ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور داده باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو را ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو
با سلام
همانطور که پیش از این هم عرض کرده ام و شما نیز بارها در شهرهای زیبای خودمان مشاهده کرده اید پاییز برخلاف آن همه زیبایی اش که تو گویی جشنواره ی رنگهاست   عمر بسیار کوتاهی دارد و به یک باد موسمی بند است تا شولای عریانی را به تن تمام درختان بپوشاند.

البته امسال برف زودرسمان نیز زودتر تر از راه رسیده است.

و اینک چشمان شما را با تصاویر زیبای پاییزی می نوازیم:

به مناسبت روز هالووین که ۳۱ اکتبر بود بعضی از خانواده ها جلوی در خانه هایشان را پر از مجسمه و آدمک و اشکال ترسناک و شبح و ... می کنند. اینها هم با این چیزها خوشند دیگر!  البته من نمی دانم چرا با این جشن مردگان یعنی هالووین اصلاً نمی توانم رابطه برقرار کنم.  اگر عکس را بزرگ کنید و ببینید آن گوشه ها به اصل مطلب پی می برید.


و این آسمان همیشه زیبا و آن استاد زبردستِ قلم مو به دست که آن بالا بالاها فقط دارد هنرش را به نمایش می گذارد و بار عام داده است رایگان. فقط کافیست نظاره گر باشیم و لذت ها ببریم... 



دانشگاه ما، میدان روبروی Allumni Hall:


پشت خانه و آن درختان معروف:






این London Taxi هم که در تصویر پایین افتاده است یکی از تاکسی تلفنی های لندن است البته نسبت به Uber گرانتر است اما فکر کنم برای دانشجوها ۱۰٪ تخفیف دارند.



این را هم باز دوباره برای چندمین بار می گویم حواستان باشد همان روزهای آغازین ورودتان به کانادا سعی کنید امتحان G1 یعنی امتحان آیین نامه ی رانندگی را بدهید چون از همان G1 برایتان سابقه ی رانندگی رد می کنند و بعداً ها که ماشین خریدید برای گرفتن بیمه ی ماشین بر حسب سالهایی که سابقه ی گواهینامه دارید مبلغ بیمه تان می تواند کاهش یابد. این یک فقره را خواهش می کنم پشت گوش نیاندازید! من بشوم آینه ی عبرت برای شماها!  اگر ما الآن مجبوریم ماهانه حدود ۱۸۴ دلار بابت بیمه ی ماشین بپردازیم دلیلش این است که G1 را دو سال پیش گرفتیم و تنها دو سال سابقه ی رانندگی برایمان حساب شده است.  در حالیکه بنده سال ۲۰۱۱ آمدم کانادا اما سال ۲۰۱۶ امتحان رانندگی دادم. به قول این کانادایی ها Shame on me! شرم بر من! 

از من گفتن بود امیدوارم از شما هم شنیدن باشد نه پشت گوش انداختن این یک فقره!


خب این هم از این! نیم ساعت طول کشید... برای یک ماه آینده بس است دیگر. 

شما هم بروید یک نفسی تازه کنید و یک ماه دیگر بیایید... 

در پناه حق...




نوع مطلب :
برچسب ها : پادشاه فصل ها پاییز، گواهینامه ی رانندگی، بیمه ی ماشین، برگریزان، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 22 آبان 1397
خاله دانشجو
با سلام به شما خانم Rosa

از حسن نظر شما نسبت به مطالب وبلاگ سپاسگزارم!

شما پیغامتان را در صندوق پیام فرستاده بودید که بنده دریافت کردم اما دگمه ی پاسخ در صندوق پیام موجود نیست. بنابراین مجبور شدم در متن وبلاگ برایتان پیغام بگذارم.  به دلیل اینکه ممکن است این سؤالات به درد دوستان دیگر با شرایط شاید مشابه هم بخورد تنها راه ارتباطی بنده با خوانندگان محترم همین بخش نظرات وبلاگ است. اگر لطف بفرمایید سؤالاتتان را در همین وبلاگ بپرسید در حد توان و اطلاعاتم پاسخ خواهم داد.  البته نظرتان را نباید خصوصی کنید چون نمی شود به نظر خصوصی نیز جواب نوشت. 

در پناه حق باشید! 




نوع مطلب :
برچسب ها : بخض نظرات راه ارتباطی من و شما،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 21 آبان 1397
خاله دانشجو

سلام به همگی

یکی از موضوعاتی که در کانادا خیلی به وفور در اشکال مختلف به چشم می خورد موضوع راحت کردن زندگی برای مردم است. قبلاً تر ها در پرشین بلاگ درباره ی حضور معلولین در فضای جامعه نوشته بودم که چطور در اتوبوس ها امکان سوار شدن یک شخص ویلچردار به اتوبوس فراهم می شود یا چطور می شود براحتی با ویلچر از پیاده رو به خیابان و برعکس حتی بدون کمک شخص دیگری حرکت کرد.

این بار می خواهم از موضوعی مشابه که شامل همه ی مردم می شود صحبت کنم. البته این نمونه هایی که می خواهم بنویسم جزو بدیهیات این محیط است و اگر بنده در محیط قبلی ام شاهد چنین اموری بودم قطعاً نه نیازی بود که درباره اش بنویسم نه اصلاً موضوعیتی داشت و نه اصلاً به ذهنم خطور می کرد که إ! اینها هم مثل ما هستند پس. درواقع برای معنا دادن به نور نیاز به تاریکی هم هست یعنی تا نوری در کار نباشد و همه جا تاریک باشد آدم فکر می کند همیشه همین طوری است دیگر و دیگر اسمی هم به روی آن نمی گذارد. اما وقتی می روی در نور، تاریکی معنا پیدا می کند و می شوند دو تا. بودن یا نبودن! مسأله این است. خوانش حدیث مفصلش با شما... 

امروز باز مراقب امتحان بودم که خودش یک بحث مفصلی دارد این امتحانات جبرانی روزهای جمعه ی کالج شاه...

کلاسی که این امتحانات جمعه برگزار می شود از این کلاس هایی است که مثل کلاس کنفرانس هستند و پله می خورد می رود ردیف بعدی. وقتی همه جا تاریک است و هنوز چراغ ها را روشن نکرده اند شما با یک چنین صحنه ای روبرو می شوید. البته این کلاس تنها کلاس این شکلی نیست ها! از این کلاس ها زیاد است با این سیستم.

 


البته عکس را حدود ۴:۲۰ دقیقه ی بعد از ظهر امروز گرفته ام و هنوز هوا روشن بود به همین دلیل است که هنوز اندکی میزها قابل تشخیص است. اما بنده این عکس را گرفته ام بخاطر نورهای شبرنگی که بر سر هر پله سوار کرده اند تا اگر بی هوا برق ها رفت یا به هر دلیل دیگر اتاق تاریک شد، دانشجویان و اساتید بتوانند راهشان را از طریق این شبرنگ ها پیدا کنند.

وقتی هم چراغ ها را روشن می کنید که دیگر همه چیز عادی است. 

این را هم بگویم که بیشتر کلاس ها امکاناتی مثل پروژکتور و کامپیوتر و ... را دارند البته بنده به عنوان یک خاورمیانه ای می گویم «امکانات» برای اینها «امکانات» نیست مثل زه بغل پراید که جزو «امکانات» خودرو محسوب می شود و باید پول اضافه بدهی نصبش کنی!  برای اینها جزو «ملزومات» کلاس درس است چون بیشتر اساتید از یوتیوب که فیلتر نیست به عنوان برنامه ی کمک درسی هم استفاده می کنند یا برای اینکه مجبور نشوند نصف کلاس را به پای تخته نوشتن هدر دهند از powerpoint بهره می برند تا بازدهی کلاس بیشتر شود بنابراین لازمه ی چنان تدریسی وجود این ابزار و آلات تکنولوژی در کلاس هاست که کاملاً‌ عادی است.

همین شبرنگ ها را در این یکی تصویر که از راهروی منتهی به اتاق اساتید گرفته ام نیز مشاهده می فرمایید. البته هنوز هوا روشن است اما شبرنگ سر پله ها به وضوح قابل دیدن است.

 

این یکی تصویر هم مربوط می شود به محوطه ی بیرون ساختمان که باز سر پله ها را زرد رنگ کرده اند که در شب بدرخشد و چراغ راه مردم شود.

 

می بینید که همین یک مورد چقدر رفت و آمد را راحت می کند.

خاطرم هست که در هر دو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانس بنده پله های راهرو از سنگ مرمر بود و تنها برای اینکه مرمرها به علت استفاده ی زیاد سابیده نشوند و خراب نشوند یا اگر خراب شده اند محافظ داشته باشند  آمده بودند سر پله ها را یک لایه ی فلزی وصل کرده بودند که برخی از آنها هم شل شده بودند و موقع رفت و آمد دانشجویان یک صدای ناموزون چِق چِقی به گوش می رسید که می رفت تا عمق جان و مغز آدم و تو گویی چکش می کوبیدند در سرت! آن زمان فکر نمی کردم روزی با پله های مدل دیگری هم مواجه شوم وگرنه حتماً از آن پله های عکس می گرفتم برای این روزها... البته برخی از پله ها هم آن لایه ی فلزیش کنده شده بود و پله ی سنگی هم سابیده شده بود و چندین بار بچه ها حواسشان نبوده و از پله ی سابیده شده لیز خورده بودند خدا می داند بقیه اش را که چه شان شده بود.  البته اگر اینجا به دلیل یک پله ی سابیده شده دور از جان شما اتفاقی برایتان بیفتد می توانید شکایت کنید از دانشگاه و خسارت بگیرید.

 

یک بنده ی خدایی چند ماه پیش حرف خوبی می زد. می گفت: گاهی مشکل این نیست که شما با آدم بدجنسی طرف هستی. نه، اتفاقاً شاید طرف دلسوز هم باشد مشکل اینجاست که وِی نادان است. مثل دوستی خاله خرسه. این نادانی است که تشخیص راه درست و نادرست را از آدم می گیرد. در بحث خدمات عمومی دولت در کانادا شما بارها و بارها شاهد خواهید بود که مسؤولین امر تا حد بالایی متخصص و آگاه هستند نه نادان.


بالاخره روزی می رسد که از همین چند نفری که زحمت می کشند می آیند اینجا و این نوشته ها و تجربیات را می خوانند یکی شان مسؤولی مدیری چیزی در آن جغرافیا می شوند. امیدوارم در چنان روزی از این نکته های کوچک خدمت رسانی بهره بگیرند و یک جایی را در وطن آباد کنند  حتی در حد چند عدد پله ی محل زندگی و کار و بدین ترتیب زندگی را برای دیگران حتی یک قدم راحت تر کنند.

به امید چنان روزی که گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

 

خلاصه اینکه از قدیم گفته اند:

غبار غم برود حال خوش شود حافظ...

 

در پناه حق!

 





نوع مطلب :
برچسب ها : زندگی در کانادا، خدمات عمومی، راحت کردن زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 19 آبان 1397
خاله دانشجو
با سلام
چند روز پیش داشتم از خانه می رفتم بیرون که با این صحنه مواجه شدم:


یکی از اهالی ساختمان مسکونی ما این پیازها را با این نوشته گذاشته روی میز لابی که ترجمه اش این است:
رایگان است. لطفاً بردارید من زیاد دارم. 
نایلون هم گذاشته برای بردن پیاز 
یک آن یاد دیوار مهربانی خودمان افتادم  البته نمی دانم هنوز در ایران هست و اگر هست مرتب و منظم است یا نه!؟ چون یادم هست که در برخی شهرها لباس هایی که قرار بود به دیوار مهربانی آویزان باشد همه شان روی زمین رها شده بودند  و خب حس بدی به آدم دست می داد که این دیگر چه نوع انفاق کردن است. اما این روزها عکس های زیبایی از مهربانی برخی از کسبه در اینترنت دیده ام که خیلی حالم را خوب کرده است. ما به همین دلگرمی های کوچک نیاز داریم در این وانفسای خشم و خون ... 
همین الآن از این دیوارهای مهربانی که حرف زدم یاد یک نوع مهربانی دیگری افتادم که برایم خیلی تازگی داشت. خب، همانطور که می دانید یا اگر هم نمی دانید الآن عرض می کنم خدمتتان که بنده در یکی از کالج های دانشگاهمان با نام King's College به شغل مراقبت امتحان proctoring  هم مشغول بودم طی این سال ها. البته نه تنها بنده که  این کالج وسترن این امکان را به تمامی دانشجویان تحصیلات تکمیلی می دهد که در طول سال برای امتحانات میان ترم و پایان ترم با عنوان مراقب امتحان مشغول به کار شوند و برای این کار هم حقوق بگیرند تا هم کمک هزینه ای برای دانشجویان باشد هم روند امتحانات کالج شاه (ترجمه ی King's College ) به خوبی و خوشی پیش رود و نیرو کم نیاورند برای مراقبت امتحان. یک معامله ی دو سر سود.  البته این را هم بگویم که یک شغل دیگری بغیر از مراقبت امتحانی در ایام امتحانات هست که کالج شاه این شغل را بیشتر به دانشجویان لیسانس خودش اختصاص می دهد تا آنها نیز یک درآمد هر چند اندکی داشته باشند حین تحصیل. این شغل Hall Monitoring است که عبارت است از: همراهی دانشجویان امتحان دهنده تا سرویس بهداشتی. این گروه که متشکل از یک دانشجوی دختر و یک دانشجوی پسر است در راهروی محل برگزاری امتحان می نشینند و اگر دانشجویی خواست برود دستشویی، او را همراهی می کنند که مبادا تقلب کند. خب، این دو گروه دیده بان راهرو (ترجمه ی بنده برای Hall monitor)  و مراقب امتحان به طور ساعتی حقوق می گیرند. برای مراقب امتحان حدود ۱۹.۲۷ دلار ساعتی و برای دیده بان راهرو حدود ۱۲ دلار و خرده ای ساعتی حساب می شود.

شاید اگر بخواهید بیایید وسترن، آگاهی از این شغل جانبی در کنار دستیاری تدریس و پژوهش برایتان مفید باشد تا یک درآمد جانبی هم داشته باشید. البته پولش زیاد نمی شود چون تعداد مراقبین امتحان زیاد هستند و در طول ترم می بینید یکی دو تا امتحان میان ترم برای هر کس می افتد و ۳-۴ تا امتحان پایان ترم.

البته غرض بنده از تعریف این ماجرا چیز دیگری بود. داشتم از یک نوع مهربانی دیگری صحبت می کردم که در ایام امتحانات در کالج شاه چندین بار مشاهده کرده ام:
برخی از اساتید طی امتحانات پایان ترم پاییز که در دسامبر برگزار می شود با خودشان یک بسته دستمال کاغذی سر جلسه ی امتحان می آورند و می گذارند روی میز که اگر کسی سرماخوردگی و آبریزش و ... داشت و نیازمند دستمال بود دستمال در اختیارش باشد. آن برخی از اساتید حواسشان خوب جمع است. من اولین باری که این صحنه را دیدم خیلی برایم جالب بود که چه کار خوبی کرد این استاد! بچه ها هم از دستمال استفاده می کردند.

راستش را بخواهید نه که در طول تحصیلم در آن جغرافیا از این خبرها اصلاً نبود خب چکار کنم با همین ها ذوق زده می شوم دیگر. 

آنجا ما فقط در حالت مرگ که نیاز به آبجوش داشتیم تا مدام سرفه امانمان را نبرد اجازه داشتیم که یک لیوان آبجوش از آبدارخانه بگیریم بیاوریم سر کلاس. در غیر این صورت هیچکس حتی بطری آب همراهش نبود یعنی نباید می بود که مجبور نشود برای یک آب خوردن برود بیرون. ما خیلی محرومیت های معنوی کشیدیم در طول تحصیل. نمی دانم الآن وضع تحصیل در آنجا به چه صورت است اما فکر نمی کنم تغییر مثبت چشمگیر و برجسته ای صورت گرفته باشد.  
البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان! خیلی دلم می خواهد روزی بشود که بتوانم در آن جغرافیا در دانشگاه تدریس کنم آن هم به شیوه ای که خودم در این جغرافیا از نزدیک تجربه کرده و بسیاااار آموخته ام اما می دانم که نمی شود...  بگذریم...

آرزو بر جوانان عیب نیست خب! 

فقط خواستم حس خوب پیاز مهربانی را به شما منتقل کنم که بحث مراقبت امتحان هم پیش آمد کرد. 
در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، مهربانی، کالج شاه و شغل مراقبت امتحان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 15 آبان 1397
خاله دانشجو

با درود و سلامی دوباره
(برای نگارش در این صفحه، همچنان هیچ گزینه ی دیگری بغیر از نوع قلم و اندازه ی قلم وجود ندارد! :/ )
دوشنبه ای که گذشت یک موضوعی پیش آمد کرد که شاید قبلاً تر ها اندکی درباره اش صحبت کرده بوده باشم آن زمان که درباره ی اجاره ی خانه ی فعلی نوشتم. 

داستانی که تعریف می کنم هدف خود این داستان نیست بلکه از خلال آن می خواهم موضوعی را مطرح کنم تا اگر نگاهمان آلوده به آن مسأله ی ناروا در آن جغرافیا هست اصلاحش کنیم و زیبا ببینیم.

ما پس از گذشت بیش از یک سال از خرید ماشین، تصمیم گرفتیم عوضش کنیم بنا به شرایط فکری و اقتصادی و ...

شاید پیش از این گفته باشم که اینجا هم برای فروش اجناس و کالاهای دست دوم و ... یک سایتی هست به نام Kijiji که مثل دیوار در ایران است. البته این سایت قدمتش خیلی بیشتر از دیوار است. یادم هست سال ۱۳۹۰ که بنده آمده بودم کانادا هنوز دیوار در ایران وجود نداشت و بعداً تر ها آمد. 
بله عرض می کردم که بنده به دلیل اینکه بیشتر از همسر گرام در دسترس هستم قرار شد خودم آگهی فروش ماشین را روی Kijiji بگذارم و اگر کسی تماسی چیزی گرفت بنده پاسخگو باشم. طی حدود ده روز به قدری پیغام از Kijiji و یک سایت آگهی دیگر به نام Letgo گرفتم همراه با چندین تماس تلفنی که قشنگ شده بودم اپراتور فروش ماشین دست دوم. :)

سرتان را درد نیاورم جمعه ی هفته ی پیش یعنی ۱۹ اکتبر دم دم های غروب یک آقای جوان هندی آمد و ماشین را دید و پسندید و همان جا هم یک بیعانه ی ۵۰۰ دلاری به ما داد و یک رسید بین خودمان نوشتیم و امضا کردیم تا ما هفته ی بعد دوشنبه (همین هفته ای که گذشت) safety ماشین را هم بگیریم و درواقع ماشین را certified بفروشیم و بعد از آن ایشان بیایند و باقی پول را پرداخت کنند و ...

اینکه safety اصلاً‌ چه هست و چرا باید گرفت و آیا «باید» دارد یا نه؟ مفصلش بماند برای یک وقت دیگر، مُجمَلش می شود این: معاینه ی فنی خودرو که دیگر همه تان می شناسیدش و می دانید چه هست. این هم همان است.
خریدار هندی ما منتظر معاینه ی فنی ماشین بود که اگر از معاینه فنی قبول شد بیاید و ماشین را بخرد. شب که همسرم از فنشا کالج آمد رفتیم ماشین را به همراه معاینه ی فنی اش از مکان مورد نظر آوردیم خانه تا فردا (یعنی همین سه شنبه ای که گذشت) بنده پیگیر باقی کارها باشیم. چون سند ماشین به نام بنده بود طبیعتاً بنده باید کارهای اداری انتقال سند را انجام می دادم. تا اینجا داشته باشید تا برویم سر گفت و گوی شب قبل (دوشنبه شب) بنده با همسرم:

به همسرم گفتم: «نمی شود فردا کلاس های صبحت را نروی که با ما بیایی برای انتقال سند و تحویل پول؟». همسرم با تعجب پرسید: «چرا؟ خب، خودت این کارها را که می توانی انجام دهی!». اصرار که نه، اما تأکید من بر حضور همسرم برمی گردد به پیش زمینه های بی شماری که بنده از سال های حضورم در آن جغرافیا به یاد داشتم: اینکه برای کارهایی مثل انتقال سند و ... کمتر خانمی به تنهایی و بدون همراهی یک آقا می رود دنبال این کارها و ... :(

وقتی این صحبت را باهم کردیم بنده آن داستان های گذشته ی غم انگیز در ذهنم تداعی شد و دلیل این درخواستم را به همسرم توضیح دادم. تو گویی هنوز در آن محیط به سر می برم که زن هنوز که هنوز است در قرن ۲۱ ام ضعیفه شمرده می شود و حق انتخاب و استقلال و ... را ندارد! :( بعد، با خودم گفتم: نه بابا! اینجا کاناداست و از آن خبرها نیست. البته سر قضیه ی پول هم اندکی ترس داشتم که آنهمه پول در مرکز شهر همراهم نباشد که آن را هم با خریدار حل و فصل کردیم و قرار شد صبح که آمد پول را پرداخت کند بعد برویم Service Ontario که اداره ی مربوط به ثبت و انتقال و دیگر امور اینچنینی است تا سند را به نام ایشان بزنیم.

کارها به خوبی انجام شد و سند ماشین را به نام خریدار جدید زدیم و برگشتیم خانه و ایشان پلاک های خودش را نصب کرد و ماشین خوب ما را با خودش برد... 

طی این کارها بود که دوباره ذهنم به شدت معطوف به بی استقلالی زنان در آن جغرافیا شده است و اینکه جامعه نگاهش ناسالم است و یا می خواهد از زن سوء استفاده کند یا چون زن است سرش را کلاه بگذارند یا چون زن است برود با «صاحبش» بیاید و خیلی باورهای غلط و ناروایی که همه اش منجر به اجحاف در حق زنانمان شده است و تازه بعضی ها ادعایشان هم می شود که در جوامع غربی زنان ابزار جنسی هستند و در کشور ما مصون از نگاه های آلوده!
در حالیکه آنچه در عمل نه در شعار! می بینیم فرسنگ ها با این شعارها فاصله دارد و کاملاً برعکس است. آن مواردی که درباره ی «چون زن است» عنوان کردم همه نشان از جنسیت گرایی و نگاه جنسیت زده ی ماها دارد که نمی توانیم زن را یک موجود مستقل بدانیم که به تنهایی و بدون وصل شدن به نام یک مرد می تواند از عهده ی زندگی اش و کارهایش برآید. آیا این نگاه های جنسیت زده اجازه می دهد که زنان ما از نگاه های آلوده به آنها در حکم یک ابزار جنسی مصون باشند؟
ناگفته نماند که طبق معمول، این صحبت ها را نمی شود مطلق فرض کرد بدین معنا که اینجا هیچ نگاه جنسیت زده ای وجود ندارد و آنجا همیشه آنطور است. به نظرم بهتر است همیشه در هر موضوعی واقعاً «موردی» و جزئی بحث کنیم تا سوء برداشتی مبنی بر تعمیم یک موضوع ایجاد نشود. شما هم بحث های مطرح شده را «موردی» بخوانید و ببینید. :)

فَبَشِّر عِبادیَ الَّذینَ یَستَمِعوُنَ القَولَ فَیَتَّبِعوُنَ أحسَنَهُ (زمر ۱۸)
(پس بشارت ده به آن دسته از بندگانم که اقوال مختلف را می شنوند و بهترینشان را برمی گزینند).

تو خود حدیث مفضل بخوان از این مجمل....

این هم عکس های آلتیما در آخرین لحظات حضورش در پارکینگ ما:





این را هم بگویم که روزهای اول قبل از فروشش که آگهی گذاشته بودیم هنوز نفروخته، دلمان برایش تنگ می شد چه جووووور! اما انسان یک موهبتی بهش اعطا شده به نام «عادت»! انسان عادت می کند و ما هم داریم عادت می کنیم به ماشین جدید و نبود آلتیمای خوبمان. ما که ازش راضی بودیم خدا ازش راضی باشد!  :)




نوع مطلب :
برچسب ها : زن و مرد در کانادا، نگاه جنسیت زده، فروش ماشین، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 3 آبان 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 32 )    ...   8   9   10   11   12   13   14   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic