ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور داده باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو را ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
سلام دوستان
میهن بلاگ هم بازی درمی آورد و نمی گذارد مطلب نوشته ام را پست کنم.

مثلاً می بینید در قانون داخلیشان در صورت استفاده از یک واژه باید کل متن را از پست شدن بازداشت. 

خدایا! یعنی می شود ما یک جا برویم انتخاب واژه های گفتارمان هم دست خودمان باشد؟!  در همین حد انتخاب هم بر ما روا نیست آیا؟!‌

حال، فکر کنید یک متن تقریباً طولانی نوشته ام من چه بدانم کدام واژه به مدیران یا بالادستی های این وبلاگ برخورده که جایگزینش کنم که!؟


مشت هم نمونه ی خروار است البته!

حدیث مفصلش هم با شما...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

سلام به همگی   (خداحافظی نکردم دارم برایتان دست تکان می دهم).

 

همین دو هفته پیش، یک فرصتی به همسرم دست داد که کمی از درس فاصله بگیرد بعد از امتحانات پایان ترمش و آغاز ترم جدیدش. تصمیم گرفتیم یک سفری به مونترآل برویم. داستان امروز به این سفر اختصاص دارد. امیدوارم اطلاعات مفیدی از خلال این سفر به شما بدهم تا بدانید که چه خبر است و چون است.

 

خب، می دانید که ما در ایران ضرورتی پیش آمد نکرده بود که رانندگی کنیم آن هم رانندگی طولانی! اینجا هم که سابقه ی رانندگی مان خیلی زیاد نیست و اگر هم سفری رفتیم دورترین راه آبشار نیاگارا و تورونتو بوده که حدود دو ساعت و دو ساعت و اندی با لندن فاصله داشته اند و همین. نگران نباشید! شکر خدا تصادف نکرده ایم. این را از این جهت گفتم که تصمیم به این عظیمی به یک فاصله ی دور ۷۳۳ کیلومتری خیلی برایمان تصمیم دور و طولانی ای بود. اما دل به دریا زدیم و با این امید که دو نفره رانندگی می کنیم و آرام آرام می رویم و مدام استراحت بین راه می کنیم که خسته نشویم و برسیم به راه افتادیم...

خلاصه ی سفر اینکه: راه ۷-۸ ساعته را حدود ۱۰-۱۱ ساعته پیمودیم و شکر خدا به مقصد رسیدیم.


مفصلش را هم در ذیل بخوانید:

 

یک حاشیه درباره ی جاده های کانادا برایتان بگویم. اینجا خیلی جاده ها بخصوص اگر بزرگراهی باشد امن و راحت است برای رانندگی. فکر می کنم این Service Centre در کانادا یک نهادی است که خدمات بین جاده ای ارائه می دهد. اینجا مثل ایران نیست که رستوران ها یا مکان های استراحتی بین راهی حالت خصوصی داشته باشد. در تمام استان اونتاریو از هر حدود ۴۰ کیلومتر یک استراحتگاهی با نام ONroute (Ontario route) درست کرده اند همه شان به یک شکل و شمایل که داخلش هم کافی شاپ ها هستند مثل Tim Hortons که یک کمپانی کانادایی است برای تهیه ی انواع نوشیدنی های غیرالکلی از جمله قهوه و چایی و نیز دونات و...  و چند عدد مغازه ی ساندویچی و سرویس بهداشتی و ... عکس زیر یکی از همین ONroute ها را نشان می دهد که در تمام استان اونتاریو معماری شان همین طوری است.

 



سرویس بهداشتی هایشان هم به مراتب تمیزتر و مرتب تر از بین راهی های ماست. همین دو عدد گل چقدر حس خوبی به آدم می دهد خدایا! 


یادم نمی رود که در مسافرت های بین شهری طولانی در ایران تا آخرین قطره ی خون همیشه مقاومت می کنم که مبادا گذرم به سرویس بهداشتی ها بیافتد! از بس که کثیف هستند. اما زمانی که به نمازخانه می روم خیلی غمم می آید که خدایا! کشور اسلامی، ألنظافَةُ مِنَ الإیمان مثلاً!!! بدترین جاهای این مکان های بین راهی نمازخانه ها هستند که فقط از سر اجبار و معلوم است به ضرب زور و اکراه ساخته شده اند و یک موکت کثیفی هم همین طوری پهن کرده اند (واژه ی اصلیش پهن کردن هم نیست ولو کرده اند است) که از فرط کثیفی آدم رغبت نمی کند روی آن به عبادت بایستد! اگر هم زمستان باشد تو گویی نمازخانه های بین راهی محلی برای نیایش با اعمال شاقه هستند در سرمایی زمهریر! اگر بخاری هم بوده باشد خراب است و فقط جهت تظاهر به ارائه ی خدمات در آنجا قرار داده شده است یا برای فرار از دست بازرسی که ممکن است چند سال یکبار هم راهش به آنجا نیافتد! البته که راهشان نمی افتد وگرنه وضع مکان های بین راهی خیلی بهتر از اینها می بایست بود.  اینها تجربه های شخصی من بود از یک محیط و مردمی که ما باشیم و پاکیزگی قرار بود از ایمانمان باشد و از سر و روی در و دیورامان هم ببارد!

البته بی انصافی است اگر این مسائل را به کل کشور تعمیم دهم چون چند بار از راه اصفهان به تهران و برعکس در استراحتگاه های بین راهی ای نگه داشته اند که در نوع خود بسیار عالی بودند و بخصوص سرویس بهداشتی ها و نمازخانه هایشان بسیاااار تمیز و مرتب.   اما مسأله این بود که فقط اتوبوس های گرانقیمت حق داشتند جلوی این مکان ها نگه دارند نه اتوبوس های دیگر. به قول گفتنی فقط VIP ها!  این را هم بگویم که فقط یک مسیرهای خاصی در ایران چنین جاهایی را دارد نه همه ی جاده های بین راهی. من فقط در مسیر تهران به اصفهان و برعکس این را دیده بودم آن هم فکر نکنید از سر دارا بودن ها! نه خیر! اصلاً اتوبوس هایی که از تهران به اصفهان عازم می شدند آن موقع ها نسبت به اتوبوس های شهرهای دیگر پیشرفته تر بودند و VIP طور تر. این مسأله ی VIP خودش هم در همه ی دنیا معضلیست حل ناشدنی که عمداً خودشان دارند اختلاف طبقاتی را اجرا می کنند در بین انسان ها.  در آینده اگر یادم بود بیشتر در این باره خواهم نوشت.

حال، اینها که ادعایی در دینداری و دین مداری ندارند این وضع روشویی هایشان است. گرچه من همیشه گفته ام این خارجی ها واژه ی کثیفی را دارند اما مصداق های بیرونی این واژه برایشان واقعاً نمی دانم چیست (منظورم این است که خیلی به تمیزی و کثیفی اهمیتی نمی دهند) اما دست کم یک ظاهر موجهی می سازند خب! ما همان را هم نداریم.  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل! 

همین امکانات منظم بین راهی در فاصله های معین به همراه امنیت جاده ها مسافرت را به مراتب راحت تر می کند. امنیت جاده ها هم که عرض می کنم به این صورت است که در بیشتر مسیرهای بین شهری و استانی بزرگراه های پهنی ساخته اند که بعضی هایشان در هر طرف رفت و برگشت هر کدام ۵ یا ۶ خط هستند. نکته ی حائز اهمیت اینکه در جاده ها و اتوبان ها عوارض نمی گیرند. فقط یکی دو اتوبان به نام ۴۰۷ و اگر اشتباه نکنم ۴۰۲ دیده ام که اگر وارد آن مسیر بشوید دوربین های مسیر با توجه به شماره پلاکتان یک قبضی را به در خانه تان می فرستند جهت پرداخت عوارض. در باقی جاده ها عوارضی در کار نیست. اتوبان هایی که عوارض دارند اغلب خلوت هستند و شما را زودتر به مقصد می رسانند. خب، طبق معمول هر چقدر پول بدهید آش می خورید دیگر. یک VIP طور دیگر.

این خاطره هم جالب است بدانید. اولین سفری که با ماشین خودمان رفتیم همین دو سال پیش بود به مقصد تورونتو که مدتی پس از آن سفر یک قبضی به در خانه مان آمد که حدود ۳۰ دلار باید بپردازی. من هم فکر کردم موقع رانندگی مرتکب تخلف شده ام و هی فکر می کردم که خدایا من که هیچ خلافی انجام نداده ام که. این دیگر چیست. آخرش زنگ زدم به یکی از دوستانم که یک قبض به نام بزرگراه ۴۰۷ برای ما آمده و من خلاف نداشته ام و ... آن موقع بود که دوستم توضیح داد که ۴۰۷ بزرگراه رایگان نیست و نباید واردش می شدید. حال چرا وارد آنجا شده بودیم به این دلیل که در نقشه ی گوشی در قسمت تنظیماتش گزینه ی avoid tolls را فعال نکرده بودم و گوگل ما را از مسیر زودتر به مقصد برسی راهنمایی کرده بود که از ۴۰۷ می گذشته است. تازه به دوستمان در تورونتو که تعجب کرده بود از زود رسیدنمان هم می گفتم سحرخیز باش تا کامروا باشی یعنی این. چون صبح زود راه افتادیم جاده خلوت بود نگو از ۴۰۷ رفته ایم! از آن زمان به بعد تنظیمات را عوض کردیم که دیگر به سمت ۴۰۷ و مانند آن سوق داده نشویم.

 بقیه را در پست پایین تر از این بخوانید چون باز میهن بلاگ مطلب طولانی را نمی پذیرد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


خب، بین راه چندین بار هم توقف کردیم و دو نفره رانندگی کردیم و وقتی به منزل اقواممان رسیدیم دیگر لهِ له بودیم به قول آقوی همساده.
 همان در بدو ورود هم توبه نامه مان را نوشتیم و خواندیم که: توبه! توبه! دیگر مونترآل بیا نیستیم.

از قدیم گفته اند: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

نگو این داستان توبه نامه در باب مونترآل قرار است نه فقط بخاطر راه طولانی ۷۳۳ کیلومتری اش بلکه به علت های دیگری هم به قوت خود باقی بماند.

پیش از آنکه به ماجرای توصیف مونترآل بپردازم بدینوسیله از مهمان نوازی عزیزانمان در مونترال نهایت سپاسگزاری را می نمایم که محبت خود را به سمت ما روانه کردند و خاطره ای شیرین از حضور در کنار خودشان برای ما رقم زدند. گرچه شاید هرگز این مطالب را نبینند و نخوانند اما از قدیم گفته اند: مَن لَم یَشکُرِ المَخلوق لَم یَشکُرِ الخالِق: کسی که از مخلوق سپاسگزاری نمی کند از خالق هم سپاسگزاری نمی کند. باقی مطالب مربوط به شهر مونترآل است و هیچ ارتباطی به میزبان ما ندارد.

 

یک حاشیه ی دیگر هم بنویسم در باب عکس هایی که از بالکن خانه ی ما بارها دیده اید. خب از بالکن ما پارکینگ ساختمانمان هم پیداست این پارکینگ هم برای ساکنین ساختمان است هم برای ویزیتورها یعنی مهمانان ساختمان و حتی کسانی که ساکن اینجا هستند اما ماشین ندارند و برخی مواقع ماشین کرایه می کنند. همانطور که در عکس های قبلی دیده اید اطراف این برج های مسکونی پر از پارکینگ است.

این حاشیه را از این جهت گفتم تا درباره ی جا پارک در مونترآل صحبت کنم. 

خلاصه اش اینکه:

نیست نگرد ما هم گشتیم به زحمت پیدا کردیم.  

مفصلش هم اینکه: 

اینکه ساختمان های مسکونی بغیر از ساکنین برای مهمانان ساکنین هم پارکینگ داشته باشند فکر می کنم در تمام مونترآل کلاً یا وجود ندارد یا اگر هست به قدری کم هست که ما با چشم غیرمسلحمان نتوانستیم ببینیم که کورسویی از امید در درون مان روشن شود.

 

این مشکلی بود که ما در طول ۵ روز مسافرت با آن درگیر بودیم و مدام باید با توجه به ساعت پارکینگ های خیابان می رفتیم و ماشین را جابجا می کردیم تا جریمه نشویم و آخرش هم یک جریمه ی پارکینگ ۱۷۰ دلاری را به دلیل اینکه کنار پمپ آتشنشانی پارک کرده بودیم قشنگ افتادیم.

فامیلمان می گفت مگر می شود کسی در مونترآل باشد و جریمه نشود دست کم یک بار؟ این مأمورین جریمه هم قشنگ خیابان ها را حفظ هستند و سر ساعت های مقرر که نباید ماشین در مکان های خاصی پارک شود می آیند و نوبت به نوبت جریمه ها را می چسبانند به ماشین و می روند. فکر می کنم درآمد شهر مونترآل از محل جریمه های پارکینگی درآمد کمی نباشد! چون در طی چند روز اقامتمان باز ماشین هایی دیدیم که زیر برف پاک کنشان جریمه گذاشته بودند.

 

در حین همین جا پارک گشتن ها بود که شنیدیم برخی از ساختمان ها اصلاً کلاً برای ساکنین خودشان هم جا پارک ندارند و همه در خیابان پارک می کنند.  فکر کنید از بعد از ظهر ساعت ۴ تا ۷ صبح پارک کردن آزاد باشد یعنی شما کله ی سحر باید بیدار شوید اول بروید ماشینتان را جابجا کنید که جریمه نشوید بعد بیایید بقیه ی خوابتان را ادامه دهید.  من به شخصه به این نوع زندگی می گویم: زندگی با اعمال شاقّه!

 

اما مسأله ی مونترآل فقط جا پارک نبود. از همان بدو ورودمان به شهر با مسائل دیگر این شهر غافلگیر شدیم. ما در یک خیابان که سه خط رفت داشت و سه خط برگشت در حال رانندگی در خط دوم یعنی خط وسط بودیم. خب، خط لبه ی پیاده رو که فقط مخصوص پارک بود. کلاً مثل خیابان های ایران همه در خط کناری پارک کرده بودند و عملاً دو خط برای رانندگی بود. ما در خط وسط در حال رانندگی بودیم که یکهو ماشین جلویی وسط خیابان دوبل پارک کرد و فلاشر ها را روشن کرد و ما هم به سرعت زدیم روی ترمز و در حیرت که این چه حرکت خطرناکی بود وسط خیابان؟ هر چه منتظر شدیم طرف نرفت و مجبور شدیم آمدیم خط سوم و به راهمان ادامه دادیم. جلوتر باز از این نوع دوبل پارک وسط خیابان آن هم به طور ناگهانی چندین مورد دیگر را هم دیدیم و فهمیدیم که گویا در این شهر این جزو حرکات عادی رانندگی محسوب می شود و ایرادی هم ندارد. چون ظاهراً جریمه ای هم برای چنین مواردی در کار نبود. وقتی این مورد را به فامیلمان گفتیم گفتند اینجا عادی است. مگر در لندن دوبل پارک نمی کنند؟ گفتیم: نه والله! در لندن بغیر از مرکز شهر که پارکینگ ندارد و سمت راست خیابان برای پارک است در هیچ کجای شهر پارک کنار خیابان هم نداریم چه برسد به دوبل پارک آنطوری! تازه در همان مرکز شهر لندن هم کسی دوبل پارک نمی ایستد وسط خیابان.


اما مسأله ی مونترآل به همین جا هم ختم نشد! آنچه در حین گشت و گذار در این شهر بر ما عیان شد این بود که در این شهر خط کشی راهنمایی رانندگی چه برای عابر چه برای ماشین ها همچین معنای خاصی ندارد در بیشتر مناطق، اگر از عهد قدیم خط کشی ای بود که بود اگر نبود دیگر نیست و به خودشان زحمت نداده اند یک خط کشی منظم و مرتبی انجام دهند تا راننده ها گیج نشوند. یعنی آن سه خط رفت و سه خط برگشتی که در بالا داشتم توضیح می دادم درواقع خط فرضی بودند نه خط واقعی.  باید خودتان چشمی آن خطوط بین خطوط را ترسیم و تجسم کنید و طبق یک خط کشی ذهنی رانندگی کنید در این شهر. رهگذران هم باید یک خط فرضی عابر پیاده تجسم کنند و از روی آن از وسط خیابان عبور نمایند. حال، این وسط می دیدی یکهو مسیر خیابان کج می شد و شما هم که ماشین را هدایت می کردید دیگر از دستتان درمی رفت که خدایا! من الآن در خط فرضی سمت راست بودم یا چپ و باید کدام سمت بیایم.

البته عکس هایی که از شهر گرفته ام یک رگه هایی از خط کشی را دارد آن هم تنها به این دلیل که مرا ضایع کند طبق قانون مورفی! ولی بدون اغراق خیلی خط کشی هایشان کم است در سطح شهر.

 نحوه ی خط کشی در تصویر زیر مشهود است.

 

این هم خط فرضی رهگذران



ادامه در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

اما مسأله ی مونترآل به همین هم خلاصه نمی شود! مورد بعدی تنگی فضا در این شهر بود. خب، مونترآل جزو چند شهر معروف کاناداست خیر سرش!  ما انتظار دیدن شهری در حد و اندازه ی اسمش داشتیم. هر چه در این شهر بیشتر گشتیم کمتر فضای باز و دلبازی دیدیم.

در لندن خیابان های مرکز شهر تنگ هستند و دلباز و وسیع و پهن نیستند و دور و بر خیابان ها همه اش برج ها و آسمان خراش هستند. این حالت درمرکز شهرهای دیگر هم به همین شکل است. در مونترآل شما حتی وقتی دور از مرکز شهر هم هستید باز همین است. به همسرم می گفتم: این «مرکز شهر» در مونترآل کجا تمام می شود پس؟ از بس که کل شهر همین طوری تنگ و خفه بود و جا نبود.

 

اما کاش مسائل مونترآل به همین جا ختم می شد! در حین رانندگی به مورد بسیار خشنی از این شهر برخوردیم که نگو و نپرس! چاله های وسط خیابان ها! البته که چاله نبود چاه بود! در یکی از موارد در حین رانندگی در حالیکه جای خالی دیگری نبود که از روی چاه های وسط خیابان نگذریم به نحوی چهار چرخ ماشین در چاه فرو رفت و درآمد و دوباره در چاه بعدی فرو رفت که من فکر کردم زیر ماشین و بلبرینگ و ... به فنا رفت. روده ی ما هم که به قول مرجانه گلچین گره خورد بماند! این شدیدترین موردش بود و بارها موارد کمتر شدیدتری از این دست را در این شهر مشاهده کردیم. در لندن هم گاهی وسط خیابان چاله ای دیده می شود البته به ندرت. ما که در برخورد با چاله های لندن همه اش در تعجب بودیم که چرا اینها را درست نمی کنند وقتی چاه های مونترآل را دیدیم گفتیم بابا! برویم و قدر شهر خودمان را بدانیم با چاله های نادرش! حکایت این چاله ها هم فکر کنم به زمستان طولانی پربرف در این کشور برمی گردد که می زند آسفالت را هم می شکافد. متأسفانه این یک فقره به قدری غافلگیرکننده پیش آمد کرد که دیگر فرصتی برای عکس برداری باقی نگذاشت.

 

باورتان نمی شود اگر بگویم آن تصویر ذهنی که از مونترآل در ذهن ما شکل گرفته بود آن هم بر اساس عکس های کارت پستالی که از این شهر دیده بودیم (یکی از آن عکس خوشگل موشگل ها را در اولین پست مشاهده کردید) همه اش به یکباره فرو ریخت!

یعنی مدیریت شهری و راهنمایی رانندگی شهر مونترآل به سمت صفر مطلق نزدیک است. من مانده ام اینهمه مالیات می گیرند (مالیات استان کبک ۱۵٪ است) پس این مالیات ها خرج خدمات شهری نمی شود کجا می رود پس!؟ به قول اینها: Good question! 

حال که از این سفر پربار برگشتیم اگر به من بگویند مونترآل را در یک جمله توصیف کن می گویم: «مونترآل جا ندارد»!

 

بافت قدیمی شهر را دست نزده اند که خیابان ها را پهن تر کنند همه جای شهر مثل مرکز شهر شهرهای دیگر است. خیابان ها تنگ، فضا به معنای واقعی کلمه کم! راهنمایی رانندگی بی نظم چه از جهت مدیریتی چه از جهت برخی رانندگان در خیابان های شهر. خیابان ها به طرز عجیبی پستی و بلندی از شرق به غرب دارند به این معنا که شما پستی و بلندی را به جای عمود در نظر گرفتن افقی فرض کنید. یعنی در ماشین به جای اینکه جلو و عقب ماشین بر اثر پستی و بلندی بالا پایین برود از بغل از سمت درهای ماشین ماشین این سمتی یا آن سمتی می شود! این مدل جدید پستی و بلندی افقی است که برای اولین بار در مونترآل مشاهده کردیم.


ادامه ی مطلب در پست پایین تر





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو

کلی هم عکس فقط به نیت وبلاگ برای شما گرفته ام که از بخشی از این واقعیت شهر مونترآل آگاه باشید. عکس ها را در آخرین پست یعنی مسافران مونترآل ۵ به همراه توضیحات مشاهده خواهید کرد.

بله جاهای دیدنی ای هم دارد اگر جا پارک پیدا کنید البته! البته جاهایی که پارک رایگان نیست می شود راحت جا پارک پیدا کرد. می خواهم بگویم آنجا که پارک ماشین برایتان سود اقتصادی داشته است فضای گسترده تری را برای پارکینگ اختصاص داده بودند در باقی موارد نه خیر. البته این مورد آخری در بیشتر شهرها به چشم می خورد. اما در کنار مسأله ی جا نبودن و جا نداشتن در مونترآل این فقره برای ما برجسته شد خب.

 

رفتیم بام مونترآل که از آنجا همه جای شهر دیده می شود از آنجا هم برایتان عکس گرفته ام از دور شاید زیبا به نظر برسد اما در درون آن زیبایی یک بی نظمی عجیب حیرت آوری به چشم می خورد  که وقتی برگشتیم لندن، گفتیم بابا هیچ جا لندن نمی شود. به قول اینها: home sweet home. یعنی هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. خب عکس اول پست مسافران مونترآل ۱ که از اینترنت برداشته ام به نظرم از همان بام مونترآل گرفته شده است. من هم عکس خودم را می گذارم البته هوا هم اصلاً طی سفر ما یاری نکرد و به قدری سرد شد که نتوانستیم زیاد از ماشین پیاده شویم و در شهر بگردیم. مسأله این است که این عکس خوشگل ها از مونترآل که از بالاترین نقطه گرفته شده است و چقدر هم زیباست مثل آواز دهل است خب که از دور شنیدنش خوش است. آدم که همیشه در بام مونترآل زندگی نمی کند که! آدم می آید پایین در شهر زندگی می کند و واقعیت درونی شهر را می بیند که یک چیز کاملاً‌ متفاوتی از آن بالا بالاهاست. البته مونترآل و عکس های خوشگلش از دور مرا به فکر واداشت که بعید نیست که برخی از شهرهای بزرگ دنیا مثل نیویورک هم که همیشه عکس های شبه مونترآلیش را می بینیم و زیبا به نظرمان می رسد همین حکایت را داشته باشند که از بالا دیدن و از پایین دیدنش حکایت زمین تا آسمان باشد.

 اینها را که داشتم می نوشتم یاد کویر دکتر شریعتی افتادم و آن قسمتش که می گوید:

«زیبایی خورشید را باید از دور دید اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم». در اینجا «خورشید» استعاره از «مونترآل» است و «زیبایی از دورش» شباهت بی نظیری به «آواز دهل از دور» دارد. «دور» هم یعنی «بام مونترآل». «نزدیکش رفتن» هم یعنی «از بام مونترآل پایین آمدن» و وارد شهر شدن.  بر من خرده نگیرید که یک ادبیات خوان هستم و هنوز در حال و هوای تز نوشتنم.


ادامه ی مطلب و آخرین قسمتش در پست پایین





نوع مطلب :
برچسب ها : گزارش سفر به مونترآل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398
خاله دانشجو


( کل صفحات : 32 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات