ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور داده باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو را ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو


با سلام و عرض ادب و احترام

بدینوسیله به لطف خدا و دعای خیر دوستان و حمایت های معنوی و دلگرمی هایشان/هایتان بنده تحصیل رسمی را به پایان رساندم اما فارغ التحصیل شدن را هرگز... 
که زندگی سرتاسر درس است و آموختنی...

در پناه حق باشید!
با تقدیم احترام
خاله دانشجوی همیشگی




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 11 شهریور 1399
خاله دانشجو
سلام 
مشکلات پیش آمد کرده را به شما که می گویم. دور از انصاف است که حل شدن آن مشکلات را نگویم. به لطف خدا پس از سختی کشیدن های فراوان، توانستم یک نسخه ی ظاهراً بی عیب تز را پی دی اف کنم و بفرستم دانشگاه. منتظرم خبر بدهند که دیگر تمام شد...
البته از نظر تمام شدن درس برای آنها و بنده، تمام می شود اما از منظرهای دیگر تازه این تمام شدن خودش می شود نقطه ی عطف و مقدمه ای برای شروعی دیگر...

بنده در حال حاضر یک برنامه ی منسجم برای کارهای عقب افتاده یا نیمه رها شده دارم که مطابق آن باید پیش بروم. مدتها بود که هر کاری می خواستم بکنم این جمله ی تکراری را مدام تکرار می کردم که: «وقتی دفاع کردم این کار را هم انجام می دهم آن کار را هم انجام می دهم»... تو گویی تمام ابعاد دیگر زندگیم تحت الشعاع این دفاع از تز بود و هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم چون باید بیشتر حواسم به این فقره معطوف می شد تا باعزت و سربلندی از آن بیرون بیایم. شکر خدا این مرحله به انجام رسید! تازه ابعاد دیگر زندگی دارند خودشان را یکی یکی نشان می دهند که «ما هم هستیم به ما هم نظری بیافکن!» 

همین الآن برای کارهای روزانه یک فهرست ۸ موردی را نوشته ام که از «یک دستی به زبان انگلیسی نصفه نیمه ام کشیدن» گرفته تا جستجوی کار و تکمیل رزومه نویسی و آماده شدن برای مصاحبه های کاری و خواندن کتابهای نیمه کاره رها شده و پخت نان روزانه و ... را شامل می شود. گفتم نان. حدود ۵ ماه است در حد یک ویرگول هم از بیرون نان نگرفته ایم. دلیلش هم این است که نان فله ای گیرمان نمی آید و ما هم که سبک زندگی مان را به سمت پسماند صفری یعنی بی زبالگی سوق داده ایم دیگر نمی توانیم برای هر نان اینهمه زباله ی پلاستیکی را بپذیریم. چون با هر نان می بایست کلی نایلون بسته بندی اش هم وارد خانه مان می شد و همان تنها نانوایی عربی هم که حاضر شده بود نان بدون کیسه پلاستیک به ما بدهد بخاطر کرونا از موضع قبلی اش عدول کرد و گفت دیگر نمی توانم پلاستیک ها را درجا ازتان پس بگیرم. این شد که تصمیم جدی گرفتیم که دیگر نان نخریم تا این کرونا تمام شود. و این چنین شد که پخت نان روزانه رفت در برنامه ی روزانه مان. 

خب ساعت نزدیک یک شب است و سیم مرا این بار چشمان سنگین شده ام از فرط خواب دارد می کشد تا از منبر پایین بیایم. 

مواظب خودتان و عزیزانتان باشید و از مهمانی های غیرضروری به جِد پرهیز کنید. این یکی را می توانم به کسی توصیه کنم چون خودم به شدت به آن پایبندم و دو تا مهمانی کوچک نیز دعوت شدم اما بخاطر کرونا در هیچ جمعی حاضر نشدم. فعلاً در حالتی به سر می بریم که اگر می خواهیم عزیزانمان ما را باز هم فردا و پس فردا و ماه دیگر ببینند و یکهو درگیر مسائل خاص کرونایی و عواقب ناخواسته اش نشویم همین خانه امن ترین جا برایمان است. 
در ضمن،
هرگز نشه فراموش! ماسک رو حتماً بپوش! (همین الآن فی البداهه شعر گفتم. به قول جنابخان، یه همچین چیزایی تو خودُم دارُم. )
در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 مرداد 1399
خاله دانشجو
سلام
اصلاحات تزم تمام شده است فعلاً یکی می زنم به سر خودم یکی به سر این Word که دوباره آن مشکل برگرداندن ایتالیک ها به حالت معمولی اش برقرار است و این بار دیگر به روز نمی کشد در عرض چند دقیقه از بالا به پایین درست می کنم و وقتی برمی گردم نگاه می کنم می بینم همان ها که درست کرده بودم دوباره از ایتالیک به معمولی تغییر یافته اند. من از حرصم می خندم اما انسان یک آستانه ی تحملی دارد یک وقت دیدید نیامدم بدانید دیوانه شده ام و سر به کوه و بیابان نهاده ام از دست این Word ! 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 10 مرداد 1399
خاله دانشجو


سلام.
خب، حالا که فرزانه بانو پیشنهاد صحبت درباره ی روش ها و سیستم آموزشی کانادا را دادند امروز را به این موضوع اختصاص می دهم. البته فکر نمی کنم در یک جلسه بشود این بحث را جمع کرد. پیش از این هم بارها به این موضوع پرداخته ام. اما خاطرم نیست چه ها را گفته ام چه ها را نه. بنابراین، اگر قسمتی از مطلب تکراری بود پوزش می طلبم.
در باب سیستم آموزشی دانشگاهی می شود از دو منظر بحث کرد یکی سخت افزاری دیگری نرم افزاری. سخت افزاری را همان نحوه ی کلاس داری و امور مربوط به درس و تدریس و استاد را در نظر می گیرم و نرم افزاری را هر آنچه را که روابط انسانی را پوشش می دهد. در بحث سخت افزاری، خب اساتید اینجا خیلی به روز هستند و در واقع حتی علم چند سال قبل را هم نمی شود در کلاس های امروز در این جغرافیا تدریس کرد. (در بعضی از جغرافیاها شنیده ام استادی کتاب ۵۰ سال پیش را که خودش با آن یاد گرفته بوده سر کلاس تدریس می کرده!) چرا؟ چون هر روز مقاله ها و کتاب ها و پژوهش های جدیدی در همه ی حوزه ها و رشته ها چاپ و رونمایی می شود بنابراین هر استادی که به روز نباشد در وهله ی اول به خودش ضرر زده و ممکن است بر اثر نم کشیدن اطلاعاتش همان کرسی استادی اش را هم نتواند حفظ کند! از این جهت استاد شدن در این جغرافیا و در همه ی کشورهایی که علم جایگاه خاصی دارد اصلاً کار آسانی نیست. همیشه باید به روز باشی از آخرین یافته ها و پژوهش ها آگاه باشی و درست است سنگین ترین چیزی که بلند می کنی کتاب است و کارت هم هم کلاس اجتماعی دارد هم جایگاه بالای اجتماعی و کلاً محیط آکادمیک خیلی محیط شسته رفته تری است نسبت به بازار کار بیرون، اما علی رغم تمام این امتیازات، اگر تلاش نداشته باشی تا از کاروان علم جا نمانی نمی توانی آن جایگاه را برای همیشه حفظ کنی! بنا به دلایل بالا. خلاصه اش اینکه استاد دانشگاه بودن هم شغل خیلی خوبی است هم پر زحمت...
من از مفصل این نکته مُجمَلی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل... (شاعر: عمان سامانی)
خب، بیشتر از این در بخش سخت افزاری ماجرا نمی خواهم وارد شوم مگر مورد خاصی پیش بیاید که دوباره از آن سخنی بگویم.

می رویم به بخش نرم افزاری قضیه: هر آنچه را که در سطح روابط انسانی تعریف می شود بنده در این بخش جای می دهم. به قدری حرف در این بخش زیاد است که واقعاً نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم تمام آن چیزهایی را که در دانشگاه های ایران از آنها محروم بوده ام و وقتی اینجا آمدم دیدم آن مسائل را حل کرده اند بیان کنم.
اول از ساختمان های دانشگاه شروع می کنم. یادم می آید که در دوره ی لیسانس و فوق لیسانسم در دو دانشگاه در ایران داخل ساختمان ها جایی برای استراحت بچه ها در زنگ تفریح ها نبود و تصور کنید از صبح تا عصر در دانشگاه بودیم و جایی نبود که پایمان را دراز کنیم یا صندلی های محدودی در حیاط دانشگاه بودند که جوابگوی آنهمه دانشجو نبود و زود پر می شدند و یا بر اثر شرایط آب و هوایی نمی شد رفت بیرون نشست و بنابراین، همیشه سر پا بودیم و بنده خودم که از زمان لیسانس بخاطر اینکه تمام کلاس هایمان در طبقات سوم و چهارم دانشکده بود پا درد شدید گرفته بودم این «نبود جا برای نشستن» را تا مغز استخوان هایم احساس می کردم. یعنی وقتی هم می آمدیم خوابگاه یک موجود «از پا درآمده ای» بیش نبودیم از فرط خستگی. صندلی های کلاس های ما که همه اش چوبی و خشک بودند و کل بدن را هم چوب خشک می کردند. خدایی اش اصلاً ‌راحت نبودند. بابا! یک انعطافی یک نشیمنگاه نرمی چیزی آخه! زمان ما این چیزها نبود این روزها را نمی دانم چطور است.
آن از داخل کلاس. در بیرون کلاس در راهروها دریغ از یک چهارپایه که بتوانی رویش بنشینی  صندلی پیشکش! یعنی مثلاً‌ منتظر یک استادی پشت در کلاسی ایستاده ای یا منتظر هستی که کلاس قبلی تمام شود و وارد کلاست شوی همین طوری مثل مجسمه باید سر پا می ایستادی و هی وزن بدن را روی این پا و آن پا جابجا می کردی که زخم کف پا نگیری در این ساعات انتظار! 
تنها جای ممکن برای دخترها و پسرها برای دراز کردن پا و رفع خستگی همان نمازخانه ها بود که از نظر تمیزی شاید دو درجه نسبت به نماز خانه های بین راهی تمیزتر بودند! البته فضایشان کوچک و محدود بود و وقتی دو نفری هم بین کلاس هایشان موقع ظهر می خواستند یک خواب نیم روزی (خواب قیلوله) در آن مکان داشته باشند دیگر نه جا برای نماز خوان ها بود نه جا برای دیگرانی که آنها هم بخواهند استراحت کنند. البته نمازخانه ی دانشکده ی دانشگاه لیسانس من تقریبا ۳ برابر دانشگاه فوق لیسانسم بود اما در دوره ی لیسانس فکر کنم از طرف نهاد رهبری چند مسؤول در نمازخانه همیشه حضور داشتند تا نگذارند کسی دراز بکشد و بخوابد! چون نمازخانه حرمت دارد ! و آنجا محل عبادت است نه خواب! باورتان می شود که دانشجویان دختری می شناختم که شاید حتی یکبار در عمرشان هم نماز نخوانده بودند اما برای استراحت به نمازخانه می آمدند و بارها به چشم خود دیدم که آن نماینده های نهاد می آمدند و نمی گذاشتند کسی بخوابد و همه مجبور می شدیم نشسته سر به زانو بگذاریم و دستها را دور زانوها یا زیر سر گره بزنیم و بخوابیم تا مزاحممان نشوند؟! یعنی اگر نشسته می خوابیدی اشکالی نداشت اما نباید دراز می کشیدی چون آنجا نمازخانه بود! این استدلال کلاً‌ خلع سلاحت می کرد. آن انتظامات غافل و بی خبر، پای آن دخترها را از نمازخانه هم بریدند با این کارهایشان!  یعنی شاید طرف در نمازخانه یک دعایی هم می شنید و شاید یک حضور قلبی بهش دست می داد اما همان را هم از آن بندگان خدا می گرفتند! من خودم نصف استراحت هایم در نمازخانه به صورت نشسته خوابیده بود. همسرم یک اصطلاحی دارد می گوید: «اتوبوسی خوابیدن». یعنی اتوبوسی خوابیدن برای کسی چون بنده که تا موقع خواب دراز نکشم خستگی از جانم به در نمی شود عذاب الیم بود. البته این را هم بگویم که این انتظامات همیشه هم نبودند. نزدیک اذان ظهر خیلی می آمدند و هر چه به سمت عصر می رفتیم مزاحمت ها کمتر می شد. خب یکی نبود بگوید: پدربیامرز! نزدیک عصر همه می روند خانه هایشان نمی آیند که در نمازخانه استراحت بکنند که! وقتی آمدم کانادا دیدم واقعاً‌ اگر در راهروهای دانشکده های ایران اگر چند عدد صندلی گذاشته بودند اصلاً ‌این اتفاق ها نمی افتاد که!
حالا نمازخانه ی فوق لیسانس در دانشکده ی ما یک اتاق ۳ در ۴ بود که یک قسمتی از آن جاکفشی بود و فکر کنید چقدر جا بود که کسانی هم بخوابند یا پایشان را دراز کنند و دیگران هم نماز بخوانند! فضا محدود! بعضی ها هم از فرط تمیزی!!! همیشه بوی پایشان بلند بود!  درست است که انتظاماتی در فوق لیسانس نبود بیاید بگوید در نمازخانه نخوابید اما عوامل دیگری دست به دست هم می دادند که یک خواب نیمروزی در آنجا زهرمارت بشود! 

اما در دانشگاه وسترن اوضاع چگونه است؟
اول این را بگویم که «این دانشگاه سر در دارد اما در ندارد!» یعنی شما فرقی نمی کند دانشجو هستی یا پیرمرد ۹۰ ساله یا کارمند بیرون یا هر کسی که دانشجو نیستی شما در ۲۴ ساعت شبانه روز در هفت روز هفته (اینجا می نویسند 24/7) می توانید وارد محوطه ی دانشگاه بشوید. عرض کردم دروازه دارد اما در ندارد و چیزی هم به اسم حراست وجود خارجی ندارد که دم در کارت دانشجویی تان را چک کنند و اگر مثلاً‌ دانشجو هستید و به هر دلیلی کارت دانشجویی ندارید و همان روز کلاس هم دارید نگذارند وارد شوید و از همان دم در روی تک تک سلولهای عصبی تان رژه بروند و روز تحصیلی تان را به کامتان زهر کنند و بعد هم با له کردن شخصیت تان و تحقیر و دیگه تکرار نشه و ... اجازه دهند وارد شوید! نه از این خبرها نیست. من یادم است یکبار دیدم در دانشکده ی ما که قدیمی ترین ساختمان دانشگاه است و یک سر در و ورودی قشنگ با معماری قدیمی دارد یک عروس و داماد با عکاسشان آمده بودند داشتند در ورودی زیر سر در دانشکده عکس می گرفتند عکس عروسی
می خواهم بگویم «ورود برای عموم آزاد است». بله وقتی آخر هفته می شود یعنی از جمعه ساعت ۴ به بعد هر کسی نمی تواند وارد همه ی ساختمان های دانشگاه شود و کسانی که جزو آن دانشکده هستند (دانشجویان، اساتید و کارمندان) با کارتشان می توانند در را باز کنند و آخر هفته وارد ساختمان دانشکده شان یا ساختمان اداری ای که در آنجا مشغول به کار هستند بشوند. این برای آخر هفته هاست. اما حتی همان آخر هفته شما حتی اگر دانشجو نیستید می توانید از خیابان های دانشگاه با ماشینتان هم عبور کنید و میانبر بزنید به یک مقصد دیگری در شهر. یا در فضای سبز داخل دانشگاه قدم بزنید بنشینید و ... محدودیتی در این باره وجود ندارد.

در باب بحث صندلی های کلاس ها این را هم اضافه کنم که بیشتر کلاس ها صندلی های نرمی دارند و چند عدد صندلی چوبی هم آن گوشه هست که اصولاً همیشه خالی می مانند مگر خلافش ثابت شود که یکی روی صندلی چوبی راحت باشد و بخواهد روی آنها بنشیند. صندلی نرم منظورم صندلی تشک دار است.

همین دو سال پیش ساخمان دانشکده ی ما را کلاً ‌نو نَوار کردند و اینطوری بگویم که فقط پوسته ی بیرونی اش را نگه داشتند و کل ساختمان را از داخل زیر وَ رو کردند و داخل ساختمان کلاً ‌مدرن شد با یک پوسته ی قدیمی آنتیک.  یکی از کارهای بزرگی که در این نوسازی دانشکده ی ما به آن خیلی توجه داشته اند همین بحث نرم افزاری ماجراست. راهروهای دانشکده پر از فضاهای دلباز زیادی شد پر از صندلی ها و مبل هایی که بچه ها بتوانند محلی برای نشستن داشته باشند و چقدر خوب شد. قبلاً‌تر ها این ساختمان قدیمی اینگونه نبود و دانشجویان همه شان روی زمین خالی می نشستند برای استراحت. می دیدی طرف پاهایش را هم دراز کرده است و لپ تاپش را روی پایش گذاشته است و دارد کار می کند یا نشسته روی زمین خالی و دارد غذا می خورد. من همیشه می گفتم اگر اینها اینقدر این زمین ها را نمی سابیدند این بچه ها هزار و یک مرض پوستی می گرفتند از بس که روی زمین می نشینند! البته ناگفته نماند که مرض های پوستی در این جغرافیا خیلی خیلی زیاد است نمی دانم از سگ و گربه هایشان است یا از رعایت نکردن بهداشت و تمیزی. یادتان هست قبلاً ‌درباره ی مصداق های کثیفی در بین این خارجی ها صحبت کرده بودم که کلاً‌ واژه اش را ساخته اند اما مصداق بیرونی اش را من در این ۸ سال نفهمیدم چه است و اینها به چه چیزی می گویند کثیف؟! آن روی زمین نشستنشان را هم در این بافت تصور کنید لطفاً. 

اگر بخواهم کل بحث امروز را در باب نشستن و صندلی برای دانشجوها خلاصه کنم باید بگویم که «در وسترن شما سر پا نخواهید ماند» همیشه در همه ی ساختمان ها جایی برای نشستن و استراحت کردن و درس خواندن هست. 
شاید بگویید گفتیم از سیستم آموزشی بگو از صندلی و جای نشستن می گوید. نگران نباشید صبر کنید اینها همه به هم ربط شدید دارند. به وقتش وقتی همه ی اینها را توضیح دادم ربطش را هم عرض می کنم خدمت شریفتان...
پ.ن. اگر عکسی از راهروهای دانشکده که قبلاً ‌گرفته بودم پیدا کردم اینجا می گذارم.

در پناه حق باشید به این صورت که: دستهایتان را بشویید ماسک را هم بزنید حتماً فاصله ی اجتماعی را هم رعایت کنید و برای امور واقعاً ‌غیرضروری بیرون نروید تا سلامت از این مرحله ی بحران کرونا عبور کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطرات، سیستم آموزشی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 تیر 1399
خاله دانشجو

سلام
یک موضوعی همیشه از وقتی به کانادا آمدم ذهن مرا به خود مشغول کرده است و هر چه می گذرد این ذهنیت یا خیال یا تصور یا پندار یا هر چه که اسمش است در من تقویت و پررنگ می شود. پیش از این در موقعیت های مختلف کم و بیش صحبتی در این باره کرده ام. اما هنوز که هنوز است احساس می کنم جای بحث دارد.
یادم هست یکبار همان اوایل در پرشین بلاگ بود که یکی از خوانندگان صفحه به من گفتند چرا مقایسه می کنی اینجا و آنجا را؟ اگر اشتباه نکنم آن موقع داشتم سیستم آموزشی این دو جغرافیا را بیان می کردم که آن خانم چنین نوشت. البته چیزی که از پیغام ایشان در خاطرم مانده این است که منظورش این بود که من غربزده هستم. در حالیکه دیگر خوانندگان چنین نظری نداشتند و البته هر چه از مدت حضورم در کانادا بیشتر می گذشت بیشتر به معایب این محیط یا فرهنگشان در یک موارد خاصی پی می بردم و در وبلاگ هم می نوشتم. بنده همواره سعی کرده ام که نگاه واقع بینانه ای داشته باشم نه از سر به قول بعضی ها غربزدگی، یا جوگیری یا بی ظرفیتی یا ذوق مرگی یا هر چه که اسمش هست.
از این بابت که بخشی از تحصیلات حتی دانشگاهی ام در آن جغرافیا بوده است خوشحالم چون کاستی ها یا امتیازات هر دو سیستم آموزشی را به خوبی می توانم ببینم و مقایسه کنم. مقایسه ای هم اگر پیش می آید صرفاً بدین جهت است که بگویم چرا باید منتظر تغییر یا اصلاح قوانین باشیم تا به پشتوانه ی قانون کار مثبتی انجام دهیم؟ چرا ما از قانون هم پیشرو تر نباشیم و زودتر دست به کار نشویم برای الگوی مثبت برداری؟ برای مثال درباره ی همین سیستم آموزشی، من نمی دانم آیا روزی می شود که در مدرسه ای دانشگاهی جایی در ایران بتوانم درس بدهم یا نه!؟ اما اگر این اتفاق بیافتد قطعاً از جنبه های مثبت سیستم آموزشی این جغرافیا بهره ها خواهم برد چه در نحوه ی کلاس داری و تدریس چه در تعامل خوب با دانش آموزان و دانشجویان و قطعاً‌ منتظر تغییر قانون و تغییر ذهنیت افراد نخواهم بود و خودم پیشرو در رفتار مناسب با بچه ها خواهم بود. این را شک ندارم و امیدوارم روزی برسد که بتوانم حتی شده یک روز در یک کلاسی در ایران درس دهم. بله، عرض می کردم اگر مقایسه ای می کنم از این جهت است نه از این جهت که بخواهم یکی را بکوبم و یکی را بالا ببرم! هرگز چنین نیتی در این صفحه نداشته ام و ندارم و نخواهم داشت!
در ضمن، الآن تنها زمینه ای که درباره اش در فضای مجازی (و حتی گاهی در این صفحه) احساس می کنم باید آگاهی بخشی صورت بگیرد و خودم هم جزو کسانی هستم که تا همین چند ماه پیش نمی دانستند و حال هر چه می دانند با دیگران هم به اشتراک می گذارند تا آنها نیز آگاه شوند بحث محیط زیست و شرایط وخیم زیست محیطی در سطح جهان است. حال ممکن است یک عده این را ارشاد و هدایت دیگران تصور کنند یا اگر مقایسه ای بین کشورها انجام دهم به حساب غرب زدگی بگذارند که در این صورت بنده مسؤول تصورات و تخیلات دیگران نیستم! یک عده هم از همان یک مطلب واحد برداشت اطلاع رسانی کنند که هدف بنده بوده است.
به هر حال، لازم دیدم برای چندمین بار دوباره رویکرد این صفحه را به اطلاع دوستان دیده و نادیده ای که همه شان برایم عزیز و دوست داشتنی هستند برسانم.
در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 تیر 1399
خاله دانشجو


( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات