ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور داده باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو را ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
سلام
کم کم داریم به لحظات ملکوتی دفاع نزدیک می شویم آن هم از نوع آنلاینش. بله دانشگاه همچنان تعطیل است بخاطر کرونا و تمام جلسات دفاع آنلاین برگزار می شود. البته تا حدود یک ماه پیش یا کمتر چراغ سبز برای تاریخ دفاع جدید زدن نداده بودند اما با بررسی سیستم دفاع آنلاین کسانی که خیلی پیشتر تاریخ دفاع زده بودند و افتاده بود به شرایط کرونایی، به این نتیجه رسیدند که جلسات دفاع آنلاین با موفقیت انجام می شود و اجازه دادند که بعدی ها هم که در صف دفاع بودند تاریخ دفاع بزنند.

دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ! استرس هم دارم فکر می کنم از نوع شدیدش اما ظاهرم آرام است و کسی از بیرون نمی فهمد چقدر استرس در جانم ریخته است! با این وضع تا بعد از دفاع هیچ ناخنی در انگشت هایم باقی نماند!  سابیدم رفت... (شوخی می کنم بابا! هنوز تا ناخنگیر کار می کند دندان چرا؟)

بنابراین برای کاهش استرس و گذراندن این آخرین مرحله از تحصیل آکادمیک که اولین مرحله اش و البته پیش از اولین مرحله اش (یعنی پیش دانشگاهی*) با «مداد نرم مشکی پررنگ» شروع کرد (و از آن موقع بنده نسبت به این نوع مداد خاص حساسیت پیدا کردم و هر زمان اسمش آمد تمام گذشته ام آمد جلوی چشمم مثل عذاب ألیم!) به دعای خیر شما همراهان وفادار وبلاگ به شدت نیاز داریم. ایشالله تو عروسی تون جبران کنم. 

زین پس می روم در سکوت تا دفاع باعزتی که قرار است شما برایش دست به دعا بشوید که باعزت و افتخار برگزار شود تمام شود و برگردم با دست پر!

شمارش معکوس را هم بگذارید روی ۲۰ و هر روز بشمارید بیایید پایین....


* من از شمار آن نسل سوخته ی فلک زده ای هستم که دوره ی دوم پیش دانشگاهی را روی آنها امتحان کردند و ماجرا بدین قرار بود که دوره ی اول پیش دانشگاهی یک آزمون ورودی سراسری داشت فقط از دروس سال سوم دبیرستان. بعد گویا دیدند اینطوری نمی شود که! ما گفتیم یکسری بمانند پشت در پیش از کنکور یعنی همان پیش دانشگاهی اما با این آزمون خیلی ها قبول شدند که! یک کاری کنیم که خیلی ها گرفتار بشوند و نتوانند به این زودی ها وارد دانشگاه شوند هزینه ها بیاید پایین. چه کار کنیم چه کار کنیم نوجوانان را بتوانیم بیش از این بدبخت کنیم؟‌ آهان! برای سال دوم تأسیس پیش دانشگاهی بهتر است آزمون سراسری را از سه سال دبیرستان بگیریم اینطوری خیلی ها در مقطع پیش از دانشگاه ریزش می کنند و ما خوش به حالمان می شود.  
اینگونه شد که ما فلک زده های آن سال (سال ۷۶) سه سال دبیرستان را برای ورود به پیش دانشگاهی امتحان دادیم و این جام زهر کنکور را حتی پیش از ورود به دانشگاه در دوره ی پیش دانشگاهی سر کشیدیم (البته سر کشاندندمان) و جمعی از دوستان صمیمی دوران دبیرستانمان بندگان خدا آن سال نتوانستند پیش دانشگاهی پذیرفته شوند و دوستی ها از هم پاشید و چه زندگی ها که با خواب های شبانه ی مسؤولین و تعبیرات روزانه شان در قالب انواع و اقسام کنکورها با طعم های مختلف (پیش دانشگاهی، لیسانس، فوق لیسانس، دکتری) معطل نماند و از قافله ی جویندگان علم جا نماند و چه سرنوشت ها که عوض نشد! 
خواستم بدانید شماها که راحت پس از سال سوم دبیرستان راهی پیش دانشگاهی شده اید بدانید که پیش از شما پیش دانشگاهی کلی کشته و زخمی روحی بر جای گذاشت و پیش از شما پیش قراولانی چون ما بودند که تیرها را به جان خریدند تا اینک شما به نان و نوایی و ثباتی در تحصیل برسید. پس قدر بدانید.

در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 8 خرداد 1399
خاله دانشجو
سلام به همگی
مطلب قبلی به سختی فرستاده شد و دیگر امکان ویرایش چند واژه که اشتباه تایپی دارد وجود ندارد و مدام خطا می دهد. ماند تا یک فرصت دیگر ببینم درد این میهن بلاگ چیست و آیا درمان می شود یا نه.


در پناه حق باشید تندرست و شادکام...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 فروردین 1399
خاله دانشجو
با سلام

ما که قرنطینه هستیم و حتماً شما هم. برادر سید آرمان شاکی بودند که چرا در ایام قرنطینه دستی به سر و روی این وبلاگ نمی کشم و خودشان به من یک ایده دادند که عکس هنرهای خوراکی ام را برای شما بگذارم تا دلتان آب شود.  من هم گفتم باشد اما به شرطی که گناه دلتان آب شدن گردن خودتان باشد نه من!

شماها هر موقع تشریف آوردید کانادا یک بربری طلب شما از من.  والله عکس که تا دلتان بخواهد هست که آدم بگذارد اما باورتان می شود حتی برای خانواده های خودمان نیز دو تا عکس آب و هوا را هم دیگر نمی فرستم؟ دلیل؟ فقط بخاطر اینکه آزرده خاطرشان نکنم که فکر مقایسه ی اینجا و آنجا در ذهنشان بیاید و فکر کنند که ما خیلی خوش به حال هستیم که درواقع اینطوری نیست. به قول آقای احسان محمدی که حتماً می شناسیدشان (همان روزنامه نگار معروف)، «زندگی اسلایسی» دیدن ندارد که! همه در فضای مجازی آن روی خوشگول موشگول زندگیشان را به اشتراک می گذارند و این وسط خیلی ها به اشتباه می افتند و حتی بر سر این اشتباه دلشان هم می سوزد که دیگران همه اش به تفریح و گردش و قربان صدقه ی هم رفتن می گذرانند و زندگی ما اینگونه نیست. می ترسم همین افکار به خوانندگان عزیز و نازنین این صفحه هم دست دهد و دیگر دست و دلم به عکس گذاشتن نمی رود. 

اما این بار چون شاکی خصوصی داشتم مجبور شدم این صفحه را مزین به چند عدد عکس کنم شاید حال خوشی به شما هم دست بدهد در این حصرِ خانگیِ اجباریِ اختیاری.

اول از هنر بربری پزونی خودم شروع می کنم 


ایشان آخرین بربری بود که پریروز پخت شد و همان پریروز دو تایشان استاد شد و یکی هم دیروز استاد شد و امروز پس از نگارش این پست باید بروم سر تنور و در نقش شاطر به ایفای نقش خانه داری بپردازم. 

خدایی اش با اینکه من به ظاهرم نمی خورد که اهل شکم باشم و البته به آن معنا هم واقعاً شکم پرست نیستم اما از آشپزی و پخت و پز خیلی لذت می برم و در واقع نوعی سرگرمی خوشمزه است برایم. تنها ایراد آشپزی این است که تا دور غذا نچرخی و هی قربان صدقه اش نروی خوشمزه نمی شود و می شود کپی غذاهای فست فودی این خارجی ها که نه خریدن دارد نه خوردن. خب دور غذا چرخیدن و خوشمزه کردنش نیز نیازمند وقت است. خدایا! بده وقت ... فکر کنم همین روزهاست که خود خدا با دمپایی دنبالم کند از بس گفتم خدایا بده وقت. 

این هم از بربری پزی های دو سال پیشمان مانده نمی دانم قبلاً در این صفحه گذاشته بودم یا نه. 


قابل توجه کسانی همچون همسر بنده که پیش از آمدن به کانادا نگرانی دارند که آیا در صحرای کانادا چیزی برای خوردن پیدا می شود. بله دیزی از نوع خاله پزش. چرا که نه! این دوری از وطن یکی از مزایایش این است که وقتی کمبود را احساس می کنی خود ساخته می شوی. ما به قدری در خانه مان همه کار می کنیم (البته بیشتر خودم) که همیشه به همه می گویم: «ما از شهر ایران به روستای کانادا مهاجرت کرده ایم».  ماست بندی، نان پزی، کره ی بادام زمینی درست کنی، کیک یزدی پزی، و الخ.  و یکی از پروژه های آتی ام که گذاشتم برای بعد از دفاع رشته پلویی زنی در خانه است. نخندید! به شدت و حدّت کمبود رشته ی پلویی در خانه احساس می شود و خب هر چقدر هم که بخواهیم از ایران بیاوریم باز ریشه ندارد و تمام می شود. اما چون پروژه ی عظیمی است گذاشته ام برای پس از دفاع که با آرامش خاطر به آن بپردازم. به هر حال، آنکه مهاجرت می کند باید پیه یک چیزهایی را به تنش بمالد و با کمبودهای دور از میهن بودن کنار بیاید. یعنی مجبور است کنار بیاید وگرنه خودش اذیت می شود. ما هم دست به کار شده ایم که هر چیزی که دلمان می خواهد و اینجا موجود نیست خودمان درستش کنیم تا هم فال باشد هم تماشا. 
و این هم برای سالهای قبل تر است:




و اما چارشنبه سوری ۹۸ چگونه گذشت. این دومین یا سومین سالی است که ما چارشنبه سوری را در کانادا در داخل منزل با یک شمع در حکم آتش سپری کردیم و خیلی هم خاطره انگیز شد و خوش گذشت. البته بخش اعظم خوش گذشتنش بخاطر ابتکار از روی شمع پریدن بود و فیلم گرفتن و ... 

اما امسال کلی خندیدم سر این از روی شمع پریدن. دوربین را به همسر گرام داده بودم و خودم از روی این شمع که گذاشته بودم روی زمین می پریدم و داشتم شعر سرخی من از تو و کرونای* تو از من را می خواندم یکهو دیدم پشت بندش دارم می گویم این هم از آتش شب یلدای امسال : تو شب یلدای منی او شب یلدای توئه و ...  و وقتی به خودم آمدم که همه ی این قاطی کردن های شب یلدا و شب چارشنبه سوری در فیلم ضبط شده بود و همسر گرام هم بدون اینکه چیزی بگوید فقط داشت ضبط می کرد. 
*کرونا ندارم ها! گفتم اگر هم داشته باشم بدهم به آتش بسوزاندش بشورد برود. 
این هم شمعش :


خب، این هم از این.

این روزهای کرونایی شهر لندن خیلی خلوت شده است. مثل شهر ارواح می ماند. البته چون ما خیلی خلوتی را دوست داریم به همین دلیل از کرونا سپاسگزاریم که بالاخره به ما روی خلوت این شهر را هم نشان داد. گرچه در همان روزهای شلوغی اش هم به گرد پای تورونتو نمی رسد که از جاده های اطراف از ۴۰ کیلومتری تورونتو هم اگر بخواهید عبور کنید ناگزیر در ترافیک شهر ترونتو گرفتار خواهید شد. لندن آن گونه نیست اما این روزها دیگر خلوتی عجیبی دارد که در نوع خودش بی نظیر است.

کرونا را هم که می دانید دیگر. هر چه بر سر انسان ها آورد بماند که جزای عمل خود انسان ها بود و خب آتش که گرفت خشک و تر می سوزد، اما فارغ از این خیلی در حق محیط زیست سنگ تمام گذاشت. یعنی این «ریزک تاج دار» به قول آقای محمد درویش، با ترساندن این موجودات یه سر دو گوش دو پایی که ما انسان ها باشید و در خانه نگهداشتنمان توانست چنان خدمتی به محیط زیست کند که حالش به اندازه ی سال ۱۹۹۰ میلادی خوب شده باشد. گرمایش زمین را کاهش داد. و خب فیلمها را که می بینید که با خانه نشین و در قفس شدن انسان ها تازه حیات وحش جانی دوباره گرفته و حیوانات بازگشته اند و به نظرم آنها نیز از این خلوتی محیط های شهری به حیرت آمده اند که اینها چطور شده عاقل شده اند دیگر نمی آیند بیرون.

این هم دو عکس قرنطینه ای از پشت پنجره:



سوت و کور:



و خب می دانید که بنده به شدت متأثر و پریشان حال از شرایط فعلی محیط زیست شده ام (بخاطر اطلاع یافتن از حال و روز ناخوش زمین از طریق فضای مجازی و نوشته ها و اطلاع رسانی های فعالان محیط زیست) و سعی می کنم در حد و سطح خودم دیگر ضربه ای به محیط زیست نزنم. به همین دلیل است که ۶ ماه است که سطل زباله ی منزل را مدیریت می کنم و در طی این ۶ ماه فقط دو عدد کیسه پلاستیک برای زباله ها استفاده کرده ایم. چطور؟
با خشک کردن پسماند تر خانگی.

حرف در این باره زیاد است اما بنده چون باید بروم سر بربری پختن مجبور هستم به همین جا اکتفا کنم اگر سؤالی داشتید یا فرصت بیشتری داشتم در این زمینه توضیحات مفصلی می دهم تا شما هم از فرصت قرنطینه استفاده کنید و قدمی برای خوب کردن حال محیط زیست بردارید. البته درستش این است که قدم ها آهسته و پیوسته باشد نه یک بار باشد و دیگر نباشد:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهتسه و پیوسته رود

این همان زباله های تر خانه ی ماست که خشک شده است و چقدر بوی معطری می دهد. البته می دانم که الآن فکرتان می رود پیش آشغال های بدبود و لزج و چندش آور خانگی. اما من اصلاً‌ نمی گذارم اوضاع به آن وخامت بیافتد. همان جا که پوست هر چیزی را می گیرم در جا آن را پهن می کنم برای خشک شدن نه اینکه روی هم تلنبار کنم که آب بیاندازند و بیافتند به گندیدگی.



خب، تا دیداری دیگر مواظب خودتان باشید. دستانتان را بشویید و عادت کنید به سر و صورت و چشم و دهانتان نزنید و طرحی نو در این روزهای قرنطینه دراندازید. 

خدا پشت و پناهتان.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 فروردین 1399
خاله دانشجو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 فروردین 1399
خاله دانشجو

با سلام
این داستان فایل Word تز بنده ادامه دارد شد بدین ترتیب که:
آن روز (یک شنبه ۱۵ مارس) که با رنج فراوان توانستم فایل را تنظیم کنم و پی دی افش را به استادم بفرستم تا یک نگاه گذرای نهایی به کل فایل بیاندازند و بعد از تأیید ایشان بفرستم به دانشگاه، همان بعد از ظهرش با اینکه روز یک شنبه ای بود و اینجا روزهای تعطیل بغیر از ما ایرانی ها کسی ایمیل چک نمی کند و تا روز بعدی کاری هم پاسخ نمی دهد استادم پاسخ داده بودند و بنده متوجه نشده بودم.
یک شنبه شب که می رفتیم به سمت دوشنبه خواب خوبی نداشتم و سردرد شدیدی داشتم از فرط فشاری که بر سر این ایتالیک ها کشیده بودم و تا نصف شب نتوانستم بخوابم. همین طور که گوشی را چک می کردم دیدم استادم بعد از ظهر یک شنبه پاسخ داده و دو تا اشکال کوچک در قسمت آخر تز که باید رزومه مان را اضافه کنیم (C.V.) گرفته اند و گفته اند دو واژه را جمع ننویس و مفرد بنویس و بقیه حل است. همان نصف شب این شکلی شدم  که خدایا! برای استادم حل است برای من که تازه اول مصیبت است که! من فکر نمی کردم دوباره اشکالی پیش بیاید و فایل Word تز را بسته ام و امروز که بخواهم باز کنم باز همان آش می شود و همان کاسه (از بس مثل این شکلک، در ذهنم موهای خودم را کشیدم که سردردم بدتر هم شد) یک حالت درماندگی عجیبی در نیمه های شب به من دست داد با آن سردرد شدید و به نحوی که خودم هم نفهمیدم خوابم برد (شاید از فرط حال ناخوش) و صبح بیدار شدم که آن دو اشکال را برطرف کنم و یک بار دیگر از اول تز تا آخرش را چک کنم، دوباره فونت های تغییر یافته را درست کنم و پی دی اف کنم و بفرستم دانشگاه. البته نمی گویم شرش کم چون خیلیییییی زحمت کشیدم و سختی ها به جان خریدم تا این تز تمام شد و به این مرحله رسید. در کل این تز برای من شر نبود بلکه خیلی هم خیر بود... 
این را هم همین جا بگویم که یک شنبه وقتی دیدم همزمان من دارم فونت ها درست می کنم باز از بالا دوباره ایتالیک ها عوض می شوند در یک حالت درماندگی محض که خدایا چه کنم!؟ با صدای بلند شروع کردم با خود Word درد دل کردن:
- تو رو خدا کوتاه بیا! خسته شدم دیگه! بابا! به منم رحم کن دیگه چته آخه؟ گناه دارم به خدا! 
قبلاً ها خیلی قبلاً تر ها منظورم است قضیه برمی گردد به دوران راهنمایی و دبیرستان... شنیده بودم اگر با خلوص نیت دعایی بکنی آن دعا اجابت می شود. آن موقع ها بچه سال بودم فکر می کردم باید چشمهایم را ببندم و صورتم را جمع کنم و دعا کنم که خلوص نیتم بیاید رو.  ناخودآگاه سر نماز در سجده موقع دعا کردن همین حالتی می شدم و تمام عضلات بدنم منقبض می شد تا درجه ی خلوصم را نشان دهم که واقعاً دارم خالصانه دعا می کنم که خدا هم بخاطر خلوص نیت حاجتم را برآورده کند.  الآن شاید برای من و شما آن رفتار خنده دار باشد اما در آن زمان قضیه کاملاً جدی بود.
اینجا می خواهم یک تقلب به شما برسانم اما سعی کنید موقع دعا کردن هایتان با خلوص نیت، تقلب نکنید چون دعا هم دقیقاً متوجه می شود که از روی خاله دانشجو کپی زده اید و ممکن است به این زودی ها برآورده نشود.
و اما تقلبی که می خواهم به شما برسانم این است که:
هر چه زمان گذشت و زمستان و پاییز بیشتری در عمرم دیدم فهمیدم خلوص نیت به منقبض کردن عضلات و صورت را جمع کردن و چشمها را بستن برای تمرکز بیشتر نیست  به این است که وقتی آرزویی می کنی دعایی می کنی به یک منبعی متصل می شوی تمام حواشی ماجرا از ذهنت پاک شود. (حالا بعضی ها که به خدا اعتقادی ندارند می گویند انرژی، امواج، قانون راز، قانون جذب. اشکالی ندارد هر اسمی که شما برایش بگذارید می شود آن منبع اتصالتان). بهتر است مثال عینی نزنم که بعداً نروید همان کارها را انجام دهید و بنا به هزار و یک دلیل به خواسته تان نرسید و آن وقت به جان من هم لعن و نفرین نثار کنید که برو با این تقلب رسوندنت! صفر گرفتیم که!  
چرا اینهمه مقدمه وسط مطلب اصلی آمد؟ به این دلیل که بگویم آن حالت استیصالی که روز یک شنبه پای لپ تاپ به من دست داد و دیگر به طور مستقیم با خود Word درد دل کردم که اذیتم نکند تو گویی خیلی از سر بی چارگی بوده و دوز خالصیتش بالا بوده. چون جواب داد چه جووووووور! 
صبح دوشنبه که دیروز بود پیش از نشستن پای Word اول یک سری به وبلاگ (اینجا) زدم که ببینم شاید یکی از شما دوستان راهنمایی ای چیزی کرده باشید که به دردم بخورد و همان کار را انجام دهم تا ایتالیک ها برنگردند. دیدم بله دو تا از دوستان پیغام گذاشته اند و راهنمایی کرده اند. اول پیغام آنها را خواندم بعد رفتم پای Word.
از بس که این ایتالیک های پاورقی ها اذیتم کرده بود و باهاشان دست و پنجه نرم کرده بودم که دیگر اسم نویسندگانی که عنوان کتابهایشان ایتالیک نمی ماند در خاطرم مانده بود همان ابتدای کار با دستانی لرزان و نفسهایی در سینه حبس اسم یکی شان را جستجو کردم ببینم باز به هم ریخته یا نه. در کمال تعجب دیدم نه به هم نریخته!  یعنی هاااا! شاخ درآوردم.  گفتم مگر می شود من دیشب Word را بسته ام به این نیت که پی دی اف کرده ام و تمام شده است. این اصولاً با یک Word بسته شده باید به هم ریخته بوده باشد چرا سالم است هنوز؟  یکی دیگر را گشتم دیدم آن هم دست نخورده باقی مانده! خدایا! 
باور نکردنی بود و هنوز هم نمی دانم واقعاً چه شده است. همین یکی دو مورد کورسویی از امید را در دلم زنده نگه داشت و گفتم: اشکالی ندارد دوباره از اول چک می کنم اما این بار در یک حالت خوف و رجاء...  بسوزه پدر علم که همه چیز را بخاطرش و در راهش تجربه کردیم و در حلقمان اینهمه را یکجا ریخت! 
مخلص کلام اینکه در کل تز فقط عنوان یک کتاب از ایتالیک به فونت نرمال برگشته بود و دیگر هیچ. 

چرا؟ اگر شما می دانید چرا من هم می دانم. 

گفتم خدایا شکرت! 

و آنجا بود که احساس کردم دیروز واقعاً با یک حالت عجیب روحی خاصی با Word درد دل کرده ام یک حالتی که انگاری درجه ی خلوصش زیاد بوده و جواب داده.

فایل تز را هم به لطف خدا به دانشگاه فرستادم تا بررسی شود و برویم مرحله ی بعدی...

حالا این را هم به آن تقلب اضافه کنم که در آن حالت های خاص روحی که دست به دعا برمی دارم حواسم به این نیست که خلوصش بیشتر باشد ها! نه. همان بالا گفتم «به دور از تمام حواشی». نمی دانم شاید هم تابحال تجربه اش کرده باشید.  یک حالت عجیبی می شود آدم. حتی فردای آن روز که ایتالیک ها برنگشتند به این مسأله پی بردم نه آن لحظه که بخواهم با هوشیاری کامل بدون حواشی دعا کنم تا جواب دهد.
یک چیزی مثل یُدرَکُ وَ لا یُنصَف است یعنی درک می شود ولی وصف نمی شود.

یک تجربه ی شخصی عجیب و غریب و رازآلود...

امیدوارم خدا به داد دل همه ی ما در این وانفسای این روزهای عزیز نزدیک عیدمان برسد و سلامتی و آگاهی را همزمان و یکجا و در یک بسته ی اعطایی به همه مان عطا کند. سلامتی برای ادامه دادن و ساختن جهانی بهتر برای همگی مان و آگاهی که در این مسیر به بیراهه نرویم که بسیاااااار معتقدم تا آگاهی نباشد در هر کاری لنگ خواهیم بود و به نتیجه ی مطلوب نخواهیم رسید.

از صمیم قلب و از اعماق درون به قول آن خانم «با وقارت تمام و با خالصیت جهان» برای همه ی شما دوستان دیده و نادیده ام سلامتی جسمی و روحی و آگاهی و شادکامی و روزهای خوب خوب آرزومندم در این چهارشنبه سوری ای که «قرار است به احترام کادر بهداشت و درمان سرزمینمان و به احترام تمام جان هایی که بر اثر کرونا از دست رفتند و به احترام تمام عزیزان از دست رفته ی دیگر که بخاطر روزهای کرونایی نشد که در جمع برایشان عزاداری کنند» بشود شب چهار شمع سوزی در خانه که به جای بیرون رفتن از خانه در خانه بمانیم و شمع روشن کنیم و از رویش بپریم و خوش باشیم تا بسوزد این ویروس کرونا در این آتش شمع و روزهایمان دوباره رنگی رنگی شود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 اسفند 1398
خاله دانشجو


( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic