تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو

سلام
«اندر خلق و خوی کانادایی ها» در آن نظرسنجی ای که کرده بودم بیشترین درصد را به خود اختصاص داده بود.
بحث بسیااااار مفصلی ست آغاز این مفصل بودن هم از اینجا نشأت می گیرد که کانادایی یعنی چه؟ یعنی اصل و اصالتاً کانادایی؟ اگر بله که تعدادشان اندک شمار است در برابر خیل عظیم مهاجران اما خب مدل های خاص خودشان را دارند دیگر و می شود درباره شان نوشت.
اگر نه، کانادایی ها شامل آن بچه هایی هم می شود که ریشه شان برای یک کشور دیگر است و والدینشان به این جغرافیا آمدند و بچه دار شدند و بچه ها خب طبیعتاً یک جورهای خیلی زیادی کانادایی هستند و یک جورهایی هم بسته به میزان استحاله ی پدر و مادرهایشان در فرهنگ کانادا یا اصالتی و رگ و ریشه ای از کشور قبلی والدینشان را در خود دارند یا نه. یعنی نمی شود یک نسخه ی کلی پیچید در این فقره. چون واقعاً خانواده به خانواده متفاوت است این قضیه.

اینجا فعلاً زوم می کنم به همان مورد اول که بچه ی ناف کانادایی به حساب می آیند. بقیه اش برای بعد بماند... بخصوص آن مدل ایرانی-کانادایی اش که برای بنده ملموس تر است به دلیل هم رگ و ریشه بودنم با آنها و شاید بتوانم دیده ها و تجربه های شخصی خودم را در این فقره بهتر به شما انتقال دهم.

یک هم خانه ای هندی داشتم به نام کریشنا (یکی از هم خانه ای های زمان مجردی بنده). خیلی بیشتر از آن هم خانه ای اولم که مرغان هوا را هم توانست به حال بنده بگریاند با این کریشنا هم فکر و هم سودا بودم. (اصلاً با آن یکی هیچگونه نقطه ی مشترکی نداشتم خداییش! ) حالا آن زمان انگلیسی من نیز به اندازه ی الآن خوب نبود و اما انگلیسی کریشنا خوب بود اما باز خوب همدیگر را می فهمیدیم.  یکبار در ماه رمضان بود که من روزه بودم و حدود ۶:۳۰ یا نزدیک ۷ بعد از ظهر می شد موقع افطار، نیم ساعت مانده به افطار همیشه یک آب جوش می گذاشتم و با نان و پنیر افطار می کردم. فکر نکنید مثل بعضی ها! متواضع بودم و به نان و پنیر اکتفا می کردم ها! دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ!*  نه خیر! به دلیل اینکه وقتی از همان اول شروع می کردم به شام خوردن معده ام که یکهو سنگین می شد حالم بد می شد بنابراین اول با نان و پنیر افطار می کردم بعد شام مفصل می خوردم!‌ یک بار نیم ساعت مانده به افطار قبل از اینکه کریشنا از سر کار بیاید حالم به قدری بد شد که افتادم روی تخت و نتوانستم بلند شوم بروم آب بگذارم جوش بیاید. کریشنا هم می دانست که روزه هستم و تا کی روزه هستم و بعدش روال کارم به چه صورت است. وقتی آمد خانه، دید نه آب جوش آماده است نه سفره پهن است من هم افتاده ام روی تخت نمی توانم تکان بخورم. یادم نیست اصلاً لباس هایش را عوض کرد یا نکرد بلافاصله رفت آب جوش گذاشت و سفره پهن کرد و نان و پنیر آورد و با من نشست سر سفره تا افطار کردم و رنگ و رویی در من دمیده شد و بعد رفت در اتاقش. می خواهم بگویم ببینید با یک هندی غیر هم زبان آدم چقدر می تواند همدل باشد اما با یک هموطن و همزبان چقدر بیگانه! نمونه ی دیگرش اینکه کریشنا گیاهخوار بود و حتی دیدن گوشت آزارش می داد. بنابراین من وقتی گوشت می خریدم موقع تمیز کردنش در یک جایی از خانه پناه می گرفتم که کریشنا نبیند یا وقتی که او خانه نبود گوشت ها را آماده می کردم و می گذاشتم فریزر. آن زمانی بود که محل اقامت من در خانه در هال بود. چون از این خانه های گران قیمت اجاره می کردیم که تمیز تر و نوساز بودند و امکاناتشان زیاد بود (قبلاً در وصفشان نوشته ام) و به دلیل اینکه از عهده ی اجاره اش برآییم آپارتمان دو خوابه را سه نفره شریک می شدیم دو نفر اتاق داشتند و یکی در هال ساکن بود و طبیعتاً اجاره ی کمتری می داد. من در هال ساکن بودم اما این دختر به قدری فهیم بود که یک بار نشد بخاطر کمبود درک و شعور وی، بنده در هال اذیت شوم. 
خاطرم هست یک بار همین طور که روی مبل لم داده بودیم از مسلمان ها و شیعه و سنی حرف زد و سؤالاتی پرسید. من هم داشتم تاریخ اسلام را برایش شرح می دادم با یک حالت خاصی گفتم خب قبل از اسلام مردم عربستان بت پرست بودند. بعد نمی دانم چطور شد که درباره ی بت پرست های آن زمان داشتم حرف می زدم و اینکه چقدر کارشان بی معناست با یک حالت خاصی گفتم: فکر کـــــــــــن «بت» می پرستیدند! یک سنگی را می گذاشتند می گفتند خدای ماست و می پرستیدند. یک آن بعد از حرف من، کریشنا با خنده و با خونسردی گفت: خب ما هم الهه داریم دیگر! ما هم بت می پرستیم. دقیقاً با همین قیافه ی این شکلک . مرا می گویید؟ اینطوری شدم  خدایااااا! خیلی سوتی بدی دادم خواستم موضوع را یک جوری جمعش کنم گفتم آخر آنها یک سنگی را نماد خدا می دانند. قضیه بدتر هم شد  گفت: خب ما هم یک مجسمه از خدایمان داریم کلی هم الهه داریم هر کدام هم یک اسمی دارند  فکر کنم دیگر بحث را ادامه ندادم  اما کریشنا هیچگونه موضعگیری ای در برابر حرف من نداشت که چرا اینطوری می گویی یا چی! یا بیاید دفاع کند از الهه هایشان! الآن که دارم اینها را می نویسم دارم به این فکر می کنم که اگر موضوع برعکس بود و کریشنا درباره ی دین من با لحن خاص ریشخندگونه ای حرف می زد آیا من ساکت می شدم یا «بر خودم تکلیف واجب الهی می دانستم» که او را از سوء تعبیرهایی که برایش پیش آمد کرده و ضد تبلیغ های رسانه ها درآورم؟  فکر می کنم ما مسلمان ها واقعاً روحیه ی تسامح و تساهل را نداریم و زود موضع می گیریم و سعی می کنیم یا توجیه کنیم یا طرفمان را بی جواب نگذاریم. حالا این در سطح ما کوچک ترهای بی قدرت است اگر قدرت و پول و ثروت هم از آن ما باشد که کار به جاهای باریک تر می کشد و یکهو طرف یا طالبان صفت می شود یا داعش مرام! طیف وسیعی از خوانش های عجیب و غریب و واقعاً غریب از یک دین!!! 

اصلاً موضوع بحث کریشنا نبود ها! فقط حرف حرف می آورد!  حالا که به اینجا رسیدیم این را هم بگویم که بعد از مدتی زندگی کردن با کریشنا وقتی هم فهمیدم بت پرست است خدا را صد هزار مرتبه شکر هیچگونه تغییری در گفتار و کردارم رخ نداد و همچنان هم صحبت خوبی برای هم باقی ماندیم... خاطرم هست یک بار رفته بود آمریکا و به معبد خودشان. وقتی که برگشت چند عدد میوه آورد و گفت: اینها را خدا فرستاده است.  اینکه در آن لحظه به این بیاندیشم که خدای او یک مجسمه ی چه اندازه ای است که در معبد است و مجسمه ی کوچکترش را نیز کریشنا در ماشینش دارد و وقتی می رویم بیرون یک دستی به سر خدایش می زند وقتی می خواهد بگوید: خدا را شکر (Thanks god)، در آن صورت تنها این افکار مغزم را پر می کرد که هر چه هم از خدای او آمده حرام است و از اینگونه افکار مسموم! که همیشه ماها درگیرش هستیم و از اصل موضوع غافل می شویم. خب او در ذهنش خدایش آنگونه است من خدایم یک گونه ی دیگر. بیچاره میوه چه گناهی کرده است که ما بر سر خداهایمان اختلاف داریم؟! میوه یک نعمت الهی است که من فکر می کنم از طرف خدای من است او هم فکر می کند از طرف خدای اوست. به هر حال، دست خداهایمان درد نکند! من هم گفتم: چه خوب! دستش درد نکند! آورد شستیم و باهم خوردیم. خوشمزه بود چسبید.  این یک نمونه ی کوچکی می تواند باشد از نحوه ی تعامل با ادیان و اندیشه ها و اعتقادات گونه گون. خب این از کریشنا گرچه پست به خلق و خوی کانادایی ها تعلق دارد 

اصلاً اصل آن چیزی که می خواستم از کریشنا بگویم و اینهمه حرف درباره اش زدم غیر از آن اصل مطلب این بود: کریشنا تحصیلات دانشگاهی اش را در آمریکا گذرانده بود و به همراه خانواده اش اقامت کانادا گرفته بودند و ساکن کانادا شده بودند و داشت در کانادا کار می کرد. همیشه در مقایسه میان آمریکایی ها و کانادایی ها یک چیزی می گفت که گرچه آن زمان برای من که خیلی با کانادایی ها در ارتباط و تعامل نبودم خیلی ملموس نبود این حرفش (برعکس او که سر کار می رفت و بیشتر با کانادایی ها در تعامل بود)، اما هر چه می گذرد دست کم در قسمت کاناداییِ موضوع بیشتر می فهمم منظورش را (چون مردم آمریکا را اصلاً نمی شناسم). اما آن حرف چه بود؟
می گفت: آمریکایی ها مردم یک رویی هستند اگر در جلوی رویت با تو خوب هستند یقین بدان پشت سرت هم خوب هستند اگر در جلوی رویت روی خوشی به تو نشان ندادند و از تو بدشان آمد پشت سرت هم همین طوری هستند.  اما کانادایی ها دو رو هستند ممکن است در مقابلت خوشرو و خوش برخورد باشند اما پشت سرت از تو متنفر باشند. 
منظورش این بود که: خیلی روی خوش برخوردی یک کانادایی حساب نکن چون معلوم نیست واقعاً پشت سرت هم انقدر خوش نیت باشد نسبت به تو. البته بیشتر در سر کار ممکن است این موقعیت ها پیش آمد کند که مثلاً سر ارتقاء شغلی یا زیرآب کسی را زدن اینگونه باشند و این مهم باشد که طرفت را بشناسی. اما مثلاً اگر رفتم خرید و صندوقدار رفتار خوبی با من داشت چه اهمیتی دارد که بدانم در دلش از من متنفر است یا نه!؟ به هر حال، طبق قانون و برای حفظ موقعیت فعلی اش اگر هم خودش آدم اخلاقی ای نباشد باز مجبور است خوش برخورد باشد و احترام مشتری را داشته باشد.

این یک مورد از خلق و خوی کانادایی ها بود که من در این ۶ سال می توانم بگویم هم این دو رویی ها را تجربه کرده ام هم خلاف این گفته ها را. بنابراین، طبق عادت دیرینه هیچ چیزی را نمی توانم تعمیم دهم اما این حرف کریشنا را همیشه گوشه ی ذهنم دارد که در روابطم احتیاط کنم.

البته فکر می کنم ما ایرانی ها هم همین طوری هستیم ها!  آدم که سر خودش نمی تواند کلاه بگذارد که! واقعاً کلاه هایمان را قاضی کنیم ببینیم چند بار دو رویی با هزار و یک توجیه شرعی و عرفی و اجتماعی و نظامی و سیاسی و فرهنگی به خرج داده ایم؟!  شاید بی شمار بار! 

اگر با آمریکایی ها هم در تعامل و ارتباط بودم گزارش یک رو بودن یا نبودنشان را بعداً تر ها به سمع و نظرتان می رسانم.

خدا حافظ مردم ما باشد. همین! 


*اشاره به دیالوگ مش قاسم سریال «دایی جان ناپلئون».
پرویز فنی‌زاده بازیگر نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون بود که بر اثر بیماری کزاز در سن 42 سالگی درگذشت. بر روی سنگ قبر وی تکیه کلامش در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است: «دروغ چرا؟ تا قبر چهار قدم، آ، آ، آ، آ». عکس دومی کنار روزنامه همان نقش مش قاسم بود. روحش شاد...!







نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، اندر خلق و خوی کانادایی ها، هم خانه ای بت پرست، روحیه ی تسامح و تساهل، ما ایرانی ها چگونه ایم؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
سلام آخر



سلام ای غروب غریبانه دل 
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن 
سلام ای غم لحظه های جدایی 
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
خداحافظ ای قصه عاشقانه ...
خدا حافظ ای آبی روشن عشق ...
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ...
خداحافظ ای همنشین همیشه ...
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من 
تو را می سپارم به دلهای خسته ...
تو را می سپارم به مینای مهتاب 
تو را می سپارم به دامان دریا ...
اگر شب نشینم اگر شب شکسته 
تو را میسپارم به رویای فردا ...
به شب می سپارم تو را تا نسوزد 
به دل می سپارم تو را تا نمیرد 
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد 
اگر روزگار این صدا را نگیرد 
خداحافظ ای برگ و بار دل من ...
خدا حافظ ای سایه سار همیشه ...
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم 
خداحافظ ای نوبهار همیشه...

خدا به بازماندگانشان صبر عظیم عنایت کند خیلی سخت است...

وقتی خودم را جای آنها می گذارم با چنین مصیبتی، قلبم از حرکت می ایستد 

نه درد آنها که زنده زنده سوختند* و رفتند هضم کردنی ست

نه درد خانواده هایشان که حتی دریغ از مزاری برای در آغوش کشیدن... 

در ترکی یک ضرب المثلی داریم که می گوید:

به آب و آتش نمی توان التماس کرد! این عزیزان از دست رفته دچار هر دوی اینها شدند به یکباره! 



وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.




*آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم 
احساس سوختن به تماشا نمی شود!




نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، دامان دریا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
خاله دانشجو
سلام

واقعاً نمی دانم چه بگویم یا بنویسم. باید خون گریست بر حال همه مان که مصیبت پشت مصیبت اینگونه بر سرمان آوار شد! 
این طرح راست می گوید: همه ی مردم ایران با دریادلان سانچی غرق شدند... 


یک احساس بد درماندگی و استیصال به آدم دست می دهد که خدایا! کجای این ماجراهای مصیبت را می شود کم کرد و دردی بر آلام داغ دیدگان گذاشت. آن زلزله، آن آن مسائل روزهای اخیر...، این هم کشتی سانچی! 

بدبختی این است که از همان جایی که فکرش را نمی کنی می خوری! از چین!!! گفته ها و شنیده ها حاکی از این است که در کمک رسانی به کشتی سانچی دولت چین کم کاری کرده است. خدا می داند چقدر صحت دارد این گفته های مسؤولین شرکت نفت. اما وای به حال ما که گرگی در قالب گوسفند رفیقمان شده باشد! 
حالت اشمئزاز و نفرت به آدم دست می دهد وقتی ببیند دولت چین با بد کمک رسانی اش یا با تعللش، خودش را به کوچه ی علی چپ زده باشد با توجیه های همیشگی!!! تا این عزیزان از دست رفته دیگر بازنگردند! 
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن مثلاً آشنا کرد! 

از همین امروز یک تصمیمی بگیریم تا حد امکان و توان از نعلبکی چینی گرفته تا پوشاک و لوازم بزرگ را خودمان تحریم کنیم تا این کشور گرگ صفت دوست نما! بداند یک من ماست چقدر کره دارد! کار ناشدنی ای نیست. فقط اتحاد ملی می خواهد که متأسفانه ما نداریم و فقط بلدیم به راحتی پشت همدیگر را خالی کنیم!!! 
اما نکته این است که این اتحاد از همین یکی دو نفر شروع می شود و به کل یک جامعه سرایت می کند.

حالم به قدری بد است که اگر دیدید همین روزها سکته کردم بدانید از که و چه بوده است. 






نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، کشتی سانچی، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 دی 1396
خاله دانشجو
سلام
حال و روز خیلی از ماها در سوگ وطن همه جوره:


ببار ای بارون ببار...





نوع مطلب :
برچسب ها : غریبانه، شهیدان امروزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 دی 1396
خاله دانشجو
با سلام به همگی
امیدوارم حالتان خوب باشد. راستش را بخواهید من همیشه می گویم حکایت حال خوبی ما شده حکایت «خوبم به خوبی تو». تا وقتی که بقیه حالشان خوب نباشد آدم حالش خوب نمی شود که!  همین دیروز پریروز بود که شنیدم آقای پرویز پرستویی بازیگر ارجمند و بزرگوار سینمای ایران در گفت و گو با آقای فریدون جیرانی در همین راستا گفته بودند: «نه حالم خوب نیست. تا وقتی که حال مردمم خوب نباشد حال من خوب نمی شود» و باقی ماجرا... 
در ماجرای زلزله ی کرمانشاه و دیدن دستان کوچک آن دختر ۴ ساله ی کرمانشاهی (که از فرط سرما و بی پناهگاه بودن (و هنوز ماندن!) خشکی زده بود و به طرز دلخراشی پوست پوست شده بود و ... ) بود که به همسرم گفتم: «آخر غم این مردم منو می کشه».  درد آنجاست که آدم احساس درماندگی و ناتوانی می کند و نمی داند چگونه می تواند مرهمی بر زحم های مردم بینوای سرمازده باشد. همین کرسی و جای گرم و نرم هم آن زمان که می خواهی از آنها لذت ببری به قول گفتنی زهرمارمان می شود وقتی یاد هموطنان در سرما مانده ی کرمانشاه و کرمان می افتیم. بماند که دیگر خبری از زلزله زدگان هریس و ورزقان و جاهای دیگری که مصیبت کرور کرور بر سرشان آوار شد نداریم و فعلاً  توجهات به سمت و سویی دیگر خارج از زلزله و مصائبش سوق داده شده است. 
البته طبق گفته ی وحشی بافقی عزیز: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر! دیگر در این وانفسا نمی شود از کسی توقع داشت که از گل و بلبل بگوید و دل ای دل ای کند و بگوید همه چی آرومه من چقدر خوشبختم! 

بگذریم که باز درد سر ندهم شما را! 

می خواهم از تدریس این ترمم بگویم برایتان: 
امروز روز اول یکی از واحدهای تدریسم بود. قضیه از این قرار است که این تازه واردینِ ترم یکی دانشگاه که یا هیچ چیزی از فرانسه نمی دانند یا اطلاعات بسیاااار محدودی در حد چند کلمه از این زبان دارند می بایست در ابتدا تعیین سطح شوند توسط دپارتمان فرانسه، بعد مطابق با سطح دانش زبانی شان در کلاس هم سطحشان ثبت نام و به عنوان زبان دوم این درس ها را پاس کنند. دو واحدی که در آزمایشگاه زبان باید تدریس کنم دقیقاً دو واحد آغازین زبان فرانسه است. یعنی مبتدی ها و متوسط ها. Biginner and Intermediate. خب فکر کنم حدیث مفصلش را بتوانید بخوانید خودتان.  بله، از آنجا که این بچه ها هنوز سطح فرانسه شان در حد صحبت کردن کامل نیست و حتی در این حد که اگر فرانسه را کند صحبت نکنی کلاً هیچ چیز نخواهند فهمید یکی از وظایف اصلی بنده در این کلاس ها این است که بیشتر اوقات را انگلیسی صحبت کنم.  خب، اگر داستان های مربوط به زبان انگلیسی بنده را در پرشین بلاگ خوانده بوده باشید می دانید که انگلیسی بنده به خوبی فرانسه ام نیست و بغیر از دستور زبانی که از دوره ی راهنمایی و دبیرستان و اندکی در دانشگاه در خاطرم مانده بود، به جرأت می توانم بگویم بنده زبان انگلیسی ام را در «محیط طبیعی آموزش زبان» که مدام در دوره ی لیسانس می گفتندش در این جغرافیا یاد گرفتم. البته خب هنوز کاستی های زیادی در این زبان دارم. اما شکر خدا بعد از این چند سال اوضاع زبانی ام در حدی هست که بتوانم یک کلاس را به انگلیسی بچرخانم و بگردانم. اما خداییش به هیچ کس توصیه نمی کنم که آموختن زبان را موکول کنند به این «محیط طبیعی آموزش زبان».  پوستم کنده شد تا به همین جایی که هستم و هنوز اینهمه نقص و کاستی دارم رسیدم ها! 

از این جهت نیز مسلماً این کلاس های امسال یک فرصت غنیمت شمرده شده برای بنده به حساب می آیند. به هر حال، من کی می توانستم سطح انگلیسی خودم را بالا ببرم غیر از یک موقعیت اجباری اینچنینی؟!  خداییش اصلاً آدم زور بالای سرش نباشد نمی شود انگار. 

یاد این لطیفه افتادم که:
یک بار یک هواپیما ربا می رود در کابین خلبان و به خلبان می گوید: «من هواپیما ربا هستم مسیرت را به فلان جا تغییر بده». خلبان یک لحظه برمی گردد و شازده را نگاه می کند و می بیند اسلحه ندارد. با خونسردی و بی تفاوتی می گوید: «اما تو که اسلحه نداری که»! هواپیما ربا می گوید: «حتماً باید زور بالا سرت باشه؟ میگم برو برو!». می بینید؟ تازه آن خلبان بود بدون زور بالای سرش اطاعت نکرد. من که جای خود دارم.  شما را نمی دانم در چه وضعیتی هستید در این فقره. 

البته در زبان شُسته رُفته به این می گویند: «توفیق اجباری».  حالا همین توفیق اجباری نصیب بنده شده که چون باید قبل از کلاس کاملاً‌ آماده باشم، بنابراین یکی از این آمادگی هایم شده زبان انگلیسی. چون هر چه را که باید به فرانسه تدریس کنم حال باید به انگلیسی توضیح دهم. 

کلاس امروزم هم که اولین کلاسم بود با گروه سطح متوسط ها بود که قربانش بروم تقریباً همه شان کانادایی بودند. تصور کنید فرانسه ی آنها ضعیف، انگلیسی من.  چه شــــــــــــود!  خدا را شکر یک ملغمه ی خوبی از آب درآمد و تحویلشان دادم امروز.  امیدوارم بهتر از این هم بشود. همین که در همین جلسه ی اول، این ترس و اضطراب تدریس به انگلیسی از جانم درآمدکلی جای شکر دارد والله. 

راستی این را هم بگویم که: داستان این خیلی خیلی زود به بنده جواب دادن مدیر گروه و اعطای این کار به بنده را هم امروز به طور تقریباً کامل متوجه شدم. گویا قوانین و سیاست های اعطای واحد تدریس به دانشجویان به عنوان دستیار تدریس تغییر پیدا کرده و قانون جدید دستشان را باز گذاشته که به دانشجویان سال ششمی هم در صورت نیاز بتوانند واحد اعطا کنند و بنابر شرایط ناگهانی پیش آمد کرده در گروه ما، خود مدیر گروه دپارتمان به آن کارشناس نازنین دپارتمانمان که باهم هم خیلی دوست شده ایم می گوید که سراغ مرا بگیرد و ببیند این کار را می خواهم آیا؟ 

تا یادم نرفته این را هم بگویم چون در حوزه های دیگر هم یک تجربه هم برای خودم شد هم برای شما خواهد شد.

همین سپتامبر که گذشت قبلش دوباره یک واحد برای تدریس بدون TA مانده بود که به همه ایمیل زدند که دانشجویانی که TA نیستند می توانند برای این کار درخواست دهند. با اینکه می دانستم در حکم دانشجوی سال ششمی بعید است به من این کار را بدهند (به همان دلایلی که در پست قبلی شرح دادم)، اما با این حال گفتم یا نصیب و یا قسمت و تقاضایم را به مدیر گروه فرستادم. ایشان هم یک ایمیل تأیید دریافت رزومه ی بنده فرستاد و پس از چند روز به من ایمیل زد که خاله دانشجو  با عرض تأسف شما برای این کار انتخاب نشدی. خب خودم هم می دانستم تا دانشجویان سال پنجمی هستند بعید است مرا انتخاب کنند. این گذشت... اما این ترم که همین مدیر گروه به دلیل پیدا نکردن دانشجوی سال پایین تر برای این دو واحد با کمبود نیرو مواجه شده بود خودش از کارشناس دپارتمان سراغ مرا می گیرد و بقیه ی ماجرا را که می دانید...
این بود که برایم تجربه شد آدم نباید هیچوقت ناامید شود و فکر کند که نه، شانسم پایین است و از این حرف ها! چرا که اگر اول سال من آن درخواست کذایی را نمی دادم برای یک واحد دیگر، شاید مدیر گروه هرگز به یاد من نمی افتاد. اما چون تنها چند ماه از آن زمان می گذرد هنوز در ذهنش بوده است که من هم دنبال کار بودم و الخ... 
می خواهم بگویم: خدا گر ز حکمت ببندد دری اینقدر ناله نکنید ز رحمت گشاید در دیگری! 

شاید توضیح دادنش سخت باشد اما به شخصه و به عینه بارها و بارها در زندگی خودم شاهد دست داشتن خودم در سرنوشت خودم بوده ام. اینکه کجا به صلاحم نیست و چون به صلاحم نبوده منِ بی خبر از همه جا دقیقاً همان مسیری را در پیش گرفته ام که نهایتاً  همان نتیجه ی به صلاح من نیست عایدم شده شاید توضیح دادنش سخت باشد اما خود مرا به این باور و اعتقاد رسانده که: إنَّ اللهّ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِأنفُسِهِم: همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خودشان سرنوشتشان را تغییر دهند.
حالا اگر کسی این حرف بنده را قبول ندارد و فکر می کند تقدیرش از قبل نوشته شده است و او اراده ای در تغییرش ندارد دیگر با خودش. باید آنقدر بنشیند تا صبح دولتش آیا بدمد یا ندمد... 

اما از من گفتن بود. اگر کمی با آگاهی و بصیرت به زندگی خود نگاه کنیم می بینیم چه جاها که بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب شده که آن مسیر را رفته ایم و چه جاها که باز بخاطر انتخاب خودِ خودمان چه خوب که آن خواسته برآورده نشده! و آنجاست که می فهمید به قول مادر عزیز بنده: «خسته دوست دارد میوه زود برسد {که او از آن میل کند} اما! میوه به وقتش می رسد».

در همین فقره ی خسته و میوه خواندن این داستان خالی از لطف و فایده نخواهد بود:

نیکوس_کازانتزاکیس* نقل می کند:

که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید: 

«بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ....
 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. 
آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است، اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان».

فکر می کنم هر روز یک بار موقع بیدار شدن از خواب بهتر است این دو جمله را با خود مرور کنیم و زندگی را آغاز کنیم و فردا و پس فردا و فرداهای دیگر...

حال که به آخر این پست رسیدم دیدم باید عنوانش را بگذارم «از همه چیز و همه جا ۲». 

خدا یار و یاور مردم سرزمینمان باشد! آمین!

 

* به قدری همه چیز را به اسم همه کس در اینترنت پخش می کنند که من اصلاً‌ نمی دانم این گفته واقعاً از ایشان بوده و ایشان که بوده و یا از ایشان نبوده!؟ به هر حال، داستان تأمل برانگیزی بود و مرا به همراه چهار ستون بدنم به شدت تکان داد... شما را نمی دانم!؟




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک تجربه، غریبانه، آموزش زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
خاله دانشجو


( کل صفحات : 18 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...