ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو


سلام
بابت این پست متأسفم اما به نظرم رسید که بهتر است خوانندگان عزیز در جریان تمام ماجرای ذیل باشند!

یکی از خوانندگان وبلاگ که ظاهراً روان شناسی خوانده اند زحمت کشیده اند و از پشت نوشته هایم و از تنهایی ای که در مملکت غریب گریبانگیرم شده و مثل بقیه ی غربت گزیده ها مرا به سمت وبلاگ نویسی کشانده تا تنهایی ام را پر کنم! شخصیت مرا روانکاوی کرده اند و در بخش نظرات یکی از پست ها نوشته اند. فقط نمی دانم چرا تنهایی های من اینقدر دیر به دیر عود می کند در امر وبلاگ نویسی! 
 من هم صلاح را در این دیدم که نظر ایشان را با شما در متن وبلاگ به اشتراک بگذارم تا شما نیز بدانید با چه موجودی که بنده هستم در ارتباط هستید و در صورت صلاحدید خودتان، دیگر از این صفحه عبور نکنید.

البته که خدا از دلها آگاه است!

به ترتیب زمانی این نظرات در باب روانکاوی شخصیت بنده عبارتند از:
۱-
۲-
۳-

نظامی در «لیلی و مجنون» اش گوید:

چون شیر به خود سپه‌شکن باش فرزند خصال خویشتن باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار با خلق خدا ادب نگه‌دار !

و عطار گوید:

اساس راه دین را بر ادب دان

مقرّب از ادب گشتند مردان

ادب شد اصل کار و وصل هجران

هم او شد مایهٔ هر درد و درمان

نشاید بی ادب این ره بسر برد

نشاید هیچکس را داشتن خورد

بچشم حرمت و تعظیم در پیر

نگه کن در همه کین هست توقیر

بروزی هر که باشد مهتر از تو

چنان میدان که هست او بهتر از تو

بجان میکوش در تعظیم هر پیر

که تا در دل نیابی زحمت از پیر

ادب با خالق و خلقان نگهدار

که تا کِشت امیدت بر دهد بار

نگهدار ادب شو در همه حال

که تا مقبول باشد از تو اعمال

چو اعمال تو با آداب باشد

ترا صد گونه فتح الباب باشد

همیشه بی ادب مهجور باشد

مدام از حضرت حق دور باشد

عمل چون با ادب هم یار نبود

عمل را نزد حضرت بار نبود

بترک یک ادب محجوب گردی

یقین با صد هنر معیوب گردی

چو باشی با ادب یابی معانی

چو باشی بی ادب زو باز مانی

ادب آمد درین ره اصل هر کار

همی گویم ادب زنهار زنهار


بنابه توصیه ی بزرگانمان، لطفاً در بخش نظرات این پست هم جانب ادب را نگه داریم 

و بد نگوییم به همدیگر اگر تب داریم!


با سپاس از حُسن توجهتان!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 مرداد 1397
خاله دانشجو
سلام دوستان
امیدوارم حالتان خوب باشد. مدتیست که یک مطلب در ذهنم هست که برایتان بنویسم اما شرایطش جور نمی شود. امروز هم که آمدم این مطلب را بنویسم با نظر یکی از خوانندگان محترم وبلاگ مواجه شدم که ممکن است پس از خواندن این مطلب اینگونه در ذهنتان بیاید که آن نظر باعث نوشتن این مطلب شده است. اینطور نیست. این موضوع مدتهاست که در ذهنم است و به مورد خاصی مرتبط نیست.
بگذارید از آنجایی شروع کنم که خودم خواستم برای پذیرش دانشگاه در کانادا اقدام کنم. کم و بیش در جریان کلیات آن اتفاق و اندکی از حواشیش هستید. اما این بار می خواهم به آن قسمتی از ماجرای گرفتن ویزا اشاره کنم که خودم یکه و تنها بدون هیچ راهنمایی ای و اصلاً بدون اینکه کسی را بشناسم و اطلاعاتم خیلی موثق باشد اقدام به این کار کردم. البته همانطور که در پرشین بلاگ قبلاً ترها نوشته بودم یک وبلاگی بود مال آقای محمد لطیفی که در همین دانشگاه درس خوانده بودند و از آن بهره می بردم. اما آن هم خیلی جزئی تر بود راجع به وسترن و بنده در کلیات ماجرا و نحوه ی اقدام و اخذ پذیرش و ویزا و ... اطلاعات جامعی نداشتم. 
چون هم فرانسه می دانستم و هم اندکی انگلیسی با همان انگلیسی دست و پا شکسته و به کمک فرانسه ام نشستم سایت اداره ی مهاجرت و شهروندی کانادا (www.cic.gc.ca)* را خواندم و مدارک موردنیاز برای گرفتن ویزای تحصیلی را درآوردم تا فرمهای مربوط را پر کنم و مدارکم را بفرستم به سفارت کانادا در ایران. خب آن موقع ها سفارت کانادا در یران دایر بود. هر جا هم در انگلیسی نوشته ها گیر می کردم به دیکشنری مراجعه می کردم تا معنای دقیق آنچه را که نوشته متوجه شوم. اصلاً هم نمی دانستم انجمن هایی مانند Apply abroad هستند که می توانم اطلاعات موثقی از آنها بگیرم و از راهنمایی دیگران نیز بهره ببرم. خب وکیل را هم کسی می گیرد که کلاً زبان بلد نیست و حتی یک سطر را هم نمی تواند بخواند و معنیش را بفهمد بنابراین به یک شخص دیگری نیاز دارد تا کارش را پی بگیرد. بنده در آن سطح هم نبودم البته. اینکه می گویم یکه و تنها واقعاً غیر از این نبود. صاحب آن وبلاگ نیز گویا خیلی مشغله داشت که نمی توانست زیاد وقت بگذارد و پاسخ دهد من هم هیچ کس دیگری را نمی شناختم بنابراین عملاً یکّه و تنها خودم بودم و خدا...
به قدری هم هیچ چیزی نمی دانستم از نحوه پیشبرد کارهای ویزا که فکرش را بکنید تمام فرمهای اخذ ویزا را می بردم بیرون چاپ می کردم (در خانه چاپگر نداشتیم) و می آوردم دستی پر می کردم.  اصلاً یاد آن فرمهای دست نوشته که می افتم باورم نمی شود با همان ها به من ویزا داده بوده باشند. خب درست است که خیلی خوانا و واضح پر کرده بودمشان اما ریسک بزرگی بود یک حرف را جابجا هم می خواندند دردسر می شد و زمان ویزا دادن عقب می افتاد. فکر کنم خود کارمندان سفارت کانادا هم وقتی فرمهای دست نوشته ی بنده را دیده اند کلی خندیده اند که این چقدر شوت است از ماجرا!  
و حال که به آن روزها فکر می کنم می بینم چه اعتماد به نفسی داشته ام که حتی مدارک موردنیاز را با کسی هم چک نکردم که یک موقع ناقص نفرستاده باشمشان! البته کسی هم نبود و تنها منبع موثقم خود سایت اداره ی مهاجرت کانادا بود و همان هم کفایت کرد. یادم نمی رود آن زمان باید ۱۳ تا مدرک را برای ویزا می فرستادم از عدم سوء پیشینه بگیر تا فرم های خودشان شامل اطلاعات شخصی خودت و تمامی اعضای خانواده ات، کل سفرهای خارجی که در عمرت رفته ای، نامه ی پذیرش دانشگاه، نامه ی مقدار بورسی که برنده شده ای تا مطمئن شوند هزینه هایت تأمین خواهد شد و به مشکل مالی برنخواهی خورد، مانده حساب بانکیت در ایران و ... که آن مدارک فارسی باید ترجمه هم می شد و کلاً بدو بدویی داشتم از اینجا به آنجا...
اصلاً‌ در مخیله ام هم نگنجیده بود که جایی باشد که این راهنمایی ها را بتوانی کسب کنی مثل همان apply abroad که عرض کردم.
می خواهم این را بگویم که بعضی ها از اینکه کسی نیست در این حد جزئی کمکشان کند گلایه دارند و فکر می کنند کاری نمی توانند انجام دهند چون کسی نیست راهنمایی شان کند. 
اول اینکه این طرز فکر اشتباه است چون نمونه ی عینی اش خود بنده هستم با آنهمه بی اطلاعی از اوضاع که خودم به لطف خدا به تنهایی کارهایم را پیش بردم. تازه وقتی رسیدم کانادا و چند تا دوست پیدا کردم تازه فهمیدم که چقدر بی اطلاع و ناآگاه بودم از همه چیز! هر که را می دیدم اگر هم آشنایی دوستی کسی را در این طرف نداشت که راهنماییش کند دست کم apply abroad را که می شناخت. وقتی به من گفتند اصلاً‌ نمی دانستم درباره ی چه چیزی حرف می زنند و با کمال تعجب پرسیدم: آنجا کجاست؟
و بدتر از خود من دوستانم در حیرت فرو رفته بودند که: یعنی تو اصلاً با apply abroad کار نکردی؟ می گفتم: اصلاً‌این چیست؟ خوردنیه؟ چیه؟ 
دوم اینکه واقعاً اگر کسی هم بود آیا می توانست در همه ی مراحل پذیرش و اخذ ویزا پا به پای آدم بیاید؟ شاید اعضای خود خانواده ی آدم هم نتوانند اینقدر وقت بگذارند! به این دلیل که همه دغدغه ها و گرفتاری های خودشان را دارند و چه کسی می تواند اینهمه از وقتش را صرف دیگری کند؟ منظورم این نیست که اگر هم کسی باشد کمک نمی کند یا نخواهد کرد! نه خیر! منظورم از بابت خودمان است از طرف خودمان است که می خواهیم از کسی درخواست کمک کنیم اگر دیدیم وقت نمی کنند فکر نکنیم انسان های کمک نکنی هستند یا احساس تعهد نمی کنند در برابر نیازهای دیگران به آنها، یا هر گونه فکر منفی درباره شان نکنیم. بخصوص اگر آن شخصی که می شناسیم در کانادا باشد. فکر نکنیم که وقتی می روند آن طرف و به اصطلاح خرشان از پل رد می شود دیگر کمک رسان نیستند. زمانی که چند بار به آقای لطیفی صاحب آن وبلاگ پیغام دادم و دیدم که خیلی مختصر در چند سطر پاسخ دادند و بعضی از سؤالاتم را حتی پاسخ ندادند علی رغم اینکه تصوری از میزان درگیری تحصیلی و کاری در این جغرافیا نداشتم تنها فکری که کردم این بود که خب حتماً خیلی درگیر است وقت نمی کند جواب دهد.
 بعد که خودم آمدم اینجا، دیدم خدایا! اصلاً زندگی تحصیلی اینجا با ایران قابل مقایسه نیست و واقعاً‌ نمی شود از کسی انتظار داشت که برود دنبال کار آدم یا پیگیر کار دیگران شود یا بنشیند پای کامپیوتر و پاسخ های طولانی با تمام جزئیات به آدم دهد! امیدوارم هر کسی اینها را می خواند روزی بیاید و ببیند که هیچگونه اغراقی از این نظر نمی کنم. چون شاید بگویید بابا! این هم فقط لاف می زند و پای کمک که می شود جا می زند و به آن چیزهایی که می گوید خودش عمل نمی کند و هزار و یک برچسب دیگر! اما واقعیت چیز دیگریست که امیدورام به جای برچسب زدن به دیگران روزی تشریف بیاورید و ببینید چگونه است.
نمی خواهم بترسانمتان! اینکه می گویم اینجا وقت کم می آید بدین معنی نیست که خدایا مگر چکار می کنند؟ چقدر تحصیل سخت است یا چه و چه. 
منظورم این است که: برای ما ایرانی ها که هر کجا در آن جغرافیا می رویم چه خودمان کارمند آنجا باشیم چه ارباب رجوع، می بینیم که بیشتر وقت آدمهایی که قرار است کار کنند و حقوق بگیرند به بیکاری می گذرد یا آنهایی که درس می خوانند بیشتر وقتشان به دودَر کردن کلاس ها می گذرد و خوشگذرانی با رفیقان و شب امتحانی درس خواندن و انتظار نمره ی عالی هم داشتن و کم کاری کردن و انتظار پاداش داشتن و ...، اینها شده عادت های مذمومه که در عمق جانمان نفوذ کرده است و هر کس اینگونه نباشد از نظر خیلی از ماها «زرنگ» نیست و بلد نیست چگونه هم زحمت نکشد هم به نتیجه ی مطلوب برسد! 
حال، اگر بخواهم یک مقایسه ی سریع با تحصیل در این محیط بکنم باید بگویم که اگر شما استادی دارید که پول بورستان از طریق ایشان تأمین می شود باید بدانید که پس از گذراندن واحد های مربوطه که آن هم دیگر شب امتحانی بودن به هیچ وجه جواب نمی دهد که آن درس را پاس کنید! در دوره ای که مشغول پژوهشتان هستید مثل یک کارمند باید صبح بروید دانشگاه برای تحصیل و تا ساعت ۵-۶ عصر و حتی بیشتر در آنجا حضور داشته باشید چون استادتان حواسش هست و شما را چک خواهد کرد که آیا می آیید یا نمی آیید و برای مثلاً‌ مسافرت به ایران و ... هم باید با هماهنگی ایشان این کار را انجام دهید و ببینید چند روز می توانید مسافرت بروید و ... به هر حال، آن استاد دارد به شما حقوق می دهد در ازای کاری که باید انجام دهید یعنی تحقیق و پژوهشتان که در نهایت می شود عصاره ی دوره ی تحصیلتان. اگر هم کار آزمایشگاهی داشته باشید با موش و جلبک و مواد شیمیایی و غیره سر کار داشته باشید که دیگر غیر از استاد، خود نفس کار هم می طلبد که سر کارتان حضور فعال داشته باشید. بنابراین جایی برای دودَر کردن نمی ماند و این طرز تفکر محلی از إعراب در این جغرافیا ندارد! البته امیدوارم شما جزو آن قشر دودَر کننده ی کار و تحصیل نباشید هیچوقت و در هیچ جا. 
یا اینکه باید گزارش کار به استادتان ارائه دهید و مقاله بنویسید و سر موعد قسمتی از تحقیقتان را به ایشان ارائه دهید و همه ی اینها به حد کافی انرژی بَر هست که دیگر وقتی می رسید خانه، نای کار دیگری را نداشته باشید و تنها به استراحت بپردازید تا یک روز دیگر کاری.
خب این یک مقایسه ی سریع نوع تحصیل در اینجا و آنجا بود که البته حکایتش از اینکه شنیدید مفصل تر است اما مجال بنده اندک!
یک روز یکی از هم خانه ای هایم از دست یک نفر در ایران به شدت شاکی بود علتش را جویا شدم گفت: یکی از من خواست که یک بنده ی خدایی را راهنمایی کنم که چگونه برای پذیرش اقدام کند. شماره تلفنم را دادم که تماس بگیرد چون نوشتن بیشتر وقتگیر است. بماند که علی رغم تنگی وقت من، چقدر وقت مرا پای تلفن می گیرد و وقت و بی وقت زنگ می زند! حال هر چه می گویم متوجه نمی شود و می گوید من چیزی بلد نیستم و انتظار دارد من برایش بروم آنلاین فرمهایش را پیدا کنم پر کنم به جایش بروم سؤالاتش را از دپارتمان مربوطه بپرسم و مدارکش را برایش بفرستم و ...مگر می شود؟ 

واقعاً‌ اینها انتظارات نابجایی است و شاید دلیلش این است که آنها که در آن جغرافیا هستند تصورشان این است که کسانی که پذیرش گرفته اند و وارد کانادا یا هر کشور خارجی ای دیگری شده اند دیگر کار دیگری ندارند که! یک کمک هم نمی توانند بکنند؟ 
راه دوری نمی روم یکی از دوستان صمیمی خود بنده چند وقت پیش با بنده تماس گرفت که خم و چم مهاجرت را بپرسد. به ایشان گفتم من واقعاً اطلاعات دقیق ندارم هر روز قانون ها عوض می شود شما باید از خود سایت اداره ی مهاجرت پیگر شوید چون هر چه آنجا هست موثق است نه نقل قول دیگران که غبار زمان هم رویش نشسته باشد. بماند که با این حال، چقدر پای چت نوشتاری و صوتی من و همسرم برایشان وقت گذاشتیم چون مدام از شرایط زندگی اینجا می پرسید. نه که سر خودش هم شلوغ بود در ایران، می خواست در مدت زمان کمتری بیشترین اطلاعات را از طریق ما کسب کند و وقتی به یقین رسید که باید اقدام کند اقدام کند. البته انگلیسی هم نمی دانست و باید چند سال کلاس می رفت تا آن را به جایی برساند! خیلی هم می گفتیم شما باید اول روی زبانتان کار کنید. می گفت حال شما اطلاعات درباره ی زندگی آنجا بدهید من هم پیگر زبان می شوم... خدا می داند که ما چقدر برایشان وقت گذاشتیم و البته اینها بی منت بود به هر حال در عالم دوستی این حرفها نیست و البته این در حالی بود که همسرشان خیلی موافق آمدن نبود و سرتان را در نیاورم آخرش بعد از آنهمه رد و بدل کردن پیغام و حرف زدن و صرف وقت، به ما گفتند: «استخاره کردیم بد آمد فعلاً‌ اقدام نمی کنیم». صحبتم سر اینکه چقدر وقت گذاشتیم نیست صحبتم سر این است که خیلی ها از روی ناآگاهی سؤالات بی ربطی می پرسند و انتظار دارند پاسخ دقیقی هم دریافت کنند. مثلاً کسی که زبان انگلیسی بلد نیست دیگر از چند سال قبلترش اطلاعات درباره ی نحوه ی اقامت گرفتن یا پذیرش گرفتن به هیچ دردش نمی خورد. چرا؟ بخاطر اینکه هر ساله قانون ها تغییر می کنند و آن زمانی که صرف توضیح قانون های چند سال قبل تر از اقدام طرف می شود یک زمان مُرده و بیهوده به حساب می آید و وقتی طرف صحبتت یک دوست یا یک قوم و خویش و آشنای معرفی شده است دیگر قضیه پیچیده تر هم می شود بنا به دلایل رو دربایستی معرف شما با شخصی که در ایران هست و اطلاعات می خواهد! حتی معرف تأکید هم می کند که: لطفاً خوب راهنمایی اش کن شرمنده نشویم! 
دوستان عزیز! یک دانشجویی که در یک دانشگاه خارجی درس می خواند وکیل مهاجرتی و کارمند اداره ی مهاجرت و ویزا نیست و فقط اطلاعاتی در سطح نیاز خودش در چند سال قبل دارد و حتی اطلاعاتش در همان سطح هم به روز نیست چون قانون های آن سالی که او پذیرش گرفته است ممکن است با هم اکنون خیلی متفاوت شده باشند.
اینها را گفتم که عرض کنم:
اگر دیدید کسی فرصت نداشت زیاد وقت بگذارد اطلاعات بدهد راهنمایی کند و ... زود قضاوت نکنید و درکشان کنید. متأسفانه عده ای اینچنین فکر می کنند که آن دیگرانی که پایشان به کشور خارجی رسیده است همه اش لب دریا در حال خوشگذرانی هستند اصلاً از این خبرها نیست. نفس می کشی باید با دلار هزینه اش را بدهی! چون اینجا آنجا نیست! بنابراین باید تمام آنچه را که در محیط قبلیت از فساد سیستم اداری و رانت و دودَر کردن و پول مفت درآوردن و بی زحمت به نتیجه رسیدن و همه ی آن چیزهایی که همیشه خبرش غمگینمان می کند به یاد داری و دیده ای به فراموشی بسپاری و اینجا زحمت بکشی و زندگیت را بچرخانی. بنابراین زحمت کشیدن برای نیل به هدف و نتیجه ی مورد نظر هم زمان بَر است و باید برایش وقت بگذاری و دوباره بنابراین، از لب دریا و خوشگذارنی و اینها هم خبری نیست. اینجا لب دریا را هم به وقتش می روند نه در طول هفته ی کاری!
این را هم جهت شفاف سازی عرض کنم که:
من اگر اینجا هستم بابت مطالب حتی کمی که در این صفحه می گذارم، نه از کسی پولی می گیرم، نه از جایی به من منفعتی می رسد نه کسی مرا وادار کرده به این کار و نه دنبال ثواب الهی هستم. 
چون خودم با بی اطلاعی کامل این مسیر را پشت سر گذاشته ام بهتر آن دیدم که اطلاعات هر چند مختصری را با دیگران نیز به اشتراک بگذارم شاید کمک و راهنمایی کوچکی برای بقیه باشد. 
امیدوارم در همین حد که وقت و فرصتم اجازه می دهد که در خدمت خوانندگان محترم این صفحه باشم مفید هم بوده باشم.

در پناه حق باشید!


*هر کاری کردم هایپرلینک نشد این صفحه.




نوع مطلب :
برچسب ها : راهنمایی دیگران، انتظارات دیگران جهت راهنمایی و کمک برای پذیرش و ویزا و غیره، قضاوت عجولانه، وقت صرف شده حین تحصیل در کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 مرداد 1397
خاله دانشجو

سلام 
چند عکس که برای وبلاگ گرفته شده است اما فرصت به اشتراک گذاشتنشان نبوده تابحال:

(فکر کنم بهتر باشد برای دیدن عکس ها صفحه تان را بزرگ کنید.)

ساختمان های روبرو که داشتند ساخته می شدند دو تا پشتی ها به بهره برداری رسیدند سومی در حال کامل شدن داخل ساختمان است و این هم از استخر مجموعه:
 آپلودسنتر فارسی آپ


یک روز آفتابی در وسترن:
 آپلودسنتر فارسی آپ



یک روز آفتابی نزدیک منزل :


اگر دقت کرده باشید شهرسازی شان منظم است و آلودگی بصری ایجاد نمی کند. حتی چمن کاری هایشان جلوی درب خانه ها نیز بسیار مرتب و با فاصله های یکسان و دقیق طراحی شده اند و همین باعث می شود فضا خیلی کارت پستال گونه گردد.  در عکس هایی که از بالکن خانه مان گرفته ام اگر دقت کرده بوده باشید این طراحی زیبا را به وضوح می بینید.

و این هم مسیر پشت این عکس:


و یک روز بارانی-آفتابی خاص از بالکن:
خدایا! از این باران های رحمت بر ما هم بباران...


این عکس پایین که یکی از غروب های تابستانی بود به قدری خاص نقاشی شده بود تو گویی از آسمان: خبر آمد خبری در راه است / خرم آن دل که از آن آگاه است...!
من هر موقع به این عکس نگاه می کنم واقعاً فکر می کنم الآن است که پیغام سروش خبر خوبی بیاورد... 
خیلی حس خوبی به من می دهد این نقاشی زیبای خداوندی! 

بیش از این فرصت نگارش ندارم. امیدوارم این عکس ها اندکی حال و هوایتان را عوض کرده باشد به سمت مثبت بودن و امیدوار بودن به آینده ی درخشانی خیلی نزدیک... 

خدا پناه مردم سرزمینمان باشد!

یاحق!




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، آب و هوای کانادا تصویری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 14 مرداد 1397
خاله دانشجو

سلام

گاهی یک اتفاقی می افتد که آدم هر قدر هم سرش شلوغ باشد باز دلش می خواهد بیاید درباره اش دو سطر بنویسد. البته چون خودم را می شناسم می دانم که دو سطرِ در ذهن بنده می شود یک مقاله ی طولانی در وبلاگ!  از این اتفاقات اینگونه ای که دلم بخواهد بنویسم برایتان، زیاد که نه، اما پیش آمد کرده گهگاهی، گرچه به همان دلیل خودشناسی عمیق  جرأت حضور در این صفحه و نوشتن از آن اتفاق را هرگز نداشتم. باور کنید دقیقاً به همین دلیل که دلم می خواهد با تمام جزئیاتش برایتان توضیح دهم که دقیقاً در دل داستان وارد شوید و این به دلیل کمبود وقت بنده میسر نبوده، برایتان ننوشته ام.

اتفاق دیروزی هم خیلی دلنشین بود و یکهو موجی از انرژی مثبت را به سوی بنده و به احتمال خیلی زیاد به سمت طرف مقابل گسیل داشت که روایتش خالی از لطف نخواهد بود. 

نزدیک کتابخانه ی دانشگاه مان بودم همان جایی که وقتی لا به لای کتابهایش می گردی دنیایت خود بخود بی آنکه چیزی هم بخوانی عوض می شود خب می دانید که فضا چقدر تأثیر بر روان آدمی می گذارد... 

یک خانم کاناداییِ عینک آفتابی زده با یک تی شرت به نظرم سفید و شلوار و موهای بلوند خوشگل از سمت کتابخانه داشت می آمد که همدیگر را هم نمی شناختیم. تنها چیزی که از ایشان به صورت مبهم به یادم می آید گویا یکبار دیگر چند وقت پیش باز این اتفاق را با ایشان تجربه کردم که از روبرو به هم رسیدیم البته خیلی هم به این خاطره ی محو شده اعتمادی ندارم اما چهره شان برایم تازگیِ تازگی نداشت یک نموره آشنا می زد.   بگذریم...

این خانم که از روبرو می آمد یکهو چشمانمان باهم تلاقی کرد و من که از این کانادایی ها این رسم خوب «لبخند زدن به رهگذرِ روبرو در صورت تلاقی نگاه ها» را به خوبی آموخته ام یک لبخندی به ایشان زدم و ایشان هم همین طور و بلافاصله به من سلام دادند  می خواهم ببرمتان در بطن داستان: قشنگ تصور کنید دو نفر از روبرو به هم می رسند دو نفر غریبه! تنها نقطه ی مشترکشان هم حضور در آن نقطه از زمین در آن زمان باشد و دیگر هیچ. تجسم کنید به هم برسند و به هم لبخند بزنند و سلام دهند به همدیگر...  

خب، قبلاً تر ها گفته بودم که اینها عادت به سلام دادن به غریبه های رهگذر را دارند. اما یک اتفاق دیگری افتاد. ایشان با لبخند گفتند: Hi (این Hi را کشیده تر بخوانید مثل آن خانم که کشیده تر گفتند) من هم فوراً با لبخند جواب دادم: Hi (این Hi دومی را هم کشیده تر بخوانید) ولی من Hi خالی نگفتم بلکه گفتم: Hi, How are you? اوج داستان دقیقاً همین جا بود.
 من خب، عادت دارم وقتی به یکی سلام می دهم حتی پشت تلفن، پشت بندش حالش را هم می پرسم. فکر می کنم این هم یک عادت شخصی نیست ما ایرانی ها پشت بند سلام همیشه می گوییم:«سلام خوب هستید؟ / سلام حال شما؟» بنابراین این نه یک صفت فردی که یک ارثیه ی فرهنگی است که با بنده تا به این جغرافیا هم آمده است. 
بله، حالا تصور کنید ما دو غریبه ی لبخند به لب در حین برخورد نگاه ها و سلام به هم دادن که توقف نکرده ایم که! حتی سرعتمان را کم نکرده ایم که! هر کس دارد به راه خودش می رود و یک سلامی می دهد در حین گذر...

من که جواب دادم: سلام خوب هستید؟ این خانم که از من رد شده بود ایستاد و به پشت نگاه کرد و من هم که از ایشان رد شده بودم ایستادم و به پشت نگاه کردم یعنی به همدیگر نگاه کردیم و ایشان جواب داد: good, How are YOU? من هم گفتم خوب هستم و رد شدیم رفتیم دنبال ادامه ی زندگی مان. آن YOU با حرف بزرگ را عمداً آنطوری نوشتم که شما حین خواندن تأکید لحنتان روی YOU باشد دقیقاً به همان ترتیب که این خانم گفتند.

خب، آن حس مثبتی که با احوالپرسی بنده به ایشان دست داده بود من هم همراه با ایستادن ایشان و به پشت سر نگاه کردن و جواب بنده را دادن به همان مثبتی از این خانم دریافت کردم و باورتان نمی شود اگر بگویم چه اتفاق زیبایی در دلم به وقوع پیوست و شک ندارم که برای ایشان هم آن انرژی مثبت روانه شد و چقدر حال هر دویمان در یک لحظه خوب شد از درون. 

خب، دلیل این ایستادن این خانم را هم می توانم حدس بزنم طبق تجربه های قبلیم. اینها فرهنگ با لبخند سلام دادن و رد شدن به رهگذر را زیاد دارند اما کمتر دیده ام که پشت بند سلام دادن حال احوال کنند و این احوالپرسی بنده خیلی به چشمشان می آید «تو گویی برایشان ارزش قائل شده ای که حالشان را هم بپرسی» نمی دانم این حس را دارند یا چه!؟ اما هر چه هست این حرکت برایشان جالب توجه است. پشت تلفن وقتی زنگ می زنم برای کاری اداری و وقتی کارمند گوشی را برمی دارد و سلام و احوالپرسی می کنم جوابشان اینگونه است: I'm good, thanks for asking! یعنی ممنون که حال منو پرسیدی. پشت تلفن آنها احوالپرسی می کنند اما اصلاً این انتظار را از مشتری ندارند که احوالپرسی کند چون طبق عادت مرسوم مردم که زنگ می زنند بعد از سلام دادن مستقیم می روند سر اصل مطلب و مسأله ی پیش آمده را مطرح می کنند اینکه یکی حواسش هست که حال طرف مقابلش را بپرسد برایشان قابل توجه است و بابتش هم از شما تشکر می کنند. 

به اشتراک گذاشتن این حس خوب یک طرف، پیغامی و درسی که این موضوع برایم داشت و مرا به فکر وا داشت این بود که:

چقدر می شود روابط انسانی را لطیف تر برگزار کرد خدایا!!! 

به تازگی یک مطلب داشتم می خواندم درباره ی مشکلات فعلی مردم در جامعه ی ما، اما آخر مطلب یک چیز قشنگ نوشته بود:
«ما در جامعه‌ی ایران، در خیلی از این موارد شبیه به همیم! پول نداریم، آب نداریم، شغل نداریم، رفاه و خیلی چیزهای دیگر نداریم. اما آفتِ ما این است که درگیرِ همین چیزها بمانیم! احترام گذاشتن خرجی ندارد، کمک کردن به دیگران مهارت خاصی نمی‌خواهد، جزم کردن عزم با یک اعتمادبه‌نفس ساده حل می‌شود، علاقمندی را حفظ کردن به نوبه‌ی خود هنر است»*...(ادامه داشت اما منظور بنده همین قسمتش بود).

بله، در عین همه ی مشکلات میهنمان همه ی همه ی مشکلات ریز و درشت که قربان خدا بروم همه اش هم درشت درشت است!!! در کنار همه ی این مسائل، آیا نمی شود ما مردم هوای همدیگر را خوب داشته باشیم؟ نمی گویم بیشتر، چون اصلاً همان مقدار کمترش را هم شوربختانه رعایت نمی کنیم که تازه بگوییم آن مقدار کم را بیشتر کنیم! ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم. با استثنائات کاری ندارم کل جامعه را عرض می کنم. مگر یک لبخند چه خرجی دارد که از همدیگر دریغش کنیم؟ کل گفت و گوی گذرگاهیِ من و آن خانم کانادایی ۲۰ ثانیه هم نشد اما به اندازه ی یک دنیا حال مرا خوب کرد همان زیر ۲۰ ثانیه! اینهمه عجله و شتاب برای چه است؟ به قولی: به کجا چنین شتابان آخه؟ 

ما یک خویشاوند عزیزی داریم که وقتی می رود در یک مغازه ای که فروشنده کاملاً هم غریبه است این آقای خویشاوند ما ببینید لحن صحبتش با یک غریبه چگونه است: «الهی که من قربانت بروم ببخش که چند مدل را زحمت دادیم آوردی نگاه کردیم دست گلت درد نکند. قربانت بروم من!» با یک غلظتی این حرفها را می زند به عینه دیده ام که مغازه دار غریبه عاشقش می شود و چقدر حال آن غریبه هم تحت تأثیر حال خوب این آقا خوش می شود.... 

دیروز پریروزها به همسرم می گفتم که: خداییش ما مردم اصلاً هوای همدیگر را نداریم در این وانفسایی که گرفتارش هستیم! فقط تنها هدفمان این است که پا روی بغل دستی بگذاریم آن بشود پله تا ما برویم بالا!!! دریغ از یک جو همدلی!!!

ببخشید من باز زیاد حرف زدم! به قولی : یکی سیم مرا بکشد 

کل حرف بنده در این مطلب پایینی که به تازگی خوانده ام نهفته است من خداحافظی می کنم از شما و دعوت می کنم دل بدهید به این داستان تا دست کم همین مخاطب های خاص این صفحه و بنده بتوانیم این روش را در زندگیمان پیاده کنیم تا اگر کسی هم خوشش  آمد از این رفتار برای خودش بردارد و آن یکی هم همین طور و آن دیگری و آن دیگران... و روزی ببینیم چه گلستان پر از صفا و صمیمیتی در بین مردم ایجاد شده است خدایا! به امید آن روز...


گاهی یك حرفایی در عین سادگی آغشته به علمند، ادبند، عقلند، حتی عشقند.


خانم جوانی در اتوبوس نشسته بود. در ایستگاه بعدی خانمی مسن با ترش رویی و سروصدا وارد اتوبوس شد و كنار او نشست و خود را به همراه كیفهایش با فشار و زور بر روی صندلی نشاند .

 شخصی كه در طرف دیگر خانم جوان نشسته بود از این موضوع ناراحت شد و از او پرسید كه چرا حرفی نمیزند و چیزی نمیگوید . 

خانم جوان با لبخندی پاسخ داد : 

 لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز خشمگین شد و بحث كرد ، *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است*. من در ایستگاه بعدی پیاده میشوم . 

 این جواب ارزش این را دارد كه با حروف طلایی نوشته شود . 

  *لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز بحث كرد ، سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 اگر تك تك ما این موضوع را درك میكردیم كه وقت ما بسیار كم است ، آنوقت متوجه میشدیم كه پرخاشگری ، بحث و جدلهای بی نتیجه ، نبخشیدن دیگران ، ناراضی بودن و عیب جویی كردن تلف كردن وقت و انرژی است .

 آیا كسی قلب شما را شكسته است ؟ 
*آرام باشید ، سفر بسیار كوتاه است.*

آیا كسی خشم شما را برانگیخته است ؟ 
*آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .*

آیا كسی به شما خیانت كرده ، زور گویی كرده ، شما را فریب داده یا تحقیرتان كرده است ؟ *آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار كوتاه است .* 

 هرمشكلی كه دیگران برایمان ایجاد میكنند ، بخاطر داشته باشیم كه *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است* 

 هیچكس طول این سفر را نمیداند . هیچكس نمیداند ایستگاه او چه زمانی خواهد بود . *سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است .* 

 بیایید دوستان و خانواده را دوست بداریم ، با احترام و مهربان باشیم و یكدیگر را ببخشیم . بیایید زندگیهایمان را با قدردانی و خوشبختی پر كنیم .
 ما  حتی نمی‌دانیم فردا چه خواهد شد 
نهایتا اینكه سفر ما با یكدیگر بسیار كوتاه است**.


* نویسنده: امیر مسعود ضرابی
**نویسنده: متأسفانه بی نام 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، یک خاطره ی حال خوب کن، همدلی از همزبانی بهتر است، بیا تا قدر یکدیگر بدانیم حتی با با یک لبخند،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 تیر 1397
خاله دانشجو

سلام به همگی

این هم پست درست و درمونی که آ سد رضا گفتند 
لباسش را هم زدند البته لباسش هم شامل فوق لیسانس می شود هم دکترا. نوش جانتان! 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 6 تیر 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...