تبلیغات
ماجراهای تحصیل در کانادا
 
ماجراهای تحصیل در کانادا
انتقال تجربیات زندگی در کانادا در قالب داستان های پیش آمد کرده
درباره وبلاگ


سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

مدیر وبلاگ : خاله دانشجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به خوانندگان محترم این صفحه

چند نکته ی کاربردی را عرض می کنم خدمتتان:

۱- پرسش و پاسخ در قسمت نظرات همین وبلاگ انجام می گیرد.

۲- امکان پاسخ از طریق ایمیل وجود ندارد.

۳- لطفاً اگر سؤالی می پرسید نظرتان را خصوصی نکنید چون نمی شود پاسخ داد.

۴- تبادل لینک با هیچ وبلاگ و سایتی امکان ندارد مگر سایتی باشد که اطلاعات درستی درباره ی زندگی در کانادا و مهاجرت و تحصیل در این کشور باشد. پس لطفاً تقاضای تبادل لینک نکنید. 

۵- لطفاً سؤالاتتان را ذیل هر پست مرتبط که می خوانید بپرسید تا دوستان دیگر هم بتوانند مطلب و سؤالات مرتبط را در یک پست دنبال کنند. با تشکر
۶- وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ که از سال ۲۰۱۱ میلادی فعال است حاوی مطالب بیشتری ست. به دلیل مشکلات پرشین بلاگ به میهن بلاگ کوچ کردم اما مطالب قبلی و پرسش و پاسخ در بخش نظرات آن وبلاگ می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤالات شما باشد. آدرسش نیز در پیوندهای همین صفحه موجود است. حتماً به آن طرف هم مراجعه کنید. با تشکر!

۷- توجه توجه! اگر از مطالب این وبلاگ استفاده می کنید اخلاق علمی ایجاب می کند با ذکر منبع استفاده کنید. اینترنت به اندازه ی بیشتر از کافی!!!  پر از جملات ناب و اشعار و ... بدون منبع است خوشایند نیست ما هم به آنهمه جمله ی سرگردان یکی دیگر بیافزاییم! سپاس از حُسن توجهتان! 


۸- مسائل را سیاسی نخواهیم کرد! چون هدف وبلاگ فقط اطلاع رسانی است.

این مطلب را ثابت کرده ام که همین بالا در اول پست ها بماند و طبیعتاً پست جدید به زیر این مطلب ثابت شده می رود. بنابراین، برای دیدن پست های جدید لطفاً به مطالب پایین تر از این پست مراجعه فرمایید.

با تشکر از همگی تان!

یک تهدید از خودمان به خودمان:

در مصرف آب صرفه جویی کنیم ها!!! وگرنه خیلی بد می شود.  این ویدیو رو ببینید خیلی تأثیرگذار است.




نوع مطلب :
برچسب ها : قابل توجه شما خواننده ی بزرگوار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 مهر 1396
خاله دانشجو

با سلام

یکی از روزهای پر حراج  کانادا و آمریکا Black Friday است که می شود ۲۳ نوامبر هر سال. از یک روز قبلترش یعنی از پنج شنبه ۲۲ نوامبر حراجی های خاصی شروع می شود تا حدود ۴ روز یعنی تا یک شنبه اش که می شود ۲۵ نوامبر. حراجی ها در این بازه ی زمانی به قدری است که حتی زخمی و شاید کشته هم به جای گذاشته. جدی می گویم ها! فیلم های هجوم مردم به فروشگاه ها برای خرید یک کالای خاص در این روز موجود است. 
این ویدیو از یوتیوب
و این ویدیو  از یوتیوب
مثلاً تلویزیون LCD بزرگ یکهو از ۷۰۰ دلار می شود ۲۰۰ دلار و همه حمله می کنند که تا تمام نشده بخرندش. یا اگر فلان گوشی تلفن همراه را از فلان فروشگاه بخرید، ۳۰۰ دلار هم کارت هدیه ی آن فروشگاه را دریافت می کنید و خود گوشی طبق آن چیزی که قبلاً تر ها توضیحش رفت، برایتان صفر دلار در می آید و مردم برای خریدش لحظه شماری می کنند و می بینید همان ساعات اولیه ی آغاز حراجی ها کالای موردنظر تمام می شود. 

به قدری هم برای Black Friday تبلیغات می کنند که آدم ناخودآگاه به سمت خرید یک چیزی کشیده می شود  اینجاست که اگر شما به هوش نباشید می بینید کلی جنس که برایتان ضروری هم نبود به دلیل جو تبلیغاتی حاکم خریده اید و در خانه انبار کرده اید. و آنگاه است که بعد از خریدش تازه متوجه می شوید که فقط جوگیر شده بودید که دست خالی از Black Friday به در نیایید. 
حتی شنیده ام برای برخی محصولات الکترونیکی که حراج های عجیب و غریبی می زنند مردم از نصف شب جلوی فلان فروشگاه صف کشیده بوده اند که وقتی درهای فروشگاه صبح اول وقت باز شد نفر اول باشند و تا جنس تمام نشده خرید کنند.

این هم چند تا عکس از چنین روزی 




و عکس بالا از زاویه ای دیگر


البته از طرف دیگر هم مطالبی در اینترنت هست که نشان می دهد روان شناسی پشت Black Friday چیست و آیا واقعاً این حراجی ها حراجی هستند یا چه؟  یا چه اش به فریب دادن مشتری مربوط می شود که توهم تخفیف بر او غالب شود و برود خرید کند. این را هم از من به یادگار داشته باشید همیشه و هر جای این عالَم که هستید: یادتان نرود برخی از حراجی ها نیستند مگر نقشه ای شوم برای جیب من و شما! 

من خودم شاید سالهای اول گهگاهی جو گیر می شدم برای حراجی ها. اما چند سالی است که روی خودم کار کرده ام  و حتی اگر بروم و در فروشگاه ها بگردم (چون گشتن  در فروشگاه را بیشتر دوست دارم تا خرید کردن را. اینجا بهش می گویند browsing. مثلاً اگر کارمند فروشگاه بیاید و بگوید چه کمکی از دستم برمی آید؟ می توانید بگویید I'm just browsing یعنی فقط دارم می گردم و نگاه می کنم.) بله داشتم می گفتم حتی اگر بروم و در فروشگاه ها بگردم اگر بخواهم جوگیر شوم با خودم در کمال روراستی  فکر می کنم که آیا این وسیله واقعاً‌ مورد نیازم است یا فقط بخاطر حراجی اش می خواهم بخرم؟  در بیشتر مواقع هم گزینه ی دوم صدق می کند و از خریدش منصرف می شوم و برمی گردم. جدی جدی حواستان به این موارد باشد. اگر یکسری ویدیوهای آگاهی بخشی درباره ی فریب مشتری و جوگیر شدن و انبار کردن وسایل غیرضروری در خانه را ببینید روح و روانتان دیگر فریب نمی خورد.
مگر اینکه واقعاً آدم یک چیزی لازم داشته باشد که در طول سال ببیند قیمتش خیلی بالاست و آن زمان های خاص قیمتش پایین آمده باشد و شما هم بنا به ضرورت خریداری نمایید و سرتان کلاه نرود. خب آن هم منوط به این است که در طول سال بارها قیمت آن کالا را رصد کرده بوده باشید و بدانید که این قیمت حراجی چقدر سرکاری است چقدر واقعی. وگرنه خطر سرتان کلاه رفتن در کمین است نزدیکتر از آنچه که به نظر می رسد

واقعیتش من تا بحال یادم نمی آید که در Black Friday خریدی انجام داده باشم. اجناس ضروری خانه را پارسال در Boxing Day که روز ۲۶ دسامبر و یک روز بعد از کریسمس است خریدیم و طی این یک سال هم که قیمت همان وسایل را رصد می کردم دیگر آن حراجی را ندیدم.

پیام اخلاقی این پست به مناسبت Black Friday این است که:
۱- موقع حراجی ها به هیچ وجه جوگیر نشوید.
۲- بهترین راه این است که لوازم مورد نیازتان را از قبل بدانید چه ها هستند و قیمتشان را در طول یک بازه ی زمانی معین (اگر ضروری نیستند) رصد کنید تا در بهترین و پایین ترین قیمت ممکن خریداری نمایید.
با تشکر! 
از طرف بخش مدیریت هزینه : خاله دانشجو

از دمای هوا گفتم این را هم عرض کنم که: می دانید که دمای هوا در ماه نوامبر در این جغرافیا افت می کند و واقعاً سوزی که این هوا دارد تا اعماق جگر آدمی فرو می رود و مثل نیشتر زخمه بر جان می زند! حال این موجوداتی که از پاسی از شب گذشته در انتظار حراج فروشگاه ها پشت درهای بسته حضور به هم می رسانند چگونه موجوداتی هستند که در چنین یا چنان هوای سوزناکی جرأت حضور در بیرون از خانه را دارند فقط خدا می داند و بس. بنده از نزدیک افتخار آشنایی با چنین موجوداتی را نداشته ام  البته مشابهشان را در چنین هوایی با دامن کوتاه و پای برهنه بارها دیده ام و از خلقتشان و سیستم دفاعی بدنشان در حیرت فرو رفته ام  و حتی با دیدن آنها بر خود لرزیده ام و با خود اندیشیده ام که شجاعت خوب است شهامت هم خوب است اما در این حدش خیلی نوبر است دیگر!  شوخی شوخی با دُمِ هوای کانادا هم شوخی؟ خداااااا به دور! 
خب البته اینکه نوشتم هیچ ربطی به سیستم دفاعی بدنشان ندارد بلکه میزان الکل خونشان بالاست که سرما را با چشم غیر مسلح درک نمی کنند. مضراتش را هم در پاسخ به نظر آقای سید آرمان گرامی نوشته ام که دلیلش چیست و چه ها که در بدن نمی کند این الکل بی آنکه خورنده اش خود بداند با خودش چه کرده و بر خودش چه گذشته. 
حال که سخن بدینجا رسید این را هم عرض کنم که یک قسمت هایی از این کشور همچون استان ما (انتاریو) و بدتر از ما استان کبک (مونترآل و کبک) واقعاً سرمایش خاص است. آنچنان خاص که بنده به یمن حضور در این جغرافیا طی این ۶-۷ سال سینوزیت گرفته ام و امسال این عارضه شدیدتر گشته و تقریباً با هر بار بیرون رفتن و برگشتنی همان مشکلات یک سینوزیتی را در رنج آورترین حالتش تجربه می کنم. حال من که هستم؟ من همان کسی هستم که سال ۲۰۱۱ که وارد کانادا شدم از سپتامبر یعنی حدودهای شهریور و مهر ماه کلاه و شال گردنم به راه بود و دوستانم به من می خندیدند که: «برای اینگونه خود پوشاندنی هنوز خیلی زود است کوتاه بیا!» و بنده در جواب می گفتم: «نمی توانم مگر سرمای اینجا کوتاه می آید که من کوتاه بیایم!»  آخرش هم با همه ی آن تدابیر شدید امنیتی سینوزیتی شدم و به فنا رفتم 

چند شب پیش به قدری درد شدید داشتم که احساس می کردم الآن است که بینی ام با تمام پوست و استخوانش ریزش کند از فرط درد. سردرد بماند صورت درد این سینوزیت خیلی بد است.  خدا نصیب نکند! همسرم می گوید اگر به این ترتیب پیش برود چگونه می خواهی اینجا کار کنی و هر روز هر روز بیرون از خانه باشی؟!  بله این هم مسأله ایست فکر کردنی. 

شما هم تمهیدات لازم را برای حضور در کانادا فراهم کنید و پیش از حضور در این جغرافیای سرد در زمستان یا سینوزیتتان را درمان کنید و بیایید یا اگر سینوزیت ندارید سعی کنید نگیرید هم. راستی برای سینوزیت یک نمی دانم درمان یا مسکن خوب را یاد گرفته ام که البته چون فعلاً شکر خدا حالم خوب است هنوز استفاده نکرده ام. اینجا می نویسم شاید به درد شماها هم بخورد. به امتحانش می ارزد در هر حال.

پودر زنجبیل را با کمی آب مخلوط می کنید تا خمیر طور شود و آن را به پیشانی و صورت و اطراف بینی می مالید. خب زنجبیل طبعش گرم است. شاید یک حالت سوزشی احساس کنید اما صورت را هم گرم می کند و درد را کاهش می دهد یا از بین می برد.  فقط مواظب باشید به چشمتان نرود!
به روز رسانی در باب ضماد زنجبیل:
بنده همین الآن این ضماد را درست و استفاده کردم و به پیشانی و بینی و بخشی از گونه هایم زدم در عرض دو دقیقه صورتم شروع به آتش گرفتن کرد و پرسیدم گفتند ضماد را ۵-۱۰ دقیقه بیشتر نباید نگه داشت روی موضع، با توجه به میزان آتش گرفتن آدمی با این ضماد بیش از ۵ دقیقه توصیه نمی شود. گرچه بعد از شستنش هم احساس سوختن چندین دقیقه ادامه داشت هنوز... اما در کل احساس خوبی بعد از شستن ضماد به بنده دست داد نمی دانم چرا!؟
به معنای واقعی کلمه به معنی این شعر پی بردم که:
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود!


در پناه حق باشید!






نوع مطلب :
برچسب ها : Black Friday، حراجی ها در کانادا، قیمت ها در کانادا، سرمای زمستان کانادا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 1 آذر 1397
خاله دانشجو
با سلام

قابل توجه دوستانی که ماجراهای تحصیل در کانادا را فقط در میهن بلاگ پی گرفته اند. اگر

مطالب قدیمی تر را بخوانید متوجه می شوید که میهن بلاگ ادامه ی همین وبلاگ در 

پرشین بلاگ است که آنجا هم کلی کلی مطالب که ممکن است برایتان مفید باشد وجود 

دارد. البته قصد بنده این بود که کلاً همه ی مطالب پرشین بلاگ را به این طرف منتقل کنم 

اما خب، خیلی زمان بر است و اگر بخواهم تمام و کمال این انتقال را انجام دهم بایستی 

حتی تاریخ انتشار مطالب را نیز مطابق با پرشین بلاگ کنم و عکس ها را دوباره درج کنم و 

کلی کلی کار... که دست کم در شرایط فعلی بنده مقدور نیست.

بنابراین می توانید به آن طرف که هنوز پابرجاست مراجعه کنید.

این هم آدرس آن طرف که در قسمت پیوندها در میهن بلاگ نیز آدرسش موجود است:





در پناه حق باشید!




نوع مطلب :
برچسب ها : ماجراهای تحصیل در کانادا در پرشین بلاگ، وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 آبان 1397
خاله دانشجو
با سلام
همانطور که پیش از این هم عرض کرده ام و شما نیز بارها در شهرهای زیبای خودمان مشاهده کرده اید پاییز برخلاف آن همه زیبایی اش که تو گویی جشنواره ی رنگهاست   عمر بسیار کوتاهی دارد و به یک باد موسمی بند است تا شولای عریانی را به تن تمام درختان بپوشاند.

البته امسال برف زودرسمان نیز زودتر تر از راه رسیده است.

و اینک چشمان شما را با تصاویر زیبای پاییزی می نوازیم:

به مناسبت روز هالووین که ۳۱ اکتبر بود بعضی از خانواده ها جلوی در خانه هایشان را پر از مجسمه و آدمک و اشکال ترسناک و شبح و ... می کنند. اینها هم با این چیزها خوشند دیگر!  البته من نمی دانم چرا با این جشن مردگان یعنی هالووین اصلاً نمی توانم رابطه برقرار کنم.  اگر عکس را بزرگ کنید و ببینید آن گوشه ها به اصل مطلب پی می برید.


و این آسمان همیشه زیبا و آن استاد زبردستِ قلم مو به دست که آن بالا بالاها فقط دارد هنرش را به نمایش می گذارد و بار عام داده است رایگان. فقط کافیست نظاره گر باشیم و لذت ها ببریم... 



دانشگاه ما، میدان روبروی Allumni Hall:


پشت خانه و آن درختان معروف:






این London Taxi هم که در تصویر پایین افتاده است یکی از تاکسی تلفنی های لندن است البته نسبت به Uber گرانتر است اما فکر کنم برای دانشجوها ۱۰٪ تخفیف دارند.



این را هم باز دوباره برای چندمین بار می گویم حواستان باشد همان روزهای آغازین ورودتان به کانادا سعی کنید امتحان G1 یعنی امتحان آیین نامه ی رانندگی را بدهید چون از همان G1 برایتان سابقه ی رانندگی رد می کنند و بعداً ها که ماشین خریدید برای گرفتن بیمه ی ماشین بر حسب سالهایی که سابقه ی گواهینامه دارید مبلغ بیمه تان می تواند کاهش یابد. این یک فقره را خواهش می کنم پشت گوش نیاندازید! من بشوم آینه ی عبرت برای شماها!  اگر ما الآن مجبوریم ماهانه حدود ۱۸۴ دلار بابت بیمه ی ماشین بپردازیم دلیلش این است که G1 را دو سال پیش گرفتیم و تنها دو سال سابقه ی رانندگی برایمان حساب شده است.  در حالیکه بنده سال ۲۰۱۱ آمدم کانادا اما سال ۲۰۱۶ امتحان رانندگی دادم. به قول این کانادایی ها Shame on me! شرم بر من! 

از من گفتن بود امیدوارم از شما هم شنیدن باشد نه پشت گوش انداختن این یک فقره!


خب این هم از این! نیم ساعت طول کشید... برای یک ماه آینده بس است دیگر. 

شما هم بروید یک نفسی تازه کنید و یک ماه دیگر بیایید... 

در پناه حق...




نوع مطلب :
برچسب ها : پادشاه فصل ها پاییز، گواهینامه ی رانندگی، بیمه ی ماشین، برگریزان، خاطرات،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 22 آبان 1397
خاله دانشجو
با سلام به شما خانم Rosa

از حسن نظر شما نسبت به مطالب وبلاگ سپاسگزارم!

شما پیغامتان را در صندوق پیام فرستاده بودید که بنده دریافت کردم اما دگمه ی پاسخ در صندوق پیام موجود نیست. بنابراین مجبور شدم در متن وبلاگ برایتان پیغام بگذارم.  به دلیل اینکه ممکن است این سؤالات به درد دوستان دیگر با شرایط شاید مشابه هم بخورد تنها راه ارتباطی بنده با خوانندگان محترم همین بخش نظرات وبلاگ است. اگر لطف بفرمایید سؤالاتتان را در همین وبلاگ بپرسید در حد توان و اطلاعاتم پاسخ خواهم داد.  البته نظرتان را نباید خصوصی کنید چون نمی شود به نظر خصوصی نیز جواب نوشت. 

در پناه حق باشید! 




نوع مطلب :
برچسب ها : بخض نظرات راه ارتباطی من و شما،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 21 آبان 1397
خاله دانشجو

سلام به همگی

یکی از موضوعاتی که در کانادا خیلی به وفور در اشکال مختلف به چشم می خورد موضوع راحت کردن زندگی برای مردم است. قبلاً تر ها در پرشین بلاگ درباره ی حضور معلولین در فضای جامعه نوشته بودم که چطور در اتوبوس ها امکان سوار شدن یک شخص ویلچردار به اتوبوس فراهم می شود یا چطور می شود براحتی با ویلچر از پیاده رو به خیابان و برعکس حتی بدون کمک شخص دیگری حرکت کرد.

این بار می خواهم از موضوعی مشابه که شامل همه ی مردم می شود صحبت کنم. البته این نمونه هایی که می خواهم بنویسم جزو بدیهیات این محیط است و اگر بنده در محیط قبلی ام شاهد چنین اموری بودم قطعاً نه نیازی بود که درباره اش بنویسم نه اصلاً موضوعیتی داشت و نه اصلاً به ذهنم خطور می کرد که إ! اینها هم مثل ما هستند پس. درواقع برای معنا دادن به نور نیاز به تاریکی هم هست یعنی تا نوری در کار نباشد و همه جا تاریک باشد آدم فکر می کند همیشه همین طوری است دیگر و دیگر اسمی هم به روی آن نمی گذارد. اما وقتی می روی در نور، تاریکی معنا پیدا می کند و می شوند دو تا. بودن یا نبودن! مسأله این است. خوانش حدیث مفصلش با شما... 

امروز باز مراقب امتحان بودم که خودش یک بحث مفصلی دارد این امتحانات جبرانی روزهای جمعه ی کالج شاه...

کلاسی که این امتحانات جمعه برگزار می شود از این کلاس هایی است که مثل کلاس کنفرانس هستند و پله می خورد می رود ردیف بعدی. وقتی همه جا تاریک است و هنوز چراغ ها را روشن نکرده اند شما با یک چنین صحنه ای روبرو می شوید. البته این کلاس تنها کلاس این شکلی نیست ها! از این کلاس ها زیاد است با این سیستم.

 


البته عکس را حدود ۴:۲۰ دقیقه ی بعد از ظهر امروز گرفته ام و هنوز هوا روشن بود به همین دلیل است که هنوز اندکی میزها قابل تشخیص است. اما بنده این عکس را گرفته ام بخاطر نورهای شبرنگی که بر سر هر پله سوار کرده اند تا اگر بی هوا برق ها رفت یا به هر دلیل دیگر اتاق تاریک شد، دانشجویان و اساتید بتوانند راهشان را از طریق این شبرنگ ها پیدا کنند.

وقتی هم چراغ ها را روشن می کنید که دیگر همه چیز عادی است. 

این را هم بگویم که بیشتر کلاس ها امکاناتی مثل پروژکتور و کامپیوتر و ... را دارند البته بنده به عنوان یک خاورمیانه ای می گویم «امکانات» برای اینها «امکانات» نیست مثل زه بغل پراید که جزو «امکانات» خودرو محسوب می شود و باید پول اضافه بدهی نصبش کنی!  برای اینها جزو «ملزومات» کلاس درس است چون بیشتر اساتید از یوتیوب که فیلتر نیست به عنوان برنامه ی کمک درسی هم استفاده می کنند یا برای اینکه مجبور نشوند نصف کلاس را به پای تخته نوشتن هدر دهند از powerpoint بهره می برند تا بازدهی کلاس بیشتر شود بنابراین لازمه ی چنان تدریسی وجود این ابزار و آلات تکنولوژی در کلاس هاست که کاملاً‌ عادی است.

همین شبرنگ ها را در این یکی تصویر که از راهروی منتهی به اتاق اساتید گرفته ام نیز مشاهده می فرمایید. البته هنوز هوا روشن است اما شبرنگ سر پله ها به وضوح قابل دیدن است.

 

این یکی تصویر هم مربوط می شود به محوطه ی بیرون ساختمان که باز سر پله ها را زرد رنگ کرده اند که در شب بدرخشد و چراغ راه مردم شود.

 

می بینید که همین یک مورد چقدر رفت و آمد را راحت می کند.

خاطرم هست که در هر دو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانس بنده پله های راهرو از سنگ مرمر بود و تنها برای اینکه مرمرها به علت استفاده ی زیاد سابیده نشوند و خراب نشوند یا اگر خراب شده اند محافظ داشته باشند  آمده بودند سر پله ها را یک لایه ی فلزی وصل کرده بودند که برخی از آنها هم شل شده بودند و موقع رفت و آمد دانشجویان یک صدای ناموزون چِق چِقی به گوش می رسید که می رفت تا عمق جان و مغز آدم و تو گویی چکش می کوبیدند در سرت! آن زمان فکر نمی کردم روزی با پله های مدل دیگری هم مواجه شوم وگرنه حتماً از آن پله های عکس می گرفتم برای این روزها... البته برخی از پله ها هم آن لایه ی فلزیش کنده شده بود و پله ی سنگی هم سابیده شده بود و چندین بار بچه ها حواسشان نبوده و از پله ی سابیده شده لیز خورده بودند خدا می داند بقیه اش را که چه شان شده بود.  البته اگر اینجا به دلیل یک پله ی سابیده شده دور از جان شما اتفاقی برایتان بیفتد می توانید شکایت کنید از دانشگاه و خسارت بگیرید.

 

یک بنده ی خدایی چند ماه پیش حرف خوبی می زد. می گفت: گاهی مشکل این نیست که شما با آدم بدجنسی طرف هستی. نه، اتفاقاً شاید طرف دلسوز هم باشد مشکل اینجاست که وِی نادان است. مثل دوستی خاله خرسه. این نادانی است که تشخیص راه درست و نادرست را از آدم می گیرد. در بحث خدمات عمومی دولت در کانادا شما بارها و بارها شاهد خواهید بود که مسؤولین امر تا حد بالایی متخصص و آگاه هستند نه نادان.


بالاخره روزی می رسد که از همین چند نفری که زحمت می کشند می آیند اینجا و این نوشته ها و تجربیات را می خوانند یکی شان مسؤولی مدیری چیزی در آن جغرافیا می شوند. امیدوارم در چنان روزی از این نکته های کوچک خدمت رسانی بهره بگیرند و یک جایی را در وطن آباد کنند  حتی در حد چند عدد پله ی محل زندگی و کار و بدین ترتیب زندگی را برای دیگران حتی یک قدم راحت تر کنند.

به امید چنان روزی که گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

 

خلاصه اینکه از قدیم گفته اند:

غبار غم برود حال خوش شود حافظ...

 

در پناه حق!

 





نوع مطلب :
برچسب ها : زندگی در کانادا، خدمات عمومی، راحت کردن زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 19 آبان 1397
خاله دانشجو


( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...