اگر در اینترنت یک جستجوی ساده ای انجام دهید مشاهده می کنید که کلی دست و پا هم در این روز در فروشگاه های مختلف شکسته می شود. شوخی نمی کنم ها! جدی می گویم. 
این یک نمونه اش است که برایتان می گذارم و امیدوارم فیلتر نباشد و بتوانید ببینید چه خبر است! 
این هم یک نمونه ی دیگرش که معلوم نیست در داخل به کشته شدن ختم شد یا خریدشان مسالمت آمیز بود  البته این از یوتیوب است و برای باز کردنش حتماً باید از فیلترشکن استفاده کنید.

این یکی هم بخیر گذشت اما نوشته از ساعت ۳:۴۵ صبح در صف خرید بودند 
https://www.youtube.com/watch?v=2zBWjlkKDpA

اینها را گذاشتم اما نترسید من هیچوقت از نصف شب برای خرید نرفته ام و هیچ جنسی برایم انقدر مهم و باارزش و حیاتی نبوده است که بخواهم خودم را به سیل جمعیت بسپارم که آیا پشت بندش جان سالم به در ببرم یا نه.  
روز Boxing Day به این وحشتناکی نیست و همه چیز معمولی پیش می رود. البته بعضی از فروشگاه ها فقط همان روز Boxing Day حراج دارند و برخی دیگر به اسم Boxing Week طی چند روز آینده یا یک هفته ی بعد از ۲۶ دسامبر را هم حراج دارند. این دومی بهتر است چون دست آدم در خرید باز است و اگر آن یک روز اصلی را نتوانستید به خرید بروید می توانید در روزهای آتی اش همان کالاها را با تخفیف ویژه خریداری نمایید.

باورتان می شود امسال اولین سالی بود در طول این ۶ سال که من روز Boxing Day از خانه خارج شدم و به خرید رفتم؟ آن هم به این دلیل که یک سری وسایل کوچک آشپزخانه مورد نیازمان بود. خب، دمای هوا هم که حسابی افت کرده بود و همینکه از خانه خارج شدیم هوای سرد به عمق جانمان نشست. به قول همسرم، آن روز هوا آدم را می گَزید البته به معنای واقعی کلمه! یک هوای سرد جانگدازی بود که نگو و نپرس! اما هیچکس از رو نرفته بود و همه بیرون بودند. چند عکس از محوطه ی مراکز خریدی که رفتیم برایتان شکار کرده ام که ببینید چقدر آدمیزاد بیرون بودند. 
اما پیش از اینکه عکس های محوطه ی مراکز خرید را ببینیم از همان دم در ببینید آن آفتاب گول زنک که توصیفش پیش از این رفته بود و آن برف و هوا چه شکلی بود و چطور ما را گَزید! 

این پایینی از همان محوطه ی مراکز خرید گرفته شده است. همانطور که قبلاً تر عرض کردم بولدزرها و ماشین های برف روب از شب قبل و صبح خروس خوان محل رفت و آمد ماشین ها و پیاده رو ها را تمیز می کنند و در یک قسمتی این برف ها تلنبار می شود تا کی هوا حالش خوب شود و اینها آب شوند.  عکس یکی از این ماشین های برف روب را همین پریروز که ۳۱ دسامبر بود پشت فرمان و چراغ قرمز شکار کرده ام که بعداً برایتان می گذارم.


مسیر برف روبی شده ی ماشین ها

این فروشگاه پایینی (Dollarama) که در عکس مشاهده می کنید فروشگاه اجناس پلاستیکی و غیره و ذلک است که قیمت هایش بهتر از فروشگاه های دیگر است و چیزهای خوبی در آن یافت می شود. کلاً گران ترین جنسش از ۳.۵ یا ۴ دلار بالاتر نیست. البته از سال ۲۰۱۱ تا همین پارسال نهایت قیمت وسایلش ۳ دلار بود اما از پارسال حدود ۵۰ سنت هر کدام از وسایل را گران تر کردند.

این هم آن طرف محوطه ی مراکز خرید

شاید برایتان سؤال پیش آید که چرا از داخل مغازه ها عکس نگرفته ام؟  خب، اینجا نمی شود به این راحتی از مردم عکس گرفت و چون داخل مغازه ها و فروشگاه ها مردم زیاد بودند ترجیح دادم از بیرون عکس بگیرم تا از تعداد ماشین ها به جمعیت پی ببرید. اینها به عکس گرفتن بدون اجازه حساسند.
عرض به خدمتتان که آن قدر هوا سرد بود که در حد دستکش درآوردن و عکس گرفتن هم به صلاح نبود و احتمال سرمازدگی دستهایم بسیار بود. بنابراین به همین چند عکس بسنده کردم.

خدا پشت و پناه مردم سرزمینمان باشد... 
آمین!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، Boxing Day، معرفی Dollarama، زمستان کانادا، اشاره به Black Friday،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 13 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام و عرض ادب
بله روز ۲۵ دسامبر هم که کریسمس است گذشت با برف و ... . کانادایی ها همانطور که پیش از این هم عرض کرده بودم اگر کریسمسشان برف نیاید یا نداشته باشد به دلشان نمی نشیند. اینجا هم ماشاءالله برف ریز ریز می بارد اما مستمر... انقدری که یک ماشین زیرش دفن شود.  یعنی انقدری می بارد که ماشین را دفن کند بعد که خیالش راحت شد می رود خودش هم می خوابد  البته اگر خوابش ببرد 
اما موضوعی که باعث می شود وقتی فردا بیدار می شوی زندگی با اینهمه برف به بن بست نخورد و فلج نشود و همچنان مثل روز معمولی بدون برف زندگی ادامه داشته باشد این است که شبی که برف می آید این بولدزرهای برف پاک کن تا صبح یا از یک ساعت معینی از شب تا خود صبح در خیابان هستند و صبح قبل از اینکه شما از خواب ناز بیدار شوید پیاده روها و خیابان ها را رُفته اند تا مشکلی در رفت و آمد رخ ندهد. خب اینهمه مالیات می گیرند وظیفه شان خدمت رسانی است دیگر. همین خوب است که وظیفه ای را که به عهده شان گذاشته اند برایشان تبیین و توجیه کرده اند. دولت کانادا را می گویم. تا آنجا که شنیدم همین مالیات های استانی به خدمات اختصاص می یابد یکی اش همین روزهای برفی و برف روبی قبل از شروع صبح زندگی است. یکی دیگرش همین ساخت و سازهایی است که هر سال و بیشتر در تابستان انجام می شود. بین کانادایی ها یک نمی دانم اسمش را چه بگذارم  یک جمله ی معروف هست که می گویند: «کانادا کلاً دو فصل بیشتر ندارد: فصل ساخت و ساز و فصل زمستان»  یعنی در عمل هم می بینی غیر از این نیست. آن وسط ها اندکی پاییز تزریق می شود و یک هفته ای هم بهار  تابستان هم که فصل ساخت و ساز یا Construction است پس خودش حساب نمی شود.  اما خب زمستان به قدری غلیظ و پر رنگ است که اگر در تابستان آن ساخت و سازها انجام نشود اوضاع بدتر می شود. پیش از این از آن ماده ی سفید یا آبی رنگی که روی برف ها می پاشند تا آب شود نوشته بودم. نمی دانم چه ماده ی عجیب و غریبی است که ضمن اینکه برف ها را آب می کند آسفالت را هم آب می کند. شنیده ام نوع قیر و آسفالتی که در کانادا استفاده می شود یکی از بهترین انواع قیر و آسفالت در جهان است. نمی دانم چقدر صحت دارد اما می گویند چون برف اینجا طولانی مدت است و روی زمین می ماند باید از قیر و آسفالت با کیفیت بهتر تر استفاده کرد تا دوام بیاورد اما با این حال باز هم بعد از زمستان می بینید کف خیابان در بیشتر جاها ترک برداشته است و همین است که تقریباً هر ساله آسفالت نو م ریزند. آن ماده که توصیفش در بالا رفت حتی کفش های غیر کانادایی را هم آب می کند  یعنی اگر چکمه یا پوتین ایران را آوردید اینجا فقط می توانید در هوای بارانی بپوشیدش. زمستان و برف که شروع شد در عرض چند هفته کفشتان از هم شکافته خواهد شد بی شک. تعمیم نمی دهم اما دیده ها و شنیده هایم غیر از این نبوده اند تابحال. بنابراین بهترین گزینه همین است که بخصوص چکمه و پوتین زمستانی از همین محیط خریداری شود چون خودشان می دانند چه چیزی در این جغرافیا کاربرد دارد و حتی میزان مقاومت و گرمازایی چکمه را هم در بیشتر موارد روی اطلاعات چکمه درج می کنند. مثلاً می نویسند مقاوم تا منفی ۴۰ درجه ی سانتی گراد.  حالا شما یک جوراب ضخیم هم بپوشید می شود منفی ۴۵ یا ۵۰ درجه و دیگر خیالتان راحت است که سرما به پایتان نفوذ نمی کند.  قیمت چکمه ها هم متفاوت است اما بهترین زمان خرید چکمه همین حوالی سال نو است و حتی تا فوریه یعنی ماه دوم سال جدید هم می شود حراجی های خوبی در این فقره و در فقره های دیگر پیدا کرد. پس نگران تهیه ی کفشتان نباشید. چند سالی هم هست که چند تا فروشگاه کفش فروشی جدید در شهر ما دایر شده است که از هر مارکی کفش می آورند و همیشه ی خدا می شود جنس های خوب با قیمت مناسب در آنها پیدا کرد. البته هر مارکی فروشگاه مخصوص به خودش را هم دارد اما در آن فروشگاه ها اصولاً قیمت ها بالاتر از فروشگاه های متفرقه است. نمی دانم چرا!؟  عکس از سر در فروشگاه های جدید ندارم اما نام فروشگاه ها را می گذارم برای دوستانی که به زودی قرار است بیایند که بدانند کجا باید بروند. خوبیش این است که این دو جایی که ما رفتیم و چند بار کفش خریدیم در فاصله ی اندکی از هم قرار دارند در شهر لندن. D&W و Shoe Company که هر دو در خیابان Wonderland تقاطع Southdale واقع هستند. آن ردیف های آخر مغازه همیشه کفش های تک سایز را به حراج می گذارد با قیمت های مناسب. خب کیفیت که افت نمی کند که! فقط قیمت افت می کند و مناسب می شود و به قول اینها affordable یعنی قابل خرید برای جیب دانشجویی ما و حتی خود کانادایی ها.

گفتم برای خود کانادایی ها: ببینید این فرهنگ خرید در حراجی و تخفیف به قدری در این جغرافیا جا افتاده است که من خیلی دیده ام که خود کانادایی ها هم به طرف این حراجی ها می روند. یعنی منظورم این است که فکر نکنید مثل آنجا کسی که از حراجی چیزی می خرد به این دید به او نگاه می کنند که پول ندارد فقیر است یا چی.  خاطرم هست که در کوچه برلن تهران یک لباس را به یک سوم قیمت روزولت یا مفتح شمالی یا خود هفت تیر می شد خرید. اما آنکه از روزولت خریده بود بلافاصله پشت بند سؤال کسی درباره ی جنس خریداری شده وقتی مکان خرید را می گفت انگاری یک عالمه ارزش روی خودش و جنس خریداری شده اش می آمد!  یا در تبریز اینکه از پاساژ اسکان جنست را خریده باشی یا از ولی عصر خیلی تفاوت می کند تا اینکه از تریبت خریده باشی! دیده ام که می گویم ها!  اما اینجا اگر در حراجی توانستی جنس خوب پیدا کنی یعنی برنده شدی. یعنی توانستی مدیریت خوبی روی هزینه هایت بکنی. این یعنی هنر. مثلاً وقتی یک چکمه ی زمستانی را که قیمت اصلی اش ۱۵۰ دلار بوده می خری۳۰-۴۰ دلار این یعنی هنر خرید کردن در چه زمانی را آموخته ای.  و یک آفرین به جنابعالی بدهکاریم همگی. 
یک خاطره ی جالب هم از روز اول ورودم به لندن در سال ۲۰۱۱ دارم که گفتنش خالی از لطف نخواهد بود. 
روزی که وارد این شهر شدم با یکی از دانشجویان هم دپارتمانی به نام مژگان که از طریق کارشناس دپارتمان نازنینمان (منظورم کارشناس نازنین دپارتمانمان بود )  آشنا شده بودم که خیلی اطلاعات در اختیارم قرار داد و متوجه شدم آن هم خانه ای اولی که پیدا کرده بودم و زودتر از من به لندن وارد شده بود یک خانه در همسایگی خانه ی مژگان اجاره کرده بود. بنابراین همان روز یک سری به همین دوستم مژگان زدم. وی  و دوستش یکسری اطلاعات عمومی کلی همان روز اول! به من دادند که مثلاً‌ مواد غذایی را از کجا بخر و از این حرف ها. در خلال صحبت هایشان به من گفتند که: «چون هنوز با دلار کار نکرده ای و ایده ای از مقدار دلاری که خرج می کنی دقیقاً نداری که این گران است یا ارزان، بهتر است الکی دلارها را به باد ندهی. آدم همه چیز را که نمی خرد که! خرید هم وقت خودش را دارد  مثلاً یک جنس دیدی ۵۰ دلار بوده شده ۱۰ دلار زود نروی بخری ها! منتظر باش همان جنس تا ۳-۴ دلار و حتی کمتر هم پایین می آید. ذوق زده نشو تا بیهوده دلارهایت را به باد ندهی». حتی هم خانه ای مژگان که قرار بود چند ماه بعدترش در کریسمس ۲۰۱۲ به ایران بیاید چمدانش را آورد و  باز کرد و سوغاتی هایی را که از چند ماه قبل تر داشت می خرید به من نشان داد که: «ببین! این شلوار جین را ۲ دلار خریدم. این کاپشن را ۳ دلار خریدم. این را ۲.۵ دلار خریدم آن را ۳ دلار خریدم و الخ» من هم اینطوری بودم  نـــــــــــــــــــــــه! می دانم که شما هم اینطوری شده اید الآن. اما واقعیت داشت. مثلاً شلوار جین ۴۰ دلار بود خریده بود ۲ دلار.  حالا این مال چه زمانی است؟ سال ۲۰۱۱ که می شود سال ۱۳۹۰ ما. آن موقع دلار آمریکا در بازار آزاد ۱۲۰۰ - ۱۲۵۰ تومان بود خدابیامرز.  اما همان موقع هم شما شلوار جین۳-۴ هزار تومانی در ایران پیدا نمی کردید که! حالا که به شما این قیمت ها را می دهم با دلار آمریکای بالای ۴ هزار تومان الآن ببینید یعنی چه! تازه آن زمان ها یادم است که دلار کانادا ارزشش اندکی هم بیشتر از دلار آمریکا بود. الآن البته کمتر شده است.

خانم و آقایی که شما باشید عرض کنم خدمت شریفتان که: 
خلاصه اینکه این دو دوست به قدری بنده را شست و شوی مغزی دادند که دیگر به کاپشن بالای ۳ دلار فکر نمی کردم  با هم خانه ای های خودم که می رفتیم خرید وقتی می دیدند یک لباسی ۳۰-۴۰ دلار حراج خورده و مثلاً شده ۱۰ دلار آنها خیلی ذوق زده می شدند و اصرار داشتند که من هم بخرم اما منِ تازه واردِ شست و شوی مغزی داده شده در بدو ورود  می گفتم نه گران است!  به همین دلیل کلی از این بابت سود کردم و وقتی هم خواستم سوغاتی بیاورم همان بار اول، خیلی به جیب دانشجویی ام فشار نیامد چون کم کم طبق آن تربیت اولیه ای که شده بودم  فقط به اجناس ۲-۳ دلاری می اندیشیدم  البته خب همیشه هم اینطوری نبود به هر حال سوغاتی بود کیفیت جنس بیشتر از قیمتش مورد نظرم بود  و همین باعث شد که جنس هایی که می خرم با کیفیت تر باشند و نه گران. اما خداییش دیگر همه چیز ۲-۳ دلار نبود. بیشتر هم بود. 
اما عجیب تر آنکه دیگر آن حراج های سال ۲۰۱۱ -۲۰۱۲ را در فقره ی لباس ندیدم  یا خیلــــــــــی به ندرت که در حد هیچ فرض می شود.
منظورم این است که تربیت خیلی روی آدم تأثیر می گذارد. انسان باید خوب تربیت شود در کل! مثل من.  

یادم هست که پاتوقم فروشگاه GAP بود و برای تفریح می رفتم لای این لباس ها و کلی برای خودم خوش بودم  بعضی از جنس ها که روح آدم را نوازش می کردند... اما این روزها وقتی گذرم به GAP می افتد دیگر از آن حراجی ها خبر و اثری نمانده است. گرچه در بحث مواد غذایی تفاوت چندانی با سال ۲۰۱۱ ندیده ام و حتی برخی اقلام چند سِنتی کمتر هم شده اند. 
چیزی که در کانادا  از همان روزهای اول خیلی به چشمم آمد، این بود که دولت به مواد غذایی ای که نیاز روزانه و روزمره ی مردم است مالیات نمی بندد و این اقلام در طول چندین سال گران هم نمی شوند. خب این اقلام عبارتند از : شیر و نان و تخم مرغ و گوشت و ... . یعنی دست روی نیاز روزانه ی مردم نمی گذارند تا هر کسی با هر سطح درآمدی بتواند اینها را تهیه کند.  اما خب، وقتی شکلات می خری با اینکه خوراکی است اما چون جزو کالاهای موردنیاز ضروری نیست مالیات هم دارد. برای مردم بعضی کشورها! وقتی اینها را تعریف می کنی فکر می کنند که دولت اینها دیوانه است و بلد نیست از طریق جیب مردم پول درآورد و درآمدزایی کند. حق هم دارند خب! آنها که از این موارد ندیده اند که شب عید میوه گران نشود مثلاً. اصلاً این مسائل پیش پا افتاده برای این مردم در برخی از کشورها جزو آمال و آرمان های مردم محسوب می شوند! 

خب در ادامه به چند عکس از روزهای زمستانی اینجا چشم می سپاریم... 

این عکس پایینی از لابی ساختمان ما است که هر ساله برای کریسمس تزیینش می کنند. تقریباً تمام برج های مسکونی را تزیین می کنند هر کدام به شکلی. 
آنها هم تایرهای ماشین ماست که با تایر زمستانی عوضش کرده بودیم و آن شب همسرم به تنهایی همه را در حالی که رینگ ها هم رویشان بود زحمت کشید آورد داخل ساختمان.
این را هم بگویم که تایر زمستانی در این جغرافیا خیلی ضروری است چون اینجا زنجیر چرخ اصلاً ندیده ام و با اینهمه برف واقعاً ماشین راه نمی رود بدون تایر زمستانی. 

نمایی دیگر

این دو عکس پایینی از ظهر و بعد از ظهر روز کریسمس که پست قبلی را برایتان می نوشتم گرفته شده است تفاوت زمانی شان هم کمتر از ۲ ساعت بود. آن آسمان آبی در عکس اول در ساعت ۱۲:۰۳ ظهر گرفته شده است و آن عکس دومی در ساعت ۱:۵۴ بعد از ظهر. می گویم این شهر هزار هوایی است باور نمی کنید خب!  باور کنید خب! 

این هم عکس دومی

چه کریسمسی شد امسال! من همیشه کریسمس ها یاد دختر کبریت فروش می افتم و غمگین می شوم  آن موقع هم برف می بارید و هوا سرد بود... الآن هم هوا سرد است و برف هم نمی بارد اما کودکان و عزیزان هموطن زیر چادرهای نایلونی... چه می کشند خدایا! 

این هم از کرسی ما که ساخته ی دست همسر گرام است و در این شب های سرد زمستانی دایر کرده ایم اما وقتی لذتبخش می شود که هیچکسی در سرما نباشد و نماند! 

خب عکس های روز Boxing day  که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است و به روز خرید معروف است بماند برای بعد...

خدا به داد همه مان برسد در این وانفسا و نگهدارمان باشد... 




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، زمستان کانادا، کریسمس، برف، خرید چکمه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 دی 1396
خاله دانشجو
سلام به همگی

این عنوان یکهو به ذهنم رسید البته خاطره ای پشتش هست که برایتان تعریف می کنم که دورهمی خوش باشیم. 

برادرزاده ام ۳-۴ ساله بود یا شاید ۵ ساله  می رفت مهدکودک، یک شعری یادشان داده بودند که ایشان چون اصل واژه ها را در بخشی از شعر یاد نگرفته بود با واژه های خودش جایگزین کرده بود. البته در پرشین بلاگ یک باری فکر کنم بخشی از این شعر معروف این دانشمند کوچک خانه ی ما را برایتان نوشته بودم. قسمت هایی که با رنگ آبی نوشته می شود خوانش تخصصی کوچولوی خانه ی ما بود 

اینجا که مهد کودکه / پر از گلای کوچکه 
بچه ها مثل گلند / خوب و تمیز و تپلند
مربیان مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون
یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

نسخه ی تغییر یافته ی دانشمند کوچک ما:

لازم به ذکر است که ایشان به جای حرف «ل» می گفت «ر».
اینجا که مهد کودکه پر از گُر 
بچه ها مثل گُرَن
خوب و تمیز و تُپُرَن (واژه ی تو پُر هم با شنیدن این به ذهن اصابت می کرد )
مربیا نِمهربون (فکر می کرد «ن» مال مهربون است و وسطش یک مکثی می کرد و نِمهربون رو با شدت ادا می کرد)
خوب و تمیز و تُپُرَن 
یاد می دهن به بچه ها
... (یادش نمی آمد...)
یاد می دهن به بچه ها
همه چی یاد میدن 

و این شد که شد خاطره ی شعر خوانی و بازخوانی اشعار کودکی ما به این شکل که می بینید. 

این عنوان «از همه چیز و همه جا» از آن شعر در خاطرم مانده بود که گزینه ی خوبی برای این مطلب یافتمش. 

راستش را بخواهید نمی دانم در این وانفسای روزهای هر روز سخت تر از دیروز خودمان در آن جغرافیا، اینکه بیایم عکس از روزهای این جغرافیا بگذارم کار درستی است یا نه!؟ حتی تصمیم داشتم که دیگر عکس نگذارم چون ممکن است خدای ناکرده خدای ناکرده با اینکه قصد بنده این نیست و خدا از دلها آگاه است اما یک وقت این احساس در دلتان بیاید که : خوش به حالشان و از اینطور حرف ها.  بنده به هیچ وجه قصد ندارم و هیچوقت نداشته ام دست روی دل کسی بگذارم یا دلی را بسوزانم. هرگز!  اما در همین افکار بودم که دیروز پریروزها یکی از خوانندگان عزیز نوشتند که: «می آیم این صفحه که اندکی دلم باز شود و عکس و ... ببینم شما هم هی از مشکلات ایران می گویید». این حرف مرا به فکر وا داشت که شاید دوستان دیگر هم برای تلطیف فضای روحی شان به این صفحه می آیند و شاید بهتر باشد از حال و هوای این روزهای اینجا بگویم شاااااید در حد چند دقیقه هم فارغ از مسائل و حواشی شوند.
راستش باز نمی دانم سِره کدام است و ناسِره کدام!؟ اما اگر حتی یک نفرتان چنان احساسی بهتان دست داد که امیدوارم ندهد لطفاً بفرمایید تا روش نوشتاری ام را تغییر دهم. به امید روزی که مشکلات وطنی مان هر روز بیشتر از دیروز محو و نابود شوند. بلند بگو تکبیر! 
اگر اشتباه نکنم ۱۲ دسامبر (آنطور که تاریخ عکس نشان می دهد) اولین برف درست و حسابی ما بارید. این هم عکس های آن شب که دید به مرور کم شد و همسرم که آخر شب از سر کار می آید می گفت به سختی می شد راه و جاده را تشخیص داد  و اندکی هم دیرتر از حد معمولش به خانه رسید چون با سرعت پایین باید رانندگی می کردند. قشنگ از پشت پنجره هم معلوم بود که دید خیلی کم شده است. البته دید به مرور از همینی هم که می بینید کمتر تر شد. 


و اینجاست که آدم می فهمد آن ماشین های در پارکینگ روباز صبح که از خواب بیدار می شوند چه سختی هایی خواهند کشید برای ربودن برف از روی ماشین ها. نکته ی قابل توجهی که امسال همسرم گفت و متوجهش شدم این است که بعضی ها برف پاک کن های ماشینشان را باز می کنند تا به شیشه نچسبد و یخ نزند و فردا بتوانند براحتی شیشه را پاک کنند. در این عکس بالایی هم این قضیه به چشم می خورد (ماشین های سمت راست ردیف جلو کنار تیر چراغ برق را زوم کنید).

عکس های پایین هم از روزهای بعدی این ماجراست:
این یکی (پایینی) شیشه ی پنجره ی بالکن ماست که فردا که از خواب بیدار شدیم دیدیم بر اثر سرما یخ زده است. البته بنده یخ زدگی های بیشتر از این را هم حتی در داخل ایران با چشم غیر مسلح دیده ام بنابراین برایم تعجبی نداشت این صحنه. 
بالکن را هم که ملاحظه می فرمایید. برف که می آید بالکن ما هم حسابی برفی می شود. این را هم بگویم که برف اینجا گاهی یک سوز مغز استخوان سوز هم با خودش یا بعد از خودش می آورد. نکته ی دیگری که باید در این جغرافیا به آن دقت کافی داشت این است که: در فصل سرما، اگر آفتاب به چشمتان خورد گول آفتاب را نخورید با لباس معمولی بیرون بروید ها!!! وگرنه شما می مانید و یک عمر پشیمانی از این غفلت و ناآگاهی!  هم آفتاب است هم تا منتهی إلیه قلب آدم سوز سرما نفوذ می کند و تو می مانی و اینهمه تناقض در آب و هوا در یک جا! یعنی نشده یک باری که من گول این آفتاب مصنوعی و مار خوش خط و خال آفتابی را بخورم و حسرت و پشیمانی برایم نمانده باشد.  حالا هر وقت آفتاب می زند در فصل سرما، به هوا می گویم: فکر کردی! یک جوری خودم را بپوشانم و بیرون بیایم که خودت غافلگیر شوی از اینکه نتوانستی گولم بزنی.  به هر حال، از ما گفتن بود. شما اگر آمدید و دلتان خواست خودتان این سوز و سرمای مغز استخوان سوز را به همراه آفتاب گول زنک اینجا تجربه کنید عواقبش پای خودتان و حرف گوش نکردنتان. 




در عکس پایینی دو بنده ی خدا را مشاهده می فرمایید که صبح اول وقتی دارند ماشین را آماده ی حرکت کنند. 


این پایینی هم نمایی از King's University College که یکی از کالج های مربوط به وسترن است و بنده در آنجا به شغل شریف مراقبت امتحانی مشغول بودم. بله، نان از زیر برف و سوز و سرما در می آید جان خواهر! 


این هم یک روز دیگر از کلاس امتحان بود که برف های یکی دو روزه روی هم تلنبار شده بودند و شده بودند این صحنه:

خدایی اش هر چه فکر می کنم با اینکه کارشناس مسائل محیط زیستی و زمین شناسی نیستم اما با همین مقدار تجربه و اطلاعات ناقصم باز هم عقلم قد نمی دهد که زمستان و تابستان جایشان عوض شود و بگوییم طبیعی است خب زمستانی گفته اند تابستانی گفته اند! فصل ها که جابجا شود می شود همینی که در ایران شاهدش هستیم! تغییرات اقلیمی ای که یا به دست بشر است یا به دست بشر بیشتر!!!  و در زمستان نه برفی می آید و در پاییز نه بارانی! خب، این چطور می شود اسمش را طبیعی گذاشت؟ زمستان باید برف داشته باشد تابستان باید گرم باشد بهار باید لبریز از باران باشد خب! 
خدا به داد ماها برسد که فصل هایمان هم دارد جابجا می شود!  یکی از آرزوهای من این است که یک دهم این برف و باران به طور مستمر و همیشگی در ایران ببارد. اما والله خدا چه کند از دست این بشر!؟ آتش که گرفت خشک و تر می سوزد دیگر! این قانون طبیعت است! خدا که با ما دشمنی ندارد که! امروز صبح به همسرم می گفتم: اینکه زمین لرزه و خشکسالی را به مسائل اقلیمی و جغرافیایی و ... ربط می دهند درست است کاری ندارم. اما اینکه همه ی این مسائل یکهو بر سر یک کشور آوار شود چگونه می شود گفت طبیعی است؟ خب خودمان کم دخیل نیستیم در این ماجراها! من اسمش را می گذارم بلا! حالا بگذارید یک دویست سالی از امروزمان بگذرد آیندگان خواهند آمد و ایران خواهد شد کشوری که مثل قوم لوط و عاد و ثمود و نوح و آن دیگران بشود عبرت برای دیگران! راستش مانده ام اینهمه مصیبت و آفت از زمین و آسمان را چگونه به خوش حجابی و بد حجابی ربط دهم این وسط!؟ 

بگذریم که اگر نگذریم باز درد سر می شود...

این پایینی هم مسیری که بنده در آن شب پر از برف طی کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم و برگردم خانه. حالا بعضی ها فکر می کنند که هر که در خارج از کشور است همه اش لب دریاست و خوشگذرانی و خوش به حال! والله ما باید بیشتر کار کنیم تا زندگی کنیم. اینجا نفس کشیدن هم با دلار حساب می شود. باور کنید این حرفها را برای دل خوش کنی شماها که آنجا هستید نمی گویم. واقعیتی ست انکار ناپذیر. این هم نمونه اش که بنده و خیلی های دیگر از این ایستگاه به آن ایستگاه باید در این سرما منتظر اتوبوس باشیم تا از خلال این رفتن ها و آمدن ها چند دلاری حقوق بگیریم. باز هم شکر! 
درباره ی سوز و سرمای زمهریر اینجا قبلاً تر ها گفته بودم و آن Feels Like ی را که در هواشناسی می نویسند برایتان معنی کرده بودم که یعنی دمایی که در هوای آزاد منتظر اتوبوس می مانی و سرما به عمق جانت رخنه می کند و اندامهای داخلی ات یخ می زند اما اتوبوس هنوز نمی آید  آن یعنی همان Feels like هواشناسی.  باور کنید در هیچ لغتنامه ای معنی ای به این دقتی نمی توانید برایش پیدا کنید.  مثلاً نوشته دما منفی ۹ درجه اما Feels like اش منفی ۱۷ درجه است. یعنی هوا به اندازه ی منفی ۱۷ درجه سرد است طبق تعریف بالایی بنده.  


امروز هم که ۲۵ دسامبر است و سالروز تولد حضرت عیسی به روایت مسیحیان. که از همین جا به همه ی مردم و شما خوانندگان خوب این صفحه تبریک می گویم. به قولی چون که صد آمد نود هم پیش ماست  اینکه این روز را تنها به مسیحیان تبریک بگوییم برایم قابل درک نیست بنا به دلیلی که در شعر آمده است. به هر حال، امیدوارم این جشن گرفتن ها و تبریک گفتن ها ما را به کُنه مطلب سوق دهد و تنها به یک شب جشن و مهمانی خلاصه نشود که در این مناسبت ها پیغامهایی ست برای اندیشه کنندگان... 

تا عکسهای برفی دیگر درود و بدرود... 






نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، از همه چیز و همه جا، غریبانه، برف می بارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 دی 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان

شب یلدا هم دارد می رسد...

یاد زلزله زدگان بینوای کرمانشاه و جاهای دیگر که هنوز سر و سامان نگرفته اند می افتم که خدایا! در این سوز و سرما چگونه در چادر دوام می آورند!؟  در یکی از تصاویر ارسالی امدادگران جمعیت امام علی دست یک کودک چهارساله را دیدم که از فرط سرما خشکی زده بود و پوست پوست شده بود انگاری داشته پوست اندازی می کرده!  کابوس های این سال های ما دیگر در خواب نیست که! کابوس های بیداری می بینیم و آتش می گیریم...  این صحنه به قدری برایم دردآور و کابوس گونه است که هر گاه یادم می افتم بی اختیار بغض می کنم و یا اشکم جاری می شود از فرط درد! طفل معصوم چهار ساله قربانی چه چیزهایی می شود آنجا خدایا! صبرت را شکر! 

این ترانه ی ماندگار آقای محمد معتمدی با نام یلدا* را هم به یاد عزیزان از دست رفته ی زلزله گذاشتم که با اینکه حس غریب و غم انگیز شعرش بیداد می کند اما به راحتی هر کداممان می توانیم از ظن خود یارش شویم و به یاد عزیزانی بیافتیم که دیگر در بین ما نیستند و دستشان از دنیای پلید ما کوتاه است و چه خوش به حالشان است و ...
بگذریم...

این دنیای خشم و دژم و جنگ و خون و آتش و ظلم بی پایان و بیداد و استبداد هر روز که از خواب بیدار می شویم خبرهای ناگوارش را در کاممان مثل زهر می چکاند و حالمان را دیگرگون می کند. ببخشید که کلامم شیرین نمی شود  که گفت:
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! (فکر کنم از وحشی بافقی است).

و اما داستان امروز:  
این داستان داغ داغ است مواظب باشید دستتان نسوزد! 

امروز رفته بودیم خرید هفتگی خانه، چندین فروشگاه سر زدیم و از هر کدام چند قلم جنس خریدیم. رسیدیم به Food Basics و چند قلم میوه برداشتم و آمدیم حساب کردیم سر صندوق و داشتیم می رفتیم بیرون که وقتی چرخ خرید را داشتم سر جایش می گذاشتم دیدم ای داد بیداد! طالبی برداشتم و گوشه ی چرخ مانده و حساب نکردیم! همسرم زحمت کشید و طالبی را برد داخل که به همان صندوق دار بگوید حساب کند. بقیه ی داستان از زبان همسرم:

رفتم به صندوق دار گفتم ببخشید این گوشه ی چرخ مانده بود و ندیده بودیم حساب کنیم لطفاً پول این را برایمان حساب کنید. بعد دیم کارت اعتباری همراهم نیست به صندوقدار گفتم: بروم کارت را از همسرم بگیرم برگردم.

در همین حین یک آقای کانادایی در حال حساب کردن خریدهای خودش بود که برمی گردد و به همسرم می گوید من حسابش کردم نگران نباشید!  من هم همان لحظه دوباره برگشتم به فروشگاه که دیدم آن آقای کانادایی دارد می گوید من حساب کردم. ما دو تا همین طوری ماندیم و گفتیم نه نمی شود. گفت چیزی نیست. نگران نباشید! و رفت...! 
وااااا! خدایااااا! این مدلیش را دیگر ندیده بودیم! بعضی هایشان خیلی دل بزرگی دارند! همسرم می گوید شاید فکر کرده دانشجو هستیم حساب کرد! من می گویم: نه بابا! چه ربطی دارد آخر؟!  به هر حال، یک طالبی مهمان آقای غریبه ی کانادایی شدیم همین طوری یکهویی. 

هنوز طالبی را می بینیم خجالت می کشیم که چرا این کار را کرد!  با احترام به همه ی خوبان در تمام عالم، اما ببخشید ها! ولی خب دست کم ما از این گونه کارها حتی در حد یک طالبی!!! در وطن خود و بین هموطنان خود هم ندیده بودیم خب که عادت کنیم که ممکن است از این اتفاق ها هم پیش آمد کند بین آدمیزادگان!

من دیگر حرفی ندارم. 

یاحق!

*نمی دانم چرا مطلب هایپرلینک شده قلمش هم اندازه ی بقیه متن نمی شود!؟ 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، شب یلدا، زلزله زدگان بینوا، سوز و سرمای هوا و زلزله، آقای غریبه ی کانادایی بزرگ منش،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 18 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...